هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷
#21
همم...خب...چون بنده هیچ تخمی رو نشکوندم و هیچ تاثیری توی عصبانیت اون حیوانات خوب و مهربون نداشتم ترجیح میدم بشینم و فقط بخورم و لذت ببرم.
اما چون استاد عزیز به ترجیحات من توجهی نمیکنند، من باز ترجیح میدم مبارزه رو آغاز کنم...
1_والا این جانوری که من دیدم فقط جمله فلفل نبین چه ریزه روش صدق میکرد، اسمش هم نمیدونم. تو گوگل سرچ کردم، حتی کتاب جانوران شگفت انگیزم خوندم، از استاد گرینجر هم پرسیدم شاید در جنگل دیده باشد همه این کارا رو هم در همان چند ثانیه که دیدمش انجام دادم، ولی اسمش رو نیافتم. (مدیونید اگه فکر کنید این کارا رو نکردم. )اینم خودش! تاکید میکنم شما گول زیبایی، خانمی، آرامی و کوچولوعیش را نخورید.
2_همم...خب خواستم از در دوستی وارد بشم، چون من مقصر شکوندن هیچ تخمی نبودم. 
من فقط قربانی شدم!  
اول بهش پیشنهاد دادم باهم بریم بگردیم کسی که تخمش رو شکسته پیدا کنیم، قبول نکرد.  بعد شکلاتی که تو جیبم بود رو دادم بهش، باز هم قبول نکرد. منم خسته شدم مبارزه رو شروع کردم، اما...
خاندانی آمده بودند_ عمه، عمو، دایی، پدربزرگ، مادربزرگ، خاله و..._ و به دلیل کوچک بودن دسترسی کامل به همه جا داشتند. ما رو فقط خوردند، همه جارو هم خوردند. همه ی ماجرا ها هم از اون نوک تیز پاهاش و شاخک هاش نشئت میگیره. حواسم به اوناش نبود وگرنه من اونارو میخوردم.
واقعا کی تخم این هیولا رو شکوند؟   
من هم میشکونمش...
نتیجه هم که معلومه من نمردم.
من فقط خورده شدم!
3_اینم عکسمون!
(این دقیقه آخرهم استاد گفت عکستونو بفرستید ماهم ژست گرفتیم)



ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۰:۵۷:۵۷


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱:۲۳ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#22
پس هوریس تصمیم گرفت تیوپ دوخته شده و صحیح و سالم را به لرد بدهد.
چند تا گیره برداشت و به جای پاره شده اش زد و عزم و جزمش رو جمع کرد تا تیوپی دیگر شود.
اما به جای اینکه او عزم و جزمش را جمع کند، عزم و جزمش اورا جمع کردند و بردند بیرون آب، تا از این پاره تر نشود.
و ارباب شاید فقط کمی، فقط کمی، احساس پشیمانی میکردند که هوریس فداکار را از دورشان آزاد کردند.
هکتور:
_نویسنده ی بی خرد! بی شک کار ارباب دلیل قانع کننده ای دارد، مگه ارباب تا حالا کار اشتباهی کردند که احساس پشیمانی کنند؟
نویسنده: اخه نگاه کن دارند غرق می شن...
لردولدمورت: بی خرد...شالاپ ...شالاپ ... ما احساس پشیمانی نمیکنیم...شالاپ...تصحیحش کن...شالاپ.
نویسنده: چشم ارباب!
ارباب حتی یک ذره هم احساس پشیمانی نکردند و همچنان به غرق شدنشان ادامه دادند.
همه نشستند تا فکر کنند ارباب را چجوری از آب در بیاورند. ملت انقدر مشغول فکرکردن بودند که اصلا یادشان رفت ارباب زیر آب دارد غرق میشود.

_آدامس بجویم!
_وسط این بحث به این مهمی؟ ارباب دارند غرق میشوند، آدامس بجویم؟ باد کنیم؟ بعد بترکونیم؟
هکتور چشمانش برق زد از این که بلاتریکس فهمید برای چی باید آدامس بجویم با خوشحالی گفت:
_اره! آدامس بجویم، بادش کنیم، اما...خب...نترکونیم، بدیم ارباب باهاش روی آب بمونه.



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷
#23
گویل سوت زنان تیکه گوشتی را در دهانش گذاشت و همینطور که داشت آن را مزه میکرد به سمت آشپز خانه به راه افتاد. گویل به مورچه ای که از او سبقت گرفته بود نگاهی انداخت و از سرعت رفتنش به آشپزخانه اظهار خوشنودی کرد.
ناگهان هکتور با سرعت از کنارش رد شد و گویل را ندید. گویل برای اینکه ابراز وجود کند با صدای بلند و با دهان پر گفت: سلام هک!
هکتور با شنیدن صدای عجیب گویل که نشان دهنده ی پر بودن دهانش بود برگشت و به اون نگاه کرد.
گویل هل کرده به سختی لقمه ی در دهانش را قورت دادو گفت: خوبی؟...همم...میگم...کجا میرفتی؟
هکتور که در تالار نبود و از دسیسه اسلیترینی ها برای گیر انداختن گویل خبر نداشت گفت: از کجا آوردیش؟
_چیو از کجا اوردم؟
_همون که داشتی میخوردی.
_آهان...خب...سیبم بود دیگه. سهمیه ی این هفتم.
_سیبتو دیروز خوردی.
_خب...همم...چیزه...
یک دفعه یک سیب قرمز از سبد غذا هایی که گویل پشت سرش قایم کرده بود لیز خورد و به فریاد چشم های گویل که داد میزد: اون طرف نرو. اهمیت نداد و درست جلوی پای هکتور ایستاد و سلام محترمانه ای به هکتور کرد. گویل فهمید آن نصفی که میخواست بخورد پرواز کرد و رفت، تازه باید جواب دست درازی به تیکه گوشت سهم ارباب را هم بدهد.
هکتور چشم از سیب قرمز آبدار برنمیداشت، و مدام آب دهانش را قورت میداد.
هکتور که حتی یک نورون مغزش را هم برای فکر کردن به اینکه اسلیترینی ها چه نقشه هایی کشیده اند به زحمت نینداخت و درکمال تعجب خم شد و سیب را گرفت و یک گاز جانانه بهش زد و با دهانی پر گفت: گوش کن! من به کسی نمیگم چه نافرمانی کردی و میخواستی انجام بدی، اما یک سوم من، یک سوم تو و یک سوم هم میدهیم به ارباب. باشه؟



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۷
#24
نام و نام خانوادگی :سلینا مور
گروه:اسلیترین
خون :اصیل زاده
تولد:2 جون
چوب دستی: فوق العاده سریع و خوش دست از جنس پر ققنوس و چوب خاس 25 سانتی متر مناسب
برای دوئل و جادوی سیاه
پاترونوس:دلفین
جارو :ماه نورد
ویژگی خاص :شنیدن صدا از فاصله بسیار دور
ویژگی های ظاهری :قدم بلنده و موهای لخت مشکی دارم که معمولا چتری میزنم و سعی میکنم خوش پوش و ساده باشم
ویژگی اخلاقی:غریبه ها برام غریبه اند .و باهاشون سرد و جدی برخورد میکنم .وسد بزرگی بین دوستام و غریبه ها دارم .پس هم میتونم سرد ومغرور باشم هم مهربون و دوست داشتنی. دقیق و تیز بینم .و در نهایت تمیزی شلخته ام ( البته گاهی اوقات).
علاقه مندی ها:قبل ورودم به هاگوارتز به هنر علاقه داشتم (مخصوصا موسیقی).ورزش و کتاب های غیر جادویی رو دوست دارم.و عاشق پرواز با ماه نورد ام.حرص دادن پروفسور اسنیپ روهم دوست دارم
معرفی کوتاه:مادر و پدرم زمانی که بچه بودم در یک تصادف مرموز کشته شدن .
و هیچ کدوم از اعضای خانوادم حاضر به پذیرش من نبودن .آلبوس دامبلدور سرپرستی من را به یک جادو گر مسن که در لندن زندگی میکرد داد.و من تا سن یازده سالگی پیش جادوگر دوست داشتنیم بودم .تا وارد هاگوارتز شدم اگرچه نمس خواستم.دو سال پش(در سال سوم حضورم در هاگوارتز )سر پرست عزیزم را از دست دادم به همبن دلیل همیشه در هاگوارتزهستم .
از سیاست و جنگ بین دو گروه محفلی و مرگ خوار دور بودم و تا حالا سعی میکردم وارد این جنگ مرگ بار نشوم تا ببینیم بعدشو خدا چی میخواد .
و تنها هدفم پیدا کردن راز مرگ پدر و مادرمه.
هاگوارتز عجیب و جذابه برام .اگرچه دوست نداشتم جادوگر بشم اما سعی میکنم در طول حضورم در هاگوارتز بهم حوش بگذره .تمام اعضای اسلیترین برام مهم و عزیز اند و سعی میکنم با اعضای گروهای دیگه اصلا برخورد نداشته باشم .
اسطورم : پروفسور سوروس اسنیپ
وفاداری ها :اسلیترین

تایید شد.
مجددا خوش اومدین.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۸ ۱:۰۷:۴۷


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷
#25
نام: سلینا مور
گروه: اسلیترین
داستان زندگی من:مادر و پدرم زمانی که بچه بودم در یک تصادف مرموز کشته شدن .
و هیچ کدوم از اعضای خانوادم حاضر به پذیرش من نبودن ؛آلبوس دامبلدور سرپرستی من رو به یک جادوگر مسن داد که در لندن زندگی میکرد. و من تا سن ده سالگی پیش جادوگر دوست داشتنیم بودم ؛ تا وارد هاگوارتز شدم اگر چه نمیخواستم . دوسال پیش (درسال سوم حضورم در هاگوارتز )سرپرست عزیزم را از دست دادم به همین دلیل همیشه در هاگوارتز به سر میبرم .
از سیاست و جنگ بین دو گروه محفلی و مرگ خوار دور بودم.و تا حالا سعی میکردم وارد این جنگ مرگ بار نشوم تا ببینیم بعدشو خدا چی میخواد .
و تنها هدفم پیدا کردن راز مرگ پدر و مادر عزیزمه.
ویژگی های اخلاقیم :غریبه ها برام غریبه اند و باهوشون سرد و جدی برخورد میکنم. و سد بزرگی بین دوستام و غریبه ها است، دوستانم تا حد مرگ برام عزیزن و اگر پیمان دوستی بدم تا اخر سرش هستم و اصلا خیانت تو مرام ما نیست. بنابر این میتونم سرد و مغرور باشم یا مهربون و دوست داشتنی .
علاقه مندی هام :موسیقی ،ورزش ،کتاب های غیر جادویی.
وفاداری ها :اسلیترین

سلام، خوش اومدین.

معرفی شخصیتتون خیلی کوتاهه. لطفا کاملش کنید.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۶ ۰:۵۵:۳۵


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱:۱۲ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۷
#26
وفادارم به شدت اصلا یادم نمیاد تاحالاخیانت کرده باشم
مثل همه هم تا ی اندازه ای جاه طلبم ولی حاضرم پول و مقاممو به خاطر وفاداریم بدم
باهوش هم ماشاالله هستم
نه خوب مطلق نه بد مطلق ام
من به خاطر روحیه وفاداریم اسلیترینو انتخواب میکنم


ویرایش شده توسط مهرانه15 در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۲:۲۵:۰۶
ویرایش شده توسط مهرانه15 در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۳ ۲:۲۶:۳۵


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۷ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
#27
تصویر شماره 10

کوچه دراگون...
همیشه از شلوغی اش متنفر بودم؛ بامغازه هایی که بی دلیل شلوغ اند!

پنجه هایم را روی شانه هری سفت میکنم. هواسرد است. میدانم... اما نمیتوانم حسش کنم. سال هاست که با سرما هم خانه ام. به هم عادت کرده ایم. او به من ، من به او!

افکاربی هدفم را باصدای ترق ترق چرخ گاری که از کنارمان می گذرد کنارمیزنم ،اینبار صدای هاگرید توجهم را جلب میکند .

هاگرید:
_ هری،من باید برم به کارم برسم. می دونی که... همون کاری که براش اومدم.

درذهنم می گویم :
(برای کاری آن هم کاری که به هری مربوط نیست؟او چرا پس همراه هاگرید امده است؟)


هری لبخندی میزند و سرش را تکان می دهد.
_باشه،همین جا منتظرت باشم.

هاگرید یکی پشت هری میزند که باعث میشود تعادلم را از دست بدهم سریع به حالت اولم برمیگردم .

هاگرید میگوید:
_کمی بگرد ولی دور نشو.

نزدیک تر میشود و دوباره میگویید:
_میدونی که اون برگشته .

چپ نگاهش میکنم و او دست بزرگ زبرش را روی سرم میکشد.
_مراقب هری باش تا من بیام .

در ذهنم میگویم :
(یک مراقبتی نشونت بدم کف کنی)

هاگرید میرود و من لبخند میزنم، حالا میتوانم پیامم را بهش بدهم ، پیام اربابم ، پیام او.

هری آرام در کوچه دراگون قدم میزند ، نمی دانستم هری انقدر اینجا را دوست دارد، بی سلیقه است .

دیگر وقت تلف کردن بس است ،بال هایم را باز میکنم و از شانه هری بلند میشوم و روی جعبه سیاهی که روی جعبه های دیگر جلوی عطاری اسلاگ و جیگرز که رو به روی هری قرار دارد مینشینم . نگاهش میکنم ، پر از ابهام است .نگاه میگیرم و نگاهی به مغازه میکنم ؛ تنها قسمت زیبای این کوچه همین مغازه است . رویم را برمی گردانم و دوباره به هری نگاه میکنم . هنوز نگاهش زوم شده روی من است ، چرا چیزی نمی گوید ؟زیاد مهم نیست ، حالا وقتش است.

خیره می شوم در چشمان هری. زمان متوقف میشود.کم کم سیاهی جای روشنایی نور افکن های بازار را میگیرد.

میدانم در اینجا قطعا هوا سرد تر است نه برای من، برای هری. نگاهم را از هری میگیرم و به اطراف نگاه میکنم .همان جا هستیم ولی همه مغازه ها بسته اند و زمین پر است از روزنامه هایی که تنها یک چیز مشابه روی همه انها نوشته است"او برگشته ".


ماه تنها روشنایی را در فضا ایجاد کرده است .
پر سفیدی که از هدویگ روی لباسم مانده را برمیدارم و پایین می اندازم.

هری روبه رویم بدون هیچ حرکتی ایستاده .
شک ندارم او همان هری پاتر معروف است. نترسیده ، شاید هم نشان نمی دهد .
صدای کفش های سیاه پاشنه بلندم سکوت را میشکند .نزدیکش میشوم از من چشم بر نمیدارد.

مدتی میگذرد ، چشم هایش را از من برمیدارد وبه اطراف نگاه می کند و بالاخره حرف میزند .
هری:
_انجا کجاست ؟

دوباره به من نگاه میکند و میگوید :
_و تو کی هستی ؟

می گویم :
_فکر نمی کنم کی بودن من مهم باشه ؟

باصدای کفش هایم نزدیک ترش می شوم . دستم را زیر چانه اش میگذارم عقب نمیرود
قدش از من کوتاه تر است . ناخن های بلندم را کمی زیر چانه اش می کشم دردش نمی گیرد؟!پس چرا چیزی نمی گوید؟

می گویم :
_مهم اینه که باهات چکار دارم.

چوب دستی اش را در می اورد و قبل از اینکه کاری کند می گویم :
_اکسپلیارموس.

خلع سلاح میشود و پشتم را بهش میکنم ، نگاهم به صندلی روبه رو است.

دوباره میگویم:
_شک نکن ، قطعا نمی کشمت.

بلافاصله میگوید :
_خب، بگو چی میخوای؟، باهام چکار داری؟،لردولدمورت فرستادتت مطمئنم، از طرفه اون هستی، نه؟

روی صندلی می نشینم و پاهایم را روی هم میگذارم و با ناخن های سیاه و بلندم ور میروم
و اون به طرف چوب دستی اش می رود و اونو رو به من میگیرد و میگویید.

هری:
_بگو می شنوم .

نگاهم بین چوب دستی و نگاهش میچرخد ، خیلی نترسه، فکر نمی کردم در این حد شجاع باشد !

می گویم:
_سیاهه، سیاه سیاه ، سیاه تر از چیزی که فکرش را بکنی ، اونقدر سیاه که وقتی بهش نگاه کنی غرق میشی خودتو گم میکنی نابود میشی.

هری:
_لردولدمورت ؟

با خود میگویم :
(بقیه حتی اسمش را هم نمی آورند، پس ازش نمی ترسد ، حداقل از اسمش )

بدون جواب به سوال قبلیش می گویم :
_گفت که بهت بگم .

سریع میگوید:
_چیو؟

و بعد چوب دستی اش را در دستش محکم میکند . بلند میشوم و به سمتش می روم . نزدیک تر می شوم . چوب دستی اش را پایین می اورم . نزدیک تر میشوم دستم را پشت گردنش می گذارم . خم می شوم و دهانم را به گوشش نزدیک می کنم . لرزشش به خاطر سرماست یعنی؟قطعا از من نترسیده .
ارام میگویم :
_یاتو.

مکث می کنم صدای آرومم کنار گوشش قلقلکش داده .

ودوباره میگویم:
_یا اون.

و شنل بلند نقره ایم را روی سرم میکشم و ،ماموریت انجام شد.
___________________________________
کوچه دراگون:
هری خودش را میان همهمه جمعیت میبیند،انگار نه انگار لحظه ای پیش کجا بود و الان کجاست، هنوز روبه روی عطاری اسلاگ و جیگرز است و چشمش روی جعبه سیاه ثابت است .

صدایی اورا از خیال بیرون می آورد.هاگرید است و میگوید :
_هری،هری، کجایی پسر تو؟

هری به هاگرید خیره میشود و بعد چشمانش را به جغد سفیدش که روی شانه هاگرید است میدوزد ، هاگرید رد نگاهش را میگیرد و میگوید :
_فکر میکردم پیشه توعه ولی ظاهرا گم شده بود

هری چشم بر میدارد از آن دو، و بدون حرف و در سکوت با هاگرید راهی هاگوارتز می شود

ناگهان صدایی در ذهنش میگوید :
هههههری پاتر

درود فرزندم.

سوژه‌ات جدید بود و این خیلی خوبه که از یه دید دیگه به تصویر نگاه کردی و صحنه‌های جدیدی رو خلق کرده بودی.
اما میدونی، رولت خیلی مبهم بود. یعنی خب... کی بود که هری رو تهدید کرد؟ اصلا چجوری بهش نزدیک شد؟ بال داشت؟ هدویگ بود؟ اینا چیزایی بود که من نفمیدم. یا حالا مغز این کلاه پیر خسته‌اس یا واقعا مبهم بود.

توصیفاتت هم میتونستن بیشتر باشن. مخصوصا صحنه‌هایی که شخص راوی با هری مواجه میشد و تهدیدش میکرد.

با همه‌ی این‌ها، مطمئنم اشکالاتت توی فضا ایفای نقش حل میشن...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۲۸ ۳:۴۴:۰۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.