هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: داستان های گروهی ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱
#31
یک روز آفتابی بود و هری در اتاق خانه ویزلی ها بر روی تختی دراز کشیده بود
رون: هری! بیا پایین، مادرم میگه صبحانه حاضره! بعدشم باید کلی کار انجام بدیم! زودباش!
هری و رون با هم از پله ها پایین رفتند و وارد آشپز خانه شدند.به محض این که وارد آشپز خانه شدند بوی خوش پنکیک به مشامشان رسید.
در این حین جینی در حالیکه کتابهاشو زیر بغلش زده بود با عجله به درون آشپزخانه دوید .
هری و رون که از این کار جینی متعجب شده بودند به او نگاه کردند.هری پس از چند دقیقه گفت:
- جینی مشکلی پیش آمده؟
جینی جواب نمیده و به سرعت به طرف اتاق پدرش میره .
رون نگاهی به هری میندازه و با عجله جینی رو دنبال میکنه.
هری هم که حس کنجکاوی اش گل کرده بود به دنبال رون میره تا از کار جینی سر در بیاره.
جینی با عجله وارد اتاق شد وسراسیمه شروع به حرف زدن کرد.هری و رون هم پشت در اتاق با تعجب به حرف های جینی و پدرش گوش میدادند.
هری و رون ابتدا چیزی از حرف های جینی را نفهمیدند اما بعد از کم دقت متوجه شدند که اون حرف ها درباره هری است!!!
هری که صبرش سر اومده بود در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .
اما با صحنه خیلی عجیبی رو به رو شد،جینی و آقای ویزلی در اتاق نبودند!!
هری ورون تمام اتاق را گشتند اما چیزی پیدانکردند پس به اشپزخانه برگشتند و منتظر ماندند.
پس از یک ساعت که منتظر ماندند بالاخره خسته شدند،برای همین دوباره به اتاق برگشتند تا ببینند سر نخی پیدا میکنند یا نه.پس از چند دقیقه متوجه شدند که جینی و آقای ویزلی از طریق شومینه رفته اند.هری با خوشحالی پرسید:«یعنی کجا رفتند؟»رون که متعجب بود جواب داد:«نمیدونم.»هری به سمت شومینه برگشت و گفت:«باید منتظرشون بمونیم.باید بفهمم راجب من چی میگفتن.»وهمانجا روی صندلی نشست.
رون کمی فکر کرد بعد یک دفعه مثل فنر بند شد و رو به هری کرد و گفت:
- فهمیدم کجا رفتند.آن ها رفتند به وزارت خونه.
هری پس از فهمیدن این موضوع اول خوشحال شد ولی بعد گفت:«خوب که چی؟ما که نمیتونیم بریم اونجا.بهتره همینجا منتظر بمونیم.»
رون با ناباوری رو به هری کرد و گفت:
- هری تازگیا خیلی خنگ شدیا!!خب ما هم از طریق شومینه میریم.
هری سری تکان داد و گفت:«درسته اما اینجوری ممکنه مشکلی برای پدرت به وجود بیاد.البته هرجور مایلی .ولی بهتره که منتظرشون بمونیم.
رون و هری به فکر فرو رفتن تا تصمیم درست رو بگیرن که ناگهان هرمیون وارد اتاق شد و با دیدن رون و هری در اتاق آقای ویزلی جا خورد .
هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت:
- معلوم هست شما این جا چیکار میکنید؟
هری و رون از تعجب هرمیون متوجه شده بودن که هرمیون هم از این ماجرا خبر داره . هری کمی به هرمیون نزدیک تر شد و گفت :
-ما میدونیم که یه خبری در مورد من هست ، چه خبره ؟ چرا همیشه من آخرین نفرم که اخبار در مورد خودمم متوجه میشم ؟
هرمیون خود را به نفهمی زد و گفت:
- چه میدونم چه خبره؟هری،رون،دوباره پشت در گوس وایستادین؟آره؟
رون که از گفته هرمیون متعجب شده بود گفت:
- نه بابا من کی تا حالا پشت در گوش وایسادم؟

هرمیون اخمی کرد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : من دروغگوها رو دوست ندارم .
رون که از گفته خودش پشیمان شده بود به دنبال هرمیون از اتاق خارج شد و هری را با هزاران سوال بی جواب در اتاق اقای ویزلی تنها گذاشت.
صدای هرمیون در بیرون اتاق که با رون جر و بحث میکرد، در گوش هری مانند همان صداهای معمولی ای بود که میشنید.حس فضولی کنجکاویش بالا آمده بود و اشتیاق عجیبی برای دانستن موضوع مخفی در ذهنش وجود داشت.
پس برای همین به کنار شمینه رفت و مقداری پودر جادویی برداشت و در شمینه رفت.بعد بلند فریاد زد وزارت سحر و جادو و بعد پودر را در شمینه ریخت و ناگهان ناپدید شد.
هری چشمانشو باز کرد و خودشو در جمعیت بیشمار در وزارت سحرو جادو دید.سریع پیش رفت و خود را از ان جمعیت دور کرد.هری با خودش گفت:عجبا حالا کجل دنبال اقای ویزلی بگردم.که ناگهان چشمانش به چهره اشنایی خورد.
وقتی که آچهره را دید با تمام توان دنبال او رفت و فریادی زد که بین آن همه سر و صدا صدایش به آن شخص برسه:
- جینی،جینی.وایسا.
جینی با دیدن هری خیلی تعجب کرد و به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
-هری تو اینجا چیکار میکنی ؟ چجوری تا اینجا اومدی ؟ نگفتی مشکلی برات پیش میاد ؟
هری که نفس نفس میزد گفت:
- اومدم دنبال تو و آقای ویزلی.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱
#32
پروتی که از فهمیدن نام رمز خوشحال بود با سرعت بسیار زیادی به سمت بانو برگشت و گفت:
- بانو درست فکر کردید الفیاس رمز را گفت.
بانو که حیرت زده شده بود رو به پروتی کرد و گفت:
- خب حالا رمز چی بود؟
پروتی که نفس نفس میزد گفت:
- تـــــ ا.....مــــ ریـــــ.....دل
بانو که خشبختانه متوجه شده بود گفت:
- مرسی پروتی.
بعد رو به دیوار کرد و گفت:
تام ریدل.
دیوار با صدایی که هیچکس باور نمیکرد ازش در بیاید گفت:
- خوش آمدی ای مرگخوار.امیدوارم که در این مکان لرد سیاه را عصبانی نکنی.
بعد دیوار با صدایی که تن همه را به لرزه انداخت باز شد و محفلی ها همه با هم وارد مخفیگاه مرگخواران شدند.
در همین هنگام در داخل مخفیگاه مرگخواران

ایوان که دیگه داشت از حالت هرمیون و لی ناراحت میشد رو به بلاتریکس گفت:
- الان دقیقا دو ساعت که اونا همین جوری اویزونن.بهتر نیست دیگه پایین بیاریمشون؟
بلاتریکس که از حرف ایوان متعجب شده بود گفت:
- مگه دیوانه شدی؟یادت نیست چجوری تو رو زدن؟تازه فکر میکنی که اونا چند تا از مرگخواران را کشتند؟
ایوان که دوباره خوشحال بود که هرمیون و لی در اون حالتن با نیشخندی گفت:
- آره تو راست میگی.اونا باید اون قدر اون بالا بمونن که بمیرن.
هرمیون رو به لی کرد که الان از همیشه سیاه تر بود و گفت:
- نـــــ...قشه....ای....نـــ دا....ری؟
لی که نمیتونست حرف بزند با سرش با نشانه منفی سر تکان داد و ته امیدی که در دل هرمیون بود را از بین برد.
ایوان که متوجه صدایی شده بود رو به بلاتریکس کرد و گفت:
- تو هم این صدا را میشنوی؟
بلاتریکس کمی به اطراف نگاه کرد و با نیشخندی گفت:
- مثل این که توهمی شدی!!!!پاشو برو یه ذره استراحت کن شاید بهتر شدی!!
ایوان بلند شد تا به سمت در برود اما وقتی به در رسید ناگهان دیوار سمت چپش منفجر شد و تمام محفلی ها وارد شدند.وقتی که محفلی به راحتی توانستند بلاتریکس و ایوان را که مراقبان زندانیان بودند بیهوش کنند در مکان های خود قرار گرفتند که اگر کسی آمد بتوانند او را متوقف کنند.پروتی با سرعت بسیار زیادی به سمت هرمیون و لی رفت و هر دو را آزاد کرد.بانو که الان به کنار آن ها رسیده بو گفت:
- خیلی خوشحال نشین.قسمت اصلیه فرار مونده.تازه باید از دست مرگخوارها فرار کنیم.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: داستان های گروهی ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱
#33
یک روز آفتابی بود و هری در اتاق خانه ویزلی ها بر روی تختی دراز کشیده بود
رون: هری! بیا پایین، مادرم میگه صبحانه حاضره! بعدشم باید کلی کار انجام بدیم! زودباش!
هری و رون با هم از پله ها پایین رفتند و وارد آشپز خانه شدند.به محض این که وارد آشپز خانه شدند بوی خوش پنکیک به مشامشان رسید.
در این حین جینی در حالیکه کتابهاشو زیر بغلش زده بود با عجله به درون آشپزخانه دوید .
هری و رون که از این کار جینی متعجب شده بودند به او نگاه کردند.هری پس از چند دقیقه گفت:
- جینی مشکلی پیش آمده؟
جینی جواب نمیده و به سرعت به طرف اتاق پدرش میره .
رون نگاهی به هری میندازه و با عجله جینی رو دنبال میکنه.
هری هم که حس کنجکاوی اش گل کرده بود به دنبال رون میره تا از کار جینی سر در بیاره.
جینی با عجله وارد اتاق شد وسراسیمه شروع به حرف زدن کرد.هری و رون هم پشت در اتاق با تعجب به حرف های جینی و پدرش گوش میدادند.
هری و رون ابتدا چیزی از حرف های جینی را نفهمیدند اما بعد از کم دقت متوجه شدند که اون حرف ها درباره هری است!!!
هری که صبرش سر اومده بود در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .
اما با صحنه خیلی عجیبی رو به رو شد،جینی و آقای ویزلی در اتاق نبودند!!
هری ورون تمام اتاق را گشتند اما چیزی پیدانکردند پس به اشپزخانه برگشتند و منتظر ماندند.
پس از یک ساعت که منتظر ماندند بالاخره خسته شدند،برای همین دوباره به اتاق برگشتند تا ببینند سر نخی پیدا میکنند یا نه.پس از چند دقیقه متوجه شدند که جینی و آقای ویزلی از طریق شومینه رفته اند.هری با خوشحالی پرسید:«یعنی کجا رفتند؟»رون که متعجب بود جواب داد:«نمیدونم.»هری به سمت شومینه برگشت و گفت:«باید منتظرشون بمونیم.باید بفهمم راجب من چی میگفتن.»وهمانجا روی صندلی نشست.
رون کمی فکر کرد بعد یک دفعه مثل فنر بند شد و رو به هری کرد و گفت:
- فهمیدم کجا رفتند.آن ها رفتند به وزارت خونه.
هری پس از فهمیدن این موضوع اول خوشحال شد ولی بعد گفت:«خوب که چی؟ما که نمیتونیم بریم اونجا.بهتره همینجا منتظر بمونیم.»
رون با ناباوری رو به هری کرد و گفت:
- هری تازگیا خیلی خنگ شدیا!!خب ما هم از طریق شومینه میریم.
هری سری تکان داد و گفت:«درسته اما اینجوری ممکنه مشکلی برای پدرت به وجود بیاد.البته هرجور مایلی .ولی بهتره که منتظرشون بمونیم.
رون و هری به فکر فرو رفتن تا تصمیم درست رو بگیرن که ناگهان هرمیون وارد اتاق شد و با دیدن رون و هری در اتاق آقای ویزلی جا خورد .
هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت:
- معلوم هست شما این جا چیکار میکنید؟
هری و رون از تعجب هرمیون متوجه شده بودن که هرمیون هم از این ماجرا خبر داره . هری کمی به هرمیون نزدیک تر شد و گفت :
-ما میدونیم که یه خبری در مورد من هست ، چه خبره ؟ چرا همیشه من آخرین نفرم که اخبار در مورد خودمم متوجه میشم ؟
هرمیون خود را به نفهمی زد و گفت:
- چه میدونم چه خبره؟هری،رون،دوباره پشت در گوس وایستادین؟آره؟
رون که از گفته هرمیون متعجب شده بود گفت:
- نه بابا من کی تا حالا پشت در گوش وایسادم؟

هرمیون اخمی کرد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : من دروغگوها رو دوست ندارم .
رون که از گفته خودش پشیمان شده بود به دنبال هرمیون از اتاق خارج شد و هری را با هزاران سوال بی جواب در اتاق اقای ویزلی تنها گذاشت.
صدای هرمیون در بیرون اتاق که با رون جر و بحث میکرد، در گوش هری مانند همان صداهای معمولی ای بود که میشنید.حس فضولی کنجکاویش بالا آمده بود و اشتیاق عجیبی برای دانستن موضوع مخفی در ذهنش وجود داشت.
پس برای همین به کنار شمینه رفت و مقداری پودر جادویی برداشت و در شمینه رفت.بعد بلند فریاد زد وزارت سحر و جادو و بعد پودر را در شمینه ریخت و ناگهان ناپدید شد.
هری چشمانشو باز کرد و خودشو در جمعیت بیشمار در وزارت سحرو جادو دید.سریع پیش رفت و خود را از ان جمعیت دور کرد.هری با خودش گفت:عجبا حالا کجل دنبال اقای ویزلی بگردم.که ناگهان چشمانش به چهره اشنایی خورد.
وقتی که آچهره را دید با تمام توان دنبال او رفت و فریادی زد که بین آن همه سر و صدا صدایش به آن شخص برسه:
- جینی،جینی.وایسا.
جینی که با دیدن هری خیلی متعجب شده بود به این صورت در اومد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: چه کسانی به شما کمک کرده اند؟
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱
#34
فقط یه نفر کمکم کرد اونم هری پاتر سابق و ویکتور کرام حال است.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱
#35
پس از پنج دقیقه در آشپزخانه قرار گاه محفل ققنوس

بانو که میدید همه با لباس های مناسب سر موقع پایین آمده بودند خوشحال بود.اما برای این که کاملا مطمئن بشه گفت:
- همه هستن؟
محفلی ها به دور و بر خود نگاه کردند تا ببینند همه هستن یا نه اما وقتی مطمئن شدن که همه هستند با هم گفتند:
- بله بانو همه هستند.
بانو که باز هم خوشحال شده بود برگشت تا از آشپزخانه بیرون بره اما ناگهان صدایی شبیه صدای فرد آمد که گفت:
- نه بانو یه نفر هنوز نیومده.
بانو که پشت سر خود را نمیدی فکر کرد که فرد دوباره داره مسخره بازی در میاره برای همین چوبدستیش را از شلوار قهوه ای رنگش بیرون کشید و با سرعت تابید و فریاد زد:
- پرفکتو توتالوس
ورد درست به هدف خورد ولی هدف فرد نبود بلکه جرج برادر دوقلو فرد این را گفته بود و به دلیل شباهت صداهایشان بانو فکر کرده بود که فرد دارد حرف میزند.بانو که برای اولین بار در زندگی از کار خود پشیمان شده بود نگاهی به محفلی ها کرد که الان دوباره به این شکل( )درآمده بودند کرد و با نارحتی سرش را زیر انداخت و گفت:
- واقعا متاسفم.من فکر کردم که دوباره فرد داره مسخره ام میکنه.بیچاره جرج.
اما ناگهان دوباره به حالت خشن و عصبی خودش برگشت و گفت:
- چرا وایسادین بر بر منا نیگا میکنید.زود باشید این جرج بیچاره را از این حالت در بیارین.
بعد بانو وقتی دید که محفلی ها هنوز بهش زل زده اند با عصبانیت فریاد کشید:
- تا سه میشمارم هرکس که این جوری داشت به جرج نگاه میکرد را مثل خود جرج میکنم.یک.......دو.....ســـ
اما ناگهان همه محفلی ها از این حالت( )بیرون آمدند و شروع به انجام ورد روی جرج کردند تا او را از این حات در بیاورند.

پس از نیم ساعت

جرج بالاخره از خشکی در آمد و به سختی نشست.وقتی که بالاخره خشکی از تنش بیرون رفت رو پاهایش وایساد تا ببیند که میتواند راه برود یا نه.وقتی که دید میتواند راه برود خوشحال شد و از کسانی که او را از خشکی در آورده بودند تشکر کرد.
وقتی بانو وارد آشپز خانه میشد تا از پیشرفت کار محفلی ها برای نجات جرج آگاه شود متوجه شد که جرج حالش خوب شده است برای همین خیالش راحت شد.بانو جلوی جرج که الان داشت میدوید ایستاد و با صدای آرامی که هیچکس تا حالا از او نشنیده بود به جرج گفت:
- متاسف جرج.من فکر کردم که فرد این حرف را زده و خیلی ناراحت شدم.امیـــ..
اما جرج نگذاشت که بانو حرفش را تمام کند و گفت:
- خب بانو درست فکر کردید.من فردم!!!!
محفلی ها که از شباهت دو قلو ها خیلی متعجب شده بودند دوباره به این شکل( )در آمدند....


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱
#36
مرکز فرماندهی محفل ققنوس:

- نظر تو چیه الفیاس؟نقشه ای نداری؟
- نه عزیزم.هرچی تو بگی منم همون کار را میکنم.
بانو در حالی که رو به بقیه اعضا میکرد گفت:
- همون طور که برنامه ریزی کردیم حمله میکنیم.نقشه را میدونید یا دوباره توضیح بدم؟
ملت محفلی که داشتن به برنامه فکر میکردند متوجه حرف بانو نشدند برای همین بانو دوباره اما این بار بسیار بلند تر گفت:
- برنامه را فهمیدین یا دوباره بگم؟
ملت محفلی:
-
فرد که زود تر از همه به خود آمده بود به بانو گفت:
- بانو میشه یه بار دیگه توضیح بدین که یه وقت ما چیزی را جا نیداخته باشیم؟
بانو:
-
فرد که از حرکت بانو متعجب شده بود گفت:
- خب مگه چیه؟خودتون گفتین که مشکلی داریم یا نه،منم یه مشکل داشتم که گفتم!!!
بانو که داشت از عصبانیت جوش می آورد دیگه به فرد توجه نکرد و به بقیه محفلی ها گفت:
- کسی مشکلی نداره؟
همه محفلی ها به هم نگاه کردن و دنبال سوالی گشتن که ناگهان دوباره یکی گفت:
- میشه یه بار دیگه دقیق بگید باید چیکار کنیم؟
بانو که دیگه جوش آورده بود چوبدستی اش را در آورد و وردی را به طرف فرد روانه کرد اما فرد که انتظار چنین حرکتی را از بانو داشت به راحتی جا خالی داد و پشت سر او روی دیوار سوراخ بزرگی پدیدار شد.فرد که فکر نمیکرد بانو همچین ورد خطرناکی را رویش اجرا کند با عصبانیت گفت:
- اگه من تو را نمیشناختم و نمیدونستم که الان ورد میزنی اون سوراخ تو بدن من بود!!!چجوری جورعت کردی به من همچین وردی بزنی؟
بانو که از کار خود بسیار راضی بود گفت:
- باید این کار را میکرد که دیگه از این شوخی ها با من نکنی.
فرد که دیگه کفری شده بود با عصبانیت به گوشه ای رفت و روی صندلی ای نشست.
بانو دوباره رو به محفلی ها کرد که دوباره همه به این شکل در آمده بودند و گفت:
- کسی دیگه سوال نداره؟
محفلی ها که دیگه جرعت سوال کردن نداشتند،ساکت ماندند.بانو پس از یک دقیقه گفت:
- خوبه که هیچکس سوالی نداره.حالا همه آماده بشین که بریم برای نجات دادن هرمیون و لی...


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: داستان های گروهی ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱
#37
یک روز آفتابی بود و هری در اتاق خانه ویزلی ها بر روی تختی دراز کشیده بود
رون: هری! بیا پایین، مادرم میگه صبحانه حاضره! بعدشم باید کلی کار انجام بدیم! زودباش!
هری و رون با هم از پله ها پایین رفتند و وارد آشپز خانه شدند.به محض این که وارد آشپز خانه شدند بوی خوش پنکیک به مشامشان رسید.
در این حین جینی در حالیکه کتابهاشو زیر بغلش زده بود با عجله به درون آشپزخانه دوید .
هری و رون که از این کار جینی متعجب شده بودند به او نگاه کردند.هری پس از چند دقیقه گفت:
- جینی مشکلی پیش آمده؟
جینی جواب نمیده و به سرعت به طرف اتاق پدرش میره .
رون نگاهی به هری میندازه و با عجله جینی رو دنبال میکنه.
هری هم که حس کنجکاوی اش گل کرده بود به دنبال رون میره تا از کار جینی سر در بیاره.
جینی با عجله وارد اتاق شد وسراسیمه شروع به حرف زدن کرد.هری و رون هم پشت در اتاق با تعجب به حرف های جینی و پدرش گوش میدادند.
هری و رون ابتدا چیزی از حرف های جینی را نفهمیدند اما بعد از کم دقت متوجه شدند که اون حرف ها درباره هری است!!!
هری که صبرش سر اومده بود در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .
اما با صحنه خیلی عجیبی رو به رو شد،جینی و آقای ویزلی در اتاق نبودند!!
هری ورون تمام اتاق را گشتند اما چیزی پیدانکردند پس به اشپزخانه برگشتند و منتظر ماندند.
پس از یک ساعت که منتظر ماندند بالاخره خسته شدند،برای همین دوباره به اتاق برگشتند تا ببینند سر نخی پیدا میکنند یا نه.پس از چند دقیقه متوجه شدند که جینی و آقای ویزلی از طریق شومینه رفته اند.هری با خوشحالی پرسید:«یعنی کجا رفتند؟»رون که متعجب بود جواب داد:«نمیدونم.»هری به سمت شومینه برگشت و گفت:«باید منتظرشون بمونیم.باید بفهمم راجب من چی میگفتن.»وهمانجا روی صندلی نشست.
رون کمی فکر کرد بعد یک دفعه مثل فنر بند شد و رو به هری کرد و گفت:
- فهمیدم کجا رفتند.آن ها رفتند به وزارت خونه.
هری پس از فهمیدن این موضوع اول خوشحال شد ولی بعد گفت:«خوب که چی؟ما که نمیتونیم بریم اونجا.بهتره همینجا منتظر بمونیم.»
رون با ناباوری رو به هری کرد و گفت:
- هری تازگیا خیلی خنگ شدیا!!خب ما هم از طریق شومینه میریم.
هری سری تکان داد و گفت:«درسته اما اینجوری ممکنه مشکلی برای پدرت به وجود بیاد.البته هرجور مایلی .ولی بهتره که منتظرشون بمونیم.
رون و هری به فکر فرو رفتن تا تصمیم درست رو بگیرن که ناگهان هرمیون وارد اتاق شد و با دیدن رون و هری در اتاق آقای ویزلی جا خورد .
هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت:
- معلوم هست شما این جا چیکار میکنید؟
هری و رون از تعجب هرمیون متوجه شده بودن که هرمیون هم از این ماجرا خبر داره . هری کمی به هرمیون نزدیک تر شد و گفت :
-ما میدونیم که یه خبری در مورد من هست ، چه خبره ؟ چرا همیشه من آخرین نفرم که اخبار در مورد خودمم متوجه میشم ؟
هرمیون خود را به نفهمی زد و گفت:
- چه میدونم چه خبره؟هری،رون،دوباره پشت در گوس وایستادین؟آره؟
رون که از گفته هرمیون متعجب شده بود گفت:
- نه بابا من کی تا حالا پشت در گوش وایسادم؟

هرمیون اخمی کرد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : من دروغگوها رو دوست ندارم .
رون که از گفته خودش پشیمان شده بود به دنبال هرمیون از اتاق خارج شد و هری را با هزاران سوال بی جواب در اتاق اقای ویزلی تنها گذاشت.
صدای هرمیون در بیرون اتاق که با رون جر و بحث میکرد، در گوش هری مانند همان صداهای معمولی ای بود که میشنید.حس فضولی کنجکاویش بالا آمده بود و اشتیاق عجیبی برای دانستن موضوع مخفی در ذهنش وجود داشت.
پس برای همین به کنار شمینه رفت و مقداری پودر جادویی برداشت و در شمینه رفت.بعد بلند فریاد زد وزارت سحر و جادو و بعد پودر را در شمینه ریخت و ناگهان ناپدید شد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#38
1. یک اختراع مشنگی رو انتخاب کنید و نحوه کار اون رو بنویسید. ( 6 نمره )


موبایل:
مشنگ ها برای ارتباط با یکدیگر از این وسیله استفاده میکنند و خیلی به این وسیله نیاز دارن چون بدون اون از یکدیگر خبری به دست نمی آورند.

2. چهار شخصیت مانند نستراداموس نام ببرید که مشنگ ها فکر میکنن مشنگن ولی جادوگر هستن و زمینه ی فعالیتشون رو بنویسید! ( 6 نمره )

نستراداموس:پیشگوای است که گفته نابودی جهان نزدیک است.
کریس انجل:حقه بازی که همه فکر میکنند جادوگر است.
دیوید کاپرفیلد:اونم تقریبا مثل کریس انجل.
زول ورن:اونم یک پیش گویه.

3.یک اختراع مشنگی و یک اختراع جادویی نام برده و با هم مقایسه بکنید ( 10 نمره )

جارو پرنده دربرابر جاروی تمیز کاری
مشنگ ها از جارو فقط برای تمیز کردن استفاده میکنند.(البته باید در نظر داشته باشیم بعضی ها برای زدن ازش استفاده میکنند )
جادوگران و ساحره ها از جارو هم برای تمیز کاری استفاده میکنند هم برای پرواز.تو بازی های کوییدیچ هم از جارو برای پرواز استفاده میشود.

4. 5 دانشمند،مخترع،مکتشف یا هر چیز دیگری (حتی پیشگو های قلابی! اون ها ) نام برده و راجب اون ها توضیح بدین. ( 9 نمره )

ژول ورن:کسی که در داستان های خود وسابل آینده را مانند زیر دریایی پیشگویی میکرد.
الکساندر گراهامبل:کسی که تلفن را برای اولین بار اختراع کرد.
نیتون:کسی که جاذبه زمین را کشف کرد.
ادیسون:کسی که برق را اختراع کرد و تحولی در زندگی بشر ایجاد کرد.
انیشتین:کسی که بمب اتم را اختراع کرد و از این کار خود پشیمان است.



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: داستان های گروهی ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#39
یک روز آفتابی بود و هری در اتاق خانه ویزلی ها بر روی تختی دراز کشیده بود
رون: هری! بیا پایین، مادرم میگه صبحانه حاضره! بعدشم باید کلی کار انجام بدیم! زودباش!
هری و رون با هم از پله ها پایین رفتند و وارد آشپز خانه شدند.به محض این که وارد آشپز خانه شدند بوی خوش پنکیک به مشامشان رسید.
در این حین جینی در حالیکه کتابهاشو زیر بغلش زده بود با عجله به درون آشپزخانه دوید .
هری و رون که از این کار جینی متعجب شده بودند به او نگاه کردند.هری پس از چند دقیقه گفت:
- جینی مشکلی پیش آمده؟
جینی جواب نمیده و به سرعت به طرف اتاق پدرش میره .
رون نگاهی به هری میندازه و با عجله جینی رو دنبال میکنه.
هری هم که حس کنجکاوی اش گل کرده بود به دنبال رون میره تا از کار جینی سر در بیاره.
جینی با عجله وارد اتاق شد وسراسیمه شروع به حرف زدن کرد.هری و رون هم پشت در اتاق با تعجب به حرف های جینی و پدرش گوش میدادند.
هری و رون ابتدا چیزی از حرف های جینی را نفهمیدند اما بعد از کم دقت متوجه شدند که اون حرف ها درباره هری است!!!
هری که صبرش سر اومده بود در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .
اما با صحنه خیلی عجیبی رو به رو شد،جینی و آقای ویزلی در اتاق نبودند!!
هری ورون تمام اتاق را گشتند اما چیزی پیدانکردند پس به اشپزخانه برگشتند و منتظر ماندند.
پس از یک ساعت که منتظر ماندند بالاخره خسته شدند،برای همین دوباره به اتاق برگشتند تا ببینند سر نخی پیدا میکنند یا نه.پس از چند دقیقه متوجه شدند که جینی و آقای ویزلی از طریق شومینه رفته اند.هری با خوشحالی پرسید:«یعنی کجا رفتند؟»رون که متعجب بود جواب داد:«نمیدونم.»هری به سمت شومینه برگشت و گفت:«باید منتظرشون بمونیم.باید بفهمم راجب من چی میگفتن.»وهمانجا روی صندلی نشست.
رون کمی فکر کرد بعد یک دفعه مثل فنر بند شد و رو به هری کرد و گفت:
- فهمیدم کجا رفتند.آن ها رفتند به وزارت خونه.
هری پس از فهمیدن این موضوع اول خوشحال شد ولی بعد گفت:«خوب که چی؟ما که نمیتونیم بریم اونجا.بهتره همینجا منتظر بمونیم.»
رون با ناباوری رو به هری کرد و گفت:
- هری تازگیا خیلی خنگ شدیا!!خب ما هم از طریق شومینه میریم.
هری سری تکان داد و گفت:«درسته اما اینجوری ممکنه مشکلی برای پدرت به وجود بیاد.البته هرجور مایلی .ولی بهتره که منتظرشون بمونیم.
رون و هری به فکر فرو رفتن تا تصمیم درست رو بگیرن که ناگهان هرمیون وارد اتاق شد و با دیدن رون و هری در اتاق آقای ویزلی جا خورد .
هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت:
- معلوم هست شما این جا چیکار میکنید؟
هری و رون از تعجب هرمیون متوجه شده بودن که هرمیون هم از این ماجرا خبر داره . هری کمی به هرمیون نزدیک تر شد و گفت :
-ما میدونیم که یه خبری در مورد من هست ، چه خبره ؟ چرا همیشه من آخرین نفرم که اخبار در مورد خودمم متوجه میشم ؟
هرمیون خود را به نفهمی زد و گفت:
- چه میدونم چه خبره؟هری،رون،دوباره پشت در گوس وایستادین؟آره؟
رون که از گفته هرمیون متعجب شده بود گفت:
- نه بابا من کی تا حالا پشت در گوش وایسادم؟

هرمیون اخمی کرد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : من دروغگوها رو دوست ندارم .
رون که از گفته خودش پشیمان شده بود به دنبال هرمیون از اتاق خارج شد و هری را با هزاران سوال بی جواب در اتاق اقای ویزلی تنها گذاشت.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود


پاسخ به: تاثیرگذارترین قسمت کتاب...
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱
#40
خب راستش را بخواهید وقتی که معلوم شد اسنیپ هری را دوست داشته من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده




تصویر کوچک شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.