هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۳:۵۶ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#21
- بادبان‌ها رو بکشیـــــــن!

بادبان‌ها رو کشیدن. ولی خیلیم فایده‌ای نداشت.
دریا و طوفان و رعد و برق، همه‌شون وحشی شده و کشتی نوح رو زیر باد کتک گرفته بودن.
گنجایش کشتی نوح، هزار کیلومتر بود.

- لعنتیا! دارم خفه میشم!
- هوی خره! هُل نده!
- این خرطومِ کیه رفته تو چِشَم؟!
- حیوونا! لطفاً کمی پراکنده‌تر بشـ...

و شخصِ آخر به همراه جمله‌ش بین تعداد بی‌شمارِ سرنشینای کشتی گم شد.
همین هزار کیلومتر هم جای سوزن انداختن نبود. چون حضرت نوح در عرض چند روز، سانتی‌متر به سانتی‌مترِ قاره‌های آسیا و اروپا و آفریقا و آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی و استرالیا و قطب جنوب و قطب شمال رو گشته و هرچی حیوون به چشمش خورده بود، گرفته و از همونجا پرت کرده بود توی کشتی.
برای همین، کشتی حسابی سنگین شده بود و توان حرکت نداشت.

ولی نوح می‌خواست نسل همه‌ی موجودات رو نجات بده. پس به فکر فرو رفت... اونقدر فکر کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. پس رو به حضار کرد:
- آهای ملّت! باید به اطلاع‌تون برسونم که جهتِ سبک شدنِ کشتی، ناچاراً یکی از شماها باید خودشو قربانی کنه.

نوح از بین همهمه‌ی ملّت مضطرب و نگران، سؤالات "کی؟" و "چجوری؟" رو شنید.
- قبل از هر چیزی، اجازه بدین ازتون بپرسم... آیا کسی داوطلب هس؟

ملّت:

- خب، حدسش رو می‌زدم... پس قرعه‌کشی می‌کنیم.

و با تکون دادن عصاش، یه کارتُن خیلی بزرگ ظاهر شد که توش میلیاردها تیکه‌کاغذِ مچاله‌شده وجود داشت. نوح توضیح داد:
- روی هرکدوم از این کاغذا، اسم یکی‌تون نوشته شده. هرکی اسمش در اومد، این شهادتِ جسورانه گواراش باشه. گوشت بشه به تن و روحش!

کارتُن رو چندبار هم زد و بعد، در برابر نگاه‌های وحشت‌زده‌ی حضار، یه تیکه‌کاغذ رو بالا گرفت.
- خرِ شماره‌ی دو.

دوتا خر:

این دوتا خر که اوضاع رو خیط می‌دیدن، با همدیگه دست‌به‌یقه شدن.
- این خرِ شماره‌ی دوئه! من یکم!
- نه! تو دوئی! من یکم!
- حرفشو باور نکنین! من یکم! این دوئه!
- نخیرم! من یکم! من یکـــــم! من یکــــــــــم!

همونطور که این دوتا خر در حال مذاکره برای تعیین شماره‌ی یک یا دو بودنشون بودن، ناگهان نوح احساس کرد یه چیزی داره نزدیک گوشش وزوز می‌کنه. نگاهی به سمت راست انداخت و متوجه یه مگس آبی‌رنگ شد. مگس روی دماغ نوح نشست و باهاش چشم‌توچشم شد.
- ویز! هی نوح! نیازی نیس که این دوتا خر رو به جون همدیگه بندازی. اون دختره رو می‌بینی که دُم راسویی داره؟ اونو بنداز بیرون!
- واسه چی؟
- چون بلیط نداره!
-

نوح بساط قرعه‌کشی رو جمع کرد و فوراً خودش رو رسوند به همون دختره‌ی دُم راسویی و یقه‌شو گرفت.
- فک کردی کشتی خالته که همینجوری بی‌بلیط سوار شدی؟!
- بلیط؟ مگه بقیه هم بلیط دارن؟

مگس آبی‌رنگ طرف نوح رو گرفت و گفت:
- معلومه که دارن! بلیطیوس تو آل به‌جز یوآن بمپتون!

و ناگهان همه به‌جز یوآن، توی دستشون بلیط ظاهر شد. یوآن که از تحمل این حجم از تبعیض و حرف زور عاجز بود، اعتراض کرد.
- ینی چی آخه؟ این همه آدم و حیوون و موجود و جلبک! چرا من؟ چی از جونم می‌خوای مگس لعنتی؟!
- نمی‌دونم. ارباب منو از سیاره‌ی ریدل فرستادن اینجا و گفتن که هرطور شده، نذارم یوآن بمپتون با کشتی جایی بره و باید اونو بی‌بلیط کنم. منم بی‌بلیطت کردم، یوآن. خدافس!

مگس این رو گفت و پروازکنان دور شد.
نوح که حالا مشکلش حل شده بود، معطل نکرد و یوآن رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون.
یوآن پرت شد...
یوآن از کشتی فاصله گرفت...
یوآن افتاد توی دریا...
یوآن همونطور که داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد، تلخ‌ترین صحنه‌ی زندگیش رو همونجا تجربه کرد. اون داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد و اون بالا، یه الاغِ سوار بر کشتی داشت براش دست تکون می‌داد.
دست تکون دادن‌های الاغ، انرژی و میل و اصرار به بقای یوآن رو کُشت. یوآن از تقلا دست کشید و اجازه داد غرق بشه...

همونطور که پایین و پایین‌تر می‌رفت، بالاخره پیکرش روی کف دریا افتاد. چند دقیقه گذشت و هرچی کوسه و نهنگ بود، از کنارش می‌گذشتن و بیخیالش می‌شدن. چون مغز خر نخورده بودن که بخوان یه راسوی بوگندو رو بخورن.

چند دقیقه بعد، یوآن آروم چشماش رو باز کرد و با یه حوری که نیم‌تنه‌ی پایینیش به شکل نهنگ بود، چشم‌تو‌چشم شد. یوآن جیغی کشید و پُشت یه عروس دریایی قایم شد.
حوری با لبخند بهش نزدیک شد و دستش رو دراز کرد.
- نترس. کاریت ندارم. من یه حوریم. البته «حوری دلربا» هم صدام می‌زنن. دستتو بده...

یوآن با شک و تردید دستش رو توی دست حوری دلربا گذاشت. حوری با دست دیگه‌ش، دست یوآن رو گرفت.
- تو آبزی نیستی. تنفست دچار مشکل میشه. بذار درستش کنم. آبزیزیوس!

و در عرض چند ثانیه، قیافه‌ی یوآن این‌شکلی شد.

- آبشش برای نفس کشیدنت لازمه. بدون آبشش، کم میاری.

حوری دلربا، لباسش بی‌یقه بود. پس یوآن استخونِ ترقوه‌ی حوری رو گرفت.
- چه بلایی سر قیافه‌م آوردی؟! آبشش می‌خوام چیکار لعنتی؟! منو برگردون همون کشتی‌ای که توش بودم!
- چرا اونوقت؟
- چی چیو چرا اونوقت؟! من باید توی اون کشتی باشم! من باید از طوفان و دریا فاصله بگیرم! من باید برسم به خشکی! من باید نجات پیدا کنم!

حوری همینجوری به یوآن خیره موند و بعد، استخون ترقوه‌ش رو از چنگش در آورد و صاف کرد و گفت:
- خشکی نابود شده. الآن دیگه هیچی نداره. همه‌ی اونایی که سوار کشتی بودن، نجات پیدا کردن. ولی متأسفانه چیزی برای خوردن یا لذت بردن ندارن.
- چی؟ تو... تو از کجا می‌دونی؟
- می‌دونم... و مطمئنم اینو نمی‌دونی که شخصی از طرف سیاره‌ی ریدل بهم پیام رسونده که به محض اینکه راسوی غرق شده‌ای رو ببینم، فوراً نجاتش بدم و ببرمش یه جای امن و قشنگ که خیلی قشنگ‌تر از خشکیه. اسمشم بهشت دریاییه!

یوآن سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
مگس آبی‌رنگ... اربابش... بلیط... کشتی... نجات بقیه...
و غرق شدنش...
امّا اون واقعاً غرق نشده بود. اون هنوز زنده بود و قرار بود بره بهشت دریایی!
ولی بقیه که از دریا و غرق شدن ترسیده بودن، به‌جز یه خشکیِ نابودشده، چیزی گیرشون نیومده بود...


How do i smell?


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
#22


سلام لودو، زخمِ خنجرِ ویولت چطوره؟

لودو، می‌دونم که تازه‌واردی و این اصلاً درست نیس که با تازه‌واردا سخت‌گیرانه رفتار بشه. ولی راستشو بخوای، رولت اونقد پُر از اشکال بود که به نظرم بهتره همین اولِ کار یه تکون درست و حسابی به رولات بدی.

نکته‌ی اولی که می‌خوام بهت بگم، اینه که لودو... رولت اضافه‌وزن داره.
و همین الآن بهت نشون میدم «اضافه‌وزن توی رول» ینی چی.

نقل قول:
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭ ﺳﺮ ﺷﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﺎﺯ ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭ ﺍﻭﻭﻭﻭﺝ ﺁﺳﻤﺎﻧﻢ
ﺑﺎﺷﺪ ﺭﺍﺯﯼ ﺑﺎﺍﺍﺍﺍ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻧﻢ
ﺍﻣﺸﺐ ﯾﮑﺴﺮ ﺷﻮﻕ ﻭ ﺷﻮﺭﻡ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﻭﻭﻭﺭﻡ


همین اول، این شعر به چشم میاد. چیزی که استفاده کردنش توی رولا، ریسکه. این شعر، نمونه‌ای از «اضافه‌وزن توی رول» هستش. ینی اضافه‌س. ینی حجم و وزن رولت رو بیخودی زیاد می‌کنه.

لودو، یه چیزی رو همیشه مد نظر داشته باش. اینکه «شنونده با خواننده فرق داره!»

انرژی‌ای که خواننده‌ی متن برای خوندن و درک متن صرف می‌کنه، خیلی بیشتر از انرژی‌ایه که شنونده برای شنیدن صداها صرف می‌کنه.
گنجایش تحمل خواننده خیلی کمتر از شنونده‌س.
کافیه خواننده یه پاراگراف اضافه و بی‌اهمیت بخونه، حوصله‌ش سر میره. در حالی که شنونده تحمل اینو داره که کلّی چرت و پرت بشنوه و اصلاً ککش هم نگزه.

برای همینه که همه به موسیقی گوش میدن. به انواع سبک‌ها هم گوش میدن. زیادم گوش میدن. یه آهنگ رو بارها و بارها گوش میدن. خیلیم دیر ازش خسته میشن.
و در مقابل، تعداد کتاب‌خون‌ها خیلی کمه. خیلیا به‌جز کتابای درسی، تا حالا کتاب دیگه‌ای نخوندن.

چرا؟
چون کتاب خوندن، چون خوندنِ متن، خیلی انرژی‌مصرف‌کننده‌تر از گوش دادن به موسیقیه.

نقل قول:
- ﻫﯽ ﺳﻼﻡ ﻟﻮﺩﻭ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺏ ﻣﺎ ﺳﺮ ﺯﺩﯼ، ﯾﻤﺪﺕ ﺍﺯﺕ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ، ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﻣﺮﺩ؟
- ﺳﻼﻡ ﺭﻓﯿﻖ ﺍﺯ ﺣﺪﺳﯽ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﺩﯼ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﯿﺮ ﻧﺸﺪﯼ، ﺍﮔﺮﻡ ﺷﺪﯼ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ!!
- ﺣﺪﺱ ﺯﺩﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﻟﻮﺩﻭ ﮐﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﺯ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﻫﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻧﺖ ﺭﻭ ﺟﺎﺭﻭ ﻣﯿﻮﻣﺪ.
- ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﻟﯿﯿﻪ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺩﺭﺳﺘﻪ؟
- ﺁﺭﻩ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺋﻪ، ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻟﻮﺩﻭ ﺁﻟﺒﻮﺱ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭ ﻓﺮﻣﻪ، ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﻞ ﮐﻞ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻭ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ.
- ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﯿﺮﻣﺮد.


این گفتگو در قالب متن و به عنوان بخشی از یه رول طنز، خیلی خسته‌کننده و اضافه‌س. کمتر خواننده‌ای حال و حوصله داره که همچین دیالوگایی رو بخونه. شنیدن‌شون و گفتن‌شون شاید خسته‌کننده نباشه... ولی خوندن‌شون چرا.

نمی‌تونم چارچوب‌های مختلف رو برات توضیح بدم، ولی رول‌زنی در چارچوب سایت جادوگران اینجوریاس که تا می‌تونی، از کِش دادنِ داستان بپرهیزی. البته این «کِش دادن» رو با چیزایی مثل «سوژه‌های فرعی» اشتباه نگیر. سوژه‌ی فرعی چیزیه که به مسیرِ سوژه شاخ و برگ میده و سوژه رو جذاب‌تر می‌کنه. ولی کِش دادنِ بیخودی و بیش‌ازحدِ یه موقعیت یا گفتگو، چیزیه که فقط باعث میشه مخاطب رولت رو ول کنه و نخونه.

خب، تا اینجا فهمیدیم که رولت حسابی اضافه‌وزن داره و باید چربی‌های رولتو بسوزونی. ینی هر پاراگراف، دیالوگ یا توصیف اضافه‌ای رو که باعث سنگینی و کُندیِ بیش‌از‌حدِ رول میشه، حذف کنی.

حالا نکته‌ی بعدی:

نقل قول:
ب=به ... ک=که ... بروی=بر روی
اینبار=این بار ... وردی=ورودی ... بزاره=بذاره
سبزی جات=سبزیجات ... خاکییه=خاکی‌ایه ... یمدت=یه مدت
حدسی درستی=حدس درستی ... عالییه=عالی‌ایه ... هممون=همه‌مون
خالیه=خالیِ ... ورودیه=ورودیِ ... شیشرو=شیشه رو
بقل=بغل ... دلهوره=دلهره ... کچلیه=کچلیِ


اینا غلطای املایی/تایپیِ رولته که جلوی علامت مساوی، شکل صحیح‌شونو می‌بینی. تعدادشونم متأسفانه خیلی زیاده و این به رولت لطمه می‌زنه.
«ب=به» و «ک=که» رو بارها تکرار کردی. کسره و «ه» رو هم چند بار اشتباه کردی و به‌جای کسره از «ه» استفاده کردی.

در مورد استفاده از پیشوند «می» هم یه چیزی بگم.
برای فعل‌های دو حرفی، «می» رو ترجیحاً به فعل بچسبون. مثلاً: «میزد» یا «میگم».
اگه فعل سه حرفی و بیشتر بود، «می» رو از فعل جدا کن. مثلا: «می‌درخشید» یا «می‌خوردند».

یه مشکل دیگه‌ای هم که داری، زمانِ فعلات هستش.

نقل قول:
ﺁﺭﺗﻮﺭ ﮎ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﻮﺩﻭ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﮎ ﮐﺮﺩ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﻭﺭﺩ ﺷﯿﺸﺮﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩ ، ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻟﯿﺒﻞ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺭﯾﺰ ﺑﻮﺩ ، ﺁﺭﺗﻮﺭ ﻋﯿﻨﮑﺸﻮ ﺍﺯ ﺟﯿﺐ ﺑﻘﻞ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﺏ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ


«چک کرد» مال زمان گذشته‌س. «در میاره» و «میزنه» و «میخونه» مال زمان حاله. خواننده اینجوری گیج میشه. یکی از این دوتا حالت رو باید استفاده کنی. یا گذشته، یا حال. نمیشه از جفتشون استفاده کنی.

ولی جدا از قضیه‌ی پیشوند و غلط املایی و زمانِ فعل، یه سری جاها هم یه جملات نامفهوم و مبهمی بودن که از بس خوندن‌شون و فهمیدن‌شون سخت بود که دقیقاً نمی‌فهمیدم منظورت چیه.
مثلاً:

نقل قول:
اگه ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﻞ ﮐﻞ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻭ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ.

یا:
نقل قول:
آﺍﺍﻩ ﻟﻮﺩﻭ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﻪ ﻣﻬﺮ ﺭﺩﯾﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﭘﺎﺱ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺰﻧﯽ


راستشو بخوای، رولت تا حد نسبتاً زیادی مبهمه. مثلاً همین جملات بالایی که برات نقل قول کردم. یا کلاً روند و اتفاقات رولت مبهم بودن. نه فقط این رولت. بلکه حتی رولای قبلیت. اونقد درهم و برهمن که بعضی جاها رو مجبور بودم چند بار بخونم تا بفهمم چی به چیه. بعضی وقتا هم هرچی می‌خوندم، چیزی نمی‌فهمیدم. به‌نظرم این بزرگ‌ترین ضعف رولاته. حتی بزرگ‌تر از غلط املایی و نگارشیِ متعدد!

مثلاً من متوجه نمیشم که چرا لودو اونجوری رفت سراغ دامبلدور و با هیجان مشغول صحبت کردن باهاش شد و اون وسط، اون جمله‌ی مبهمی که لودو توی ذهنش میگه، مفهومش چیه. بعد چرا یهویی رون می‌پره وسط صحنه و از بقیه کمک می‌خواد که از شر عنکبوتا خلاصش کنن.
صحنه‌هایی که توصیف می‌کنی، یه جورین. خواننده حس می‌کنه داره خواب می‌بینه و همه‌چی درهم و برهمه. طرز روایتت جوریه که انگار داری تخمه می‌شکنی و تُندتُند یه جوکی رو برای یکی تعریف می‌کنی.

غلطای املایی و علامت‌گذاری‌های نامناسب هم باعث میشن رولت خوندنش سخت‌تر بشه. ناخوانا بشه.
نذار اینجوری بشه! نذار بخاطر چندتا غلط املایی و نگارشی و جمله‌بندیِ غلط، مخاطبات رو از دس بدی!
می‌تونم نقد رولت رو طولانی‌تر کنم و اشکالات بیشتری رو بهت نشون بدم، ولی تا همینجا کافیه. اگه نکات زیادی رو بگم، فشاری که بهت وارد میشه، خیلی زیاد میشه و برداشتنِ قدمِ بعدی برات سخت میشه.
در نتیجه:

۱- شدیداً روی املات کار کن.

۲- به خوبی از ویرگول و نقطه استفاده نمی‌کنی. روی این‌یکی هم کار کن. به عنوان نمونه، پُستای لینی وارنر یا ویولت بودلر رو بخون تا شکل صحیح علامت‌گذاری دستت بیاد.

۳- جملات، دیالوگا و توصیفات رو واضح و خوانا و شمرده‌شمرده تایپ کن. درهم و برهم توضیح نده!

۴- به زمانِ فعلات دقت کن. گذشته و حال رو با همدیگه قاطی نکن. همه رو یا با گذشته بنویس، یا حال. با همدیگه قاطی نکن.

۵- رولت رو بعد از اینکه تموم کردی، یه دور "با دقت" بخون!

همین دیگه. برو ببینم چیکار می‌کنی!


How do i smell?


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۷
#23
نه! من خداحافظیام از میادین دوئل همه‌ش فِیکه! واقعاً نمیشه این رینگ دوس‌داشتنی رو برای همیشه ول کرد.
برای همین، هوریس بوقی رو به یه دوئل دو هفته‌ای دعوت می‌کنم، با هدف اینکه کمربند قهرمانیِ بشکه‌وزنِ جهان رو از چنگش در بیارم!


How do i smell?


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#24
- هاف واف هواف!
- جناب وزیر می‌فرماین که جهت افزایش انگیزه‌ی ملّت، از امروز به بعد، فعالیت توی جادوگران شامل دستمزد میشه!
- واف ووف ویف!
- ینی بابت ارسال هر پُستی، ۱۰ گالیون به حساب‌تون واریز میشه.

اونایی که سخنرانی فنگ رو از نزدیک می‌دیدن، کلاهاشونو انداختن هوا و فوراً لنگ از جا کندن و تاختن و با شیرجه خودشون رو انداختن توی دل انجمن‌ها و تاپیک‌های مختلف.
اونایی هم که سال‌ها میشد که پاشونو تو شهر جادوگران نذاشته بودن و گهگاهی حال و اوضاع این شهر رو توی خونه و از شبکه‌ی جادوگر تی‌وی پیگیری می‌کردن، همگی مشغول پُست زدن شدن.
همه و همه!
از کاربر با آی‌دی شماره‌ی یک گرفته تا «بیشتر...».
آره! حتی همین بیشتری که ۲۴ ساعت شبانه‌روز آنلاین بود و یه دونه پُست هم نمیزد، جدیداً همراه با بقیه رول میزد و توی دریایی از گالیون‌ها شنای قورباغه می‌رفت.

حالا که دیگه رول زدن توی جادوگران بی‌فایده نبود و منبع درآمد خیلیا شده بود، دیگه خیلی سخت میشد «عاشقای رول» و «عاشقای پول» رو از همدیگه تفکیک کرد.
فعالیت اونقد بالا رفته بود که رفرش میزدی، ده‌تا صفحه به اون تاپیک اضافه میشد.

نه به عشق فعالیتِ خالص.
بلکه به عشق پول!

***


- واف هواف هاف!
- جناب وزیر می‌فرماین که امروز سالگردِ پولی‌شدنِ رول‌زنی توی جادوگرانه.
- وافیف ووفین!
- تصمیمی که باعث شد جادوگران از جنبه‌ی ادبی و فانتزیش کاملاً فاصله بگیره و به یه شهر اقتصادی تبدیل بشه.
- وافاف!
- بنابراین، از امروز به بعد، فعالیت توی جادوگران به روال سابقش برمی‌گرده. دیگه دستمزدی در کار نیس!

احساس بیهودگی، دل همه‌ی شهروندای جادوگران رو گرفت.
- دستمزدی در کار نیس؟
- بازم الکی فعالیت کنیم؟
- ینی بازم مفت رول بزنیم؟
- وقتی پولی در کار نباشه، رول زدن چه ارزش و فایده‌ای داره؟
- نخواستیم اصلاً! ما که رفتیم!

طی چند دقیقه، جمعیت شهر جادوگران از پنجاه هزار نفر، رسید به صد نفر!
حالا به راحتی میشد «عاشقای رول» و «عاشقای پول» رو از همدیگه تفکیک کرد.


How do i smell?


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۵:۱۳ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#25
تق تق تق!

از لای درِ اتاق، یواشکی به درِ خونه خیره شدم. دوتا مهمون داشتیم.
مهمون که نه... عضو سابق و همیشگی همین خونواده.
یکی‌شون ماندانگاس بود.
ماندانگاس که با پیراهن شماره‌ی هفتِ تیم کوییدیچ مشنگیِ یوونتوس اومده بود، کانون توجه همه‌ی محفلیا بود. با همه سلام و احوالپرسی کرد و رفت آشپزخونه تا به اتفاق همگی، شامی بزنه تو رگ.
ماندانگاس کانون توجه همه‌ی محفلیا بود.

ولی من بیشتر حواسم به اون یکی مهمون بود... ویولت.
ویولتی که اگرچه پروفسور حالشو پرسید و از بازگشتش استقبال کرد، امّا اون انگار که چیزی نشنیده باشه، راهش رو گرفت و مشغول گشتن اتاق‌های خونه شد. از این اتاق به اون اتاق. از طبقه‌ی بالا به طبقه‌ی پایین. با حالتی بی‌حوصله و قیافه‌ای اخمی، همه‌جا رو می‌گشت و همه‌چی رو بررسی می‌کرد و مدام زیر لبش می‌گفت: «همونه. عوض نشده.»

- هی ویولت!

متوجهم شد و اومد سراغم. دُم سیاه و سفیدم رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
- تو عوض شدی.
- آره، من الآن راسوئم. خب؟
- تو راسویی... تو یوآنی... ولی من کیم؟
- چت شده؟ چقد عجیب غریب حرف می‌زنی. معلومه که تو کی هستی. تو ویولتی.
- چی گفتی؟
- تو ویولتی.

ویولت انگار که کلمه‌ی نامفهومی رو شنیده باشه، چند لحظه پلک‌زنان بهم خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
- نمی‌فهمم چی میگی.

و برگشت که به جستجوش ادامه بده که دستش رو گرفتم و سرجاش نگهش داشتم.
- منو ببین. هر دفه که برمی‌گردی، اون گرما و صمیمیت سابقت رو از دس میدی. هر دفه که برمی‌گردی، دلم خنک میشه. حتی اگه از گرما و صمیمیتت کم شده باشه. این دفه هم که برگشتی، دلم خنک شد. ولی اولین باره که بعد از دل خنکی، دلم می‌گیره. این ادا و اطوارا چیه ویولت؟ ینی چی «نمی‌فهمم چی میگی»؟! این چه طرز برگشتنه آخه؟ چرا خیلی سرد و خشک و گیج و منگ‌طور اینور و اونور رو می‌گردی؟ چت شده دقیقاً؟ چه بلایی سرت اومده؟ یه ذره هم شباهتی به اون ویولتی که می‌شناسم، نداری! اصلاً می‌دونی بعد از قرن‌ها دوباره پاتو کجا گذاشتی؟ خونه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد!
- گفتی کجا؟
- بسه دیگه، شوخی نکن خب.
- مگه من با تو شوخی دارم؟!

سکوت...
برای چندین ثانیه، به همدیگه خیره موندیم. تنها چیزی که از نگاهش می‌تونستم بخونم، بی‌حوصلگی و بی‌میلی بود.
نه... فقط همینا نبودن.
یه حسی بهم می‌گفت...
یه حسی بهم می‌گفت شاید «همه‌چی» رو یادش رفته.
- یه لحظه وایسا ویولت... اکسیو میز و صندلی و ماشین تایپ!

ماشین تایپِ احضار شده رو جلوش نگه داشتم.
- اینو می‌بینی ویولت؟ این بهترین رفیقته. می‌شناسیش؟

ماشین تایپ رو گرفت و همه‌جاش رو بررسی کرد. بالاخره اون قیافه‌ی بی‌حالتش از بین رفت و جاش رو به یه لبخندِ هرچند کم‌رنگ داد.
- آره... می‌شناسمش... باهاش می‌نوشتم.

خیالم راحت شد که لااقل هنوز حسی نسبت به «نوشتن» داره. ماشین تایپ رو روی میز گذاشتم و به صندلی اشاره کردم.
- بیا بشین.

ویولت نشست.

- لطفاً تایپ کن. سخت نگیر. هرچی به ذهنت میاد تایپ کن. هرچی که باشه!

یه‌کمی فکر کرد، انگشتاش رو بالا آورد تا آماده‌ی تایپ بشه و بعد...
انگشتاش رو پایین آورد.
- میل ندارم.

این حرفش، حالمو گرفت. ولی کاملاً نه.
- این حرفو نزن. نمی‌دونم اخیراً چه بلایی سرت اومده، ولی خواهش می‌کنم تایپ کن. هر بلایی سرت بیاد، هرچی بشه، می‌دونم که عشقت به تایپ کردن رو از دس نمیدی!

چند ثانیه مردد موند و بعد، دوباره دستاش رو بالا گرفت و...
پایین آورد.
- میلی ندارم. واقعاً هیچ میلی به تایپ کردن ندارم. میلی به این اتاق و این خونه ندارم. میلی به تایپ کردن توی این خونه ندارم. وقتی که میلی بهش ندارم، چرا انجامش بدم؟ ... اصلاً من کی هستم؟!

جمله‌ی آخریش دیگه کاملاً حالمو گرفت.
جلوی بلوزش رو کشیدم و داد زدم:
- تو ویولت بودلری! کسی که با «نوشتن» می‌شناسمش!


How do i smell?


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱:۱۸ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷
#26
سلام هری نیسان آبی!
من فقط دوتا سؤال ازت دارم.

بهترین تجربه و خاطره‌ای که از این سایت داری، چیه؟ هر کار یا فعالیت یا تجربه‌ای که به ذهنت میاد.

الآن که برگشتی، می‌مونی یا بازم دو هفته دیگه غیبت می‌زنه؟


How do i smell?


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷
#27
این روزا همه جوگیرانه مشغول سر و سامون دادن گوشه و کنار خونه‌ی دوازدهم میدون گریمولد بودن.
امّا یوآن چطور؟

پیـســـت!

این افکتِ بولد شده، کاری بود که یوآن توی اتاقش انجام می‌داد. یه گوشه ولو شده و مدام برای خودش پیست‌پیست می‌کرد. البته به این راحتی‌ها که فک می‌کنین هم نبود.
دستور پختِ پیست‌پیست اینجوری بود که اولش یوآن به مدت نیم ساعت توی فضای باز قرار می‌گرفت تا مخزنِ دُمش پر از اکسیژن بشه. در مرحله‌ی دوم، بعد از چند دقیقه ورزش و نرمش و یوگا و حرکات موزون و ناموزون، مخزنِ تعبیه‌شده توی دُم یوآن بصورت اتوماتیک شروع به هضم کردن اکسیژن می‌کرد تا بعد از مخلوط شدن با اسید معده، به گاز دی‌اُکسید کربن تبدیل بشه. در این مرحله، یوآن باید ربع ساعت منتظر می‌موند تا دی‌اُکسید کربن قشنگ رو فرم بیاد. بعد از این ربع ساعت، دی‌اُکسید کربن طی فرآیندِ پیس‌پیسیته، به ماده‌ی پیست‌پیست تبدیل شده و حالا کاملاً قابل استفاده بود.

پیست! پیست! پاست! پوست! پَست! پِست! پوس! پاوس!

یوآن که مخزنِ دُمش به حالت Full Capacity رسیده بود، دیگه حال خودش رو نفهمید و با لذتی وصف‌نشدنی، اتاق رو به رگبارِ پیست‌پیست بست! طی چند ثانیه، دودی زرد رنگ و بویی مطبوع و لطیف، تمام فضای اتاق رو پر کرد.
این بو اونقد لطیف بود که حتی داکسی‌ها و مگس‌ها و رتیل‌ها سینه‌خیز از زیر فرش و لای در و دیوار به بیرون خزیدن و حتی ماسک شیمیایی هم به دادشون نرسید و همگی درجا خفه شدن!

یوآن که از دست‌پختش راضی بود، تک‌خوری نکرد. اون تصمیم گرفت به بقیه‌ی اتاق‌ها بره و دست‌پختش رو با بروبچ محفل به اشتراک بذاره تا همگی مستفیض شن.


ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۸ ۱۸:۵۴:۲۳
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۸ ۱۹:۰۶:۳۹

How do i smell?


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#28
- از شگفت‌انگیزترین خواص گُل تسترال‌زبان، می‌توان به «صاف و نرم کردنِ تارهای صوتی» و «بهبود خیره‌کننده‌ی بویایی» اشاره کرد.

یوآن مجله رو بست و با خودش فکر کرد.
بهبود بویایی؟
اون نه‌تنها بویاییش ضعیف بود، بلکه کلاً چیزی به اسم بویایی نداشت! وقتی که با راسوها دعوا می‌کرد، اونا گازهای سمی و کُشنده‌ای از خودشون ترشح می‌کردن. امّا یوآن که بویایی نداشت، اصلاً ککش هم نمی‌گزید!
پس اهمیتی به خاصیت «بهبود خیره‌کننده‌ی بویایی» نداد.

امّا...
خاصیت «صاف و نرم کردنِ تارهای صوتی»؟!

نقل قول:
- صدات آشغاله!
- شبیه صدای شغاله!


این نظری بود که توی تست خوانندگی، تست‌گیرها درباره‌ی صداش داده بودن. این دوتا جواب، چند روزی میشد که مُدام توی ذهن یوآن می‌پیچیدن و بهش امون نمی‌دادن.
- حالا نشونشون میدم با چه خواننده‌ی حنجره طلایی‌ای طرفن!

و بعد، خم شد و از بین صدها گُل تسترال‌زبانِ موجود در مزرعه‌ی باروفیو، یه دونه چید.
گُل تسترال‌زبان، یه گُل خیلی وحشی بود که فقط در حالت خوابیده میشد استشمامش کرد. وگرنه در حالت بیدار، دهن باز می‌کرد و زبونِ شخصِ بوینده رو درسته می‌خورد!
امّا در حال حاضر، خوابیده بود... پس یوآن با خیال راحت، گُل رو به سمت دماغش نزدیک کرد تا استشمامش کنه.

- هوی دَختَره! چَکار مَکِنی؟!

یوآن پُشت سرش رو نگاه کرد و باروفیو رو دید که بیل به دست، دوون دوون بهش نزدیک میشد. پس معطل نکرد و زد به چاک! باروفیو که مدتی میشد که هیچ اثری ازش نبود و نیاز به روغن‌کاری داشت، خیلی کُند می‌دوید. پس بیل رو بالا گرفت، دقیق نشونه‌گیری کرد و بیل رو پرت کرد سمت یوآن!

وشت!

خوشبختانه بیل از بیخ گوش یوآن گذشت. امّا چون یوآن شیرجه زده بود، گُل تسترال‌زبون رو هم زیر خودش لِه کرد. بنابراین، گُل از خواب پرید و وقتی فهمید یوآن اونو از خواب پرونده، وحشی شد و با چنگکِ راستش دهن یوآن رو باز کرد، با چنگکِ چپش زبونش رو کشید، و با چنگکِ وسطی، زبونش رو بُرید!

★★★


چند هفته بعد، یوآن خوشبختانه خونِ از دست‌رفته‌ش رو جبران کرد و دوباره پُرخون شد.
البته متأسفانه زبونش رو از دست داد.
بله، حالا آرزوی ملّت برآورده شده بود! یوآن، اون موجود وراج و پُررو و موذی که هر روز، حرفاش نصف گنجایش چت‌باکس رو پُر می‌کردن، الآن لال شده بود!
اصلاً جامعه‌ی جادوگری اونقدر خرکیف شده بود که حتی «۶ آگوست» به عنوان روز لال‌مونیِ یوآن، توی تقویم جادویی ثبت شد.

★★★


- از همه‌تون متنفرم!

یوآن، توی دلش، این جمله رو خطاب به پوسترهای خواننده‌های موردعلاقه‌ش گفت. خواننده‌هایی که آرزو داشت روزی مثل اونا مشهور بشه.
- لعنت به خوانندگی! لعنت به حنجره‌هاتون! لعنت به همه‌تون! همه‌تون!

این جمله رو هم توی دلش گفت. و بعد، پوسترها رو گرفت و یکی‌یکی پاره کرد.
- توئم گم شو! دیگه نمی‌خوام ریختتو ببینم!

این یکی رو هم توی دلش گفت. خطاب به میکروفونی که چند لحظه بعد پرتاب شد، شیشه‌ی پنجره رو شکست و افتاد بیرون.
- از همه‌تون متنفرم!

شاید باورتون نشه، ولی این یکی رو هم توی دلش گفت.
یعنی مجبور بود توی دلش بگه.

★★★


از نظر یوآن، زندگی بدون حرف زدن، مثل شلوار بدون کش بود!
یوآن به همه‌چیز و همه‌کس حسودیش میشد. حتی به طوطی‌هایی که خودشونم نمی‌فهمیدن چی دارن میگن. ولی مهم این بود که می‌تونستن حرف بزنن. زبون داشتن.
اونقدر حسودیش میشد و جیگرش کباب میشد که تصمیم گرفت از هر موجود سخن‌گویی فاصله بگیره.
روزها و شب‌ها رو با اشیاء می‌گذروند و توی دلش باهاشون درد و دل می‌کرد. با در و دیوار، با چوبدستی، با شامپو، با صابون، با دمپایی، با شیلنگ دستشویی. با هرچی که زبون نداشت!

و سوژه‌ی اون شب، چیزی نبود جز شومینه‌ی ریونکلاو.
یوآن بی‌توجه به هم‌گروهی‌های دور و برش که نگران و مضطرب و هیجان‌زده در مورد رتبه‌های جُنکورشون خیال‌بافی می‌کردن، جلوی شومینه دراز کشیده و حرف‌ها و شکایت‌های همیشگیش رو خالی می‌کرد.
- شومینه‌جون، نمی‌دونم حرفامو گوش می‌کنی یا نه. من از آناتومی شومینه‌ها چیزی نمی‌دونم. شاید شماها ارتباط ذهنی حالیتون باشه. به هر حال، یه ماهی میشه که زبون ندارم. ولی باور کن برام قد یه قرن بوده! بدون زبون، من فقط یه اسمم. یه آدم معمولی. اصلاً یه آدم ناقص!

آهی کشید و ادامه داد.
- حاضرم دس به هر کاری بزنم تا دوباره بتونم حرف بزنم. مث همه‌ی آدما. حاضرم در جواب فحش‌ها و توهین‌های بقیه، بهشون بگم «ممنون. خواهش می‌کنم. اختیار دارین.» ... حاضرم به آلکتو اجازه بدم منو مسخره کنه که چهار بار منو تو دوئلا برده و منم در جواب کُری خوندناش، بهش بگم «آره... تو قوی‌ای. من ضعیفم. تو خیلی ازم قوی‌تری. من حق اعتراض ندارم.» ... باور کن اگه بازم بهم قدرت حرف زدن بدن، همینا رو میگم! ... اه... لعنتی... چرا آدما تا یه چیزی رو از دس ندن، قدرشو نمی‌دونن؟

همونطور که سرش رو پایین گرفته بود، ناگهان صدای جلز و ولز آتیش برای سه ثانیه شدت گرفت و نجوایی توی ذهن یوآن پیچید.
- اولاً از کجا فهمیدی من روش ارتباطیِ اصلیم، ذهنیه؟

یوآن:

- هی! ... تو... تو... تو حرف می‌زنی؟
- معلومه که حرف می‌زنم! چرا نتونم حرف بزنم؟ اصلاً شما آدما چرا فک می‌کنین فقط خودتون خاصین و همه‌چی رو بلدین و همه‌چی رو می‌فهمین و بقیه‌ی موجودات رو هویج فرض می‌کنین؟! هان؟! هان هان هان؟!
- یواش بابا! ذهنم درد گرفت! ... خب ببینم... الآن که حرف زدی، گفتی ارتباط ذهنی، روش ارتباطیِ اصلیته. مگه روش ارتباطی دیگه‌ای هم داری؟
- معلومه که دارم. کلّی روش دیگه دارم. یکی‌شون هم دقیقاً چیزیه که الآن نداریش.


یوآن سر از پا نشناخت.
- جووووووون ما؟! می‌تونی با صدا حرف بزنی؟ صداتو بقیه هم گوش میدن؟
- و البته با هر نوع صدایی که بخوای. می‌تونم صدای خودتو هم تقلید کنم.


یوآن تو پوست خودش نمی‌گنجید.
- جووووووووون ما؟!
- ولی شرط داره.
- تو جون بخواه!
- اینکه منو از اینجا در بیاری و پیش خودت قایم کنی و همه‌جا همراه خودت ببری.


یوآن فقط و فقط به شعله‌ی آتیش خیره موند. احساس کرد ته دلش، بعد از مدت‌ها، آتیشی به پا شد.

★★★


یوآن از اون روز به بعد، یه لحظه هم بدون کیف دیده نشد. انگار کیف جزئی از بدنش شده بود. سر کلاس، حین مسابقات کوییدیچ، حین خواب، توی حموم، توی دستشویی... خلاصه کیفش رو همه‌جا می‌بُرد.

صبح یکی از روزها بود که با آلکتو رودررو شد.

- هوی یوآنِ زبون‌بسته! این پلاکاردِ لعنتیِ «یوآن 4-0 آلکتو» رو برنمی‌داری؟ بسه دیگه! همه فهمیدن خب!

عبارت «زبون‌بسته» یوآن رو اونقدر تحریک کرد که بالاخره تصمیم گرفت از قدرت کیفش استفاده کنه.
- به کی گفتی زبون‌بسته؟!
- چی؟ وایسا ببینم... یوآن... تو... تو... واقعاً... حرف زدی؟ زبونت... زبونت که اوف شد رفت!
- بدون زبون هم میشه حرف زد.

یوآن دهنش رو باز کرد و وقتی آلکتو هیچ اثری از زبونش ندید، چند بار چشماش رو مالید. بعد وحشت کرد و جیغ کشید و فرار کرد!
یوآن وقتی از دور شدنِ آلکتو مطمئن شد، زیپِ بالاییِ کیفش خودبخود باز شد و شعله و یوآن با همدیگه های‌فایو زدن!
البته کف دست یوآن هم سوخت.

★★★


۲۷ سپتامبر، به عنوان روز بازگشت یوآن به میادین چت‌باکس، توی تقویم جادویی ثبت شد.
تصویر کوچک شده

بله! غیرممکن بود که روزی یوآن عینهو تریلی از روی قوانین چت‌باکس رد نشه.

علاوه بر این، اون فعالیتش توی کلاس‌های هاگوارتز رو از سر گرفت. بهتر و خفن‌تر از همیشه!
هیچ نمره‌ی کاملی نبود که بتونه از چنگش فرار کنه. حتی هرمیون هم نسبت بهش حسود و عنود و تنگ‌نظر شده بود.
تنها کاری که یوآن سر کلاس انجام می‌داد، حرکت دادنِ لب‌هاش بود. بقیه‌ش دیگه به عهده‌ی شعله‌ی توی کیفش بود. به گفته‌ی خودِ شعله، ضریب هوشیِ خنگ‌ترین شعله‌ی آتیش، ده برابر بالاتر از ضریب هوشیِ باهوش‌ترین جادوگر بود.
خلاصه که یوآن، از همون روزی که شعله رو با بیل گذاشت توی کیفش، همیشه پُشتش گرم بود!

خوشبختی‌های یوآن به همینجا ختم نشد.
اون که خوانندگی رو با نفرت ول کرده بود، با عشق به این عرصه برگشت و در عرض چند ماه، به یه خواننده‌ی جهانی تبدیل شد. اون حتی توی موزیک ویدیوهاش و کنسرت‌هاش و مصاحبه‌هاش هم کیفش رو می‌پوشید. تا حدی که این پوشش، مُد شد و امروزه، هرجا که باشین، توی هر خیابونی که باشین، ده‌ها جادوگر و ساحره‌ی طرفدارِ تیفوسیِ یوآن رو می‌بینین که کیف‌به‌پُشت اینور و اونور راه میرن.

البته کسی نمی‌دونست که توی کیف یوآن چیزی بود که توی بقیه‌ی کیف‌ها نبود.
به گفته‌ی شعله، مقایسه‌ی زیباترین صدای آدم‌ها در برابر زشت‌ترین صدای یه شعله‌ی آتیش، مثل مقایسه‌ی صدای سیفون دستشویی با صدای بلبل بود!
خلاصه که یوآن پُشتش گرم بود!

امّا این وسط...
شخصی بود که نسبت به یوآن و کیف، مشکوک شده بود...

★★★


صبح یکی از روزها، یوآن طبق عادت همیشگیش توی دستشویی نشسته و نیم ساعتی میشد که به فکر فرو رفته بود. به عقیده‌ی خودش و خیلی از ریونی‌ها، توی دستشویی نشستن و فکر کردن، باعث میشد افکار خلاقانه و خفنی توی ذهن آدم شکل بگیره. افکاری که در حالت عادی غیرممکن بود به ذهن آدم خطور کنه.

بله، اون توی دستشویی نشسته و به یه مگس خیره شده بود. خودِ مگس هم خیلی وقت بود که به یوآن خیره شده بود. شعله که حوصله‌ش سر رفته بود، زیپ کیف رو کشید و کلّه‌شو بیرون آورد.
- امروز برنامه‌مون چیه؟

یوآن توی ذهنش جواب داد:
- مراقبت از موجودات جادویی. سه زنگ پُشت سرهم!
- هممممم... سه زنگ با لینی؟ بازم نقاشی بکشیم؟ یه موجود لت و پار شده رو نقاشی کنیم؟ آخه این کجاش مراقبت از موجودات جادوییه؟! اینکه آموزش نابودسازی موجودات جادوییه! ببین کیا به خودشون میگن استاد و پروفسور...
شعله حواسش بود که بصورت صدادار حرف میزد. حواسش هم بود صداش بلند نباشه.
امّا حواسش نبود که اون مگس که توی دستشویی نشسته بود، آبی‌رنگ بود و مخصوصاً جهت رفع شکش نسبت به قضیه‌ی یوآن و کیف، اونجا نشسته و حالا نه‌تنها شکش به یقین تبدیل شده بود، بلکه در حضورش داشت بهش توهین میشد!

پس نوک نیشش رو تیز کرد و موشک‌وارانه به سمت دماغ یوآن جهید!


ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۲۲:۰۳:۴۸


پاسخ به: رول... به روایت صدا
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷
#29
بله! بعد از روزها کُشتی گرفتن با مشکلاتی همچون بی‌تجربگی در گویندگی (امّا عاشقانه انجام دادنش ) ، مجهز بودن به ضبط‌کننده‌ی کم‌کیفیت، گرمای خفقان‌آور اتاق، صدای خرابکار و اذیت‌کننده‌ی کولر، محرومیت از آپشن «بالا بردن صدا»، موجودی چغر و بد بدن به نام «میکس»، پیدا کردن آهنگ‌ها و افکت‌های صوتیِ مناسب و کات و پِیست کردن‌شون، یکی دو بار حذف شدنِ فایل و شروع از صفر، نظراتِ اطرافیان از جمله «این شر و ورا چیه داری میگی؟!» () ...
با وجود همه‌ی این مشکلات...

بالاخره اولین رول صوتی تاریخ جادوگران رو ساختم!

همونطور که توی پُست قبلی گفتم، تک‌نفره ساختمش و راستشو بخواین، اولش فک می‌کردم طولِ این رول، نهایت نهایت نهایتش بشه ۲-۳ دقیقه. ولی وقتی متنش رو نوشتم و صدامو ضبط کردم، دیدم عه! لامصب فایلِ نهایی شد ۱۲ دقیقه!

یه چیزی رو هم یادم رفت توی پُست قبلی بگم.
توی این تاپیک، هم میشه رولای ادامه‌دار فرستاد و هم تکی. اینکه من الآن قراره رول خودمو بفرستم، معنیش این نیس که نفر بعدی حتماً باید اتفاقات رول منو ادامه بده. هرچند که من رولم تکیه و توی همین پُست شروع و تموم میشه.

در آخر هم یه چندتا نکته در مورد رولم بگم:
یک)لطفاً Skip نکنین. همه‌ی ۱۲ دقیقه‌شو گوش بدین.
دو) وسط مراسم عروسی گوش ندین.
سه) حتماً با هندزفری/هدفون گوش بدین.
چهار) اینم از لینک رول!


How do i smell?


پاسخ به: ارتباط با ناظرين مطالب اشتراکي
پیام زده شده در: ۲:۲۴ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#30
سلام به ناظر مطالب اشتراکی، جناب آقای کی کِی کجا با کی چیکار!
اممم...
هی، اینجا که نوشته ناظر آرتور ویزلیه. عجب! من همه‌ش فک می‌کنم این یارو کی کِی کجا ناظر مطالب اشتراکیه!

بگذریم...
بله، آرتور جان! من بعد از کسب خصوصی موافقتت، تاپیک "رول... به روایت صدا" رو زدم. ولی ظاهراً مدیرا درخواست VAR کردن تا صحنه‌ی موافقتت رو بصورت رسمی و روشن و عمومی و با کیفیت اولترا اچ‌دی ببینن.

برامون روشن کن که آیا این تاپیکی که زدم، گُله یا خطاس؟


How do i smell?






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.