هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶
#21
گیب vs دی

گیبن دستهایش را مشت کرد، عطر ناخوش طلسم "بیست و چهار ساعت برعکسی" را احساس میکرد. بلند شد. از پشت سرش صدای در ماشین که بسته میشد شنید شد و همینطور صدای شخص از درون پنجره.

-حالا برات درس عبرت میشه. فکر کنم قرارای مهمی داری.

ماشین حرکت کرد و صدای قهقهه های مرد را دور کرد. با خودش فکر کرد کدام قرا... دینگ! صدای زنگ در گوشش پیچید. به خاطر اورد. باید به عنوان شاهد در دادگاه برادرش حاضر میشد. با وجود او برادرش میتوانست تبرئه شود. اما الان کجا بود؟باید هر چه سریع تر خودش را به دادگاه میرساند.

یک ساعت بعد نفس نفس زنان در راهروی دادگاه

گیبن برادرش را دید که به همراه دو مامور مسلح به سمت دادگاه حرکت میکند. نزدیک او رفت و همراه انان راهی دادگاه شد.
-گیبن همه چیز مرتبه؟
-البته. همه چیز مرتبه. زیاد از حد هم مرتبه. میدونی اینقدر مرتبه که نیاز نیست همین الان آماده فرار بشی. اصلا نیاز نیست.

برادر گیبن که مانند یک کلون از خود گیبن بود با تعجب به گیبن نگاه کرد. ولی چیزی نگفت. به دادگاه رسیدند.

-دادگاه رسمیـ ــیست . شاهد در جایگاه حاضر شود.

گیبن جلو رفت و روی صندلی نشست.

-اقای گیبن...اظهارات خودتونو بگید.
-عرضم به غیبتتون که این داداش من یه ادم شیاد و کلاشه و تمام این ادم ربایی ها، قتل ها و قاچاق مواد کار خودشه.

خبرنگاران به ردیف اول حمله کردند. صدای فلش زدن دوربین ها قطع نمیشد. برادر گیبن به معنای واقعی کلمه گرخید و از جایش بلند شد . انگشتش را به سمت گیبن دراز کرد.
-هوی. معلوم هست چی داری میگی؟
-البته، تو همیشه با ادم بدا دوست بودی و بر علیه شون نمیجنگیدی.

داداش گیبن که حالا برای خالی نبودن عریصه گیبون صدایش کنیم. صورتش سرخ شد. وکیلش روی شانه اش زد و از او خواست که بنشیند و چیزی در گوشش گفت.

-دادگاه پانزده دقیقه تنفس اعلام میکند.

همه از سالن خارج شدند . وکیل گیبون، گیبن را به جای خلوتی کشید و پیشنهاد بی شرمانه ای به او داد.
-من از اولشم میدونستم تو میخوای سر برادرتو زیر اب کنی و قضیه دفاع کردن هم یه شوخیه. من در ازای بیخیال شدن تو سر این قضیه حاضرم پول خوبی بدم.

گیبن با خونسردی به وکیل نکاه کرد.
-من پول میخوام. حتما. این قضیه چه ربطی به پول نداره؟
-خوبه! من یه چک 20 ملیون گالیونی مینویسم.

گیبن فهمید که حرف زدن با وکیل بی فایده است. فقط محض احتیاط چک را گرفت و به سمت دادگاه برگشت و روی سکو نشست.

-اقای گیبن بقیه صحبتاتون؟

وکیل گیبون خودش را پشت میز جا کرد و چشمک گشادی تحویل گیبون داد. گیبن شروع کرد.

-نمیگفتم. این داداش من یک ادم فریبکاره. اون میتونه حتی یه مورچه رو زیر پاش له کنه چه نرسه به مافیا و کودتا و اشوب و شرارت؟

خبرنگاران برای بار دوم حمله کردند. گیبون با عصبانیت بلند شد.
-منظورت از این مزخرفات چیه؟ هیچ میدونی داری چه غلطی میکنی؟ خودم به حسابت میرسم.
-نظم جلسه رو رعایت کنید. مستندات شاهد، برای تایین رای قطعی کافی ـیست.

منشی قاضی پیش او رفته و در گوشی صحبت هایی رد و بدل میکنند. قاضی از روی صندلی بلند شد و با صدای رسا نتیجه را اعلام کرد.

-جناب اقای گیبون به جرم قاچاق اسلحه، معامله ی مواد، ادم ربایی، قتل به 7 بار مرگ تدریجی محکوم میشوید. حکم دادگاه قطعی است.

تق تــق تــــــق!

گیبون در حالی که چند مامور دور و ورش را گرفته بودند و به او دستبند میزدند با چشم هاس قرمزش به گیبن خیره شده بود.
-نمک نشناس. خودم میکشمت.
-متاسف نیستم.
-لعنتیییییییییییی.

و ماموران او را بردند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶
#22
-ولی بذار یه بار دیگه نامه رو بخونم.

متن نامه :

نقل قول:
بسم المرلین. پروفسور عزیز، من امروز یه مقدار ناخوش احوالم. اگه میشه کلاس خصوصی امروز رو به جای دفترتون، در ایستگاه کینگزکراس برگزار کنیم... کله زخمی محبوب همیشگیتون، هری کوچولو


-اوه پس باید برم کینگزکراس.
دامبلدور آماده رفتن می شد.


فلش بک : 24 ساعت قبل

مرگخواران همگی در ایستگاه کینگزکراس کمین کرده بودند تا دامبلدوربات را با پروفسور دامبلدور جا به جا کنند.


-هکتور؟ رباتت آماده اس؟
-البته.

دوربین روی ربات رفت که در حال جارو کشیدن ایستگاه قطار بود. بقیه مرگخواران هم تو و بیرون قطار ها مخفی شده بودند. آستوریا با ناخن هایش نقشه را روی گرد و خاک زمین میکشید و ربات همه ی خاک هارا جارو میکرد و نقشه را از بین میبرد.
جسیکا به سرعت وارد ایستگاه شد.
-نامه رو بهش دادم. نامه رو بهش دادم.
-خب پس حدودا تا یک ساعت دیگه میرسه اینجا. همه سر جاهاتون وایستید باید اینکارو به درستی انجام بدیم.

دوساعت بعد
-پس نیومد که!
-بیشتر صبر میکنیم.

چهار ساعت بعد
-آهههههییییششش. نمیاد فک کنم.

مرگخواران کم کم چشم هایشان خمار تر میشد و بالش و لحاف سوزان که همان وسط ولو بود و مرگخواران را به خواب دعوت میکرد.

پنج ساعت بعد
-


پایان فلش بک



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۱:۴۵:۵۵

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶
#23
کاملا هماهنگ شده!



مهلت یک روزه!


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۲ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
#24
ذهن آستوریا همچنان در میان نوشته های دامبلدور سِیر میکرد. از میان پستی و بلندی های پستش گذشت و به پایین پست رسید. کمی انطرف را نگاه کرد. خانه ی ریدل شیطانی تر از همیشه به نظر میرسید. در دوردست ها هاگوارتز به چشم میخورد. ذهن آستوریا کم آورده بود و هیچ راه حلی در مورد مشکل آستوریا پیدا نکرد.
-باشه اجازه میدم بری از یکی دیگه بپرسی.

آستوریا برای لحظه ای خشمگین شد و ناخن های تیزش را در مغزش فرو کرد، یا حداقل فکر میکرد که اینکار را کرده ولی چون کنترل دستش در دست ذهنش بود هیچ اتفاقی نیوفتاد.
-دختر خوبی باش و برو از یکی دیگه بپرس الان خسته ام.

آستوریا چاره نداشت از رویایی که ذهنش ساخته بود بیرون کشیده شد و خودش را در مقابل بزرگ ترین بلای ممکن دید.
مرگخواران همگی استین هایشان را بالا زده بودند و بازوهایشان را بالا گرفته و اماده دعوا با هم میشدند. آستوریا برای جلوی گیری از دعوا سریع پیش جمعیت مرگخواران رفت. هکتور و آرسینوس همه جا به دنبال ربات میرفتند تا اتفاقی برایش نیوفتد.
ربات به سمت هر کسی که میرفت ان شخص خون جلوی چشم هایش را میگرفت.
هکتور پس لرزه ای زد و به ارسینوس گفت:
-دیگه بهتر از این نمیشه اختراعمون فول العادس.

آرسینوس از این حرف هکتور تعجب کرد. به نظر که ربات اصلا خوب نبود بلکه افتضاح بود.
-مطمئ..
-آره دیگه اگه مرگخوارا رو بتونه عذاب بده. عذاب دادن محفلی ها که کاری نداره.

به راستی که دامبلدور زیرآب زنی را خوب یاد گرفته بود. حتما در محفل غوغا میکرد و محفلی ها در چند ساعت از هم میپاشیدند و از بین میرفتند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۵۲ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶
#25
-کاری نداره. معجون "تعویض جای دامبل تقلبی با واقعی" بدم؟
-این طرز کار مغزته که منو میترسونه هکتور.

در بین گفت و گوی مرگخواران، ربات شبیه سازی شده با برچسب پشتش که عبارت dumble bot رو حمل میکرد، دور و ور اتاق سرک میکشید. آرسینوس پشت ربات رفت و سیم رابط را از دستگاهش به بافت طبیعی -usb دامبلدور متصل کرد.

-صبر کنید...خب اینم ازاین. کلی جادوی سیاه ریختم براش طلسم های سفید رو هم به کل پاک کردم از توی حافظه اش.

مرگخواران با دیدن کار آرسینوس هیجان خاصی پیدا کردند، بعد از مدت ها بالاخره یک تفریح درست حسابی گیر اورده بودند و هیچ مرگخواری نمیخواست ان را از دست بدهد. مرگخواران یک به یک پشت دامبل میرفتند و کابل هایشان را در دامبل فرو میکردند تا به حافظه ی اصلی دست پیدا کنند و نسل بعدی محفل را به تباهی بکشانند.

-من کلی کلیپ آموزش زیرآب زنی بهش اضافه کردم. :ریتا:
-منم دایره المعارف معجونامو دادم بهش.
-دامبلدور جن جارو زن؟
-کراب؟ کراب چیکارش کردی؟

کراب کار خودش با دامبلدور2x تمام کرد و کمی فاصله گرفت. ربات به حرکت افتاد، چرخی زد و جلوی آینه رفت. رژ لبی را بیرون کشید و شروع کرد به براق کردن لب هایش.
-اوووومممماااااه! چی داشتم میگفتم جونی؟

مرگخواران ذهنِ رباتی که قرار بود جای دامبلدور را بگیرد به زباله دانی تبدیل کردند. اما نگرانی نداشتند چون مطمئن بودند که محفلی ها فرق ان دو را تشخیص نمیدهند.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۵:۵۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۷:۳۲
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۸:۴۳

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۶
#26
درود بر اعظم کبیر
اینتوی انجمن قلعس.
ولی من همیشه از شما درخواست نقد میکنم.
میشه لطفا نقدش کنید.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶
#27
خلاصه: به دستور وزارت خانه، خون اشام ها خودشان گروهی جدا از چهار گروه اصلی تشکیل داده و در هاگوارتز مشغول به تحصیل هستند ولی به دلیل اشتها و خشونت زیادشان، بقیه ی هاگوارتز نمیتوانند با ان ها کنار بیایند، پس تصمیم میگیرند که ان ها را بیرون بیاندازند. برای اینکار هرمیون کتابی قدیمی در مورد خون اشام ها پیدا کرده اما یک پسر دیگر هم ان کتاب را میبیند. حالا دانش اموزان ان پسر را در اتاقی زندانی کرده اند تا بفهمند که او هم خون اشام است یا نه؟

تق تق تق

هرمیون با شنیدن صدای در از پسر مضنون به خون اشام بودن فاصله گرفت و به سمت در برگشت.
-گرفتنمون.
-حتما خون اشامان! فهمیدن دوستشونو گرفتیم. الان تیکه پارمون میکنن. همش تقصیر توعه هرمیون.

پاق
و تلسکوپ املیا را در سر او شکاند.

-آــــــــی چیکار میکنی جسیکا؟ پس میخواستی چیکار کنم. ممکن بود بره و نقشه مون و لو بده.

تق تق تق

-ولی پس چرا اول در میزنن ؟
-معلومه دیگه چون خون اشاما نمیتونن بدون اجازه وارد بشن. هیشکی هیچی نگه.
-کی هستی؟ بیا تو.

بقیه رنگ صورتشان بنفش شد و به سمت صدا برگشتند. آملیا به سمت شخص گوینده رفت و او را زیر باد کتک گرفت.

-مگه نشنیدی گفت هیشکی هیچی نگه! ها؟ نشنیدی؟

و گردن گیبن را محکم گرفت و تکان داد. گیبن خودش را از دست املیا خلاص کرد و به سمت دیگر اتاق رفت.
-خب در میزدن.
-
-چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟

با صدای جیــــــــــــر، در که نشان از باز شدن ارام ان میداد. همه نگاه ها به سمت در برگشت.

هری سریع در بغل هرمیون پرید و رون هم پشت هرمیون قایم شد. بقیه هم پشت هاگرید قایم شدند. دست و پای هاگرید هم میلرزید. ولی مطمئنا به دلیل ترس از خون اشام ها نبود.
-گوشنمه! نمیدونم اخرین باری که یه چیزی خوردم چی بود؟

باز شدن کامل در مهلت نگاه پوکر فیسآنه به هاگر را نداد و همه ی نفس ها در سینه حبس شد.

-درود.
-پروفــــــــســـــــــورررررر؟
-فرزندان نور، صد دفعه گفتم اول سلام کنید. خب اینجا چیکار میکردین؟

همه هاج و واج به دامبلدور زل زده بودند. هرمیون هری را پایین انداخت و جلوی دامبلدور رفت.
-پروفسور. ما یکی از خون اشام هارو گرفتیم. یه کتاب هم پیدا کردیم. میتونم از روش، اون کتاب استفاده کنیم و خون اشام هارو از هاگوارتز بندازیم بیرون.
-کدوم خون اشام؟

رون و هری از جلوی میز کنار رفتند تا دامبلدور فرد بسته شده به میز را ببیند و دامبلدور بلافاصله بالای سر او رفت.
-به به فرزند روشنایی! چرا به میز بسته شدی؟ چه قدرم سیفید میفیدی. از دراکو هم سفید تری.
-پروفسور؟
-آه. بله میگفتم. تو....

و نگاهش به علامت اسلیترین روی لباس پسر افتاد.

-هرمیون. فرزندم از کجا میدونی خون اشامه؟

با گفتن این حرف همه ی نگاه ها به سمت هرمیون برگشت.


-اینکه کاری نداره پروفسور. شما با شمشیر گریفیندور روی دستش خط بندازید. اگه خوب بشه ینی خون اشامه.

رون شمشیر گریفیندور را از ناکجایش بیرون کشید و تحویل دامبلدور داد.

-فرزندم اینکار درست نیست. روش دیگه ای نیست؟
-نه پروفسور . سیر که نداریم. این نقره ی گردنبند هم به نظر تقلبیه. این تنها راهه.

دامبلدور اب دهانش را قورت داد و نزدیک پسر رفت. چشم هایش را بست و شیمشیر را به دست پسر نزدیک کرد.

-نهههههه. توروخدا اینکارو نکن.

دامبلدور دستش را عقب کشید.
-
-چی شد پروفسور؟
-مگه نمیبینی میگه نکن. ما نمیتونیم.
-پروفسور ما مجبوریم.

برای بار دوم دامبلدور چشم هایش را بست و شمشیر را به دست پسر نزدیک کرد.

-نههههههه نکن اینکارو با من.
-
پروفسور؟
-باشه.

این حرکت چند بار دیگه هم تکرار شد و اخر سر دامبلدور شمشیر را انداخت.
-این اصلا درست نیست. یه چیزایی در مورد کتاب گفتی. بیا با اون شروع کنیم. این بنده ی روشنایی هم که اینجا بستس کاری نمیتونه بکنه.



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۷:۳۱:۲۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۸:۰۵:۳۴
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۸:۰۷:۴۳
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۱ ۱۲:۲۴:۵۷
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۱ ۱۲:۲۵:۳۴

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#28
نقاب دار خندان ملقب به گیبنشتاین بسیار مذکر VS جسیکا ترینگ


به نام او


آفتاب هنوز کاملا بالا نیامده بود اما دانش اموزان ترم آخری همه سر کلاس حاضر بودند و کلاس جای خالی نداشت. گیبن هم طبق معمول همیشه روی یکی از نیمکت های جلویی نشسته بود و با دوستش تام صحبت میکرد.
-تام. میدونستی اگه توی درس هات نمره ی بالا بگیری بعد هاگ میتونی یه کار دولتی خوب پیدا کنی.
-آه. تو همیشه خیلی با انرژی و الهام بخش حرف میزنی، این اعصابمو خرد میکنه.

گیبن خیلی ریز خندید و به عمق افکارش رفت تا اینکه چند دقیقه بعد صدای باز شدن در و ورود استاد اورا به خودش اورد.


-سلام بچه ها. استاد همیشگی تون نتونست این هفته سر کلاس حاضر بشه. برای همین من بهتون درس میدم. بهتره درس تغییر شکل رو شروع کنیم. خب. بلدین صفر تا صد یه چهره رو تغییر بدین؟

دانش اموزان صورت هایشان در هم رفت و سری تکان دادند. استاد ادامه داد.
-جدا؟ هیچکس؟ ینی تا الان فقط تئوری بهتون درس دادن؟ اما اینجوری که اصلا خوب نیست. بعدا هیچ جا کار گیرتون نمیاد. شما باید به صورت عملی هم یاد بگیرید؛ میخوام بهتون یه تمرین عملی بگم، برای جلسه بعد دو به دو با هم تیم بشید و چهره ی همدیگه رو تغییر بدین. ولی یادتون باشه از افسون های تغییر پذیر استفاده کنید تا با گذشت زمان تغییرات به حالت عادی برگردن. خب دیگه کاری ندارم. تکلیف های جلسه ی قبل رو روی میزم بذارید و برید.

سکوت کلاس از بین رفت و همهمه ی دانش اموزان بالاگرفت. گیبن و تام از کلاس خارج شدند و روی اولین صندلی خالی حیاط نشستند. مثل همیشه گیبن سر صحبت را باز کرد.
-خب...تام؟ نظرت چیه؟ کجا تکلیفو انجام بدیم؟
-زیاد تند نرو. حاضرم یه سال دیگه این درسو بخونم اما نذارم تو صورتمو دستکاری کنی.
-...بیخیــــال. تو هیچ وقت خوش نمیگذرونی، این یه جورایی تفریح هم هست، اصلا میذارم اول تو قیافه مو ویرایش کنی.

تام به نظر راضی نمی امد اما ته دلش بدش هم نمی امد. بعد از اینکه گذاشت گیبن برای حدود دوساعت خواهش و التماس کند حرف اول را اخر زد و گفت:
-باشه. به نظرم یه بار ایرادی نداره.

گیبن با خوشحالی تمام اورا بغل کرد اما تام اصلا از اینکار خوشش نیامد و گیبن را به عقب هول داد.

-چیکار داری میکنی لعنتی؟ مگه نمیدونی از این کارا متنفرم. از عشق متنفرم. از نور متنفرم. از بغل متنفرم. از تو هم متنفرم حتی. یه بار دیگه بغلم کن تا خودم بکشمت.

گیبن با ترس از تام فاصله گرفت. اخلاقیات اورا میشناخت اما اینبار واقعا عصبانی اش کرده بود. پس از همان عقب دستی تکان داد و عقب عقب رفت.
-باشه. متاسفم. برای انجام تکلیف، امشب بیا کنار دریاچه.

شب

گیبن ارام در تالار را باز کرد و فاصله ی تالار تا دریاچه را یک نفس دوید. با خودش فکر کرد اگر تام نیامد چه، اما خودش هم زیاد به این فکر اطمینان نداشت. تام شاید سنگدل بود اما بدقول نبود. قامت ایستاده ی تام را کنار دریاچه دید و پیشش رفت.

-میدونستم میایی. خب اول نوبت توعه شروع کن.

تام چوبدستی اش را به سمت صورت گیبن گرفت.
- الپاچ والماچ واقاچ من داغان .

طلسم بد رنگی از چوبدستی تام به سمت گیبن پرتاب شد. صورت گیبن در هم رفت و آخ بلندی گفت.
-آییییی صورتممم. اخ چیکار کردی باهام؟

اعضای صورت گیبن عجیب و غریب شدند. یکی از چشمهایش درست وسط پیشانی اش قرار گرفت و جای گوش و دماغش با هم عوض شد. گیبن که تا ان موقع حتی لبخند تام را هم ندیده بود اورا دید که شکمش را گرفته و بی صدا میخندد.


-بله. اولش راضی نبودی. اما مث اینکه خوشت اومده.

تام به گیبن گفت:
-لوس نشو. فقط یه باره تازه بعد از اینکه صورتتو به استاد نشون دادیم. مث اولش میشه.
و دوباره پقی زد زیر خنده. گیبن که دماغش خارش گرفته بود. دستش را بالا برد تا دماغش را بخاراند ولی در کمال تعجب دید گوشش دارد خارانده میشود. خارش دماغ را فراموش و رو به تام کرد.
-خیلی خوب. حالا نوبت منه. میخوام موهاتو و دماغتو بلند کنم. اماده باش. قسپنگولیچیدیریگوری.

در کمال تعجب و جلوی چهار چشمی که منتظر پرتاب افسون بودند از سر چوبدستی گیبن آبی شروع به پایچیدن روی صورت تام کرد.
-عه! این چیه دیگه؟
-آِییییییی دارم. میسوزم. آییییی چیکار کردی؟
مایع اسیدی مانند از روی کله ی تام پایین امد وروی صورتش را هم پوشاند. تام سریع با دستانش جلوش چشمانش را گرفت. در ان لحظه ارزو میکرد که کاش دست های بیشتری داشت هم برای محافظت بیشتر از صورتش هم برای خفه کردن گیبن.
-آییییی گیبن یه کاری کن دارم میسوزم.

گیبن ترسید! چه بلایی سر دوستش اورده بود؟ سریع تام را روی دوش خویش گذاشت و بدو بدو به سمت مطب دکتر هاگوارتز حرکت کرد.

چند ساعت بعد

تمام چراغ های مطب روشن بود. تام روی تخت خوابیده بود و خانم پرستاری با چوبدستی و فشار سنج جادویی بالای سرش بود. دو تا از استادان و مدیر هم انجا بودند و به سمت گیبن که روی صندلی کز کرده بود و کم مانده بود بغضش بترکد رفتند. مدیر شروع کرد:
-داشتین اون موقع شب اونجا چیکار میکردین؟
-ب...ب...برای تکلیف درس تغییر چهره بود.
-مگه روزو ازتون گرفتن؟ اینقدر توی روز میرید نوشیدنی کره ای میخورید و وقتتون و هدر میدین که دیگه وقتی برای تکالیفتون نمیمونه.

گیبن به تام فکر میکرد. او هیچوقت نوشیدنی کره ای نخورده بود. خوشش هم نمیامد. بیشتر در خودش بود و کتاب میخواند و از همه مهم تر اینکه با او دوست شده بود. در دل دعا دعا میکرد که اتفاقی نیوفتاده باشد. صدای پرستار به گوش رسید.
-پروفسور دامبلدور چند لحظه تشریف بیارید.

دامبلدور و پرستار کمی پچ پچ کردند. چهره ی دامبلدور در هم رفت و عرق سردی صورتش را پوشاند. به صورت تام نگاه کرد. تام خواب بود شاید هم بیهوش شده بود. گیبن به سمت پرستار رفت.

-چی شده؟ بهم بگین هر اتفاقی که افتاده تقصیر منه.
-باشه بهت میگم. به خاطر کار ابلهانه ی تو اون دیگه هیچوقت مو روی سرش در نمیاره. ولی این همش نیست برو جلو و شاهکارتو ببین.

گیبن با لرز بالای سر تام رفت. باورش نمیشد. تام...دماغ تام... به کلی نیست شده بود. هیچ اثری از دماغش نبود. حتما ان مایع اسیدی دماغش را به کلی در خود حل کرده بود. گیبن همانجا زانو زد و زد زیر گریه. نمیدانست فردا صبح که تام به هوش می اید. موضوع را چطور به او بگوید.


چند سال بعد

گیبن با سبدی پر وارد خانه ی ریدل شد و چهره ی سفید و بی مویی را دید که به صندلی تکیه زده بود.
-تام...اوه یعنی سرورم. امروز از همیشه زیباترین. براتون کرم ضد افتاب گرفتم که پوست سرتون نسوزه.
-گیبن؟
-بله ارباب؟
-از جلوی چشممون دور شو. هر بار که میبینیمت خاطره ی اون شب برامون تداعی میشه.
-چشم سرورم. از این به بعد روی صورتم نقاب میذارم تا دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت اون خاطره به ذهنتون نیاد. مرسی که در ازای وفاداریم منو بخشیدین.



هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۱۵ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#29
گیبن و اسنیپ وارد اتاق دامبلدور شدند. از پنجره نور مهتاب داخل اتاق می شد و روی ظروف نقره ای روی میز می افتاد و نور را پخش میکرد. چوب منحنی که ققنوس روی ان استراحت میکرد، شمشیر گریفیندور و قدح اندیشه هم سرجایشان بودند، فقط جای کلاه گروهبندی خالی بود. اتاق در سکوت بود. تنها صدایی که شنیده میشد خر و پف اهسته ی قاب عکس مدیران سابق بود.


خرشــــــــــش!
گیبن بدون توجه به سکوت دستش رادرظرف شکلات های مورد علاقه ی دامبلدور کرد و مشتی برداشت و به سمت دهانش برد.
-قرچ...قرچ...خب کلاه که اینجا نیست قرچ...قرچ...حالا چیکار کنیم؟

اسنیپ دستی به موهای چربش کشید و با لحن طعنه امیز همراه با کمی عصبانیت، جواب گیبن را داد.
-از من میپرسی؟ تو باید بدونی. پس تو اینجا چیکاره ای؟


از پشت در ورودی صدای املیا به گوش رسید.
-گفتم که ما تازه ناظر شدیم.

و در اتاق باز شد و هرمیون گرنجر و آملیا وارد اتاق شدند. گیبن و اسنیپ با تعجب به ان دو نگاه کردند. اسنیپ پرسید.
-شما چطوری اومدین اینجا؟ هرمیون از کجا اومد؟ اسپوارت کو؟

آملیا به سمت پنجره رفت تا ستاره ها را ببیند و پاسخ داد.
-وقتی رفتیم دنبال اتاق کلاه فهمیدیم که کلاه اتاق شخصی نداره. موقع برگشت پروفسور اسپوارت گفت که خسته است و نمیتونه بیاد برای همین رفت اتاقش. هرمیون رو هم موقع گشت زنی شبانه با شنل نامرئی گرفتمش. به عنوان جریمه باید برای پیدا کردن کلاه به ما ملحق شه. فکر خوبیه. نه گیبن؟

گیبن به لبخند شیطانی آملیا نگاهی انداخت و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. از زمان ناظر شدنشان این اولین بار بود.
هرمیون هم آهی کشید و روی صندلی نشست. چرا باید با وجود بودن دو ناظر و یک پروفسور او دنبال کلاه میگشت. با خودش فکر کرد شاید بتواند از هوشش استفاده کند و سریع تر کلاه را پیدا کند. اما هیچ سر نخی نبود. هر چهار نفر دستشان را در ظرف شکلات های البوس کرده بوده اند و مشت مشت شکلات میخوردند تا بلکه چیزی به ذهنشان برسد یا چیزی را ببینند که تا ان موقع ندیده بودند.



هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۰۵ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶
#30
یکی از مرگخواران در را باز کرد و بقیه به داخل اتاق شیرجه زدند و روی زمین افتادند. ولی دست هایشان را بالا نگه داشتند. توی دست مرگخواران پر از حشره و سوسک و هزارپا و کفشدوزک بود که روی هم انباشته شده بودند.

-بیا اراگوگ! برات حشره زنده اوردیم.
-عه...اما چطور؟...اون همه حشره پیدا کردین؟... .

بلاتریکس گفت:
-کاری نداره. برای برگردوندن ارباب سابق اینکارا همه کشکه.

مرگخواران دیگر حاضر در اتاق با شنیدن کلمات ارباب سابق، دستشان به پشت شلوارشان رفت و اثار زخم کروشیوهای سابق را مالیدند. شاید لرد با اخلاق های جدید چندان هم بد به نظر نمیرسید.

لینی با دیدن ان همه حشره که اراگوگ یکی یکی انها را تناول میکرد بغضش گرفت و با هر موجودی که به دهان اراگوگ میرفت، اشکی از چشمانش سر میخورد و پایین می امد.


بعد از اتمام حشرات

مرگخواران با چشمانی گرد شده به آراگوگ نگاه کردند. آراگوگ به مرگخواران نگاه کرد. مرگخواران دوباره نگاه کردند. اراگوگ دهانش را باز کرد و گفت:
-آیس پکتونو هنوز نگرفتیدا.

مرگخواران "وااااااااااایی" گفتند و یکی از ان ها گفت:
-تو...تو...هنوز جا داری بخوری؟

آراگوگ یکی از دست هایش را که حالا اندازه کل خود سابق اش شده بود تکانی داد.
-تازه به اندام ایده آلم رسیدم. همینجوری خوبه.

-به نظر که داری میترکی.
این لینی بود که پشت سر آراگوگ این را گفت.

آراگوگ یاد لینی افتاد و به سرعت تاری از پشتش خارج کرد تا از پنجره بالا برود اما تار کفاف وزنش را نداد و روی زمین افتاد.
-هی تووو. منو بذار بالای پنجره.

مرگخوار مورد نظر او اما دودل بود. چرا باید از یک عنکبوت دستور میگرفت که بلاتریکس را دید که به سمت او می اید. بی معطلی از یک پای اراگوگ گرفت و اورا کنار پنجره انداخت.
آراگوگ به سمت لینی رفت و با تیزی های روی صورتش تارها را پاره کرد و لینی که از شدت دیدن تراژدی وحشتناک خورده شدن همنوعانش شوکه شده بود. خودش را روی گلدان رز رها کرد و رز با برگهایش اورا گرفت و توی گلدانش گذاشت.

بلاتریکس جلوی اراگوگ ایستاد.
-خب! حالا بگو. چطور باید اخلاقای لرد رو برگردونیم؟


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲ ۰:۵۳:۴۰

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.