هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۷
#31
-هکولی...هکولو...چی شدی تو؟ پاشو ببین بانز اومده! پاشو نبینش بخندیم!

هکتور تکون نمیخوره و لینی بیشتر از قبل میترسه.

از یه گوشه ی کلاه یه تیکه برگ پیدا میکنه و هکتور رو دراز میکنه رو برگ.
-اصلا نگران نباش. من ترکت نمیکنم. خودم بهت رسیدگی میکنم. ازت پرستاری میکنم. خوبت میکنم.

دست هکتور رو میگیره و با نگرانی به صورتش خیره میشه. ولی این کار فایده ای نداره. برای همین شروع به ماساژ دادن شونه هاش میکنه. با نیشش قلقلکش میده.
کمی از زهرشو میگیره و جلوی دماغ هکتور میگیره.
-هکولی...پاشو با این معجون درست کن. ببین چه بوی خوبی میده.

با شنیدن کلمه ی معجون چشمای هکتور کمی میلرزن. ولی باز نمیشن.

-چیکارت کنم خب؟ مردی؟ دفنت کنم که روحت به آرامش برسه؟ برات مراسم آبرومندانه ای بگیرم؟


خارج از کلاه، مرگخوارادنبال راه خروج از پرنده میگردن.
خیلی زود به روشنایی ای که از شکم پاره شده ی پرنده میتابه میرسن.

بلاتریکس اعلام میکنه:
-یاران ارباب، راه خروج رو پیدا کردیم. از پرنده خارج میشیم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
#32
-فرزندان روشنایی؟ خیانت به آرمان های محفل؟

اولین تیکه ی پیازهای روشنایی تو حلقوم محفلیا گیر میکنه. به پیازاشون نگاه میکنن که ببینن دامبلدور خیانت رو از کجای پیازا در آورده که رون ویزلی تصمیم میگیره برای اولین بار هم که شده قبل از هری مشکلو حل کنه.
-اجازه پروفسور. من فهمیدم مشکل از کجاست. روغن و آرد سوخاری و نمک!

هری از اون طرف، هر دو دستشو بلند میکنه.
-من بگم؟ پروفسور...خواهش میکنم...من بگم تا زخمم شروع نکرده به دردناک شدن؟

دامبلدور با محبت به هری اشاره میکنه.
-تو بگو فرزند!

هری فکر میکنه...هول میشه...یادش میره...و بالاخره جواب میده:
-روغن، آرد سوخاری، نمک!

دامبلدور و کل محفل با اشتیاق شروع میکنن به تشویق کردنش.

-احسنت! با یک نگاه مشکل رو دریافت.
-بی نظیره.
-فقط بی نظیر که نیست...چشماشم شبیه باباشه!

و کسی به حرف رون گوش نکرد که داشت غر میزد که جواب اونم همین بوده.

دامبلدور پاکت پیازا رو از محفلیا میگیره.
-ما این مواد سوسولانه رو نمیخوریم. پیازا رو قبل از نوش جان کردن خوب پاک کنین. هیچی روشون نمونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷
#33
-کانال زیر یعنی دقیقا کجا؟

مرگخوارا همگی با هم به زمین خیره میشن. اون زیر حتما باید کانالی وجود داشته باشه.
هر چی مرگخوار موبایل دار سعی میکنه روشنشون کنه، روشن نمیشن. اونا فرزندان واقعی تاریکی هستن.

-بیل بیاریم زمینو بکنیم؟
-گفته بدو...یعنی با سرعت کم هم نمیشه واردش شد.

اسلاگهورن تو یه گوشه ی دیگه ی اتاق سرگرم نوشیدن و فراغت از رنج های دنیویه. ترجیح میده مرگخوارا تا ابد درگیر حل این مسئله بمونن.

چند دقیقه بعد، مرگخوارا که به نتیجه ای نرسیدن، آشفته و سرگردون میشن. یه کانال یه زیری وجود داره و دست اونا بهش نمیرسه.

-بریم این سمیعی رو بدزدیم؟ اون حتما میدونه کانال کجاس!

مرگخوارا مخالفت میکنن. اونا مدتها دنبال هوریس گشتن تا پیداش کردن. دیگه حال ندارن برن یکی دیگه رو هم بدزدن.

-پروفسور اسلاگهورن...شما نمیشه یه کمکی به ما بکنین؟ تا حالا چیزی درباره ی کانال زیر شنیدین؟ از محلش اطلاعی دارین؟ میدونین چطوری باید خودمونو بهش برسونیم؟ اسلاگ! وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن!




چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷
#34
-قطرات! میشه وسطی بازی نکنین؟

قطره ها ناراحت میشن. کسی حق نداره در این حد تو زندگی خصوصیشون دخالت کنه.
-چرا؟

-ممکنه متلاشی بشین خب. درسته که همتون با ارزش نیستین. ولی یکیتون که هست. مودب و مرتب بشینین یه جا تا قطره ی با ارزش رو شناسایی کنم.

به قطره ها بر میخوره. به نظر خودشون خیلی هم باارزشن و حتی میتونن قطره قطره جمع بشن و وانگهی یه چیزای خیلی ترسناکی بشن.
یه گوشه ای میشینن و لینی سوالشو دوباره تکرار میکنه.
-ارباب چند مژه دارن؟

-اجازه...ندارن! ارباب کلا از کم مویی رنج میبرن.

لینی توپ رو توی سر این یکی هم میکوبه.
-ابله! ارباب از چیزی رنج نمیبرن. تو هم نیستی. ادب کافی نداری.

قطره ها اعتراض میکنن.

-ما از گوشه ی چشم میچکیم خب. از کجا بدونیم اصلا؟
-ما با مژه ها کاری نداریم که.
هر روز ممکنه تعدادشون کم و زیاد بشه.

لینی سوالشو کمی آسون تر میکنه.
-چشمای ارباب چه رنگیه؟ هر کی بلده دستشو بلند کنه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷
#35
با نی بزنیمش؟

تام داشت در مورد همراهی با این شبه مشنگ تردید پیدا میکرد. ولی تصمیم میگیره کمی صبور باشه.
-روش های بهتری برای انتقام گرفتن وجود داره جیمز!

جیمز از شدت خوشحالی از فهمیدن این موضوع که تام اسمشو میدونه، برای چند ثانیه از خود بیخود میشه.

وقتی به خودش میاد، یادش میفته که بحثشون جایی تموم شده که باید سوالی بپرسه:
-مثلا چه روشایی تام؟

جیمز میخواد تاکید کنه که اونم اسم تام رو میدونه، ولی این موضوع برای تام هیچ اهمیتی نداره. خود تامم چندان از اسم خودش خوشش نمیاد.
-مثلا...سرشو بگیریم و فرو کنیم تو اون روغنی که سیب زمینیا دارن توش سرخ میشن. مدتی همونجوری نگهش داریم تا یاد بگیره به کی باید احترام بذاره.

جیمز فکر میکنه.

این حرفیه که تام زده و تام اصولا نمیتونه حرف بدی بزنه. ولی کاری که تام بهش اشاره کرده اصلا سفید به نظر نمیرسه. جیمز قسم خورده که جادوگر سفیدی باشه. بین عقل و منطقش گیر میکنه و آخرش تصمیم میگیره راه سومی رو انتخاب کنه:
-بهتر نیست به جاش بریم پیش پروفسور؟ منتظرمونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷
#36
دوچرخه شدیدا از شنیدن این پیشنهاد خوشحال میشه. در حالیکه رو هوا تک چرخ میزنه و مثل یه اسب شیهه میکشه اعلام میکنه:
-من آماده هستم! سریع جفت و جور بشین سوارتون بشم.

لینی که خودشو فرمانده ی عملیات میدونه مرگخوارا رو به ترتیب قد میچینه و دوچرخه رو میذاره رو کول هکتور.

هکتور معترض میشه...دوچرخه هم همینطور.

-هی...چرا روی من؟
-راست میگه. این همه آدم ثابت و ساکن! چرا روی این؟ اصلا جام راحت نیست!

لینی، فرمانده ی خودخوانده، اهمیتی نمیده. اون یاد گرفته که یک فرمانده باید دیکتاتور باشه و لینی تشخیص داده که جای دوچرخه همونجا خوبه و دوچرخه و هکتور باید با این قضیه کنار بیان.

از اون طرف کراب داره ریملای مختلف رو تو ریمل فروشی هاگزمید امتحان میکنه.
-این ضد آبه؟ مژه ها رو بلند میکنه؟ ویتامینه اس؟ ریمل قبلیم مژه هامو میچسبوند به هم. شبیه نیمبوس دو هزار میشد. من وقت زیادی ندارم. لطفا سریع تر بهترین ریملتونو بدین به من. باید برم برسم به دوستام.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#37
مرگخوارا موافقت میکنن و تصمیم میگیرن با قدمهای مصمم به راهشون ادامه بدن، که نیزه ای جلوشونو میگیره.

-نَمیشه!

آلکتو جلو میره.
-دقیقا چی نَمیشه آقای محترم؟ ما داریم از اینجا رد میشیم که ببینیم پیتزایی برای پرنسس پیدا میکنیم یا پیدا نمیکنیم. شما با کجای این قضیه مشکل داشت؟

بومی سرگرم بررسی مرگخواران شد.
-بومی گرسنه بود. بومی آدم خواست. یکی از شما رو باید خورد تا آروم شد و درست فکر کرد.

لرد سیاه که خیلی لاغر و نحیفه، خیالش راحته که قرار نیست خورده بشه. کی از یه مشت استخون خوشش میاد؟


نیم ساعت بعد!


لرد سیاه داخل دیگ بزرگی که روی آتش ملایمی قرار گرفته نشسته. داخل دیگ علاوه بر لرد، مقداری ترب و هویج و سیب زمینی هم توی آب شناوره. بومی هم در حال رنده کردن شلغم، روی سر لرده.

بلاتریکس از یه گوشه ای لردو فوت میکنه که کمی خنک بشه و زود نپزه.

لرد کم کم نگران سلامتیش میشه.
-یاران ما. چاره ای بیاندیشید. شما گفتین بریم تو دیگ تا کمی زمان بدست بیارین و فکر کنین که چطوری میشه از این مخمصه نجات پیدا کرد. ما با هویج اصلا خوشمزه نمیشیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#38
بانز این دفعه نخوابیده بود.

سعی کرده بود بخوابه، ولی هر بار مامانش با یه کرم چاق و گنده و زنده اومده بود سراغش و کرم رو با یه لیوان پوره ی کرم به خوردش داده بود.
هر چی باشه بانز کوچیکترین جوجه شه و مامانش نگرانشه.
کرما اصلا خوشحال به نظر نمیرسن. حتی یکیشون فحش خیلی بدی به بانز میده که بانز آرزو میکنه کاش نامرئی بود و بعد از این آرزوش تعجب میکنه و تعجبش رو با بغ بغویی که سر میده نشون میده.

خواهر و برادراش که بال های قوی تری دارن کم کم شروع می کنن به پر در آوردن و بال زدن، ولی بانز بی عرضه اس و فقط کرم میخوره.

مامانش طاقت دیدن این صحنه رو نداره. برای همین تصمیم میگیره خودش بال به کار بشه و بچه شو تشویق کنه.
کوچیکترین جوجه شو با منقار به جلوی لونه هل میده.
-برو فرزندم...پربگیر و از لونه پرواز کن.

بانز با خودش فکر میکنه که من غلط بکنم از بالای درخت چنار پر بگیرم! حاضره بقیه ی عمرشو همونجا کرم بخوره. ولی مامانه راضی نمیشه.

بانز رو هل میده و هل میده و از توی لونه پرت میکنه پایین!


از آخرین باری که بانز پرواز کرده بود، مدت خیلی زیادی میگذشت. چیزی در حدود کل عمرش! برای اینکه بانز کلا و هرگز پرواز نکرده بود.

ولی الان، همچون پرنده ای سبکبال در حال سقوط آزاد رو به زمین بود.
از لحظه ای که مامانش اونو از لونه پرت کرده بود پایین، فقط چند ثانیه میگذشت، ولی این چند ثانیه برای بانز مثل یه عمر سپری شده بود.
تو مسیر سقوطش از لونه ی دو تا مرغ عشق رد شد.
به سه تا شاخه گیر کرد.
با دو تا برگ دعواش شد.
دچار اصطکاک در اثر جریان هوا شد. جرقه زد. آتیش گرفت. باد بردش...

خلاصه بلایی نموند که سرش نیاد.

بانز کلا بدبخت شده بود. یادش میومد که وقتی نامرئی بود، هیچ بلایی سرش نمیومد. هر وقت دچار مشکل میشد، تنها کاری که باید انجام میداد این بود که از شر تمام لباساش خلاص بشه.
و بعدش کسی بانز رو نمیدید که اذیتش کنه.

باورش نمیشد که دلش برای نامرئی شدن تنگ شده.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#39
در حالیکه لرد هنوز داره غر میزنه، قطار حرکت میکنه.
مرگخوارا غرق در تحیر و تحسین تکنولوژین که یهو متوجه میشن اطراف هی داره تاریک و تاریک تر میشه.

-ارباب...سیاهی شما روی محیط تاثیر گذاشت!

چند دقیقه بعد دیگه همه جا کلا تیره و تاره. کراب سعی میکنه با حرکت دستش تو هوا یه نفرو پیدا کنه که کمی مشنگ باشه. یکی دو تا فحش میشنوه و آخر هدفشو پیدا میکنه.
-ببخشید آقا...یا خانوم...این جا چرا تاریک شد؟

طرف که آقا بوده با بی حوصلگی جواب میده:
-خب داریم میریم زیر زمین. انتظار داری برات چراغونی کنن؟

توجه لرد به این مکالمه جلب میشه.
-زیر زمین؟

-آره خب...قطار زیر زمینیه!
-ما فکر کردیم از زیر زمین در سطح مشخصی مسافرین رو جابجا میکنه. اینگونه نیست؟
-نه دیگه. این یکی مدلش اینه. میریم به اعماق زمین.

لرد و مرگخوارا یهو همگی با هم فریاد میزنن:

-آقا نگه دار!
-ما رو پیاده کنین!
-برباد فنا رفتیم!

مشنگه سعی میکنه آرومشون کنه.
-اینجا میخوایین پیاده بشین؟ اون بیرون کمی گرمه ها...نزدیک هسته ی زمین هستیم.

لرد و مرگخوارا اصلا آروم نمیشن. بیشتر دچار استرس میشن.
-ایستگاه آخر کجاست؟

-از اون ور کره ی زمین میریم بیرون. دیگه شانستونه که کجا بیفته. الان آروم بگیرین بذارین کتابمو بخونم!

مرگخوارا که نمیدونن طرف تو اون تاریکی چطوری داره کتاب میخونه سعی میکنن آروم بگیرن. کسی دوست نداره تو هسته ی زمین پیاده بشه.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۱ ۱۵:۰۹:۵۳
ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۱ ۱۵:۱۲:۳۷

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#40
و دوباره چشماشو باز میکنه.

بانز معمولا اینقدر نمیخوابه؛ ولی الان شرایط نامساعده! مجبوره اونقدر بخوابه و بیدار بشه که حداقل تبدیل به چیز خوبی شده باشه.

چشماشو باز میکنه. البته قبلا باز کرده بود. الان فقط پلک میزنه!

به دیوار وصل نشده. جای تاریکی نیست. جاش راحته و هوا خوبه...
تا این جای کار مشکلی وجود نداره...
ولی از اونجای کار به بعد، مشکل ساز میشه!
درست وقتی که یکی به زور دهنشو باز میکنه و یه چیز نرم و لزج رو پرت میکنه ته حلقش.

بانز سعی میکنه تف کنه. ولی نمیتونه. در نتیجه قورت میده.
-لعنتی...این چی بود؟

-بغ!

بانزسعی میکنه طرف مقابلش رو که خیلی از خودش بزرگتره ببینه. ولی فقط یه کپه پر میبینه.
-بغ؟

طرف خم میشه و بانز منقار بزرگشو میبینه. طرف مقابل کفتره!
-بغ یعنی کرم. بخور و حرف نزن. بخور مامان جون. برات خوبه. همینه که اینقدر از خواهر و برادرات کوچیکتری خب.

بانز تازه متوجه خواهر و برادرای زشت و نرمش میشه...و متوجه ارتفاعش از زمین!
-مامان...دقیقا کی پرواز یاد میگیریم؟ و بغ!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.