هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لینی.وارنر)



Re: اتاق بوسه
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
[spoiler=خلاصه سوژه]دیوانه سازها به دلیل نداشتن هیچ گونه قربانی برای نثار کردن بوسه بر رویشان اعتصاب کرده اند. آن ها رئیس آزکابان را کشته و در سرتاسر جامعه ی مشنگی پراکنده شدند و یکی یکی مشنگ ها ، جادوگران و ساحران را مورد حمله قرار میدهند. در این میان در آزمایشگاهی شاگرد یکی از استادان پیشنهاد میدهد که با ساختن عروسک هایی که همانند انسان ها احساس دارند ، دیوانه سازها را به جای کشاندن به سمت انسان ها به سمت عروسک ها بکشانند و به این صورت آن ها را گول بزنند و دیوانه سازها را گیر بیندازند. بعد از اینکه شاگرد این موضوع را با استادش در میان میگذارد ، استاد که این کار را غیر عملی میداند شاگردش را بیرون می اندازد. حالا شاگرد که میداند چگونه باید عروسک ها را احساس دار کنند به دنبال شخصی می گردد تا دانسته اش را با وی در میان بگذارد و به جامعه کمک کنند که او کسی نیست جز لیسا تورپین ...[/spoiler]

لیسا از پشت تلفن گفت: این طوری که نمیشه بهتره یه جا همو ببینیم و اونجا در این مورد صحبت کنیم.

آدام با عجله گفت: نه باید سریع تر بگم. میتونیم عروسک هارو احساس دار کنیم. دیوونه سازا باید اونارو با ما عوضی بگیـ...

لیسا وسط حرف او پرید و گفت: باید همو ببینیم. نیم ساعت دیگه کافه ترانزیت!

و لحظه ای بعد تلفن قطع شد. لیسا سریع آماده شد و بعد از خارج شدن از خانه با صدای پقی ناپدید شد.

نیم ساعت بعد:

لیسا که درون یکی از کوچه ها ظاهر شده بود ، به آرامی از آن خارج شد و وارد خیابان خلوت شد. نبودن هیچ شخص و ماشینی و هم چنین سرمای بیش از حد آنجا حس بدی به او داده بود.

با این حال با قدم هایی آهسته روی سنگفرش های پیاده رو یکراست به سمت انتهای خیابان که پلاکارد کج شده ی کافه ترانزیت در آن خودنمایی میکرد رفت. هرچه بیشتر به آنجا نزدیک تر میشد احساس سرمای بیشتر میکرد. حالا دیگر قبلش به سرعت در سینه اش میتپید.

- وای نه!

او مقابل کافه ترانزیت ایستاده بود و در کنده شده ی کافه درست جلوی پایش افتاده بود. با دیدن پاهای ملت که از پشت در کنده شده نمایان بود نفس در سینه اش حبس شد و لحظه ای بعد تعدادی دیوانه ساز را دید که از سقف شکسته ی کافه خارج شدند و از آنجا رفتند.

لیسا بدون معطلی وارد کافه شد. تنها امیدواری که داشت این بود که آدام هنوز به آنجا نرسیده باشد اما بلافاصله بعد از دیدن بدن او که روی زمین افتاده بود کاملا نا امید شد. با این فکر که شاید دیوانه سازها استثنائا او را از قلم انداخته باشند به سمتش رفت. اما کار از کار گذشته بود و او مرده بود.

چرا حرف های آدام را همان موقع درون تلفن گوش نکرده بود؟ چرا از او خواسته بود که به آنجا بیاید؟ چرا باید او این کافه را انتخاب میکرد؟ چرا دیوانه سازها دقیقا باید به اینجا حمله میکردند و هزاران چرای دیگر که در ذهنش شکل لیسا شکل گرفتند.

تنها کسی که میدانست باید چه کند آدام بود. لیسا فقط یک چیز را از راهکار آدام میدانست و آن هم احساس دار کردن عروسک ها بود. اما چگونه؟

آهی کشید و از آنجا خارج شد.




Re: انفرادی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
[spoiler=خلاصه سوژه]یکی از زندانی ها به دلیل شکنجه های ریچارد وزیر آزکابان کشته شده است و وزیر برای بررسی زندانی ها به آزکابان می آید که متوجه مرگ آن زندانی میشود و دستور برای بررسی علت مرگ میدهد. ریچارد میداند که اگر وزیر از شکنجه های او روی زندانیان با خبر شود از آنجا اخراج میشود بنابراین از دوستش پیتر میخواهد که وزیر را مدتی دور کند تا خودش همه چیز را حل کند. پیتر موفق میشود و وزیر به علت شورشی مجبور به رفتن از زندان میشود و ریچارد در این مدت پزشک را که علت اصلی مرگ ( یعنی کشته شدن در اثر شکنجه ) را فهمیده وادار به دروغ گفتن و علت مرگ را چیز دیگری گفتن میکند. حالا ریچارد باید منتظر آمدن مک گونگال بماند ...[/spoiler]

روز بعد:

صدای ترق توروق هیزم درون شومینه که در حال سوختن بود تنها صدایی بود که شنیده میشد. ریچارد صندلیش را به سمت پنجره ی نداشته ی اتاق رئیس آزکابان که کسی جز خودش نبود کرده بود و به بیرون خیره شده بود. فکرهای زیادی در سر داشت که اگر یکی از آن ها درست از آب در نمی آمد ریاستش در آنجا به پایان میرسید.

ریچارد چرخی به صندلیش داد و به پرونده ای که پزشک آماده کرده بود خیره شد. خوشبختانه او توانسته بود پزشک را راضی به همکاری با خودش کند. پزشک علت مرگ را چیزی غیر از حقیقت امر بیان میکرد و با این کار وزیر از آنجا میرفت و همه چیز به خوبی تمام میشد.

اما دلشوره ای او را آزار میداد. احساس میکرد همه چیز دست در دست هم داده اند تا او را رسوا کنند. اگر لو میرفت چه؟ آن وقت در عرض یک ثانیه از رئیس آزکابان به زندانی آزکابان تغییر چهره میداد.

در همین افکار بود که در باز شد و شخصی در آستانه ی آن پدیدار شد. قبل از آنکه ریچارد بخواهد از بدون اجازه وارد شدن او ابراز نارضایتی کند ، آن شخص سریع گفت:

- به ما خبر دادن که تا چند دقیقه ی دیگه وزیر همراه کاراگاهانش به اینجا میرسه.

همانند آب سردی که بر روی ریچارد ریخته باشند مثل برق از جا پرید و گفت: مگه درگیر مسائل شورش نبود؟

آن شخص پاسخ داد: مثل اینکه کارشون تموم شده وگرنه به اینجا نمیومدن.

ریچارد از پشت میزش بیرون آمد و خطاب به آن شخص گفت: برو پزشکو خبر کن تا جلوی در ورودی آزکابان بیاد.

مرد سری تکان داد و از آنجا رفت. ریچارد پرونده ی پزشکی زندانی مرده را برداشت و او نیز از اتاق خارج شد. وقتی به در ورودی آزکابان رسید پزشک را دید که با ترس منتظر آمدن او بود. ریچارد نفس عمیقی کشید و با چشم غره ای به پزشک فهماند که حرف هایشان را نباید فراموش کند.

همان لحظه در باز شد و مک گونگال وارد شد. به دنبال او کاراگاهنش نیز وارد شدند اما در این میان نکته ی عجیب شخصی بود که هیچ شباهتی به کاراگاه نداشت و کیفی بزرگ در دست داشت.

ریچارد بدون فرصت دادن به وزیر ، پرونده ی پزشکی را جلوی وزیر گرفت و گفت: ما علت مرگ رو پیدا کردیم.

وزیر پرونده را گرفت و نگاهی به پزشک انداخت. پزشک با ترس سرش را زیر انداخت و منتظر ماند تا سوالات او را پاسخ دهد. مک گونگال پرونده را به دست یکی از کاراگاهان داد و بعد از اشاره به مردی که برای ریچارد نا آشنا بود گفت: این پزشک هم قراره جسد رو مورد بررسی قرار بده.

رنگ از چهره ی ریچارد پرید و من من کنان گفت: بر ... برای چی؟ ما ... ما که قبلا این کارو ... انجام دادیم!

مک گونگال که به نظر خسته می آمد پاسخ داد: این از قوانین جدیده. اگه از اول از ماموران خودم استفاده میکردم اون شورش بوجود نمیومد. پس حالا در همه ی کارا این ماموران خودم هستن که دخالت میکنن.

و بدون توجه به ریچارد و پزشک آزکابان که از ترس می لرزیدند به راه افتاد. حالا ریچارد باید چه میکرد؟




Re: فرجام در آزکابان
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۸۹
[spoiler=خلاصه سوژه]استن به زندان افتاده است و هم سلولی هایش ( اصغر و جعفر ) با انداختن این فکر در ذهن او که تا چندی دیگر در زندان خواهد مرد او را ترسانده اند. استن بعد از ملاقات با یکی از دوستانش از او میخواهد که راهی برای فرارش از زندان بیابد و دوستش با فرستادن معجونی که با خوردن آن میتواند جانورنما شود ( اینجا مثلا جانورنما شدن مث تغییر شکل کار ساده ایه ) او را در فرار راهنمایی میکند. شب هنگام اصغر و جعفر وقتی استن خواب است معجون را بر میدارند و بعد از بلند شدن استن و گرفتن مچ آن ها نگهبان در اثر صدای بلند شده به آنجا می آید. اما استن و اصغر کار او را میسازند و حالا دسته کلیدها به همراه نگهبان بیهوش در جلوی روی آن هاست.[/spoiler]

استن ابتدا نگاهی به اصغر و جعفر می اندازد و سپس با یک حرکت سریع کلیدها را از درون جیب نگهبان بر میدارد. برق دسته کلید درون چشمان اصغر و جعفر ( که به هوش آمده بود ) به وضوح دیده میشد.

اصغر با هیجان گفت: استن چرا وایسادی؟ بلند شو تا در ریم!

استن نگاهی مرموزانه به اصغر و جعفر انداخت و گفت: شما دو تا میخواستین مانع بیرون رفتن من از اینجا بشین. پس دلیلی برای کمک بهتون نمیبینم.

و با یک حرکت سریع از زندان خارج شد و در را محکم پشت سر آن ها بست. سپس با آرامش به دیوار تکیه داد و صدای دسته کلیدها را برای به هیجان آوردن اصغر و جعفر در آورد. اصغر میله های زندان را گرفت و گفت:

- ولی تنهایی نمیتونی بری! تو به کمک ما احتیاج داری.

استن پوزخندی زد و گفت: چی؟ کمک شما؟ من الان کلید دارم و میتونم به تنهایی در برم!

اصغر سریع گفت: چطوری میخوای از بین دیوونه سازا رد شی؟

استن یک کلمه پاسخ داد: جانورنما شدن.

جعفر که تازه متوجه افتادن شیشه ی جانورنما شدن از جیب استن شده بود ، به سمت شیشه رفت ، آن را برداشت و بعد از چپاندنش درون جیبش گفت: ولی بدون معجون و یادداشت جانورنما شدن که نمیتونی این کارو بکنی!

استن لبخندی زد و در همان حال دستش را درون جیبش برد. اما بلافاصله بعد از نیافتن شیشه لبخندش محو شد و اینبار با عصبانیت گفت: اون شیشه رو بده من!

جعفر شیشه را بالا گرفت و گفت: کلیدو بده تا هر سه تامون همراه این شیشه فرار کنیم.

استن در ابتدا می خواست کلید را به آن ها بدهد و هر سه بعد از جانورنما شدن فرار کنند اما به یاد آورد که آن معجون تنها برای یک نفر است. باید هرچه سریع تر کاری میکرد چون ممکن بود هر لحظه دیوانه سازی یا نگهبانی به آنجا بیاید.




Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹
آنتونین ، ایوان ، استر ، کوییرل و بارون در راهروهای هاگوارتز در حرکت بودند و به دنبال پانسی اولین همسر تایید شده که البته برای استر نا امید کننده به نظر میرسید میگشتند.

استر به پاپیونی که جلوی یقه ی ردایش بسته بود ، دستی کشید و رو به آنتونین گفت: به نظرت خوبه؟

آنتونین به صورتش چینی داد و پرسید: کروات بهتر نبود؟

استر با خوش حالی گفت: میدونم که پانسی از پاپیون بیشتر خوشش میاد.

چهار نفر دیگر که نظری برخلاف نظر استر داشتند بیخیال پاپیون شدند و ایوان دستی به موهای استر کشید و گفت:

- فکر نمیکنی یکم حالتش بده؟

و شامپویی را از درون جیب ردایش بیرون آورد و گفت: اینوبزن به موهات تا درستش کنم!

استر شامپو را که ایوان میخواست به او بدهد را کنار زد و گفت: دیوونه شدی؟ اینجا که آب نی! من میخوام سریع تر پانسی رو ببینم.

ایوان بادی به غبغب انداخت و گفت: شامپو ایوانی گفتنا. این مدل جدیده در سه مرحله. 1- کف میکنه ، 2- میشوره ، 3- محو میشه!

استر فریاد زد: چی؟ میخوای کچل بشم؟

در همان لحظه روونا که از درون دیواری پدیدار شده بود گفت: مگه کچلی چشه؟ نمیبینی لرد سیاه چه قدر جیگره!

ایوان بدون توجه به روونا پاسخ داد: منظورم کفا و ایناشه که محو میشه. موهات به زیبایی میدرخشه ، شوره نمیگیره ، ویتامین داره و ...

ایوان حرفش را قطع کرد و به بارون که چند قدم عقب تر از آنها روی هوا ایستاده بود نگاه کرد و پرسید: چرا نمیای؟

بارون پاسخی نداد اما با دنبال کردن نگاهش هرکسی متوجه میشد به دیواری که روونا لحظه ای پیش از آن رفته بود خیره شده است. آنتونین با افسوس سری تکان داد و گفت: پس من چی؟

کوییرل روی دفترچه یادداشتی که در دست داشت اسم بارون و روونا را هم اضافه کرد. اینبار باید هم به دنبال روونا و هم به دنبال پانسی میرفتند. روونا گزینه ی ایده آل تری نسبت به پانسی با توجه به تنفرش نسبت به استر به نظر میرسید. روونا و بارون خون آلود ...




Re: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۹
مرگخواران و محفلیان به قدری درگیر بودند که هیچ کدام متوجه نبود این چهار نفر نشده بودند. با این حال هر دو گروه به شدت در تلاش برای دفاع از خود بودند.

لودو در میان دو محفلی گیر کرده بود و با سرعت فراوان در حال جاخالی دادن و در عین حال طلسم فرستادن به سمتشان بود. روفوس که متوجه وخیم بودن اوضاع لودو شده بود طلسمی را روانه ی قفسه ای که در کنار لودو و دو محفلی بود کرد و درست همزمان با کنار رفتن لودو ، گوی ها بین لودو و دو محفلی فاصله انداختند.

در سویی دیگر با صدای پقی ریموس هم به جمع محفلی ها اضافه شد. سرتاسر آنجا پر شده بود از طلسم های رنگارنگی که به سویی کمانه میکردند. گوی هایی که جان سالم از افتادن بر زمین به در برده بودند به آرامی بر روی زمین غلت میزدند.

در این میان آنتونین خودش را از جلوی گویی که در اثر انواع و اقسام طلسم ها به سمت او پرتاب شده بود کنار کشید و به سختی خودش را به ایوان رساند.

طلسمی را به سمت کینگزلی که در حال مبارزه با ایوان بود فرستاد و با این کار کینگزلی از آن ها دور شد. آنتونین سریع کلماتی را پشت سر هم کرد و گفت:

- من اربابو نمیبینم! دامبلدور هم معلوم نیس کجاس.

ایوان که تا آن لحظه متوجه این موضوع نشده بود ، طلسمی که به سمتش آمد را دفع کرد و تلاش کرد که از میان طلسم ها ، همه ی افراد حاضر در آنجا را ببیند و بعد از نیافتن آن دو پاسخ داد:

- شاید از در رفتن بیرون تا اونور راحت تر بجنگن هوووم؟

آنتونین مخالفت کرد و با اشاره به انتهای سالن گفت: من خودم جلوی در بودم. از اونجا نرفتن!

آگوستوس که با گذاشتن پایش بر روی گوی کوچکی تلوتلو میخورد بالاخره تعادلش را بدست آورد و گفت: متوجه غیبت دامبلدور و ارباب نشدین؟

کم کم تمام افراد حاضر در آنجا اعم از محفلی و مرگخوار متوجه نبود دو شخص غایب مهم شده بودند. لودو نیشخندی زد و گفت: جمع کنین بریم! ما از چی داریم دفاع میکنیم یا چیو میخوایم بدست بیاریم؟

با این حرف لودو لحظه ای سکوت برقرار شد. کینگزلی دستی به چانه اش کشید و گفت: باید دیدنی باشه!

و با دیدن چهره ی متعجب حضار ادامه داد: رو در رویی لرد و دامبلدورو میگم.

دو گروه تصمیم گرفتند که به جای جنگ با یکدیگر از آنجا بروند که آستوریا گفت: ارباب خوشحال میشه که ما چند تا محفلیو به دیار باقی بفرستیم.

و با این حرف دوباره پرتوهای رنگی طلسم ها نمایان شد. در همین بین بود که ریموس و آگوستوس به نبود سیریوس و هری نیز پی بردند.




Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۸۹
- چــــــــــــــــی؟

روفوس که به شدت از این پروژه حمایت میکرد با تعجب پرسید: چرا؟ این خیلی ایده ی خوبیه ، میتونیم زود از اینجا خلاص بشیم و اربابم از این کار خوشش میاد.

روونا در حالیکه چشمانش را می چرخاند پاسخ داد: چرا نمیفهمی؟ لرد برای این مارو به اینجا فرستاده که ما مدرک واقعی نداشتیم و بی سواد بودیم ، اون میخواست که ما مدرک واقعی داشته باشیم تا بتونه بهمون افتخار کنه. میخواد ما چیز میز بلد باشیم اگه کار فقط سر یه مدرک بود که خود ارباب بهتر بلد بود مدرک تقلبی بسازه. بعد تو میگی با یه مدرک تقلبی بریم پیش لرد؟ میدونی اگه بفهمه الکیه چی میشه؟

آنتونین با حیرت گفت: تو این هوشو از کجا آوردی؟

روونا پشت چشمی نازک کرد اما قبل از اینکه بخواهد از خودش تعریف کند در همین لحظه یکی از دانش آموزان وارد مرلینگاه شد و با دیدن آن ها گفت:

- توی دسشویی جلسه گذاشتین؟

مرگخواران پسر بدون هیچ حرفی از آنجا خارج شدند و روونا سوت زنان درون دیواری ناپدید شد.

چند ساعت بعد - راهروهای هاگوارتز:

هری و هرمیون لحظه به لحظه به ستونی که چهار مرگخوار پشت آن پنهان شده بودند نزدیک تر میشدند و در راه نقشه ی خود را مرور میکردند.

هرمیون تند تند گفت: پس این مرگخوارا کجان؟ فقط کافیه یکیشونو ببینیم دیگه بقیه ش حله!

هری نگاهی به هرمیون انداخت و گفت: میدونی که من فراموشکارم پس دوباره نقشه رو از اول بگو.

هرمیون به آرامی گفت: یکی از مرگخوارارو تحت طلسم فرمان میگیریم ، بعد بوسیله ی همون یکی بقیه رم تحت کنترل خودمون در میاریم. به همین سادگی ، به همین خوشمزگی ، پودر شکلات ...

در همین لحظه سه مرگخوار حاضر در پشت ستون ، به سمت مرگخوار وسطی که کسی جز لودو نبود خیره شدند.

ایوان با سردرگمی از لودو پرسید: مگه تو طلسم فرمان روشون اجرا نکرده بودی؟

لودو من من کنان گفت: فکر کنم موقتی بود!

آنتونین سریع گفت: پس بهتره دوباره درست اجراش کنی! ولی موقتی نباشه ها!

طلسمی از ته چوبدستی لودو و ایوان خارج شد و یکراست به سمت هری و هرمیون که حالا چند قدم جلوتر از آن ها بودند برخورد کرد.

بلافاصله هری و هرمیون دوباره تغییر مسیر دادند و اینبار راه کلاس پیشرفته رو در پیش گرفتند.

چهار مرگخوار جستی زدند و از پشت ستون بیرون آمدند. لودو با آرامش خیال گفت: تا دقایقی دیگه فول آف اینفرمیشن میشیم! با این طلسمی که روشون اجرا کردیم ، کل مطالب درسیو به طور کاملا درست یاد میگیریم!

کلاس پیشرفته:

آگوستوس که رو به میز پشتی نشسته بود رو به مرگخواران گفت: همه چی آماده س! حالا به نظرتون وقتی هری اومد بگیم اول چیو یادمون بده؟

در با صدای تقی گشوده شد و هری در آستانه ی در نمایان شد. مورفین بدون اینکه مهلتی به هری بدهد سریع پرسید: شه اشل اصلی رو به طور واضح دوباره برامون بگو!

هری سریع پاسخ داد: حضور ذهن ، جا خالی دادن و پیش مرگ قرار دادن!

برقی در چشمان تک تک مرگخواران نمایان شد. نقشه شان به درستی گرفته بود.




Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹
دامبلدور با آرامش تمام وارد اتاق شخصی لوسیوس شد ، ریموس که فکر میکرد دامبلدور برای بررسی محتوای اتاق لوسیوس ، جهت پیدا کردن نشانه ای بر ضرر مرگخواران به آن اتاق رفته است ، با عجله خودش را به درون اتاق پرتاب کرد ، به سمت کمد لباس ها رفت و بعد از اجرای وردی گفت:

- فک میکنین ممکنه لای لباساش چیزی باشه؟

- ریموس ...

ریموس دستی به چانه اش کشید و کشوی کمد دیگری که حاوی برگه های زیادی بود را گشود و گفت:

- یا شایدم اینجا مدارکی باشه که به درد بخوره؟

- ریموس ...

ریموس دوباره بلند شد تا به قسمت دیگری برود که دامبلدور با دست شانه های او را گرفت و گفت: ریموس ما فرصت کافی برای این کار رو داریم. من میخوام روی اون تخت استراحت کنم!

بدون اینکه اجازه ی حرف دیگری به ریموس بدهد ، لباس های به بیرون پرتاب شده توسط ریموس را سرجایش برگرداند و با اشاره ی دستش ریموس را به بیرون فراخواند.

- اما اگه برگردن و چیزایی که میتونه به درد ما بخوره رو بردارن چی؟

دامبلدور که حالا روی تخت گرم و نرم پادشاهانه ی لوسیوس نشسته بود عینکش را روی میز کنار تخت خواب گذاشت و پاسخ داد: نترس تا ساعت 12 شب طلسم های محافظتی جدیدی که به کار بردم فعال میشن و اونا دیگه نمیتونن به راحتی کاری کنن.

در همان لحظه لوسیوس که به طنابی آویزان بود و در حال بالا رفتن از پشت پنجره بود ، متوقف شد و سریع به ساعتش نگاهی انداخت و ریموس که متقاعد شده بود از اتاق خارج شد.

پنج مین بعد:

لوسیوس طناب ها را سریع جمع کرد و با عجله به سمت مخفیگاهی که از پشت بام به زیرزمین ! میرسید رفت. تنها نیم ساعت دیگر تا 12 فاصله داشت و اگر سریع تر شیء گرانبها را خارج نمیکرد با توجه به گفته ی دامبلدور دیگر کار برایش آسان نبود.

بنابراین در عرض سه سوت خود را به زیر زمین رساند ، اما به دلیل حضور مالی ویزلی در آنجا برای برداشتن مواد اولیه ی غذا خود را پشت سکویی پنهان کرد. بعد از خارج شدن مالی ، لوسیوس به آرامی از پله ها بالا رفت و از لای در نگاهی به سالن اصلی انداخت. تنها فرد و جرج در آنجا بودند که گوشه ای ته سالن برای دور ماندن از چشم مالی نشسته بودند و هر از گاهی شروع به قهقهه زدن میکردند.

پس به آرامی وارد سالن شد و برای رفتن به اتاق کار از کنار آشپزخانه و چند اتاق دیگر نیز گذشت. بالاخره به اتاقی که انتظارش را میکشید رسید. خواست دستگیره ی در را بگیرد که متوجه باز بودن در اتاق شد. سرش را به آرامی درون اتاق کرد و در کمال تعجب جیمز را دید که روی به روی قفسه ی اشیای گران قیمت ایستاده بود و با یویویش مرتب آن ها را تهدید میکرد.

- آها حال کردی!

یویوی جیمز به یکی از جام ها برخورد کرد و جام یکراست روی زمین جلوی پای جیمز افتاد. جیمز با رضایت نگاهش را از روی آن برداشت و به سراغ شیء بعدی رفت.

- تو! اگه فک می کنی که برای ما کوچک ترین ارزشی داری کور خوندی ، چون اگه این یویو بهت بخوره و بیفتی پایین و بشکنی کسی زحمت برداشتنتو نمیکنه. حالا شانستو امتحان میکنم!

جیمز یویو را به سمت چیزی که با آن حرف زده بود گرفت و آماده ی نشانه گیری شد. لوسیوس که عصبی به نظر میرسید با دیدن شیء مورد خطاب رنگ چهره اش پرید. مخاطب جیمز چیزی نبود جز همان گردنبند سالازار.

جیمز نشانه گیری کرد و یویو را پرتاب کرد. نخ یویو لحظه به لحظه بازتر شد و در مقابل چشمان وحشت زده ی لوسیوس به گردنبند نزدیک شد ، اما درست در چند سانتی متری گردنبند نخ یویو به پایان رسید و یویو تغییر جهت داد و به درون دستان جیمز بازگشت.

- شِت!

و به سراغ شیء بعدی رفت. لوسیوس نفس عمیقی کشید ، اما باید هرچه سریع تر جیمز را از آنجا دور میکرد و همراه گردنبند خارج میشد که خوشبختانه به راحتی رویایش تحقق یافت!

- جیمز بیا اینجا این چیز جالبو ببین!

جیمز با تاسف تک تک اشیای درون قفسه را از نظر گذراند و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت: فردا بازم میام سراغتون!

لوسیوس که اکنون پشت مجسمه ای پنهان شده بود بعد از رفتن جیمز جستی زد و به درون اتاق رفت.

خانه ی ریدل:

لوسیوس تعظیمی کرد و گفت: ارباب با دو تا چشای خودم دیدم که جیمز داشـ...

اما با دیدن چهره ی لرد حرفش را قطع کرد و اینبار همزمان با در آوردن گردنبند گفت: بفرمایین!

لرد نگاهی به گردنبند سالازار انداخت و گفت: لوسیوس امیدوارم که در حال شوخی کردن با من نباشی.

لوسیوس که متوجه حرف لرد نشده بود گفت: شوخیم کجاس ارباب ، گردنبند سالازار کبیر که خواسته بودین رو ...

بلا حرف او را قطع کرد و گفت: تا ارباب عصبانی نشدن بقیه چیزارو بهشون تحویل بده. گنج!

حیرت و ناباوری در چشمان لوسیوس موج میزد. او خیال کرده بود که منظور لرد گردنبند است در حالی که تازه به یاد آورده بود که گنج چیز دیگری بوده است.

لوسیوس آب دهانش را قورت داد ، حالا باید چه میکرد؟ با یاد آوری حرف دامبلدور مبنی بر اقدامات امنیتی جدید ، ترسش دو برابر شد.




Re: اتاق شکنجه(نقد پست های انجمن آزکابان)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹
نقد پست شماره ی 244 آزکابان ، گودریک گریفندور

اول این که به جای استفاده از چندین هزار تا نقطه ، استفاده از سه نقطه کافیه!

وقتی کل پست قراره دیالوگ باشه بهتره به جای استفاده ی مداوم از (-) حالت افراد رو هنگام گفتگو شرح بدیم.

مثلا:
نقل قول:
- بله قربان فقط....


بلا با تردید گفت: بله قربان فقط ...

یه نکته ی عجیب اینه که لرد کلی مرگخوار داره و یکم عجیبه که همه تو زندان باشن جز یکیشون! درسته که این کار برای سخت تر کردن کار لرد و هیجان انگیزتر کردن ماجراس ولی دورنشدن از واقعیت بهتره.

اما در کل اینکه آلبوس رو کشیدی وسط خودش وارد کردن یه سوژه خوبه. استفاده از توصیف برای زیباتر کردن پست خیلی خوبه که بهتره در پستت ازش استفاده کنی.

جاست دیس !




Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۸۹
سوژه جدید


- پرستار مینگون به بخش سوختگی های اژدها ... پرستار مینگون به بخش ...

در بیمارستان اتوماتکیوار به کنار رفت و چهره ی پنج شخص نمایان شد. بدون توجه به محیط اطراف، سه نفرشان بدون هیچ گونه جلب توجهی از جمع پنج نفره خارج شدند و در میان مردم ناپدید شدند.

دو نفر باقیمانده با قدم هایی محکم و استوار یکراست به سمت پیشخوان آمدند. فرد جلوتر گلویش را صاف کرد و با این کار پرستار پشت پیشخوان متوجه او شد و پرسید: میتونم کاری براتون بکنم؟

آنتونین اشاره ای به خودش و نارسیسا کرد و گفت: ما از شفابخشان ناحیه ی شرقی کشور هستیم و برای کمک به شما اینجا اومدیم.

پرستار که انگار شاد شده بود با لبخندی گفت: اوه بله. مدرک شناساییتون لطفا.

دو کارت بر روی میز افتاده شد و پرستار نگاهی به آن ها انداخت.

نارسیسا که نمی خواست پرستار کلمه ی مرگخوار را ببیند بلافاصله گفت: میدونین که دارین با تلف کردن وقت به دلیل دیدن مدرک شناسایی باعث به خطر افتادن جون چند مریض میشین؟

پرستار نگاهش را از روی کارت برداشت و گفت: ببخشید؟

نارسیسا اشاره ای به کارت ها کرد و پرستار که متوجه منظور نارسیسا شده بود ، کارت ها را به او پس داد و گفت: میدونین که این جزء قوانینه. مدرک تحصیلیتون؟ ... آخ.

پرستار دیگری که تازه به آنجا آمده بود ، سقلمبه ای نثار پرستار دیگر کرد و زیر لبی به او گفت: مگه نمی بینی کمبود دکتر و پرستار داریم؟ دیگه این کارا چیه؟

- خب باید بفهمیم دکترن یا نه.

پرستار دوم چشم غره ای به پرستار اول رفت و رو به آنتونین و نارسیسا پرسید: هدفتون از اومدن به اینجا چیه؟

آنتونین با حالت شیطانی پاسخ داد: چه دلیلی میتونه داشته باشه به جز نابودی لکه های ننگی که بر این ... ow!

با دیدن چهره های دو پرستار نیشخندی زد و تصحیح کرد: نابودی لکه های ننگی که این ساحرگان و جادوگران رو احاطه کرده اند.

پرستار دوم گفت: میدونین که تعداد بیماران زیاد شده و ما کمبود نیرو داریم پس پر کردن فرم رو میندازیم به امشب بعد از اتمام کارتون.

نارسیسا دستانش را پشتش گرفت و به نشانه ی موفقیت آن ها را تکان داد. با این کار سه مرگخوار دیگر از میان جمع بیرون آمدند و به آن دو پیوستند.

روفوس سریع گفت: معرفی میکنم شفابخشان اسکریم جیور ، وارنر و ریونکلاو دارای مدرک تحصیلی از دانشگاه مرلیسفورد ٍ ... اوه بله بله.

و ساکت شد. شش نفر دیگر نگاهشان را از روفوس برداشتند و پرستار اول گفت: نگفتین بیشتر از دونفرین. خوش اومدین.

و با اشاره به بیماری که تازه آمده بود ادامه داد: از حالا کارتونو شروع کنین.

برقی در چشمان پنج مرگخوار درخشید.

- در ضمن یادتون نره امشب قبل از رفتن پیش من بیاین و فرما رو پر کنین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۱۹ ۱۶:۵۷:۴۶



Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹
- نــــــــــــــــه!

صدای فریادی ارنی و ماندانگاس را به خود آورد و سریع پشت ستونی پنهان شدند.

دزد شماره ی دو توسط دو مومیایی در حال آورده شدن به وسط میدان بود!

ارنی و ماندی با چهره هایی بهت زده به او خیره شده بودند که احتمالا تا دقایقی دیگر تبدیل به مومیایی میشد.

دزد دوم با وحشت مدادم در حال جیغ کشیدن بود و در این میان زنجیری طلایی رنگ که به پیراهنش چسبیده بود ، در پشتش آویزان بود.

- اون چی بود؟

ماندی با تعجب پاسخ داد: مومیایی!

ارنی به دزد دوم اشاره کرد و گفت: نه منظورم اون چیزیه که به دزده آویزونه.

ماندی کمی سرش را بیشتر از پشت ستون بیرون آورد و گفت: خب که چی؟

- برات آشنا نیس؟ مطمئنم اونو یه جایی دیدم!

ماندی که چشم هایش هنوز دزد شماره ی دو را دنبال میکرد با ترس گفت: تو این وضعیت این چه اهمیتی داره؟

ارنی با دست سرش را فشار داد و به آرامی خطاب به خودش گفت: فکر کن ... فکر کن ... اون کدوم یک از وسائل موزه س؟

با خارج شدن این حرف از دهان ارنی ، ماندانگاس بلافاصله گفت: درسته اون همون گردنبندیه که به تابوت یکی از جادوگرای مصر وصل بود. یادمه برا دزدیش اومده بودیم.

و با تاسف آهی کشید. ارنی دست ماندی را گرفت و گفت: قبل از اینکه اون مومیایی شه باید بریم. حتما اون تابوته نشونه ایه.

و از آنجا خارج شدند. همان لحظه سوسکی پرواز کنان از روی ستون پرید و ناپدید شد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.