هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تابلوی اعلانات الف دال(ارتش دامبلدور)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۴
#31
اطلاعیه جدید



سلام برای اعضای شجاع الف.دال!

متاسفانه رئیس سابق گروهمون یعنی جیمز پاتر مشغول جنگ با شروران جنگل های آمازون هستش و داره سعی می کنه گروهی به نام جسدخوار رو شکست بده () برای همین طی پیغامی از من خواست که مدیریت گروه رو به عهده بگیرم!

خب اول از همه مشخص می کنیم کیا هستن تو گروه:

گابریلا دلاکور: 200 امتیاز!
جیمز پاتر: 100 امتیاز!
رون ویزلی: 175 امتیاز!
فرد ویزلی: 100 امتیاز!
مادام هوچ: 0 امتیاز!
لونا لاوگود: 0 امتیاز!
چارلی ویزلی: 0 امتیاز!
نویل لانگ باتم: 0 امتیاز!
ریبیوس هاگرید: 0 امتیاز!
دوریا بلک: 0 امتیاز!

چون من تازه سر گروه شدم ، امتیاز کامل به ماموریت های گذشته دادم اما از این به بعد پست ها نقد خواهد شد و از 100 امتیازی به آنها تعلق خواهد گرفت و در تابلوی امتیازات درج خواهد شد!

ماموریت فعلی همان ماموریتیست که در پست قبل مشاهده می کنید! می توانید در آن شرکت کرده و امتیاز کسب کنید! افراد غیر فعال از گروه حذف خواهند شد! به زودی نیز یکی از اعضای فعال گروه سمت معاون را خواهد گرفت!

به امید ایجاد ارتشی قدرتمند در دل هاگوارتزِ دوست داشتنی!

آپدیت پست: 4 فروردین!

موفق باشید


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۴ ۲۱:۵۰:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱:۲۳ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۳
#32

یالله!

خب من چندتا سوال اساسی دارم!

1. نحوه ی اشناییت با جیمز سیریوس پاتر رو بگو! تو سایت اشنا شدین یا از جای دیگه؟

2. چرا همیشه آواتار های شبیه به هم می زارین؟!

3. بعد گریفندور کدوم گروه رو ترجیح میدی؟ (یه وقت نگی اسلیترین ها )

همینا بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده ایفای نقش سال
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#33

من هم رای خودم رو اینجا به سوروس اسنیپ میدم! چراکه رول هاش کیفیت بسیار والایی دارن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ناظر سال
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#34

من رای خودم رو به ماندانگاس فلچر یا آلبوس دامبلدور حاضر میدم! لیگ کوییدیچ رو بسیار زیبا راه انداخت و واقعا جا داره از زحماتش قدر دانی بشه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر سال
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#35
من رای خودم رو جیمز پاتر میدم!

درسته خیلی دیر اومد ولی واقعا یکی از فعالترین ها بود و تحول خیلی خوبی رو انجمن و ایفای نقش ایجاد کرد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین عضو تازه وارد سال
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#36

منم رایم رو میدم به گیدیون که در حال حاضر هری پاتر هستش! هری امسال اومد و بنده تو این چند سال ندیدم یک عضو بتونه در یک سال این همه پیشرفت بکنه!

رای من به هری پاتر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#37
کیو سی ارزشی vs گویینگ مری


پست اول


هرمیون پاکت نامه ای که در دست داشت را سعی می کرد زیر ردایش قرار دهد تا تکه های باران آن را خیس نکند. دوان دوان به سمت خانه ی جغد ها می رفت. فکر می کرد پدر و مادرش از خبر عضویتش در یکی از تیم های لیگ کوییدیچ خوشحال می شدند. با اینکه پدر و مادرش نمی دانستند کوییدیچ چیست اما با طلسمی که هرمیون روی آنها اجرا کرده بود ، آنها از این خبر خوشحال می شدند.

هرمیون وارد خانه ی جغد ها شد. در نسبتا بزرگ را با فشار زیادی باز کرد و وارد شد. خانه ی جغد ها مثل همیشه پر از سر و صدای جغد ها بود. از هر طرف پر جغد ها آویزان بود و کمی چندش آور شده بود.

هرمیون از پله ها بالا نرفت و در همان طبقه به سمت یکی از جغد های مدرسه رفت و نامه ی خود را به پای یکی از آنها بست. بعد از جیبش چیزی بیرون آورد و به سمت جغد گرفت. جغد خیلی سریع آنها را با دهانش گرفت و خورد. بعد هرمیون عقب گرفت و جغد شروع به پرواز کرد!

هرمیون تا وقتی که جغد از خانه ی جغد ها بیرون رفت و از دید محو شد ، آن را نظاره کرد. خوشحال بود که توانسته بود وارد دنیای حرفه ای کوییدیچ شود اما از طرف دیگر کمی نگران بود که ایا شاگر اول مدرسه می تواند جستجوگر ماهری شود؟

در همین افکار بود که از خانه ی جغد ها خارج شد تا به سمت زمین کوییدیچ برود. قرار بود با گودریک و فرد کمی تمرین کند. جاروی خود را فراخوند و به راهش ادامه داد! دیری نگذشته بود که جارویش نیز در کنارش قرار داشت.

می توانست از دور گودریک و فرد را ببیند که در فراز آسمان پرواز می کردند. فرد بلوجر به سمت گودریک می فرستاد و گودریک نیز سعی می کرد فرار کند. اما وظیفه ی هرمیون بسیار سخت تر بود! او باید اسنیچ رو می گرفت! حتی به این فکر کرده بود که ای کاش اسنیچ رنگ دیگری داشت! مثلا اگر سرخ رنگ بود بیشتر دیده میشد و می توانست راحت تر آن را بگیرد.

همینکه هرمیون وارد زمین کوییدیچ شد ، گودریک گفت: « زودباش هرمیون! اسنیچ رو چند لحظه پیش ول کردم! بهتره عجله کنی! »

هرمیون بسیار کفری شده بود. هر دفعه همین کار را می کردند! هر دفعه گفته بود که اگر از زمان شروع حرکت اسنیچ ، به دنبالش برود ، می تواند سریعتر بگیرتش! اکنون باید بیش از یک ربع فقط دنبالش می گشت و بعد سعی در گرفتن آن می کرد.

لباسش را پوشید و اوج گرفت! به طرف گودریک رفت و گفت: « بقیه نمیان؟ »

گودریک به یکی دیگر از بلوجر ها نیز جا خالی داد و گفت: « رفتن وزارت واسه کار لاکتریا! بیخیال! برو سر تمرین! »

در آنسو لاکتریا و رز در راه رو های وزارت از این اتاق به این اتاق می رفتند تا بتوانند مجوز بازی برای لاکتریا که به تازگی باطل شده بود را بگیرند. لاکتریا مو های بلند و فر خودش را با لباس بلند و کرمی رنگش ست کرده بود و توجه همه ی کارمندان را به خودش جلب کرده بود!

رز با بی حوصلگی گفت: « لاکتریا من واقعا فکر می کنم تو عوض شدی! نگران بازی این هفته هستم! مطمئنی که می تونی خوب بازی کنی؟ »

لاکتریا که گویی با یک سوال بسیار تکراری روبه رو شده بود ، گفت: « رز بس کن! چی شده که فکر می کنی من مثل قبل نمی تونم بازی کنم؟ نکنه گودریک چیزی گفته بهت؟ »

رز به سمت راهروی سمت چپ پیچید و گفت: « نه! یعنی چرا! ... گودریک همیشه میگه که تو توی کاپیتانی قاطع نیستی ولی من نگران بازیت هستم! مخصوصا الان که رفتی تو جبهه ی سیاهی! »

لاکتریا و رز به یک در بسته رسیدند که بالایش نوشته شده بود "کمیته ی کوییدیچ و نظارت بر لیگ" ، لاکتریا در را سه بار کوبید و گفت: « دیدی گفتم گودریک ذهنتو خورده! خب همه می دونیم که اون از یه تیمی مرگخوار خوشش نمیاد! »

لاکتریا و رز وارد اتاق شدند. حدود یک ربع طول کشید تا بتوانند کار های اداری را انجام دهند و از اتاق خراج شوند! به طرف اسانسور ها شروع به حرکت کردند که در راه لارتن را دیدند.

لارتن با دیدن آن دو خوشحال شد و گفت: « سلام دخترا! اینجا چیکار می کنین؟ »

رز قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه ، لاکتریا گفت: « تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه امروز تمرین نداشتیم؟ »

لارتن مرموزانه خندید و گفت: « یه کار مهم برام پیش اومد! باید انجامش می دادم! الانم می خوام برم ... با اجازه! »

لارتن قبل از اینکه به مخالفت لاکتریا گوش دهد ، دوان دوان از انها دور شد! لاکتریا رو به رز گفت: « من بهش مشکوکم! بیا ... دنبالش می ریم! » لاکتریا دوید و رز با اینکه میلی به اینکار نداشت ، اما مجبور شد که برود.

لارتن به سمت راهروی های بسیار باریک تر و تاریک تر می پیچید اما هیچ ابایی نداشت که بسیار مشکوک می زد و ممکن بود هر لحظه کارگاه های وزارت او را بگیرند و بازجویی کنند! بسیار خوشحال به نظر می رسید!

تا اینکه بالاخره به یک دروازه نسبتا بزرگ رسید. آن را باز کرد و وارد شد! هیچ نگهبان یا کاراگاهی به چشم نمی خورد. تالاری که قدم در آن نهاده بودند بسیار روشن تر بود. دیوار ها با کاشی های سفید رنگ تزئین شده بود ولی ستون های بسیار زیادی که قرار داشتند ، با رنگ سیاه و طرح های عجیبی که رویشان قرار داشت ، خودنمایی می کردند.

لارتن با همان سرعت به حرکت ادامه می داد. لاکتریا و رز نیز دنبالش می رفتند اما سعی می کردند آرام تر حرکت کنند تا لارتن متوجه آنها نشود.

بالاخره لارتن به مکانی که مورد نظر داشت رسید! مقابل یک در کوچک تر که هم رنگ دیوار ها بود و اصلا قابل تشخیص نبود ، ایستاد! سه بار به در کوبید و گفت: « سیاهی در قلب سفیدی! »

قفل در چرخید و باز شد. لارتن وارد شد و در را بست! لاکتریا و رز نیز به پشت در رسیدند و گوش ایستادند. صدای یک مرد نسبتا پیر به گوش می رسید: « چیه؟ چرا اومدی؟ گفتم که تو هیچ امانتی پیش من نداری! »

لارتن با صدای بلندی گفت: « ببین من خیلی دنبالت گشتم تا پیدات کردم! امکان نداره دست خالی برگردم! اون وسیله ی منو بده! »

مرد که صدایش لرزان تر شده بود ، گفت: « خب بیا یه معامله بکنیم! تو مقداری بهم پول بده تا منم بدون دردسر ارث پدریت رو بهت بدم! »

لارتن که گویی از کوره در رفته بود ، داد زد: « حرف اضافی نزن! ماشین زمان منو بده وگرنه به زور می گیرمش! »

مرد اینبار بسیار قاطع تر از قبل گفت: « خودت خواستی! »

صدای فریاد بلندی برخاست و انگار یک مرد محکم با دیوار برخورد کرد! یک مرد که لارتن نبود ، در را باز کرد و با سرعت دوید! اما خیلی زود لاکتریا با یک ورد مرد را نقش بر زمین کرد و رز نیز به سمت لارتن رفت که زمین افتاده بود.

لاکتریا به سمت مرد رفت که در بغل خود بسته ای را محکم گرفته بود! مرد تقلا کرد تا فرار کند اما لاکتریا با یک ورد دیگر ، او را بی حرکت کرد. لارتن در حالی که یک دستش را گرفته بود و گویی بسیار درد می کرد ، به کمک رز نزدیک شد و گفت: « خیلی خوشحالم که اومدین! باید حدس می زدم که این یارو یه فکری تو سرش داره! »

لاکتریا با عصبانیت گفت: « جریان چیه لارتن؟ »

لارتن خم شد و بسته ی سیاه رنگی که در بغل مرد بود را برداشت و گفت: « وسیله پیروزی ما اینه! ارث پدربزرگم! »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۰:۲۱ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
#38
سوژه جدید



صدای خر و پف می آمد! آنهم از نوع بسیار پر سر و صدایش! تالار گریف تبدیل به استراحت گاه دائمی شده بود! بیشتر پسر ها حتی خسته تر از آن بودند که به خوابگاه خود بروند و در تالار اصلی گریف خوابیده بودند! هر کدام یک گوشه!

البته دختران گریفی هم چندان حال و حوصله ای نداشتند که بروند به خوابگاه خودشان! ولی به دلایل کافی نمی توانیم بگوییم که آنها نیز در تالار اصلی کنار پسر ها خوابیده بودند! پس آنها رفته بودند خوابگاه خودشان و خوابیده بودند!

گودریک که یکی از ناظران گریف بود ، نیز روی مبل مقابل شومینه دراز کشیده بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود! دیگر ناظر گریفندور یعنی هری پاتر ، تنها بچه ای که زنده ماند ، از فرط شجاعت ، سرپا خوابش برده بود!

هری در خواب: « اکسپک ..... آوادا ... گیگادا .... مگادا .... هورا ... من ولدمورت رو کشتم! »

گودریک که از صدای هری هر از گاهی ناراضی می شد ، یکی از نیم کره های ذهنش را بیدار می کرد و به وسیله ی آن می توانست به هری بگوید: « بسه هری! ... بابا ولدمورت الان استخوان هاش هم پوسیده! ول کن دیگه! »

خلاصه وضعیت تالار بسی خواب زده و خسته بود که ناگهان تابلوی بانوی چاق کنار رفت و زنی وارد تالار شد! زن که مو های سرخ رنگ نسبتا بلندی داشت ، به آرامی وارد تالار شد.

زن از دیدن تالار بسیار ذق زده شده بود ، با اشتیاق بسیار زیاد به در و دیوار تالار نگاه می کرد و گویی خاطرات گذشته خود را زنده می کرد. زن حدود چند دقیقه همینطور مرور خاطرات کرد تا اینکه متوجه وضعیت تالار شد.

مالی ویزلی به طرف گودریک رفت و با دستش او را تکان داد و گفت: « آقای گریفندور؟ آقا؟ آقا گودریک؟! ..... گودریک؟! .... گودی! ... بلند شو مرتیکه! »

گودریک با جیغ مالی بسیار شکه شد و مثل برق زده ها از جا پرید و شمشیرش را برداشت: « چی شده؟ اسلیترین حمله کرده؟ چی شده؟ »

مالی به حالت آروم و ساکت خودش برگشت و گفت: « ناظر تالار شمایین؟! »

گودریک که به حالت عادی برگشته بود و از مالی نیز که مانع خوابش شده بود ، بسیار ناراضی شده بود ، گفت: « بله! من و کله زخمی! ... فرمایش؟! »

مالی خندید و گفت: « چرا تالار اینقدر ساکت و بی تحرکه؟! »

گودریک با سوال مالی خنده اش گرفت و بدون اینکه جواب او را بدهد ، دوباره دراز کشید و به خواب خود ادامه داد اما طولی نکشید که بار دیگر مالی جیغ بلندی کشید و گودریک بار دیگر مثل شق القمر بلند شد! اینبار هری نیز بیدار شد و به جمع آنها پیوست!

مالی صدایش را صاف کرد و گفت: « من نمی دونم کدوم آدم بی فکری شما رو ناظر کرده! حالا نمیشه برای اون فکری کرد ولی اگه تالار رو به حالت فعال همیشگی خودش برنگردونین ، با ماهیتابه ی جادویی خودم ، حساب هر دوتون رو می رسونم! »

بعد با یک دستش گودریک و با دست دیگرش هری را گرفت و چنان جادویی به آن دو ناظر بخت برگشته وارد کرد که هر دو زمین و آسمان را قاطی کردند.

هری به یک باره با سرعت شروع به دویدن کرد و با شدت بسیار زیادی به تابلوی بانوی چاق برخورد کرد و بر روی زمین ولو شد. بعد دوباره بلند شد و به طرف دیگر دوید و اینبار نیز با در خوابگاه دختران برخورد کرد و بیهوش شد و همینطور این روند را تا ساعاتی ادامه داد.

گودریک نیز که رنگ صورتش سرخ شده بود ، با خونسردی شمشیرش را غلاف کرد و بعد چنان نره ای تپید که نه تنها تالار گریف بلکه تالار هافل و ریون نیز از خواب بیدار شدند: « همه از جلو نظام! داریم میریم جنگل ممنوعه واسه سنجش شجاعت! واسه پیک نیک! واسه هر چی! بلند شین! زود »

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ ۰:۲۷:۰۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر نظارت انجمن
پیام زده شده در: ۰:۵۷ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
#39

با سلام

پیشنهاد می کنم معیار های معینی برای امتیاز دهی قرار بدین تا بازیکنان ایراد های خودشون رو بیشتر متوجه بشن! مثلا صد امتیاز رو به این نحو تقسیم کنین:

نحوه پیشبرد سوژه: 35 نمره
نگارش و املا و نظم پست: 15 نمره
جذابیت رول: 25 نمره
...

البته اینایی که این بالا نوشتم الکی هستن! من خودم تو خیلی از مسابقات این روش امتیاز دهی رو دیدم! چون نقدی در کار نیست لااقل اینطوری نویسنده می فهمه بیشتر نمرش تو کدوم قسمت کم شده و سعی می کنه اون قسمتش رو تقویت کنه!

همین!

با تشکر


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۳
#40
اتحاد زرد و قرمز؛ گويينگ مري
vs
ترانسيلوانيا



پست سوم



بازي شروع شد. داور مسابقه کوافل رو با قدرت تمام به آسمان پرتاب کرد! گودريک و روونا که جلوتر از هم تيمي هايشان قرار داشتند ، به طرف کوافل شروع به حرکت کردند. دو مهاجم با سرعت زياد بهم نزديک مي شدند و از برخورد با هم هراسي نداشتند!

اما خب هر چي باشه روونا يه دختر بود و مطمئناً نمي تونست نترسه! پس کمي جهت حرکتش رو تغيير داد و تنها دستش را به سمت کوافل برد تا بلکه اونو بگيره اما گودريک با همان حالت قبلي مي تازيد و بالاخره کوافل رو صاحب خودش کرد! ()

گودريک با همان سرعت قبلي به سمت دروازه ترانسيلوانيا شروع به حرکت کرد. از سمت راست گودريک رز و از سمت چپ هم لارتن شروع به حرکت کرده بودند! اولين بلوجر توسط لودو بگمن به سمت گودريک پرتاب شد و ويلبرت نيز خودش رو مقابل گودريک رسونده بود.

گودريک خيلي سريع کوافل رو به رز پاس داد و به بلوجر جا خالي داد. حالا رز کوافل را گرفته بود و با سرعت حرکت مي کرد. دافنه نيز در کنارش حرکت مي کرد و خودش را به رز چسابنده بود و هلش مي داد. رز به ناچار مجبور شد کوافل رو به لارتن پاس بده!

لارتن کوافل رو در بغل گرفت و به سمت دروازه ترانسيلوانيا شروع به حرکت کرد! اکنون تنها گلرت مانده بود و لارتن! گلرت جلوي حلقه ي وسطي ايستاده بود و با دقت به لارتن نگاه مي کرد! لارتن دستش را بالا برد و مي خواست کوافل را پرتاب کند که ناگهان يک بلوجر درست به دست لارتن برخورد کرد و کوافل از دست لارتن افتاد!

لارتن: « اي خدا! مامان جون! دستم! »

لارتن که مثل بچه ي دو ساله داشت گريه زاري مي کرد ، ناگهان مقابل خودش يه دختر زيبا با موهاي بلند و ماتيک سرخ آتيشي ديد و صداي گريه و زاريش قطع شد.

آماندا: « ببخشيد! :zogh: » و با سرعت از مقابل لارتن دور شد و به بازي برگشت.

لارتن که شومينه ي عشقش داخل روده و دلش روشن شده بود و درجه ی حرارت بدنش به 45+ رسیده بود ، با حالتي مجنونانه گفت: « خواهـ .... ـش .... مي ... کنم ... نوش .... جونتون! »

حالا ديگه روونا صاحب کوافل بود و با سرعت داشت به طرف دروازه گويينگ مري حرکت مي کرد اما هِي مسير عوض مي کرد و اين طرف و آن طرف مي رفت. همزمان با او دو مهاجم ديگرشون هم مسير عوض مي کردند و مدافعان و مهاجمان گويينگ مري رو حسابي گيج کرده بودند.

گودريک که سعي مي کرد موقيت خودش رو مقابل روونا حفظ کنه ، از تغيير مسير هاي روونا خسته شد و با سرعت به طرفش رفت تا کوافل رو بگيره اما روحش هم خبر نداشت که روونا منتظر همین حرکتش بود.

روونا يه قِر کوچيک به خودش داد و گودريک رو دريبل زد بعد کوافل رو کمي به هوا پرتاب کرد و بعد در يک صحنه اکشن و دیدنی به سرعت چرخيد و با پشت جارو به کوافل ضربه زد. کوافل با سرعت زياد وارد دروازه شرقي تيم گويينگ مري شد.

بازيکنان گويينگ مري: « جلل الخالق! »

تماشاگران چند ثانيه اي سکوت کردن و شگفت زده ي حرکت روونا شدند. بعد از مدتی که از شُک در اومدن ، شروع به تشويق او کردند. ترانسيلوانيا 10 - گويينگ مري 0

دورا همه ي بازيکناش رو دور خودش جمع کرد و گفت : « نقشه مثلث رو اجرا مي کنيم! لارتن به خودت بيا! چرا حرکتت رو اينقدر لو دادي؟ »

قبل از اينکه لارتن جواب بده ، اعضاي تيم از هم جدا شدند و بازي دوباره شروع شد. باري کوافل رو از دروازه محکم پرتاب کرد به سمت رز دريغ از اينکه بداند ويلبرت ، مهاجم ترانسيلوانيا دست اونو خونده بود و منتظر همين حرکتش بود.

قبل از اينکه کوافل به رز برسه ، ويلبرت با سرعت به سمتش حرکت کرد و کوافلو قاپيد! حالا تک به تک با دروازه بان شده بود! به سمت دروازه شرقي حرکت کرد و باري نيز همين کار رو کرد اما ويلبرت ناگهان چرخيد و کوافلو به طرف دروازه ي غربي پرتاب کرد! گٌـــــــل

20 به صفر!

دورا: « مگه تو تمرینات هزار بار بهت نگفتم اول نگاه کن بعد پاس بده؟ »

باري از جواب دادن تفره رفت و کوافل رو برداشت تا زود بازي رو اغاز کنه! اينبار به گودريک که نزديکش قرار داشت پاس داد. گودريک شروع به حرکت کرد. رز و لارتن نيز پشت سرش حرکت کردن اما هر از گاهي به سرعت جاي هم رو عوض مي کردند تا حواس اونارو پرت کنن!

گودريک ناگهان چرخيد و به رز که پشتش قرار داشت پاس داد و بعد خودش به جلو حرکت کرد. دو مهاجم ترانسيلوانيا به سمت رز حرکت کردند اما رز بي درنگ بدون اینکه کوافلو بگیره ، بهش ضربه زد تا دوباره به گودریک برسه! هر دو مهاجم ترانسیلواینا ، هر دو عقب مانده بودند.

گودريک به اولين بلوجر جا خالي داد. آخرين مهاجم ترانسيلوانيا نيز نزديک گودريک مي شد که گودريک ريسک نکرد و به لارتن پاس داد و اونو تو موقعیت تک به تک با دروازه بان قرار داد.

لارتن کوافلو گرفت! در همين لحظه آماندا فرياد زد: « بلوجر رو داشته باش لارتن جون! »

لارتن با شنيدن صدا ايستاد و در نتيجه بلوجر درست وارد لوزالمعده اش شد و کوافل از دستش افتاد. آماندا دوباره به سمت لارتن رفت که در زمين ولو شده بود: « بازم ببخشيد! مي دوني که؟ بازيه ديگه! وظيفم بود! »

لارتن: « جونم واست بگه ... انصافا قشنگ زدي عزيزم! من بهت افتخار مي کنم! »

حالا باز کوافل تو دست ترانسيلوانيايي ها بود. روونا به سرعت داشت حرکت مي کرد اما قبل از اينکه بتونه به دافنه پاس بده ، بلوجري که دورا پرتاب کرده بود ، بهش برخورد کرد و کوافلو از دست داد! رز کوافلو گرفت و خيلي سريع به گودريک پاس داد بعد به سمت لارتن فرياد زد: « بلند شو! داريم حمله مي کنيم! »

لارتن سريع خودشو جمع کرد. بلند شد و اوج گرفت. کوافل تو بغل گودريک بود و جلو مي رفت اما ويلبرت و دافنه هر دو طرفش رو گرفته بودند و راه نفوذي برايش نگذاشته بودند.

لارتن از آن طرف داد زد: « زود باش پاسو بده! »

گودريک از پاس دادن امتناع می کرد و بجاش يک دفعه کاملا ايستاد. ويلبرت و دافنه که انتظار اينکارو نداشتند ، نتوانست به اندازه گودريک سريع بايستند. گودريک حالا هر دوي اونارو جا گذاشته بود و به طرف دروازه حرکت مي کرد اما ناگهان بلوجر لودو به پشتش برخورد کرد.

گودريک تعادل خودش رو از دست داد. اما قبل از اينکه از جارو بيفته ، به لارتن پاس داد و لارتن دوباره تک به تک با دروازه بان شد. مي خواست شروع به حرکت کند که ......

آماندا: « لارتن؟! »

لارتن: « جونم؟ »

و شد آنچه که نبايد ميشد. روونا اومد کوافلو از دست لارتن قاپید و با يک ضد حمله ي سرعتي نتيجه شد 30 به هيچ!

بازي به نفع ترانسيلوانيايي همينطور جلو مي رفت! گودريک و رز از پاس دادن به به لارتن امتناع مي کردند و طبيعتاَ بيشتر اوقات نمي توانستند از سد سه مهاجم اونا بگذرن!

آماندا نيز کارو تضميني کرده بود و شال خودش رو به لارتن داده بود و بهش گفته بود اگه منو دوس داري با اين چشماتو ببند برات يه سوپرايز دارم ، لارتنِ ديوونه هم همينکارو کرده بود و مثل زامبي ها داشت اينور و اونور مي رفت!

نتيجه 80 به 10

گودريک به طرف دورا رفت و گفت: « دورا ... بايد يه کاری بکنی! اينطوري نمي تونيم برنده شيم! بايد قبل از اينکه اختلاف به 150 برسه اسنيچ رو بگيريم! »

دورا با حرکت سر حرف گودريک رو تایید کرد و به طرف فرد رفت: « هي فرد ... ديگه لازم نيست بلوجر پرتاب کني ... برو دنبال فلور! »

فرد با تعجب گفت: « چي ميگي؟ ديوونه شدي؟ »

دورا با عصبانيت گفت: « همينکه گفتم! کنارش حرکت کن و هي مزاحمش شو تا نتونه اسنيج رو بگيره! »

فرد ديگر جوابي نداد و همان کاري رو کرد که دورا گفته بود. در همين لحظه هم که دو مدافع گويينگ مري در حال حرف زدن بودند ، روونا يک گل ديگه زده بود.

نتيجه 90 به 10

فرد چرخي در زمين زد تا بتونه جستجوگر هارو پيدا کنه! بالاخره اونارو تو بالاي سکو ها ديد که در کنار هم داشتند حرکت مي کردند. هر دو خم شده بودند تا باد مستقيم به صورتشون برخورد نکنه و بتونن با سرعت حرکت کنند. مو های بلند فلور نیز هی با وزش باد حرکت می کردن و هر از گاهی توجه آلبوس که تو دوران بلوغ ب سر می برد ، پرت می کرد! ()

فرد به کنار آلبوس رفت و گفت: « اسنيچ رو ديدي؟ »

آلبوس که از ديدن فرد تعجب کرده بود ، گفت: « چي ميگي؟ تو اينجا چيکار مي کني ديوونه؟! »

فرد جوابش رو نداد و به طرف فلور رفت و خودش رو محکم به اون زد. فلور چند متري از مسير خودش منحرف شد و از آلبوس عقب ماند! فلور دوباره سعی کرد به مسیرش بازگردد اما هر دفعه فرد تنه ی محکم بهش می زد و اونو دور می کرد. آماندا که در حال فرستاد بلوجری به سمت رز بود ، ناگهان متوجه شد یکی از مدافعان گویینگ مری نیستش. چرخی زد تا بتونه فرد رو پیدا کنه و خیلی زود اونو دید.

آماندا به طرف لارتن رفت که هنوز داشت با چشمان بسته دور استاديوم مي چرخيد و زیر زبونش زمزمه می کرد: « آماندا جون کجایی؟ ... آخ که چقدر بلایی! » ، چشمان اونو باز کرد و گفت: « لارتن جونم مي خواستم سوپرايزمو بهت نشون بدم ولي ... »

لارتن با ديدن اشک هاي آماندا قند تو دلش آب شد و گفت: « گريه نکن ... عزيزم ... گريه نکن که اشکات ... دل منو مي سوزنه ... هر چي مي خواي رو چِشَم ... تو فقط قهر نکن! »

آماندا با عشوه گفت: « اون هم تيميت ... فرد ، داره فلور منو که مثل خواهرم مي مونه و از گٌل کمتر بهش نميگم ، اذيت مي کنه! »

لارتن: « پسره ي ديوونه! بي تربيت! الان حسابشو مي رسم! » و به سمت فرد و جستجوگر ها پرواز کرد.

آلبوس اکنون بسيار نزديک اسنيچ بود و فلور هر چه سعي مي کرد نزديک شود ، فرد مقابلش مي ايستاد و مانع مي شد.

فرد: « دِ زود باش آلبوس! اين اسنيچ لعنتيو بگير د.... » قبل از اينکه فرد جمله اش رو به پايان برسونه ، لارتن با تمام وجودش بر صورت فرد فرود آمد و هر دو از جاروهایشان افتادند و سقوط کردند.

در حين سقوط نيز لارتن مشت هايي نثار صورت فرد مي کرد و مي گفت: « پسره ي بيشعور ... مزاحم دختر مردم ميشي! ... صب کن بعد مسابقه مي برمت گشت ارشاد ... حسابتو مي رسن ... » و هر دو سقوط کردند: « »

اکنون ديگر کسي کمک حال آلبوس نبود و فلور نيز خودش رو به آلبوس رسونده بود. نتيجه بازي نيز 160 به 20 شده بود. اگر گويينگ مري یه گٌل ديگه مي خورد ، ديگر گرفتن اسنيج نيز به آنها کمک نمي کرد.

هر دو جستجوگر دستشان را دراز کرده بودند و فقط چند سانتي متر با اسنيج فاصله داشتند. آلبوس که تا بحال زير همچين فشار و هیجانی قرار نگرفته بود ، در قلب خود گفت: « پدر کمکم کن! »

در همين لحظه حبابي بزرگ در کنار آلبوس ظاهر شد و چهره ي هري پاتر در آن نقش گرفت! هري به پسرش گفت: « خيلي بي عرضه اي پسر! تو تا الان بايد اسنيچ رو مي گرفتي! از روش اجداديمون استفاده کن! دهنت! » و حباب ناپديد شد!

آلبوس در حين پرواز کمي فکر کرد و بالاخره توانست صحنه ی فیلم هری پاتر و سنگ جادو رو به یاد بیاره! روي جارو ي خودش بلند شد و سرپا ايستاد. فلور شکه شده ، به آلبوس نگاه کرد و گفت: « اين بچه سوسول داره چه غلطي مي کنه؟! »

ناگهان آلبوس دهن دره اش را باز کرد و خود را از جارو پرت کرد و از ارتفاع 500 پايي سقوط کرد.

کمي طول کشيد تا بلند شود و بنشيند. سرش گيج مي رفت که ناگهان حالت تهوع نيز بهش دست داد .... و بـــلــــه ... اون اسنيچ رو بالا آورد. به این ترتیب گویینگ مری با نتیجه ی 170 به 160 برنده ی بازی شد.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.