هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#21
خدافس!

الآن این تاپیک بسته‌س. ینی درخواست نقد ممنوعه دیگه، نه؟
خب...
درخواست نقدِ همزمانِ دوتا پُست رو ندارم.
یکیش این نیس. یکیش هم این نیس.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#22
سوژه‌ی جدید:


- اونکه خواب و رویا تو زنگ خنده‌هاش بود... یه دنیا از رمز و راز تو عمق اون چشاش بود... شوق بلند پرواز همیشه زیر پاش بود... به من بگین خواب من رو ندیدین؟ ... آآآخ!

پاره آجرِ پرتاب‌شده دقیقاً خورد تو ملاجِ رودولف!
آرنولد از لابه‌لای بوته‌ها بیرون پرید و به سمت دکه‌ی دربونیِ خونه‌ی ریدل رفت.
- تا حالا بهت گفتن چه حنجره‌ی طلایی‌ای داری؟!

با احتیاط، رودولفِ بی‌هوش شده رو لای بوته‌ها قایم کرد و بدون هیچ تعلّلی، وارد خونه‌ی ریدل شد.
نفسش رو توی سینه حبس کرد. هیچکس اونجا نبود.
شاید هم بانز نگهبانٍ داخلیِ خونه‌ی ریدل بود..؟

پفک پیگمی نفس عمیقی کشید و بعد، خیلی آروم، اولین دَرِ راهرو رو باز کرد.
- بینگو!

لرد ولدمورت همون‌جا روی تختش خوابیده بود!
آرنولد پاورچین پاورچین نزدیک شد. شاید اگه مردونه در برابر لرد سیاه قرار می‌گرفت، هیچ شانسی نمی‌تونست داشته باشه.
ولی خب... آرنولد خیلی نامرد بود!

پس دهنِ لرد رو کمی باز کرد و بعد...
پرید داخلش!
و به دنبالش، لرد با تکونِ شدیدی از خواب پرید.
- عــــااااا!

ناگهان دَرِ اتاق باز شد و آرسینوس و بلاتریکس به داخل هجوم آوردن.
- چی شده ارباب؟
- ارباب کابوس دیدین؟

لرد نفس‌نفس‌زنان به چهره‌های نگران یارانش خیره شد.
- اربابانِ من؟!

آرسینوس و بلاتریکس:


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶
#23
سوژه‌ی جدید:


- مالی؟ کجایی مالی؟ مــالــی؟

آرتور نگاهی به اطرافش انداخت. از صبح تا الآن هیچ خبری از همسرش نبود.
وارد آشپزخونه شد و دَرِ "تولیدگاهِ موقرمزها" رو باز کرد.
- اِ.

عینکش رو از جیبش در آورد و به چشم زد.
- نه... غیر ممکنه!

تولیدگاهِ موقرمزها برخلاف همیشه خالی بود. این یه اتفاق نادر، عجیب و البته، نگران‌کننده بود!
- مالی؟ کوشی؟ چرا تولیدگاه‌مون خالیه؟ چرا هیچ موقرمزی توش نیس؟ ما که دیشب کلّی به همدیگه عشق ورزیدیم!

جوابی نشنید. ظاهراً باید جای دیگه‌ای به دنبال مالی می‌گشت.
آه عمیقی کشید و چرخید...
- اِ مالی! اونجا چیکار می‌کنی؟!

آرتور وحشت‌زده دوید و همسرش رو از درون اجاق گاز بیرون کشید.
- مالی! مالی! معلومه اینجا چیکار می‌کنی؟ قیافه‌ت چرا این‌شکلیه؟ چه اتفاقی افتاده مالی؟ چی شده؟ حرف بزن!
- آر... آرتور...
- جونِ آرتور؟
- ما... ما دیگه... دیگه نمی‌تونیم... بچه‌دار بشیم.
- اِ؟ میگم چرا تولیدگاه خالیه... ... هن؟ ... وایسا ببینم. ینی چی؟ منظورت چیه که دیگه نمی‌تونیم بچه‌دار شیم؟!
- نمی‌دونم آرتور... فقط اینو می‌دونم که... دیگه نمی‌تونم.
-

***


- دیگه تموم شدیــــم!
- دیگه ویزلی جدیدی متولد نمیشــــه!
- نسل‌مون منقرض شــــد!
- مامان مالی خراب شــــد!
- عـــــــــــــــــــــــــــــــــر!

در همین لحظه، دکتر از اتاقش بیرون اومد. آرتور پاش رو تا کشکک زانو توی حلقِ جیغ‌جیغوترین ویزلی فرو کرد و بعد از ساکت شدنش، به استقبال دکتر رفت.
- چی شد دکتر؟ خوش‌خبر باشین!
- متأسفانه ایشون دچار ضربه‌ی روحی سنگینی شدن و دیگه قادر به تولید مثل نیستن.

آرتور نفس‌نفس‌زنان قلبش رو گرفت و به دیوار چسبید.
یعنی کارخونه‌ی ویزلی‌سازیِ آرتور و مالی ورشکست شده بود؟ یعنی حماسه‌ی ویزلی‌ها به پایان رسیده بود؟
این ضربه‌ی روحی دیگه از کجا پیداش شده و یقه‌ی مالی رو گرفته بود؟ چه ضربه‌ی روحی‌ای؟ چه کشکی؟!
ناگهان قلب آرتور تیر کشید! حق با دکتر بود! شاید دلیل شوکه شدنِ مالی، به چند روز پیش مربوط میشد. روزی که آرتور جهت بهبود اوضاعِ مالیِ محفل، بدون اجازه‌ی مالی، نود درصدِ بچه‌هاش رو فروخته بود!
امّا دلیلش مهم نبود.
مهم این بود که همه‌چی تموم شده بود...

- البته هنوز یه راه مونده.

گریه و زاری بچه‌ویزلی‌ها متوقف شد و آرتور با ناباوری به دکتر زل زد.

- اینکه یه تیکه روحِ سالم به ایشون پیوند بزنین.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
#24
امّا در گوشه‌ی دیگه‌ای از جنگ، اوضاع فرق می‌کرد.
چندین مرگخوار و محفلی نشسته بودن و بحث می‌کردن.
- الآن ما قراره چیکار کنیم؟
- بجنگیم.
- خب. جنگیدیم. که چی؟
- پوزه‌ی آرسینوس رو به خاک می‌مالیم خب!
- پوزه‌ی آرسینوس رو به خاک مالیدیم. چی گیرمون میاد؟
- خب... رهبرامون بابت این پیروزی لایک‌مون می‌کنن.
- خب که چی؟
- تا بهمون خونه و ماشین و پول تو جیبی بدن و بتونیم زندگی ایده‌آل‌مون رو داشته باشیم.
- فرضاً به زندگی ایده‌آل‌تون رسیدین. هر جوری زندگی کنین، آخرش یه روزی می‌میرین. ینی تا آخر عمرتون دوس دارین زیر سایه‌ی رهبراتون زندگی کنین؟ دوس دارین تا آخر عمرتون زیر دست باشین؟ دوس دارین تا آخر عمرتون نقشِ "با تشکر از خانواده‌ی رجبی" رو بازی کنین؟ ینی دلتون نمی‌خواد مستقل باشین؟ دلتون نمی‌خواد برا یه بارم که شده خودتون قهرمان زندگی‌تون باشین؟ نمی‌خواین برا یه بارم که شده نقش اصلیِ داستان رو بازی کنین؟ تا کی می‌خواین برا ولدمورت کمپوت گیلاس و برا دامبلدور نوشابه‌ی تگری باز کنین؟ نمی‌خواین اونی که کمپوت گیلاس رو می‌خوره و نوشابه‌ی تگری رو می‌نوشه، خودتون باشین؟!
- چرا چرا چرا چرا می‌خوایم!
- دمتون گرم! پس از این لحظه، ما آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت رو ول می‌کنیم به حال خودشون تا توی جنگِ کلیشه‌ای‌شون بپوسن و خودمون میریم سراغ ماجراهای خودمون!
- اوهوم، موافقیم!
- خب، کسی ماجراجوییِ خاصی سراغ نداره؟
- من سراغ دارم. میگن توپِ مسابقه‌ی افتتاحیه‌ی جام جهانی ۲۰۱۸ جان‌پیچ لرده...
- نه دیگه. قرار بود از این به بعد حتی یه اسم هم از ولدمورت و دامبلدور توی داستانامون نبریم.
- خب میگن توپِ مسابقه‌ی دوم جام جهانی ۲۰۱۸ داخلش سنگ زندگی بی‌پایان وجود داره.
- عه؟ خب سوژه‌ی خوبیه. بفروش داره. کسی دیگه سوژه سراغ نداره؟
- یه آزمایشگاه مخوف سراغ دارم که هرکی واردش بشه اتفاقات خفنی میفته.
- هوووووم، خوبه. ولی... انصافاً هدف‌مون از ورود به اون آزمایشگاه چی می‌تونه باشه؟
- هدف؟ هدف نمی‌خواد که قربونت برم. مهم مسیر سوژه‌س. اتفاقات جالب میفته دیگه. توی آزمایشگاه گیر میفتیم، با دشمنا می‌جنگیم، با موانع مختلف رو‌به‌رو میشیم، بعضیا می‌میرن، بعضیا زنده می‌مونن، کمک می‌کنیم به همدیگه، دوستی، اتحاد، اُمید و این حرفا!
- ها. خوبه.
- منم یه سوژه سراغ دارم. نظرتون چیه بریم یه سری به بچه محلای مشنگی تهرون بزنیم؟
- آها اینم خوبه. خب دیگه، زیادی شلوغش نکنیم. الآن ما سه‌تا سوژه داریم. پس به سه‌تا دسته تقسیم میشیم. دسته‌ی اول میره سراغ توپ مسابقه‌ی دوم جام جهانی. دسته‌ی دوم میره سراغ اون آزمایشگاه مخوف. دسته‌ی سوم هم میره چند صباحی رو توی کوچه پس کوچه‌های تهرون می‌گذرونه. گرفتین چی شد؟ یالا دیگه! بریم!

و به این شکل، مرگخوارا و محفلیا سوژه‌ی جنگ علیه آرسینوس رو ول کردن و رفتن سراغ سوژه‌های مورد علاقه‌شون و سوژه‌ی فعلی پادگان ققنوس تبدیل شد به چهارتا سوژه!


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۴۷ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
#25
خانه‌ی دوازدهم گریمولد

لرد ولدمورت شونصدتا بچه‌ویزلی دور خودش جمع کرده و روی منبر نشسته بود.
- خب، اول از همه، هرچی رو که اون پیر خرفت توی کلّه‌تون فرو کرده، بریزین دور و بچسبین به چیزایی که ما بهتون آموزش میدیم! چون راه و روش صحیح رو ما می‌دونیم، نه اون! فهمیدین؟!

ممد ویزلی‌ها:
فاطی ویزلی‌ها:

لرد از منبر پایین اومد، یکی از ممد ویزلی‌ها رو از جمعیت بیرون کشید و خوابوندش روی زمین.
- پشمک بهتون یاد داده که تا همدیگه رو ببینین، فوراً همدیگه رو بغل کنین. این واکنش بسیار غلط و مزخرفیه. اون ذهنِ تک‌تک‌تون رو به‌طرز فجیعی شست و شو داده! واکنش مناسبی که بعد از ملاقات همدیگه باید نشون بدین، اینه. این! ... کروشیو! کروشیوووو! کروشیوووووووو!

ممد ویزلی‌ها:
فاطی ویزلی‌ها:
ممدی که کروشیو خورد:

لرد ادامه داد:
- این موقعیه که طرف بهتون سلام می‌کنه. حالا اگه حال‌تون رو پرسید، اون‌وقت اینجوری جوابش رو میدین! ... آواداکداورا! آواداکداوراااا! آواداکداوراااااااا!

ممد ویزلی‌ها:
فاطی ویزلی‌ها:
ممدی که آواداکداورا خورد:

بله! حالِ ممدِ مذکور غیرقابل توصیف بود. چون ترکیده و مفقودالأثر شده بود!

لرد خونی رو که روی رداش پاشیده شده بود، پاک کرد و دوباره روی منبر نشست.
- به این میگن شکنجه! چیزی که نیاز روزمره‌ی بشره! ... تو! ... و تو! ... جلوی جمعیت بایستین و همدیگه رو شدیداً شکنجه کنین! همین حالا!

ممد و فاطیِ منتخبِ لرد، از بین جمعیت بلند شدن، جلوی همدیگه قرار گرفتن، به چوبدستی‌هاشون مسلح شدن و یه دقیقه همینجوری به همدیگه زل زدن.

- واسه چی بر و بر همدیگه رو نگاه می‌کنین؟ بزنین لت و پار کنین همدیگه رو!

ممد و فاطی هم سری تکون دادن و بعد، همدیگه رو در آغوش گرفتن.
لرد:


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۸ ۲۱:۳۸:۴۴

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
پیام زده شده در: ۱:۲۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
#26
سوژه‌ی جدید:


- نام کاربری؟
- رامین دامبلدور.
- رمز عبور؟
- شیش‌تا ستاره.
- از ورود شما متشکریم، گیدیون پریوت!

بعد از قرن‌ها توی پاساژ جادوگران لاگین کرده بود و هیچ‌کدوم از مغازه‌های تازه‌تأسیسِ دور و برش رو نمی‌شناخت.
بعد از مدت‌ها، کرکره‌ی مغازه‌ی خودش رو دوباره بالا کشید، وارد شد و لامپ‌ها رو روشن کرد.
- هوم، جنسا خاک گرفته‌ن... ولی خوبه. هنوز سر جاشونن. پس دانگ اینورا پیداش نشده.

در این لحظه، خودِ شخصِ شخیصِ دانگ وارد مغازه شد.
- ما اومدیم.
- اِ تویی دانگ؟ خوش اومدی.
- به‌به داش گیدیون عزیز! چه عجب از اینورا؟ مگه نگفته بودی از بس دور و برت یه مُشت مغازه‌ی نخاله موجوده که هیچ‌جوره برگشتنی نیسّی؟
- ... اممممم... خب... آدم به مرور زمان حرفش عوض میشه دیگه. بگذریم... مژده دارم برات. چون تو اولین مُشتری بعد از بازگشایی مغازه‌می، هرچی خواستی رو می‌تونی مُفتِ مُفت ببری!
- جون ما؟!

دانگ معطل نکرد و عین ندید بدیدها هرچی ساز موسیقی بود، چپوند توی گونیش و تا خواست بزنه به چاک، گیدیون فوراً گونی رو از چنگش در آورد.
- مرتیکه‌ی دله‌دزد! نگفتم تا این حد بی‌جنبه بازی در بیاری که. منظورم جنس تکی بود. فقط یه دونه!
- فقط یه دونه؟ چه خسیس... پس اون گرند پیانو رو رد کن بیاد.
- چه خبرته باو؟! گرند پیانو یه میلیارد گالیونه! قیمتش یه طرف، قیمت بقیه‌ی سازام یه طرف!
- عکهی! خب... پس چیو بردارم... نه، این بفروش نداره... اون کم بفروش داره...

دانگ در حال سبک سنگین کردن گزینه‌های انتخابیش بود. گیدیون کمی فکر کرد و بعد، خزترین، ضایع‌ترین و زپرتی‌ترین جنس موجود توی مغازه‌ش رو جلوی دانگ گرفت.
- بیا! اینو ببر و قال قضیه رو بکن.
- سر کار گذاشتی ما رو؟ این که جارو دستیه.
- خب ظاهرش اینجوریه. ولی واقعاً یه گیتار الکتریکه... اگه مُفت نمی‌خوایش می‌تونی بری و فردا دوباره برگردی و پولَکی بخریش.
- مگه مغز تسترال خوردم؟ قبوله بابا. ظاهراً چاره‌ای نی. همینو رد کن بیاد. با فروختن جارو دستی هم میشه پول خوبی تو جیب زد.

دانگ گیتار الکتریک رو گرفت و نگاه دقیقی بهش انداخت.
همین‌که سیم گیتار رو لمس کرد، ناگهان جیغی کشید، تبدیل به دودِ بنفش‌رنگی شد و به درونِ گیتار جذب شد!

گیدیون:


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۴:۵۲ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶
#27
- بی‌عرضه‌ها! زورتون به یه دختر فسقلی نرسید؟!

مرگخوارها سرشون رو پایین انداختن و به کفش‌هاشون خیره شدن. بعد، یکی‌شون با صدایی لرزون گفت:
- ارباب. این دختره رو واقعاً درست و حسابی آنالیز نکردیما. فک کردیم خیلی معمولی و بی‌خاصیته. ولی وقتی باهاش درگیر شدیم، فهمیدیم خیلیم معمولی نیستا.
- راس میگه ارباب. دختره یه مُشت سیاره و شهاب‌سنگ و سیاه‌چاله از ناکجاآباد ظاهر کرد. همینا بودن که ما رو نفله کردن. شانس آورد که تنهایی گیرش نیاوردیم. وگرنه...

لرد مُشتش رو به میز کوبید.
- کافیه! نمی‌خوایم دلایل مسخره‌ی شکست خوردن‌تون رو بشنویم. مهم اینه که شکست خوردین. شماها اخراجین! جفتتون! حالا هم از جلوی چشم‌مون دور شین! ... هی ریتا! چرا داری نیمکت رو پانسمان می‌کنی؟

ریتا اسکیتر، دکترِ خانه‌ی ریدل، لبخندی زد و توضیح داد:
- نه ارباب. ظاهراً متوجه نشدین. بانز اینجا دراز کشیده.
- بانز هم بینِ شکست خوردگانِ این مأموریتِ ساده بوده؟
- بله ارباب.
- پس بانز هم اخراجه!

بانز که تازه حالش جا افتاده بود، دوباره بیهوش شد.
لرد هم روی صندلیش نشست و متفکرانه به یه گوشه خیره شد.
- از پس آملیا فیتلوورت بر نیومدن. احتمالاً جهت حفظ جونش، الآن بسیار دور از دسترس‌مون قرار گرفته. کاریش نمیشه کرد. باید بریم سراغ گزینه‌ی بعدیِ محفل.

دکمه‌ی قرمز رنگی رو فشار داد و توی مانیتورهای سراسرِ اتاق، عکس هزار نفره‌ی بچه‌های آرتور و مالی به تصویر کشیده شد.
- استخونِ برادرِ بزرگ‌تر رو می‌خوایم!


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۷ ۴:۵۸:۱۵

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#28
-

رودولف بعد از مطمئن شدن از خلوتیِ خانه‌ی ریدل، همونطور که یه شیء گنده و گِرد رو زیر پیراهنِ ضخیمِ صورتیش قایم کرده بود، پاورچین پاورچین راهرو رو طی کرد و...

- چه پیراهن قشنگی!

سینه‌ی رودولف داغ و موهاش هم سیخ شدن.
- اِ ارباب. این وقتِ شب اینجا چیکار می‌کنین؟
- این سؤال رو ما باید بپرسیم، رودولفی که آفتاب از کدوم طرف در اومده پیراهن پوشیده! و صورتی هم پوشیده!
- خوشتون اومده ارباب؟ دوس دارین؟
- ما فقط دوست داریم بدونیم که زیر این پیراهن چی قایم کردی که شبیه بُشکه شدی!
- اممممم... چیز... ینی چیزه... چیز... چیزه دیگه... اممممم... چیز...
- چرا انقدر چیز چیز می‌کنی؟!
- چیزه ارباب... من حامله شدم!
- حامله؟!
- اوه اوه! شرمنده ارباب. خط رو خط شد. چیزه... آها! جیگرن!
- جیگر؟!
- بله ارباب. یه ساعت پیش بین راه چندتا جیگرِ فوقِ باکمالات دیدم، بهشون گفتم میشه بخورمتون؟ اونا هم جواب مثبت دادن. منم خوردمشون. جاتون خالی، خیلی چسبیدن! الآن توی شکممن. راستشو بخواین، بگی‌نگی یه خُرده سنگینم، باید فوراً خودمو برسونم تو اتاقم و اونجا خودمو خالی کنم!
- مگه توی اتاقت دستشویی وجود داره؟
- ها؟ ... اممممم... معلومه که وجود داره، ارباب. من فکر مواقع اضطراری رو کرده‌م تا دوباره... آخه... اممممم... آخه چند روز پیش خیلی دیر از خواب بلند شدم و تا خواستم خودمو به دستشوییِ حیاط برسونم... گلاب به روتون... توی شلوارم افتاد...
- چــــــــــی؟! تو شلوارت رو کثیف کردی؟!
- نـ... نه ارباب. ینی چیزه... آها، نیفتاد توی شلوارم. الآن که فک کردم، یادم اومد که هیچ تماسی با شلوارم نداشت. بلکه مستقیماً افتاد روی فرش!
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!
- اوه اوه! چه گندی زدم! ... اوف! اوف! ارباب! حضورتون و طرز نگاه‌تون باعث شد جیگرا هضم بشن! وقتِ... وقت تخلیه‌س!
- نه رودولف! تو هیچ‌جایی نمیری! بخاطر اون کار زشت و کثیفت، اونم توی عمارت ما، همین‌جا می‌مونی و هشتادتا ضربه‌ی کروشیو می‌خـ...
- اوف! اوف! اوووووف! اووووووووف! اووووووووووووووف!
- کروشیوز!

رودولف لنگ از جا کَند و بعد از اینکه کروشیوها رو یکی‌یکی جاخالی داد، داخل اتاقش شیرجه زد و دَرِش رو قفل کرد.
ولدمورت که دیر رسیده بود، پُشتِ در متوقف و مشغول مُشت و مال دادنِ در شد.
- رودولف! به نفعته که همین الآن‌ در رو باز کنی! هر ثانیه که لفتش بدی و در برابرمون مقاومت کنی، یه روز هم به روزایی که قراره به عنوان تنبیه توی گودال دستشویی بگذرونی، اضافه میشه! ... باز کن رودولف! بااااااز کن این در لعنتی رو!

رودولف پنبه‌هایی رو از توی کشوی بغل دستش در آورد و توی گوش‌هاش چپوند.
حالا صدای داد و فریاد اربابش بطور خفه و مبهم به گوشش می‌رسید.
آه عمیقی کشید...
چه دروغ می‌گفت، چه نمی‌گفت، توی بد مخمصه‌ای گیر میفتاد. ولی با دروغ‌های پُشت سرهمی که گفت، از بین "بد" و "بدتر"، بدون شک "بدتر" رو انتخاب کرده بود.
به هر حال چاره‌ای نداشت...
فوراً چیزی رو که زیر پیراهنش قایم کرده بود، در آورد و بهش خیره شد. اون چیز، یه کلاهِ گردِ نسبتاً بزرگ بود که برچسب بزرگی روی اون به چشم میومد: "اگه ساحره بودی..."

رودولف پول زیادی رو پای این کلاه خرج کرده بود. کلاهی که بطور مجازی، ساحره بودن رو توی ذهن جادوگرها به تصویر می‌کشید.
رودولف همیشه دوست داشت که زندگی رو از دید یه ساحره تجربه کنه.
پس نفس عمیقی کشید، و بعد، کلاه رو خیلی آروم روی سرش گذاشت و چشماش رو بست...

درون تخیلات رودولف

- هوهوهاهاهاها! بالاخره گیر افتادی، رودولفه خانوم!

رودولفه خانوم که تهِ کوچه‌ی بُن‌بست گیر افتاده بود، با صدای نازک و زنونه‌ای غر زد:
- پوف به این زندگی! پوف به این شانس! ینی چه مرد باشم، چه زن، اِلّا و بِلّا این بِلّا باید عین بَلا نازل شه رو سرم! پوف! پوووفففف!

بلاتریکس‌های مذکر لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر میشدن. بلاتریکسی که جلوتر از بقیه بود، روی رودولفه خم شد.
- بخورمت؟
- گم شو مرتیکه‌ی بی‌ناموس!

شپلخ!

بلاتریکس عقب عقب رفت، گونه‌ی داغش رو گرفت و چند لحظه به رودولفه‌ای زل زد که به روسریش چنگ زده بود و نفس‌نفس میزد. بعد، نگاهی به بلاتریکس‌های دیگه انداخت و سری تکون داد.
ناگهان بلاتریکس‌ها عین مور و ملخ به سمتِ طعمه‌شون حمله کردن.

- جلو نیاین!

بلاتریکس‌ها سر جاشون وایسادن. رودولفه دست به کمر شده بود. این ژستش خطرناک به نظر می‌رسید.
همونطور که چهارچشمی به شکارچی‌هاش زل زده بود، یواش یواش اسلحه‌ش رو از لای کمربند شلوارش بیرون آورد.
یه رژ لب.

رودولفه:
بلاتریکس‌ها:

- نـــــــه! جلو نیاین! همونجا بمونین! ... اییییشششش! روسری رو ول کن، پسره‌ی ایکبیری! ... بی‌ادب! ... اوی، چه پُرررررو! ... هوووووی! ... باشه باو لامصبا! شماها بُردین! من مال شما! حله؟ ولی قبلش لااقل بذارین یه چیزی رو چِک کنم! برین عقب! دِ میگم برین عقب!

بلاتریکس‌ها که پیروزی‌شون قطعی شده بود، رضایت‌مندانه و دست‌به‌سینه عقب رفتن و وقتی به اندازه‌ی کافی فاصله گرفتن، رودولفه آب دهنش رو قورت داد، روسریش رو صاف و صوف کرد و بعد، در برابر نگاه‌های منتظرانه‌ی بلاتریکس‌ها، طوری که فقط خودش بتونه ببینه، نگاهی به زیرِ شلوارش انداخت.
- لعنتی!

غمِ فقدان، وحشیانه به قلبش هجوم آورد!
محکم قلبش رو چسبید و به دیوار چنگ زد.
نه... نمی‌تونست... دیگه نمی‌تونست تحمل کنه.
سعی کرد مقاومت کنه.
امّا واقعاً نتونست!
عاجزانه روی زمین افتاد.
چشم‌هاش کم‌کم بسته شدن...
و از هوش رفت!

خارج از تخیلات رودولف

- نـــــــــــــــــع!

نیزه‌وار به یه گوشه شیرجه زد و کلاه رو پرت کرد.
- هن هن... لعنتی! ... هن هن... لامصب این دیگه چی بود؟!

دو دستی صورتش رو گرفت و سعی کرد شوکی رو که دچارش شده بود، خفه کنه.
حالا می‌فهمید که وقتی با لذّت مزاحم ساحره‌ها میشد، چه فشار سنگین و زجرآوری بهشون وارد می‌کرد.
قطره‌های تلخی از ساحره بودن رو چشیده بود.

دست‌هاش رو از روی صورتش برداشت و عرق روی پیشونیش رو پاک کرد. آه عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط بشه.
بعد، کلاه رو از روی زمین برداشت و دوباره نگاهی بهش انداخت.
- هوممم، این برچسبِ پُشتی رو نخونده بودم... هشدار! اگه این کلاه رو بذاری رو سرت، از لحاظ مجازی می‌تونی موقتاً ساحره بشی. ولی از لحاظ واقعی، اثر مادام‌العمر... داره... چـــی؟!

به سر و گردنش چنگ زد. هنوز روسری رو داشت!
ضربان قلبش شدیداً سرعت گرفت!
آینه‌ی جیبیش رو در آورد و وقتی دید ریش و سیبیلی نداره و لب‌هاش غنچه‌شده‌س...
- جیـــــغ! ... چـــی؟ صدام واقعاً زنونه شده؟! پس جیــــــــــــــــــــــغ!

این‌طرف دوید. اون‌طرف دوید. همه‌طرف دوید. خودش رو به در و دیوار کوبید. خودش رو به کف و سقف اتاق کوبید. جیغ کشید. مراسم قمه‌زنی به‌پا کرد.
- تُف به این زندگی! تُف به این شانس! منِ لعنتی اگه می‌دونستم اثرش واقعی و مادام‌العمره که عممممراً بهش دس نمی‌زدم! نخواستیم! نخواستیم اصلاً! لعنت به ساحره بودن! لعنت به هرچی ساحره‌س! لعنت به کمالات!

ناگهان سر جاش وایساد. کمی مکث کرد و بعد، شلوارش رو پایین کشید.
-

ناگهان دَرِ اتاق ترک خورد!
لرد هنوز در حال تلاش برای ورود بود!

رودولف که صداش قطع شده بود، به در خیره شد.
- تُف به این زندگی!

شترق!
در نابود شد و لرد وارد شد.
- وقت مجازاته، رودولف! کدوم گوری هستی؟! خودتو نشون بده!

لرد چهار گوشه‌ی اتاق رو گشت. امّا هیچ اثری از رودولف نبود. آب شده بود و رفته بود زیر زمین.
ولی چشم لرد افتاد به یه ساحره‌ی روسری‌پوش.
- تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
- من؟ اممممم... چیزه... چیز... ینی چیزه... یکی از ساحره‌های موردعلاقه‌ی رودولفم.
- این چیز چیز کردنت... ما رو یاد رودولف میندازه. تا حدودی هم شبیهش هستی. ببینیم، نکنه رودولفی؟
- آره... نه نه نه، نیستم. راستش عمق دوستی‌مون اونقد زیاده که هم قیافه‌م شبیهش شده و هم عین خودش چیز چیز می‌کنم. دانشمندان مشنگی ثابت کردن که...
- برامون مهم نیست که این خون‌لجنیا چه چرت و پرت‌هایی بلغور می‌کنن! این اتاق رودولفه. چهارچشمی اینجا می‌ایستی و مواظب می‌مونی. هروقت پاشو گذاشت اینجا، سریعاً بهمون اطلاع بده. مفهوم شد؟
- چَش.

لرد چرخید تا از اتاق بیرون که...
- این کلاهِ گنده دیگه چیه؟

سی و سه استخون و قلب و دلِ رودولف لرزیدن.
- لطفاً بهش دس نزنین، ارباب!
- ارباب؟! مگه نشان مرگخواری رو از طرف‌مون دریافت کردی؟
- نه خب... ولی... راستش رودولف بهم گفتش که اگه در محضرتون قرار گرفتم، حتماً به این اسم صداتون کنم.
- حال رودولف رو در اولین فرصت خواهیم گرفت! شما هم فعلاً شایستگیِ "ارباب" گفتن رو نداری. احتمالاً تا آخر عمرت هم نخواهی داشت... هوووووم. کلاه عجیبی به نظر میاد. "اگه ساحره بودی..." ؟!
- ارباب... ینی چیزه... لرد سیاه. لطفاً بهش دس نزنـ...
- با این کلاه، می‌تونی بطور مجازی ساحره شدن رو تجربه کنی... نه. ما همینی که هستیم رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای می‌پسندیم. ما حسرتِ دیگری بودن رو هیچوقت نمی‌خوریم. دیگران باید حسرت اینو بخورن که ما نیستن. ما بهترینیم!

رودولف آهی از سر آسودگی کشید.

- ولی بد نیست یه امتحانی بکنیم.
- نه لـــُــرد! این کلاه یه تله‌ی مرگباره! هشدارِ پُشتش رو بخونین! نوشته اثر واقعی هم داره، مادام‌العمر هم هس! عهه!
- تو چقدر ساده‌لوح و مقرراتی هستی که همه‌ی هشدارها رو می‌خونی. مجازیه! حالا هم میریم در سالن ورودی و در برابر یاران‌مون امتحانش کنیم. جنابعالی هم اینجا حواست به عبور و مرور رودولف باشه!

و وقتی لرد دو قدم به سمتِ در برداشت، رودولف پرید و کلاه رو از چنگش در آورد.

لرد:
رودولف:

رودولف آب دهنش رو قورت داد و کلاه رو دو دستی به لرد برگردوند و دستش رو بوسید و نیشخند عریضی زد.
همین‌که ولدمورت از اتاق بیرون رفت، رودولف در رو پُشت سرش بست و نفس‌نفس‌زنان به چهار گوشه‌ی اتاقش خیره شد.
چشمش افتاد به سینی‌ای که پُر از سبزی بود.
آه خیلی خیلی عمیقی کشید، سینی رو برداشت و مشغول سبزی پاک‌کردن شد.
- تُف به این شانس!

چند دقیقه بعد، جیغ زنونه‌ی بلندی که منشأش سالن ورودی بود، پرده‌ی گوش رودولف رو لرزوند.
همونطور که به سبزی پاک‌کردنش ادامه میداد، اضافه کرد:
- تُف به این زندگی!


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۶ ۲۰:۳۷:۱۴
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۶ ۲۱:۰۹:۲۴

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۰:۱۳ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#29
- بانز؟ صدامونو می‌شنوی بانز؟ چی شد؟ کاغذپاره‌ها رو پیدا نکردی؟

صدا از بالا میومد.
بانز چند متر اون‌طرف‌تر دوید، از دل تاریکی بیرون اومد و زیر نور وایساد. نوری که از لای روزنه‌ای می‌تابید که بانز از طریقِ اون، وارد این شهر قهوه‌ای شده بود.
- صداتونو می‌شنوم بچه‌ها. اینجام!
- کجایی؟ نمی‌بینیمت.
- اینجام بابا. اینجا! وسط این محوطه‌ی خیلی نورانی. نور اونقد شدید داره به چشام می‌تابه که نمی‌تونم سقف رو درست ببینم. ولی شماها دیگه باید منو دیده باشین.

- کوشی؟
- کسی بانز رو می‌بینه؟
- من که نمی‌بینمش.
- منم همینطور.
- اون محوطه‌ی خیلی نورانی که خالیه. کسی زیرش نیس که.

بانز:

- مهم نیس. بگو ببینیم، این زیر چیکار کردی؟ به نتیجه‌ای نرسیدی؟
- چرا. اتفاقاً وسط راه توی یه دریاچه‌ی قهوه‌ای شیرجه زدم و با اینکه الآن بوی گند میدم، ولی عوضش با آغشته شدن به مواد قهوه‌ای تونستم تا یه مدت مرئی باشم و... آها! این پایین پایینا هم کلّی عتیقه پیدا کردم. تازه! یه سرنخ‌هایی از وجود چندتا قاچاق‌چی هم گیرم اومد. خیلی شهر عجیبیه این شهر قهوه‌ای! همه‌چی توش پیدا میشه!
- و تا الآن اون کاغذپاره‌های لعنتی رو پیدا نکردی؟
- اممم... نه.
- مرد حسابی! رفتی اون پایین برا خودت چرخ بزنی و پُشت سرهم سوژه‌ی فرعی باز کنی؟! زود باش برو دنبال کاغذپاره‌ها بگرد. از زیر سنگ هم که شده پیداشون می‌کنی. تا پیداشون نکنی، این روزنه رو برات باز نمی‌کنیم! فهمیدی؟! هن!

و همزمان با بسته‌شدنِ روزنه، محوطه‌ی نورانی‌ای که بانز زیرش وایساده بود، از بین رفت.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶
#30
- داداش؟
- جونم؟
- ببین، من الآن نفر چهاردهمی‌ام. شوما سینزهمی. سینزه عدد نحسیه. شوما هم که خیلی لاغر مردنی هستی. میگن هرکی لاغر مردنی باشه و تو صف هم نفر سینزهمی باشه، می‌میره!
- عه؟!
- جون تو. بیا جاهامونو عوض کنیم.
- دمت گرم رفیق. واقعاً جونمو نجات دادی.

و ماندانگاس نفر سیزدهم شد!

نفر بعدی، آرنولد پفک پیگمی بود.
ماندانگاس خم شد تا گربه رو اغفال کنه. ولی ناگهان، خودِ آرنولد یقه‌ی ماندانگاس رو گرفت.
- هوی دانگ! من الآن دوازدهمی‌ام، تو سیزدهمی. بیا جامو بگیر! بیا خودت دوازدهمی شو! یالا!
- حله حله داداش. اوکی. ول کن یقه رو، خفه شدم.

آرنولد یقه‌ی دانگ رو ول کرد و خودش سیزدهمی شد و دانگ هم به‌صورت توفیق اجباری، دوازدهمی شد.
دانگ آرزو می‌کرد که اِی کاش بقیه‌ی اعضای صف هم مثل آرنولد مهربون و نیکوکار باشن.
نگاهی به جلوش انداخت. یازده نفر مونده بودن!
توی این شرایط، یه شارلاتان ناچاراً باید تموم استراتژی‌های شارلاتانیش رو روی یازده نفر اعمال می‌کرد.
ولی دانگ شارلاتان نبود. یه سوپر شارلاتان بود!
پس خودش رو از جایگاه دوازدهمی جدا کرد و سوت‌زنان وایساد سر صف و به دنبالش، ملّت معترضانه ریختن سرش.

- اوهو اوهوی! چه خبرتونه باو؟ یه لحظه صب کنین! آقا ولم کن! خانوم ولم کن! ... ملّت! زود قضاوت نکنین. بذ توضیح بدم. شاید فک کنین من الآن دسته‌جمعی حق‌تونو زیر پا لِه کردم و الکی‌الکی نفر اول شدم. ولی سخت در اشتباهین! من هنوزم نفر آخرم. این صفه که برعکس شده. جهت صف عوض شده. رفته اونور. لادیسلاو الآن داره از دَرِ پُشتی مغازه گالیون می‌گیره و اجازه‌ی ورود میده. باور کنین! من شاید شارلاتان باشم، ولی خب، شریف که هستم! صف رو رعایت می‌کنم!

ملّت هم که باورشون شده بود، بیخیال دانگ شدن و صف رو برعکس کردن.
دانگ شارلاتان نبود. ملّت شومپت بودن!
در این لحظه، لادیسلاو و آرسینوس از مغازه بیرون اومدن.

- اِ لادیسلاو جون، کجا به سلامتی؟
- میریم حق دینگی را که دنگ می‌نامیم، بگذاریم کف دستش!
- خب لااقل کارمونو راه بنداز بعدش برو.
- آخر کمدی در کار نمی‌باشد که کارتان را راه بیاندازم.
- کمدی در کار نی؟ صب کن ببینم. منظورت چیه؟
- بشکست! کمد بشکست!

لادیسلاو این رو گفت و به همراه آرسینوس دور شد.
این وسط، دانگ حیرت‌زده موند و یه کمد داغون‌شده و یه صفی که برعکس بود و از هیچی خبر نداشت.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.