هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۰:۰۹ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#31

نام: سوزان بونز مشخص نبود؟

تاریخ عضویت: 1394/5/31

تعداد ترم هایی که در هاگوارتز شرکت کرده اید ؟ 0 / البته فقط یک رول پارسال. نمیدونم حساب میشه یا نه.

آیا شناسه ی قبلی داشته اید ؟ خیر

پ.ن: دیدم زیادی ساده شد، واسه دل خودم شکلکارو زدم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#32
لرد سیاه و یارانش بزرگ و بزرگ تر شدند تا اینکه به اندازه و سایز اولیه ی خود رسیدند.

- هکتور؟
- بله ارباب؟
- در اولین فرصت یادمون بنداز که مرگ وحشتناکی رو برات در نظر بگیریم که در خور و شایسته ی خود خودت باشه. اما فعلا فقط می خوایم از اینجا خارج شیم.
-
- اون قیافه رو هم به خودت نگیر.
- بله ارباب.
- خب یاران ما! از اونجایی که راه بازگشت نداریم و به سایز اولیه ی خود برگشتیم، چاره ای جز ادامه دادن نداریم.

لرد سیاه اولین گام را بر می‌داشت که...
- ارباب؟
- بله ریگولوس؟
- حالا چیکار کنیم؟
- بیوفت جلو ریگولوس.
- چی ارباب؟
- بیوفت جلو! شما زین پس پشت سر هکتور حرکت می کنی.
- ولی آخه اربوب...
- وقت ما رو تلف نکن ریگولوس.
- چشم اربوب.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#33


هافلـــکلاو

سوزان بونز & لینی وارنر


- بیا بریم.
- چی؟ نــــــه! اون ما رو می خوره!
- میگم بیا بریم! عه!
- نـــــــه!
- اونجا رو ببین! فقط یه نقطه‌ی نور دیده میشه! در حالی که سگه دو سر داره که هر کدوم دو تا چشم دارن!
- نـ...
- چی شد؟
- اوممممم... بوی شیرینی توت فرنگی میاد.. اونجا آشپزخونه ست؟
- احتمالا.
- و الان وقت ناهاره؟
- احتمالا.
- بریم پس.

و به سمت نقطه ی نورانی حرکت کردند.

کمی بعد

- یه لحظه صبر کن...
لینی سرش را از دریچه بیرون برد تا ببیند چه خبر است.
ده‌ها جن مشغول آماده کردن غذاها و دسرهای مختلف بودند. تعدادی ظروف کثیف را در آشپزخانه جمع می کردند و عده ای دیگر آنها را می شستند. عده ای نیز زباله ها را جمع می کردند و... و...
- سرتو بــدزد!
- ها؟!
و سوزان از همان راهی که آمده بود به پایین سقوط کرد.

چند دقیقه بعد، اون پایین


- پاشو دوباره بریم.
- نـه لین. ما شکست خوردیم! حالا باید دست خالی برگردیـم! تو هم اینو قبول کن.
- خب پاشو بریم یه جای دیگه.
- نه. دیگه همه چی تموم شد.
- این بود پشتکار هافلی؟
-
- ببین. خودت مجبورم کردی!
- چی؟
- ایمپریو!
-
- حالا خوب شد. هرجا می‌رم دنبالم بیا.




ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۸ ۱۲:۵۵:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#34

هافلـ
ـکلاو

سوزان بونز
& لینی وارنر


سوزان و لینی همانطور پایین می رفتند. دقیقا یک دقیقه و بیست و نه ثانیه پیش، دو ساعت کامل می شد که داشتند پایین می رفتند. در واقع سقوط می کردند.
همانطور که معلق بودند، لینی مشغول تمیز کردن بال های شیشه ای کوچکش با شیشه پاک کن بود و سوزان برای بار بیستم، ناخن هایش را سوهان می کشید تا شکل آنها را عوض کند. که ناگهان...

شلپ!

لینی که از شدت ترس چشمانش را محکم بسته بود، به آرامی و ذره ذره آنها را باز کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. مثل اینکه در چیزی شبیه به فاضلاب پسماند مواد غذایی افتاده بودند. برگشت و به سوزان نگاه کرد. او اصلا در وضع مناسبی نبود!
-اُوو! ینی... منم الان مثل تو شدم؟ :worry:

سوزان منظور لینی را متوجه نشد. مثل تو شدم؟ مگر او چه شکلی شده بود؟ دست در جیب ردایش کرد و به دنبال آیینه ی زرد و مشکی رنگ خود گشت. به محض یافتن آیینه، بلافاصله آن را از جیبش درآورد و در آن به تصویر خود نگاه کرد.

-یا مرلین!

با دیدن چهره ی آشفته و کثیف خود در آیینه، لحظه ای پوکر شد. اما دیری نپایید که به خود آمد و با دقت بیشتری به خود نگاه کرد.
موهایش چرب شده و به صورتش چسبیده بودند. تکه ای پوست سیب زمینی به پیشانی اش چسبیده بود. پوست موزی روی سرش قرار داشت و لایه ای از چیزی شبیه به سس خردل قسمتی از صورتش را پوشانده بود.

-خب.. باز جای شکرش باقیه که یه ویتامینی به پوستم می رسه.
-فکر می کنم به حموم نیاز داری.
-
- البته الان که نمیشه. هر وقت تاج و فنجونو پیدا کردیم، بعد.
-
-چیه؟ چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟
-
-هـِــی! زنده ای؟
-
-الووو؟!
-
-سوزی اگه تا دو دقیقه ی دیگه همینجوری بمونی پرواز می کنم میرما!
-
- خیله خب! خودت خواستی!

و برگشت که برود...ولی نرفت! به جاش همانجا متوقف شد:
-

رو به رویش سگ بزرگ و سه سر هاگرید را دید که آب از لب و لوچه اش آویزان شده بود و با حالت ترسناکی به آن دو خیره شده بود.

بعد از آن نگاه عاقل اندر سفیهی به سوزان انداخت.
-خیلی دوست دارم جیغ نزنم.. ولی...
-
و سپس به سمت همانجایی که از آن پایین افتاده بود، پرواز کرد.

-هی! کجا میری؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۱۲:۴۵:۵۳
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۲۰:۱۸:۵۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#35

هافلــکلاو

سوزان بونز & لینی وارنر



سوزان و لینی همانطور دست در دست هم از جمع دور می شدند تا اینکه با توقف لینی، سوزان نیز از حرکت باز ایستاد.

سوزان پوکرفیس طورانه به لینی خیره شده بود و منتظر بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده تا اینکه لینی گفت:
_ما داریم چیکار می کنیم؟
_چیو چیکار میکنیم؟ خب داریم می ریم دنبال نشان ها دیگه.
_نه منظورم اینه که الان داریم چیکار میکنیم!؟
_داریم.. میریم دنبال نشان ها؟
_‌ای بابا. میگم الان دقیقا میخوایم چیکار کنیم؟!
_بریم دنبال نشان ها.
_ خب کجا؟!
_اتفاقا داشتم به همین فکر می کردم. چطوره از آشپزخونه شروع کنیم؟ ممکنه جن‌ها فنجون ننه هلگا رو با فنجونای معمولی اشتباه گرفته باشن.
_تاج روونا چی پس؟
_به اونم می رسیم حالا. بیا بریم.


جلوی در آشپزخانه



_نه! جن اجازه نداد دانش آموز وارد آشپزخانه شد!
_ای بابا. حالا بذا بریم دیگه. زود میایم بیرون.
_نه!

سوزان و لینی با ناامیدی از آشپزخانه دور شدند. همانطور در راهروها سرگردان بودند و به دنبال راهی برای ورود به آشپزخانه می گشتند.

_آهـا! فهمیدم! دنبالم بیا!
آن دو دوان دوان راهروها را یکی پس از دیگری می پیمودند تا اینکه سوزان در راهروی بن بستی متوقف شد. انتهای راهرو تنها تابلوی بزرگی از تصویر تعدادی میوه قرار داشت.
_خب که چی الان؟ فکرت همین بود؟
_صبر کن... اوممم... بذا ببینم این کله زخمی چجوری از اینجا رد شد.

سوزان دست در جیب ردایش کرد و آنجا را گشت اما...
_عه!
در حین اینکه جیبهایش را زیر و رو می کرد، گفت:
_نه که مامانم تازه ردامو شسته، واسه همینه.
و همانطور به گشتن ادامه داد.



ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۱۱:۳۵:۲۲
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۱۱:۴۰:۰۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#36
همه نظراشونو گفتن؟ خب منم میگم.
من با همه تون موافقم! با تک تکتون! با تک تک وجودم! ولی ازتون خواهش میکنم، تمنا می کنم! چیزی نگید که یوقت بعدا پشیمون شید. حرفای زده شده رو نمیشه پس گرفت. من طرف شما هستم. با شمام. ولی بهتر نیست صبر کنید مقصر اصلی بیاد حرفاشو بزنه بعد به رگبار ببندینش؟ آخه به هر حال از فکرای مردم که تو مغزشونه که خبر نداریم! معلوم نیست چه خبر بوده و چی شده!
همین. :دی


از مقصر هم تقاضا دارم بیاد خودشو معرفی کنه قبل از اینکه لو بره و براش بد شه. :دی


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
#37
با احتیاط درب خانه ی ریدل را باز کرد و داخل شد. هیچ کس داخل سالن نبود. پاورچین پاورچین و بدون کوچکترین صدایی از پله ها بالا رفت و وارد راهرو شد. مثل همیشه، تنها، نور کم سوی شمعی که بوسیله ی یک جاشمعی به دیوار وصل شده بود، راهرو را روشن می کرد.
یکی یکی از جلوی درها گذشت تا اینکه به دری آشنا رسید. لایه ای از گرد و غبار سطح در را پوشانده بود. به آرامی و با حالت نوازش دستش را روی در کشید و گرد و غبار را کنار زد. با دیدن اسم نقاشی شده ی خودش بر روی در، لبخندی روی لبهایش نشست. همانطور که به نقاشی خیره شده بود، تک تک خاطراتی که از آنجا به یاد داشت در ذهنش نقش بستند.
-----

چمدانش را روی تخت انداخت. با افتادن چمدان، توده ای از گرد و غبار به هوا بلند شد که باعث شد به سرفه بیفتد. همانطور که سرفه می کرد، خنده اش گرفت. با صدای دورگه ای زمزمه کرد:
- جوری کثیف شده که انگار سالهاست کسی به اینجا سر نزده! بابا من فقط یکی دو ماه نبودم! جنگه مگه؟!

دستمال گردنش را از گردنش باز کرد و آن را روی چمدانش گذاشت. از کشوی سوم میز آرایشش دستمالی برداشت و با گفتن جمله ی "ببینم چه میکنی سوزی!" شروع به تمیز کردن اتاق کرد.
-----

با خستگی خودش را روی تخت انداخت و به سقف خیره شد.
- من برگشتم..

تق تق تق

چقدر دلش برای این صدا تنگ شده بود. سرش را به سمت پنجره چرخاند. جغد خاکستری رنگی پشت پنجره ایستاده بود و با گردن کج کرده اش به او نگاه می کرد.
جستی زد و از تخت پایین پرید. با گام های بلندی به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد.
نامه ی بسته به پای جغد را باز کرد. به سمت کیفش رفت و یه سکه از آن در آورد. به سمت جغد برگشت و سکه را درون کیسه ی کوچکی که به پایش وصل کرده بودند انداخت.
جغد کوچک پرواز کنان از ساختمان دور می شد و سوزان دور شدن جغد را تماشا می کرد. تا اینکه جغد محو شد.
روی تخت دراز کشید و نامه را باز کرد. همان دست خط آشنا بود. همان رنگ آشنا.

می دونم که امروز بر می گردی ولی نمی دونم که الان برگشتی یا نه. به هر حال، خوش اومدی.
قرارمون فردا، همون جای همیشگی.

امضا: یه دوست


نامه را تا کرد و آن را زیر بالشتش گذاشت.
- آره. یه دوست که منتظرت مونده و به فکرته. این یعنی زندگی!

بالشتش را محکم بغل کرد و چشمانش را بست. و به خواب فرو رفت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
#38
جایگزین شه لطفا.


نام :سوزان بونز

گروه: هافلپاف

جبهه: سیاهی و مرگخوار

جنسیت: مونث

رنگ مو: هر دفعه یه رنگه.

رنگ چشم: اینم هر دفعه یه رنگه.

چوب دستی: چوب درخت بلوط و مغزی پوست آفتاب پرست

پاترونوس: آفتاب پرست

جارو: آذرخش

لقب: رنگارنگ

معرفی: او همزمان با هری پاتر وارد هاگوارتز شده و عمه ی او آملیا سوزان بونز است که از اعضای رده بالای وزارت جادوگری محسوب میشود.

سوزان به دلیل داشتن حس کنجکاوی نسبت به شکل پاترونوس هری پاتر و همچنین یادگیری پاترونوس به ارتش دامبلدور میپیوندد ولی سال بعد از آن دیگر در ارتش دامبلدور شرکت نکرد زیرا دیگر ارتشی دامبلدوری وجود نداشت که او بخواهد به آن بپیوندد.

علایق: همه چی!

نژاد: اصیل زاده

ویژگی های اخلاقی: آرام- بی آزار- شوخ طبع (گاهی اوقات یکمی فراتر از اون)- سعی می کنه همه چیز رو آسون بگیره- فوق العاده دوستاشو دوست داره و ازشون حمایت می کنه.



انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۸ ۱۶:۴۵:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
#39
ماهیان هم از آب بیزار خواهند شد
وقتی
مقرر شود
در قبال اکسیژن
بی آبرو شوند
اما او، نه...

فلش بک


- مامان. میشه لطفا اون ظرف شکلات صبحانه رو بدی؟
- معلومه که نمیشه! یادت رفته دیابت داری؟
- مامان سخت نگیر. با یه بار که چیزی نمیشه.
- چیزی نمیشه؟ اصلا معلوم هست این روزا چِت شده؟ چرا انقدر سرخود شدی؟ نه! هیچی نگو! من که می دونم همش کار اون دختره ست. آره.. همون دختره ی بی ادب و... اصلا معلوم نیست خونواده داره یا نه؟! اگه یه بار دیگه ببینمش...
- بابت صبحانه متشکرم.

با عجله از پله ها بالا رفت. به جایی می رفت که هیچکس اجازه ی وارد شدن به آنجا را نداشت. آنجا مال خودش بود. مال خود خودش! و غم هایش...
در را باز کرد و وارد شد. آنقدر محکم آن را پشت سرش بست که گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. به طرف تخت خواب خاکی و کثیفی که آن سوی اتاق زیر شیروانی بود رفت و خود را در آغوش آن انداخت. دیری نپایید که اشک هایش شروع به جاری شدن کرد.
ساعت قدیمی، با تیک تاک کردن های بی وقفه اش، مانع سکوت او می شد. با هرصدای" تیک"ـی که از ساعت بلند میشد، به یاد یکی از خاطراتی که با بهترین دوستش داشت، می افتاد. بهترین دوستش...

فلش بک

- هــی! صبر کن منم بیام!
- هه! زرنگی! اگه می تونی بیا بگیــرش!
- باشه. خودت خواستی!
خیز برداشت و با پرشی بلند خود را روی دخترک انداخت و... بی اختیار دخترک را راهی بیمارستان کرد.

*****


از درون شومینه ی اتاق بیرون آمد.
- اینجایی؟
- هیـــس! آرومتر! تو اینجا چیکار می کنی؟
- اومدم.. که.. که...
- که چی؟ می دونی اگه مامانم بفهمه اینجایی، چه الم شنگه ای به پا می کنه؟
- ببخشید. اومده بودم ازت معذرت بخوام و.. و اینو بهت بدم.
دست مشت شده اش را به سمت دست دخترک دراز کرد. وقتی دستانش را باز کرد، گردنبند زیبایی در دست دخترک قرار گرفت:
- مادرم قبل از اینکه بمیره اینو بهم داد. گفت اگه یه روزی دوستی رو پیدا کردی که از خواهر هم بهت نزدیک تر بود، اینو بهش بده. یکی هم به من داد. ببین! این نماد دوستیمونه.
- خیلی قشنگه. ولی من نمی خوام هیچوقت خودتو تو دردسر بندازی. باشه؟
نگاهش را از گردنبند برداشت و به چشمان دخترک خیره شد. و با وجود دردی که داشت، بی اختیار لبخند زد.

پایان فلش بک

دستش را به سمت گردنش برد و به آویز گردنبند چنگ زد. می ترسید او را از دست بدهد.

*****


با صدای در از خواب بیدار شد. زمان از دستش در رفته بود. چه مدت آنجا بود؟
صدای مادرش را از پشت در شنید:
- مری؟ عزیزم؟ اونجایی؟ اوه این چه سوالیه. معلومه که اونجایی! مری عزیزم. اومدم باهات حرف بزنم. در رو باز می کنی؟
- تنهام بذار!
- اوه مری. خواهش می کنم از دستم عصبانی نباش. مری. بالاخره باید این اتفاق می افتاد. اون دختره اصلا به خونواده ی ما نمی خورد.. یعنی.. منظورم اینه که خب، همونطور که می دونی ما خونواده ی اصیل و ثروتمندی هستیم. و خب خودت می دونی.. اون دختره یه مشنگ زاده ست! و.. و اون.. خب اون اصلا در شأن خونواده ی ما نیست. مردم چی میگن؟! اون دختره کارایی می کنه که به راحتی آبروی چندین و چند ساله ی ما رو میبره! مری گوش کن...
- بسه مامان! بسه! دیگه نمی خوام هیچی بشنوم!
- باشه. من میرم. ولی خوب بهش فکر کن!

با شنیدن صدای قدم هایی که در حال دور شدن بود، از جایش بلند شد و به سمت میز شکسته ی گوشه ی اتاق رفت. کشوی آن را باز کرد و یک تکه کاغذ و یک قلم پر و کمی جوهر برداشت. باید مدت ها پیش این کار را می کرد!

پایان فلش بک


- بی مشتری ام، مرا خریداری کن.. در سینه ی سرد خود نگهداری کن.. این زندگی آبرو برایم نگذاشت.. ای مرگ بیا تو آبروداری کن... هه! آبرو! باشه مامان. نمی ذارم آبروی خونوادگیمون به خاطر اون دختر از بین بره.

لبه ی پنجره را رها کرد و خود را به آغوش باد سپرد.

_____


برگرفته از کتاب..




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵
#40
درود ارباب.

درخواست دوئل کاااااملا.. تاکید می کنم.. کااااااملـــااا دوستانه دارم با یـ.. دوشیزه اورلا کوییرک.
همین الان هماهنگ شد. به مدت سه هفته. اگه امکانش نیست دوهفته. با تشکر.

پ.ن: ارباب. گل کلمم داره؟


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.