هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶:۵۲ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#21
ایوا نترسیده بود.
آرام از داخل وانت له شده بیرون آمد و کش وقوسی به بدن کوفته اش داد. آسیبی ندیده بود. فقط پاهایش از ضربه ای که به داشبورد ماشین خورده بود درد میکرد.
به آرامی نگاهی به جسد های پرنتیس و فرانک کرد.
-خوابیدن؟

روی زمین زانو زد و انگشتش را روی مچ دست آنها گذاشت و به خیال خودش نبضشان را گرفت.
-خوابیدن.

از روی زمین بلند شد و گذاشت که آنها همچنان بخوابند.
چمن ها از بارانی که باریده بود خیس بودند. هوا سرد بود ولی با وجود ژاکت هایی که پرنتیس به تنش پوشانده بود سردش نبود.
نگاهی به اطراف کرد.
تا چشم کار میکرد صخره های بلند بود و جنگل های بی پایان و درختان انبوه و حیوانات داخل جنگل که گرچه دیده نمیشدند، صدای زنده بودنشان را میشد شنید.
گرسنه اش نبود. ذوق هم نکرده بود. تنها حسی که داشت سردرگمی بود.
و سردرگمی، همان چیزی بود که کسانی که حکم تبعیدش را نوشته بودند، میخواستند.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۸:۲۶:۵۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۸:۲۷:۲۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۸:۵۰:۳۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۲۲:۵۷:۱۶



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۱۹ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#22
-بارون میاد، شَر شَر! رو پشت بوم هاجر... هاجر عروسی کرده، موهاشو خروسی کرد!
-بسه دیگه مرد! چقدر آواز میخونی!

در آن روز بارانی، ایوا، با زوجی پیر در وانتی دم کرده نشسته بودند و در جاده به سوی کوه و جنگل میرفتند.
پیرمرد آواز میخواند. ایوا با ذوق دست میزد و پیرزن هم هر چند دقیقه یکبار، ژاکت دیگری به تن آنها میپوشاند و آن دو لحظه به لحظه گرد تر و قلنبه تر میشدند و فضای ماشین تنگ تر و دم کرده تر!
ایوا درحالی که آستین ژاکت سرخابی رنگی را میپوشید پرسید:
-الان داریم کجا میریم؟

پیرزن که داشت سیبی را پوست میکند با خونسردی جواب داد:
-کوه و کمن! میمریم چادر میزنیم... مارشمالو کباب میکنیم... داستان های ترسناک تعریف میکنیم... وای یادش بخیر... فرانک اون روز هارو یادت هست...

پیرمرد که گویا فرانک نام داشت با حالتی رویا گونه جواب داد:
-آخ پرنتیس... یادته اون...

پرنتیس با یاد آوری"اون" زد زیر خنده و هوار کشید:
-آره! یادته! وای! خدای من! چقدر احمق بودیم...

چاقویی که پرنتیس با آن سیب پوست میکند به طرز ترسناکی جلوی چشم های ایوا تکان تکان میخورد.
پرنتیس ادامه داد:
-یادته اون روز ها توی جنگل میدویدیم... سنجاب هارو با سنگ میزدیم... رو درخت هاقلب تیر خورده میتراشیدیم...
-وای... آره... تازه یواشکی شب ها میرفتیم بالای سر چادر های دیگه، بچه هاشونو با غرش هامون میترسوندیم... روشون آب هم میپاشیدیم گویا...

ایوا که تا آن لحظه چیزی نگفته بود پرید وسط حرف پرنتیس:
-اِم... یکمی داریم کج میشیم به سمت دره ها!

کسی به او توجهی نکرد.
-هه اِی! یادته اون روز توی جنگل با یه حلقه اومدی جلوم زانو زدی فرانک؟ قیافه ات خیلی احمقانه شده بود!

فرانک با یاد آوری خاطره لحظه ای چشمانش را بست و در رویا فرو رفت...
لحظه ای بعد، وانت، با ایوا، پرنتیس و فرانک داخلش به داخل دره سقوط کرد.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۰:۴۴:۵۵



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰:۵۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#23
مرگخواران که فعلا وقت نداشتند که به آرزوهای مرپ رسیدگی کنند، رفتند سراغ نقشه شان. پس رودولف را جلوی اژی روی زمین هل دادند و بلاتریکس را صدا زدند.
بلا جلو آمد. رودولف را در یک حرکت روی زمین خواباند، دستانش را از پشت گرفت، زانویش را روی کتف او گذاشت و مشت هایش را آماده ی ضربه زدن کرد.
رودولف که غافلگیر شده بود فریاد زد:
-هی زن! چی کار میکنی؟

ولی فریاد او میان تشویق های مرگخواران محو شد:
-بزن! بزن! بزن! بزن!

بلا نه تنها داشت انتقام خودش و مرگخواران را از رودولف به خاطر بهانه ای که در دهان اژی گذاشته بود میگرفت، داشت انتقام سالها زندگی خودش با اورا هم میگرفت.
-بزن! بزن! بزن! بزن!

بِلا مشتی حواله ی چشم او کرد. بعد کفش پاشنه بلندش را درآورد و پاشنه اش را در دماغ رودولف فرو کرد. بعد هم وحشتناکترین حرکت دنیا را روی انجام داد! دسته ای از موهای فرفری اش را از داخل گیره ی مویش در آورد و شروع به قلقلک دادن دماغ رودولف با موهایش کرد!
رودولف که در آن وضع کمی بیچاره به نظر میرسید به خود میلولید و قهقه های ترسناکی میزد.
-بزن! بزن! بزن...

نویسنده خودش را قاتی ماجرا کرد:
-نه دیگه! واقعا نه دیگه! بسه! نزن!

بلا آخرین مشتش را بر سر رودولف کوبید.
رودولف که گیج و منگ به نظر میرسید ناله میکرد و بلاتریکس را صدا میزد و گه گاهی هم بلند بلند میخندید!
مرگخواران نگاهی به اژی که تمام آن مدت با وحشت به بلا و رودولف خیره شده بود کردند.
اژی به فکر فرو رفت و مرگخواران با دلواپسی منتظر تصمیم او راجع به "زن خواستن" ماندند.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۴۱ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#24
اما مرگخواران توانایی خرید یک ماشین گران قیمت را برای اژی نداشتند و ترجیح میدادند که او میلک شیک درخواست کند.
-اژی... عزیزم... ببین... بریم این مغازه ی... میلک شیک... بعد... تو یه میلک شیک توپ بزنی... بعد حالا... اگه... فرصت شد... میریم فقط یه نگاهی هم به اون ماشین قراضه ای که اونجاست هم میندازیم...
-آره عزیزم... میدونی... اصلا ماشین قشنگی نیست ها! الکیه!
-اوهوم... من باشم، یه میلک شیک یخ و خوشمزه رو به یه ماشین بدرد نخور ترجیح میدم...

اژی راجع به حرف مرگخواران فکر کرد... خیلی فکر کرد... و وقتی فکر کردنش تمام شد روبه مرگخواران کرد:
-ماشین! اون ماشین رو میخوام! نه! نه! نه! هر دوش رو میخوام! میخوام درحالی که تو ماشین نشستم، میلک شیک هم بخورم. عین این فیلما که هستن... ماشینشون سقف نداره... عه! خب منم ماشین بدون سقف میخوام!

این بار بلا سعی کرد جلوی لینی را بگیرد که به سوی اژی حمله ور نشود!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸:۱۲ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#25
پیرزن و پیرمرد بخت برگشته با چشمانی وحشت زده به ایوا، دختری که طول روز را سرگردان در خیابان ها و پارک ها، به دنبال "هیچ جا" سپری کرده بود و حالا آنجا نشسته بود و داشت سبد پیک نیک آنها را خالی میکرد، نگاه کردند.
-بذار ببینم... ژله داری؟

پیرزن وحشت زده سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
-واقعا! ژله! من تا حالا ژله نخوردم! مامانم هیچ وقت بهم ژله نمیداد. میگفت چاقت میکنه. ولی من که چاق نیستم! عین اسکلت می مونم! ببین!

ایوا لباسش را تا نافش بالا داد و هیکل استخوانی اش نمایان شد.
-میدونی... تقصیر من نیست که! یه مرضه! هرچی میخورم جذبم نمیشه... واسه همینه که نه چاق میشم و نه سیر!

زن و شوهر حرفی نزدند.
-ژله رو رد کن بیاد!

پیرزن ژله را رد کرد آمد.
-ببینم... عزیزم... تو پدری، مادری، فک و فامیلی، چیزی نداری؟ تنهای تنها تو خیابون ها میچرخی؟

ایوا با دهانی پر از ژله بستنی جواب داد:
-اومم... ندارررم؟ نه! نداررررم! عوژش یه ارباب دارم! تازه خودم هم مررررگخوارم! میگما! این شقدرر خوشمژه ش!
-عزیزم... دوست داری با ما بیای دَدَر؟

ایوا ژله بستنی در دهانش را قورت داد و در حالی که داخل سبد را همچنان به قصد پیدا کردن خوراکی میجورید، با حواس پرتی جواب داد:
-دَدَر... خوردنیه؟
-ناممم... آره عزیزم... خوردنیه!

ایوا هشیار شد.
-پس منم دَدَر میخوام!
-چه خوب...عزیزم... حالا بیا برو تو وانت ما که اونجا پارک شده. یادمه قبلا چند تا چیپس و دلستر اونجا قایم کرده بودم.

پیرزن این را گفت و بعد یواشکی روبه شوهرش کرد:
-ما باید نسل این ولگرد های خیابونی رو از رو زمین پاک کنیم!

و هر دو به ایوا که با سرعت به طرف وانت آنها میدوید تا چیپس ها و دلستر هایشان را ببلعد نگاه کردند.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۵:۳۳:۴۸



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۲۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#26
ولی مرگخواران نظم را رعایت نکردند و همه باهم، به سوی اتاق مشاوره هجوم بردند.
-دِ! برو کنار! من جلو تر بودم!
-احمق نشو من جلوتر بودم!
-عه... اوهوم... لهم کردید که!
-آروم آقا دست و پام ریخت!

دکتر بخت برگشته با تعجب به سیل مرگخوارانی که داخل اتاق ایستاده بودند خیره شد. مرگخوارانی که سعی میکردند خود را از زیر دست و پاهای یکدیگر بیرون بکشند. مخصوصا آن یکی که سعی داشت اعضای بدنش را جمع کند و از خورده شدن توسط یکی دیگر نجاتشان بدهد.
-نِهِم! اِهم! اوهوم! سَ...لا...م! سلام! چه کاری از دستم بر میاد؟

مرگخواران کنار رفتند و لرد، اژی را جلو هل داد.
-این پیپ میکشه. ترکش بده!

دکتر نفهمید.
-خب...شاید چیز های دیگه هم بکشه... ترکش بده!

دکتر که همچنان نفهمیده بود به اژدهایی که گویا "اژی" نام داشت خیره شد.
-سلام! چه کاری از دستم برمیاد؟

این بار مرگخواران به دکتر خیره شدند.
مثل اینکه سر و کله زدن با بیماران، خودش را هم بیمار کرده بود!





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴:۵۹ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#27
سلام پروفسور تاتسویا!
ببخشید تغییر زیادی تو ی این ندادم.

پست ویرایش شده:

صدای هق هق مروپ از زیرزمین به گوش مالی رسید و او با رضایت پخت سوپ جدیدی را شروع کرد. چاقو را برداشت و با خونسردی، ارام ارام هویج ها را خرد کرد.
خرت... خرت...خرت.
مالی سوت زنان سر وقت قارچ ها رفت و پوستشان را گرفت و آنها را داخل قابلمه ریخت.
-قربون پوست نازکتون که اینقدر راحت کنده میشه برم من! میدونین... آرتور خیلی قارچ دوست داره...

سپس با نفرت نگاهی به پیاز های رنده شده و آغشته به خون کرد. بعد آنها را برداشت تا در سطل آشغال خالی کند ولی ناگهان مروپ را دید که با پاهای باز جلوی در ایستاده و با چشم غره ای غلیظ به او نگاه میکند.
_داری با پیازای مامان چی کار میکنی؟

مالی با دست تابی به موهایش داد و با لحنی ملایم و خونسرد گفت:
-دارررررم سوووپ دررررست میکنم. پیازای بدرررد نخورتو هم ریختم دورررر.


بعد لحنش عوض شد و فریاد زد:
_مگه کوری؟! دارم گند کاری تو رو تمیز میکنم! پیازای بی گناه رو حروم کردی!

مروپ ملاقه داخل سوپ را برداشت و غرید:
-نکنه میخوای با مامان دعوا کنی؟ پیازای مامانو انداختی دور؟ مامان نمیذاره تو برای زردآلوی مامان سوپ بپزی! مامان نشونت میده!

مالی هم تابه را برداشت و غرید:
-بیا جلو!

انها روبه روی هم قرار گرفتند و با تابه و ملاقه و هرچی که به دستشان میرسید یکدیگر را کتک زدند.
_ زن پر روی بدردنخور! فقط بلدی غذاهارو حروم کنی!
-آلوچه ی گندیده ی مامان! آبگوشت بوگرفته ی مامان!
-بچه های منو اگه ببینی از حسودی میترکی! هرچی بذارم جلوشون میخورن! سنگ هم بذارم میخورن!
-معلومه که بچه های بی خود تو سنگ هم میخورن! چون هیچی تو خونتون پیدا نمیشه بهشون بدی! ولی هلوی مامان، قشنگ مامان، پسر مامان هر روز بهترین غذا هارو میخوره! گدا گشنه هم نیست!

تکه های هویج، پوست قارچ، رنده، چرخ گوشت، نجینی، یکی از دست ها تام و پیپ آگلانتاین در هوا پرواز میکردند. آنها سوپ را که قل قل میجوشید و چیزی نمانده بود ته بگیرد کاملا فراموش کرده بودند!


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۲۲:۱۲:۴۸



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵:۲۶ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#28
مروپ با ملایمت جلو رفت تا شیر گاو را بدوشد.
-عزیز مامان... گاو مامان... بیا جلو عزیزم... یکمی فقط میدوشم...
-ما ا ا... نه! نمیشه! ما ا ا...

مروپ که نصف راه را پیموده بود ناگهان نظرش تغییر کرد. برگشت و ایوا را به سوی گاو هل داد:
-برو ایوای مامان! تو میتونی! نه که خودم نتونم ها! فقط... یه جوریم میشه...
-نه!

ایوا مخالفت کرد ولی اژی او را دیده بود و میخواست خود خودش شیر گاو را بدوشد.
-ماما! ایوا! ایوا! ایوا بدوشه!
-ایوا! برو بدوش.

ایوا نگاهی به اربابش کرد و آب دهانش را قورت داد.
پارچه ی لباسش را چند دور، دور انگشتانش چرخاند...
دوباره آب دهانش را قورت داد... و بالاخره زیر نگاه حق به جانب اژی، آرام آرام به گاو نزدیک شد...
پستانش را در دستانش گرفت... و کشید... ولی زیادی کشید!
گاو نر بوده و ایوا هم گاو دوشیدن بلد نبود!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۴۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#29
-هی تاکسی، تاکسی!

ظهر شده بود و همه مرگخواران و ارباب به محل تبعیدشان رفته بودند. خیابان سوت و کور بود و گه گاهی، ماشینی رد میشد. ایوا کنار خیابان ایستاده بود و هر چند ثانیه یک بار، فریاد میزد:
-هی تاکسی، تاکسی!

دقیقا نمیدانست تاکسی چیست... فقط میدانست مردمی که کنار خیابان می ایستادند، این را فریاد میزنند. دوباره بی آنکه واقعا منظور خاصی داشته باشد و یا ماشین یا فردی را خطاب قرار دهد بلند بلند داد زد:
-هی تاکسی، تاکسی!

پیرزن و پیر مردی که برای پیک نیک آمده بودند، نگاه بدی به او کردند.
ایوا، شاد و سرخوش بی آنکه ناراحت شود روی زمین نشست و یکی از ساندویچ های بانو مروپ را از گونی اش درآورد و شروع به خوردن کرد. بعد از این که آخرین لقمه را هم قورت داد، رو کرد به پیرزن و پیرمرد که روی زیر انداز چهار خونه ی قرمز و سفیدشان نشسته بودند و چای میل میکردند و گفت:
-هی شما! میدونید "هیچ جا" رو میشه از کجا پیدا کرد؟

آنها با تعجب سری تکان دادن. ایوا هم سرش را تکان داد.
-واقعا؟! یعنی نمیدونید؟!

آنها به او خیره شدند و چیزی نگفتند.
ایوا از جایش بلند شد و در حالی که به سوی زیرانداز و بساط پیک نیک آنها میرفت داد زد:
-خب میدونید... منم نمیدونم هیچ جا کجاست! ذوق کردم!

ایوا جلوتر آمد و نشست روی زیرانداز، پاهایش را دراز کرد و یک تکه کیک از داخل سبد پیک نیک پیرزن برداشت و شروع به خوردن کرد.




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲:۲۳ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
#30
ایوا چمدان نداشت. پول هم نداشت. فقط یک دست لباس داشت که پوشیده بود و یک گونی ساندویچ کاهو و کره ی بادام زمینی و هلو داشت که بانو مروپ به عنوان توشه سفر به دستش داده بود.
با قدم های سنگین به طرف باجه ی بلیت فروشی رفت.
-هی خانم! بلیت بده!

خانم به او نگاه کرد. چشم غره ای رفت و یک بلیت را از داخل کشو درآورد و به سویش دراز کرد. ایوا نگاهی به بلیتش کرد.
-خب الان من باید کجا برم؟!
-هرجا که روی بلیت نوشته.
-ولی روی بلیت که هیچی ننوشته!
-پس لابد باید بری به هیچ جا!

خانم مسئول باجه بلیت فروشی به شوخی خودش خندید. سپس درحالی که بیسکوییت پتی بورش را میجوید، به ایوا تشر زد:
-برو دیگه! منتظر چی هستی؟ ببین رو بلیت چی نوشته. ماشین بگیر برو!
-آخه باور کن اینجا هیچی نوشته نشده!

خانم، بلیت را از دست ایوا قاپید نگاهی به بلیت کرد و در حالی که با تعجب عینکش را روی دماغش جابه جا میکرد گفت:
-هومم... عجیبه! مثل اینکه واقعا به "هیچ جا" تبعید شدی!

ایوا نفهمید!
درحالی که چشمانش از قبل هم گرد تر شده بودند، گونی ساندویچ هایش را برداشت و رفت تا ماشین بگیرد و برود "هیچ جا"!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.