هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#31
نيو سوژه

هوا به شدت گرم بود و کمتر کسی در خیابان دیده میشد. همه در خانه هایشان و در سرمای لذت بخش محیط خانه بودند و از نوشیدن انواع و اقسام خوراکی های سرد لذت میبردند.

- هوووووررررت! ( افکت خوردن آب کدوحلوایی با نی! )
- جیمز آروم تر!

جیمز که دهانش را محکم به نی چسبانده بود و بدون تامل و پشت سر هم آب کدوحلوایی را سر میکشید، بدون اینکه دست از کارش بکشد در همان حال فقط مردمک چشمش از روی لیوان به سمت مالی برگشت.
مالی تکرار کرد:
- آروم تر!

چشم های جیمز هنوز به مالی خیره شده بود اما کوچک ترین نشانی از علاقمندی او برای دست برداشتن از کارش نمایان نبود.

مالی آهی کشید و گفت:
- اگه به گلوت نپرید!

هنوز یک هزارم ثانیه هم از جاری شدن این حرف از دهان مالی نگذشته بود که چشم های جیمز رو به بسته شدن رفت، نی از دهانش خارج شد و شروع به سرفه کرد.
- اهه ... اوهو! ( افکت سرفه کردن! )

مالی که از حرفش پشیمان شده بود با یک حرکت سریع خودش را به جیمز رساند و شروع به کوباندن دستش بر پشت کمر جیمز کرد. بعد از مدت کوتاهی تلاش، بالاخره سرفه های جیمز تمام شد اما اینبار جیغ های او بود که شروع شد.

- جـــــــــیـــــــــغ! بسه مامان بزرگ! خوب شدم! اوخ ... نکن دیگه!

مالی برای اطمینان آخرین ضربه اش را نیز وارد کرد و گفت:
- مطمئنی خوب شدی؟

جیمز به معناي تاييد سری تکان داد، آخرین جرعه ی نوشیدنیش را نیز بدون نی نوشید و از اتاق خارج شد.
- دايي رون... دايــــــــــي!

جيمز، همانطور كه رون را صدا ميزد، وارد اتاق او شد. اما رون توجهی به جیمز نکرد و تنها سرش درون نامه ای بود که تازه جغدی برایش آورده بود.
جیمز با شیطنت گفت:
- اون چیه؟ از کیه؟

-----------------

جيمزسيريوس در خانه ويزلي ها قرار داره. به اتاق رون ميره و اون رو در حال خواندن يه نامه ميبينه. حالا كنجكاوي جيمز گل كرده كه ببينه اون نامه چيه و از طرف كي براي رون فرستاده شده!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۶:۴۱:۰۰
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۷:۴۷:۲۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی 13 پورتلند
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#32
نيو سوژه بعد دو سال

شهر لندن در مه صبحگاهي صبح يکي از روزهاي سرد پاييزي به خواب رفته بود. مهي که علاوه بر سرما مانند يک طلسم شهر را در بر گرفته بود. اين اتفاق تنها مختص آن روز هم نبود... بلکه چند سالي مي شد که وضع چنين بود!
مدرسه هاگوارتز نيز در شرايط سختي به سر مي برد. اوضاع روز به روز بد و بد تر مي شد. تا جايي که مدير تصميم به تعطيلي مدرسه گرفت. اخطاري وحشتناک براي همه!
اما بازگشت همه به خانه هايشان ميسر نبود. زيرا چندي پيش قطار هاگوارتز در اثر جنگي که رخ داده بود از بين رفته بود و اين کارها را سخت تر مي کرد.
اما اين اتفاق از سوي ديگر عده اي را خوشحال مي کرد. اعضاي الف دال...ارتش دامبلدور منتظر چنين فرصتي بودند تا بتوانند کاري انجام دهند.
تنها مکاني که مي توانستند به نوعي فعاليت کنند، تنها يک جا بود. خانه اي در خيابان پورتلند که دري نيز داشت در خيابان گريمولد! با شماره ي 13 که معلوم نبود اين 13 براي چيست!
خلاصه هر چه که بود بچه ها بايد خود را به آن جا مي رساندند و از يک طريق اين کار ممکن بود. دامبلدور!
به هر اصراري بود بالاخره موفق شدند که به آن جا بروند. خانه اي که چند وقتي بود حتي اسمش به ميان نيامده بود. و حالا بيش تر از زمان هاي ديگر به وجودش احتياج داشتند.
چند روزي صرف گرد گيري و نظافت شد اما اشتياق آن ها براي انجام مأموريت هاي الف دال اين روز ها را به سرعت گذراند و بالاخره کار به اتمام رسيد.
حالا زمان آن بود که خود را آماده شروع فعاليت کنند. اينکه از کجا شروع کنند سوال سختي نبود و تنها لازمه آن گرفتن اطلاعاتي از محفلي ها بود. اما بعد از گذشت حدود دو هفته اين کار بي نتيجه ماند . وجود رمز هاي گوناگون اين کار را محقق نمي کرد. پس بايد از راهي ديگر وارد مي شدند.
ساعت 10 صبح را نشان مي داد و همه اعضا دور ميز جمع شده بودند که ناگهان صداي تق تق در آن ها را متعجب ساخت.
پروتي از جاي خود برخاست و به سوي در رفت. بيش تر تعجبشان ازاين بود که چطور مي شد در يک خانه نامرئي را زد؟
پروتي چوب دستي اش را بيرون آورد و زماني که به پشت در رسيد با صدايي نسبتا بلند پرسيد:
_ تو کي هستي؟ خودتو معرفي کن!
_در رو باز کنيد ، من از طرف پرفسور دامبلدور به اينجا اومدم.

بقيه اعضا نيز به پروتي پيوسته بودند . آليشيا با تعب گفت:
_صداش خيلي آشناست!

آنجلينا گفت:
_آره... منم مطمئنم که قبلا صداشو شنيدم!

هرميون که تا آن زمان در فکر فرو رفته بود، ناگهان گفت:
_دراکو مالفوي! خودشه... من مطمئنم!

جيني نيز چوب دستي اش را بيرون کشيد و گفت:
_با وجود اينكه خيلي خطرناكه، اما بايد در رو براش باز كنيم.

همگي چوب دستي هاي خود را مقابل در گرفتند. جيني آهسته در را باز کرد. دراكو، با چهره اي كه مثل هميشه غرور فراوان در آن موج ميزد پشت در ايستاده بود.
جيني وقتي مطمئن شد که کسي همراه او نيست در را بازتر کرد و دراكو وارد خانه شد!

_پرفسور دامبلدور تو رو فرستاده اينجا؟

دراکو در حالي که شنلش را در مي آورد پاسخ داد:
_بله! اون منو فرستاده و رمز اينجا رو هم خود پروفسور به من گفته و از شما خواسته که من رو عضو ارتش کنيد. حالا مي شه به من يه اتاق نشون بديد؟ مي خوام يه ذره استراحت کنم!

فرد با دست به طرفي اشاره كرد. دراکو بدون تشکر روانه سمتي از سالن شد!

_پسره مغرور خودخواه! معلوم نيست واسه چي اومده اينجا!
اين را پروتي گفت و سپس همه با سکوتي مبهم به او نگريستند!

فرداي آن روز زماني که هنوز دراکو در خواب بود، ناگهان رز با شتاب وارد اتاق شد.
_من همين الان شنيدم که در انتهاي خيابونه گريمولد، 2 نفر به طرز مشکوکي کشته شدند... بعدا معلوم شده که يکي از اونها ماگل و ديگري جادوگر بوده...اين خبر رو روزنامه ها پخش نکردند. منم از يكي از بچه هاي محفل شنيدم.
بچه ها با هوشياري فراوان به حرف هاي رز گوش مي دادند. او ليوان آبي خورد و ادامه داد:
_اون مي گفت که هنوز مشخص نيس كه چه فرد يا افرادي پشت اين قضيه هستن!

بچه ها با تعجب به او نگاه ميكردند. تنها يك اسم در ذهن آنها نقش بست. لرد ولدمورت!

--------------

قطار لندن به هاگوارتز خراب شده و ارتش ال دال سعي دارن كه از طرق خانه شماره 13پورتلند خودشونو به لندن برسونن اما حضور يكدفعه اي دراكو همه رو متعجب ميكنه. اما خب حضور دراكو همش زير سر ولدمورته.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۶:۲۵:۵۸
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۶:۲۶:۲۴
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۷:۴۳:۱۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#33
- هي ملت مرگخوار... گوش كنين يه لحظه!

با صداي رودولف همگي به سمت او برگشتند صداي آرسينوس بلند شد:
- چي ميگي رودولف قمه؟ برو سسرتو با ساحره هات گرم كن. بذار يه دو دقيقه از دستت آرامش داشته باشيم!
- سينوس!

آرسينوس با شنيدن اين كلمه سريع از جايش بلند شد و گفت:
- ارباب؟ ارباب شمايين؟
- آرسي! ديوونه شدي به سلامتي؟ ارباب رفته!
- من همين الان شنيدم كه يكي گفت سينوس. ارباب هميشه منو به اين اسم صدا ميكردند.
- من بودم! نقابت جلوي چشماتو گرفته... جلوي گوشاتو نگرفته كه صداي منو از صداي ارباب تشخيص نميدي!

آرسينوس به سمت بلاتريكس چرخيد. دهانش را باز كرد تا چيزي بگويد كه رودولف مثل يك پارازيت نجات بخش وسط ماجرا پريد و گفت:
- ميخواستم يه چيزي بگم ها!
- خب بگو!
- ميگم كه...
- خب بگو ديگه!
- دارم ميگم ديگه!
- داري ميگي؟ تو كه چيزي نميگي؟
- خب اگه تو وسط حرف من نپري ميگم!
- من كه كاري بهت ندارم! تو خودت نميگي!

رودولف قمه هايش را در آورد و به سمت آرسينوس رفت و گفت:
- اگه يكبار ديگه وسط حرف من بپري، با همين قمه هان، چهل تيكت ميكنم.
آرسينوس:
- خب، داشتم ميگفتم كه ما به يه ارباب جديد و يه رهبر جديد نياز داريم.
- كو ارباب؟ تو ارباب ميبيني اين دورو ورا؟
- الان نه... ولي چند دقيقه پيش ديدم! دقيقا پشت در خانه ريدل ها!

با اين حرف مرگخواران به سمت در هجوم بردند.



ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۵:۵۶:۱۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۱۶ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#34
جيني به قيافه ي غم زده ي مادرش نگاه كرد. مالي با چشمانش به جيني التماس ميكرد تا يك راه حلي براي اين مشكل پيدا كند. اما ذهن جيني واقعا به جايي قد نميداد.
راحت شدن از دست يه ديوونه كار آسوني نبود. به خصوص اينكه كتي، به عكس بقيه ي ديوانگان كه اندكي مغز درون جمجمه هايشان باقي مانده بود، تمامي مغزش را از دست داده بود و جمجمه اش خالي خالي بود و در بي عقلي تمام و كمال به سر ميبرد.

- پس كي ميخواين خونه تكوني رو شروع كنين؟ شايد نقطه ي من زير همين وسايل شما بود!

مالي با شنيدن اين حرف سريعا از جايش بلند شد تا جلوي كتي را بگيرد. اما ديگر خيلي دير شده بود.
كتي با سرعتي شبيه سرعت نور به سمت كابينت هاي آشپز خانه رفت و در يك چشم به هم زدن يكي از كابينت ها را خالي از هر گونه وسيله اي كرد!
- عه! اينجا كه نبود. شايد تو اون يكي باشه.

و به سمت كابينت بعدي رفت.
قبل از اينكه آرتور و مالي و جيني بتوانند عكس العملي از خود نشان دهند، تقريبا نصف كابينت هاي آشپزخانه خالي شده بودند!
مالي ديگر تحمل اين وضع را نداشت. پس يكي از قابلمه هايش را كه كف آشپزخانه افتاده بود را برداشت و...
- تق!

قابلمه با سرعت بر سر كتي فرود آمد. با اين حركت كتي همانطور كه نقطه نقطه ميكرد، روي زمين افتاد!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۰:۲۸:۱۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
#35
نيو سوژه

روز آفتابي و زيبايي بود. خورشيد دست ودل بازانه گرما و نورش را دراختيار زمين قرار داده بود. همه چيز آرام بود و تنها صدايي كه سكوت دره گورديك را مي شكست، صداي بازي بچه ها بود. در اين ميان صداي خوش پرندگان نيز به گوش مي رسيد.
خانواده پنج نفري پاتر در كنار يكديگر به آرامي حركت ميكردند و سعي ميكردند كه از بعد از ظهر زيبايشان نهايت استفاده را ببرند.
هري با ديدن خانه پدري اش در مقابل درب ايستاد. با اينكه چيزي از اين خانه به ياد نمي آورد اما قرار گرفتن در مقابل آن آرامش فراواني را به او تزريق ميكرد.

- پدر؟ نميريم داخل؟

هري با شنيدن صداي ليلي به سمت او چرخيد. لبخند مهرباني زد و گفت:
- چرا دخترم. بريم.

همگي در حال وارد شدن به خانه ي ليلي و جيمز بودند كه ناگهان هري با ديدن دراكو سر جايش ايستاد. دراكو شنلي بر تن داشت و به طرز مشكوكي در دره گودريك حركت ميكرد. سپس با اطمينان يافتن از امن بودن اطرافش، وارد يكي از خانه ها شد.
حضور دراكو، آن هم در دره گورديك، كاملا خيلي عادي بود!

- اتفاقي افتاده هري؟
- دراكو!
- دراكو چي؟
- دراكو اينجا بود!
- اينجا؟ مگه ميشه؟ دراكو چرا بايد بياد اينجا؟ حتما اشتباه ديدي!
- ولي من مطمئنم كه خودش بود.
- اما آخه... دراكو! اونم اينجا! اون كه كسي رو اينجا نداره كه به ديدنش بياد.
- واسه همين ميگم كه حتما نقشه اي تو سرش داره!
- هري؟ چه نقشه اي؟
- پس دليلي كه اومده اينجا چيه؟

جيني با اين حرف هري سكوت كرد. براي خودش هم حضور دراكو در دره گودريك عجيب بود.

--------------

خانواد پنج نفري پاتر به دره گودريك رفتن تا كمي تفريح كنن اما هري، دراكو رو در دره گورديك ميبينه و حالا سعي داره تا بفهمه كه چرا دراكو به دره گودريك اومده!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۷:۴۵:۲۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
#36
جيني رداي دامبلدور را كشيد و گفت:
- پروف! اينا الان ما رو لوله ميكنن!
- خب چيكار كنم فرزندم؟
- من كه ميگم بريم كوچه ناكترن!
- نه فرزندم!
- اما پروف... اين آخرين راهيه كه داريم. وگرنه بايد لوله شيم!

در اين ميان صداي پروتي بلندشد:
- منم با جيني موافقم پروف.
- فرزندانت درست ميگن دامبل! چاره ي ديگه اي ندارين!

جيني و پروتي و دامبلدور با صداي آرسينوس به سمت او برگشتند.
جيني گفت:
- وقتي چند تا محفلي دارن صحبت ميكنن، يه مرگخوار نقابدار مثل پارازيت وسط حرفشون نميپره!

آرسينوس خواست چيزي بگويد كه لرد او را صدا زد:
- سينوس!
- بله ارباب؟
- بيا اينجا.

دامبلدور گفت:
- خيلي خب، مثل اينكه چاره ي ديگه اي نداريم. ميريم كوچه ناكترن!

سپس با صداي بلندي رو به لردسياه و مرگخواران گفت:
- قبوله! ما به كوچه ي ناكترن ميايم.

لردسياه لبخند شيطاني زد و گفت:
- به اميد ديدار پشمك!

و ثانيه اي بعد لرد و مرگخواران در آسمان محو شدند. دامبلدور و هيئت همراه نيز، به قلعه روشنايي آپارات كردن.

لحظه اي بعد - قلعه روشنايي:

- كوچه ناكترن؟
- بله فرزندم... اين مرحله از مسابقه در كوچه ناكترن برگزار ميشود.
محفليون:
دامبلدور:
هيئت همراه:
لردسياه و مرگخواران( بصورت مجازي):


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲ ۱۷:۱۶:۴۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
#37
پروتي با تعجب گفت:
- آشپز پروف؟
- بله فرزندم! بالاخره كه بايد تا قبل از اينكه بميريم، طعم يه غذاي ديگه رو هم پچشيم!

مالي كه تا آن لحظه نظاره گر بود، گفت:
- پروف! يعني سوپ پياز من اينقدر بد مزه بوده؟
- نه فرزندم! اما ميخوام يه مدت به تو استراحت بدم.

سپس به سمت پروتي چرخيد و گفت:
- برو فرزندم. برو و همه ي فرزندان روشني رو خبر كن تا بيان اينجا.

پروتي سري تكان داد و از اتاق خارج شد.

ساعتي بعد:

تمامي فرزندان روشني توسط پروتي جمع شده بودند.
دامبلدور در بالاي سكو ايستاد و با صداي نسبتا بلندش گفت:
- خب فرزندان روشني! كسي ميدونه كه واسه چي اينجا جمع شدين؟

همهمه اي بالا گرفت. در همين اوضاع صدايي از ميان جمعيت بلند شد.
- حتما ميخواين ما رو ببرين شهربازي!

با اين حرف، دامبلدور به حالت پوكر فيس در آمد. سپس گفت:
- نه! كي اين حرفو زد؟
- من گفتم پروف!

تمامي سر ها به سمت اورلا چرخيد.

- حالا چرا شهربازي فرزندم؟
- اممممم... نميدونم! يادم رفت!
- نظر ديگه اي نيست؟
- ميخواين دنبال نقطه ي من بگردين؟

اين بار دامبلدور، بدون اينكه بپرسد، صاحب اين حرف را ميدانست.
- نه كتي... نميخوايم دنبال نقطه ي تو بگرديم.

دامبلدور كه ميدانست اگر دليل اين احضار را نگويد، با گزينه هاي روي ميز بيشتري رو به ميشود گفت:
- كسي آشپزي بلده؟


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲ ۱۶:۳۸:۵۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
#38
1. احساست از اينكه وزير شدي چيه؟
2. اصلا چرا رفتي سمت وزارت؟
3. وقتي اين دوره وزارتت تموم بشه، ممكنه دوباره هم واسه وزارت در سال هاي آينده كانديد بشي يا نه؟


همينا بود ديگه. وينكي هم مسلما جن خوب!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶
#39
1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)

- بازم كاري پيدا نكردي؟
- نه!
- يعني چي؟ يعني يكدونه كارم پيدا نميشه؟
- همه جا رو گشتم. اما هيچ نتيجه اي نداد! اوضاع بازار بدجوري خرابه! انگار قحطي كار اومده!

هري اين حرف را زد و به سمت اتاق به راه افتاد. چند وقتي بود كه هري دنبال كار ميگشت اما هيچ فايده اي نداشت.
جيني روي صندلي نشسته بود و صورتش را با دستانش پوشانده بود. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. پس با عجله به سمت اتاقش رفت و در را با شدت باز كرد.
هري كه از صداي در ترسيده بود، وحشت زده به جيني نگاه ميكرد.
- چيشده جيني؟ اتفاقي افتاده؟
- فهميدم!
- فهميدي؟‌چيو فهميدي؟
- بايد بريم!
- كجا بريم؟ چي ميگي تو؟
- بايد بريم مصر!
- مصر؟ حالت خوبه؟ هوس مسافرت كردي؟
- ببين... يادته چند وقت پيش چارلي گفت كه توي مصر يه اژدها مجارستاني زندگي ميكنه؟
- خب آره! چه ربطي داشت حالا؟
- خوب بازم يادته كه گفت اون اژدها گنج هاي زيادي داره؟
- آره! آره! يادمه... چي ميخواي بگي جيني؟ من واقعا منظورتو نميفهمم!
- خب تو كه الان بيكاري و هيچ كاري نداري. من ميگم بريم مصر و يكي از گنجاي اون اژدها رو برداريم. اون موقع پول دار ميشيم! چطوره؟

هري اندكي با تعجب به جيني نگاه كرد. سپس با صدايي بسيار بلند شروع كرد به خنديدن!

- زهرمار! به چي داري ميخندي؟
- جيني؟ حالت خوبه؟ خواب نما شدي؟ اينا چيه تو ميگي! مگه به همين آسونياست؟ اصلا گيريم كه منم قبول كردم و ما رفتيم مصر... چطوري ميخواي اون اژدها رو پيدا كني؟
- اونش ديگه با من! تو فقط بايد قبول كني.

هري سري از روي اجبار تكان داد. جيني با خوشحالي از اتاق خارج شد. نامه اي براي چارلي نوشت و به سيله ي هدويگ براي او فرستاد.

روز بعد - خانه ي جيني ويزلي و هري پاتر:


جيني با ديدن چارلي بسيار خوشحال شد. برادرش را در آغوش كشيد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود داداشي! خوبي؟ براي چي اينقدر كم به من سر ميزني؟
- ممنون. تو خوبي؟ منم دلم واست تنگ شده بود. شرمنده ديگه كارم زياده!
- آوردي؟
- معلومه كه آوردم... مگه ميشه نياورده باشم؟

چارلي يك برگه از جيب ردايش بيرون آورد و به سمت جيني گرفت. جيني از خوشحالي جيغ بلندي كشيد و با سرعت به سمت هري رفت.
- بيا... اينم از آدرس جايي كه اون اژدها زندگي ميكنه! تازه... يه اژدها شناس خيلي ماهر هم تو اين كار كمكمون ميكنه!

مصر - محل زندگي اژدها مجارستاني:

- تو همينجا بمون جيني. ما ميريم و زود برميگرديم.

جيني با شنيدن اين حرف به سمت هري برگشت و گفت:
- چي؟ منم ميخوام بيام.
- نه جيني... بهتره كه نياي!
- اما آخه...
- جيني! همين كه گفتم. تو همينجا صبر ميكني تا ما بيايم.

سپس چارلي و هري از جيني دور شدند.

ساعتي بعد:

جيني با ديدن چارلي و هري به سمت آنها دويد و گفت:
- چيشد؟‌پيداش كردين؟

هري كيسه اي كه دستش بود را جلوي چشمان جيني گرفت و گفت:
- اون قدري هست كه بشه باهاش يه مغازه، كنار مغازه فرد و جرج خريد.
- چطوري اين كارو كردي؟

هري شنل نامرئي اش را بالا آورد و گفت:
- شايد اگه يادگاري پدرم نبود نميتونستم اون گنجو بدست بيارم.

جيني لبخند خوشحالي زد. سپس همگي به خانه آپارات كردند.


2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)

پيوز يواش وارد اتاق ليسا شد. چند ثانيه ي پيش ليسا از اتاقش خارج شده بود و اين بهترين موقعيت براي پيوز بود. پس از اينكه وارد اتاق شد با ديدن كفش هايي با پاشنه ي 20 سانتي كه متعلق به ليسا بود لبخند شيطاني زد و گفت:
- اگه ميتوني پيداشون كن.

پيوز كفش ها را برداشت و سريعا از اتاق خارج شد و به سمت اتاق ضروريات حركت كرد. كفش هاي ليسا را در اتاق ضروريات قايم كرد و به سمت كلاس به راه افتاد.
وقتي ليسا وارد اتاقش شد با ديدن جاي خالي كفش هايش بسيار تعجب كرد. تمام اتاقش را زير و رو كرد اما خبري از كفش ها نبود. پس از روي ناچاري يكي از كفش هاي ديگرش را پوشيد و به سمت كلاس به راه افتاد.
هنگاميكه به كلاس رسيد با ديدن دانش آموزان كه در حال خروج از كلاس بودند جيغ بلندي كشيد و گفت:
- قهرم!

3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)

خب راستش كفش اصولا خيلي خوبه! مخصوصا اگه از نوع پاشنه دارش باشه... در هر صورت انتخاب كفش پاشنه بلند از طرف ليسا درواقع با سليقه بودن اون رونشون ميده!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶
#40
مرگخواران كه دو چشم برايشان كم بود، دو چشم ديگر از محفلي ها قرض گرفتند و با دقت هر چه تمام تر به صفحه ي سايت جادوگران نگاه ميكردند. در اين ميان دوباره صداي آرسينوس بلند شد:
- اينـــــــه! رفتم مرحله 2017!

با اين حرف، مرگخواران چهار چشم با عصبانيت چوب دستي هايشان را بيرون آوردند و به طرف آرسينوس گرفتند. آرسينوس با ديدن اين صحنه چيزي نگفت و به بازي كردنش ادامه داد.مرگخواران نيز به كار خود ادامه دادند.
ناگهان صداي وينكي بلند شد:
- وينكي قبول شد. وينكي تاييد صلاحيت شد. وينكي جن تاييد شده خوب؟

اين بار صداي رودولف بلند شد:
- اي ول... منم تاييد شدم. از الآن گفته باشم، هركسي كه بخواد با من مخالفت كنه با همين قمه هام، مي فرستمش اون دنيا!

مرگخواران با وحشت به قمه هاي رودولف كه به تازگي تيز تر هم شده بودند، نگاه كردند.
پالي پس از كمي سرخ و سفيد شدن، گفت:
- من ميدونستم آقاي لسترنج!
- چيو پالي عزيز؟
- اين كه شما تايد صلاحيت ميشين!
رودولف:
- وينكي جن وزير خوب؟
- كي گفته وينكي وزير ميشه؟
- وينكي گفت. وينكي جن گوينده ي خوب؟


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱ ۱۷:۱۷:۰۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.