هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#31
کراب دلیلش را نمیدانست. فقط میدانست دنیای اطرافش بشدت تغییر کرده.
ساحره ها خشن و زشت شده بودند وجادوگران آراسته و زیبا.

فرصت را از دست نداد.

با دو دست لبه های ردایش را بالا گرفت و دوان دوان به اتاقش برگشت. دیگر هیچ چیز جلودار او نبود!
هیچ دلیلی نداشت که رژ بنفش جیغش را که مدتها برای موقعیت مناسبی ذخیره کرده بود، امتحان نکند.
بنفش خیلی به او میامد.

جلوی آینه رفت و با دیدن صورت خودش شوکه شد.
-پناه بر ارباب...من که کلا آرایش نکردم. یادم رفته. چقدر زشتم! مهم نیست. الان از صفر شروع میکنم و سر تا پامو میرنگم!

کراب برای یک ثانیه از شدت خوشحالی شبیه هکتور شد. بعد از این حرکت خود شرمنده شد و به حالت قبل برگشت.

کرم پودر را برداشت و به صورتش زد.
تغییری نکرد!
رژ گونه صورتی محبوبش را زد.
تغییری نکرد!
سایه زد...خط چشم کشید...ریمل زد...
و باز هم تغییری نکرد.

در آخرین قدم رژ بنفش جیغ محبوبش را برداشت و به لب هایش مالید.

دریغ از یک قطره رنگ!

کراب این بار واقعا ترسید...

آرایش روی صورتش نمینشست.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#32
-ما احتیاجی به بلیت نداریم!

مامور قطار با شنیدن این جمله با لحن تمسخر آمیزی پرسید:"دقیقا چرا؟" و کمی جلوتر رفت و چشمش به صورت لرد سیاه افتاد. چشمان سرخ...جای خالی بینی و موهایی که وجود نداشتند.

-اوه اوه...آقایون و خانوما...مریض بدحال داریم. اگه اجازه بدین ایشون بدون نوبت سوار بشن. نگران وضعیتشونم.

لرد سیاه از شدت عصبانیت کمی سرخ شد و لینی شروع کرد با بال بال زدن در مقابل صورتش که کمی لرد را خنک کند.
-وضعیت ما چشه؟ ما نه بیماریم نه بد حال! بسیار هم قدرتمندیم. بدون نوبت هم نمیخواهیم. به غرورمان بر میخورد اصلا. شخصیتمان لطمه میبیند.

مامور اشکی را که از گوشه چشمش میچکید پاک کرد.
-آخی...نمیخواد به خاطر بیماریش باهاش رفتاری متفاوت از بقیه داشته باشن. تنها چیزی که براش باقی مونده غرورشه. باشه. شما عادی! لطفا برین از اون باجه بلیت تهیه کنین.

لرد و همراهانش به سختی جلوی صف را که به زحمت به آن رسیده بودند رها کرده، و به آن باجه رفتند.
-به ما بلیت بدهید!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۸ ۱۴:۵۶:۲۵

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#33
کراب به راهش در طول خانه ریدل ها ادامه داد. تا این که با شنیدن صدایی خشن متوقف شد.

-قربون دااچ!

شخصی که با آن صدای خشن این حرف را زده بود و بعد هم در کمال پررویی لپ کراب را کشیده بود، خود بلاتریکس بود!

کراب نگاهی به سر تا پای بلاتریکسی که زیاد هم شبیه بلاتریکس نبود، انداخت.

موهایی که تقریبا از ته تراشیده شده بود و لباس هایی که شباهت غیر قابل انکاری به لباس های لرد سیاه داشت.

در فاصله کمی از آن ها لوسیوس مالفوی کنار پنجره ایستاده بود و خودش را در آینه برانداز میکرد.
-این سایه قیافه مو بی روح جلوه داده. به نظرم رنگ های گرم بیشتر به پوست من میان. باید پوست پیازی رو امتحان کنم. با رژ سرخابی. مطمئنم قشنگ میشه.

به فاصله کمی از لوسیوس، فنریر در حال رنگ کردن موهای دمش با یک قلم موی نقاشی در و دیوار بود.
-اول یه رنگ پایه میذارم. بعد روش رنگ روشن میزنم. اینجوری عالی میشه.

کراب گیج شده بود.
ساحره ها آشفته و شلخته به نظر میرسیدند و جادوگران آراسته و زیبا...

و این دنیایی بود که کراب همیشه آرزویش را داشت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷
#34
-آماده...حرکت!

راننده اعلام کرد و بعد با سرعت زیادی به حرکت در آمد.

مقداری از مرگخواران همان اول کار نقش زمین شدند و از جارو جا ماندند. ولی چون اسم و رسم خاصی نداشتند کسی اهمیتی قائل نشد و برای جمع آوریشان برنگشت.

کراب که از شانس زیبایش پشت سو نشسته بود فریاد کشید:
-سو...داری چیکار میکنی؟ دسته جارو رو بگیر.

سو جارو را رها کرده بود و دو دستی کلاهش را چسبیده بود که باد نبرد! تعادل را فقط مدیون پاهای با هم پیچیده اش بود.

کراب اصلا نگران سو نبود. نگران خودش بود که پشت سو نشسته بود.

درست در همین لحظه راننده ترمزی ناگهانی کرد و هر مرگخوار به پس کله مرگخوار روبرو کوبیده شد!

راننده خوش شانس بود که لرد سیاه به پس کله اش کوبیده شد. چهره ارباب تاریکی پستی و بلندی زیادی نداشت و ضربه اش اذیت نمیکرد.

-بیماری؟

این سوال ساده ای بود که لرد از راننده پرسید.

راننده دستپاچه شد.
-چراغ قرمز شد. شرمنده اسمشو نبر. چیزی نمونده. الان میرسیم. آماده؟ حرکت!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۷ ۱۷:۴۹:۱۰

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷
#35
-اوه...به فکر فرو رفته بودم!

وقتی به خودش آمد، جلوی پنجره نشسته بود. یادش نمی امد کی بیدار شده و کی به تماشای مناظر بیرون نشسته.

از اتاقش خارج شد.
اولین کسی که دید، بانز بود!

کراب شانس نداشت...اولین کسی که دید، کسی بود که نمیشد دید.

این یکی را ندیده گرفت و به راهش ادامه داد.

دومین کسی که دید...
ناشناس بود!

-ناشناس خودتی...منم...سو!

کراب سو نمیشناخت. یا حداقل چنین سویی نمیشناخت. سویی که میشناخت ساحره ای بسیار شایسته و خوش ظاهر بود. فردی که در مقابلش میدید، پسری با موهای بسیار کوتاه و ژولیده، و صورتی بی رنگ و رو بود.
-این که صدات شبیه سو هست، دلیل نمیشه که سو باشی!

و عبور کرد...

آرزو کرد سومین شخصی که میبیند طبیعی تر از دو تای اول باشد. ولی آرزوهای کراب معمولا برآورده نمیشد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
#36
یک صبح بسیار زشت و سرد و تاریک زمستانی.
خانه ریدل ها غرق در سکوت و آرامش بود...تا این که شخصی تصمیم گرفت آرامشش را بر هم بزند!
-ای داد و بیداد و هواااااااااااار!

کراب مایل بود این فریاد را نشنیده گرفته و از صبح زشت زمستانی اش لذت ببرد. ولی نشد!

سو لی در حالی که دو دستش را روی سرش گذاشته بود، با وحشت به این طرف و آن طرف میدوید. در طول یکی از این دَوِش ها، در حالی که از جلوی کراب رد میشد و فریاد "بیچاره شدم" سر میداد، توجه کراب را به خود جلب کرد.

-آروم بگیر ببینم...چی شده؟ موهات میریزه؟ دچار میگرن عصبی شدی؟ شپش داری؟

سو هیچیک از دستانش را از روی سر برنداشت.
-کلاهِ لبه دارم...سر جاش نیست!

کراب غرق در تعجب شد. ملت عجب مشکلات بی معنی ای داشتند!
-همین؟

-رو کلاهم حساب کرده بودم.
-خب یکی دیگه بذار. تو که زیاد داری...
-رو اون کلاه حساب کرده بودم.

سو متوجه شد که قرار نیست کراب کمکی به او بکند. برای همین دست به سر به سمت دیگری دوید.
-ایست! از کجا میای و داری به کجا میری؟

سو ایستاد.
تاتسویا وسط خانه ریدل ها برای خودش ایست بازرسی زده بود. شمشیرش هم با جدیت کنارش ایستاده بود و برای عبور کنندگان سوت میزد.

سو پرسید:
-کلاهمو ندیدی؟

-دیدم. داشت اون وری میرفت.

شمشیر زد زیر خنده. سو کمی ناراحت شد.
-الان وقت شوخیه؟

ولی چهره تاتسویا کاملا جدی بود.
-شوخی نمیکنم. واقعا داشت میرفت. حتی به من سلام کرد. صداش هم...همچین...کمی برام آشنا بود.

سو به فکر فرو رفت...کلاهش هرگز به تنهایی و بدون او جایی نمیرفت. به کلاهش فکر کرد، و به سوء قصد کنندگان به کلاه!

و فریادی بلند تر از قبل سر داد!
-بااااااااااااااانز! ازت متنفرررررم! میکشششششششمت!



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
#37
در حالی که هکتور و لینی در حال هضم شدن بودند، مرگخواران برای کالبد شکافی پرنده آماده میشدند.

-یک پر...دو پر...سه پر...

بلاتریکس نگاهی به کراب که ماسک پزشکی به صورت زده بود، انداخت.
-دقیقا داری چیکار میکنی؟

کراب به کندن پر ها ادامه داد. یکی یکی و با دقت.
-دارم از شر پرهای زاید محل جراحی خلاص میشم. اینو تو یه برنامه تلویزیونی دیده بودم. این کار باعث میشه میکروب های کمتری...

ضربه چوب دستی بلاتریکس برای ساکت کردن کراب کافی بود.
-کم خرد! به ما چه که میکروب میره تو این یا نه. ما میخواییم هکتور و لینی رو در بیاریم. بعدشم این میتونه بمیره. اصلا خودم سوخاریش میکنم.

کراب از این همه شقاوت و سنگدلی آزرده خاطر شد. او قصد داشت بعد از خارج کردن لینی و هکتور، شکم پرنده را با دقت بخیه زده و ضدعفونی کرده و از پرنده عذرخواهی کند.

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!


و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷
#38
کراب چوب دستی را گرفت.
و به فکر فرو رفت!

او جادوگر قدرتمندی بود. الگوی جامعه جادوگری بود. او همیشه متفاوت بود! چیزی از لرد سیاه کم نداشت. حتی چیزی -که جرات نمیکرد مستقیما به آن اشاره کند- اضافه داشت.
حتما میتوانست حرکتی عظیم انجام بدهد.

ابروهایش را در هم کشید که قیافه اش جدی تر و خشن تر جلوه کند.
چوب دستی را به طرف گلدانی که روی میز بود گرفت.
تمرکز کرد.
تا چند ثانیه دیگر گلدان تبدیل به اژدهایی هولناک میشد...و افراد حاضر در کافه از این همه توانایی و ابهت و قدرت، مات و مبهوت میشدند.

درست در لحظه ای که قصد اجرای طلسم را داشت، مزاحم همیشگی، لینی وارنر بال بال زنان پرید و چوب دستی اش را گرفت.
سروته کرد...
و به دستش داد.
-اممم...فکر کنم اینجوری باشه.

کل تمرکز و اعتماد به نفس کراب با خاک یکسان شده بود.

با وجود این تسلیم نشد. اعتماد به نفس پخش و پلا شده اش را دوباره جمع کرد.

چوب دستی را به طرف گلدان گرفت...و تمرکز کرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷
#39
-چرا نگران میشی؟ ما مرگخوارای با وجدان و رقیق القلبی هستیم. اصلا نگران نباش. صافش میکنیم بعد میخوریمش.

چوپان بیشتر فرفری را فشار داد. چشم های فرفری داشت از حدقه بیرون میزد.
-نمیذارم!

کراب لاک همراهش را از جیب در آورد و سرگرم ترمیم لاک ناخن انگشت کوچکش شد.
-ببین...موضوع اینجاست که ما از کسی اجازه نمیگیریم. تو مراممون نیست. سبک کاریمون اینجوری نیست. نه بچه ها؟

بچه ها تایید کردند.

چوپان حلقه دستانش را دور فرفری بیشتر فشار داد و طاقت فرفری طاق شد! با یک حرکت سریع خودش را از لای دست های چوپان نجات داد و با دو سم اش گلوی چوپان را گرفت.
-بعععععععععععع!

مرگخواران زبان گوسفند نمیفهمیدند ولی به سادگی میشد حدس زد که فرفری چیزی شبیه دست از سرم بردار! اینا منو بخورن بهتر از این فشاراییه که تو بهم وارد میکنی.

کراب به گله نگاه کرد.
-خب...اصلا ما فرفری رو نمیخواییم. نظرت در مورد او یکی چیه؟



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#40
-مشتری! نپر!

لرد سیاه مثل یک فروشنده خوب مشتری را مورد خطاب قرار داد.

مشتری که دل خوشی از این فروشنده نداشت، با اکراه برگشت.
-چیه؟ اگه میخوای بگی فردا برامون جنس میرسه و از این حرفا، من نمیتونم صبر کنم. همین جنساتونم اصلا مرغوب به نظر نمیرسن. چینی هستن؟

لرد سیاه نگاهی به چهره های یارانش انداخت. چشمانشان را بررسی کرد.
-خانوم محترم! کجای اینا شبیه چینیه؟ چشمانی به این درشتی و درخشانی. همشون تحت آزمایش های مختلف قرار گرفتن و تایید شدن. ولی به هر حال منظور من شخص دیگه ای بود. شما غول چراغ جادو میخواستی. من یه چیز بهتر برات دارم.

مشتری دوباره به طرف در خروجی برگشت.
-نمیخوام آقا. من چیز بهتر نمیخوام. همون غولمو میخوام. اصلا هم مایل نیستم از مغازه شما خرید کنم. یه حالت کلاهبرداری تو چهره تون هست.

لرد سیاه، سیاه بود...ولی کلاهبردار نبود.
به طرف مرلین رفت. او را از ویترین برداشت و صاف و صوف کرد. موهایش را مرتب کرد و وادارش کرد لبخند بزند.
-ببینین. این یه پیامبره. از غول چراغ جادو هم کاربردی تره. صدای آبمیوه گیری هم بلده در بیاره که سرگرم بشین.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.