هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲:۴۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#21
... و همچنان قرنطینه ادامه دارد. در پایان اخبار لازم به یادآوری مجدد هست که امروز اوتوبوس های امداد، افراد سالم را به بندر لیورپول منقل خواهند کرد. داوطلبان با در دست داشتن شناسنامه و گواهی سلامت می‌توانند از این طریق از شهر خارج شوند. همچنین...

الاف تلویزیون را خاموش کرد و در درون مبل راحتی فرو رفت. کنترل را رو میز شیشه ای روبه رویش پرتاب کرد. انعکاس صدای برخورد کنترل با شیشه در سرتاسر خانه نسبتاً خالی ریدل پیچید.

- نمیای الاف؟ اگه دیر کنی ممکنه جا نباشه ها!

الاف صدای لیسا را نادیده گرفت. در واقع ترجیح داده بود تا همه چیز را نادیده بگیرد. چند لحظه بعد، صدای برخاسته از درب این گواهی را می‌داد که حالا او در خانه سرد و تاریک تنها بود. تصمیم گرفت تا به اتاق لرد برود. هیچ مرگخواری اجازه نداشت تا بدون اذن اربابش وارد اتاق شود، ولی این دفعه اوضاع فرق می‌کرد. لرد دیگر آنجا نبود، حتی نجینی هم اتاق را خالی گذاشته بود.

کنت، از روی مبل بلند شد و با قدم های کوتاه و سنگینش به سمت اتاق لرد ولدمورت رفت. در اتاق نیمه باز بود. قرار نبود در غژ غژ کند، هیچوقت نمی‌کرد. همیشه روغن کاری شده بود تا مبادا لرد از صدایش ناراحت شود. این بار هم صدا نکرد. در به آرامی و نرمی هر چه تمام تر باز شد و الاف پا به اتاق لرد گذاشت.

طول اتاق را طی کرد تا به لب پنجره برسد. هیچ مانعی وجود نداشت. نه میز و نه صندلی. اتاق چند روزی می‌شد که کاملاً تخلیه شده بود. الاف از پنجره حیاط را نگاه کرد. داشت برای آخرین بار تجمع مرگخواران را می‌دید که مشغول سوزاندن جنازه فنریر بودند. فنریر اولین نبود، یادش آمد که اولین بار چه حسی داشت.

اولین نفر رابستن بود، نتوانست خیلی دوام بیاورد و در اولین روز های مصیبت، مبتلا شده بود. لرد دستور داد تا جنازه رابستن را در حیاط پشتی روی تلی از هیزم قرار بدهند و بچه را هم هرچند زنده بود محکم به رابستن ببندند. درسته که بچه زنده بود ولی هیچکس امیدی به او نداشت و همه می‌دانستند که قرار است به سرنوشت دردناک پدرش مبتلا شود. بلاتریکس، قبلاً طلسم بیهوشی را روی او اجرا کرده بود تا کمتر درد بکشد.
الاف مسئول آتش زدن هیزم بود. تمام مرگخواران در حیاط جمع شده بودند، حتی لرد نیز از پشت پنجره اتاقش صحنه را تماشا می‌کرد. الاف چهار گوشه تل را آتش زد و منتظر شد تا آتش گُر بگیرد و جنازه رابستن و بچه را به خاکستر تبدیل کند.

اما اکنون، تعداد کمتری در حیاط بودند، اکثراً یا به بندر منتقل شده یا به سرنوشت رابستن دچار شده بودند. لیسا به عنوان آخرین نفر به جمع پیوست و آماده شد تا آخرین جنازه را بسوزاند. اما الاف نمیخواست نگاه کند، نه بعد از اینکه سوختن گابریل را از فاصله ای اندک دیده بود. اشتباه در محاسبات باعث شد تا قبل از اینکه الاف از هیزم ها فاصله بگیرد، جنازه شروع به سوختن کند. صحنه ای نبود که حتی یک مرگخوار بخواهد از نزدیک ببیند.

از پنجره فاصله گرفت، برای بار آخر نگاهی به اتاق لرد انداخت و بیرون رفت. تصمیم گرفت تا با همان کت و شلوار قدیمی و رنگ رو رفته اش از در پشتی ساختمان خارج شود. بدون هیچ چمدانی و یا وسیله ای اضافی. حتی آتش زنه هم او را تنها گذاشته بود.

قضاوت سختی بود، هوای خانه سنگین تر بود یا هوای خیابان؟ الاف شروع کرد به راه رفتن بدون هدف خاصی. می‌خواست فقط برود تا بلکه مبتلا شود و کمتر از هفته ای، جنازه او هم سوخته شود. همان مرگ مورد علاقه اش! مردم در خیابان ها اما نظر دیگری داشتند. خانواده ها به سرعت می‌دویدند تا به اتوبوس ها برسند. ماموران حفاظت در تلاشی بیهوده سعی در آرام کردن جو ملتهب خیابان ها داشتند. حواس کنت به گوشه ای جلب شد. صدا آنجا بالا رفته بود. ماموران محافظت از طاعون سعی داشتند تا مرد بی خانمانی که پوستش دلمه بسته بود را وارد ون کنند تا از مردم به دور باشد. اما مرد مقاومت می‌کرد و فریاد می‌زد:

- این فقط حساسیت پوستیه... من طاعون ندارم!

مشخصاً دروغ می‌گفت! هیچ حساسیتی وجود ندارد که بتواند پوست شما را به راحتی کندن پوست موز، از بدنتان جدا کند. الاف به این مطلب می‌اندیشید که حواسش پرت شد و با کسی برخورد کرد.

- عه! بستنیم.

الاف پایین را نگاه کرد، دخترکی با بغض به بستنی مخلوطش نگاه می‌کرد که حالا روی آسفالت خیابان پخش شده بود. دخترک در نگاه کنت به مانند یک فرشته می‌نمود. سنش به زحمت به شش سال می‌رسید. بالاتنه ای سفید به همراه دامن صورتی کمرنگی پوشیده بود. ترکیب رنگ های او در این خیابان های خاکستری، شبیه به حضور پروانه ای بود در جمعی از مگس ها؛ زیبا و جلوه گر! اگر وقت دیگری بود حتماً الاف لگدی هم به بستنی می‌زد و راهش را می‌کشید و می‌رفت. ولی الان هر وقتی نبود.

- ببخشید... گم شدی؟
- نه!

و به چند قدم دورتر اشاره کرد. جایی که زوجی میانسال رو به روی مغازه بستنی فروشی ایستاده بودند و مشغول انتخاب بستنی بودند. پشت شیشه مغازه، گواهی بزرگی با مضمون" مورد تایید وزارت بهداشت" به چشم می‌خورد.

- خب مطمئنم که پدر و مادرت می‌تونن یه بستنی دیگه برات بخرن. مگه نه؟
- نمیدونم، باید بهشون بگم؟

الاف دو زانو نشست تا صورتش مقابل دختر بچه قرار بگیرد.

- آقا شما باید مسواک بزنید!

بستنی خوردن و مسواک زدن! این دختر انگار از سیاره ای دیگر آمده بود. در حالی که پشت سرش، در آنطرف خیابان ماموران داشتند جنازه ها را یکی یکی درون وانت می‌انداختند، او داشت از چیز بی اهمیتی صحبت می‌کرد.

- میدونی، شاید لازم نباشه تا به پدر و مادرت بگی. شاید من بتونم بستنیت رو درست کنم.

دختر، به شدت سرش را تکان داد و به بستنی اشاره کرد.

- نمیشه! همش پخش زمین شده. چجوری می‌خوای درستش کنی؟
- با جادو!
- ولی جادو وجود نداره.

الاف دستش را به سمت جیبش برد تا چوبدستی اش را دربیاورد.

- کی گفته؟
- مامان و بابا. اونا میگن اگه جادو وجود داشت می‌تونستیم لارا رو برگردونیم و اونو خوب کنیم.
- لارا کیه؟

ابرو های الاف بالا رفته بود. لحظه ای دستش را در جیب نگه داشت تا ببیند دخترک چه می‌گوید.

- لارا دوستمه. توی مدرسه. چند وقت پیش مریض شد و دیگه خوب نشد. اگه جادو وجود داشت من حتماً ازش کمک میگرفتم که کل آدمای روی زمین رو خوب کنم! حتی چندبار هم به خدا گفتم که به من جادو بده. ولی اون نخواست.

شانه های الاف بیش از پیش افتادند. یاد تمام کسانی افتاد که از دست داده بود.

- میدونی، منم یه گربه داشتم. و چندتا دوست دیگه مثل لارا. اما همشون مریض شدن و رفتن. اگه جادو وجود داشت شاید میتونستم اونا رو برگردونم.
- نگران نباش!

دخترک دست کوچکش را روی صورت چروکیده الاف کشید. از صورت زبر و خشک او چندشش نشد و دستش را پس نکشید. آن یک نوازش کامل بود.

- بابام میگه، اگه جادو نیست هیچ اشکالی نداره. عوضش ما هممون تلاش می‌کنیم تا قوی باشیم و هیچوقت مریض نشیم. اینطوری اونایی هم که رفتن، همیشه توی قلبمون میمونن.

الاف به صورت دخترک خیره شده بود.

- درسته که بستنیم افتاد. منم نمیخوام یکی دیگه بخرم. چون اینطوری یادم میمونه امروز که دارم میرم سوار اتوبوس بشم آقای مهربونی مثل تورو دیدم!
- ولی... ولی من که مهربونی نکردم.
- تو گفتی میتونی با جادو بستنیم رودرست کنی. یعنی میخواستی مهربونی کنی. من ازت قبول میکنم. مامان میگه این خیلی مهمه.
- کارن؟ چیکار داری می‌کنی؟

زن به سمت دختر آمد و دست اورا گرفت.
- مگه نگفتم با غریبه ها حرف نزن؟

الاف با وزنی دوبرابر آنچه نشسته بود برخاست. سر زانوهایش را تکاند و رو به زن که معلوم بود مادر آن دختر است گفت:

- تقصیر من بود. من بهش خوردم و بست...
- مامان دیر نشه!

دختر که حالا کارن نام داشت چشمکی به الاف زد و دستش را به نشانه خداحافظی برایش تکان داد. اما الاف در سرش افکار جدیدی شکل گرفته بود. دستی به جیب کتش کشید و وقتی برآمدگی شناسنامه و گواهی سلامتش را احساس کرد، لبخندی زد. باید به دنبال نزدیک ترین اتوبوس انتقال میگشت تا از این شهر طاعون زده برود.

شاید در وقتی دیگر، به این شهر بازمی‌گشت، به خانه ریدل و به پیش لرد. وقتی که همه دوباره سرحال و سالم بودند و سایه سنگین طاعون از روی سرشان برداشته شده بود. شاید برمی‌گشت و...

... و از دختری به نام کارن در جلوی بستنی فروشی تشکر می‌کرد!



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۵۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#22
رابسورلاف VS سریع و خشن

پست دوم


ولی دنبال رابستن گشتن به این راحتی ها هم نبود! چرا؟
برای پاسخ به این پرسش باید به گذشته های دور برید و در زندگی رابستن لسترنج کنکاش کنید! ولی چون میدونم که حوصله این کار رو ندارید، من اینکارو براتون انجام میدم.

سالیان قبل- سیاره سیرازو

دوربین از بیرون جو سیاره، شروع به حرکت کرد تا بتونه نمایی بسته تر از سطح سیاره و ساکنانش رو نشان بده. روشنایی سیاره توسط دو خورشید یا سه خورشید فراهم نمی‌شد. مثل زمین هم یک خورشید نداشت، در واقع تنها نصفی از یک ستاره حیات رو برای سیاره بیگانه به ارمغان می‌آورد. به همین علت، کمبود ویتامین D در افراد ساکن سیاره واضحاً مشخص بود. به طوری که آنها همگی پوست های آبی و کله هایی بزرگ داشتن.

گیاهان نیز اکثراً به رنگ آبی بودن، درختان آبی، حیوانات آبی، جهان کران به کران آبی... . ولی هارمونی رنگ های آبی به شکل عجیبی زیبایی خاصی رو روی سطح سیاره به وجود آورده بود. معماران خلاق، سعی کرده بودن تا ساختمان ها و پیاده رو ها رو به شکلی رنگ آمیزی کنن که مکمل رنگ آبی باشد... باز هم آبی!

- ایلی! ماف مسعاب.
- قکساز ثیمبه سذعب محبعاتد خالسپن؟
- نهغ یبا سیسه بی رابستن!

انتظار ندارید که به زبان انسانی صحبت کنن؟ پس لطفاً مترجم های جیبی خودتون را از جیب در بیارید و دوباره مکالمات رو مرور بخونید.

- ملت! جمع بشید اینجا.
- دوباره چرا معرکه گرفتی خالستن؟
- میخوایم تعیین کنیم تکلیف رابستن!

کم کم، به تعداد کله آبی های حاضر در میدان اصلی شهر اضافه می‌شد. همهمه ها شروع شد و به تدریج، فریاد جای لحن های آرام رو گرفت.

- باید بسوزونیم رابستن.
- چرا همش خشونت؟ چرا باید زنده آتیشش بزنیم؟ اصلاٌ از کجا معلوم تو راست میگی خالسپن؟
- حرف من رو زیر سوال می‌بری فاچستن؟

درگیری ها بر سر تعیین سرنوشت جادوگر نحس و شیطانی سیاره سیرازو ادامه داشت.

خانه جادوگر نحس و شیطانی!


- برو مادر! این جماعت رحم ندارن.
- ولی مادر، من جادوگر نیستم. چرا می‌خوان من رو از سیاره بیرون بندازن؟
- این جماعت این حرفا حالیشون نمیشه، زودتر برو!
- بیا بیرون رابستن!

جماعت حاضر در میدان، حالا به صورت خشمگینانه ای جلوی خونه رابستن و مادر پیرش تجمع کرده بودن. دست بعضی از اونها مشعل های برافروخته بود که به رنگ آبی می‌سوخت.
مادر رابستن دستی به کله بزرگ رابستن کشید و گفت:

- سفینه ات حاضره، من بهترین مقصد رو برات انتخاب کردم. امیدوارم توی زمین موفق باشی پسرم.
- مادر!

رابستن و مادرشبها حالت هندی طوری از همدیگه خداحافظی کردن و راب به سمت حیاط پشتی رفت تا سوار سفینه اش بشه.

- ما میدونیم پسرت اونجاست شافستن!
- از جون ما چی میخوای خالستن؟

جناب مادر که شیرزنی بود برای خودش، دمپایی به دست از خونه بیرون اومد تا با خیل عظیمی از افرادی که جادو رو شیطانی می‌دونستن رو به رو بشه.

- ما از جونت چی میخوایم؟ پسرت چی میخواد؟ خودم دیدم دیروز زیر لب یه چیزی گفت و کرم پیله بدبخت رو تبدیل به یه پروانه بسیار خوشگل و دوست داشتی کرد!
- خب این چه مشکلی داره؟ یه پروانه خوشگل!

مردم شهر و ایضاً در واقع همون سیاره، نگاهی به پیشوای خودشون انداختن که واقعاً مگه چه اشکالی داره تا یه کرم زشت تبدیل به پروانه بشه؟

- جادو، اون جادو کرده.
-وای!
- جادو!
- مرلینستن ما رو تقدیس کنه!

خالستن لحظاتی صبر کرد تا اثر حرفش را ببیند. در این موقع همون دوربین مذکور در ابتدای پست، کلوز شاتی از صورت خالستن گرفت. خالستن ابتدا فریاد کشید:

- و...

سپس با صدایی بسیار آروم ادامه داد:

- اون پروانه قرمز بود!

دیگه جنبنده ای توی اون مکان نبود غیر از اینکه جیغ کشان شروع کنه به دویدن و زدن توی سر خودش و نخواد که رابستن رو آتیش بزنه! حتی مادر رابستن هم وا رفته و زیر لب با خودش تکرار می‌کرد: قرمز... قرمز... قرمز...

سفینه فرار

- خب حالا این دکمه رو میزنم.

رابستن با بغضی زیاد، شروع کرد به راه اندازی سفینه اش. برای آخرین بار نگاهی به سیاره کوچ و دوست داشتی اش کرد و دکمه" پرتاب" رو فشار داد.
هرچند اون از گاز فراموشی و همچنین تخم یک جنین که مادرش توی سفینه قرار داده بود خبر نداشت!

زمان حال- کره زمین

رابستن به آرومی چشماشو باز کرد. روی یک تخت دراز کشیده بود و در اتاقی بزرگ قرار داشت. از در و دیوار اتاق نور آبی بیرون میزد. بالای سر راب، انبوهی از گل های مختلف و هدایای بزرگ و کوچیک قرار داشت.

- اینجا کجا شدن میشه؟ من کجا هستن میشم؟
در اتاق باز و مردی بسیار شبیه رابستن وارد شد.

- تو کی هستن میشی؟

این بار، مرد مجبور شد تا از مترجم جیبی استفاده کنه!

- ارباب رابستن! من هستم خالستن. نوکر و چاکر شما. لطفاً ما رو به خاطر اشتباهات گذشتمون ببخشید.

خالستن، به پای تخت افتاده بود و مشغول گریه و زاری بود و مدام دست و پای رابستن رو میبوسید.

- ول کن شد! من ارباب هیچکس نشدم هستم.

حتی فکر کردن به اینکه خودش جای ارباب رو بگیره، لرزه به اندامش مینداخت.

- من تو رو نشناختن شدم.
- نمیشناسین؟

صد متری اونطرف تر

اعضای تیم با حیرت و دهن هایی باز به سفینه فضایی غول پیکری که توی محوطه شهرداری پارک شده بود خیره شده بودن. و البته دو سه جین موجود شبیه رابستن!

- به نظرت راب اونجاست؟
- نه اصلاً کریس، آخه نه اینکه راب یهویی غیبش زده و جاش یه سفینه فضایی ظاهر شده که هم نوعاش توش هستن، احتمال اینکه راب اونجا باشه زیر یک درصده.
- سیو!

بلاتریکس به عنوان بزرگتر جمع و اینکه نماینده ویژه ارباب بود پیشقدم شد تا رابستن رو از توی سفینه بیرون بکشه. ولی مردم سیزارو جلوی درب سفینه تجمع کرده بودن.

- برید کنار یا یه کروشیو نصیبتون میشه.
- اشان برز ثاندر!

بلاتریکس رو به اعضای تیم برگشت:

- کسی اینجا مترجم جیبی داره؟
- گفتن میشه که تا ارباب اجازه دادن نشه نمیتونید رد شدن بشید!
- ارباب؟ یعنی ارباب هم اونجاست؟

بلاتریکس خونش به جوش اومد.

- سیو و کریس، برید بقیه مرگخوار ها رو خبر کنید. باید ارباب رو نجات بدیم!

داخل سفینه

- ... و ما به این نتیجه رسیدیم که جادو، لازمه حرکت رو به جلو برای ماست ارباب. لطفاً به خونه برگردین؟
- مادرم چی شدن شد؟
- متاسفانه ایشون نتونستن که دوری شما رو تحمل کنن.

رابستن توی چند دقیقه اخیر، بمباران اطلاعاتی شده بود. تا الان فقط اسم سیاره اش رو می‌دونست ولی حالا، اون پدر و مادر داشت، خونه داشت و هم نوعانش رو ملاقات کرده بود. چه چیزی میتونست این حالت رو خراب کنه؟

- ریداکتو!

فریاد بلاتریکس همراه شد با جیغ و داد کله آبی ها، انفجار و هجوم مرگخواران سیاه پوش به داخل سفینه.

- ارباب رو آزاد کنید! ارباب؟ شما کجایید؟
- نه بلاتریکس، اینا دوستان من شدن هستن. قراره توی کوییدیچ کمک شدن بکنن!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۵:۳۰


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳:۵۶ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#23
با سلام

به علت پاره ای از مشکلات، درخواست تمدید داریم.
تیم مقابل هم موافقت کرده.



پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۴ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#24
رابسورولاف VS ترنسیلوانیا
پست سوم و پایانی




ماگل های اطراف ورودی ورزشگاه، با کنجکاوی به دعوایی که راه افتاده بود نگاه می‌کردن.

- گونی؟ روی سر وزیر گونی می‌کشین؟

مامور حرس کننده یا همون حراست، قدمی به کریس نزدیک شد که باعث شد جناب وزیر بیشتر قد و قامت بالای مامور رو دریابد! مامور با خشونت گونی رو روی سر کریس کشید و گفت:

- وزیر مزیر نداریم اینجا، قانون برای همه یکیه. ممد، گربه رو بگیر در نره!

مامور ممد با چالاکی غیر قابل انتظاری به سمت آتش زنه پرید و گونی رو روی سرش کشید. تنها کسی که داشت مقاومت می‌کرد بلاتریکس بود که توسط دو مامور حراست حریص گوشه ای گیر افتاده بود و چوبدستی اش رو کشیده بود.

- به هیچ وجه! شما نمی‌تونید منو وادار کنید که حجاب آسلامی داشته باشم.

حالا ماگل های بیشتری سرک می‌کشیدن تا ببینن قضیه چیه. یکی از ماگل های مونث که جمله بلاتریکس رو شنیده بود با دیدن چوبدستی بلا فکری به ذهنش خطور کرد. سریع از توی جوب یه چوب به اندازه چوبدستی بلاتریکس برداشت و شال روی سرش رو دور چوب گره زد و بالا گرفت. بعد عین مجسمه خشک شد.

- البته منظور من دقیقاً این نبود.

دو مامور از غفلت بلاتریکس استفاده کردن و سریعاً اونو توی گونی چپوندن و انداختن توی ون گشت ارشادی که جلوی ورودی منتظر بود. ون در حالی از ورزشگاه دور شد که خیل عظیمی از ماگل ها مشغول هو کردن و پرتاب گوجه فرنگی به سمتش بودن.

- همین کم بود. حالا باید شورش مردم رو هم سرکوب کنیم.

کیلومتری آن طرف تر- ارشاد کده

ون توقف کرد و هفت گونی به بیرون پرتاب شدن.

- سر گونی ها رو باز کنید.

با اشاره رئیس ارشاد کده، مامور ها گره سر گونی رو باز کردن تا بشه با افراد محبوس چند کلمه ای صحبت کرد. اولین چیزی که دیده می‌شد، هیچ چیز بود! دقیقاً هیچ چیز! فضا به قدری تاریک و سیاه بود که رابستن فضایی بالاخره تونست با ریز کردن چشماش جزئیاتی رو تشخیص بده: پارچه های سیاه، شال های سیاه، بنر سیاه و مقداری قیچی و پارچه های رنگارنگی که ریز ریز شده بودن.

- خب، آقایان و خانم ها، بچه ها و جانوران...
- رودولف؟
- آره بلاتریکس! توی این شهر فقط من حق دارم اعمال بیناموسی انجام بدم. افتاد؟
- ولی لخت بودن که بیناموثی نیصت! ما اینتوری آزادانه تر باظی می‌کنیم.
- تو چرا اینجوری حرف میزنی سوروس؟
- من شاحزاده غلط املایی هستم. :ralax:
- کد رو اشتباه زدی شازده.

شش گونی پوش زانو زده دیگر، نگاهی چپ چپ به اسنیپ انداختن و بعد دوباره بحث با رودولف رو شروع کردن.

- میـــــــــــو!
- زبون گربه نمی‌فهمم.
- زبون آدمیزاد هم نمیفهمی.
- خب دیگه بسه. ممد و ممد قلی، اینارو مجهز کنید به پوشش آسلامی، یه تعهد هم بگیرین ازشون.

الاف که دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود رو به آتش زنه فریاد زد:

- آتیش بگیر!

رابسورولافی ها چشماشونو بستن و منتظر شدن تا حرارت شدیدی پوستشون رو بسوزونه. بازهم منتظر شدن و بازهم... ولی اتفاقی نیوفتاد!

- فکر کردید پوشش ما الکیه؟ نخیر، خیلی مقاومه، نسوزه!

ورزشگاه - حموم باستانی مختلط تفکیکی{ اصلاً مختلط تفکیکی یعنی چی؟ یا باید مختلط باشه یا تفکیکی دیگه! پارادوکسه اینجوری. }

- چـــــــــــــــه جمعیتی اومده! سمت چپ و راست من که مملو از جادوگر و ساحره شده! در جایگاه ویژه هم رودولف لسترنج، رئیس وزارت ارشادیه، مهمان VIP امروز ما هست!

یوآن هوار کشیدن رو شروع کرده بود و باتوجه به سرپوشیده بودن حمام، صداش دوبرابر میپیچید و ملت دوبرابر زجر می‌کشیدن!

- و فاینالی! اعضای دو تیم بعد از اینکه از حوضچه کلر عبور کردند، میان توی زمین که بازی رو شروع کنن. این هم معرفی ترکیب دو تیم، برای رابسورولاف، آتش زنه ... اینارو! ببخشید، ادامه میدیم.
سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، رابستن لسترنج و بچه، کریس چمبرز و کاپیتان الاف!

با سوت دو داور گوی ها رها شدن و بازی بالاخره به طور رسمی شروع شد. از همون اول، الاف شیرجه ای به سمت بلاتریکس نسخه داور زد تا از خجالتش بابت بازی قبل دربیاد، ولی وقتی به چند متری بلا رسید نوشته های روی چوبدستی بلاتریکس توجهش رو جلب کرد.

- آپشن های محافظتی چیه دیگه؟
- الاف! اونجارو ببین، اسنیچ!

الاف به سرعت تغییر جهت داد تا بره به سمتی که یوآن اشاره کرده بود.

- کی اشاره کرده بود؟ یوآن؟
- کنت الاف رو میبینیم که داره دور خودش میچرخه، این آدم چجوری کاپیتان شده؟

در همین گیر و دار، چوپان دروغ گو با سواستفاده از ذات پاک بچه و با دروغ گفتن بهش کوافل رو قاپید و به کلاه سو پاس داد. البته چون کلاه سو خود سو رو نداشت و نتیجتاً اراده مستقلی هم نداشت، توپ رو نگرفت و کوافل به بغل بلاتریکس افتاد. البته نسخه بازیکن!

- با این لباسی که پوشیدم چجوری میتونم بازی کنم آخه؟

بلاتریکس درگیر با خود، از سو بدون کلاه غافل شد. سولی کوافل رو گرفت و به راحتی اون رو توی دروازه جا داد. آتش زنه حتی حرکت هم نکرد!

- بله! گل برای ترنسیلوانیا. ولی صبر کنید، داورا امتیاز رو برای رابسورولاف در نظر گرفتن!

بلاتریکس نگاهی حاکی از رضایت به یوآن انداخت.

- بهت که گفتیم الاف! گربه ات بی خاصیت است.
- بی خاصیت بودن نیست، حال نداشتن میشه!
- بچه تو از کجا دونستن کنی؟

کریس و رابستن و بچه درگیر حل معمای جدید بودن برای همین سوروس تصمیم گرفت که خودش دست به کار بشه. کوافل رو گرفت و بعد از چند حرکت مارپیچی و جاخالی دادن از بلاجر با سونامی رو به رو شد.
امواج خروشان سونامی به ارتفاع چند ده متر راه اسنیپ رو بسته بودن.

- یه شاحزاده هیچوقت تصلیم نمیشه!

اسنیپ با تکیه به پوشش جدیدش و قابلیت هاش، دلش رو به دریا زد. روی جارو خم شد و کوافل به دست رفت توی سونامی. رفت که رفت!

- پس وقتی دمش ضربدری قرار گرفتن شد یعنی میخواد غذا خوردن کنه؟
- بله شدن بابا!

کریس نگاهی متفکرانه به گربه انداخت.

- بنظر من که یه گربه معمولیه.
- الان گربه گفتن کرد که جناب وزیر بهتره به فکر خودشون و وزارتشون باشن کنه!

کریس که این چند وقته اندازه چندین سال انتقاد از وزارت شنیده بود، عنانش رو از کف داد و آتش زنه رو از دم گرفت و پرت کرد به ناکجا آباد.

- اینطوری بهتر شد.
- کریس... الان که داری با غرور به گربه نگاه کردن می‌کنی، اون هفت جدتو جلوی روت آوردن می‌کنه. الان دیگه چیزی گفتن نمیکنه. ساکت شدن شد یهو!
- وووووییییییی! آتش زنه رو می‌بینید که بر فراز سونا داره پرواز می‌کنه! کی گفته حیوانات چهارپا نمیتونن پرواز کنن؟ روباه و گربه فرقی نداره. ما، ورای محدویت ها هستیم!

آتش زنه از بالای جمعیت مختلطِ تفکیکی عبور کرد و توی بغل الاف افتاد.

- گربه مارا پرت می‌کنید؟ بزنیم...

ولی سوت داور ها اجازه نداد که الاف حرفش رو تموم کنه.

- و بله! اسنیچ رو می‌بینید که توی بغل الاف هست . در واقع گربه توی بغلشه ولی اسنیچ توی دهن گربست! پس از لحاظ فنی اسنیچ توی بغل الافه و اونا 160 بر صفر برنده بازی میشن. آتش زنه، هری پاتر جدید!

انبوه جمعیت بعد از اتمام جمله آخر یوآن، از جایگاه تماشاچیان بیرون زدن تا اعضای تیم برنده رو در آغوش بگیرن. جادوگران و ساحره ها اعضای تیم رو به جکوزی بردن تا بلکه به کمک حرارت بالای آب بتونن لباس های اونا رودربیارن. ولی فایده ای نداشت که نداشت. ظاهراً لباس های ساخت رودولف مقاومت خیلی زیادی داشت!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۱۳:۲۵:۳۱


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۵۳ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#25
فرزند یک مشت چمن رو با امید پرتاب کرد... فایده ای نداشت، دو مشت رو با امید پرتاب کرد... باز هم فایده ای نداشت.

- فرزندم، امیدت کمه، امیدت رو بیشتر کن!

فرزند یک گونی چمن رو با خیلی امید و مقدار زیادی زور زدن پرتاب کرد... ولی اینبار فایده داشت! گونی رفت و رفت و توی کله هکتور جا باز کرد.
هکتور که زیر خرواری از چمن دفن شده بود با صدایی گرفته گفت:
- پرد، پم نمپیتوپم تپون بپورم!
- هکتور صدایت را نمی‌شنویم، بهتر. این محفلی ها بالاخره یک کار مفید توی زندگیشون کردند!

بلاتریکس که همچنان چشمانش غرق در خون بود،خودش رو به پیش محضر لرد رسوند.

- ارباب فراموش نکنید. توهین به مرگخواران، توهین به ارتش، توهین به...
- خودمان. معلوم هست که یادمان می‌ماند بلاتریکس! آنها اول سعی داشتند ما را آتش بزنند وحالا یک گونی چمن به سمت مان پرتاب می‌کنند. چمن مهم نیست، حتی هکتور هم مهم نیست. مهم اینه که گونی را با امید به سمت ما انداختند.
- آتیش؟

الاف طبق معمول کلمه آتیش رو که شنید گوش هایش تیز شد.

- اربابا، اونا سعی کردند شما را آتش بزنند؟
- بله الاف، تو مگر مسئول گرمایش خانه ریدل نیستی؟ پس چرا کاری نمی‌کنی؟
- الساعه جناب لرد، راهو باز کنید!

مرگخواران تونلی برای گربه ای که از دور می‌اومد ساختند.

-آتش زنه ایز آن فایر!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۲:۱۹:۰۶


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۳۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#26
زنبورا اصلاً بخشنده نبودن! کندو چند لحظه بعد به شدت تکون خورد و دریایی از زنبور های زرد و مشکی به سمت پایین روانه شدن. درسته که ماتیلدا نشونه گیری دقیقی نداشت ولی حداقل آلبوس پلاستیکی رو سمت مرگخوارا پرتاب کرد بود که این نتیجه رو به ما میداد که کندو وایضاً زنبور ها دقیقاً زیر مرگخوارا بودن.

- زنبور های مزاحم دارن مارو نیش میزنن.

کریس اینبار هم خواست که شیرجه بزنه و به اربابش خدمت کنه ولی متاسفانه شیرجه فقط زنبور های بیشتری رو به سمت لرد روانه کرد.

- خودمان بعداً به حسابت میرسیم ریس! البته اربابی هستیم مقاوم. این نیش ها درد ندارد!

مابقی مرگخوارا هم لحظه ای ساکت شدن و فهمیدن که که این نیش ها دردی ندارد.

- چه زنبور های ریزی!

در سمت دیگه اما محفلی ها به خط شده و نشونه گیری کردن بودن.
- رها کنید!

با توصیه دامبلدور، ده ها آلبوس پلاستیکی به سمت مرگخوارا ها روانه شد. آلبوس ها به زنبور ها برخورد می‌کردند و مثل اسنپ اونا رو حمل میکردن و بهشون شتاب میدادن.

- حالا دردمون گرفت.


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۰:۱۲:۲۳


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۴۶ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#27
- چی؟ ما ضدهوایی نداریم؟ چطور جرئت می‌کنید همچین حرفی را به ما بزنید؟

مرگخوارا همینطور که دسته دسته از شاخه های لوبیای سحرآمیز آویزون بودن، به همدیگه نگاهی انداختن تا بلکه راه حلی به ذهنشون برسه. ولی چون خیلی معطل کردن دوباره هکتور دست به کار شد.

- ارباب، من یه معجونی می‌تونم درست کنم که...
- سکوت کن هکتور. همین که گذاشتیم زنده بمونی و این فرصت رو داشته باشی که بعداً فدای ما شوی باید به جان ما دعا کنی.

لرد نگاهش رو از هکتور برگردوند و به دسته مرگخوارا دوباره نگاه کرد.

- پس چی شد این ضدهوایی ما؟

ققپاد همینطور بالای سر مرگخوارا و لرد پرواز می‌کرد و صدایی درمی‌آورد که احتمالاً نشون از مسخره کردن اونا داشت. به عبارت دقیق تر، قطعاً داشت اونا رو مسخره می‌کرد.

- این ققنوس بی سر و پا داره مارو مسخره می‌کنه؟ یا یه ضدهوایی پیدا کنید یا از خودتون ضد هوایی می‌سازیم.

و همین لحظه بود که چشمان بلاتریکس برق زد!

برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}

سوجی پشت یک مانیتور شبیه ساز نشسته بود و در حین پرتقال گاز زدن داشت با دسته کنترل ققپاد ور می‌رفت.

- چیکار می‌کنی سوجی؟
- عه! فرمانده! دارم گشت هوایی می‌زنم. یه گروه مرگخوار رویت شدن. دستور چیه؟
- ما اینجا به کسی دستور نمیدیم. دوربین جلو رو باز کن.

سوجی موبایلشو درآورد و دوربین سلفی رو باز کرد.

- یکم بیای عقب تر شاخ ها هم جا میشن!
- چیکار می‌کنی سوج؟ دوربین ققپاد منظورم بود.
- آهان! ببخشید.

سوجی دکمه سبز رنگ رو فشار داد و همراه ریموند خیره شد به تصویری که در حال نمایش بود. هکتور توی یه پاتیل عظیم الجثه نشسته بود، مرگخوارا دو طرف پاتیل رو به دو شاخه بسته بودن و داشتن هدفگیری می‌کردن.

- عه، انگری بردز دارن بازی می‌کنن؟ چرا ققپاد رو هدف گرفتن؟

ثانیه هایی بعد، هکتور و پاتیلش هردو جیغ کشان و ویبره زنان به سرعت به طرف ققپاد شلیک شدن و بهش برخورد کردن. ریموند مانیتور رو خاموش کرد و رو به سوجی گفت:

- با هیچکس دراین باره حرف نمی‌زنی!

ساقه لوبیای سحر آمیز

لرد چوبدستی اش رو روی گلو گذاشت تا صداش به هکتور در حال سقوط برسه.

- آفرین هکتور، فدای ما شدی! حالا به راهمون ادامه میدیم.




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲:۳۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#28
تیم تیم و هم تیمی های تیم تیم
VS
رابسورولاف


پست اول




- و بله! تیم رابسورولاف هم بالاخره وارد زمین میشه، و... و اونا لخت هستن.

فلش بک- هفته ها قبل، خانه ریدل

- پاشو می‌خوام زیرت رو جارو کنم.
- گبی، خونه ریدل مساحتی مساوی سه تا مدرسه بوباتون داره. چرا باید تصمیم بگیری که بخوای دقیقاً جایی که من نشستم رو جارو کنی؟ مگه همین دیروز اینجا رو با آب و تاید نشستی؟
- وقتی گربه جنابعالی می‌چسبه بهت، موهاش هم می‌چسبه. نیگا چقدر مو ریخته اینجا. به علاوه، شستن با جارو کردن فرق داره. یه تمیزکاری اصولی سه بخش داره: شستن... .

الاف که نمی‌خواست یک دوره جامع و فشرده کلاس شستشوی منزل رو پیش گابریل بگذرونه، با غرولند از جاش بلند شد.

- امروز روز ما نیست ظاهراً. آتش زنه که معلوم نیست کجا رفته، اینم از این.
و در حالی که می‌دید بلاتریکس داره به سمتش میاد زیرلب ادامه داد:
- و این هم تیر خلاص.

بلاتریکس با موهای افشون شده همیشگی که موقع راه رفتن با کفش های پاشنه بلند بیست سانتی متری بالا پایین می‌رفتند، به سمت الاف اومد و نامه ای مزین شده به مهر مقدس لردولدمورت رو تحویل الاف داد. البته بعد از اینکه مهر رو بوسید و چند دقیقه قربون صدقه اش رفت.

- بده ما دیگه! اینقدر تف نزن به اون نامه.
- بگیر، افتخار نصیبت شده الاف. یه ماموریت، از این علافی در میای بالاخره.
- برین کنار می‌خوام جارو بکشم!

بلاتریکس قبل از اینکه الاف بخواد اقدام خصمانه ای علیه گابریل انجام بده دستش رو گرفت و با هم به سمت اتاق ارباب رفتند.

تق تق!

- بیاید داخل.

بلا با شدت الاف رو کنار زد و به داخل اتاق جهید.
- ارباب، همونطور که امر کرده بودید کنت رو به محضرتون آوردم.

الاف هم نرم نرمک از پشت بلا نمایان شد.
- ارباب امری داشتید؟

لرد طبق معمول پشت میز نشسته بود و داشت با کله نجینی بازی می‌کرد. جسد دو ماگل جلوی میز افتاده بود و سر چوبدستی لرد هنوز به رنگ سبز بود. یه کم طول می‌کشید خنک شه.

- الاف، ما متوجه شدیم که تو اینجا را با پناهگاه بی خانمان ها اشتباه گرفتی. یک نان خور اضافه هم که با خودت آوردی. برایت ماموریتی در نظر گرفتیم تا لیاقت خودت رو به ما نشون بدی.

لرد از کشوی میز کاغذی در آورد و به سمت الاف گرفت.

- کمبود تیمی سیاه را در لیگ کوییدیچ امسال حس کردیم. برو و نام ما را مفتخر کن، هرچند که همین الان هم نام ما مفتخر هست.

بلاتریکس کاغذ رو از لرد گرفت و به الاف داد.
- اربابا میشه لطفاً... .
- ساکت الاف، جزییات ماموریتت توی نامه هست. در ضمن، بلاتریکس نیز به عنوان نماینده ویژه ما همراه تو خواهد بود.
- ممنون ارباب، نماینده ویژه.

حیاط خانه ریدل

چند دقیقه ای بود که منظره ای فیکس شده از حیاط خانه ریدل مشخص بود. الاف دوتا دستش رو روی سرش گذاشته بود و با چشمان خالی از روح به سنگفرش زل زده بود و مدام زمزمه می‌کرد"کوییدیچ...کوییدیچ"
و بلاتریکس هم که بالاخره فهمیده بود نماینده ویژه ارباب بودن یعنی باید با الاف همکاری کنه، داشت با خودش حرف می‌زد و خودش رو قانع می‌کرد که امر اربابش مهم تر از میل درونیش هست.
- بجنب الاف، پاشو، دستور دستوره. پنج نفر دیگه غیر از خودمون می‌خوایم برای تیم.
- اولی داره میاد!

بلاتریکس نگاهشو به در حیاط دوخت تا ببینه منظور الاف چه کسی هست، ولی کسی رو ندید!
- منو مسخره می‌کنی؟ نماینده ویژه ارباب رو؟
- دقیق تر نگاه کن بلا، دقیق تر و بالاتر!

بلاتریکس سرش رو در همون راستا چند درجه بالاتر برد تا هم درجه با شاخه درختان بشه و چیزی رو دید که اصلا نمیخواست قبول کنه.

- امکان نداره بذارم گربه ات رو بیاری توی تیم.
- بلاتریکس! ما مسئول جمع کردن تیم شدیم نه تو! و گربه مان نیز در تیم خواهد بود. حالا خیلی خسته شدیم. سه نفر از هفت نفر را پیدا کردیم. میریم که استراحت کنیم و فردا مابقی کار ها رو انجام خواهیم داد. بیا آتش زنه!

و بلاتریکس رو پشت سرش در حالی که داشت جیغ می‌کشید"امر ارباب مهم تر از استراحت توئه" تنها گذاشت.

***


- کروشیو الاف! کروشیو!

الاف از خواب پرید، البته نه به خاطر طلسم شکنجه گر بلکه به خاطر جیغ بلند بلا!

- بلند شو! امر ارباب رو انجام بده. بقیه اعضای تیم کجان؟

الاف که داشت با خودش فکر می‌کرد توی چه هچلی افتاده، آرزو کرد که کاش لرد اونو به دوتا جنازه ماگلی که توی اتاق بودن ملحق می‌کرد تا اینکه ماموریت مشترکی با بلاتریکس بهش بده!

- اندکی صبر بلا، کچل کردی مارو!
- کچل هستی!
- نیستیم. پشت کله مان مو دارد، کچل حساب نمیشیم.

الاف از این حواس پرتی استفاده کرد و قبل از اینکه بخواد وارد درگیری لفظی دیگه ای با بلاتریکس بشه دم آتش زنه رو گرفت و به مقصد نامعلومی آپارات کرد.

- خودم میکشمت کنت!

مقصد نامعلوم- وزارتخانه سحر و جادو

درسته که آپارات کردن توی وزراتخونه غیر ممکن و ممنوع هست، ولی نه برای رئیس موزه و گربش!
الاف به سمت اولین نفری که دید رفت و گفت:

-می‌خوای عضو تیم کوییدیچ باشی؟
- آره!
- دو ساعت دیگه جلوی خونه ریدل میبینمت.
- اوکی!

و به همین راحتی جاسوس دو جانبه ای به نام سوروس اسنیپ عضو تیم شد!

- اگر می‌دانسیتم به این سادگیست، زودتر اقدام می‌کردیم.

البته خیلی هم ساده نبود چون تا آسانسور به 15نفر دیگه هم پیشنهاد داد ولی چون اکثرن نمیدونستن که خونه ریدل کجا میشه پیشنهاد کنت رو رد کردن.

- دفتر وزیر!

در های فلزی آسانسور قدیمی با غژ غژی بسته شدن.
- خیر! ما از آسانسور مخصوص وزیر استفاده می‌کنیم. بسیار نو هست و تازه روغن کاری شده!

پس، در های آسانسور جدید به نرمی بسته شدن!

دفتر وزیر سحر و جادو

- اون گربه لامصب رو نیار تو!
- تو چرا همه جا هستی گابریل؟
- چون من معاون وزیرم، باید اینجا باشم. گربــــــــــه!
- آتش زنه، برو یه جایی رو بسوزون تا ما کارمون با وزیر تموم میشه.

گربه سیاه نگاهی خصمانه به گابریل انداخت و از اتاق بیرون رفت.

- جناب وزیر سرشون شلوغه، با شهردار لندن جلسه دارن. کجا میری؟

الاف بی توجه به فریاد های گابریل و با این توجیه که "رئیس موزه با بقیه فرق میکنه" در اتاق کریس رو باز کرد.

- سلام کنت، جداً باید این عادت رو ترک کنی.
- سلام کردن شد کنت.

الاف سری به نشانه سلام کردن تکون داد و روی صندلی نشست. از جیب کت رنگ و رو رفته اش فندکش رو درآورد و شروع کرد به بازی کردن باهاش و حرف زدن:

- مورخ نداریم ریس، کارای موزه خوابیده. اینجوری تا آخر تابستون باید مگس هایی که میان روی فسیل تسترال ها میشینن رو بشمریم.
- ولی الاف، من داشتم با شهردار در مورد موضوع مهم تری صحبت می‌کردم اگه بری بیرون... .
- موضوع مهم تر از نبود یه مورخ؟
- جناب وزیر، بهش پیشنهاد دادن کنیم؟
- پیشنهاد چی؟

کریس از کشوی میزش یه کاغذ درآورد و به سمت الاف گرفت.

- دژاوو! ها ها! من این صحنه رو قبلا دیده بودم. ولی کجا؟

یادش افتاد که توی اتاق لرد، همین دیروز این صحنه براش رخ داده!

- مهم نیست که قبلا دیدی! دولت چسبندگی و سازندگی احساس کرده که امسال جای یک تیم حکومتی توی لیگ کوییدیچ خالیه، برای همین تصمیم گرفتیم... .
- من قبلاً تیم روتشکیل دادم. البته اگه بخواین میتونم براتون جا باز کنم.
- ما وزیریم کنت، ما توی تیم شخص دیگه ای نمیریم.
- حتی اگه دستور ارباب باشه؟

رابستن و کریس نگاهی به هم انداختن.

- بد پیشنهاد کردنی نیست وزیر، اینطوری با تشکیل دادن شدن یه تیم دو نشون زدن کردیم!

کریس بعد از چند ثانیه به نشونه موافقت سرش رو تکون داد.

- دو ساعت دیگه جلوی خونه ریدل منتظرم.
الاف بلند شد تا بیرون بره. توی چارچوب در توقف و اشاره ای به راب کرد.

- تو با بچه بیا!



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۵۱ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#29
- میـــــــــو!

آتش زنه با موهایی سیخ شده، به سرعت جهشی انجام داد و توی بغل الاف پرید، که البته چون الاف اعتقادی به بغل کردن نداشت پس آغوشش رو باز نکرد و در نتیجه گربه نازنینش با صورت به زمین خورد؟ نخیر آقا، الکی که گربه نمیشن! در نتیجه گربه نازنینش با چالاکی رو زمین فرود آمد.

الاف نگاهی به حفره ایجاد شده توی زمین انداخت و روبه پروفسور مک گوناگال که توی حفره پخش شده بود گفت:
- پروفسور؟ حالتون خوبه؟ اینجا چیکار می‌کنید؟

مینروای بخت برگشته که دیگه سنش اجازه نمی‌داد تا از ارتفاع بپره پایین و زنده بمونه به زحمت کلماتی رو به زبون آورد که از بین اونها به زحمت تر کلمات "پرورشی" و "پنجره" شنیده شد.

الافم که پنجره ای نمی‌دید شونه هاش رو بالا انداخت و به راهش ادامه داد.
- بجنب گربه، دانش آموزانی برای تربیت شدن منتظر ما هستند.

***


- ایشاالمرلین استاد بعدی که میاد تو فلج بشه!
- دست رشته، دست رشته!
- اونی که دیالوگ بالایی رو گفت تستراله!

همینطور که تینیجر های دنیای جادوگری مشغول انداختن تیکه های یخ به همدیگه بودن، الاف در کلاس رو باز کرد که البته در همین حین یه تیکه یخ خورد به صورتش!
- از یخ بدمون میاد! سرده، گرما خوبه، گرما.

و همینطور که جملات بالا رو فریاد می‌کشید چوبدستی اش رو درآورد و شروع کرد به آتیش زدن دیوار های کلاس تا بلکه از شدت یخ بودن فضا کاسته بشه!
بچه خرخون کلاس که ردیف اول نشسته و زل زده بود به الاف دستش رو بلند کرد.

-اوه! یه دانش آموز کوشا، بپرس بچه جان.

این دانش آموز کوشا بدون توجه به جیغ ها و شعله های آتیش شروع کرد به ورق زدن جزوه اش و بعد گفت:
- ولی معلم پرورشی گفت که آتیش زدن کار بدیه!
- اوه!

الافِ ناامید از تربیت بچه ها در راستای سیاست های تاریکی، خودش رو از پنجره ای که همچنان نمی‌دید و دقیقا معلوم نبود کجاست به پایین انداخت تا صورت به صورت پروفسور مک گوناگال قرار بگیره و کمی راز و نیاز در اعماق تاریک حفره داشته باشه!



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷:۳۱ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
#30
این مردک نیامده ما را به چالش کشیده.

یکبار برای همیشه خاموشش خواهیم کرد، البته بعد از اینکه کامل سوخت!
اصلا این آقا در حد ما نیست، گربه مان را میفرستیم تا باهاش دوئل کنه.

هماهنگ شده و مدت یک ماه.
با تشکر.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.