هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۰:۵۷:۱۹ سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸
#21
سلام.

ترکیب تیم ریونکلاو از اولش یکم به سختی بسته شد چون بچه‌ها دیر جواب می‌دادن. دیشب چون آندریا نبود و یه نفر کم داشتیم، و از طرفی آخرین مهلت ثبت تیم‌ها بود، جوزفین رو که می‌گفت اصلا آمادگی و شرایطش رو نداره راضی کردم اسمش بمونه تو تیم و تیم رو ببندیم.
آندریا تازه امشب اومد و در جریان قرار گرفت و الان درخواست داریم بهمون اجازه بدین این جابجایی بچه‌ها انجام بشه.

پ.ن: چقدر پیچیده و بد اداری می‌نویسم.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲:۲۸ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
#22
تیم شطرنج ریونکلاو با وزیر (دروئلا روزیه) به اسب (آرتور ویزلی) و قلعه‌ (فنریر گری‌بک) تیم گریفیندور حمله می‌کنه.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸:۰۹ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
#23
تیمِ شطرنجِ ریونکلاو


دروئلا روزیه: وزیر
تام جاگسن: اسب
ربکا لاک‌وود: رخ
جوزفین مونتگومری: سرباز

داور: گابریل دلاکور



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۳ ۲۲:۲۵:۱۲

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۴۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
#24
دوئلِ من و کمال‌طلب


مامور سرشماری


- من گابریل نیستم و دارم‌ همین‌جوری به راهم ادامه می‌دم و اصلا هم دنبالِ چیزی نمی‌گردم.
- وای خانومِ وزیر! شما اینجا و توی ضلعِ جنوبیِ نیمه‌ی غربیِ لندن و در حالی که جذر فاصله‌ی شما تا وزارتخونه می‌شه ۷۷ و یک بیستمِ این فاصله رو با خانه‌ی سالمندان دارین، چیکار می‌کنین؟

گابریل لب ورچید و رو به کسی که این را گفته‌بود برگشت. فکر می‌کرد انقدر خوب تغییرِ چهره داده که امکان ندارد کسی او را بشناسد.
- تو واقعا منو شناختی تام؟
- البته که شناختم. چرا نباید بشناسم؟ فقط این‌که سبیلی با عرض بیست و سه گذاشتید و موهاتون رو بنفش رنگ کردید و بهش پاپیون زدید نمی تونم درک کنم...
- دقیقا بخاطرِ همینا نباید منو می‌شناختی.
- آخه چند نفر توی دنیان که بطریِ شوینده توی بغلشونه و حین راه‌رفتن زمین رو تی می‌کشن؟
- خب...خب این بخاطرِ اینه که تو زیادی دقت می‌کنی. الانم برو پی درس و مشقت تا کسی ما رو با هم ندیده.

همین‌طور که تام از آنجا دور می‌شد، گابریل هم حینِ اینکه سعی داشت خودش را قانع کند که نیازی به تی‌کشیدنِ زمین نیست وارد خانه‌ی سالمندان شد. طبقِ ماموریتش مشغولِ سرشماریِ سالمندهای جامعه‌ی جادوگری شد و چشم‌هایش هم مشغولِ بررسی اطراف شدند.

- اوه، مامان مروپ اونجاست! ... خب، من‌که اصلا تابلو نیستم و هیچکس هم نمی‌تونه بفهمه چه اتفاقی افتاده، فقط کافیه دنبالش راه بیفتم و ریز ریزِ کارهاشو توی دفترچه بنویسم!

و دفترچه‌ای از توی جیبش بیرون آورد و سعی کرد به شکل نامحسوسی در فاصله ی بیست میلی‌متری‌اش تا مروپ، او را زیر نظر بگیرد.

- اه، من مگه نگفتم واسه من از اینا نیارین من دوست ندارم؟
- احتمالا نوشابه برای بانومون آوردن.

گابریل گردن کشید و سعی کرد عاملِ عصبانیت مروپ را ببیند.
- چی؟ ... نه این امکان نداره! حتما پفکه یا یه چیز دیگه و من دارم اشتباه می‌بینم!
- ولی بانو گانت، میوه برای شما خیلی مفیده، خصوصا پرتقال!
- آخه پرستارِ مامان، اصلا از گلوم پایین نمی‌ره. حالا این یه بار رو بخاطرِ تو می خورم ولی دوباره نه.

گابریل نفسِ عمیقی کشید و کمی از شدتِ شوکِ وارده کم شد که ناگهان، مروپ ظرفِ میوه‌اش را قایمکی توی سطل آشغال خالی کرد.

- این غیر ممکنه، من دارم خواب می‌بینم! ... نکنه دارم اشتباهی آمارِ یکی دیگه‌رو می‌گیرم؟ دچار توهم شدم نه؟ ولی آخه پرستاره گفت بانو گانت...
- وقتِ ناهاره، دیگه باید برم توی آشپزخونه.

با حرکتِ بانو گانت، گابریل هم دیگر نتوانست سرِ جایش بنشیند. نتایج به‌دست آمده را در دفترچه یادداشت کرد و مشغول تعقیبِ نامحسوسش شد.
- حتما الان مامان‌مروپ می‌ره توی آشپزخونه و به همه از اون غذاهای مخصوصش می‌ده! اون‌وقت همه دل‌درد می‌شن!

فرضیه‌ی اولِ گابریل با رفتنِ مروپ به آشپزخانه به تحقق پیوست، اما فرضیه‌ی دوم با دیدنِ او در حالی که با بشقابِ فسنجون توی دستش خارج می‌شد، نادرست از آب درآمد.

- حتما الان می‌ره و کلی توش آب و میوه و کوکو و سبزی می‌ریزه و بعد می‌خوره.
- به به، چه فسنجونی. دستش درد نکنه این آشپز.
- خب، الان دیگه وقتشه!

اما وقتش هرگز نرسید.
مروپ همه‌ی فسنجانش را خورد و دوباره هم غذا گرفت و برای دفعه‌ی سوم، آن‌را توی یک قابلمه که همه‌ی غذاهای چند روزِ اخیرش را آنجا ریخته‌بود خالی کرد و توی یخچال گذاشت.
- یادم باشه امشب اینا رو ببرم واسه مرگخوارای مامان، حتما گشنشونه!
- من دارم خواب می‌بینم، مطمئنم! فقط نمی‌دونم چطوری می‌تونم از این کابوسِ وحشتناک بیدار بشم.

گابریل همین‌طور که اشک توی چشمانش حلقه زده‌بود مشاهداتش را توی دفتر نوشت و دماغ‌بالا‌کشان، به‌طرفِ مروپ به راه افتاد.
- خب، فکر نکنم دیگه اتفاقی بیفته. بیشتر از این دیگه امکان نداره بشه چیزمیز جمع کرد... وایسا ببینم، مامان‌مروپ چرا اونجا قایم شده و دستش رو زده زیر چونه‌ش و داره پفکِ قلبی‌شکل می‌خوره؟
- وای اومد!

یک پیرمرد که خیلی شبیه لرد ولدمورت بود همراه با یک پیرزنِ دیگر در حالِ قدم زدن بود.

- مرتیکه‌ی گور به گور شده! پیر شد، دندوناش اندازه‌ی گیسِ من سفید شده هنوز با اون زنیکه سیسیلیا می‌چرخه. حیف که اون چاقو که اون سری پرتاب کردم و اون پیانو که از روی سقفِ خانه‌ی سالمندان پرت کردم و اون طلسم مرگ و خروارخروار کروشیوهام همشون خطا رفتن وگرنه الان این زنیکه مرده بود!
- چی؟
- از فردا میفتم دنبالِ یه راهِ دیگه، فکر کنم بهتر باشه تو خواب بالشت بذارم تو صورتش با شاتگان سرشو پودر کنم.
- این تام ریدله؟
- اگه بشه با شمشیرِ آلوده به زهرمار شکمشو سفره کنم هم خوب می‌شه فقط باید این پرستارا رو دست به سر کنم.
- یعنی تام ریدل هم توی این خونه‌ی سالمندانه؟
- شایدم بهتر باشه یه اسنایپر استخدام کنم همین دورو اطراف کمین کنه و در زمانِ لازم بزنتش.
- و مامان مروپ میاد اینجا قایم می‌شه و دید می‌زنه؟
- خب دیگه، رفت توی اتاقش. منم دیگه برم به کارام برسم.
- چرا من بیدار نمی‌شم؟

هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد که مروپ ردای سیاهش را پوشید و مخفیانه از خانه‌ی سالمندان خارج شد. یک لیموزین و چند بادیگاردِ قوی‌هیکل هم به سرعت از آن خارج شده و دور او ایستادند.

- به همه‌ی کارا رسیدگی شده؟
- بله بانو گانت.
- اون بارِ آخر رسید؟ توی مرز گیر نیفتاد؟
- فقط چند تا پلیس شک کرده‌بودن که همشونو سر به نیست کردیم.
- خوبه، یه بارِ دیگه‌ هم توی راهه. اینا قندِ اضافه دارن و باید حواسمون باشه وقتی واسه کنترل کیفیت اومدن، نذاریم بفهمن.
- می‌خواین اصلا نذاریم پاشون به کارخونه برسه؟
- نه، ما برای به فروش رفتن نوشابه‌هامون به تاییدشون نیاز داریم.
- چشم بانو گانت، هر چی شما امر بفرمایید.
- حواستون باشه هیچکسِ دیگه به جز ما حق نداره توی صادرات شکلات و نوشابه دستی داشته باشه، وگرنه همتون اخراجین! حالا هم بریم سراغِ بارِ قاچاق چند روز پیش! یه لیوان نوشابه با یخ هم برام بیارین گلوم خشک شده.

و سوار لیموزینش شد و گابریل را در حالی که دچار بحران شخصیتی و اختلال دوقطبی شده‌بود و اسکیزوفرنی‌اش عود کرده‌ و عقلش هم رو به زوال می‌رفت، برجای گذاشت.

***


- تو ما رو به تمسخر گرفتی گب! این چه چرت و پرتاییه که نوشتی و برای ما آوردی؟ یه ماموریت رو هم نمی‌تونی درست انجام بدی!

گابریل کفش‌های گِلی‌اش را روی زمین کشید.
- ارباب...
- تو انتظار داری ما این خزعبلات رو باور کنیم؟
- کدوما رو ارباب؟
- داری ما رو اذیت می‌کنی گب؟ ما ازت خواستیم بری و ببینی چرا مادرمون همش می‌خواد بره خونه‌ی سالمندان!
- ها ارباب؟
- ما دستور می‌دیم همین الان از اتاق بری بیرون و دوباره ماموریتت رو درست انجام بدی!

گابریل دستش را از توی دماغش بیرون آورد و چانه‌اش را خاراند.
- ماموریت ارباب؟
- بله، ماموریت!
- چی هست ارباب؟
- از زندگی خلاصت می‌کنیم‌ها گب! فردا دوباره می‌ری خونه‌ی سالمندان، تی هم نمی‌بری، این مجازاتته!
- چشم ارباب...
- از جلوی چشم‌های مبارکمون دور شو!
- فقط...
- چی شده گب؟
- ... تی چیه ارباب؟
- تو داری دوباره ما رو مسخره می کن...
- کباب چنجه‌ی مامان، سهمیه پرتقالِ امروزتو بیارم برات؟

تیتر فردای پیام امروز این‌چنین بود:

نقل قول:
وزیرِ سحر و جادو، پس از اینکه جیغ‌کشان دورِ خانه‌ی ریدل را هفتاد بار چرخید، به دلایل نامعلوم در بخشِ روانیِ بیمارستانِ سنت‌مانگو بستری شد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲:۴۳ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸
#25
به به، بانوی قشنگِ ما!
از اونجایی که من برام خیلی مهمه که چه سوالاتی بپرسم، اینا رو با دقتِ فراوون انتخاب کردم‌.

۱. شخصیتِ مروپ رو چقدر دوست داری؟ بیشتر از سلستینا؟
۲. فعالیت با مروپ سخته نه؟ از سختی‌هاش بگو.
۳. حالا که خطر از سرم گذشته، شنیدم تیپ شخصیتیت شبیه هرمیونه. چه احساسی داری از اینکه تیپ شخصیتیت شبیه دوست کله‌زخمیه؟
۴. چرا پستاتو دوست نداری؟ ... اونم وقتی اننننقددددر عالی‌ان؟
۵. اسمِ یه شخصیتِ موردعلاقه‌ت. می‌تونه هرکی باشه. تو یه کتاب، تو یه فیلم یا توی دنیا.
۶. سه تا چیز که خیلی خوشحالت می‌کنن. می تونن هر چی باشن.
۷. امکان داره روزی از سایت بری؟
۸. خیلی با وزارت اذیتت می‌کنم؟

فعلا اینا رو گلچین کردم. به ذهنم رسید بازم میام.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۲۶ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸
#26
تدریس جلسه‌ی اول کلاسِ فلسفه و حکمت


جادوآموزانِ هاگوارتز، همین‌طور که خمیازه می‌کشیدند و در آن صبح سردِ زمستانی در راهروهای پیچ‌درپیچِ قلعه دنبال کلاسِ فلسفه و حکمت می‌گشتند، بوی بدی به مشامشان خورد.

- این دیگه چه بوئیه؟

یکی از جادوآموزها شجاعت به‌خرج و داد و سعی کرد در میان گازِ بدبویی که اطرافِ کلاس فلسفه و حکمت پیچیده‌بود، منبعِ بو را بیابد که ناگهان هیکلی سفید پوش و سطل و تی و دستمال به‌دست روبرویشان ظاهر شد و سعی کرد از پشت روسریِ سفیدی که دور صورتش پیچانده‌بود، چیزی بگوید.
- سلام بچه‌ها! امروز زودتر از جلسه‌ی قبل اومدم اینجا تا کثیفی‌هایی که احتمالِ وجودشون رو می‌دادم، رفع کنم. الان دیگه همه‌جا استریله. نفری یه نایلونِ تمام‌قد روی تَنِ‌تون بکشین و چند سوراخ برای نفس‌کشیدن روش بذارین و وارد کلاس بشین!

جادوآموزهای بخت‌برگشته هم در حالی که در آن گازِ خفه‌کننده‌‌ی انواع و اقسام مواد شوینده‌ی سنتی و صنعتی اصلا نفس کشیدن برایشان معنایی نداشت، دستوراتِ استادشان را اجرا کرده و وارد کلاس شدند.

- خب، فرزندانِ امروز و تِی کشانِ آینده‌ی وزارتخانه! من در نگاهِ تک‌تکتون شوقِ پیوستن به محیطی همچون وزارتخانه که استریل‌ترین مکانِ جهانه و کسی جرئت‌ نداره بدونِ نایلونِ تمام‌قد واردش بشه رو خوب می‌بینم! راه سخت و دشواره اما اصلا نگران نباشید... ببینید که چطور دستِ پاکیزه و هر ساعت سه‌بار شسته‌شده‌ی تقدیر همه‌چی رو ردیف و متقارن کرد تا من استادِ هاگوارتز بشم و پارتی‌ِ شما! از امروز تا هر وقت که اینجا باشم، هر دانش‌آموزی که رفتار حسنه‌ای از خودش نشون بده حتما آینده‌ی روشنی خواهد داشت و، برای اون عده‌ای که قراره خوب نباشن، مسیرِ تاریک و منشعبی که بویی از وایتکس نبرده رو می‌بینم!

حقیقتی در موردِ گابریل وجود داشت و آن‌هم این بود که، اگر چند گوشِ مفت و مجانی در برابرِ خود می‌دید دیگر دست‌بردار نبود و تمام برنامه‌های آینده و حال و گذشته‌اش را شرح می‌داد و کسی نمی‌دانست که دکمه‌ی خاموش‌کردنش کجاست.

- ... و نمی‌دونید که چقدر از اینکه دارم با خلوصِ نیت وزارت می‌کنم و برای آینده‌ی شما که در اون قراره دستمال به‌دست دوشادوش من ایستاده و برای جامعه تلاش کنید خوشحالم...

طبقِ پیش‌بینی، این هم یکی از همان شرایط بود که گابریل به چنگ آورده و قرار نبود به‌این راحتی از دستش بدهد و داشت با تمامِ وجود رُسِ آن را می‌کشید.

- ... اما وزارتخانه برنامه‌های متعددی برای تک‌تک شما داره که هرکدومش قراره کلی به سعادت شما بیفزایه و حتی نمی‌تونید تصورش رو بکنید که چقدر قراره سورپرایز بشید...

وقتی به انتهای کلاس نمانده‌بود و کم‌کم جادوآموزان با سقلمه یکدیگر را بیدار می‌کردند و از این‌که چنین استادِ وراجی گیرشان آمده‌بود که یادش می‌رفت درس بدهد و تکلیف بخواهد، ذوق می‌کردند که ناگهان گابریل گفت:
- کجا عزیزانم؟ ما که هنوز درس رو شروع نکردیم!
- خسته‌نباشید استاد، وقتِ کلاس تموم شده.
- نگفته‌بودم؟ از مدیریت یک ساعت جبرانی گرفتم.

در مقابل چشم‌های گرد شده و لب‌های ورچیده‌ی دانش‌آموزان، گابریل دست‌هایش را به هم کوبید.
- ابتدای کلاس راجع به دستِ پاکیزه‌ی تقدیر حرف زدیم... یعنی... زدم. که باعث شد من بیام اینجا و شما رو ببینم و برای آینده‌تون برنامه‌ریزی کنم! چیزی که باید بدونید اینه که در "پسِ هر اتفاقی، حکمتی نهفته‌است. " یعنی حتی اگه دستِ من به این شیشه بخوره و بیفته و بشکنه و بعد دستِ کسی با خرده شیشه‌هاش بریده بشه، قطعا در پسِ اون بریده شدن ماجرایی نهفته و در آینده‌اش تاثیری داره که بعدا خواهد فهمید.
چیزی که من به‌عنوان تکلیف ازتون می‌خوام خیلی ساده‌ست. فقط کافیه تک‌تکتون بیاید و دستتون رو با این شیشه‌ای که من می‌شکنم بِبُرید و برید و ببینید که این بریده‌شدنِ دستتون، حکمتِ چه اتفاق دیگه‌ایه. اون اتفاق ممکنه هر چیزی باشه. ببینید که چی می‌شه، بعدش بنویسیدش! به همین سادگی!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۱۶ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
#27
ماندانگاس

بابت زحمتتون واسه‌ی تکلیف خیلی خیلی مچکرم، ولی خلاف قوانینه و مهلت ارسال تکالیف حدودا یکی دو هفته‌س که تموم شده، نمی‌تونم نمره رو اضافه کنم. اگه بخوام بپذیرم، در حق بقیه اجحاف می‌شه.

ولی خب همون‌طور که خواستین نمره و شرح کوتاه رو مثل مال بقیه براتون پخ می‌کنم.

انشاالروونا کلاس‌های بعدی!



پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۲۷ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
#28
امتیاز های جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



ریونکلاو:

ربکا لاک‌وود: ۲۸
ریموند:۳۰

گریفیندور:

اما دابز: ۳۰
پالی چپمن: ۲۷


اسلیترین:

یولا بلک:۲۹

هافلپاف:

سدریک دیگوری: ۲۹
رکسان ویزلی:۳۰



پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷:۲۲ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
#29
نمرات جلسه‌ی سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


گریفیندور:

پالی چپمن: 27 (ارشد)
پست قشنگی بود، فقط یه تعدادی از جملات با هم همخونی نداشتن. مثلا:

نقل قول:
- ناراحت نباش گب! تا منو داری غم نداری! 
گابریل نگاهی سرشار از بی اعتمادی، به پالی انداخت.
- مثلا چی کار؟ 


اما دابز: ۳۰
دمت گرم اما، پست گوگولی‌ای بود.

هافلپاف
:

سدریک دیگوری
: ۲۹ (ارشد)
بامزه بود سِد!
فقط یه جاهاییش یکم پارادوکس داشت که گابریل دنبال یکی می‌گرده که به هر قیمتی اژدها رو تمیز کنه و اینجا سدریک رو فراری داده. اینجاش یکم برای من مبهم بود.

رکسان ویزلی: ۳۰ (ارشد)
آفرین رکسان، شخصیت‌پردازیا خیلی خوب حفظ شده بودن!

اسلیترین:

یولا بلک: ۲۹
تیِ منو بلند می‌کنی؟
پست قشنگی بود یولا فقط تو هم مثل سدریک یه سری پارادوکس‌ها توی پستت بود که یه نمره کم کردم. مثلا وقتی یولا چیزهای باارزش دوست داره، چرا باید سرشو به دروغ تکون بده؟

ریونکلاو:

ریموند: ۳۰
خیلی بامزه بود رِی! خصوصا تیکه آخرش که خیلی خوشم اومد!

ربکا لاک‌وود: ۲۸
از لحاظ ساختار جملات و شکل پست و شخصیت‌پردازی قشنگ بود فقط از نظر محتوا کمتر از اون چیزی که باید به موضوع پرداخته بودی. خصوصا که ربکا یهو تصمیم گرفت بره بدون هیچ مقدمه چینی‌ای.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۵ ۱۶:۳۹:۲۴

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۴۱ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
#30
گریفیندور:

پالی چپمن: ۲۷
پست قشنگی بود، فقط یه تعدادی از جملات با هم همخونی نداشتن. مثلا:

نقل قول:
- ناراحت نباش گب! تا منو داری غم نداری! 
گابریل نگاهی سرشار از بی اعتمادی، به پالی انداخت.
- مثلا چی کار؟ 


اما دابز: ۳۰
دمت گرم اما، پست گوگولی‌ای بود.

هافلپاف
:

سدریک دیگوری
: ۲۹
بامزه بود سِد!
فقط یه جاهاییش یکم پارادوکس داشت که گابریل دنبال یکی می‌گرده که به هر قیمتی اژدها رو تمیز کنه و اینجا سدریک رو فراری داده. اینجاش یکم برای من مبهم بود و بهتر بود یکم براش مقدمه‌چینی می‌شد.

رکسان ویزلی: ۳۰
آفرین رکسان، شخصیت‌پردازیا خیلی خوب حفظ شده بودن!

اسلیترین:

یولا بلک: ۲۹
تیِ منو بلند می‌کنی؟
پست قشنگی بود یولا فقط تو هم مثل سدریک یه سری پارادوکس‌ها توی پستت بود که یه نمره کم کردم. مثلا وقتی یولا چیزهای باارزش دوست داره، چرا باید سرشو به دروغ تکون بده؟

ریونکلاو:

ریموند: ۳۰
خیلی بامزه بود رِی! خصوصا تیکه آخرش که خیلی خوشم اومد!

ربکا لاک‌وود: ۲۸
از لحاظ ساختار جملات و شکل پست و شخصیت‌پردازی قشنگ بود فقط از نظر محتوا کمتر از اون چیزی که باید به موضوع پرداخته بودی. خصوصا که ربکا یهو تصمیم گرفت بره بدون هیچ مقدمه چینی‌ای.





کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.