هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگر سال
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴
#21
با تائید سخنان دوستان رای من هم به زحمت کش ترین جادوگر تاریخ لرد ولدمورت کبیره!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴
#22
شب ارامی بود. از آن معدود شب هایی که میشد با خیال راحت سرت را روی بالش های جهاز ننجون هلگا بگذاری و رویاهای خوب ببینی و مطمئن باشی هیچ مشکلی وجود ندارد.

تیک تاک...تیک تاک...

ساعت به سرعت می گذشت و تیک تاک اعصاب خرد کنش با صدای خرناس و زیرلبی ها و خواب گردی های اعضای میپیچید و شاید اگر اولین شب اقامت تازه واردی بود، ان تازه وارد بی نوا ترجیح میداد در هوای یخبندان بیرون سرش را روی زمین بگذارد.
-اربااااب....ها...غرکده ام داره فوران...میکــــــ...

بی شک متوجه شدید که چه کسی در خواب حرف می زد و هرازگاهی چیزهایی که نباید را بر زبان می آورد. این یکی از عادت های بد رودولف بود که همه تقریبا با ان کنار امده بودند غیر از خودش...او هیچ وقت درک نکرده بود که خوابیدن رو طبقه دوم تخت هرچند هم لذت بخش باشد برای کسی مثل او که در خواب حرف میزند و قل میخورد بازی کردن با جان است.
-میخوام بیام غر بزنم ار..

رودی به سمت لبه تخت قل خورد و همچنان که زیر لب جملات نامفهومی را زمزمه میکرد چند ثانیه ای در هوا پرواز کرد و بعد به طرز دردناکی با مخ روی زمین افتاد.

صبح روز بعد

چشمانش را که باز کرد حلقه شش نفره ای را دید که دور تا دور او جمع شده بودند و با فرمت"" به او نگاه میکردند. هافلپافی ها وقتی دیدند رودی چشمانش را باز کرده است لبخند امیدوارانه ای زدند و کمک کردند تا او بنشیند. رودولف به سختی نشست و بعد با تعجب به هافلپافی ها خیره شد و لرزان پرسید:
-شما کی هستید؟ این جا کجاست؟من کیم؟:worry:

آریانا به حرف رودی خندید و دستی روی شانه اش زد و خندان جواب داد:
-تو خیلی بانمکی رودی!

رودولف خودش را کنار کشید و با ترس پرسید:
-رودی کیه؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟دارید از چی حرف میزنید؟:worry:

هافلپافی ها به هم نگاه کردند...هیچکدام دوست نداشتند حقیقت را باور کنند.


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۱۲/۲۰ ۱۲:۰۹:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۴
#23
-اهم...سلام پیرمرد ها و پیرزن های عزیز!

پرسیوال دامبلدور لبخند پهنی از میان انبوه ریشش زد و به ملت حاظر در صحنه خیره شد. کورپاتر که همیشه نقش یک احمق را ایفا میکرد دست از سر این رول هم برنداشت و از میان جمعیت فریاد زد:
-بزن به افتخارش دست قشنگه رو!
سالمند گرامی:

پرسیوال دامبلدور کمرش را صاف کرد و با فرمت ""نگاهی به مورفین انداخت...راستش چنین حرکاتی...یعنی از همان حرکت ها که میدانید در خون تک تک دامبلدور ها بود. مورفین که اوضاع را نامساعد میدید به پرسیوال پشت کرد و مشغول سوت زدن شد. پرسیوال ادامه داد:
--میخواستم بگم امروز ما گرد هم اومدیم تا وزارت رو از دست بیگانگان و خائنان بگیریم و یک انقلاب شکوهمندانه رو بیافرینیم و...

کورپاترِ توله بلاجری دوباره فریاد زد:
-چه زیبا و غیورمردانه...بزن دست قشنگه رو!
سالمندان گرامی:

تراورز به دامبلدور بزرگ چپ چپ نگاه کرد. از آن نگاه هایی که میگفتند"اگه زودتر نری سر اصل مطلب از شخم زدن خبری نیست"حالا این که بی فرهنگی کورپاتر چه ربطی به پرسیوال که پایش لب گور بود داشت را خود تراورز میدانست.
القصه، پرسیوال دستی به شپش دانش که همان ریش هایش باشند کشید و با لبخندی زورکی گفت:
-داشتم میگفتم که ما میخوایم مملکت رو با ارمان های مرلین پسندانه و حاج تراورزی به جلو پیش ببریم و مشتی محکم بر دهان...
-چه نطق زیبایی...بزن به افتخارش دست قشنگه رو....بلند تر!
پرسیوال:

تراورز و هاگرید که میدانستند با وجود تسترالی مثل کورپاتر نمی توانند به ملت حالی کنند که اوضاع انقلابی آن ها چگونه است، پیش وی رفتند و گفتند:
-کورپاتر داره بند و بساط انقلاب مارو به هم میزنه...چه میفرمایید ای وی؟

-کورپاتر..قاشق...نشسته...
-وی میگه چشم کورپاتر رو با قاشق نشسته دربیارید!
-به این میگن یه حرکت معترژانه انقلابی به ژون شما!

آنها میخواستند جدی جدی کورپاتر را کور کنند...منظور وی که این نبود...نه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث،گفتگو و عضویت در فرهنگنامه!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۴
#24
سلام
من...
درخواست یک صفحه جدید رو دارم.
با تشکرات.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گزارشات روند تکمیل فرهنگنامه!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
#25

قطار سریع السیر هاگوارتز نام قطاری است که بین سکوی نه و سه چهارم ایستگاه کینزکراس در لندن و ایستگاه هاگزمید در حرکت است. این قطار حدود شش مرتبه در سال و یا شاید بیشتر، به اندازه ای که لازم باشد حرکت میکند.
قطار سریع السیر دانش آموزان را در آغاز هر ترم به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز می برد و در آخر هر ترم آن ها را باز می گرداند. قطار سکوی نه و سه چهارم را بدون شکست در ساعت یازده صبح اول ماه سپتامبر ترک میکند و در ابتدای عصر به ایستگاه هاگزمید می رسد. بعضی از دانش آموزان برای مراسم کریسمس و تعطیلات عید پاک با قطار به ایستگاه کینزکراس و خانه شان برمیگردند اما بعضی از آن ها در هاگوارتز می مانند. قطار همیشه در پایان ترم در ماه ژوئن به لندن بازمی گردد.

تاریخچه

قطار سریع السیر هاگوارتز توسط مهندسان ماگل زاده در منطقه کرو در چشایر شرق انگلستان از اوایل تا اواسط قرن نوزده ساخته شده است.
در سال 1867 اوتالین گامبول در دفتر وزیر سحر و جادو برخاست و جسورانه پیشنهادی بحث برانگیز درباره حل مشکل قدیمی چگونگی حمل و نقل صدها دانش آموز به قلعه هاگوراتز در هر سال تحصیلی بدون جلب توجه ماگل ها را مطرح کرد:وسیله توسط فن آوری ماگل ها ساخته شد، وزیر پتانسیل استفاده از یک قطار به عنوان یک جایگزین امن و راحت به جای رمزتاز و یا وسیله ای غیرقابل تنظیم به عنوان مسافرت کردن را دید. وزارت یک عملیات در مقایسی بزرگ انجام داد که شامل صد و شصت و هفت افسون حافظه و همچنین بزرگترین افسون پنهانی ای که تا به حال در بریتانیا برای به دست آوردن لوکوموتیو انجام شده بود میشد.

صبح روز بعد از این عملیات مقیمان هاگزمید برای پیدا کردن قطار درخشان سریع السیر قرمز هاگوارتز و ایستگاه راه آهن که قبلا در آنجا نبود بیدار شدند، و کارمندان ماگل زاده راه آهن در کرو احساس کردند که چیزی برایشان نابجا و اشتباه است که بقیه سال را هم با آن ها ماندگار شد. در آنجا مقاومت اولیه از سوی خانواده اصیل زادگان در برابر استفاده از دستگاه مشنگ زاده ها برای حمل و نقل جادویی وجود داشت(آنها ادعا میکردند که این وسایل "ناامن،غیر بهداشتی و تحقیرآمیز هستند) تا زمانی که وزارت دستور داد که دانش اموزان یا با قطار به مدرسه میرسند و یا هرگز درآنجا حضور پیدا نخواهند کرد.

در قطار سریع السیر هاگوارتز بود که هری برای اولین بار با رون ویزلی در سال 1991 آشنا شد و برای اولین بار اشخاص دیگری را ملاقات کرد که نقش قابل توجهی را در زندگی او داشتند. شامل هرمیون گرنجر، نویل لانگ باتم ، فرد و جرج ویزلی و در سال های بعد ریموس لوپین و لوونا لاوگوود. دومین مواجه شدن هری و دراکو مالوفی در قطار در راه هاگوارتز وقتی رخ داد که دراکو رون را مسخره کرد و درخواست دوستی با خودش را به هری پیشنهاد داد. هری پیشنهاد دارکو را ناگهان رد کرد و این آغاز دشمنی دیرینه و نفرت در میان دو پسر شد.
در قطار سریع السیر هاگوارتز بود که هری در سال 1993 برای اولین بار با دیوانه سازی روبه رو شد. در 1966 هری و دیگران توسط پروفسور اسلاگ هورن به یک کوپه شلوغ دعوت شدند.
در 2017 هری، جینی، رون و هرمیون فرزندان خود را به سکوی نه و سه چهارم بردند و آنها سوار قطار شدند و آنجا را به مقصد هاگوارتز ترک کردند.

در فرهنگنامه قرار داده شد.خیلی خوش اومدی!
لینک صفحه : قطار سریع السیر هاگوارتز


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۴/۱۱/۲۳ ۱۷:۰۵:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث،گفتگو و عضویت در فرهنگنامه!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۴
#26
میشه منم باشم؟
سیاه دوست داشتنی میخواد همکاری کنه.
ویرایش:سلام که نکردم...پس حداقل خداحافظ!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
#27
میخواستم زودتر ازینا روی قلم پر بشیینی...و حالا نشستی!

1.قبلا اسلیترین بودی و الان تو هافلپافی...دوست داری تجربه حضور در یک گروه دیگه رو هم داشته باشی؟اگه آره کدوم گروه و چرا؟

2.جادوگران خیلی از ماهارو به خودش وابسته کرده...فکر میکنی میتونی یه روزی، بدون این که حتی بعد ها برای یک دقیقه هم دوباره آنلاین بشی از سایت بری؟

3.آریانا مدیریت خیلی دوست داره...دوست داری مدیر شی؟مدیر کدوم بخش؟

4.اگر تو جای رولینگ بودی هر گروه رو چطور توصیف میکردی؟

5.هری پاتری که برای اولین بار تو ذهنت بود چه شکلی بود؟منظورم تیپ و قیافشه!

6.وقتی کتاب رو تموم کردی بنظرت شخص دیگه ای وجود داشت که بیشتر لایق قهرمان بودن داستان رو داشته باشه؟

7.سایت جادوگران و اعضاش روت تاثیر خاصی داشتن؟اگه آره چی بوده و آیا ازین تاثیر خوشحالی؟

8.دوست داشتی جادوگر باشی؟

9.آخرین باری که با تمام وجود خندیدی کی بود؟

10.دوست داری جای کدوم شخصیت کارتونی باشی؟(حتما جواب بده...خیلی مشتاقم)

11.بنظرت شخصیتت (چه اینجا چه تو دنیای واقعی) شبیه کدوم از شخصیتای کارتونیه؟(همون بالایی!)

12.فکر کن قراره به یک دنیای جادویی وارد بشی و فقط حق داری یک چیز رو با خودت ببری...اون چیه؟

13.بین این کتابایی که خوندی از چه جمله ای خیلی خوشت اومده؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۴
#28
شش ماه بعد

-هی شنیدی گمشده های هاگوارتز پیدا شدن؟
-واقعا عجیبه...میگن دونفرشون مردن....استخوناشون پیدا شده!
-بنظر من خودکشی کردن!
-احتمالش هست...زمان حیاتشون که هیچ هیپوگریفی نشدن شاید میخواستن بعد مردنشون حداقل معروف بشن.

رودولف لسترنج با سردرگمی همه این حرف هارا می شنید و حالا به سمت آزکابان میرفت تا بفهمد که دوستانش چه غلطی کردند که اینگونه موفق شدند به ازکابان بروند. چند ماهی ولشان کرده بود و حالا به جای این که روبه روی در تالار آن هارا ملاقات کند، پشت میله های آزکابان میدیدشان...احتمالا در قبر هلگا زلزله ای نه و هشت دهم ریشتری بر پا بود.

فلش بک!


آریانا به دو هافلپافی نزدیک شد و فریاد زد:
-چرا از خودتون پذیرایی نمی کنید؟!دلتون ماهیتابه میخواد؟!

لاکرتیا با ترس چند قدمی عقب رفت و درحالی که دنبال رز میگشت احساس کرد که ناگهان بوی گندیدگی و ترشیدگی دماغش را پر کرد.شلپ شلوپ آب زیر پایش شنیده میشد و دیواره های غار لزج بود...چند قدمی عقب رفت و....
-آخخخخخ...وااااای...ننننننننننه!

و در دهان باسیلیسک یک لقمه چپ شد!

پایان فلش بک، آزکابان


-هی رودی چقدر بزرگ شدی!

گیبن آغوشش را در هوا باز کرد و اسلوموشن طورانه به سمت رودولف دوید اما وسط های راه وقتی متوجه نگاه ملت حاظر در صحنه شد و یادش آمد که همین مردم برای دامبلدور کلی حرف درآورده اند، در میانه راه ایستاد و با حسی که از او بعید بود، یعنی حس خجالت به زمین خیره شد.

-چقدر پیر شدی...چقدر لاغر شدی...رودی!

رودولف با فرمت"" به سوزان خیره شد و با تاسف گفت:
-اینو من باید میگفتم!
سوزان:

وندلین دستشانش را بهم زد و به جرقه های حاصل از برخورد دستانش خیره شد و پرسید:
-اومدی مارو ببینی؟خوب بهت تبریک میگم...حالا که بدبختیامون رو دیدی میتونی بری!

رودولف دستش را زیر چانه اش زد و درحالی که سعی میکرد میله هارا از جایشان درنیاورد و وندلین را زیر چک و لقد نگیرد، گفت:
-میخوام بدونم چرا اینطوری شد...آخه مگه...
-وقت ملاقات تمومه!

هافلپافی ها:


پرونده شماره 9954641798458792127136246 (تنبل نباش..عددو کامل بخون!)
نقل قول:

خلاصه:
در این پرونده اعضای تالار هافلپاف به صورت غیرقانونی با حفر یک تونل زیرزمینی وارد تالار گریفیندور شدند و نقشه های شومی برای اعضای آن جا کشیدند.
آن ها تا دو ماه زیر میز تالار پنهان بودند و بعد درحالی که اقدام به فرار کردند دستگیر شدند.
البته بعد از چند روز استخوان های دو دوستشان رز زلر و لاکرتیا بلک در تونل پیدا شد.شواهد نشان میدهد که موجودی گرسنه آن هارا خورده اشت.
پایان

رودولف پس از خواندن پرونده و پی بردن به عمق بدشانسی هافلپافی ها تا ابد با فرمت"" ماند و در اریب محو شد.

نویسندگان پست های قبلی:
وزارت سحر و جادو:
مدیریت هاگوارتز:
سایت جادوگران:


پایان سوژه!


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۹ ۱۶:۳۰:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#29
همونی که زبان از وصف نوشته هایش قاصر است...
ویولت بودلر دستکش!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ یکشنبه ۶ دی ۱۳۹۴
#30
چیکار:
حرفای خارجی میزد.
شهرزاد در طی داستان هزارو یکشب توی اتمسفر تهران با همکلاسیاش حرفای خارجی میزد.(چقد هری پاتری شد)

کی:
ملت شریف هاگوارتز


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.