هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (یوآن.آبرکرومبی)



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
جون سالم بدر ببرید!

هوای مسکون در حیاط هاگوارتز، بسیار ناز و خوشگل و مخصوص رولنویسی نشون میداد و نسیم آروم و جیگرناکی می وزید و علاوه بر اون، هیچ موجود ژانگولرگونه و لولوخرخره ای در اون حوالی نمی پلکید و در کل اوضاع بسامان و جوانمردانه بود.

بـــــــــــــــــــــــــات...

ساختمان نعره ی زلزله زدگان!

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
- ویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
- تیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
- حــــــالا مـــــن تــــــــو این هاگـــیـــر واگیـــــر مصــــــــرع چــــــهارم از کـــجا گیـــر بــــــیارم؟؟!

گرگ بد گنده که تا چند دقیقه پیش حالت نیمه منشوری به خودش گرفته بود، حالا بصورت فول و کاملا منشوری عوعوکنان می زوزید و هر نوگلی رو که سر راهش سبز میشد، با زوزه های باندخراشش به دست نیروی بی جبهه و البته فانتزی "شلوار خراب کن" می سپرد و خلاصه ریشه ی تازه رشد کرده ــش رو از جا می کند!

برخلاف اکثریت عموم، گیدیون گوشه ای کز کرده، زانوی غم بغل گرفته بود و با سوز هرچه تمام تر سیم های گیتار آکوستیک نازنین ــش رو به لرزه در می آورد و آواز تک زیستی سر میداد:

- وقتی نیستی.. درررن.. هرچی غصه ــس تو صدامه... دیران دیران.. وقتی نیستی.. درررن.. هرچی اشکه تو چشامه... :fan:

البته معلوم نبود در این شرایط مخوف و وحشتناک انگیز در باغ کدوم "جیگری" سیر میکرد اما خب.. هرچی که بود اوضاع و احوالش از آلیسی که به تقلید از فیلم "رستگاری در شاوشنک" دیوار رو عجولانه با ماهیتابه محفور الحفرا می نمود، فجیع تر نبود.

در این بین، استاد کلاس با دقت سرگرم بستن روبان همه کاره ــش بود تا بلکه راهی برای خلاصی از این مخمصه به ذهنش برسه اما افسوس که چرخ دنده های مغز نابغه ــش به روغن زنی اساسی احتیاج داشتن!

شلغمی چاق و چله مدام تا بالای سرش اوج میگرفت و بعد در دست چپ روباه مکار فرود می اومد. به هرحال این دو از خطر دریده شدن معاف بودن; یکی به خاطر استاد بودنش و دیگری به دلیل "شلغم شانس"!

- چرا عینهو ▓▒▓▒ نیشستی اینجا؟ یه حرکتی، ژانگولری، چیزی!

یوآن چشم از تدی و جیغ جیغوهای باغ علم و دانش که مشغول "گردش سوّم" دور ساختمان بودن، برداشت.

- چه حرفا! خود اونی که دسته گل به آب داده باید راست و ریستش کنه، به من مربوط نیس!

ویولت بالاخره دست از روبانش کشید.

- به هیچ وجه بت نمیاد گریفیندوری باشی!

- مث اینکه ترس بدجوری رو مغز روونایی ــت اثر گذاشته!

- ترس؟؟ من؟ حاجی ــت آپشنی به اسم ترس نئاره اصن!

- پس باید قبول کنی که بالا چش جیرجیرکات ابروئه!

اما قبل از اینکه فرصتی برای گریختن بدست بیاره، ساعد گنده ی ویولت دور گردنش گره خورد و به صورت مجزا و به دور از جمع، به گیس و گیس کشی پرداختن که به دنبال اون، شلغم شانس از دست یوآن لغزید و کف اتاق افتاد و قل خورد و دو جفت چشم از حدقه در اومده هم قل خوران بدرقه ــش کردن! ریممبر؟

- اوه مای دروغین پیغمبر...!

تدی خیلی زود متوجه قضیه شد و دست از سر نهال های جیغول برداشت و با چهره ای که بیشتر از قبل به گرگینگی آغشته بود، با گام های دو-سه متری به سمت دو شخص سابق الاستثناء شتافت.

- ععععوووووو!

یوآن و ویولت آپگرید کردن قوزک پاها رو به خروس فایتینگ ترجیح دادن و قبل از اینکه با چنگالای تیز تدی مو قشنگ سر به نیست بشن، هرکدوم با شیرجه ای خدا امتیازی خودشونو به جمع نوگلا رسوندن.

الــــــــفــــــــرار؟ نچ! الـــــــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــــــــار!

قطاری به رنگ سیاه و قرمز از ملت بوجود اومد که قرمزیش به دلیل جمعیت کثیر گریفی ها بود و سیاهیش هم مربوط به روی سیاه شده ی ویولت از شرمساری!

همه میچرخیدن و میرقصیدن و مینوشیدن از این جام [؟] ! تدی هم سعی میکرد شلوار کوپه ی آخری قطار رو که ویلیام دائم الآپست بود، به چنگ بیاره اما سعی و تلاشش تا یک میکرومتریش بیشتر جواب نمیداد!

- ویولت دعا کن صحیح و سالم گیرت نیارم وگرنه ▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒ !

- حولو تو این گردشو تا تهش بيگى بينیم آخرش چی میشه!

- بچه ها احیاناً کسی حالش بهم نخــــ.. اوووق

- واسّا قطار! واسّا قطار! من میخوام پیاده شم!

روباه صحرا به عنوان راننده ی لوکوموتیو به سمت چپ پیچید اما با نویل که در این شرایط ناشرایط کاری به جز پز دادن اتود قرمزش به ذهنش نمیرسید، روبرو شد. نویل مثل همیشه در هیچ چارچوبی نمی گنجید!

- برو کنار نویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

اما نویل همچنان در عالم اتود متود غرق بود.. دوازده متر...

- بهت میگم برو کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــار!

کله ــش باد داشت.. هفت متر...

- کتلت خوشت ميــــــــــــــــــــــــــاد؟

اتود! هنوزم تو فکر اتود! .. سه متر...

- خود دانــــی!

خوشبختانه نویل به خودش اومد اما بد موقعی! از شدت ماست زدگی پاهاش لانگ شدن. کوپه ها جیغ کنان یکی یکی از لای اونا رد میشدن و همین هم سبب شد تا نویل از فرط وحشت، بعد از فرستادن يه جيغ n ريشترى، دستای طویلشو بگیره جلو!

اوون گذشت.. باری هم همینطور.. اینم از ویلیام.. و...

ایـــــــکــــــــــــــش اووووووعـــــــــق [افکت فرو رفتن اتود تو حلق تدی!]

سرنوشت ویولت رو بعد از این بلایی که سر تدی و البته !شاگرداش آورد بنویسید

- با مایتابه بزنم فرق سرش، متورم المتورمین شه؟

- نـــــــــــــــــــــــــــــــع!

- دینامیت بندازم تو حلقومش؟

- نــــــــــــــــــــــــــــــــع!

- حشره کش چی؟

- اینم نــــــــــــــــــــــــــــــــــع!

- پس چیکارش کنیم؟

- بفرستیمش پیش دانگ!

اینو گیدیون با قاطعیت گفت. موهای سفیدش بی سر و صدا فریاد میزدن: "شیطون بازی تعطیل!"

- که چی بشه؟

- دینامیت بندازیم تو حلقومش که پوستمونو بکنن؟ یا نمیدونم با حشره کش مسمومش کنیم که دانگ فاتحه مونو بخونه؟

گولاخان، پررو ها و شیطونهای جمع هم به ناچار پیشنهاد کلیشه ای گیدیون رو پذیرفتن و اوستاد نیمه بیهوش رو که مدام جیغ میزد: "آخ! ایقد محکم نیگی!" بردن سمت دفتر مدیریت مدرسه.

دفتر مدیریت مدرسه!

- ویولت...

- دونگ یی... [همون جوری که عالیجناب میگفت!]

- که اینطور! هرچه زودتر فلنگو ببند که..

- دانگ! باور کن من...

- گفتم زود فلنگو ببند که باس به کارای عقب افتاده ــم برسم!

ویولت قطره ی اشک گنده ای رو از رو گونه ــش پاک کرد و در حالی که بقچه ــش رو با روبانش میبست، با بغض گفت:

- این بود حرف آخرت؟

- بـــــــــــعــــــلـــــــــــــــه!

یهویی بچه ها:

و ویولت بی توجه به فریاد "نرو"، "لا تذهب" و "دنت گو" نوگلان یهویی دل گنجیشک شده ی علم و دانش، همراه با موسیقی متن غم انگیز فیلم "روزی روزگاری در آمریکا" در افق محو شد و دیگه کسی خبری ازش به گوشش نرسید تا اینکه در کتابی به نویسندگی برادر خوش ذوقش آورده شد:

نقل قول:
... سال ها بعد خسرو قاصدک زیر پلاسی مندرس جان سپرد و آن همه استعداد و قریحه را با خود به خاک برد...


بو میده!


پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
پیام زده شده در: ۴:۰۱ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۳
کرش گریفی میگه: ریاضیات جادویی هیچ شلغم و نامبری نیستن!

رولی بنویسید و در اون به طریقی با یه استاد خفن ریاضی ملاقات کنین و ازش کمک بخواین قضیه ۲+۲=۵ رو اثبات کنید!

زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــگ!

همین که زنگ کلاس بصدا در آمد، یوآن به عنوان سرگروه حیوانات نااهلی جلوتر از حملات و نعرات [؟] بقیه، هشت نعل از کلاس بیرون زد. چنان در راهروها کیف به دست اینور و آنور می تازید که آدم را یاد کیف قاپ های حرفه ای فیلمهای هالیوودی می انداخت!

بین راه مدام در دل میگفت: "آخه بوقی! تویی که از ریاضی هیچی بارت نیست چرا 2+2=5 رو بزززور میکنی تو حلقمون؟؟! ها؟"

و هنوز پیکوثانیه ای از این مونولوگ نگذشته بود که..

پوم! اووووو! گرومپ!

یوآن بعد از برخورد با پیکر شخصی که به نظر میرسید دست کمی از هالک نداشته باشد، به هوا پرتاب شد و با شکم پخش زمین شد و بلافاصله ندایی از جانب جناب تدی در سرش پیچید: "تا نقش بر زمین شود هرآنکه نتواند درکید!"

همینکه میخواست "برو باو" ـــی تحویل استاد "هرچی من بگم همونه" شده اش بدهد، نویل با دستان لانگ ـــش یقه ی او را گرفت:

- حواست کجاس روباهک سر به هوا؟

و قبل از اینکه یوآن وقت پرسیدن سوالاتی از قبیل "چت شده نویل؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ نکنه اخلاقیات گیم نتی روت اثر گذاشته؟" داشته باشد، نویل ابتدا او را به هوا انداخت و سپس با یک آبشار او را به دیوار کوبید!

پیوم! پیم! پم! پام!

یوآن زیگزاگ وار با در و دیوار ها تصادف میکرد تا اینکه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه لاستیک هایش پنچر شدند و به ناچار ترمز زد. در حالی که گیج و منگ شده بود، سرش را بالا آورد و همانطور که فکرش را میکرد با پروف دالاهوف روبرو شد.

اما چون یوآن حوصله ی "داستان های لوس برای بچه های ملوس" پروف را نداشت، دالا با لگد به پیشانی اش دوباره او را به حالت زیگزاگی برگرداند اما به دلیل رفاقت پروف با مورف بتن بتن، هیچ سر و صدایی از برخورد یوآن با در و دیوار بتنی به گوش نرسید و او با کله دوباره به کلاس ریاضیات جادویی برگشت و با خط عمودی کمد یکسان شد.

- میدونستم برمیگردی!

و بلافاصله آهنگی در مغز نابود شده اش پخش شد:

- چرا میگی خوشبختی دنبال دیگرونه/چرا راه دور بریم عشق تد کنارمونه!

و زانو زنان[!] با انگشت هایی گره خورده، ملتمسانه رو به استادش گفت:

- استاد! خواهش میکنم! این اولین هاگ منه! نمیتونم این وضع یه وعضی رو تحمل کنم! خواهش میکنم! تورو جون "اوهو ایهی" فقط سوال اولی! خواهش میکنم! خواهش...

قطعا تدی تو هیچ چارچوبی نمی گنجید! چرا به جای اینکه بخاطر این ورود ناگهانی اش با اردنگی او را نفله کند، روی صندلی اش نشسته و با دمش مشغول گردو شکستن بود؟

- استاد!

گردوی صد و بیستم... صد و بیست و بکم... صد و بیست و دوم...

- آقا؟

صد و بیست و هشت... صد و بیست و نه...

- عـــــــــــــــاقــــــــــــا؟

- باشه! ولی...

از روی صندلی بلند شد و بعد از اینکه کمی اینور و آنور قدم زد و کپه ی گردویی را که نوش جان کرده بود، هضم کرد، جلوی تخته ی سیاه، پاشنه ی چرخانش را متوقف ساخت.

- ولی شرط داره!

- چه شرطی؟

- به شرط اینکه اوهو ایهی آها ایه اه اوه! فهمیدی؟

- ها؟ ... اممم.. چشم!

دستش را داخل کت پاره پاره شده اش فرو برد و تکه کاغذی را با این محتویات از آن بیرون آورد. آن را مچاله کرده و در کف دست یوآن گذاشت.

- میفهمم حرفتو پسر! به وقتش یقه ی مدیرو میگیرم ولی..

- ولی چی...؟

آهی کوتاه و بعد:

- میدونستم برمیگردی! این تکه کاغذ نیس! خاطره س! زندگیمه! باور کن...

اینبار آهی سوزانتر و بلندتر...

- من به تو ایمان دارم! ... نذار کسی بفهمه!

و دست شاگردش را فشرد... بدون اینکه بداند بعدا راز او فاش خواهد شد...

رولی کوتاه بنویسید که کلاس رو موفق شدین بپیچونین و بنویسید که چیکارا کردید؟

دلش مانند سرمربی شیلی با اضطراب اینور و آنور محیط شکمش راه می رفت، قدم میزد و حتی میدوید...!

برای بار هانصدم درخواستش مهر لغو خورده بود. به خود نهیب زد: "نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!"
هرطور که شده باید او را راضی میکرد، باید خود را از این مخمصه نجات میداد.. باید.. وگرنه...

- استاد! اوووف.. خواهش میکنم.. حالم از.. از گیدیون وخیم تره!

پاسخ پروفسور را در ذهنش شکل داد: "به هیچ وجه من الوجوه الغرغینویه!"

آمـــــــــــــــــا...

- پوووووف..

کمی مکث و بعد با ابروهایی چنگیزی شکل:

- میدونی بیرون کجاست؟

اما برای یوآن هیچ اهمیتی نداشت که بیرون کجا بود! مهم این بود که در بیرون به سعادت و خوشی و شادکامی دنیوی و شاید هم اخروی دست می یافت! ذهنیتی از "بیرون" که همیشه در ذهنش بود اما خب نبود! شاید هم بود.. نبود؟ بـــــــــــــــــــــــود بـــــود!

و قبل از اینکه دستگیره ی در را بچرخاند، ندای ویکی ابن بیل الویزلی او را سرجایش میخکوب کرد:

- نــــــرو... نــــــرو...

پژواک صدای شفا دهنده اش فضای کلاس را پر کرد. تدی با چشم غره ای آمیزه به زوزیدن، از او استقبال کرد. اما خب.. یوآن نمیتوانست نرود..

- توهم مث من نمیتونی دووم بیاری.. نرو!.. توهم مث خیلیا تو راهروها کم میاری، پــــــــس نرووووووو!

دل یوآن خرد شد.. بدجوری..

- تو که میدونی من بی تو.. تو بی من یعنی شـــــــــــلــــــــــــغـــــــم..!

و این فریادی که از ته دلش برخاست بصورت فوری و تضمینی، روباه مکار را شفا داد و پنبه ی خالی بندی و بهانه جویی برای فرتیدن از کلاس را از گوش هایش در آورد و قاشق سوزانی بود بر پشت دستش تا دیگر تا آخر عمر نه چارصد بار جان ننه ی بی دندانش را قسم بخورد و نه پانصد بار روح بابای ندیده اش را!

چند جور کلاس توی تدریس جلسه ی اول موجود بود؟ 2 مورد با ذکر تفاوت

• کلاس کلاوس، سالار اشعار: بولدوزر داشت، کامیون داشت، روبان داشت، بادکنک داشت، چرخ دنده داشت، لوستر داشت، تلرانس داشت و ایضا یه فردوسی نسل جدید هم توش بود! اینا مصنوعین، ساخته ی دست انسانن، نچرال نیستن! به قول خرس بنفشی: فهمستی؟!

• کلاس زو زیزوس زوزین [تد ریموس لوپین در زبان زوزه ای ] : گرگینه متامورفاگوس داشت [به لطف ننه بابای اتفاقا عادیش!]، حنجره ی سوزان داشت، عوووووووی با ننه قهر کرده ها رو داشت، جیمز داشت، پنج تا گل خوشکل و یه پنالتی داشت، یویوی الهی و کاملا طبیعی و غیر تصنعی داشت، میوه، خیار، پرتقال، گوجه، طماطه، پطاطه، کدو ریونی و.. از همه مهمتر.. شــــــــــــــــلــــــــــــــــغــــــــــم داشت!
این کلاس محتویاتی کاملا واقعی و رئالیستیک و ناچاخان داشت.

===

حالا شلغمو رد کن بیاد


بو میده!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۲۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
دین دون دین دن دان دون دون ... اوووووووم ... اووووووووم [افکت شماره گیری و بوووق انتظار]


- کـــــــیه؟
- شــــانســـــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
- کوفت! درد! مرض! بوقی! این چه طرز معرفی کردنه؟
- حولو چرو فوش میدی چش آبی؟ نشناختی؟ منم سم!
- سم؟ سَم موش یا سـُـــم تسترال؟
- جفتشون تو حلقت یوآن! کارت دارم!
- بفرما داوش!

...

نیم ساعت بعد - دوئلگاه!

انواع و اقسام زنبور و پشه و مگس از جمله خرمگس، الاغ مگس، بز کوهی مگس، گاومیش مگس و... فرض به اینکه رنگ و بویِ نارنجی نشون دهنده ی عسله و توده موی متعلق به بلاتریکس هم کندو، کافه رو مورد سکونت قرار داده بودن. البته خیلی هم بی شباهت نبودن اما خب.. به هر حال خطای دیدِ حشراتِ موذی تو هیچ چارچوبی نمی گنجید!

- عووووووو! الان حسابتو میرسم جیغول! سینگل پتریفیک! دوبل پتریفیک! سوبل پتریفیک!

جیمز یه دوسه تا شیش تایی کرد و بعد گفت:

- شوبل پروتگو! ... حیف.. حیف که پروف منو از استعمال سیاهات قبیحه منع کرده وگرنه یه جور دیه حقتو میذاشتم کف دستت، توله گرگ! استیوپفای!

- اکسپلی!

- ایضاً اکسپلی!

خـــــــــــــــا.. فشفشفش... خـــــــــــــــــــــا.. فشفشفش... [افکت خر و پف ولدک و یاران]

جیمزتدیا با مشاهده ی Zz هایی که از سر و کله ی مرگخواران رو هوا شناور میشد، با چهره ای هیپوگریف مابانه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و به ناچار از ادامه ی دوئل منصرف شدن. نگاهی که با همديگه رد و بدل میکردن فقط یه معنی میتونست داسته باشه: چه کاریه آخه؟

همون لحظه، همون جا، منتهی اتاق بغلی!

- آخ! نکن باباجان! این ریشای.. اوخ.. سفیدو که من.. ایخ.. با زیرمیزی شاخ و برگ ندادم فرزنــ.. اوووخ...

- درکتون میکنم پروفسور اما خب خودتون گفتین که قضیه ی کار و کاسبی تهشه. یه دقه دندون رو جیگر بذارین الان تموم میشه!

و زیر لب، طوری که فقط پروفسور بشنوه، زمزمه کرد:

- چه کاریه آخه؟

دامبلدور همین چند دقیقه پیش یوآن [که به دلیل موقعیتِ محلّی تو بعضی مهارت های مشنگی فول بود] رو با زور و اجبار به تراشیدن ریشش فراخونده بود اما گویا الان بیخیال کافه مافه شده بود و تو دلش از حماقتی که ازش سر زده بود پشیمون و ناسزاهایی نثار خودش میکرد.

تک تک محفلى ها پشتِ ویولتِ خرس پیکر قایم شده بودن تا نگاهشون با پیرمردی که حالا از ریش نقره فامِ همیشگیش هیچ اثری نبود، تلاقی نکنه. سارا و سم هم با قیافه ای حاکی از رضایت به کپه ی ریشی که رو زمین جمع شده بود، زل زده بودن!

یوآن با ترس و لرز ماشینِ ریش تراش رو روی میزِ کناری گذاشت. جرأت نداشت اما خب باید میگفت!

- پروفسور، اینم از.. قیافه ی جدیدتون!

دامبلدور آسّه از روی صندلی بلند شد و چهره ی جدیدشو تو آینه یافت. بلافاصله نیمچه لبخندی که رو لباش نشسته بود پژمرده شد. همونجوری که فکرشو کرده بود.. گريمى مبتديانه روى صورتى... بى ريش! ... با ناراحتی دستی به ریش فرضیش کشید اما به جای اون هوا رو لمس کرد...


بو میده!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۴:۱۵ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳
سلام!

این چه وضعشه؟ چرا اسم منو عوض میکنین؟ آبروکومبی یعنی چی دیگه؟ یعنی بالا چشام آبروه؟ :-[
مودیران عزیز لطفا اسممو به حالت اول برگردونن!



_____________
اصلاح شد.


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۳۰ ۹:۲۰:۵۷

بو میده!


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
ولدمورت همينجورى به مورفين نگاه ميكرد و بعد به خودش، باز به خودش و بعد به نامه و بعد به مروپ و در آخر هم باز به خودش و به دليل اينكه زيادى گردنشو بطور 360 درجه چرخونده بود، آخرش آرتوروز گردن گرفت! ()

ولدمورت مدت ها منتظر موند اما مورفين همونجور داشت كپسول اكسيژنش رو براى سفر به مريخ پربار تر ميكرد و فضاى اتاق خفقون آور شده بود و مروپ و خود مورفين ماسك اكسيژن زده بودن!

ولدمورت يه لحظه مروپ رو ديد كه يه چيزى به مورفين گفت و اونم سرى تكون داد و قليونش رو داد دست مروپ!

ولدمورت:

- چى؟ مادر ما اهل قليونه و خبر نداشتيم؟

خودشو انداخت زمين و در حالى كه داشت هاى هاى گريه ميكرد، ضربات مشتشو نثار زمين مى نمود.

- چرا؟ آخه چرا بايد ما اينجورى باشيم؟ چرا مادر هيچ گند زاده اى قليونى نيست؟ چرا ماى خون اصيل؟ كروشيو به تو اى مادر من! كروشيو! كروشيو!

ناگهان احساس كرد دستش گرم شده! يه نگاه به دستش انداخت و ديد يه اعلاميه ى جديدى تو نامش نوشته شده! با هيجانى غيرقابل وصف چشم به نامه ميدوزه و مشغول خوندن ميشه!

نقل قول:
آيا مادرتان را دوست داريد؟ آيا به مادرتان عشق ميورزيد؟ آيا دوست داريد پيش او برويد اما نميتوانيد؟ به ما نگاه كنيد، سنگ گنده ى آنورتر! با سنگ گنده ى آنورتر شيشه ى پنجره را بشكنيد و نزد مادر عزيزتان برگرديد! سنگ گنده ى آنورتر!


ولدمورت كه موهاى نداشته اش از شدت هيجان تكون ميخوردند، دور و برشو ديد ميزنه و بالاخره سنگ ده كيلويى رو پيدا ميكنه و يه مترى پنجره وايميسته! ابتدا نيت ميكنه و بعد با آخرين زورش سنگه رو پرت ميكنه طرف پنجره!

چــــــــــشــــــــــچ (افكت شكسته شدن پنجره)

بالا اومدن ابروهاى نداشته ى ولدمورت همانا و جيغ بنفش مروپ و به فضا رفتن مورفين هم همانا!


بو میده!


پاسخ به: مسابقات دوئل هاگوارتز !
پیام زده شده در: ۰:۱۲ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
نعره ى دلخراش سيم هاى گيتار الكتريكى با شدت هرررررچه تمام تر و بعد از چند ثانيه يوآن در ميان موج شادى و هياهوى تماشاگران وارد رينگ بوك.. چيزه.. دوئل ميشه. ميكروفون رو از چنگ گزارشگر مى قاپه و يك جيغى ميزنه.. يك جيغى ميزنه كه خفن ترين جيغ جيمز هم در برابر اون رنگ از رخسارش ميپره.

- if You Smeeeeeeeeeeell What Euan is Cookin???!!

طرفداران يوآن به وجد ميان. ميكروفون بيچاره رو محكم ميكوبونه تو فرق سر گزارشگر نگون بخت و اونو در جا به مقام والاى ناك اوت نائل ميكنه.

اين دفه موزيك ملايم و آرومى كه به قرص ديازپام مجهز بود، پخش ميشه و چارلى پا به رينگ ميذاره. اكثر تماشاچيا اونو هو ميكنن و باعث ميشن تنها مولكول باقى مونده از اعتماد به سقفش رو هم دودستى تقديم باد كنه!

صداى مهيب ليدر طرفداران يوآن، تدى گرگينه ى كله گنده، به وضوح به گوش مى رسيد كه دائما مى زوزيد[!]:

- روباهِ شهرِ لندن!

چا چا چا چا چا چا (افكت دست زدن تماشاچيا)

يوآن در حالى كه بدنش رو گرم ميكرد، رو به چارلى ميگه:

- بهت پيشنهاد ميكنم بيخيال دوئل شى چون با بد كسى در افتادى!

چارلى با اعتماد به سقف نداشته اش ميگه:

- همچنين!

يوآن:
چارلى:

رانــد اول

بالاخره مورفين با قليونش ضربه اى محكم به زنگ وارد ميكنه و اونو به صدا در مياره. دوئل شروع ميشه و دو طرف با چنگ و دندون و مشت و لگد و كف گرگينه اى و پنجه ى عقاب به جون هم ميفتن. توده اى به رنگ نارنجى و قرمز بوجود مياد كه گه گاهى دست و پاى يوآن و چارلى لا به لاى اون پديدار ميشد!

- پـــاااااااز!

دو دوئلگر بى اراده دست از مبارزه ميكشن و به ويولت كه تو جايگاه تماشاچيا نشسته و يه كنترلِ تلويزيونِ جادويى تو دستش بود، چشم ميدوزن.

- جوجه فكلى هاى احمق! ميدونين دارين به چه گناه قبيحى آلوده ميشين؟ دارين شخصيت ضد مشنگى جادوگرا رو خدشه دار ميكنين! چرا عينهو اون خون لجنيا كشتى ميگيرين؟ پ چوبدستى هاتون كو؟

يوآن و چارلى كه تا اين لحظه هويت جادويى شون رو از ياد برده بودن، سريع چوبدستى هاشون رو به سمت همديگه نشونه ميگيرن. لبخند رضايت روى لب ويولت نقش ميبنده و در حالى كه مشتِ پر از چسفيل ـش رو چپونده بود تو دهنش، دكمه ى پلِى رو فشار ميده.

- كروشيو!

طلسم از بيخ گوش يوآن عبور ميكنه!

مورفين از شدت هيجان قليونشو تو هوا تكون ميده!

- آخ ژووون! ژادوى شياه!

ابروهاى يوآن بالا ميان!

- چى؟ جادوى سياه؟ اگه اينطوريه پس بگير! سكتوم سمپرا!

چارلى به حالت اسلوموشن عين مكس پين به موقع خودشو پرت ميكنه اونور و همزمان با اون فرياد ميزنه:

- آواداكـ...

- متوقف شيد فرزندانم!

دست و پاى دو خروس وحشى دوباره قفل ميشه و به ناچار سرشونو بطرف منشأ صدا ميچرخونن و اينبار با دامبلدورِ كنترلِ تلويزيونِ جادويى به دست مواجه ميشن!

- آه فرزندانم! فرزندان روشنايى! يه نگاهى به پروفايلتون بندازين! چى ميبينيد؟ آ باريكلا.. ديديد؟ شما عضو محفل هستيد! شما سفيد هستيد و انتظار نميره به اين طلسم هاى ناپاك و شوم متوسل شيد فرزندانم! من اين ريشو تو بقالى مش پاتر سفيد نكردم! تو سفيد بودن سفيد كردم! متوجه منظورم ميشيد؟ بياييد سفيد باشيم و سفيد بمانيم و برترى سفيد رو به رخ جهانيان بكشونيم و...

و راند اول با درس اخلاق كليشه اى پروف دامبل به پايان ميرسه!

رانــد دوم

دوباره زنگ به صدا در مياد و چارلى ماندانگاس ويلچر رو كه داشت نقاط ضعف يوآن رو بهش گوشزد ميكرد، پرت ميكنه يه گوشه، ميخوره به طناب اونم يه خورده به خودش كش مياره و ميخوره به ميكروفون و در نهايت اونم ميخوره به دماغ گزارشگر و اونو پخش و پلا ميكنه!

چارلى به سمت يوآن حمله ور ميشه و چوبدستيشو ميكنه تو حلق يوآن! اندك طرفداران چارلى به شدت تشويقش ميكنن! يوآن در حالى كه اشك از چشاش سرازير شده بود، يه لگد حواله ى چارلى ميكنه و باعث ميشه پرت شه طرف طناب و بخوره به اون و انرژى پتانسيل درون چارلى به وجود مياد و بلافاصله به انرژى جنبشى تبديل ميشه و به سمت يوآن به پرواز در مياد و...

شــــــتـــــــرق! (افكت تصادف كله هاى يوآن و چارلى)

داد و هوار تماشاچيا به اوج خودش ميرسه! يوآن و چارلى چنان شل و ول راه ميرفتن كه اگه كسى خبر نداشت در حال تيكه پاره كردن همديگه ان، گمون ميكرد يه بطرى ويسكى نوش جان كرده ان!

بعد يه دقيقه بالاخره به سى و سه بندشون مسلط ميشن و دوئل رو از سر ميگيرن اما يه جاى كار ميلنگيد...!

- اكسپليارموس!
- اكسپليارموس!
- اكسپليارموس!
- اكسپليارموس!

مورفين متوجه قضيه ميشه و يقه ى دامبلدور رو ميگيره و ميگه:

- اى بوقى! شرا دوئلو خراب ميكنى؟ اين ژهرمارا شيه دارن نشار هم ميكنن؟ نكنه روحيه ى دامبوليشميت رو به اين دوتا بيشاره تژريق كردى؟

و بدون اينكه منتطر جوابى بمونه، ريش بلند بالاى پيرمرد پشك موى رو ميگيره و اونو پرت ميكنه يه گوشه و بلافاصله دامبل بيهوش ميشه و زبون از دهنش ميفته بيرون!

هاگريد كه خون غيرتش به جوش اومده بود، قليون مورفين رو، رو سرش ميشكونه، يه چندتا دور چرخ و فلكى هم نوش جونش ميكنه و با اردنگى از پنجره ميندازتش بيرون و مورفين زير لاستيكاى مينى ماينرِ اوراقىِ لارتن كتلت ميشه و مذاكره ى سه قطبى شدن جادوگران هم به دليل عدم حضور ايده پردازش، مـُهرِ لغو ميخوره و ناظران ويزنگاموت يه نفس راحت ميكشن!

هاگريد و تدى و ويولت با دكمه هاى كنترل ور ميرن تا بلكه اوضاع روحى و روانى يوآن و چارلى رو به حالت قبلى برگردونن اما بيش از حد فشار دادن دكمه هاى پاز و پلى باعث ميشه انرژى سرمايشى و گرمايشى از ترمزهاى پى در پى يوآن و چارلى، درونشون ايجاد شه و همونطور كه در كتاب مبانى برق جادويى ذكر شده، از اتصال دو سيم فاز و نول يه اتفاق ناگوار به وقوع ميپيونده و يوآن و چارلى هم مثالى از اين تعريف به حساب ميان پس... بــووووووووم!

حضار كلهم اجمعين:

روباه مكار و اژدهاى خفته به طرز وحشتناكى منفجر ميشن و پيكرشون خاكستر ميشه و تك تك رنك هاى پروفايلشون از بين ميرن و جاى خودشونو ميدن به رنك جديد التأسيسى به نام "شناسه هاى جزغاله شده"!

يك دقيقه سكوت به عنوان احترام و قدردانى از اين دو عضو صفر كيلومتر در نظر گرفته ميشه و بعد هاگريد آستينشو ميزنه بالا و ميگه:

- مثل اينكه بايد خودمون دست به كار شيم!

و به صورت قهرمانانه اى ميپره رو دافنه و بلافاصله تصوير سياه ميشه و صداى جيغ دافنه و خرد شدن استخوناش به گوش ميرسه!


بو میده!


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
كى: يه مرد خيكى


بو میده!


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳
ويولت بودلر!
آدم با همه چيش حال ميكنه، مخصوصا نقداش!


بو میده!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
نام: يوآن آبركومبى
جنسيت: مذكر
سن: 17
گروه: گريفيندور
نژاد: اصيل زاده
پاترونوس: روباه
چوبدستي: 27 اينچ - چوب درخت آلبالو و ريسه قلب اژدها

خصوصيات ظاهري: چهره اي گرد و كك مكي، موهاي نارنجي مايل به قهوه اي، بيني عقابي و چشماني آبي!

خصوصيات اخلاقي: يوآن آبركومبى يكي از دانش آموزان گريفيندور ميباشد. او زماني كه هري سال پنجمي بود وارد هاگوارتز شد. با اينكه باهوش است اما به درس علاقه ي چنداني ندارد و باهوشي اش را صرف كارهاي ديگري ميكند. بسيار شوخ طبع است. كارهايش را اغلب بصورت فردي انجام ميدهد اما اين بدان معنا نيست كه از بودن با ديگران پرهيز ميكند. از فضولي خوشش مي آيد و معمولا در كارهاي ديگران دخالت ميكند. اما برخلاف اينها از جاه طلبي بسيار متنفر ميباشد. چشم ديدن اسلايتريني ها را ندارد. به سختي تسليم ميشود. وقتي كاري را با موفقيت به اتمام ميرساند، بشكني ميزند و اين يعني: تمام!

علاقه مندي ها: عاشق پيانو، روباه، رنگ نارنجي و از همه مهمتر حل كردن معماهاي پيچيده!

مهارت ها: او پيانيست بي نظيري است. همچنين در نقاشي مهارت فوق العاده اي دارد!
-------
شناسه ى قبلى

تأیید شد.


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۹ ۱۱:۰۷:۰۶

بو میده!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.