هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۱:۳۸ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷
#21
ماموریت ارتش گریفیندور

موضوع: ترک دیوار



11 سپتامبر 2001

شور و حال شرکت در بازی های کوییدیچ، یکی از خصوصیات نه چندان تازه گریفیندوری ها بود. آنها انقدر به کوییدیچ علاقه داشتند که با استفاده از تمام قدرت و مهارت خود، توانستند قهرمان کوییدیچ هاگوارتز شوند.
قرار شده بود که بین قهرمان کوییدیچ هاگوارتز و قهرمان کوییدیچ مدرسه جادوگری آمریکا، یک بازی دوستانه در یکی از ورزشگاه های ایالات متحده به نام " زمین کوییدیچ کوچک گریمولد" که همنام یکی از ورزشگاه ها بریتانیا بود، برگزار شود.
از این رو تیم گریفیندور - که حالا تیم منتخب هاگوارتز نامیده میشد- به آمریکا اعزام شده بود.

چند ساعت قبل از مسابقه، مقر تیم گریفیندور


- با قیچی هام میزنیم لت و پارشون میکنیم ... پیروزی واس ماس.
- ببین فرد ... بلاجر که اومد با اون چماقت طوری بهش ضربه میزنی که کلهم الاجمعین ناک اوت شن.
- من میدونم که ما می بازیم فنریر.
- بجای گفتن این مزخرفات بگیرین این کتاب رو بخونین ... کلی روش بازی جوانمردانه نوشته توش.

گریفیندوری ها سر از پا نمی شناختند ... یکجا بحث درباره نقشه کشیدن بود و جایی دیگر صحبت درباره تعامل با یکدیگر ... جایی دیگر هم هرماینی چیز قابل توجهی میگفت.
- طبق اطلاعاتی که من درباره ورزشگاه دارم، ورزشگاه به تازگی و کنار یک جفت برج دوقلو که از مراکز مهم اقتصادی جهان هستن ساخته شده تا وزیر سحر و جادو و بقیه مقامات مهم جامعه جادوگری بتونن بازی رو تماشا کنن.

بعد از جای خود بلند شد و پس از اینکه کتابش را بست و روی میز گذاشت، گفت:
- یک انبار اورانیوم در طبقه زیرین اون دو تا برج ذخیره عه و اگه ترکی روی دیوار به وجود بیاد، هممون به فنا میریم.
- ولی کسی که اورانیوم رو نگه میداره یه دیواری نمیسازه که به راحتی ترک بخوره.
- آره ولی وایبرانیوم یا آدامانتیوم میتونه اینکارو بکنه.

فرد و جرج ابتدا پوکر فیس به هم نگاه کردن ولی بعد از چند ثانیه با قهقهه به هرماینی اشاره کردن و گفتند:
- مطمئن باش بلک پنتر نمیاد توده وایبرانیومی به اون شلیک کنه.
- امیدوارم.

چند ساعت بعد ... زمین کوئیدیچ


در حالتی که همه بازیکنان آمریکایی، نشسته بر چوب منتظر شروع مسابقه بودند و تیم مقابل با دهانی باز به برج های سر به فلک کشیده نگاه میکردند، با سوت داور بازی شروع نشد ... بلکه با صدای تپانچه او که احیانا اهل تگزاس بود، مسابقه دوستانه در برون و خصمانه در درون آغاز شد.

مقر گزارشگر

- با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما شنوندگان عزیز و ارجمند، دوستداران ورزش زیبای کوئیدیچ ... از اونجایی که دوستان درباره ترکیب با شما صحبت کردن سریع می پردازیم به گزارش این دیدار. البته نکته جالب این بازی وجود شخصیت محبوب "لوگان" ملقب به"ولورین" در این بازی به عنوان یار مجازی آمریکایی هاست. بذارید یه توضیحاتی در رابطه با این مرد بهتون بدم ... اون یک ابرقهرمانه که توسط لن وین و جان رومیتا در شماره 181 کمیک هالک شگفت انگیز در سال 1974 خلق شد ...

نیم ساعت بعد


تماشاگران: د بازی رو گزارش کن دیگه.

گزارشگر: اون به داشتن اسکلتی از آلیاژ آدامانتیوم معروفه و ...

فلش بک بیست و چهار ساعت قبل، مقر القاعده


اسامه بن لادن و خالد شیخ محمد که از سران گروه جنایتکار القاعده بودند، پشت درهای بسته نقشه هایی می کشیدند که کمتر کسی از آن خبر داشت. برخلاف جنایات آشکاری که آنان به نمایش گذاشته بودند، اینبار تصمیم بر انجام عملیاتی پنهانی بودند ... یک جنایت بزرگ بدون آنکه دستشان رو شود.

- اسامه ... مطمئنی که این نقشه درست پیش میره؟ دستمون رو نشه؟
- همانطور که نیروهای ما گفتند فردا کنار دو برج دوقلو مسابقه ای بر پا خواهد شد ... بنابر سخن نیروهایی از ما که نیروی جادوگیری داشتند، من بوسیله چیزی به نام معجون مرکب، خودم را به جای ولورین تیم آنها جا خواهم زد و با آدامانتیوم بدن او - که از معدود فلز هایی است که میتواند ترکی روی دیوار برج های دوقلو ایجاد کند - انتقام خود را با کشتن جمعی از بریتانیایی ها و عده کثیری آمریکایی، از اتحادیه اروپا و کاخ سفید که ما را جنایتکار خواندند، خواهم گرفت.َ

پایان فلش بک، زمین بازی، مقر گزارشگر

- بله مشاهده میکنید که چه بازی جالب و هیجان انگیزی نیست این بازی ... همه آروم و بدون هیجان حرکت میکنن ... بلاجرها دنبال کسی نمیان ... مهاجم ها دارن با هم گپ میزنن ... دروازه بان ها خوابن ... فرد و جرج ویزلی دارن همدیگه رو دست میندازن ... جوینده ها ... جوینده ها کجان؟ بله حالا ادوارد دست قیچی و ولورین رو میبینید که بدنبال اسنیچ در حال پرواز کردن هستن ... یکی از اون یکی سریعتر ... دوبار دور زمین رو دور میزنن اما اسنیچ انگار داداش فلشه ... نگاه کنید اونا فاصله زیادی با اسنیچ ندارن ... ادوارد قیچی هاش رو جلوتر میاره ... آدامانتیوم ولورین هم از دستاش بیرون میاد ... اون نباید از این ویژگیش در زمین بازی استفاده میکرد ... اسنیچ به سمت برج ها تغییر مسیر میده ... ولورین بازحرکت غیرقانونی استفاده میکنه و به ادوارد ضربه میزنه ولی ادوارد تحمل میکنه و میره جلوی برج تا اسنیچ رو بگیره ... داور بازی رو متوقف میکنه ولی اون دو تا دارن بدون توجه به اسنیچ با هم میجنگن ...

بن لادن ولورین نما داشت به هدف خود می رسید ... حالا دیگر وقت ضربه آخر بود. او باید طوری روی دیوار دو برج ترک ایجاد می کرد که همه فکر کنند که آن کار ادوارد بوده است ... او یک حرفه ای بود و این کار سختی برایش به نظر نمی رسید.

- و حالا ... با وجود شلوغی بسیار زیاد در اون بخش زمین ... من دارم می بینم که ترک بزرگی روی دیوار دو برج به وجود اومده و این یعنی ...
- بوووووووووووووم!

درست است که بن لادن در آخرین لحظه گریخت و این جنایت به نام تیم کوئیدیچ گریفیندور تمام شد ولی یاد و خاطره آن افراد پاک و دوست داشتنی، همیشه در یاد افرادی که جنایتکار بودن آنها را قبول نداشتند، باقی ماند و از آن روز به بعد آنقدر استحکامات افزایش یافت که باوجود وایبرانیوم در طبقات ساختمان نیز، ترک دیوار موجب مرگ هزاران بی گناه نشد.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۱:۴۲:۰۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۱:۴۴:۲۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۱:۴۴:۴۸
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۱:۴۸:۰۱



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
#22
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!

هوریس اسلاگهورن - مدیریت هاگوارتز - پیش از شروع ترم جدید هاگوارتز اعلام کرده بود که برای اعضای گروه قهرمان هاگوارتز، جایزه بزرگی در نظر گرفته است.
پس از اینکه امتیازات نهایی و گروه قهرمان مشخص شد، او در یک سخنرانی شگفت آور، اعلام کرد که تیم قهرمان را با یک طیاره جادویی - که با طیاره های ماگلی شباهت چندانی نداشت - به سفر تفریحی چند روزه به دور دنیا بفرستد.
هیچکس نمی دانست که این چه جور جایزه ای است ولی برای اعضای گریفیندور که قهرمان هاگوارتز شده بودند، هیجان انگیز به نظر می رسید.

مقر اعضای گریفیندور

- اون صندلی های آخر برا ما ویزلی هاست ها ...نبینم کسی اونجا رو اشغال کنه.
- صندلی آخر مال خودتون ... فرمون سفینه مال منه.
- پسر این لباس ها رو بگیر بذار تو چمدونت.
- بابا این همه لباس برا چی دیگه؟
- دور دنیا مگه جنگل ممنوعه عه که بری سٌک سٌک کنی برگردی؟ هر اتفاقی ممکنه بیفته.

در مقر گریفیندوری هایی که یک روز قبل از شروع حرکت همگی یکجا جمع شده بودند تا روز حرکت با مشکل تاخیر مواجه نشوند، غلغله ای بود. یکجا دعوا بر سر راننده بودن بود و یکجا بحث بر سر جای نشستن، یکجا صحبت از کار هایی که باید در طول سفر انجام می دادند بود و ...

روز حرکت، مکان از پیش تعیین شده

شیردلان گریفیندوری، همگی با یک تم مشخص، چمدان به دست و کروات زده، خبردار منتظر شروع صحبت های هوریس اسلاگهورن بودند.

اسلاگهورن با تشریفات عالی و چندین بادیگارد که اطرافش بودند، با جارو خود را جلوی ملت رساند. بادیگارد هایش به سرعت بساط تریبون را روبروی یک ساختمان کوتاه و طویلی آماده کردند. سپس هوریس پشت تریبون رفت و مشغول صحبت شد.
- خب دوستان. همانطور که می دونید، طبق قول من شما با این فضاپیما که پشت من قرار داره، قراره به دور دنیا سفر کنید ... چند تا کشور براتون در نظر گرفتیم ... بهتون بد نمی گذره.

سپس تم خود را از دوستانه و راحت به جدی تغییر داد.
- خب حالا می رسیم به نکات ... نکته اول : روی این طیاره خط بیفته خط خطی خواهید شد. نکته دوم: ندید پدید بازی در نخواهید آورد، جادوگرا آبرو دارن. نکته سوم ...

گریفیندوری ها در بیرون:
گریفیندوری ها در درون: د بجنب دیگه!

ساعتی بعد

- و بالاخره میرسیم به نکات آخر ... دو در در جلو، دو در در عقب نداریم؛ یه در اون وسط داریم خودکار باز و بسته میشه. راننده نداریم خودکار میره. در هنگام ورود بستنی کره ای توزیع میشه. با آرزوی سفری خوش برای شما.

و سپس بشکنی زد و محو شد. گریفیندوری ها هم که بسیار منتظر این لحظه بودند، فلش وارانه به سمت طیاره جادویی هجوم بردند.

هنگامی که همه وارد شدند و در به صورت خودکار بسته شد، صدای فرد ناشناسی در فضای طیاره پخش شد.
- توجه فرمایید، این یک صدای ضبط شده است. مقصد اولیه شما کشور بورکینافاسو می باشد. هنگامی که طیاره از جای خود بلند میشود، کمر بند خود را ببندید و تکان نخورید.
- این کمربند برا من تنگه!
- کمربند قابلیت تغییر سایز دارد. لطفا دیگر سوال نپرسید ... در ضمن این یک صدای ضبط شده است. دینگ دینگ دینگ.

سپس صدا قطع شد، طیاره بلند شد و با حداکثر سرعت بیست کیلومتر بر ساعت شروع به حرکت کرد.

ساعتی بعد


هنوز یک ساعت از شروع پرواز نگذشته بود که سر و صدای حضار در آمد. از آنجایی که آنها همیشه برای رفتن به جایی دیگر از روش سریع و کم هزینه آپارات استفاده می کردند، طاقت صبر کردن را نداشتند.
هاگرید که اوضاع را جالب ندید، به سختی هیکلش را تکان داد، یک سین فلزی برداشت و روبروی دیگر حضار ایستاد و گفت:
- این چه وضعیه دیگه؟ ناسلامتی اومدیم عشق و حال. من الان میخونم شما همکاری کنین ... امشو شو شه لیپکه لی هیرونه ...
حضار غیر از فنریر، ادوارد، آلکتو و تاتسویا:

دقایقی بعد

کم کم جو داشت از حالت خشک و بی روح، به ناخشک و با روح تبدیل میشد که ناگهان هوا طوفانی شد. صداهایی که از موتور به گوش می رسید قطع و یکی از بال های طیاره کنده شد. چند ثانیه بعد نیز آن شروع به غلط خوردن در هوا و سقوط کردن کرد.

گریفیندوری ها فرصتی برای وحشت و جیغ و داد و درخواست کمک کردن نداشتند، فقط حرف های آخر مانده بود.
- هرماینی ... باید یه چیزی بهت بگم ... اون من بودم که اون قورباغه رو انداختم تو خوابگاه تون.
- چی؟ تو اون کارو کردی؟ الان خفت میکنم.
- فنریر، اون من بودم که سوسیس کالباس های تو کیفت رو برداشتم.
- اشکال نداره هاگرید ... چون اونا سوسیس کالباس نبودن، گوشت گرگینه بودن.

و ناگهان طیاره با شتاب و شدت زیادی به زمین برخورد کرد و گریفیندوری ها از آن به بیرون پرتاب شدند.

چند ساعت بعد


طیاره اسلاگهورن در جنگلی بی سر و صدا با درختان سر به فلک کشیده که هر از گاهی صدای دلنشین پرنده ای به گوش می رسید و کسی نمی دانست چه موجودات عجیب و غریبی در آن پنهان است، سقوط کرده بود و با دودی که از آن بلند میشد، هوای پاک جنگل را آلوده کرده بود.
گریفیندوری ها یکی یکی و به سختی با بدنی ضرب دیده و صورتی کبود، از جای خود پا شدند. آنها خسته و زخمی در جایی که نمی دانستند کجاست، گم شده بودند.

- خیلی شانس آوردیم که زنده ایم.
- حالا باید چیکار کنیم؟ هوریس بترکی هی!
- اینجا کجاس؟
- آشنا بنظر میاد.
- به نظرم بریم یه چیزی بخوریم تا مخ مون بیشتر کار کنه.

همگی پس از حرف فنریر به سمت چمدان غذاها رفتند ولی با دیدن چمدان خالی غذا ها، متعجب به رونی نگاه کردن که کمی دورتر از آنها بود.

- چیه چرا اینجوری نگاه می کنین؟ مگه شما هم می خواستین؟

فنریر که همیشه به عنوان ناظر تالار گریفیندور وظیفه سر و سامان دادن به اوضاع را داشت، اینبار نیز دست به کار شد تا امید را به بچه ها برگرداند.
- اتفاقی خاصی نیفتاده بچه ها ... ما با هم میتونیم اون طیاره رو تعمیر کنیم و ... همه چیز درست میشه.
- آخه چطوری همه چیز میخواد درست بشه؟ ابن طیاره نابود شده و ما الان معلوم نیست بین راه توی کدوم بخش از جنگل های استوایی گیر افتادیم ... نه غذایی برای خوردن داریم نه جایی برای خوابیدن. ای کاش هیچوقت به این سفر نمیومدیم.

فنریر کمی جلوتر اومد و با حالتی دوستانه اما قاطع به آلکتو و بقیه گفت:
- توی یه کتاب قدیمی یه چیزی جالبی خونده بودم ... تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکلی از زمانی که در اختیارمون هست استفاده کنیم ... نباید افسوس گذشته رو بخوریم ... هنوز هم می تونیم زنده بمونیم.

سپس تاتسویا که دیگر ناظر تالار و سرپرست گروه بود جلو آمد و در تکمیل حرف های فنریر گفت:
- این رو مطمئن باشین که تا الان اسلاگهورن متوجه شده ما سقوط کردیم و دنبال ماس. تازه ما می تونیم خودمون این طیاره رو تعمیر کنیم ... فقط یه بال ازش کنده شده و یه موتورش نابود شده. ما ماگل نیستیم ... ما انتقام جویانیم جادوگریم ... میتونیم در کمتر از یک روز با قدرت هامون همه چیز رو درست کنیم ... تازه برین مرلین رو شکر کنین که افتادیم توی یه جنگل ... اینجا هم هوای خوبی داره هم درخت های میوه ... تازه ما تعدادمون زیاده.

پس از تموم شدن صحبت های فنریر و تاتسویا، هرماینی همانطور که دو کتاب قطور در دست داشت، کمی جلوتر آمد و گفت:
- پدرم یه دفترچه راهنمای کامل تعمیر وسایل حمل و نقل داشت، هیچوقت ازش استفاده نکرد ولی من برداشتمش که شاید به درد بخوره ... این هم یه کتاب معجون سازیه ... فک کنم بشه با ترکیب ترفند هایی از این دو تا کتاب این طیاره رو تعمیر کرد.
- یه سوال ... چرا صبر کنیم تا طیاره رو تعمیر شه؟ میتونیم حرکت کنیم، بالاخره این جنگل یه جایی تموم میشه.
- نه رون، ما نمی دونیم اینجا کجاس ... شاید مسیر درست رو نریم و به سمت یه آدم خوارها یا هر موجود عجیب و غریب دیگه ای هدایت شیم.

سپس فنریر همانطور که در چمدانش به دنبال چیز به درد بخوری می گشت گفت:
- بهتره کار ها رو تقسیم کنیم ... هرماینی و تاتسویا، شما برین سر وقت طیاره ... ادوارد و آستریکس، شما برین چوب جمع کنین ... دخترا، شما برین دنبال غذا بگردین ... رون و هاگرید، منتظر باشین تا ادوارد و آستریکس چوب براتون بیارن و آتیش درست کنین و با این چند تا سیب زمینی ای که ته کیف من مونده، یه چیزی بپزین ... من و آرتور هم میریم دنبال ساخت سرپناه.

گریفیندوری ها در پاسخ به فنریر:

چند ساعت بعد


دیگر غروب شده بود. هاگرید و رون کنار آتشی که درست کرده بودند، مشغول تماشای غروب خورشید از لا به لای درختان بلند بودند، هرماینی و تاتسویا هنوز مشغول خواندن کتاب ها و پیدا کردن راهی برای خروج و بقیه هم زیر سر پناهی که فنریر و آرتور درست کرده بودند، نشسته بودند.

ساعتی بعد


پس از صرف غذایی که رون هاگرید به عنوان شام پخته بودند - که واقعا معلوم نبود که چه بود - همگی دور آتش و زیر نور ماه کامل نشستند و همانطور که فضای اطراف را تالار گریفیندور و آتش را شومینه گروه شان فرض می کردند، مشغول گپ و گفتگو شدند.
- خب، بچه ها ... من و هرماینی با خوندن اون کتاب ها متوجه شدیم که باید یه معجونی بسازیم که یه گیاه مخصوص میخواد. فردا همه میریم این اطراف دنبالش می گردیم.
- حالا تا فردا کی مرده کی زنده ... همین امشب رو بذارین خوش بگذرونیم ... رون یه دهن برا مون می خونی؟

رون که هیچوقت در جایی جز حمام، آواز بلند سر نداده بود، نگاهی به بقیه انداخت و سری به نشانه تایید تکان داد. از آنجایی که او تمایل زیادی به آهنگ های روز و " بدن به حرکت در آور" نداشت، تصمیم گرفت یک موسیقی سنتی را بخواند، پس نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن کرد.
- مرغ سحر ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
- د شاد بخون شاد!
- اوکی ... الان چند روزه بوی گل نیومد لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
برین از باغبون گل بپرسین لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
صیادم و می گردم، کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم، اما اسیر دردم ...
دل من در غریبی پا نبونه لیلی
یکی هم درد دل پیدا نبونه لیلی
اونی که همدرد منه یار از ما دوره لیلی
کلیدش گم بًوی پیدا نبونه لیلی
صیادم و می گردم کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم اما اسیر دردم

وپس از تمام شدن اجرای رون، ناگهان رعد و برقی زد و باران شروع به باریدن و آتش را خاموش کرد، رعد و برقی در آسمان نمایان شد و چند موجود جادویی عجیب نظیر گرگینه ها و سانتور ها به سمت گریفیندوری ها هجوم آوردند.
- اعووووو!

ترس در چشمان گریفیندوری ها قابل مشاهده بود ولی آنها گریفیندوری بودند ... شجاع بودند ... عاشق جنگ بودند. به همین دلیل بود که پس از چند ثانیه سکوت همگی با هر چه داشتند اعم از ورد و دست و پا و چوب به یاد یک سوژه قدیمی انجمن خصوصی، به سمت موجودات جادویی شروع به حمله کردند.

من می جنگم بشکاف برو جلو ...

چند دقیقه بعد

هر ثانیه می گذشت، تعداد گرگینه ها و سانتور ها بیش تر میشد، تا جایی که دفاع در برابر آنها در توان گریفیندوری ها نبود.

- بچه ها گوش بدین ... یکی از راه های دفاع فراره ... اگه ما خوب فرار کنیم اونا ما رو گم میکنن.

پس از چند دقیقه کشمکش میان نظرات موافق و مخالف، حضار فلنگ خویش ز اوضاع بستند.

نیم ساعت بعد


لشکر خسته و ضرب دیده حاضر، بالاخره توانستند از دست موجودات جادویی فرار کنند. آنها بالاخره نوری را مشاهده کردند. هر چه جلوتر می رفتند به نور نزدیکتر میشدند که ناگهان همه جا خوردند.
فنریر خشک شد، آلکتو چوب بیسبالش رو انداخت، هرماینی کتابش رو بر سرش کوبید، تاتسویا زبان چینی را فراموش کرد، لیزا مگس های دور و برش رو پر داد، هاگرید ریشش را خاراند، رون در افق محو شد، قیچی های ادوارد نشان زورو بر بدن آرتور در آوردند و با جیغ آرتور سکوت شکست.

-اون هاگوارتزه؟ :maa:
- یعنی اونجا هم جنگل ممنوعه بود؟
- خودم قیچی های دستاتو با دست های خودم قیچی می کنم دست قیچی!
- آره ... اون هاگوارتزه، اونجا هم جنگل ممنوعه بود.

پس از چند ثانیه همگی:


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۶ ۲۳:۵۶:۱۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۶ ۲۳:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۷ ۰:۰۰:۲۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۴۲ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#23
اوس استاد.

شاگردان خیلی عزیزم. برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که تو یه رول درمورد تجربه ی "مراقبه و مدیتیشن" خودتون بنویسین.
بنویسین که کجا رو برای آرامش انتخاب می کنین و چه اتفاقی براتون می افته. به هر روش ممکن و غیر ممکن که می تونین باهاش مراقبه کنین، فکر کنین.


- آخه چطوری مراقبه کنم من؟

رون همانطور که در حیاط اصلی قلعه هاگوارتز مشغول پلکیدن بود، از تکلیف کلاس فلسفه و حکمت می نالید. او نمی دانست که چگونه باید یک مراقبه را تجربه کند، چه برسد که باید برای تکلیف، تجربه یک مراقبه خود را بطور کامل توضیح می داد.
همانطور که مشغول غر زدن بود، چشمش به هرماینی افتاد. یادش افتاد که چگونه هرماینی او را وسوسه به شرکت در آن کلاس کرد ... پس سریع به سمت او دوید.

- می بینی چطوری منو گرفتار کردی هرماینی؟ از همون اول نباید حرفت رو قبول می کردم ... الان همه دارن میرن تمرین کوئیدیچ رو تماشا کنن، من باید برم به انرژی درونی پی ببرم ... بعدش هم باید برم دربارش بنویسم
- اینقدر غر نزن رونالد ... من انجام دادم ... خیلی هم آسونه ... فقط یادت باشه که باید یه جای آروم حضور داشته باشی، از چیزایی که آرومت میکنن استفاده کنی و به هیچ چیزی غیر از انرژی مثبت فکر نکنی، متوجهی؟

هرماینی این را گفت، از رون جدا شد و به سمت کتابخانه حرکت کرد.

رون بسیار آشفته و پریشان بود. کل چیز هایی که از مراقبه و امثال آن می دانست، به بخش هایی از فیلم " دکتر استرنج " یا سکانس هایی از " بلک پنتر " و حرف های هرماینی ختم میشد ... او حتی از حرف های پروفسور موتویاما در کلاس فلسفه و حکمت نیز چیزی دستگیرش نشده بود، زیرا او اعتقاد داشت که خواب بسیار برای انسان مفید می باشد.

نیم ساعت بعد

او باید دست به کار میشد ... نباید وقت را هدر می داد. حرف های هرماینی را به خاطر آورد. حالا که همه اعضای تالار گریفیندور، در زمین کوئیدیچ برای تمرین یا تماشای تمرین بودند، تالار گریفیندور، حتما خالی بود.

تالار خصوصی گریفیندور

رون روی مبل نشست و فکر کرد که چه چیزی می تواند او را آرام کند؟ چشمش به گرامافونی که کنار شومینه قرار داشت، افتاد. از جایش بلند و آنرا روشن کرد، موسیقی مورد علاقه اش را پخش کرد و سپس چهار زانو روی زمین نشست و مشغول انجام مراقبه شد.

موسیقی در حال پخش :
- میون یه دشت لخت، زیر خورشید کبیر، مونده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر، منم اون مرداب پیر ...

چند دقیقه بعد

رون پس از چند دقیقه تلاش برای تمرکز و استفاده از انرژی های درونی، کم کم داشت موفق میشد که ناگهان با صدای دیگر گریفیندوری ها هر چه تلاش کرده بود، بر باد رفت.

- دیدی چه شوتی کردم فرد؟ خودت رو نابود کنی نمی تونی شوتی به این خوبی بزنی!
- چی؟ من نمی تونم؟ اگه من تکونت نمی دادم اون بلاجر داغونت کرده بود.

زحمات رون بر باد رفته بود ... خواست یک فریاد بلند بکشد و فرد و جرج را با هم به سمت دیگر گریفیندوری ها شوت کند که متوجه شد که سالن اجتماعات ارث پدرش نیست. سپس گرامافون را خاموش کرد و بسرعت به سمت سالن اجتماعات گریفیندور را به سمت دریاچه - که مکان بهتر و آرامتری برای مراقبه به نظر می رسید - ترک کرد.

کنار دریاچه

از نظر رون، دریاچه جای آرام و بکری بود. حداقل از خطر آلودگی صوتی توسط فرد و جرج، محفوظ بود و تنها چیزی که قابل شنیدن بود، صدای آرام آب و آواز دلنشین پرندگان بود.
چهار زانو روی زمین نشست و سعی کرد تمرکز و به انرژی های مثبت فکر کند.

چند دقیقه بعد


رون همانند تلاشش در تالار خصوصی در شرف موفق شدن بود، با این تفاوت که دیگر صدایی او را آزار و اذیت نمی داد و انگار تمامی انرژی های مثبت به سمت او در حال جذب شدن بودند که ناگهان صدایی انفجار مانند، کار را خراب کرد.

فلش بک

- خب فرد ... این بمب های جادویی رو همین جا کار بذار.

فرد در حالی که بمب ها را در دست داشت، نزدیک جرج آمد و در حالی که آنها را مشغول تنظیم برای منجر شدن در حدود دو ساعت بعد بود، به جرج گفت:
- واقعا نقشه خوبی کشیدیم جرج. بعد از تموم شدن تمرین کوئیدیچ و سر زدن به تالار گریف، میایم اینجا و می بینیم که انفجار این بمب های جادویی باعث شدن که این ماهی های کوچیک که به سمت آب کم عمق کنار خشکی اومدن، شکار شن و ما همشون رو جمع می کنیم و کنسرو ماهی درست می کنیم.
- ایول داداش!

پایان فلش بک

رون که مو هایش سوخته بود و صورتش بخاطر انفجار سیاه شده بود، همانطور که قسم می خورد مسبب این کار را به سزای اعمالش برساند، به سمت کلبه هاگرید حرکت کرد تا شاید او بداند که چه جایی برای مراقبه بهترین است.

دقایقی بعد

هاگرید که تمامی ماجرا را از دهان رون شنیده بود، به او پیشنهاد کرد که به بخش " آرامش درونی " در جنگل ممنوعه برود. آنطور که هاگرید می گفت، هیچ چیز آزار دهنده ای در آنجا نبود و آنجا بهترین راه برای مراقبه بود؛ فقط به او توصیه کرد که مراقب موجودات جادویی باشد.

باز هم دقایقی بعد


رون به جنگل ممنوعه وارد شد و همانطور که هاگرید به او گفته بود، راه را دنبال می کرد.

- دویست به جلو، سیصد قدم به راست ...

کمی بیشتر از دقایقی بعد

انگار مکان مورد نظر را پیدا کرده بود. یک تخت زرد رنگ بزرگ به همراه یک گلزار بزرگ روبروی آن، بسیار چشم نواز بود.
غرق در تماشای آن مکان زیبا بود که صدا هایی شنید. به عقب برگشت و بسیار شگفت زده شد. ترس در بدنش قابل مشاهده بود. گلویش خشک شد و سر جایش میخکوب شد. دو تک شاخ، چند سانتور و چندین موجود جادویی دیگر به سمت او در حال هجوم آوردن بودند.
رون:

رون به خودش آمد. دست در جیبش کرد تا چوبدستی اش را در بیاورد ولی چیزی را احساس کرد. آری ... نور امید در چشمانش نمایان شد. ترقه ها و وسایل حمله ای جادویی که از جیب فرد و جرج کش رفته بود را در آورد و به نبرد با موجودات جادویی رفت.

یک ساعت بعد

بالاخره توانست از شر موجودات جادویی خلاص شود. روی تخت چهار زانو زد و مشغول مراقبه شد.

دو روز بعد

- رون ... رون ... تو اینجایی پسر؟ کل مدرسه دنبالتن ... بعد تو اینجایی و داری مراقبه می کنی؟
- چی؟ چی؟ چند روزه من اینجام؟
- خب ... راستشو بخوای دو روز.

روز نمی توانست باور کند ... یعنی دو روز کامل در حال مراقبه بود؟ کم کم چهره اش درهم رفت و با حسرت به افق نگاه کرد.

- مشکلی پیش اومده پسر؟
- نه ... فقط یه تکلیفی برای نوشتن داشتم.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۳۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#24
در بخش سوال اول فقط بخش های بلد شده مشمول جواب میباشد و بقیه قسمت های اضافی میباشند.
---------

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند دوستداران برنامه " دانش جادوگری ". بنده ویزلی هستن و خیلی خوشحالم که امشب هم مثل دیشب دارین ما رو تماشا میکنین.

موضوع برنامه امشب ما، روبرو شدن با یه سری موقعیت ها در بخش معجون سازیه. خب ... در ابتدا میخوام یه داستان کوتاهی رو براتون بخونم و بعد به بحث درباره اون داستان می پردازیم.

پس از اینکه رون پست پروفسور زلر را خواند

خب عزیزان من ...اگه اون معجون رو در اختیار داشته باشین باهاش چیکار می کنین؟

اگه این سوال رو از من بپرسن میگم ... کار های خیلی باحال و مفید و مضری باهاش انجام داد. ویبره رو به چشم یه چیز بی مصرف نیگا نکنین، میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده. مثلا میتونه یه کسب و کار به همراه داشته.

میری یه گوشه میشینی و هر کی ماساژ بخواد یخورده از اون معجون میدی خوردش ... به بیژامه مرلین راست میگم، بدنت رو آروم میکنه. تازه میتونی به اونایی که خروس خون میرن تو تلویزیون، حرکات موزون یا به قول خودشون نرمش صبحگاهی انجام میدن، بفروشی شون ... برنامه شون رو مهیج تر میکنه.
در ضمن، میتونین این رو به هر روشی که شده، به نجینی بخورونین. لرد هم که ببینه فرزندش به این روز افتاده، هر چقدر که لازمه خرج میکنه تا نجینی خوب شه. شما هم که اون معجون رو دارین، پس پادزهرش رو هم میتونین از روش درست کنین و کلی پول از سرمایه عمومی خانه ریدل ها به جیب بزنین.

تازه سرعت رو هم افزایش میده ... فک کردین جاستین گاتلین چطوری تونست سال گذشته مدال طلای مسابقات جهانی دو صد متر لندن رو بگیره؟ با مصرف کردن معجون ویبره. حالا شاید خیلی هاتون سوال بپرسین که مگه دوپینگ نیست؟ دوپینگ هست ولی کی شهامت داره اعلام کنه که محصول جادوگری باعث دوپینگ شده؟ اعلام کردن = آودا

خب زیادی از بحث دور نشم ... وقتی که حسابی کسب و کارتون راه افتاد و نون تون رفت تو روغن، نوبت میرسه به خوشگذرونی ... میتونین یخورده از اون معجون رو قبل از غود بای پارتی های جعفر، بخورین تا دیگه نیازی نباشه دی جی بهتون فاز بده، خودتون اتوماتیک فاز دریافت میکنین.

خب فک کنم درباره این موضوع به حد کافی صحبت کردیم ... حالا می پردازیم به پیامک ها ... دوستی از" رنجی خسته ام که از آن من نیست " نوشته:
چطور رز هکتور عمده ای گیر آورد؟

رز یک معجون ساز حرفه ای و استاد درس معجون سازی بود. اون برای اینکه روی پاتیل هر کس یک هکتور قرار بده و از اونجایی که فقط یک هکتور وجود داشت و رز هم سرمایه کافی نداشت، تصمیم گرفت در یک شرکت روبات سازی مشغول کار شه و روبات های هکتور شکل بسازه تا راه ساختن اونا رو یاد بگیره، بعد با فروش شون سرمایه بدست بیاره و دوباره روبات ها رو بسازه. اون و شرکتی که درش کار می کرد، در یک مناقصه شرکت کردن و با پیشنهاد دادن کمترین قیمت برنده شدن. بعد مجبور شدن برای اجرای پروژه از بانک وام بگیرن ولی چون رئیس شرکت مشکل استعلام داشت، وام به نام رز ثبت شد. رز روی پروژه بوسیله معجون ها بسیار کار کرد و بهترین روبات ها رو به رئیسش تحویل داد و رئیسش هم اونا رو فروخت و پول رو به جیب زد و فلنگ رو از کشور بست.
رز هم که دید رئیس پولش رو نداد و رفت و حتی از پرداخت اقساط وام هم ناتوانه، تصمیم گرفت تا مدتی آفتابی نشه.
چند روز بعد خبر اومد که رئیسش انقدر نخود مغز بوده که از راه قانونی میخواست از کشور خارج شه و از اونجایی که مشکل استعلام داشت، گرفتنش.
رز هم که فرصت رو غنیمت شمرد، با یک ویبره فوق العاده به سمت رئیسش حمله ور شد و پولش رو گرفت و روبات هکتور مانند عمده ای، ساخت.

خب از اتاق فرمان دادن به من میگن که انقدر اسپم نگو ... منم میگم اوکی و همین الان از حضور شما خداحافظی میکنم ... شب بخیر، خواب خر مگس ببینین.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۱ ۱:۰۱:۴۴



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۰:۰۳ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷
#25
سلام به همه بینندگان عزیز و ارجمند، دوستداران برنامه " دانش جادوگری". بنده ویزلی هستم و امروز میخوام درباره چند تا سوال از موضوع گوی پیشگویی با شما صحبت کنم.

خب ... عزیزی از "جایی که مردمانش همیشه قهرند"نوشته : بسته به چه عواملی رنگ مه گوی پیشگویی عوض میشه؟

همونطور که می دونیم گوی پیشگویی، اسمش گوی پیشگوییه ... پس برای پیشگویی از این گوی استفاده می کنن ... اصلا بخاطر همینه که اسمش رو گذاشتن گوی پیشگویی.
بذارید یه مثال بزنم ... مثلا برای پیشگویی وضع هوا. اگه بخواد نشون بده فردا هوا آفتابیه، رنگش سیاه میشه. چرا؟ چون آفتاب نماد به فنا رفتن از گرماست.
اگه بخواد بگه بارونیه، اینبار چند دقیقه رنگش مشکی میشه، بعد به سیاه تغییر رنگ میده. حالا بعضیا میان می پرسن چرا؟ خب جوابش واضحه ... چون وقتی بارون میاد همه با یکی دیگه میرن زیر و چتر و تو خیابون قدم میزنن ... مشکی هم که رنگ عشقه ... سیاه هم رنگ نابودیه ... این نشون میده که اول همه چیز با عشق شروع میشه و بعد یه مدتی، زندگیت به نابودی میره. یه سری افراد دیگه هم حضور دارن که می پرسن فرق سیاه و مشکی چیه؟ خب برای یافتن پاسخ این سوال به کلاس های خصوصی من تشریف بیارین تا حالیتون کنم اینقدر وسط صحبت یه چیز فهم، نپرین!

بعضی ها از گوی های پیشگویی برای پیش بینی نتایج مسابقات جام جهانی کوئیدیچ استفاده می کنن. مثلا وقتی دو تیم برزیل با پیرهن زرد و فرانسه با پیرهن آبی روبروی هم قرار می گیرن، هر رنگی که مه همون رنگی بشه، تیم برنده رو نشون میده. البته گوی ها بسیار باهوش و البته دغل هستن و ممکنه یکدفعه دبه کنن. مثلا گوی قبل از پیشگویی رنگش آبی میشه یعنی فرانسه میبره ( البته اگه از رو جسد نیمار رد شن ). بعد یهو آخر بازی برزیل میبره و گوی زیر سوال میره. اون موقع هست که گوی ها از خجالت قرمز ( سرخ ) میشن، دبه می کنن و با روش هایی به اطرافیان می فهمونن که از لحاظ جوراب هر تیم پیشگویی کردن و از اونجایی که جوراب برزیل آبی و مال فرانسه سفید بوده، پیشگویی اونا هم درست بوده.
به هر حال اگه با دبه کردن گوی ها مشکلی دارین میتونین تشریف بیارین کلاس خصوصی!

خب از اتاق فرمان میگن که وقتمون کمه میریم سراغ پیامک بعدی ... دوباره همون عزیز نوشته که چرا گوی پیشگویی گرده؟
آخه این سواله؟ الان انتظاری دارین من بگم گرده تا با فضای واقعی شباهت بیشتری داشته یا فضای بیشتری رو پوشش بده؟ انتظار دارین من بگم چون ما در زمین زندگی می کنیم و اتفاقات از اون نشئت می گیره؟ گرده چون بعضی وقت ها که حوصلمون سر میره باهاش گل کوچیک بزنیم یا بندازیم جلوی بچه ها تا به هم قلش بدن و جیغ و دادشون بخوابه؟ گرده چون قبلا خودش یه سیاره بود و بعد از اینکه پدر پدر پدر ... من رفت فضا و اونو بدست آورد و بعد پرتش کرد تا بردش رو بسنجه تا ازش بعنوان بلاجر استفاده کنن، متلاشی شد و بصورت گوی های گرد افتاد زمین؟
خیر ... جواب تو خود سواله. گوی گرده دیگه ... مگه گوی مکعب یا گوی مخروطی شکل هم داریم؟

خب وقت برنامه رو به اتمام است. برین به مغزتون بنزین بزنین تا برای برنامه های بعدی آماده شن. کلاس هم خواستین، حضوری مراجعه کنین.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
#26
سلام بر استاد گری بکفسکی!

یه مقاله به شکل رول مینویسید راجع به اینکه یه گرگینه گازتون گرفته. اینکه علائمش چیه. چطور تغییر شکل میدید. چه اتفاقی میفته کلا براتون.


- مممم. من می ترسم پروفسور مک گوناگل. نمیشه یه تنبیه دیگه برام در نظر بگیرین؟ چرا این موقع شب باید با هاگرید برم جنگل ممنوعه؟

مک گوناگل پس از اینکه هاگرید را فرا خواند روبروی رون ایستاد و با قاطعیت گفت:
- مجازات کسایی که در امتحانات تقلب میکنن چیزی بیشتر از اینه رون!
- ولی پروفسور!
- دنبال هاگرید برو رون.

رون دنبال هاگرید رفت. خیلی ترسیده بود و فضای تاریک و پر درخت جنگل ممنوعه که با نور ماه کامل کمی روشن شده بود بر دلهره رون می افزود. رون از کنار هاگرید تکان نمی خورد که مبادا یک موجود جادویی عجیب و غریب او را بترساند.

او با صدایی پر ترس و لرز به هاگرید گفت:
- ما دقیقا کجای جنگل داریم میریم؟ دنبال چی هستیم؟

هاگرید فانوسی که در دست داشت را به سمت رون گرفت و با بد خلقی به رون نگاه کرد و پاسخ داد:
- فاصله زیادی نمونده. یه جایی تو جنگل هست که یه گیاه مخصوص رویش می کنه. مدیریت هاگوارتز اون رو برای ساخت یه معجون خاص می خواد. وقتی که رسیدیم تا جایی که میتونی باید از اون گیاه جمع کنی،  فقط مراقبت گرگینه ها باش. امشب ماه کامله. متوجهی پسر؟

رون آب دهانش را قورت داد و سری به نشانه تایید تکان داد.

حدود نیم ساعت بعد


- آهان ... درست همینجاست. این گیاه رو می بینی؟ از اینا برام جمع کن.

گیاهی که هاگرید به آن اشاره می کرد، رنگ سبز متمایل به مشکی داشت و خیلی هم کوتاه بود. آنقدر کوتاه که رون برای شناسایی آن باید خم می شد و با دقت روی زمین را مشاهده می کرد.

چند دقیقه ای مشغول به این کار بود و همین باعث شده بود که کمی از هاگرید دور شود. تمام فکرش این بود که زودتر آن گیاهان را جمع آوری کند تا سریعتر جنگل را ترک کنند.

کمی به هاگرید نزدیک شد. خواست سوالی از او بپرسد ولی پیش از آن هاگرید با حالتی نه چندان عادی به او گفت:
- خیلی عذر میخوام پسر. یه خورده درد داره ولی تو کسی هستی که باید کار رو تموم کنی! اعووووو!

هاگرید، مانند گرگ هایی که در بالای تپه ها زوزه سر می دهند و دیگر گرگ ها را فرا می خوانند، زوزه کشید و به سرعت پشت درختی پنهان شد.

فلش بک

- تو مطمئنی که باید به سانتورها اعتماد کنیم آقای مدیر؟
- آره مینروا. اونا گفتن که اون گرگینه عجیب برگشته. اون داره تموم تلاشش رو میکنه که دوباره اون قدرت سیاه نامحدودش رو بدست بیاره. مگه یادت رفته چطوری قدرتش رو ازش گرفتیم، اون هم می خواد تلافی کنه.

مک گوناگل رویش را به سمت دامبلدور برگرداند و با بی حوصلگی گفت:
- آره یادمه که چطور اون طلسم رو بهش وارد کردی و باعث شدی قدرت هاش از دستش برن. ولی خودت بهتر از همه میدونی تموم قدرت هاش به طور غیر قابل باوری به صورت یک ماده رادیو اکتیو در DNA اون ذخیره شده و فقط زمانی ژن های موجود در اون DNA فعال می شن که گرگینه خون بدن کسی که از همون ژن در بدنش داره رو بمکه.

دامبلدور این بار با چهره مصمم و قاطع به مک گوناگل گفت:
- کاملا درسته. اون به هر طریقی که ما نمی دونیم، فهمیده چه کسی اون ژن رو در بدنش داره... یعنی نمی دونه رون اون رو در بدنش داره.

مک گوناگل بسیار متعجب و پریشان خاطر شد و با شگفتی از دامبلدور پرسید:
- رون ویزلی؟ آخه ... آخه چطور ممکنه؟
- اگه یادت باشه آرتور هم در اون نبرد حضور داشت و پس از اینکه ما قدرت های گرگینه رو ازش گرفتیم، گرگینه هنوز داشت مقاومت می کرد و به آرتور هم آسیب زد.
- پس که اینطور ... خیلی پیچیده شد.

دامبلدور، هاگرید رو به سمت دفترش فرا خواند. پس از اینکه هاگرید رسید، ماجرا را برای او نیز توضیح داد. سپس در و پنجره ها را بست و پرده ها را کشید. بعد روی صندلی اش نشست و گفت:
- من یه نقشه دارم. بهتره بگم من تنها راه موجود رو بررسی کردم. رون باید توسط گرگینه گاز گرفته شه تا ژن های موجود در بدن رون فعال شن ولی باید حواس مون باشه که خونش مکیده نشه.
- ولی ممکنه بعد از اینکه ژن ها فعال شن رون نتونه طاقت جهش ژنتیکی رو داشته باشه.
- معجون طاقت مینروا. اون معجون از یه گیاه بدست میاد که فقط در جنگل ممنوعه پیدا میشه.

سپس با انگشت به هاگرید اشاره کرد و به صورت دستوری گفت:
- روبیوس ... شما با رون به جنگل ممنوعه خواهی رفت، از آن گیاه جمع خواهی کرد، گرگینه را فرا خواهی خواند، اجازه می دهی گرگینه رون را گاز بگیرد و نمی گذاری که خونش را بمکد و سپس رون را بر خواهی گرداند تا معجون را به او بخورانیم.

پایان فلش بک


رون متعجب از حرف هاگرید در فکر فرو رفت که ناگهان نفس گرمی را پشت سرش احساس کرد؛ همچنین آب دهانی را که هیچ شباهتی به آب دهان انسان نداشت، روی بدنش مشاهده کرد. هنوز به طور کامل سرش را برنگردانده بود که فرو رفتن دندان های یک موجودی شبیه گرگینه را در بدن خود احساس کرد. سردرد و سرگیجه شدیدی پیدا کرد، حالت ناخوشایندی به او دست داد، ابتدا همه چیز روبرویش تار شد، پا هایش قدرت تحمل بدنش را نداشتند و او در حالی که چیزی را نمی دید و فقط صدای مبارزه هاگرید و گرگینه را می شنید، نقش بر زمین شد.

ساعتی بعد

مک گوناگل در هنگامی که معجون سبز رنگ طاقت را در دست داشت، به سرعت نزد دامبلدور آمد.

- آقای مدیر ... رون حالش خیلی خوب نیست ... باید سریع این معجون رو بهش بدیم!
- خب ... برین معجون رو بهش بدین.

مک گوناگل سرش را پایین انداخت و با حالتی عاجزانه گفت:
- اتفاقی که نباید می افتاد، افتاده. روبیوس، تموم تلاشش رو کرد ولی گرگینه تونسته چند قطره از خون رون رو بمکه ... بعدش هم ناپدید شده تا قدرت هاش برگردن و کسی که اون ژن رو داشت رو از بین ببره.

بیمارستان، تخت رون

حال رون، کمی داشت بهتر میشد که ناگهان دوباره احساس بدی به او دست داد. سردرد و سرگیجه شدیدی پیدا کرد، انگار دست و پاهایش بلند تر شدند و جثه اش بزرگتر شد. رنگ بدنش به مشکی تغییر پیدا کرد و ناخود آگاه از جا پرید و از شیشه بیمارستان به بیرون پرید.

آن شب جنگل ممنوعه باید میزبان جنگ عظیمی می بود، یک قدرتمند به تمام معنا و یک جهش یافته ژنتیکی که قدرت های یکسانی داشتند، باید روبروی هم قرار می گرفتند ... شما چه فکر می کنید؟ پایان این ماجرا چه خواهد بود؟


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۰ ۰:۰۸:۴۰



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷
#27
یک ساعت بعد

مدت زمان زیادی از حرکت محفلیون به سمت آزکابان نگذشته بود که صدا هایی در صف شنیده میشد. هنوز راه زیادی نرفته بودن ولی به نظر می رسید نظر تعدادی از افراد برگشته بود.

- ببین بد میگم؟ این همه ریسک رو به جون بخریم که چی بشه؟ اون پیرمرد رو نجات بدیم؟ آخرش که چی؟
- منم حرفتو قبول دارم. ای کاش میرفتیم اعلام وفاداری میکردیما! مگه چیه این آرسینوس بده؟ کجای این قطب سوم بده؟
- میدونی چیه... آرسینوس درست میگفت... لرد و پروف میخوان با تحت سلطه قرار دادن ما به اهداف خودشون برسن!

رون ویزلی که از همون اول گفتگوی اون دو نفر رو شنیده بود، فهمید که اعتماد به نفس یه سری از اعضا کم شده. باید یه کاری میکرد. باید یه متنی آماده میکرد و جنایات آرسینوس رو یادآوری میکرد تا هدف امید دوباره برگرده. هیچوقت انشای خوبی نمی نوشت ولی شعر های بدی هم نمی گفت.

نیم ساعت بعد


- ادوارد... باید صف رو متوقف کنی! باید یه چیزی بگم.

ادوارد که از رفتار غیر عادی رون متعجب شده بود، گفت:
- ما الان وقت خیلی کمی داریم رون... هر چی بیشتر وقت تلف کنیم پروف رنج بیشتری میکشه... همچنین به دقایق زندگی آرسینوس هم اضافه میشه.

رون چند تا راه دیگه رو هم امتحان کرد ولی نتیجه نداد. یکدفعه چیزی به ذهنش رسید.  کمی از ادوراد دور شد، یه پیاز از جیبش در آورد و پوست گرفت، اشکش در اومد و دوباره پیش ادوارد برگشت و گفت:
- خیلی واجبه ادوارد! اگه نگم نمیشه.

ادوارد که اشک های رون رو دید مجبور به قبول شون کرد.

پس از متوقف شدن صف رون جلوی هم ایستاد و شروع به صحبت کردن کرد:
- همه مون می دونیم چرا اینجاییم. برای نجات پروف و پاکسازی دنیا از آرسینف و امثال اون... ولی شاید بعضی ها نا امید شده باشن... شاید یادشون رفته باشه که آرسینف چیکار کرده. من یک شعر کوتاهی نوشتم که میتونه بهتون یاد آوری کنه که چرا آرسینف باید ساقط شه.

بعد نفس عمیقی کشید و شروع به خوندن شعر کرد:
- آهای آقای شاه نصفه نیمه
تمام مملکت بند یه سیمه
کنیم حمله به سمت تخت و جایت
چنان حمله که بند آید زبانت
ظریف و اشتون و تخت روانچی
کری و صالحی با اون عراقچی
اگر ده تا ژنو باشد و برجام
نبینی عاقبت روزی تو فرجام
تو که علم سیاست را نخواندی
شکر خوردی تو هر حکمی براندی
یه روزی کوئیدیچ را منع کردی
یه روز قانون خود را وضع کردی
یه روز اسپانیا جا پا گذاشتی
یه روز آنتالیا جا پا گذاشتی
دبی را صاف کردی جانا به پولت
انداختی بار ملت، از روی کولت
یه روزی بی گناه بردی تو زندان
نشستی روی تختت شاد و خندان
به فکر وضع ملت تو نبودی
به فکر راه و علت تو نبودی
بگفتی" قطبی دیگر من میارم
دنیای شاد و بهتر من میارم"
ولی جادوگران را کردی چو زندان
خودت هم گشتی همچو یک زندان بان
بیا بنگر تو وضع و حال ملت
زدی آتش به جان و مال ملت

محفلیون:
رون:




تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷
#28
دامبلدور با چهره ای مات و مبهوت به اون شخص نگاه میکرد. بسیار متعجب شده بود. اولین باری بود که داشت اون رو میدید. فقط خودش میدونست که اون، زنش نیست و اونو اشتباهی گرفته ولی هیچ مدرکی برای اثبات نداشت. از سمتی دیگر هم آرتور و یوآن از دو طرف اونو محاصره کردن.

- خانوم... من اصلا شما رو ندیدم تا حالا. برو رد کارت اشتباه گرفتی.
- چی؟ به همین زودی زدی زیرش؟!

یوآن به دامبلدور نزدیک شد و با چهره ای عصبانی و حال و هوای فیلم های بالیوودی گفت:
- این ساحره دیگه کیه؟ هان؟ زود باش! تو به من دروغ گفتی آره؟
- پروف... تو کی زن گرفتی منو خبر نکردی؟
- ماااااااااع! به بیژامه مرلین، من اونو نمیشناسم! من اگه زن داشتم که نمیومدم دنبال زن.
- پس اون بچه ها چی میگن؟ هااان؟
- من چه میدونم! مگه هر کی ریش داره بچه منه؟
- ولی هرکی موهاش نارنجیه بچه منه!
بچه ها: بابا!

دامبلدور از هزار تا راه استفاده کرد که یوآن و آرتور رو قانع کنه که اون زنش نیست و اونا بچه هاش نیستن ولی جواب نداد.
تازه داشت به مرادش میرسیدا ولی نشد! کمتر دیده میشد که عصبانی بشه ولی احتمالات کم اتفاقات هم احتمال داره کم کم اتفاق بیفتن. کم کم آمپرش بالا زد، دست هاش رو به هم فشرد. یقه ساحره رو گرفت و به گوشه اتاق برد و گفت:
- چی میخوای از زندگی من؟ تو کی هستی؟

کم کم موهای نارنجی جای موهای مشکی ساحره رو گرفت، چهره اش تغییر کرد و پس از چند ثانیه رون ویزلی نمایان شد.

- رون؟!
- پروف!

آرتور، دامبلدور و یوآن:

ویندوز دامبلدور احتیاج به نصب مجدد داشت. بالبیخ قاطی کرده بود. همونطور که متعجب از دیدن رون بود گفت:
- داری چیکار میکنی؟ زندگی منو داشتی به فنا میدادی! این مسخره بازیا دیگه چیه پسر؟!

رون روی زمین نشست و شروع به گریه کردن کرد.
- پروف! ما هنوز به شما احتیاج داریم. شما باید زنده بمونین! محفل به شما نیاز داره. دنیا به شما احتیاج داره!

پروف نفس راحتی کشید. فکر کرده بود که چه اتفاق بدی افتاده ولی همش یه سو تفاهم بود.

- خب اشتباه متوجه شدی رون. من اومدم زن بگیرم نه اینکه خودمو بندازم توی چاه.
- د مشکل همینه دیگه! شما زن بگیری درست میفتی توی چاه! شما زن ها رو نمیشناسی پروف. ببین من یه شعر آماده کردن در این باره میخونم باشد که متذکر بشی!
- بخون فقط سریعتر زنم منتظره!

رون نفس عمیقی کشید و شروع به خوندن کرد:
- آن چه موجودیست گویندش زنان؟
ای امان و ای امان و ای امان!
این زنان دنیا روانی کرده اند
آنها هزاران سال حکمرانی کرده اند
قصد من نیست که گویم بد ز این خلق نجیب
لاکنی گویم هستند بس عجیب
پس چو خواهی بشنوی چندی مثال
شعر را تا ته بخوان حالی منال
زن نگیر و از بی زنیت دل شاد باش
از زن و غر زدن روز و شبش آزاد باش
هر زنی عشق طلا دارد و بس، ای وایم!
نکته ای بود که فرمود به من بابایم!
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
زن بگیری میشوی اهل قبور
زن نگیر - از من اگر می شنوی- دانا باش!
تا ابد شاد و خوش و برنا باش!
یا زمانی که کریسمس آید میان
در همان وقت که اجناس گردند گران
آورد لیستی قطور اندر میان
بر سر جیبت شوی فاتحه خوان!
آن زمانی که خواهی ببینی فوتبال
مثلا بازی برزیل با آلمان
آن زمان ظاهر شود اندر میان
چونکه خواهد ببیند او سریال
گرت غرق گردی در رود نیل
به از آنکه گردی یه روز زن ذلیل
به از آنکه با امر " روحی فداک"
بشینی و سبزی نمایی پاک
به از آنکه بی امر و اذن عیال
نیاید در از جیبت یک ریال...
الغرض زن بگرفتی، تو نگی "ای وایم!
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

- ولش کن آلبوس جونم! اون داره یه چرندیاتی برا خودش بلغور میکنه...
- رون ... راست میگی؟
- که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۸ ۱۶:۳۱:۳۷



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷
#29
محفلیون پوکر فیس مشغول نگاه کردن به همدیگه شدن. چه بلایی سر دامبلدور اومده بود؟ با وجود اینکه اون دستور حمله به وزارت و سپس دستور حمله به کل دنیا رو داده بود، محفلیون هنوز هم باید مطابق میلش رفتار میکردن؟ چه اتفاقاتی در انتظار رغم خوردن بود؟ به هر حال باید یه کار میکردن... حداقل باید وقت رو تلف میکردن تا یه فکری بهشون برسه.

- پروف... اممم... بهتر نیست بجای حمله به وزارت بریم نفری یه تیاق بگیریم دستمون بریم خونه ریدل ها دعوا؟

دامبلدور دوباره کره زمین روی میزش رو چرخوند، لنگ هاش رو از روی میز برداشت و با لحنی جدی گفت:
- ما سمت جایی که یکی از اعضای حاضر در اونجا، با کمال بی انصافی باعث بیرون رفتن یکی از بهترین، فعالترین، زحمتکش ترین و شجاعترین دوستای ما از این شهر و دیار شده نمیریم.

دامبلدور عصبانی تر شده بود. با این اوضاع هیچکس جرئت صحبت کردن با اون رو هم نداشت. هیچ چیزی هم به فکر محفلیون نمیرسید. دامبلدور بلند شد و روبروی اعضای جبهه سفیدی ایستاد و مشغول به سخنرانی شد.
- ما در ابتدا نیاز به داشتن یه ارتش منظم و آشنا با علوم و فنون داریم. حالا همه اینجا بشینین تا بهتون آموزش بدم و یه ارتش منظم درست کنم تا بریم دنیا رو به تسخیر خودمون در بیاریم. هر کی هم که سعی کن مزه بپرونه یا منو مسخره کنه، سرنوشتی جز آودا نخواهد داشت.

محفلیون از ترس دامبلدور دیکتاتوری که سرکوب مخالفان رو سر لوحه کار خودش قرار داده بود، روبروش نشستند.
 دامبلدور هم مود "پدر پند آموزی که در آخرین لحظه عمرش میخواست به فرزندانش پند برسونه" رو به خودش گرفت و گفت:
- لازمه پیروزی ما با هم بودنه. ما اگه با هم باشیم، بر وزارت که هیچ، بر ثانوس هم پیروز میشیم... ولی اگه با هم نباشیم، در اوج آسیب پذیری قرار میگیریم. از قدیم گفتن یه دست صدا نداره. هر کی هم میتونه این عبارت رو انکار کنه، بیاد اینجا تا ضایع شه.

یکی از محفلیون از جاش پا شد و سمت دامبلدور رفت. آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد به بشکن زدن و روش صدا در آوردن با یه دست رو به همگان نشون داد.
دامبلدور هم که دید ضایع شده، در یک حرکت تروریستانه وارد عمل شد:
- آوداکداورا.

دامبلدور دستاش رو تکوند، یقش رو صاف کرد، ریشش رو شونه کرد، یه محفلی رو انتخاب کرد و سمت خودش آورد، یه تیکه چوب از جیبش در آورد و به محفلی مورد نظر داد.
محفلی مورد نظر هم فکر کرد که باز هم قضیه با هم بودن و از اینطور حرفاست، پس بخاطر تلف نکردن حوصله خودش و بقیه و سریعتر رسیدن به چوب های بزرگتر و عاجز شدن از شکستن اونا، بسرعت چوب مورد نظر رو شکست و گفت:
- چوب های بیشتر لطفا!

دامبلدور سرخ شد، آمپرش زد بالا، دندوناش رو به هم فشرد و فریاد کشید:
- این چوب از پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر .... پدربزرگم بهم به ارث رسیده بود و تو در عرض یک ثانیه شکستیش! آودا کداوارا!

محفلیون خشک شدن، به هم چسبیدن، آب دهنشون رو از ترس قورت دادن و تصمیم گرفتن دیگه هیچ حرفی نزنن و منتظر ادامه حرفای دامبلدور شدن.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#30
دامبلدور در وضعیت روحی خوبی قرار نداشت و نمیخواست قبول کنه که مک گوناگل مرده. اون نباید غیر از مشکل وضعیت روحی نامناسب، مشکل دیگه ای رو هم تحمل میکرد. در واقع، مرگخواران و لرد هم منتظر این موقعیت مناسب بودن تا به سمت محفلی حمله کنند که در وضعیت مناسبی قرار نداشت.

- باشه آستریکس. الان میرم محفلی ها رو خبر میکنم... فقط تو حواست به پروف باشه.

آدر، اینو گفت و پس از گرفتن تایید از آستریکس، به سمت مقر محفل حرکت کرد.

مقر محفل

آدر، به سرعت خودشو به مقر محفل رسوند. همونطور که نفس نفس میزد، پله ها رو بالا میرفت. اعضای محفل زیاد نبودن ولی جمع کردن اونا کار آسونی نبود. آدر، متوجه آرتور شد. تنهایی نمیتونست اعضای پراکنده جبهه سفیدی رو دور هم جمع کنه.
- سلام آرتور.

آرتور برگشت، نگاهی به دور و بر انداخت و متوجه آدری شد که نفسش سخت بالا می اومد.
- سلام آدر... چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟
- چیزی نیست. فقط اعضا رو دور هم جمع کن. باید یه چیزی بهشون بگم.
- خب... حالا یه خورده بشین... منم یه ذره کار دارم.
- همین الان میخوام آرتور. مسئله بقای محفله... مسئله بقای جهانه.

چند دقیقه بعد

- بخاطر جمع کردن اعضا متشکرم آرتور.

محفلی ها مضطرب بودن. یعنی آدر چی میخواست بهشون بگه که اینقدر مهم بود؟ به هر حال منتظر شنیدن حرفاش شدن.

آدر روبه روی محفلیا ایستاد و گفت:
- زیاد اهل مقدمه چینی نیستم... همونطور که میدونید پس از مرگ مک گوناگل، پروف حال و روز خوبی نداره... اوضاع محفل هم به هم ریخته.
- خب این رو خودمون هم میدونستیم آدر... و حتی میدونیم که ادامه حرفات میخوای بگی باید حال پروف و اوضاع محفل رو بهتر کنیم.
- نه تند نرو. حال پروف و اوضاع محفل رو میشه بهتر کرد ولی موضوع یه چیز دیگست. محفل الان در اوج آسیب پذیری قرار داره. بدتر از این، اینه که جبهه سیاه از حال بد محفل آگاهه و قصد حمله به اینجا رو داره!

شوکگی در چشمان محفلیون موج میزد. چطوری این خبر به گوش لرد رسید؟ اصلا از کجا معلوم آدر درست میگفت؟ کسی نمیدونست ولی همه میدونستن که اگه یک درصد هم حرف آدر درست از آب در میومد، باید برای نبردی عظیم با لرد و دار و دستش آماده میشدن.
همینطور اوضاع در سکوت غرق بود که آرنولد ناگهان گفت:
- نفهمیدم باید چیکار نکنیم.




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.