هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#31
ایضاً کیلومتر ها دورتر و عقب تر، صحنه تعقیب و گریز

- پوست تک تکشان را خواهیم کند!
- فسس فوسس پس!
- تو نیز کمک خواهی کرد پرنسس.

لرد در حالی که گردن نجینی رو گرفته بود و اون رو توی هوا معلق نگه می‌داشت مشغول دویدن و فرار از دست ماموران پلیس ماگلی بود. البته به علت تکان های شدید دست لرد در وقت دویدن حال نجینی آنچنان که باید و شاید مناسب نبود و فی الواقع پرنسس داشت شاهزاده می‌شد!

ارتش ذکر شده هم پشت سرشون در حال انجام کار همیشگی نیروی های پلیس ماگلی بودند که همون تعقیب و اعلام دستور"ایست" هست و ظاهراً قصدی برای شلیک کردن به یک قاتل فراری نداشتن. البته ارتش آنچنانی هم نبود و نویسنده پست قبل طبق عادت بزرگنمایی کرده.

لرد در حال فرار از کنار ماشین ماگلی رد شد که صندوق عقب رو بالا داده بود و این آهنگ رو پلی کرده بود. لرد از شنیدن همچین آهنگی و با توجه به اینکه تا این زمان همچین چیزی نشنیده بود، در واقع هیچ نوع آهنگی نشنیده بود، نتونست سطح هورمون های هیجانی رو کنترل کنه. برای همین نجینی رو مثل کمربند دورکمر مبارک بست تا دو تا دست آزاد داشته باشه!

خانه ریدل

- من وزیـــرم! باید به حرف من گوش کنید!
- استوپیفای!

صحنه تعقیب و گریز

لرد نفس نفس زنان توی کوچه فرعی پیچید و پشت سطل زباله بزرگی مخفی شد.

- حال کار ما به جایی رسیده که باید پشت سطل مخفی شویم. نه تنها پوست تک تکشان را خواهیم کند، بلکه استخوان هایشان را می‌دهیم هکتور تا برایمان معجون مقوی درست کنه.
- فس چیش پاست!
- خودمان می‌دانیم اگر استخوان های هکتور را درآوریم نمی‌تواند برایمان معجون درست کند.

لرد کمی از بالای سطل سرک کشید تا مطمئن بشه که جاشون امنه.

- طبق معمول در جایی بسیار مناسب مخفی شدیم. حال نجینی، وقت آپارات کردن است.

نجینی لحظه ای رنگ به رنگ شد و بعد دهان را به قصد جمله ای فسس فــــــس گونه باز کرد.
-فسس فــــــس!
- یعنی چه که ما نمی‌توانیم آپارات کنیم؟ ما هرکاری بخواهیم می‌توانیم انجام دهیم.

نجینی کاغذی از توی جیبش درآورد و نشون لرد داد.

- ما چیزی از این برگه نمیفهمیم، و چون نمی‌فهمیم پس آتشش می‌زنیم!
- فـــــــــس! پـس بچس!
- منظورت چیست که ما داریم نوه دار می‌شویم؟



پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸
#32
فنر پا روی پا انداخته بود و داشت به کمک تبلت ماگلی اش دعواهای وزیر جدید رو سر و سامون می‌داد.

- فنریر ما آمدیم.
- چندبار میای اینجا الاف؟ فکر کردی ما علافیم؟ لیست تیم رو که دادی، دیگه چی می‌خوای؟

الاف طول اتاق رو طی کرد تا پشت میز فنریر و در جایگاه"مشتری" قرار بگیره.

- تیم را دادیم، ولی چه دادنی؟ به دلمان نچسبید، ایضاً فراموش کردیم اسم تیم را درون نامه بنویسیم. برای همین منت گذاشتیم حضوری آمدیم.

فنر صفحه تبلت رو قفل کرد تا مبادا یه نفر دیگه از رای های داده شده و باطله خبردار بشه و شر به پا کنه.

- می‌شنویم.
- رابسورولاف!
- هن؟!
- اسم تیممان را گفتیم. رابسورولاف!

گری بک پوکر فیس طور اسم عجیب رو روی کاغذ و با فونت b nazanin نوشت.

- آتش زنه مبارکمان دروازه بان هست.
- مگه گربه نیست؟ گربه راه نمی‌دیم.
- بگوییم اینجا رو آتش بزنه؟

فنریر که می‌خواست دعوای وزارت رو به صورت لایو ببینه بیخیال جر و بحث شد و اسم آتش زنه رو هم نوشت. به علاوه پرانتزی که حاوی جمله"گربه سیاه و زشت کنت" می‌شد.

- مدافعین هم سوروس اسنیپ و بلاتریکس لسترنج(م) هستند. و برای خط حمله رابستن لسترنج و بچه اش و کریس چمبرز(م) رو مد نظر داریم.
- فضایی و بچش؟
- چطور زن اصغر آقای بقال که یه ماگل بی سر و پاست می‌تونه کوییدیچ بازی کنه ولی فضایی ما نمیتونه؟
- جستجوگر؟
- چه کسی به غیر از ما لیاقت این پست رو داره؟ در ضمن، کاپیتان هم هستیم.

فنر دوباره به صندلی تکیه داد و تبلت رو دستش گرفت تا از اختیارات مدیریتی اش استفاده کنه و چند رای رو همینطور الکی باطل اعلام کنه.

الاف هم دست آتش زنه رو گرفت( که معلوم نیست از کجا وارد دفتر کوییدیچ شده بود) و از همان طولی که اومده بود برگشت. با این تفاوت که وقت بیرون رفتن، از روی شونه هاش نگاهی به عقب و فنریر انداخت و گفت:

- در ضمن، قالب سایت خیلی تاریک و بی روحه!

و در رو بست!



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
#33
یا لردا!

تک پستی زدیم جدی.

نمیدانیم خوب است یا بد!
پست را زیر بار نقد له بفرمایید لطفا!



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
#34
دره گودریک- ساعت 1 نیمه شب

افکار درون ذهنش، سریع تر از پاهایش حرکت می‌کردند. باید هر چه زودتر به خانه می‌رسید و اخبار را به همسرش منتقل می‌کرد. به سرعت از کوچه فرعی تاریکی که درونش ظاهر شده بود خارج شد و به خیابان اصلی پیچید.

گودریک هالو، در تاریکی نیمه شب فرو رفته بود. صدای جیرجیرک هایی که در قبرستان بودند سکوت را بر هم زده بود. با اینکه تنها ساعتی از نیمه شب سپری شده ولی چراغ اکثر خانه ها خاموش بود. زن، با قدم های بلند و در سکوت طول خیابان منتهی به میدان را طی کرد و جلوی خانه نسبتاً بزرگی توقف نمود. زیر لب ورد کوتاهی خواند و پس از چند ثانیه ای صدای ریزی از درون خانه به گوش رسید.

- خدایان رو شکر! تو سالمی؟

مرد قدبلند و چهارشانه ای درب خانه را باز کرده بود. چوبدستی زیبایی در دستانش بود و هنوز گارد خود را حفظ کرده بود که جمله خوشامد گویی را بر زبان آورد. دکمه های پیرهن سفیدش را تا به تا بسته بود و جای زخم رو صورتش خودنمایی می‌کرد.

زن همسرش را در آغوش گرفت. ریزنقش بود و تا شانه های او می‌رسید. صورت گردی داشت و نیازی نبود تا موهای کوتاهش را ببندد. از آغوش مرد بیرون آمد و رو به او گفت:

- ظاهراً تنهای جای امن خونه مادربزرگته!
- بهت گفته بودم که. اونجا جاش امنه! نگران نباش، بیا تو.

ولی به جای اینکه او را به درون خانه ببرد، ناگهان با دست چپش او را هل داد و سپر محافظتی را در برابر طلسم قرمز رنگی که از سمت خیابان به سمتشان روانه شده بود قرار داد. زن به سرعت بلند شد و چوبدستی را کشید و آماده نبرد شد.

دو جین مرگخوار سیاهپوش در جلوی آلیس و فرانک لانگ باتم ظاهر شده بودند. همگی نقاب های مخصوصشان را زده بودند، البته غیر از بلاتریکس لسترنج که این کار را دون شأن یاران لرد سیاه می‌دانست. بلاتریکس با صدای جیغ مانندش اولین کلمات را زبان راند. کلماتی که آغازگر نبردی بودند که قرار نبود به راحتی تمام شود. نبردی که به جیغ ها و جملات طولانی تری ختم می‌شد.

- اوه اوه اوه! چه زوج با شکوهی! خانم و آقای لانگ باتم، اینبار قرار نیست که جون سالم به در ببرید.
- بلاتریکس!
- اوه لوسیوس، ناراحتت کردم؟

لسترنج دوباره جملاتش را خطاب به آلیس و فرانک بیان کرد:

- البته زنده میمونید، اگه بگید که اون کجاست!
- پتریفیکوس توتالوس!

آلیس به جای فریاد زدن کلمه "هرگز" تصمیم گرفت تا با وردی بلاتریکس را خاموش کند. جواب به سرعت از طرف مرگخواران پرتعداد داده شد، نبرد دره گودریک بالاخره آغاز شده بود!

پرتو های رنگارنگ بین خانه و خیابان جا به جا می‌شدند. گاهی صدای فریادی نبرد خاموش را زنده می‌کرد. آلیس پشت تخته سنگی در حیاط خانه پناه گرفته بود و سعی می‌کرد از کشته شدن خودش و همسرش جلوگیری کند. فرانک را می‌دید که مستقیما در حال دوئل با پنج مرگخوار است.

- اینسندیو!

طلسم آتش مستقیما از چارچوب در رد شد و در درون خانه منفجر شد. بلاتریکس همیشه دوست داشت تا خانه ها و پناهگاه ها را آتش بزند. چه خانه لانگ باتم ها باشد چه کلبه جنگلبانی درون هاگوارتز.
آلیس لعنتی در دلش فرستاد و بلند شد، به محض پدیدار شدن، طلسم ها به سمتش روانه شد. غلتی زد و به سرعت بلند شد. چوبدستی اش را بی رحمانه به سمت مرگخواران نشانه گرفت و ورد های مبارزه را به زبان راند.

دره گودریک دیگر ساکت نبود. صدای جیغ و انفجار های پی در پی تا صدها متر دورتر می‌رفت. ولی کسی به کمک یاران دامبلدور نیامد. ظاهراً لکه های خون عزیزان از دست رفته، دیوار های خانه ها را پوشانده بود و مانع نفوذ صدا به درون آنها می‌شد. شجاع ترین افراد هم ترجیح داده بودند تا دخالتی در ماجرا نکنند و فقط شاهد شکاری دیگر باشند.

آلیس و فرانک به سختی مقاومت می‌کردند. حالا از ده دوازده تا مرگخوار اولیه نصفی باقی مانده بودند و توانایی آلیس در حال تحلیل رفتن بود. همین حالا هم دست چپش بی حس شده بود و به کار نمی‌آمد. آتش درون خانه زبانه کشیده بود و سایه های بلندی از دو کاراگاه تنها ساخته بود.

تنها!

آلیس به این کلمه فکر می‌کرد. دامبلدور کجا بود؟ بقیه محفل کجا بودند؟ چرا به کمک شان نمی‌آمدند؟ مگر قرار نبود که همگی پشت هم بایستند و از یکدیگر حمایت کنند؟

دامبلدور بالاخره آنها را رها کرده بود. کاری که همیشه برای سربازان از دست رفته اش انجام می‌دهد. قربانی کردن عده ای برای اشخاص دیگر.

از گوشه چشمش نگاهی به جایی انداخت که قرار بود خانه جیمز و لیلی باشد. آنها مشغول چه کاری بودند؟ در امنیت داشتند با بچه کوچکشان بازی می‌کردند یا خیره به صحنه نبرد بودند و مشتاق نجات دوستان قدیمی شان؟

- صورتم!

صدای فرانک قلب آلیس را به لرزه انداخت. طلسم منفجر شونده ای به سمت چهار مرگخوار رو به رویش شلیک کرد تا زمانی اندک بخرد. نگاهی سریع به سمت راستش انداخت. فرانک غرق در خون بود و صورتش را با دو دستش پوشانده بود. ولی همچنان چوبدستی را محکم در درون مشتش نگه داشته بود. بلاتریکس در بالای سر فرانک خنده ای مستانه سر داد و او را خلع سلاح کرد. دیگر تمام بود. خودش می‌دانست که به تنهایی شانسی ندارد. لردولدمورت بهترین ها را برای شکار آنها فرستاده بود.

***

آلیس نفس نفس زنان روی زانو هایش در کنار فرانک نشسته بود. سوزش صورت فرانک تقریبا تمام شده بود ولی زخم جدیدی رو شانه اش به وجود آمده بود که دست راستش را خون آلود کرده بود. هر دو نفر بسته شده، پشت به خانه در حال سوختن نشسته بودند. آلیس با خودش فکر کرد که لرد سیاه واقعا بهترین و دیوانه ترین مرگخواران خودش را فرستاده بود. بلاتریکس، لوسیوس مالفوی و بارتی کراوچ.

- پسرتون کجاست؟
- برو به جهنم مالفوی!

کراوچ پسر قدمی جلو آمد.

- بذار شکنجشون کنیم لوسیوس.
- شکنجه! شکنجه!

بلاتریکس در حال رقص دور و بر لانگ باتم ها جیغ میزد.

- اینجا زیادی سر و صدا هست، و بیشتر هم خواهد بود!
با اشاره چوبدستی لوسیوس، گنبدی به سیاهی قیر پیرامون مرگخواران و قربانی ها را رفت. صدای جیرجیرک ها قطع شد و ستارگان آسمان محو شدند.

- جیمز پاتر کجاست؟

فرانک لبخندی دردناک زد.
- هنوز اینجایی لوسیوس؟ فکر کردم رفتی به جهنم!
- برای اینکار نیاز به قدرت بیشتری داری فرانک! کروشیو!

فرانک با صورت به زمین افتاد. دندان هایش قفل شده بود و از درد به خودش می‌پیچید.

- نـــــــــــــــــه!
- اگه میخوای همسرت بیشتر درد نکشه جواب سوالا رو بده.
- تو زیادی دل رحمی لوسیوس!

بلاتریکس با خشونت لوسیوس را کنار زد. چوبدستی اش را رو به آلیس گرفت و گفت:

- کروشیو!

درد شروع شد. لحظه ای فقط زخم های نبرد بود و لحظه ای بعد چشمانش در حال سوختن بودند، استخوان هایش تک به تک می‌شکستند و سلول هایش فریاد می‌کشیدند. صدایی ماورای جیغ ها شنید.

-اونا کجان؟

صدا خیلی مبهم بود. جیغ ها نمی‌گذاشتند تا بقیه اصوات شنیده شوند. چه کسی قدرت دارد تا فریادی به این بلندی بکشد؟ هنگامی که چوبدستی بلاتریکس بالا آمد جواب را پیدا کرد:
خودش!

- یا جواب ها، یا درد بیشتر!

آلیس از روی زمین نگاهی به فرانک انداخت. با دیدن نفس های ضعیف او قطره اشکی دیگر به چشمانش اضافه شد. به یاد نویل افتاد، جیمز و لیلی. شاید کسی به کمک شان نیامد چون آنها خودشان کمک بودند! آلیس با صدای ضعیفی شروع به صحبت کرد. صحبت که نه، فقط یک کلمه. توان بیشتری برای حرف زدن نداشت.

- درد!

بلاتریکس وحشیانه طلسم ممنوعه را به زبان آورد. درد در سرتاسر بدن آلیس پیچید. دیگر نمی‌توانست افکارش را منظم کند. ذهنش دیگر کار نمی‌کرد. با خودش فکر کرد، عجب هوای خوبی!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۴:۲۱
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۶:۱۸
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۰:۵۸:۳۵


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸
#35
قوری با تعجب فراوان به نقشه نگاه کرد.

- هنرجو های عزیز مجبورم بر خلاف میل باطنی ام اتمام کلاس رو اعلام کنم.

مرگخواران لحظاتی به هم خیره ماندند که "مگه چی شده؟" ولی چون دلیل تعطیلی خیلی براشون مهم نبود از شدت خوشحالی شروع کردن به فریاد و پرتاب پرتوهای رنگارنگ به اطراف. البته چند نفری هم که شانسشون به خوبی بقیه نبود بعد از برخورد طلسم های قرمز و سبز به بدنشون، روی زمین افتادن!

اما این وسط قوری با لب و لوچه افتاده تر از حالت معمول قورباغه ها، مشغول نگاه کردن نقشه بود.

- آخه چطور ممکنه که این اتفاق بیوفته؟ همه جای زمین رو برف گرفته، دیگه نمیشه جایی شنا کرد.
- برف چیه؟ اینا نمکه، باید نقشه رو تکون بدی تا بریزه.

بعد از اتمام جمله سو، سکوتی دریاچه رو فرا گرفت. مرگخوارانی که به هوا پریده بودند رو هوا شناور موندن و پرتو های جادویی در وسط راه متوقف شدن. همه نگاه ها به سوی قوری بود. مربی، لبخند شیطانی زد و نقشه رو تکون داد تا نمکاش بریزه.

- آپارات می‌کنیم به این نقطه، شنا آموزان عزیز.

اون نقطه

- خب مرگخوارا، یک نفر بره و آب رو تست کنه!

دسته مرگخوارای مایو پوشیده، نگاهی به هم انداختند.
- سو؟
- بله؟
- برو آب رو تست کن.
- چرا من؟

مرگخوارا دست و پا و کلاه سو رو گرفتن و با ندای" گندیه که خودت زدی" اونو توی آب پرت کردن. سو از شدت ضربه به پایین آب رفت ولی تنها چیزی که روی آب برگشت کلاه سو بود! و البته مقداری خون که به قرمزی آب اضافه کرد و کوسه ای که راهش رو به سمت خونش کج کرد تا شام جدیدش رو با زن و بچه تقسیم کنه!

- پس آب برای همین اینقدر قرمزه؟ اینا خون ملته، ما کجاییم استاد؟

قوری نگاهی مجدد به نقطه آبی رنگ انداخت و اسم نوشته شده کنارش رو خوند.

- دریای سرخ!

و آماده شد تا آب بعدی رو پیدا کنه، با این تفاوت که یکی از شاگرداش کم شده بود و میتونست وقت بیشتری رو به بقیه اختصاص بده!



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#36
همونطور که کریس مشغول بخیه زدن خودش بود تا بره و ماموریت جدید رو انجام بده، سپاس گوی مرلین بود که دیگه لازم نیست ببینه کلیه اش جلوی چشمان خودش فروش میره!

- ما برگشت شدن کردیم ارباب!
- ارباب؟
- کریــــــس!

دسته ی مرگخواران فرار کرده حالا توی مغازه تاریک و خالی با وحشت به دل و روده بیرون زده کریس نگاه میکردن.

- آروم باشین، ارباب رفتن استراحت کنن و من رو مامور انجام یک کار بسیار مهم کردن.
- تو رو؟ نکنه میخوای با لوله ی معدت مثل گاو بازا بری بیرون و اون مشنگا رو بگیری؟
- بله رودولف، درست حدس زدی!

با وجود اینکه دل و روده کریس هنوز کف زمین پخش بود ولی مرگخوارا دست از نگاه های وحشت زده برداشتن و رو آوردن به نگاه های پوکر فیس گونه.

- این تن بمیرن شدن راست گفتن کردی؟ این مشنگ ها به چه درد خوردن کرد؟
- اونها الان توی کاهش اختری گیر افتادن و دارن جهان بینی میشن... نه چیزه... جهان بینی می‌کنن!
- کالبد اختری دیگه؟
- نخیر الاف، کاهش اختری. تو درکی از این مسائل نداری!

مرگخوارا که نمیفهمیدن منظور کریس دقیقا چیه، تصمیم گرفتن که صرفا از دستورات لرد پیروی کنن و سوال اضافی نپرسن ولی هنوز یه سوال دیگه باقی مونده بود!

- ولی چجوری؟
- با ترس!
-
-
- کی داوطلبه روده کریس رو جا بزنیم؟



پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
#37
- سوروس؟ برای تفریح ما گرگ آوردی اینجا؟ گرگ به چه درد ما میخورد؟
- ارباب گفتیم تنوعی در انواع شکنجه های مبارک داشته باشین.
- حالا ما با این گرگ چه کنیم؟ و دوازده تا توله مشکی اش؟ دوازده تا!

و در این زمان بود که ذهن مرگخواران برای پیدا کردن جوابی جهت خوشنودی لرد و ایضا جا کردن خودشون در دل نداشته ارباب شروع به نقشه کشیدن کرد.

- ارباب معجون گرگ خفه کن بدم بهش خفه بشه؟
- هکتور، پاتیلت رو بردار و از جلوی چشمان ما دور شو!

هکتور همچنان با حالت سعی کرد از دیدرس لرد خارج بشه و خب اگه شما یبار تلاش در جهت انجام این کار رو داشته باشین میدونید که کار سختیه، چون لرد از آنچنان بینش عمیقی برخوردار هست که هیچکس نمیتونه از دامنه دید مبارک خارج بشه!

- ارباب سرش کلاه بذاریم؟
- ارباب مادام رزمرتا کجاست؟

لرد که وضعیت آشفته مرگخوار ها رو دید و همچنین حوصله اش به شدت سر رفته بود تصمیم گرفت تا برای دست گرمی هم که شده شکنجه روی حیوانات رو امتحان کنه.

-بسیار خب! یاران وفادار ما، تصمیم گرفتیم تا برای اولین در تاریخ زندگی پرشکوهمان شکنجه را روی یک حیوان امتحان کنیم. باشد که برایمان لذت بخش باشد. این لحظه را درتاریخ ثبت کنید.
-ارباب، البته این گرگ جادویی...
- سکوت کن سوروس، از تو نظر نخواستیم. خودمان می‌دانیم که این گرگ چه قابلیت هایی دارد و برای همین مخصوصا انتخابش کردیم تا شکنجه شود.

پس لرد چوبدستی را به سمت گرگ نشانه گرفت و ورد کروشیو رو آروم زمزمه کرد.
- جیزز! ارباب چقدر زیبا شکنجه می‌کنند.

و بلاتریکسی که محو تماشای لرد شده بود بر خلاف بقیه مرگخوارا که یک قدم به عقب رفته بودند، متوجه تغییر سایز غیر عادی گرگ نشد.

- سوروس، گرگی که برای ما آوردی خراب است. به جای ناله زدن بزرگ می‌شود.

گرگ بار دیگر ضربه شدیدی به قفس چوبی زوار در رفته زد و باعث شد تا کلا دیگه زواری برای قفس باقی نمونه.

- نظرمان عوض شد، هکتور بیا جلو و قربانی ما شو.

هکتور که همچنان سعی در خروج از دید لرد داشت، مسیرش رو عوض کرد.

- ارباب مشنگ بندازیم جلوش بخوره؟
- بار دیگر فکر فوق العاده ای به ذهن ما خطور کرد. بروید برای ما مشنگ پیدا کنید تا جلوی گرگ بیندازیم، قبل از آنکه جسارت کند و به ما حمله ور شود.



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
#38
دارک لرد!
امیدوارم بد باشین!
درخواست نقد دارم از شما!
تشکرات


الاف عزیز...ما همواره بد هستیم!

نقد پست شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۱ ۲۳:۰۵:۰۲


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
#39
- عجب صف مزخرفی!
- مـــیو!
- ساکت باش ببینیم چه کنیم با این صف.

کنت الاف متفکرانه در حالی که ته صف ایستاده بود زیر چانه اش را میخاراند. کمی با خودش فکر کرد که چه کاری کند تا از دست این صف طولانی خلاص شود. نقشه های بسیاری از ذهنش گذشت، معادلات و محاسبات پیچیده، شمردن افراد درون صف، محاسبه میانگین وزن آنها، تاثیر میزان و درجه تابش اشعه خورشید و... . در انتها به جواب همیشگی برای حل مشکلاتش رسید: آتیش!


مسئول بخت برگشته موزه با ناامیدی مشغول تماشای صندوق خالی اش بود. سه روزی بود که پشت باجه نشسته بود تا اوامر شهردار لندن برای جمع آوری پول به کمک هر نوع نیرنگی را اجرا کند. ولی ظاهرا تنها فرد گول خورده همان شخصی بود که پشت صندوق خالی نشسته است.

- هیــــــــی! باید برای فردا بودجه بگیرم! دو تا موجود بدون جنسیت که یکیشون نمیتونست درست حرف بزنه، یه شاخه ی درخت آویزانک، چند ضربه گیتار و یه مشت مرگخوار. به حق ریش مرلین، اینجا چه خبره؟

- آتیش سوزیه، فرار کنید.
- آتیــش! صف رو خالی کنید!
- بذارید اون آقاهه با گربش رد بشه! آتـــــــــیش!

مسئول موزه نگاهی به پشت سرش که حکم انباری برای اقلام تازه اهدایی بودن، انداخت و یادآور شد که اونا ارزشی ندارن و بهتره جون خودش رو دودستی بچسبه و فرار کنه. در همین حین که می‌خواست کاپشنش رو - هوای لندن مثل اینجا نیست، خنکه - برداره صدایی از پشت سرش- همون در مخفیه!- شنید.

- مایلیم این گربه را به موزه اهدا کنیم.
- ببخشید ولی آتیش...
- یه چاقو دسته خودش رو نمیبره.
- هن؟!
- بشین گربه رو بخر اینقدر سوال نکن.
مسئول نگاهی به گربه سیاه که توی بغل جادوگر بود کرد. این یکی رو دیگه نمیخرید!

- آقا، مایل نیستم که گربه رو بخرم. برید بیرون.
و به در خروجی اشاره کرد که البته سریعا با دیدن علامت شوم دستش به داخل جیبش برگشت و چند نات رو روی میز چوبی انداخت.
- به ریش مرلین قسم همین رو هم از جیب خودم دارم میدم. چرا شما مرگخوارا دست از سر من برنمیدارید؟
کنت الاف که قیافه بدبختِ مسئولِ بدبخت رو دید سعی کرد که یکمی بهش دلداری بده.
- در عوض این گربه هوش فوق العاده ای داره که توی تاریخ بی همتاست. میتونید این رو روی بنای یادبودش و همچنین بالای قفسش بنویسید.

چند نات رو برداشت و از همون در پشتی خارج شد. و منتظر موند تا گربه فرابشری از دست صندوق دار فرار کنه و برگرده پیشش!




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
#40
سلام خدمت لرد بزرگ!

نقل قول:
ملت...درخواست نقد، فقط در تاپیک نقد. نه زیر پست!


سرورم عفو بفرمایید. نادانی و فراموشی بنده ی حقیر زیاد شده. در عوض مهارت رول نویسیمان کاهش یافته!
درخواست نقد داریم اگر مرحمت بفرمایید.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.