هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پروفسور.بینز)



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
#21
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده و چون همه مواد های خانه ریدل ها دود شده، الان موادی برای لرد سیاه نیست و ایشون نشئه یه گوشه ای افتادن. مروپ از سمتی سعی در تزریق سرنگی از انواع میوه جات به لرد داره و اشتباها به رودولف تزریق میکنه و الان رودولف به خرمالو معتاد شده! مرگخواران نیز سعی در جمع و جور کردن ماجرا و دور کردن مروپ از اربابشان هستند.
....................

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت. از شدت نشئگی، قدرت بینایی چشمانش کمتر شده بود و یارانش را در هاله ای از ابهام می دید. حتی مطمئن نبود که آیا آن ها واقعی هستند یا فقط زاییده تخیلات او. سعی کرد کمی از جایش تکان بخورد و بنشیند. اما هیچ کدام از اعصاب بدنش در این راه به او کمک نمی کردند. خواست از دست عصب هایش عصبانی شود، اما حتی در این کار نیز ناموفق شده بود. در نهایت دست از تلاش برداشت و در ذهنش گفت:
- حالا دیگه به دستور ما گوش نمیدین؟ ما ارباب هستیم! نه تنها ارباب مرگخواران، که ارباب خودمون و اعضای بدنمون هم هستیم. وقتی اراده می کنیم که کاری رو انجام بدیم، دیگه نمی خوام و نمیشه و نمی تونم نداریم!

از عصبانیت درون ذهنی لرد، عصب هایش به خود لرزیدند. بالاخره لرد سیاه کسی نبود که حتی عصب هایش بخواهند با او در بیفتند. به همین دلیل باقی مانده نیرو و موادی را که در گوشه کنار بدن خسته لرد مانده بود را جمع کردند و با مصرف آن ها، لرد سیاه توانست از جایش برخیزد و بنشیند. لرد لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
- به خاطر همکاری تون با من، در اولین فرصتی که مواد به دستمون اومد، خودمون رو می سازیم و شما هم از این دست و دلبازی ما سود می برید!

لرد سیاه مرگخوارانش را تماشا کرد. هنوز نتوانسته بودند که آگلانتاین و رودولف را از سر جای خود حرکت دهند. مرگخواران در گروه های یک، دو، سه نفره و حتی بیشتر تمام سعی و تلاششان را کرده بودند، ولی دریغ از میلی متری حرکت! لرد با دیدن وضعیت مرگخوارانش، فهمید که کار از کار گذشته است... . گلویش را صاف کرد، انرژی باقی مانده ی بدنش را جمع کرد و گفت:
- یارانمان... می دانیم که شما نیز همانند ما... دچار این بیماری خانمان سوز... شدید... . اما نگران نباشید... اربابتان شما را نجات خواهد داد... . ما بر خود وظیفه می بینیم که مواد پیدا... کنیم و خودمان و شما را از این... وضعیت برهانیم... .
- ایولا ارباب.
- ارباب بر سر ما منت گذاشتن شدن.
- شما خیلی خوبین ارباب.
- آفرین پسرم! بیا این میوه رو هم بخور تا جون بگیری!

لرد سیاه بعد از کمی مکث گفت:
- خب... حالا به شما کمک می کنیم... کمک ما این است که به شما... کمک کنیم تا به ما کمک کنین و ... برامون مواد پیدا کنین... خودمون هم با شما میاییم... تا اولین نفر همه شو تست کنیم و ... مطمئن باشیم که یارانمان سالم می مانند...




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
#22
- تهدید نکردم به مرلین. ترغیب کردم!
- میخوای منو بخری؟ پیشنهاد رشوه میدی به مامور آموزش شنا تو روز روشن؟

مروپ مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد. رویارویی با این قورباغه نباید سخت تر از میوه دادن به پسرش می بود. چند لحظه ای فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- ببین قوری جونم، من که نمی خواستم بهت رشوه بدم. بالاخره یه سنی از من گذشته، خودت بهتر میدونی. دیگه نمی تونم مثل شما جوونا و ورزشکارا ورجه وورجه کنم. گفتم حالا که شما این همه خوش تیپ و خوش هیکل هستی، من واست سوپ درست کنم که قدرتمند تر بشی، تو هم یه لطفی به من بکنی و وقتی گزارش رد میکنی واسه پسرم، بگی من از همه بهتر بودم و باید به من جایزه بده.

قوری از توصیفاتی که مروپ در مورد او کرده بود، خوشش آمده بود. با هر باری که مروپ از او تعریف میکرد، قوری عمدا یکی از عضلاتش را منقبض می کرد تا بیشتر به چشم بیاید. با خودش فکر کرد که مروپ بد هم نمی گوید، ضرری برایش نداشت که هیچ، غذایش هم آماده میشد و دیگر لازم نبود تا طول روز دنبال مگس ها بگردد. سعی کرد اشتیاقش را پنهاد کند و گفت:
- اونوقت چه جایزه ای؟
- که قند عسل مامان میوه بخورن و دل مامانشونو شاد کنن!
- مطمئنی جایزه ای که می خوای اینه؟
- معلومه. بدنِ شکلات تخته ایِ تلخِ مامان به میوه نیاز داره!
- باشه!

قوری از حرف های مروپ چندان سر در نیاورد، ولی تا وقتی که غذایش تامین میشد، اهمیتی نداشت. نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت و گفت:
- خیلی خب! زود باشین. با صدای سوت من... یک... دو...

در حالی که قوری داشت مرگخوار ها را برای شنا می فرستاد، هوریس نگاهی به رودولف انداخت و گفت:
- فهمیدی چی شد؟
- ساحره اومده واسه شنا؟
- نه بابا! مامان ارباب مثل اینکه قوری رو خریده. ببین! نشسته یه گوشه و دیگه نمیخواد بیاد شنا!




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#23
لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزی به مرگ انداخت و گفت:
- ما تا حالا هفت هشت بار مرگ رو شکست دادیم و یه عالمه جان پیچ درست کردیم. زودباش به عضویت گروه ما در بیا تا بیشتر از پیش بتونیم کنترلت کنیم!

مرگ نگاهی به لرد انداخت و با پوزخندی جواب داد:
- برو بابا! مثل اینکه نفهمیدی من مرگ هستم! خودم بهت اجازه دادم که اینقدر ملاقاتت با من رو عقب بندازی و هی جان پیچ درست کنی! بعله!
- اگه به زبون خوش نیای، میدیم مرگخوارانمون بندازنت تو گونی و ببرنت زیر سایه مون اونجا بخورنت! ما واسه همچین وقتی اسم یارانمون رو گذاشتیم مرگخوار. بعله! ما اربابی هستیم بسیار آینده نگر!

مرگخواران مذکور با اینکه چندان از برنامه ای که اربابشان برایشان ریخته بود، خوششان نیامده بود، ولی سعی کردند با مصمم ترین و جدی ترین چهره هایی که می توانستند با آن ترس را پنهان کنند، به مرگ خیره شوند. دامبلدور که مشاجره بین لرد و مرگ را دید، باز جلوتر آمد و گفت:
- فرزندم... مرگ عزیزم... من زمانی صاحبت بودم. سنگ زندگی مجدد رو که از خونه ریدل ها فِر داده بودم، چوبدستی رو هم گلرت داده بود و شنل جیمز رو هم بلند کرده بودم خودم. بیا به آغوش من. به تام گوش نده! من بهت اعتماد کامل دارم.

مرگ با دیدن وضعیت مرگخوار ها و محفلی ها، جان نداشته خودش را در خطر دید. از یک طرف احتمال خورده شدن توسط مرگخواران و از طرف دیگر احتمال در آغوش گرفته شدن بوسیله پیرمردی معلوم الحال، سبک زندگی خطرناک و ترسناکش را بشدت دچار تزلزل می کرد. به همین دلیل صلاح را بر رفتن از آن مکان دید. تکه کاغذی را توی جیب ردای پاره اش به گونه ای که دیگران نبینند، گذاشت و با حالتی متعجب گفت:
- همین الان برام فکس رسید و باید برم یکی دو نفر رو قبض روح بکنم! شما اجالتا بگردین دنبال این روحه تا ببینیم بعدا چی میشه. خبری شد اس بدین! فعلا!

مرگ این را گفت و زد به چاک. لرد از اینکه نتوانسته بود مرگ را به خدمت بگیرد و دامبلدور از اینکه نتوانسته بود مرگ را در آغوش پر مهر و اعتمادش بگیرد، ناراحت شده بودند. به همین دلیل هر دو بر روی صندلی ای نشستند و به افق خیره شدند. روح نیز از این فرصت پیش آمده استفاده کرد و برای اینکه بتواند انتقامش را از آن دو نفر بگیرد، وارد صندلی هایشان شد تا بتواند با شکستنشان، تلافی کوچکی از همه شکنجه ها و بلاهایی که سرش آورده بودند، بکند.




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#24
سوژه جدید:


حیاط خانه ریدل ها:

- آخیش... خیلی وقت بود ارباب بهمون یه استراحت درست و حسابی نداده بود.
- راست میگی. بیا این نوشیدنی کره ای رو بگیر. حسابی حالتو جا میاره.

هوریس چشمکی به رودولف زد و به او نوشیدنی ای تعارف کرد. بعد از مدت ها، لرد سیاه به مرگخوارانش مرخصی داده بود و به آن ها گفته بود هر کاری مایل هستند، انجام دهند. از این موقعیت ها بسیار کم پیش می آمد. برای همین مرگخواران تصمیم داشتند از این فرصت کوتاه پیش آمده، نهایت استفاده را داشته باشند.
قبل از اینکه رودولف بتواند نوشیدنی کره ای را از دست هوریس بگیرد، نوشیدنی روی زمین افتاد. رودولف شاکیانه به هوریس گفت:
- داداش! اگه نمی خوای نوشیدنی بدی چرا تعارف می کنی بعدش میندازی زمین؟
- به جون اعضای انجمنم قسم از عمد ننداختم زمین. یه چیزی خورد به دستم و افتاد!
- آره جون عمه ت! تو راس میگی!

رودولف این را گفت و صورتش را چرخاند. به محض اینکه رودولف به سمت دیگر چرخید، صندلی هوریس از پایه شکست و پخش زمین شد.

-
- بوق!
- نمیتونی روی یه صندلی هم بشینی. چه استادی هستی تو!
- صندلی محکم بود بابا. نمیدونم چرا اینطور شد! :| من که دارم می ترسم:|

اتاق ساحرگان خانه ریدل ها:

لینی و هکتور رو به روی هم نشسته بودند و مشغول معجون بازی بودند. لینی اسم معجونی را می گفت و هکتور سعی داشت در سریعترین زمان ممکن آن را درست کند. بلاتریکس هم در گوشه ای نشسته بود و عکس اربابش را که از اتاق خوابش آورده بود، برق می انداخت.

- معجون مرکب!
- بهت میگم معجونای سخت بگو. اینکه چیزی نیست! ایناها!

هکتور ملاقه اش را داخل پاتیل فرو برد و معجونی از آن بیرون آورد. لینی کمی نزدیک شد تا ببیند داخل ملاقه چیست اما ناگهان با کله وارد ملاقه شد. انگار فردی ضربه ای محکم پس کله لینی زده بود.

- بلاتریکس! این شوخیا چیه؟
- مگه چیکارت داشتم؟
- یعنی تو نبودی که زدی پس کله م؟
- خواب دیدی خیر باشه حشره! ما با عکس اربابمون داریم اختلاط می کنیم.
- کدوم عکس ارباب دقیقا؟
- ایناهاش دیـ... . عکس ارباب کو؟ همین الان اینجا بود؟ کدومتون برداشتین؟ هیچ کسی از جاش تکون نمی خوره تا من عکس ارباب رو پیدا کنم. اینجا قرنطینه ست!

بلاتریکس به سمت دو ساحره دیگر پرید و آن ها را گرفت. سعی داشت بفهمد که عکسِ عزیزش را کدام یک برداشته اند اما هیچکدامشان سایه بینز را که از دیوار پشتی رد شد، ندیدند. بینز به تازگی وارد جمع مرگخواران شده و ورودش مصادف با مرخصی همگانی لرد بود. به همین دلیل بینز که می دانست کسی از حضورش خبر ندارد، تصمیم گرفته بود مرگخواران را اذیت کند و آن ها را بترساند. به همین دلیل به سمت آشپزخانه خانه ریدل ها حرکت کرد تا کمی هم با غذای مرگخواران بازی کند!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#25
- همین الان میری شما و ارباب رو میاری!
-
- چته؟ چرا می خندی؟
- من دیگه وزیر نیستم که!
- ینی چی وزیر نیستم؟ خودت وزیری! اوناها! تو پست قبلی رو ببین!

کریس لبخند حجیم دیگری هم زد که بدلیل رعایت نظم نوشته، از ذکر شکلک داخل توضیحات معذوریم و سپس رو به بلاتریکس گفت:
- ببین؛ تاریخ پست قبلو ببین! مال چه وقتیه؟
- 19 مرداد.
- آ باریکللا. الان چندمه؟
- 16 آذر.
- خب؟
- روز دانشجو؟
- نه! :|
- روز هدیه دادن به دانشجو؟
- نه! :|
- پس چی؟
- منظورم اینه که دیگه دوره من تموم شده. الان وزیر گابریله که اونم رفته تو وزارت اتراق کرده! وزیر می خواین، برین دنبال اون!

کریس بعد از تمام شدن حرفش، همچنان با همان لبخند حجیم که این بار بدلیل راحت شدن از زیر بار مسئولیت خطیر رفتن دنبال ارباب بود، به گوشه ای رفت و مشغول استراحت شد و مرگخواران را سرگردان، رها کرد.

سیرک:

لرد نگاهی به دخترک معصوم و بیچاره اش انداخت. مسئولان سیرک نجینی را باند پیچی می کردند تا آسیب کمتری در طول آتش گرفتن ببیند و برای دفعات بعد هم قابل استفاده باشد. مسئول سیرک نگاهی به لرد سیاه انداخت و گفت:
- خب دیگه، استراحت بسه! پاشو گرم کن که کار داریم حسابی. ملت منتظرتن.

لرد سیاه بالاخره از اینکه این ملت در جایی به درد خوردند، لبخند رضایتی زد و گفت:
- ما همینجوریش هم گرم هستیم. میریم پیش ملت تا ابراز ارادتشون رو به ما انجام بدن.
- چی میگی بابا؟ میله رو بردار. قراره از توی این ماره بپری و دلقک بازی در بیاری!
- چی گفت این مشنگ؟!




پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#26
- اینجا کجاست؟

رودولف این را گفت و به بلاتریکس نگاه کرد. بقیه مرگخواران نیز به اطراف نگاه کردند. محیطی که در آنجا بودند، برای هیچکدامشان آشنا نبود. درختان جنگل تُنُک تر شده بودند و چند متر جلوتر، جنگل به پایان می رسید و زمین چمن وسیعی در جلوی رویشان قرار داشت. مرگخواران با راهنمایی بلاتریکس، جلوتر رفتند و از جنگل خارج شدند. هنوز هیچکدام نمی دانستند که در کجا هستند.

- پس ارباب کجا هستند؟
- مطمئنین اینجا جامون امنه؟ من حس بدی دارم.
- نگران نباشین. جامون امنه.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف، لبخندی پیروزمندانه زد و ادامه داد:
- در مورد اربابمون هم، باید بریم و جان پیچشون رو پیدا کنیم. بعد از اینکه جان پیچ رو پیدا کردیم، می تونیم دوباره ارباب رو به زندگی برگردونیم.
- ولی این جان پیچ کجاست؟
- توی اون خونه.

بلاتریکس اشاره ای به عمارت اربابی در حال تخریبی که کمی آنطرف تر بود، کرد. مرگخواران ابتدا نگاهی به آن خانه و سپس به یکدیگر انداختند. قیافه متعجب همه آن ها نشان از این بود که آن خانه را شناخته بودند ولی با دوران اوج خود، تفاوت زیادی داشت. تام زیر لب گفت:
- خانه ریدل ها؟
- بله!

با تایید بلاتریکس، شک آن ها به یقین تبدیل شد. خانه مخروبه ای که جلوی روی آنها بود، زمانی خانه ریدل ها، محل قرار و ملاقاتشان بود. اما اکنون، گویی با کوچکترین حرکت یا وزش بادی، کاملا تخریب می شد!

- از کجا باید شروع کنیم؟
- جان پیچ ارباب، توی خانه ریدل هاست. یادم میاد که به من گفته بودن که توی یکی از اتاق ها دفنش کردن. باید بتونیم پیداش کنیم. هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم، زودتر می تونیم لرد سیاه رو در کنارمون داشته باشیم.




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۹:۳۲ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#27
- اربابو کشتن وای وای! خینشو ریختن وای وای!
- ارباب چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم؟ به سر سودای کروشیوی تو دارم!

لرد سیاه بیهوش روی زمین افتاده بود و توله سانتور هنوز روی کله مبارک لرد نشسته بود و آنطور که به نظر می رسید، تصمیمی برای حرکت کردن هم نداشت. مرگخواران همگی دور لرد سیاه گرد آمدند و هر کدام نظریه خاصی را برای مواجهه با این وضعیت ارائه کردند:
- من میگم ارباب رو بذاریم استراحت کنن. خیلی وقته استراحت نداشتن.
- ارباب رو کشتن! من می گم که این توله سانتور رو برداریم و ببریم قصاصش کنیم!
- ولی ارباب که هنوز نفس می کشن!
- البته این رو باید خاطر نشان کنم که در نبود ارباب، قدرت به من می رسه و از الان به بعد، من ارباب هستم! به من تعظیم کنین!

مرگخواران به سمت گوینده جمله آخر برگشتند. هوریس در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت، ادامه داد:
- ما حتی از ایشون مدرک داریم. چند باری که لرد سیاه رفتن، ما در غیابشون کودتاها کردیم و حتی این ما بودیم که به ایشون هورکراکس ساختن رو یاد دادیم.

هوریس طوماری از جیبش در آورد و اشاره به آن کرد و گفت:
- توجهتون رو به این مدرک تاریخی جلب می کنم:

نقل قول:
از قضا یکی از همین شاگردان مستعد، تام ریدل جوان بود. هوریس به طرز عجیبی جذب تام شده بود و دوران جوانی خودش را در او می‌دید و به استعدادهایش ایمان داشت. تام نیز از دریای دانش بی‌کران هوریس استفاده زیادی کرد و نقشه‌هایش برای جاودانگی را به کمک او عملی نمود. پس از اوج گیری تام ریدل که دیگر با عنوان لرد ولدمورت شناخته می‌شد، اسلاگهورن نیز مخفیانه به شاگرد خلفش پیوست. شاید کمتر کسی بداند که از عوامل مهم قدرت و موفقیت‌های لردسیاه، داشتن مشاور و مباشری چون اسلاگهورن بوده است.


- حالا هم همگی بیایین با من بیعت کنین تا شما رو هم به عنوان ملازمین لرد سیاه با ایشون دفن نکردیم!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچکدام تمایلی نداشتند تا یک دائم الکره ای اربابشان شود. برای همین منتظر بودند تا از بینشان یکی اعتراض کرده و شورش را آغاز کند و بقیه نیز به او بپیوندند. اما هیچ صدای اعتراضی ای در کار نبود. همگی منتظر یکدیگر بودند و کسی به پای لرد و پر لینی که در حال تکان خوردن بودند، توجهی نداشت.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۱۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#28
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت.
- نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم!
- ولی اگه درد داشته باشه چی؟
- ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟

لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت:
- ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم!
- یعنی دامبلدور ارزششو داره؟
- اهم...

حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت:
- ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند!
- ینی چی میشه دقیقا؟

لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت:
- کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی!
- اونو که بله! می دونم!

اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد:
- به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم!
- ولی...

لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!




پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#29
لرد سیاه چند لحظه ای فکر کرد. جوانب پاسخ دادن به این سوال را سنجید. نمی خواست کار مرگخوارانش راحت باشد. سعی داشت تا جایی که می تواند، این حس تعلیق را در آن ها ایجاد کند و از اذیت آنها لذت ببرد. پس از چند ثانیه فکر کردن، گفت:
- ما بهتون یه سرنخ میدیم!
- ای جان! سرنخ!
- چه سرنخی؟
- سرنخ چیه اصلا؟

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. این اولین رویارویی آنها با سرنخ بود. نمی دانستند که باید با آن چکار کرد! به نخ های دیگر گره زد؟ آن را به جایی وصل کرد؟ سرِ نخ را دنبال کرد تا به تهِ نخ رسید؟ هیچکدام کوچکترین ایده ای نداشتند که باید چه بگویند و چگونه با سرنخ مربوطه رفتار کنند! بینز از وقفه به وجود آمده فهمید ماجرا چیست و گفت:
- از تمام مرگخواران و حتی جناب لرد سیاه تقاضا دارم برای اینکه بدونین سرنخ چیه و کجا پیدا میشه و چه کاربرد هایی داره، جزوه " سرنخ... یا تهِ نخ؟ مسئله کدام است؟" بنده رو به قیمت ناچیز 50 گالیون تهیه کنید و بدونید که چطور باید از سرنخ استفاده کنید!

مرگخوار ها با شنیدن تبلیغ بینز، همگی به سمت بینز هجوم آوردند تا بتوانند نسخه ای از آن جزوه را تهیه کنند. ولی از آنجایی که بینز روح بود، همگی از توی او رد شدند و سکندری خوران، روی همدیگر افتادند!

لرد سیاه با دیدن این صحنه، سری به نشانه تاسف تکان داد. از اینکه این چنین مرگخوار های با فهم و کمالاتی داشت، نا امید شد و نگاهی به بینز انداخت. او که آمده بود بالای سر مرگخواران و داشت جزوه هایش را به آن ها می فروخت، لبخندی به لرد زد و گفت:
- ارباب! شما هم یه نسخه میخواین ازش؟
- کروشیو!
-
- گفتیم کروشیو!
-
- ما چند بار گفتیم که وقتی از کروشیو استفاده میشه، باید تاثیر داشته باشه. مثل نقل و نبات که نباید ازش استفاده شه!
- ولی ارباب... ما روحیم!
- به ما ربطی نداره! تو تازه واردی! باید شکنجه بشی!

بینز که جان نداشته اش را در خطر دید، پیچ و تابی خورد. جزوات دم دستش را به هوا پرت کرد و به زمین افتاد و تشنج کرد. لرد سیاه که از نتیجه طلسم شکنجه گرش راضی به نظر می رسید، رو کرد به مرگخوارانی که در حال مطالعه بودند و گفت:
- مرگخواران دانشمند ما! تصمیم گرفتیم جواب سوالتون رو بدیم! اسم توی دست ما مجرده!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸
#30
نجینی به سمت آشپزخانه رفت تا چایی دم کند. میخواست برای همسر محبوبِ آینده اش چایی دم کند که او را نمک چایی گیر کند. اما او مار بود و توانایی آنچنانی ای برای درست کردن چای و به طور کلی درست کردن هر چیز دیگری نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت. تنها فردی که در نزدیکی اش بود، هکتور بود. چشمان نجینی برقی زد و به سمت هکتور حرکت کرد. هر چه بود، بالاخره چایی به اندازه معجون سخت نبود!

اتاق لرد سیاه:

- خب مشنگ! مایلیم با تو صحبت بکنیم!

پیتزا فروش بیچاره با شنیدن کلمه مشنگ، لحظه ای دست از ترسیدن برداشت و عصبانی از توهینی که به او شده بود، گفت:
- مشنگ خودتی کچل! اومدی منو اینجا بکشی، بکش! دیگه چرا توهین می کنی؟!
- به ما گفتی مشنگ؟ به ما گفتی کچل؟! آواداکـ...

لرد سیاه وسط طلسم مرگش، ناگهان به یادش آمد که دخترش علاقه شدیدی به این مرد مشنگ دارد. به همین دلیل از ادامه طلسمش صرف نظر کرد و با آرامش سعی در مذاکره با او کرد.
- مسئله ای نیست! ما اربابی هستیم بسیار آرام. داشتیم می گفتیم. دختر ما از تو خوشش اومده. ولی ما هم باید از تو خوشمون بیاد.
- دخترتون؟ دخترتون کیه دیگه؟
- پرنسس بابا! نجینیِ عزیزمون!
- کی هست خب؟

لرد سیاه از احتمال اینکه داماد خنگی نصیبش شده بود افسوسی خورد و گفت:
- همون مار زیبا و جذابی که چند دقیقه پیش اینجا بود و رفت برای تو چایی بیاره!
-
- خب! داشتیم می فرمودیم. مایلیم چند تا سوال ازت بپرسیم و ببینیم آیا لیاقت ورود به جمع مرگخوارانمون و داماد ما شدن رو داری یا نه!
-
- هرگونه عضویت سابق در گروه های محفل ققنوس/مرگخواران را با زبان خوش شرح دهید!
-








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.