هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲:۵۰:۴۲ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#21
- فرزندی داریم زیاده خواه و حق دیگران خور. بسی مفتخریم بهش. هرکس مشکلی دارد می‌تواند با خودش بحث کند.

ولی همه می‌دونستن که اگه با نجینی بحث کنن، زیاد زنده نمی‌مونن که بخوان از جای خالی شده توسط نجینی استفاده کنند.پس هرکس دنبال جای خالی گشت که شب رو سپری کنه. بعضی‌ها زیر تخت، بعضی‌ها کنار دیوار و بعضی‌ها هم ایستاده در گوشه‌های اتاق خوابیدن. افرادی هم که دیدن جایی براشون نمونده روی بقیه افراد خوابیدن و دیوارهای انسانی درست کردن. ولی اتاق زیر تحمل گاهش درد گرفته بود و دیگه نمی‌تونست. بنابراین تصمیم به ریزش گرفت.

- آخخ!
- آی سرم!
- آی ملاجم!
- قیچی های نازنینم کج شدن.
- فسسس فسس (پیتزای مخصوصم).
- این چه وضعشه؟ با اتاقم چیکار کردین؟
- اتاقت تحمل ابهت ما را نداشت. چه بهتر که نابود شد.
- یعنی چی؟حالا کی می‌خواد اینجا رو درست کنه؟
- فسس فسس فسس (پاپا؟ پیتزام خراب شد. گشنمه).
- فرزندمان گشنه است. یک نفر به صورت داوطلبانه به داخل دهانش برود.
- من رو ببین. یعنی چی بچت گشنس؟
- می‌خواهی بگویی فرزندمان گشنه نیست چون قرار است تبدیل به غذایش شوی؟ بسیار خب، نجینی؟

سکوت سنگینی برقرار شد. چون نه دیگه کسی بود که به خاطر خراب شدن دیوار سر و صدا کنه و نه دیگه نجینی غر می‌زد.

- بسیار خب مرگخوارانمان، حرکت می‌کنیم.
- تام فرزند تاریکی!به نظرم شما باید جایی برای اقامت ما فرزندان روشنایی پیدا کنید چون سیاهی زیاد شما باعث خرابی اتاق شد.
- ما به کسی کمک نمی‌کنیم.
- پس ما به دنبال شما میاییم تا در محل اقامت شما اقامت کنیم.

لرد خوشحال نبود توسط یه عده محفلی تعقیب بشه. ولی برای نشون دادن بزرگی خودش و اینکه می‌تونه یک محل اقامت پیدا کنه راضی شد که محفلی ها دنبالش کنن.
- بسیار خب، می‌توانید پیرو راه ما باشید.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۴۶ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
#22
ولی اتوبوس زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود که برای این مرگ‌خوارهای دردسر ساز صبر کنه. اون فقط می‌خواست که ازشون دور بشه.

«ویییژژ»

- این چه بود؟
- انگار اتوبوس جامون گذاشته ارباب.
- یعنی گولمون زده و گفته پنچره؟
- نه. هیچ‌کس نمی‌تواند مارا گول بزند. ما خودمان می‌دانستیم که اتوبوس می‌خواهد فرار کند.

بالاخره اون لرد سیاه بود. همه چیز رو می‌دونست حتی اگه نمی‌دونست! اما حالا بحث دونستن یا ندونستن لرد نبود. البته باید گفت که کسی هم جرأت بحث کردن درموردش رو نداره.

- حالا باید چیکار کنیم ارباب؟
- الان موقع آزمایش شماست مرگ‌خواران ما. باید برای ما یک تور ترتیب بدهید.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱:۰۶:۳۹ سه شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
#23
بلاتریکس کلافه، خسته و طبق معمول عصبانی بود. خیلی دلش می‌خواست که رکسان رو که موقع افتادن نردبون رو شکسته بود، بکشه ولی می‌دونست که برای بیرون رفتن از این قبرستون به یه نفر دیگه هم نیاز داره. در همین حال که بلاتریکس به بالا نگاه می‌کرد و دنبال یه راه برای بیرون رفتن بود، در پشت سر رکسان مشنگ پیتزا فروش بهوش اومد و برای سرپا ایستادن دستش رو روی شونه رکسان گذاشت.

-
- چی شده باز؟ من که هیچ صدایی نشنیدم.
- ...
- ای بابا... این چرا بیهوش شد؟

در همین موقع بود که چشمش به مشنگ افتاد که به خاطر جیغ رکسان به این حالت چسبیده بود گوشه‌ی قبر.

- یکی از یکی بدتر.

همین موقع بود که یه صدای پا شنید.

-هی تو ! کی هستی؟ بیا اینجا.
- ادواردم.
- اینجا چیکار می‌کنی؟
- ذخیر ماستم تموم شده. دارم می‌رم ماست بگیرم.
- فراموشش کن. بیا اینجا به من کمک کن تا بیام بیرون از اینجا.
- دستم رو بگیر.
- اون قیچی‌های لعنیت رو از من دور کن. برو یکی رو بیار که من کمک کنه.

ادوارد فکر کرد که دنبال کی بره ولی یهو یه فکر بهتر به ذهنش اومد.

- یه فکر بهتر دارم.

سپس پرید داخل قبر.

- بیا. برات قلاب می‌گیرم تو برو بالا.

بلاتریکس، ناامید و عصبانی به گوشه‌ای رفت و سرش رو به دیوار کوبید.

- ارباب کجایی که اینا دارن من رو شکنجه روحی می‌دن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۲۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
#24
نام:
ادوارد

نام خانوادگی:
دست قیچی

سن:
نامشخص

گروه:
گریفیندور

سپر مدافع:
یک خرچنگ بزرگ با قیچی هایی بزرگ به جای چنگال.

جارو :
به علت تنگدستی از جاروی بقیه استفاده می‌کنه.

چوبدستی:
چوبدستی ثابتی نداره چون هر دفعه که جادو می‌کنه چوبدستیش تیکه تیکه می‌شه و مجبور می‌شه یه چوبدستی جدید بگیره یا مال نزدیک ترین فرد رو برداره.


نژاد :
قیچی داران

ویژگی های اخلاقی:
ساکته و علاقه شدیدی به گوشه نشینی و ماست خوردن داره.
------
دسترسی به شناسم رو میخوام.

معرفیت کوتاهه.
بعدا برگرد و حتما کاملش کن.
تایید شد و خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۴ ۱۶:۴۵:۵۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#25
نام:
ادوارد

نام خانوادگی:
دست قیچی

سن:
نامشخص

گروه:
گریفیندور

سپر مدافع:
یک خرچنگ بزرگ با قیچی هایی بزرگ به جای چنگال.

جارو :
به علت تنگدستی از جاروی بقیه استفاده می‌کنه.

چوبدستی:
چوبدستی ثابتی ندارد چون هر دفعه که جادو می‌کنه چوبدستیش تیکه تیکه می‌شه و مجبور می‌شه یه چوبدستی جدید بگیره یا مال نزدیک ترین فرد رو برداره.


نژاد :
قیچی داران

ویژگی های اخلاقی:
ساکت است و علاقه شدیدی به گوشه نشینی و ماست خوردن دارد.

علاقه مندی ها:
قیچی هاش


زندگی نامه:
از جزیره مادری اش تبعید شده و به دنیای جادوگری آمده است. هیچ کس از سن و سال او خبر ندارد.

مشخصات ظاهری:
دارای قد بلند و موهای مشکی بلندی است. صورتش رنگ پریده است و به جای دست هایش به صورت مادر زادی چندین قیچی قرار گرفته است.

سرگرمی ها:
تیز کردن تیغه های قیچی هاش و بریدن موهای ملت.

تایید شد.
خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲ ۲۲:۵۳:۵۳

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷
#26
بعد از چند ساعتی که دکتر روی سر لرد داشت کار می‌کرد، تونسته بود نصف سر لرد رو مو بکاره. تو این مدت همراه های لرد خسته شده بودن و خوابیده بودن و لرد هم نگاه سهمگینش رو به سقف انداخته بود و سقف در نزدیکی ریزش بود. لرد که دید این کار به ضرر خودشه نگاهش رو به سمت دیوار گرفت.

-
- چی شده ادوارد؟ چرا جیغ می‌زنی؟
-
- تو به ما بگو بلا.
-
- یکی از یکی بدتر. چرا دهنت باز شده؟ لینی؟ پیکسی ما. تو بگو چرا این دوتا ااینجوری شدن.
-

دکتر و لرد، همچنان متعجب به سه مرگخوار نگاه می‌کردن که ادوارد، جیغ زنان حرف زد.

- مو هاتون ارباب.
- مو هامون؟ مو هامون چی شده؟

همزمان با این حرف لرد آینه‌ای ظاهر کرد.

- چرا داری ما رو ویزلی می‌کنی؟
- ویزلی؟
- محفلیِ ماگل. با ارباب چی‌کار کردی؟
- مو...

ولی دکتر نتونست حرفش رو کامل کنه. چون دست ادوارد از پشت سر دکتر رد شد و از چشم و دهنش بیرون زد و صحنه حال به هم زنی رو به وجود آورد.

-آفرین ادوارد. خوب کاری کردی. الان همه مساوی شدین. حالا بیایین بریم تا فکری برای مو هایمان بکنیم.

بعد از این حرف، لرد که طرف راست سرش پر بود از مو های نارنجی و طرف چپ سرش خالی بود به بیرون رفت. لینی هم ادوارد رو که از شدت حال به هم زنی صحنه مردن دکتر، غش کرده بود رو با خودش می‌کشید و بعد بلاتریکس از مطب خارج شد.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
#27
ادوارد که به خاطر اینجوری حرف زدن زیر گلوش درد گرفته بود و کمرش گرگ به گرگ شده بود، بغض کنان رفت یه گوشه نشست و شروع کرد به ماست خوردن و تماشای عملیات کاشت مو.

ملت مرگخوار عملاً هیچ‌کاری نمی‌کردن و فقط به صورت موازی می‌دویدن. تو یه خط بلاتریکس دنبال یه دسته مو که روی هوا معلق بودن می‌دوید و داد و هوار راه انداخته بود.
- بانز! اون مو ها حساسن. نباید اونجوری نگهشون داری.

تو یه خط دیگه هکتور درحالی که توی پاتیلش نشسته بود معجون هاشو به افراد خط های کناریش تبلیغ می‌کرد.
- معجون مو نگهدار بدم؟... معجون آب رودخونه ساز بدم؟

لرد که داشت این خط ها رو نگاه می‌کرد، به این نتیجه رسید که اینطوری نمی‌شه مو کاشت. پس یکی از اون نگاه های خوف انگیز و ترسناکش رو به مرگخوارا نشون داد.
-

ملت مرگخوار:


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
#28
- سلام.
- ادوارد! خیلی خوب شد که دیدمت. تو همیشه دست قیچی مورد علاقه من بودی.
-
- خب، بیا بشین.

ادوارد از همیشه بیشتر می‌لرزید. می‌دونست باید خیلی سر کیسه رو شل کنه. حتی باید سر کیسه رو پاره می‌کرد.

- خب، از کجا شروع کنیم؟ ...آها... دستات قیچی ان.
- همین؟
- نه. مورد بعدی...

دویست و سی و هشت مورد بعد:

بعد از گفته شدن مورد های زیادی، ادوارد فکر کرد که دلفی بالاخره رضایت داده و می‌تونه بره سر کیسشو پاره کنه. ولی دلفی از کسی مثل ادوارد که قیافش برای دلفی مثل گالیون بود نمی‌گذشت.
- نه. هنوز کار داریم.

بعد تر.

- خب ادوارد، می‌تونی بری. ولی اینو بدون که بهت لطف کردم. از خیلی از مشکل هات چشم پوشی کردم. حالا برو دیگه.


بعد از رفتن ادوارد، دلفی یه نفس راحت کشید و پاهاشو انداخت رو هم تا بتونه یه کم استراحت کنه. هرچی نباشه ساختن اون همه مشکل هم دلفی و هم قوه تخیلشو خسته کرده بود.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
#29
فکر خوبی بود. ولی نه برای کسی که قرار بود همراه شپش ها بره. چون شپش ها مال بلاتریکس بودن و همراه شپش ها رفتن به پشت مشتای مو های بلاتریکس، خطر هاش زیاد بود.

- خب...کی می‌خواد با شپش ها بره؟

هیچ کس نمی‌خواست.


-
-
-
-
-

البته نه همه. بعضی ها هم خیلی علاقه دارن که با شپش ها برن پشت مشتا. مخصوصاً یه دست قیچی. برای یه دست قیچی، پشت مشتا رفتن با یه شپش براش حکم بهشت رو داره. چون هرچی نباشه خونه شپش ها داخل مو هاست و یه دست قیچی علاقه عجیبی به مو داره.

- دست قیچی؟ می‌خوای بری؟
- آره.
- باشه. هرچی خودت بخوای.
- ببرین منو. سریع تر ببرین منو.

پس ملت مرگخوار شاد از نرفتن داخل مو های بلاتریکس، ادوارد رو به سمت مجمع شپش ها بردن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
#30
خلاصه:
ملت گریفیندور که از بیکاری به شکارچیان مگس تبدیل شده بودن، با ایده جینی شروع به بازی جرئت یا حقیقت کردن. بعد مدتی چرخوندن بطری، نوبت به آلکتو رسید که بعد از انجام جرئت، بیهوش شد.
-----------------

ملت گریفیندور مثل بیهوش ندیده ها همگی دور و بر آلکتو رو گرفته بودن و با چوب و سیخ و انگشت هی بهش دست میزدن و هی تعجب می‌کردن. بعد از تعجب کردن ها و دست زدن ها ، هرمیون جادو کنان آلکتو رو برداشت و رفت بیرون. بعد بیرون رفتن هرمیون، ملت گریفیندور به سمت بطری برگشتن.

_ خب تاتسویا، بچرخون بطری رو.

پس تاتسویا بطری رو که از شدت بی توجهی بهش ترک خورده بود رو چرخوند. بطری چرخید و چرخید و بازم چرخید و دقیقا موقعی که کسی انتظارشو نداشت واستاد. لیزا و ادوارد.

_ خب ادوارد، جرئت یا حقیقت؟
_ حقیقت.
_ آخرین شب ادراریت کی بوده؟
_ اِاِ...چیزه...من که اصلا بازی نمیکنم.
_ پیچوندن نداریم دست قیچی.
_ نه دیگه. راه نداره. نیستم من.

ملت، بعد از فرار دست قیچی، با عصبانیت دوباره بطری رو چرخوندن و به بازی ادامه دادن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.