هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#21
سلام استاد!

ایشون، وِری وِری آن تایم، تقدیم شما!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
#22
-دابی چای دوست داشت! دابی چایی بیشتر ریخت! دابی قهوه نریخت!

صدای اعتراض قهوه خور ها بلند شد، مگه میشد فال قهوه رو با فال تفاله چایی مقایسه کرد؟ اصلا امکان نداشت!
اما دابی در هر صورت از پر کردن فنجون ها با قهوه امتناع کرد، کل کلاس و چایی لب دوز داد و قوری قهوه به دست، از دست قهوه خور ها به بیرون کلاس فرار کرد!

بیرون کلاس هنوز صدای اعتراض و غُر زدن ها میومد ولی این برای دابی اهمیتی نداشت!
-دابی دروغ گفت! دابی قهوه خعلللی دوس داشت! دابی الان یه قوری بزرگ قهوه واسه خود خودش داشت!

دابی همینطور که قوری داغ قهوه رو محکم توی بغلش میفشرد و قربون صدقه اش میرفت وارد اتاق خالی ای شد تا با آرامش تمام، قهوه ی داغ و تازه دم کشیده اش رو بنوشه.
اتاق کاملا خالی بود! خالیِ خالی! جای رکسان هم توی پست خالی!
بله اون اتاق، اتاق رکسان خالی بود! اتاق استاد رکسان واسه این خالی بود که وجود هر گونه شۓ داخل اتاق میتونست باعث ترس شه و این اصلا مورد علاقه ی رکسان نبود!
البته واسه ی دابی هم مهم نبود که اتاق، اتاق کی باشه!
پس همینطور فنجون فنجون قهوه بود که پر میشد و خالی، تا اینکه دابی به شدت باد کرد و تلو تلو خوران با به بغل کشیدن قوری و رقص باله زنان از اتاق بیرون رفت.
مدتی بعد پروفسور خالی که خسته و کوفته از کلاس بر میگشت، با احتیاط و چهار چشمی نگاه کردن به دور ورش وارد اتاق شد.
-جیغغغغغغغغ...

یک فنجون قهوه خالی وسط اتاق به هیچ عنوان چیزی نبود که بشه ازش ترسید ولی رکسان... ترسید!
رکسان اینقدر جیغ کشید و جیغ کشید و جیغ کشید تا همون جا، جان به موشک آفرین، تسلیم این دنیای ترسناک شد و به سوی آسمان های خالی و عاری از ترس پرواز کرد.

جیغ های رنگا و رنگ رکسان که تا دشت های دور دست هاگوارتز هم میرسید و کلاغ ها رو از روی درخت های جنگل ممنوعه فراری میداد، نزدیک ترین کلاس درس هاگوارتز رو هم کنجکاو کرده بود که چه اتفاقی میتونه افتاده باشه!

جادو آموزههای کلاس سر کادوگان که تازه به بخش آخر فال خود رسیده بودن، خوش حال از اینکه اتفاق مهمی افتاده و میتونن از کلاس جیم بزنن فنجون ها رو رها کردن و به سمت منبع صدا حرکت کردن!

-صبر کنید همرزمان!

سرکادوگان ضربه ای به تابلو زد، دستگیره ای قیژ قیژ کنان رو کشید، و همانند شوالیه ای زره پوش سوار بر رخشی کوتوله از تابلو خارج شد و بعد، شمشیرش بیرون کشید و رو به بچه ها کرد.
-حالا بریم همرزمان، حملههه...

دقایقی بعد, منطقه ی قرنطینه شده ی فوت استاد رکسان خالی

دور تا دور اتاق و ورودی و خروجی اتاق خالی، نوار های زردی کشیده شده بود و کارآگاه هایی دستکش به دست و ذربین به چشم دنبال تار مو میگشتن.
بعد از مدتی کادوگان فنجون به دست از اتاق بیرون اومد و رو به کاراگاه ها گفت:
-فنجون خالی، روی قالی، بغل بخاری... متاسفانه، ته مونده های قهوه ی داخل فنجون به من گفتن که چه اتفاقی افتاده!
هر استاد پیشگویی دیگه میتونه این رو بفهمه!

سرکادوگان فنجون قهوه رو بالا گرفت و به ته مونده ی قهوه ی داخلش اشاره کرد!
-همرزمااان! همه ی شما میدونید این فنجون چی میگه!

هنرجو های پیشگویی سرکادوگان که به تازگی از کلاس پیشگویی بیرون اومده بودن ژست های مغرور به خودشون گرفتن و ابراز نظر کردن!
-یه قلب ته فنجونه، یعنی سکته قلبی...
-نه نه، اون بیشتر شبیه یه... یه حیونه! یه حیون وحشی پروفسور خالی رو کشته!
-این که بیشتر شبیه... شبیه کرونااااست!

ملت جیغ و فریاد کشون صحنه رو ترک کردن و به سمت دستشویی ها هجوم بردن تا دست هاشون و به مدت یک دقیقه با آب و صابون بشورن.(مهم ترین اصل برای جلوگیری از سرایت ویروس کرونا رعایت بهداشت شخصی است، نکته اموزنده پست! )

کادوگان که فنجون توی دستش همراه با خودش خشک شده بود سری از روی تأسف تکون داد و راهی تابلوی اتاقش شد.
-این فنجون فقط میگفت بعد از استفاده من و بشورین، بیچاره رکسان، از شستن هم میترسید!



ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۱۵:۰۷:۱۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#23
لینی! تاریخ شروع کلاس سه بهمن بوده!
پس اتمامش مگه نباس سه اسفند باشه؟
(کلاس پیشگویی)

خب اره درست میگی اینکه یه نفر فقط این و بخواد اره زیاد جالب هم نمیشه درخواستش قبول شه! ولی خو کلاسشم، کلاس شلوغی نبود که! کلا یه جادوکار داشت!

و خب به هر حال تسلیم، قانع شدم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#24
سلام!

پیرو صحبت اشتباهی که به مدیریت سایت برده بودم!
و جوابی که گرفته بودم!(اینجا

چیزه... لینی گفت که چرا اصلا باید تمدید صورت بگیره!
نظم باید در میون باشه؟
قبول دارم!
ولی یه نکته ای هم هست!
یه زمان مشکل نه از اعضا است نه از مدیر ها!
میشه قطعی اینترنت!
یه زمان مشکل یا اشتباه از مدیریت، که میشه همون اشتباه تایپی!
هر دوی این مورد ها باعث تمدید کویی شده بود درسته؟

یعنی نظم فقط به اون سمت انعطاف پذیره واگه اعضا تقاضا داشته باشن حالا بنا به هر مشکلی قانون کاملا ایستادگی میکنه و انعطاف نداره!
من قبل از اینکه مهلت تموم شه تقاضای تمدید داشتم که به استاد کلاس گفته شد و خب با توجه به اینکه تعداد شرکت کننده ها یک نفر بیشتر نبود احساس میکنم تقاضای یک نفر در این مورد میتونه بررسی بشه!

میدونی مثل چیه؟ مثل زمانی که انتخابات در مدت معلوم انجام نشد و با توجه به تقاضا تمدید شد!
ثبت نام برای کنکور مثلا با توجه به ادامه تقاضا تمدید شد!
خود این مثال ها نشون میده که قانون های نظم دار سفت و سخت هم متناسب با شرایط میتونن یه مقدار خم شن و صرف اینکه اگه اعضا مشکلی داشتن به مدیریت مربوط نیست و تمدیدی و... در کار نیست، یکمقدار کم لطفی به ماست!

البته من نمره این کلاس پیشگویی رو دیگه نمیخوام ولی... لینی گفت چرا تمدید کنیم!
سوال من اینه: ایا میشه بگیم چرا تمدید نکنیم؟ یا نه؟

البته اطلاع رسانی شما مشکلی نداشته و حتی همون تاپیک تالار ریون که وظیفه ی اطلاع رسانی داشته اپدیته و مشکل من این بود که تا اذر ماه همه ی کلاس ها درست توی یک روز تموم میشد و این من و به اشتباه انداخت که چه جوری شده یک کلاس سه اسفند تموم میشه، یکی ده اسفند یکی...
یعنی مشکل از حواس پرتی من بود فقط؟!


و پست ماندانگاس که البت ربط زیادی هم نداشت رو برای تدریس قبل منظورم بود و نه ترم قبل!!!!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۷:۳۳ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#25
سلام! خوبین مدیرا؟

واقعا هاگ و تمدید نمیکنید؟؟؟

کوییدیچ خونش از هاگ قرمز تر بود؟
یا تعداد اعضاش بیشتر بود؟
یا الان اگه کلاس ها رو سر ساعت مختوم اعلام کنیم نظم بر میگرده و بی نظمی که موقع شروع کلاس ها با زمان های مختلف که ادم و به اشتباه میندازه مهم نیست؟
یا چون کسانی که درخواست تمدید داشتن مثل من و (ماندانگاس واسه ترم قبل) زیاد مهم نبود درخواستشون و تعدادشون کم بود؟
خیلی بد انتقاد میکنم؟
ناراحت شدین؟
ما چی؟ ما ناراحت شیم مهم نیست؟



با ارزوی موفقیت برای مدیریت سایت با نهایت احترام!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#26
ویرایش: من که قبل از سه اسفند درخواست تمدید داده بودم!
اصن مهلتش سه اسفند بوده این کلاس؟
خو اون شب هر کار کردم نشد که تموم شه پستم!
همیشه با درخواست تمدید کوییدیچ موافقت میشد!
ولی کلاسای هاگ که شرکت کننده هاشم اینقده کمن تمدید نمیشه؟
اَی خدا حالا من چه کا کنم با این پست طولانی که کلی نوشتمش و کلی پاش فسفر سوزوندم؟




سلام استاد! خوبین؟
چیزه میگم من درخواست تمدید دادم چون بهم گفته بودن تا سه اسفند بیشتر نمیشه توی کلاس شما شرکت کرد و خب الان که شرکت میکنم نمیدونم چی میشه!
راستی تمرین یک و دو رو با هم ترکیب کردم!



بعد از ظهر همون روز، همون شنبه ی اول مهر- همون موجودی که اکثرا بهش میگیم خر- هاگوارتز بعد از تموم شدن تموم کلاس های اون روز، آخیش گویان خودش رو جلوی غروب خورشید وِلو کرده بود و با لیسیدن یک عدد بستنی قیفی که ته قیفش هم سوراخ بود و همه جا رو به گند میکشید از غروبِ پشت دریاچه لذت میبرد!

همه ی جادو اموزان بدبخت بیچاره ی مادر مرده هم، از فرط خستگی توی همون محوطه ی هاگوارتز وِلو شده بودن!
عصر، عصر وِلو شدن بود!
بعد از عبور از تعطیلات حس و حال هاگوارتز نبود! اصلا نبود! به هیچ وجه من الوجود ممکن نبود!
حتی عده ای از جادو اموزان کاملا در حس و حال تابستون و تفریحات تابستونیشون بودن!

از جمله، جوزفین مونتگومریه هاگوارتز ما، که انگار نه انگار که اول مهره و همه خسته ان و خیلی هم خسته ان، لب شیرونی یکی از برج های ستاره شناسی نیشسته بود و پاهاش و توی هوا تاب میداد و بدون کوچکترین هراسی و توجه به ارتفاع، با پیچ گوشتی زمختی به جون رادیوی ماگلی ای افتاده بود که به تازگی پیدا کرده بود!

-درست شو!
-خِششششش....(افکت رادیو ی نامیزون)
-دِ میگمت درست شو!
ِخشش...خشش...

رادیوی مذکور هیچ شباهتی به رادیو نداشت! شاید مونتگومری چون تاحالا رادیو ندیده بود احساس میکرد ایشون که توی دستش بود رادیوست ولی نبود!

مونت گومری همینجور که سختکوشانه درحال تعمیر شۓ توی دستش بود آواز خیلی خزی رو زیر لب زمزمه میکرد!
-دونه دونه، دونه دونه، یه حسی که الان بینمونه...

زینگ زینگ

-علو...
-علو...
-خو علووو...
-علو مونت!
-عه ریمونده! ریموند!
-میگما مونت صدات خیلی باحال بود کل تالار ریون با صدای تو خودشون و تکون دادن، خودا ازت نگذره کمرم گرفت تو قر دادن...
-علو... رِی چی میگی؟ صدای کی باحال بود؟ علو... ری؟

مونتگومری که طبق همیشه هرکی باهاش تماس میگرفت شارژش تموم میشد حیرون شده بود و از طرفی حالا با توجه بیشتری به رادیوی داخل دستش نگاه میکرد!
شاید...
-آی خاک به سرم این رادیو نیست، فرستنده رادیوست!

مونت حالا به این نتیجه رسیده بود که شاید ابروش کاملا از دست رفته باشه ولی...
ولی برق شرارت بر اشک خجالت توی چشم هاش غلبه میکرد!

مونت گومری صدای خودش رو کلفت و زمخت کرد و با صدای رسا رو به گیرنده رادیو شروع به صحبت کردن کرد.
-با تشکر از جوزفین مونتگومری بابت اجرای زیباشون سراغ استعداد برتر بعدی مسابقه ی عصر جدید رادیویی میریم! این شوما و این برترین استعداد حال حاضر دنیا در زمینه ی پیشگویی!

چند ده متری پایین تر، تالار خصوصی ریونکلاو

اعضای شاد و شنگول ریون که کلی با اهنگ پخش شده از رادیو قر داده بودن حالا با خستگی مضاعف اولین روز تحصیلی و چند دقیقه ای رقص وحشیانه گوشه و کنار تالار ولو شده بودن و با چشمانی بسته به رادیوی قدیمی روی شومینه گوش میدادن!
-پیشگویی های من در مورد گروهی از نخبگان ریونکلاوه! مسلما همه ی شنوندگان عزیز با چهره های برتر المپیاد های علمی هاگوارتز آشنایی دارن!
بله درسته همون شیش نفر معروف!
اول از همه سراغ سر دسته ی این گروه میریم!
سو لی! ناظر سابق تالار ریون حالا راه بزرگی رو در پیش گرفته که به آینده ای درخشان ختم میشه! امسال سولی موفق به کسب رتبه ی برتر کنکور سراسری جادوگران خواهد شد!

سولی که گوشه ی تالار زیر کلاه نقابدارش چهره ی ذوق مرگ شده اش رو پنهون میکرد از هوش رفته بود!

-نفر بعدی اما... هیچ اینده ی درخشانی نخواهد داشت! وزیر این روزهای وزارتخانه به زودی بر اثر حل شدن در ماده شوینده ای جدید از میان ما خواهد رفت!

گابریل که به سختی به لکه ی گوشه ی گوشیش وَر میرفت با نگاهی اسفناک رادیوی تالار و مورد عنایت قرار داد و سریعا به کار خودش با گوشی کثیف شده اش ور رفت!

-نفر سوم! د.ر، ملقب به ناظر ریون، به زودی در اختلاس ناظرین هاگوارتز شرکت خواهد کرد و از میان ما به جمع بهتر از ما خواهد رفت!

وضعیت دروئلا روزیه در این لحظه توی تالار بسیار بغرنج بود! در حدی که کتاب بزرگی رو جلوی صورتش باز کرد و خودش رو از نگاه خیره بقیه دور کرد!

-نفر چهارم! جوزفین مونتگومری! دختر مو قرمز و بلای این روز های تالار ابی به زودی به عنوان دختر برتر هاگوارتز انتخاب خواهد شد!

جوزفین که خودش هم از حرف خودش تعجب کرده بود با لرز کوچیکی که برای لحظه ای کوتاه به بدنش افتاده بود ادامه داد!
-نفر پنجم، پنه لوپه کلیر واتر، به زودی شرکت نوشابه ای جدید تاسیس خواهد کرد، نوشابه ای با طعم کرفس که رو دست کوکا بلند خواهد شد!
و در اخرررر... گوزن ریون! متاسفانه باید به عرضتون برسونم در سال تحصیلی جاری شما شاخهاتون رو از دست خواهید داد! از اونجایی که نصف مغز شوما تو شاختونه این ترم مشروط میشین، بله درسته، شما به درجه ی والای مشروطی خواهید رسید!


ایشون نقاشیمون!
بله اصلنم عکس نیست و اصلا هم از توی نت سرچ نشده و خود خود خودمم کشیدمش! (یادی از تقلب های مدرسه ای میکند)


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#27
سلام پروفسور! خوبین؟

پروفسور امکانش هست که کلاس شما تمدید شه؟
یه مدت کوتاه چی؟ خعلی کوتاه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#28
سلام پروفسور! خوبین؟

ما شنیدیم شوما سخت نمره میدین، درسته؟

((1-فرض کنید در دوئل یک نفر با یکی از این هفت طلسمی که بالا نوشتم به شما حمله میکنه. سراغ کتاب ویکی جادو برید و خلاقانه ترین ورد برای دفع اون طلسم رو پیدا کنید. (5 امتیاز)

و طریقه دفع کردن اون طلسم با وردی که انتخاب کردین رو در طی یک رول بنویسید. (25 امتیاز).))

عجیبه پروفسور! شماره یک داره شماره دو نداره! دسشویی نه تمرین شما!
****


دانش اموزان همگی بعد از توضیحات خوفناک پررنگ، بعد از کلی سگ لرز زدن بر اثر ترس، احساس کردن چشماشون داره سنگین و سنگین تر میشه!
اونقدر پلک ها سنگین میشد که به سختی صدای استاد پررنگ به گوش میرسید!

-کروشیو...

با جیغ و داد نارنجی ای که یکی از اعضای کاملا خواب ریون کشیده بود، خواب از چشمان همه ی داش اموزان پرید!

-کروشیوووو...

نفر دوم هم جیغ زنان مشغول گاز زدن زمین شد!
اینبار عضوی از گریفندور!

دانش اموزان که چشماشون گرد شده بود با وحشت به پررنگ نگاه میکردن، پررنگی که با خنده هایی شیطانی یکی بعد از دیگری و کاملا دوئل طور، دانش اموزان رو نقش زمین میکرد!
اون هم با کروشیویی که از بدترین طلسم های شکنجه بود!

-کروشیو...
-پیاز...

اولین نفری که جلوی کروشیو ی پررنگ دست به مقاومت زده بود با اولین کلمه ای که از دهنش بیرون اومده بود سعی در دفع کردن کروشیو داشت.
البته طلسم مدافعی به اسم پیاز وجود نداشته و فقط گاز بد بویی از انتهای چوب دستیش خارج شده بود و بعد هم فرد بیچاره ی مورد نظر زیر موج طلسم کروشیو قرار گرفته بود!

ارنست پررنگ حالا یکی بعد از اون یکی قربانی هاش و انتخاب میکرد و بدون درنگ طلسم کروشیو رو روشون پیاده میکرد!

اصولا پررنگ از اون دسته مربی ها و اساتیدی بود که معتقد بود باید تو شرایطش قرار گرفت تا اصل موضوع رو درک کرد!
مثلا اگه قرار بود شنا رو به بچه ها یاد بده اولین جلسه کلاس توی آبشار نیاگارا برگزار میشد!
-کروشیووو... کروشیووو... کروشیووو... کروشیووو...

تعداد دانش اموزانی که کله پا میشدن لحظه به لحظه بیشتر میشد و افرادی که باقی مونده بودن و دیده بودن هیچ طلسمی برای دفع کروشیو جواب نداده، فقط خودشون رو اماده میکردن که کروشیو رو بهتر پشت سر بگذارن!

-کروش...
-*سایلِنسیو...

ادامه وِرد کروشیو از دهن ارنست خارج نشد!

بالاخره طلسم موثر پیدا شد!
اما دابز با طلسم ساکت کردن موفق شده بود دهن پررنگ و محکم ببنده تا دیگه نتونه طلسمی رو اجرا کنه!

پررنگ که دهنش و جر داد تا دوباره بتونه حرف بزنه رو به اما کرد و با نگاهی تحسین بر انگیز پایان کلاس و اعلام کرد!



جواب سوال:
*سایلِنسیو: بی‌صدا کردن فرد یا موجود مورد نظر


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۲۱:۳۶:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#29
سلام پروفسور!

ایشون تقدیم شوما!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دریای سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#30
روزها میگذشت!
روزها میگذشت!
و روزها، میگذشت!

خیر، خبری از رفتن خواهر شوهر نبود!
خواهر شوهر مذکور، لنگر خورده بود کنگر انداخته بود.

بانو بلک هم که تاب و طاقت کمی توی تحمل کردن خواهر شوهر، مادر شوهر و کلا همه خانواده ی شوهر داشت، به اینجاش رسیده بود.

باید راه چاره ای پیدا میکرد، مگر نه تا روزی که خود خواهر شوهر گرامی تصمیم به رفتن بگیره، احتمالا چند باری خر خره اش توسط بانو بلک جویده میشد!

بانو بلک با تمام قوا دنبال راه حلی میگشت که زنگ در خونه زده شد!
-باز خدا رو شکر این خانوم همساده تشریف اوردن!

زمانی که بانو بلک و خانوم همساده مشغول پاک کردن سبزی بودن و اروم و پچ پچ طور در مورد خواهر شوهر بیچاره حرف میزدن، خواهر شوهر بدبخت گوشه پذیرایی نشسته بود و روزنامه ای قدیمی و تاریخ گذشته رو میخوند، انگار نه انگار که هر از چند گاهی اسمش رو از زبون خانوم بلک و خانوم همساده میشنید!

-خلاصه چی بگم خواهر این دختره ی ایکبیری اینجا موندنی شده، هر کار میکنم از دستش خلاص شم نمیشه، خیلی پر رو تر از این حرف هاست!
-اخ اخ اخ چاره ی کار فقط شوهر دادنشه، باس بفرستیش خونه بخت!

خانوم بلک از بین تره های کلفت و خاک و گِل بینشون به خواهر شوهرش نگاهی انداخت و بعد در جواب خانوم همساده با تأسف مضاعفی گفت:
-اخه این خل و چل و دیوونه رو کی می گیره؟
-اره خواهر اینم حرفیه والا، من اگه خودم پسر داشتم طرف این دختر میرفت استخون های پاش و قلم میکردم.
-کفشدوززززک...

خانوم بلک و خانوم همساده جیغ کشون پریدن بغل همدیگه و به کفشدوزک بدبختی که روی سبزی ها پی پی میکرد نگاه میکردن!

-خاک به سر داره خراب کاری هم میکنه!

درست چند قدم اونطرف تر خواهر شوهر پوکر فیس خانوم بلک بدون توجه به جیغ و داد های خانوم ها مشغول مطاله روزنامه بود!

گوشه ای از روزنامه طلسمی نوشته شده بود، خواهر شوهر مذکور هم که اروم و زیر لب روزنامه رو میخوند و با چوب دستیش نک دماغش و میخاروند ناگهان به قوری ای بزرگ و بد ریخت تبدیل شد!

خانوم بلک و خانوم همساده که از دیدن صحنه اتفاق افتاده خشکشون زده بود، کفشدوزک از همه جا بی خبر و رها کردن و سراسیمه خودشون و به خواهر شوهر رسوندن!

-خو این چرا قوری شد؟ حالا من جواب شوهرم و چی بدم؟

خانوم همساده به گوشه روزنامه ای نگاه میکرد که وِردی روش نوشته شده بود! پایین وِرد مذکور نوشته شده بود:

طلسمی که هرگز نباید روی خودمان اجرا کنیم! طلسم تغیر شکل به قوری!

-ای خاک به سرشون! اول طلسم و نوشتن بعد گفتن نخونینش! حالا من جواب شوهرمو چی بدم...

خانوم همساده رو به خانوم بلک کرد و گفت حالا خیلی هم بد نشد ها!
به همه هم میگیم زبون درازی کرد تو زدی قوریش کردی! اینجوری هم جذبه ات بیشتر میشه و هم حساب کار دست بقیه میاد!
تو این مدت هم میگردیم دنبال طلسم معکوس!




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.