هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#31
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست دوم :


یکی از بدترین قسمت های زندگی تردید است، حالا درباره هرچیزی. از ساده ترین مسائل زندگی گرفته تا پیچیده ترین آنها. تف تشتی ها که بین دو ساختمان مقابلشان ایستاده بودند، دچار تردید شده بودند. به هرحال کنکور مسئله کمی نیست و چه بسا مهم ترین بخش زندگی هم باشد. کنکور خیلی خوب است و همه باید کنکور بدهند و رتبه خوب بیاورند و هرکس هم که نتواند می بایست برود خودش را در سطل آشغال انسانها بیندازد چون کودن است.

تف تشتی ها در سکوت به دو ساختمان خیره شدند. چند لحظه بعد ملانی سکوت را شکست:
-بچه ها اینجا رو ببینید!

ملانی یک پوستر دارای تصویر متحرک از روی زمین برداشت و آن را به بقیه نشان داد. تصویر روی پوستر درون اتاق زیبایی را نشان میداد که ظاهرا بخشی از یک عمارت بزرگ بود. نور آتش سبز که در شومینه می سوخت قسمتی از اتاق را روشن می کرد. دو زن کنار آتش مقابل یکدیگر نشسته بودند و در دست هرکدام فنجانی به چشم میخورد. زن اول دارای صورتی استخوانی و موهای بلوند روشن بود و قیافه اش را طوری کرده بود گویی بوی بدی به مشامش می رسد. زن دوم دارای چشمان درشت و زیبا اما ترسناک بود و موهای بلند و فرفری اش چنان بلند و پریشان بود گویی در آن یک دوجین هیپوگریف پنهان کرده است.

دو زن سکوت کرده بودند تا اینکه آتش سبز شومینه ناگهان شعله ور شد و سری که چهره آن در آن عکس واضح نبود ظاهر گشت. با دیدن سر، زن دوم ناگهان جیغ جیغ کنان گفت:
-دلفی جان! پشتیبانت!

زن اول با حالتی کاملا مصنوعی پرسید:
-پشتیبان؟
-از وقتی دلفی رو کانون فرهنگی آموزش لردچی ثبت نام کردیم پشتیبانش کارای درسیش رو پیگیری میکنه!
-فایده ایی هم داره؟
-مگه کوری سی سی؟ نمی بینی درس خون تر شده!؟

تصویر پوستر محو شد و دوباره از ابتدا ظاهر شد.

-کریچر میره لردچی.

بدین ترتیب همگی وارد ساختمان لردچی شدند و پس از بالا رفتن از چند پلکان، مقابل میز منشی رسیدند. منشی مشغول آرایش بود که آنها را دید.
-بله؟

اینگو شروع به صحبت کرد:
-ما برای مشاوره کنکور اومدیم دکتر لردچی رو ببینیم و...

منشی حرف او را قطع کرد.
-دکتر لردچی وقت ندارن. برید شیش ماه دیگه بیاین!

کریچر با عصبانیت روی میز منشی پرید و به طرز تهدید آمیزی بطری وایتکسش را تکان داد. تجربه به او آموخته بود که در هنگام امور اداری، می بایست طوری با کارمندان رفتار کرد گویی میراث بلک را بالا کشیده اند در غیر این صورت حقش را میخورند. اما آغا محمد خان که لبخند شومی بر چهره لاغر و استخوانی اش نقش بسته بود و چهره اش را بیش از پیش ترسناک می کرد، کریچر را عقب کشید و هنری هشتم را جلوی میز منشی راند.

منشی همچنان در حال آرایش بود و هنری هشتم هم...همه میدانستند تنها دلیل شهرت او پادشاه فرانسه بودن نیست...
-بانوی قشنگ و زیبا! زبان قاصر است از وصف زیبایی شما...ای کاش چشمانم را می توانستم به شما تقدیم کنم تا همواره این چشم ها از دیدن صورت همچون خورشیدتان مشعوف شود بانوی من!

منشی لبخند ریزی زد و زیر چشمی نگاهی به هنری هشتم انداخت.
-دکتر لردچی تو اتاقشون هستن. بفرمایید!

همگی به سمت اتاق دکتر لردچی رفتند و آغا محمد خان در همان حال یقه هنری هشتم را هم همراهشان به سمت اتاق دکتر لردچی کشید.
-رهایمان کنید مرتیکه ناتوان حسود! ما رو رها کن تا بتوانیم با این خانم زیبا صحبت کنیم و او را به عقد خود در آوریم!

کادوگان فریاد زد:
-خفه بابا! این اصلا زن نیست. مرده، اسمش هم کرابه.

هنری هشتم آرام شد.
-ولی عجب پسر خانمیه!

آنها وارد اتاق شدند و دکتر لردچی را دیدند. دکتر لردچی کت و شلوار زیبایی به تن داشت و یک عینک به طرز عجیبی به چشمانش چسبیده بود. کمی طول کشید تا فهمیدند دکتر لردچی از آنجا که فاقد بینی است مجبور شده اند عینک را به چشمانش بچسبانند.
-خوش اومدین. دکتر لردچی هستیم. مشاور کنکور، بزرگ و کبیر!
-کریچر سلام کرد. هدف ما از اومدن...

دکتر لردچی سخنان کریچر را قطع کرد.
-آفرین جن پست خونگی! مهم هدفه که روش تمرکز کنید. هدف و البته باور هم مهمه. حتما به خودتون باور داشته باشین. برید در وهله اول رو یه برگه کاغذ بنویسید "موفق می شوم" و بذارید جلو چشتون! هرجایی که میتونید...مثلا اتاق خواب، آشپزخونه،میز غذا و مرلینگاه. مخصوصا مورد آخر خیلی خیلی مهمه! حتما یه برگه "موفق می شوم"هم بزنید دیوار مرلینگاه!

تف تشتی ها نگاهی به هم انداختند.
-همرزمان! احساس حماقت می کنیم از این کار!

دکتر لردچی گفت:
-البته فراموش نشه کتاب های تست ما هم هست که معجزه میکنه و اگه میخواین موفق باشید حتما باید این کتاب های ما رو بخونید تا موفق بشین.

کریچر ذوق زده گفت:
-ما همشو خواست!

دکتر لردچی خواست عینکش را جا به جا کند اما یادش آمد عینک را به صورتش چسبانده اند بنابراین منصرف شد.
-البته پولشو به علاوه حق مشاوره اول واریز کنید.


همان شب

تف تشتی ها هرکدام در قسمتی از اتاق شان ولو شدند و مشغول خواندن کتاب های تست بودند که ناگهان ملانی زد زیر گریه.
-من نمی فهمم. من خیلی خنگم. این تستا خیلی سختن.

اینگو تلاش کرد او را آرام کند.
-نه ملانی آروم باش. کی گفته تو خنگی؟ فقط استعدادت در زمینه دیگه ایه!

آغا محمد خان اما فرد رکی بود.
-در واقع وقتی یکی خنگ باشه این حرف رو بهش می زنن. اما با واقعیت رو به رو بشید ملانی شما خنگید و چیزی این حقیقت رو تغییر نخواهد دا...

آغا محمد خان ناگهان سکوت کرد زیرا متوجه شد هنری هشتم شمشیرش را روی گردنش گذاشته.
-از بانو ملانی عذر خواهی کن.
-ما حقیقت رو گفتیم.
-حرفتو پس بگیر مرتیکه ناقص!

آغا محمد خان خونش به جوش آمد و شمشیر کشید.
-ما ضعف نفس شما رو نداریم هنری که با دیدن ضعیفه ها اختیار همایونی رو از دست بدیم.
-به مونث ها توهین میکنی؟! همانا تو از زیانکارانی و سرت را از بدنت جدا خواهیم کرد!

سپس هردو مشغول جنگ شدند. کریچر بین آن دو پرید و آنها را از هم جدا کرد.
-ملت خفه شد! فردا به مدرسان دامبل رفت.

آغا محمد خان ناله کرد.
-تو الماس کوه نور را از ما گرفتی و الماسی را که ما، شاه شاهان، با خون و عرق و میلیون ها چشم بدست آوردیم دو دستی تقدیم دکتر لردچی کردی! حال برویم مدرسان دامبل؟

کریچر گفت:
-کنکور از مهم ترین قسمت های زندگی بود. کنکور دوای هر درد بود. ملت باس کنکور داد و رفت شغل دولتی با بیمه و ماهی 800تومان حقوق پیدا کرد. برای کنکور هرچقدر خرج کرد ارزش داشت. ملت فردا مدرسان دامبل رفت!

هنری هشتم گفت:
-آیا ورژن مونث کراب را آنجا خواهیم دید...؟

وا از پنجره به ماه خیره شد...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۵۱:۳۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۳:۱۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۶:۱۹
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۴۸

وایتکس!



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#32
تف تشت
.Vs

اراذل و اوباش گریف


پست اول:


گاهی در زندگی چیزهایی اتفاق می افتد که به هیچ وجه مورد انتظار انسان نیست. معمولا این اتفاق ها ناگوار هستند اما این بار زندگی استثنائا روی خوش به تف تشتی ها نشان داده بود. تف تشتی ها با وجود هنری هشتم که با دیدن حوری ها از خود بی خود شده بود، آغا محمد خان قاجار که ناگهان حس کشور گشاییش گل کرده بود و تصمیم داشت در زمین کوییدیچ همان کند که قرنها قبل در تفلیس و کرمان کرده بود و کریچری که ناگهان دستور بانو بلک مبنی بر درآوردن چشم های خواهر شوهرش با خار کاکتوس را به یاد آورده بود، پیروز شده بودند لذا تصمیم گرفتند که در آن روز ابری و زیبا، تمرین را کنار گذاشته مدتی مشغول تفریح و شادی شوند اما کریچر جیغ جیغ کنان گفته بود می بایست تمرین کنند زیرا هنری و آغا محمد خان آن طور که باید بر کوییدیچ مسلط نیستند. کسی جرئت نکرده بود به کریچر یادآوری کند خودش نیز به معنای دقیق کلمه در بازی قبل گند زده البته نه اینکه از کریچر بترسند بلکه چون به خوبی میدانستند کوچکترین اشاره به آن ماجرا برابرست با ساعتها وراجی جن خانگی درباره اربابانش یعنی خاندان بلک.

حین تمرین، هنری هشتم پرواز کنان به ملانی نزدیک شد.
-بانوی زیبا! بازی بعدی هم حوریان زیبا را خواهیم دید؟

ملانی فریاد زد:
-من چه میدونم! حواست به اون بلاجرها باشه!

در سمت دیگر آغا محمد خان بلاجری را در دست گرفت بود و به دقت مشغول بررسی آن بود. بلاجر تقلا می کرد خود را از دست شاه نحیف و لاغر نجات دهد اما نمی توانست.

کادوگان با دیدن آن منظره فریاد کشید:
-چه میکنی مبارز؟

آغا محمد خان گفت:
-این حجم سیاه و گرد، خاطر مبارک ما، شاه شاهان را مکدر کرده لذا آن را گرفته قصد داریم چشمانش را در آوریم تا برایمان تولید زحمت ننماید لیکن چشمی نمی یابیم و در عجبیم این موجود چگونه پرواز میکند.

اینیگو که شاهد سخنان این "شاه شاهان" و هنری هشتم بود،با خود اندیشید که ای کاش دو گونی سیب زمینی به جای این دو پادشاه می آوردند. قطعا کارآمدتر جلوه میکرد!

کریچر در سوت خود دمید و بازیکنان از جارو ها فرود آمدند. ملانی چوبدستی اش را به سمت کادوگان گرفت تا ریسمان هایی که تابلوی او را به جارو می بست باز کند.

کریچر مقابل هم تیمی هایش ایستاد.
-اوضاع به هیچ وجه قابل قبول نبود!این طوری تیم نتونست موفق بود و بهتر بود هرچه سریعتر خودش خودش رو منحل کرد!

اینیگو خمیازه ای کشید.
-سخت نگیر کریچر یه بازی رو بردیم!

کریچر به سمت اینیگو برگشت.
-کریچر فکر نکرد که دفعه بعد همچین شانسی وجود داشت به این دوتا نگاه کرد!

کریچر با انگشت لاغر و درازش به آغا محمد خان و هنری هشتم اشاره کرد.
آغا محمد خان همچنان به دنبال چشمان بلاجر میگشت. هنری هشتم به او گفت:

-پیس...آغا محمد خان...تو میدونی اون حوری خوشگلا کجا رفتن؟ بعد از اینکه سر هزار و چهارصد و هفتمین زنمو قطع کردم دیگه همسری اختیار ننمو...

تق!

آغا محمد خان ناگهان بلاجر را به صورت هنری هشتم کوبید.
-مردک پست شهوت پرست! نزد ما از همسرانت سخنرانی میکنی و هزار و چهارصد و هفتمین زنت را به رخ مان میکشی؟ میخواهی ما را تحقیر نمایی؟ امر میکنیم چشمانت را در آورده در اصطبل زندانی ات کنند و پوست سرت را روی صورتت بکشند تا روزی هزار بار هزار بار از ما درخواست مرگ کنی!
-مرتیکه روانی مگه نون زنامو تو میدادی؟!

سپس دو پادشاه شمشیر کشیده و مشغول جنگ شدند.
واضح بود که این بار در چنین وضعیتی شانس از قدرت چندانی برای تغییر سرنوشت شان برخورددار نبود. تنها نیروی بزرگی چون مرلین میتوانست کمکشان کند که او نیز اهل پارتی بازی نبود.

کریچر گفت:
-اینطور نشد! تف مقابل اراذل باخت!

کادوگان حالی که شمشیر از نیام بیرون کشیده بود به نقطه ای از آسمان همیشه آفتابی تابلویش خیره شد و گویی افرادی نامریی را خطاب قرار می دهد گفت:
-ای فرمانده شریف! تیم اراذل شامل دوستان و همرزمان شجاع گریفندوری ما هستند که هرگز پشت ما رو خالی نکردند و در مبارزات کنار ما ایستادند! پس نگران مباش فرزندم چرا که برد ما و آنها ندارد و آنها از ما هستند ما نیز از آنها!

کریچر ناگهان متوجه نکته ای شد اما برای اینکه مثلا خودی نشان دهد در سوتش دمید تا بازیکنان به تمرین ادامه دهند. ملانی تابلو سرکادوگان را به جارو بست و اینیگو با کمک جادو هنری هشتم و آغا محمد خان را از هم جدا کرد و مجبورشان نمود سوار جارو شوند. کریچر آخرین بازیکنی که بود که اوج گرفت اما ذهنش به شدت مشغول نکته مهمی بود که کشف کرده بود. اراذل گریف، گریفندوری بودند و کاملا از اسمشان هم مشخص بود اما تف تشتی ها هم گریفندوری بودند ...همه ...همه ...به جز....خودش!
کریچر بیاد آورد که چگونه در تمرین اهمال می کردند و نسبت به وضعیت آغا محمد خان و هنری هشتم بی تفاوت می نمودند. آخرین جمله سرکادوگان همچون شمشیری تیز بر سرش فرو می رفت. آیا توطئه ای در کار بود؟ آیا اعضای تیمش و تیم حریف تبانی کرده بودند؟ چرا که نه! مگر نه اینکه همه درگروه بوده سالیان سال با یکدیگر گذرانده و به دوست و برادر و خواهر یکدیگر تبدیل شده بودند؟ هرچه بیشتر فکر میکرد، دلایل موجه تری برای توطئه پیدا می کرد. گویی شفا دهنده نوک چوبدستی را روی گردنش نهاده و طلسم شفا بخشی روانه بدنش میکند با این تفاوت که طلسم مذکور در تمام بدن پخش می شود و احساس خوشی در شخص ایجاد میکند اما کریچر احساس توطئه و حقارت می کرد که در بند بند وجودش شدت می یافت و هر لحظه چون باتلاق او را در خود فرو می برد. کریچر می بایست کاری می کرد...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۱۷:۲۰
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۲۶:۴۴

وایتکس!



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#33
تف تشت
.Vs

بچه های محله ی ریونکلاو


پست چهارم (آخر):


فلش بک

بعضی ها اصلا زندگی نمی کنند. تمام عمرشان را صرف پول جمع کردن می کنند برای چیزی که آن را "روز مبادا" می نامند. در واقع، به قدری نگران آینده هستند که حال را از دست می دهند. اینگونه آدمها هرگز از زندگی لذت نمی برند و ناگهان وقتی به خود می آیند که مجبورند از دندان مصنوعی استفاده کنند. نقطه مقابل آدمهایی هستند کلا بیخیال! تام جاگسن عضو دسته دوم بود.

-اینطوری اصلا نمیشه!

متاسفانه از ملاقات دسته اول با دسته دوم اصلا ترکیب جالبی حاصل نمی شود! درست شبیه ترکیب شیر و لواشک می شود. نتیجه؟ اسهال گرفتن! و کریس چمبرز عضو دسته اول بود.

-ببین کریس...الان ساعت چنده؟ آ باریکلا! دو و نیم صبح! دو نیم صبح کله ات تو شومینه اتاقم ظاهر شده و از من توقع نقشه داره!؟ برو استراحت کن...فردا روز بزرگیه! نقشه همونه که گفتم!

کریس سر شعله ور در آتش را به چپ و راست تکان داد.
-نه تام! این کار دیوونگیه! نمیشه همینجوری رفت تو دل هیولا! بی نقشه؟ ما میبازیم...اونم بازی اول رو!
-هی کریس...الان به نظرم تو بد وضعیتی هستی...میگیری چی میگم؟ اینکه اینجوری سرتو کردی تو شومینه...احتمالا تو وضعیت بدی خم شدی و اگه یکی بیاد تو اتاقت...

کریس حرف تام را قطع کرد.
-خفه شو تام...بحث ما سر موقعیت قرار گرفتن من در حال حاضر نیست، سر نقشه توئه.

تام با بیخیالی هرچه تمام یادآوری کرد:
-نقشه ای وجود نداره!

کریس لحظه به لحظه عصبانی تر میشد.
-د آخه چی تو اون کلته؟ نمیشه همینجوری بریم وسط بازی و ببینیم چی میشه؟ آخه کی تونسته که ما دومیش باشیم؟

لبخند گشادی صورت تام را پوشاند. از همان لبخندهایی که ممکن است هنگام مکالمه جدی روی صورت طرف مقابل ببینید و با احساس شدید "کوباندن سر طرف به دیوار آن هم برای چندین بار " مقابله کنید.
-دقیقا! ما قراره اولیش باشیم!

کریس میخواست جوابی دهد اما تام با اشاره دستش او را به سکوت دعوت کرد.
-تمومش کن کریس...من به عنوان کاپیتان این تیم تصمیم گرفتم در لحظه عمل کنیم و مطمئنم این روش خیلی موثر تر از نقشه های بی معنی و پوچه...حالا دیگه برو میخوام بخوابم.

سپس چوبدستی اش را به سمت سر شعله ور کریس گرفت و چند لحظه بعد سر و شعله ها غیب شدند گویی هرگز آتشی در شومینه روشن نشده باشد.

-آخ! گندت بزنن!
سر کریس محکم به قسمت بالای شومینه دفترش در وزارت خانه خورد. در حالیکه چشمانش را از شدت درد محکم به هم می فشرد از جایش برخاست. کمی طول کشید تا درد متوقف شود. نمی توانست نقشه جاگسن را درک کند.مطمئن بود که بازی اول را از دست خواهند داد. این را نمی خواست...نه قابل قبول نبود...به هیچ وجه! کریس معمولا عقاید متعصبانه ای داشت. اما هیچ تلاشی هم جهت اصلاح رفتارش انجام نمیداد. خودش با این قضیه کاملا راحت بود و مشکلی نداشت. اگر میخواست کاری کند یا حتی عضو تیمی بشود می بایست بهترین باشد. به هر قیمتی!

کریس از همه شنیده بود که تف تشتی‌ها هر گوشه و کناره ای و هر سوراخ سمبه‌ای توی قلعه را به دنبال بازیکن می‌گردند. با خودش فکر کرد چقدر طول خواهد کشید تا اتاق ضروریات را به یاد آورند؟ اگه فقط می‌توانست به نحوی در انتخاب بازیکنشان تاثیر بگذارد، به طوری که که جو ملکوتی ورزشگاه آنها را از هم جدا کند...

با سه قدم سریع، کریس خود را به میز کارش رساند. در کشویی را باز کرد و پس از چند لحظه جست و جو، پرتاب کاغذ به جهت های مختلف و نثار کردن کلمات رکیک به زمین و زمان، چیزی را که می خواست یافت: کلیدی که به طرز عجیبی بزرگ و قطور بود. از اتاقش خارج شد. به سرعت قدم برمیداشت طوری ذهنش مشغول بود که حتی صدای قدم های طنین اندازش را هم نمی شنید. چند لحظه بعد در اتاق بزرگ و گردی قرار داشت که در های متعددی دور تا دور آن قرار داشت: سازمان اسرار.
به سمت دری رفت که همیشه قفل بود. کلید را در قفل در فرو کرد ولی آن را نچرخاند تنها کمی به داخل فشار داد. در با صدای تق مانندی باز شد. کریس وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

فردای آن روز

اگر کلمات جان داشتند، کلمه هرج و مرج با دیدن حوادث درون زمین بازی معنای خود را از دست داده جان به جان آفرین تسلیم می نمود.

جمعیتی زیادی در ورزشگاه جمع شده بودند. صدای فریاد ها تقریبا کر کننده بود. اعضای تیم بچه محل سوار بر جارو که حتی فرصت نکرده بودند اوج بگیرند، هفتمین بار سرشان را دزدیدند تا از اصابت وسایلی که طرفداران تف تشت به سمت زمین بازی پرتاب می کردند جلو گیری کنند.

آغا محمد خان با شمشیر سر فنریر را قطع کرد سپس به سوی سایر خدایان حمله ور شد.
-شما خدایان پست...فکر کردین می تونید؟ نمی تونید! مهم نیست چی رو حتی بتونید وقتی ما اینجا باشیم یعنی نمی تونید! اراده ما، شاه شاهان بر آنست که تنها ما بتوانیم و بس!

سپس مشغول کشتار شد. عطش شدیدش به خون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد گویی در باتلاق
و می رفت. هرچه خدایان بیشتری کشته می شدند، خدایان دیگری اضافه می شدند. اما آغا محمد خان طوری غرق در لذت خون ریزی بود که متوجه این نکته عجیب نشد.

در سوی دیگر هنری هشتم مشغول بازگویی خاطراتش به حوریان بود:
-اون زمان های قدیم ما تو فرانسه اژدها داشتیم...یادمه سه تاشونو رو با یه ضربه شمشیر سر بریدم...اون موقع جوون تر بودم...هنوز این شکم گنده رو نداشتم موهامم نریخته بود.

یکی از حوری ها نخودی خندید و گفت:
-نه بابا...الان خوبی! الان خیلی خیلی بهتری!
هنری هشتم با شنیدن این حرف دچار احساسی شد گویی از زمین بالا می رود و در ابرها سیر می کند!

کریچر هم بیخیال گوی زرین شده بود و به جان گیاه بیچاره افتاده بود.
-خانم بلک همیشه به کریچر گفت چشمای خواهر شوهرش شبیه چشمای وزغه! برای همین کریچر خیال کرد تونست با خار های کاکتوس چشمای خواهر شوهر بانو بلک رو درآورد تا بانو مخ شوهر خواهر شوهرشو زد و بعد...

کریچر ناگهان حرفش را قطع کرد و از جارو سقوط کرد محکم به زمین برخورد کرد سپس سرش را بارها بارها به زمین کوبید.
-کریچر نباید اینو میگفت! کریچر اسرار بانو رو نباید فاش کرد! کریچر جن بد! کریچر جن بد! کریچر جن بد!

سر کادوگان عنان از کف داده بود و سیل ناسزاهایش را حواله‌ی هم تیمی‌ها، تیم حریف، خدایان زوپس،خدایان مصر، شیاطین، گیاهخواران، حوریان حاضر در ورزشگاه، جنبش اجنه، کل خاندان قاجاریه و ارواح خاک فنریر گری‌بک می‌کرد. ملانی و اینیگو کلا بیخیال مسابقه شده هردو در صندوق بلاجرها پنهان شده بودند تا از سیل لنگه کفش‌های تماشاچیان که به سر و صورتشان میبارید در امان بمانند.

گزارشگر در میکروفن جادویی فریاد زد:
-برای بار دویست و سی و هفتم...تیم تف تشت به زمین احضار میشه!

اما اعضای تیم تفت تشت که به جز کادوگان هر کدام در قسمتی از ورزشگاه درگیر و یا پنهان شده بودند، اعتنایی به گزارشگر نمی کردند. بالاخره در میان فریاد اعتراض طرفداران تف تشت، بچه محل های ریونکلا به عنوان برنده انتخاب شد.

جاگسن به آرامی به پشت کریس ضربه زد.
-خب دقیقا منظورم همچین چیزی نبود ولی خب...کی به کیه...به این سادگی بردیم!

کریس به لبخندی اکتفا نمود. نقشه اش به درستی اجرا شده بود. کریس چمبرز اولین وزیر سحر و جادو بود که به ارتباط بین اتاق ضروریات و اتاق نگهداری موجودات روان پریش در سازمان اسرار پی برده بود...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۰۱:۴۴
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۱۴:۲۵

وایتکس!



پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
#34
نهنگ همان طور که دور میشد،با خودش اندیشید که اصلا چرا ازدواج کرده بود؟! ذهنش با سرعت سرسام آوری به عقب بازمیگشت، درست مانند آن بود که فیلمی را با سرعت زیاد از آخر به اول نگاه کنند. نهنگ زمان نوجوانی را بیاد آورد که دلش میخواست یه ستاره راک شود اما والدینش اصرار داشتند که به دبیرستان برود. دوران دبیرستان هرچند بد اما بالاخره گذشت و پس از آن هم باز به اصرار خانواده اش درس خواند تا "دانشگاه اقیانوس آرام" قبول شود و برود رشته "مهندسی" بخواند در حالیکه کوچکترین نظری نداشت که اصلا مهندسی چی هست!

پس از اتمام تحصیلاتش هم نتوانست زندگی خود را داشته باشد بازهم با اصرار خانواده، ناگهان دید ازدواج کرده و بچه دار هم شده است! استدلال والدین در قبال خواسته هایش "مردم چی میگن؟!" بود. در نتیجه نهنگ قصه ما ناگهان دید که تمام عمرش اصلا زندگی نکرده و همچون رباتی تنها کارش برآورده کردن خواسته های دیگران و همچنین ادامه دادن مسیری که دیگران رفته بودند، بوده و جالب آنکه هیچ یک به هدف نرسیده بودند.

نهنگ متنفر شد. از خودش ، زندگیش و کلا نهنگیت متنفر شد و آرزو کرد ای کاش می توانست مثل جنگ ستارگان برای خودش یک "دث اوشن" درست کند و بزند کل اقیانوس و نهنگیت را هم نابود کند اصلا!

در همین افکار بود که به محلی رسید که زمانی تالار اسلیترین نام داشت!

پایان یک ساعت!


وایتکس!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ پنجشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۸
#35
یک لحظه دلفی از سوالش پشیمان شد اما کار از کار گذشته بود!

-اصلا بچه ایی که پدر و مادر بالا سرش نباشه همش مشکله! هنوز یازده سالم بود دیدم پروفسور از اونور کله اش یه ولدمورت زده بیرون! من فقط یازده سالم بود ولی مجبور شدم بجنگم باهاش. خیلی ترسیده بودم! همین نویسنده پست که دو برابر من سن داشت همچین چیزی دید یه هفته شبا تو جاش بارون میومد! دوازده سالگی با هیولای باستانی جنگیدم ... سیزده سالگی با یه لشگر دیوانه ساز جنگیدم ...چهارده سالگی اسممو انداختن تو جام آتش ...پانزده سالگی باباخواندمو جلوم کشتن ...شونزده سالگی بردنم غار دوزخیا...هفده سالگی مردم! اگه پدر و مادر بالا سرم بودن که نمیذاشتن اینجوری بشه! نمیذاشتن دامبلدور بزرگم کنه که بعد بکشتم عین خوک دست پرورده. من چرا بچگی نکردم اصلا؟ چرا زنگ ملتو نمی زدم فرار کنم؟ چرا رو صندلی آمبریج پونز نذاشتم؟ چرا نمی رفتم از پنجره رو سر ملت تف کنم؟ بنظرتون الان دیر شده؟ سن فقط یه عدد نیست مگه؟ برم تف کنم رو سر ملت؟

دلفی فقط میخواست موهایش را بکند...تک تک اش را!


وایتکس!



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۰۸ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸
#36
نام: کریچر

گونه: جن خانگی

گروه: اسلیترین

چوبدستی: ندارد.

سلاح:وایتکس! و هر نوع مواد شوینده دیگر!

توانایی ها:امکان انجام دادن برخی جادوها بدون استفاده از چوبدستی. آپارات در مکانهایی مانند هاگوارتز.

محل زندگی:خانه شماره دوازده گریمولد، هاگوارتز

ظاهر: جنی است به شدت زشت و کریه با گوش های دراز و خفاش مانند ، پشت سرش موهای سفید و فرفری دارد و جز ملافه ای که مثل لنگ به دور خود ميپیچد، چیز دیگری برتن نمی کند.


خصوصیات رفتاری: کریچر جزو غیرقابل تحمل ترین شخصیت های جهان است! از انواع شوینده ها و سفید کننده ها استفاده می کند و همیشه یک بطری حاوی وایتکس با خود حمل می کند.
از هیچ تلاشی جهت اذیت کردن محفلی ها دریغ نمی کند و همیشه میگوید دلیل عضویتش در محفل "نجات دادن خانه گریمولد " است...! اما در باطن بخاطر مرگ ارباب عزیزش وفادار به محفل است.



معرفی شخصیت:
کریچر جن خانگی بدترکیب پیر خاندان بلک است که بعلت تنها ماندن درخانه باستانی خاندان بلک وناظرفوت بهترین اربابش ریگولوس بلک بوددچارافسردگی شدیدی می‌شود.

آرزوی وی این است که سرش را در کنار سر بقیه جن های خاندان بلک قرار دهند.
پس از مرگ خاندان بلک، سیریوس صاحب وی شد و مقر محفل ققنوس را به خانه گریمولد تغییر داد. کریچر هم از هیچ تلاشی در جهت اذیت کردن محفلی ها دریغ نکرد...!

کریچر به سیریوس خیانت کرد و باعث مرگ سیریوس شد. با مرگ سیریوس، خانه گریمولد و کریچر به هری پاتر رسید. از آنجا که کریچر و هری از یکدیگر متنفر بودند، هری کریچر را به هاگوارتز فرستاد تا نزد همنوعانش در هاگوارتز کار کند.

پس از نبرد هاگوارتز به جبهه سفیدی پیوست و به گریمولد بازگشت. با اینکه می داند در گذشته اشتباه کرده اما هیچ گاه به اشتباهاتش را به زبان نمی آورد و به رفتارش به شکل گذشته است.
هیچ کس در گریمولد از او را جدی نمی گیرد و همه به نوعی دوست دارند از شرش خلاص شوند!

شناسه قبلی



تایید شد.
خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط کریچرold در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۰:۲۹:۲۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۱۸:۱۱:۲۶

وایتکس!



پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#37
وایتکس2!

حالا که هی از آشپزخونه می‌زنی بیرون حداقل به یه دردی بخور ... بگو ببینم! یه قاب آویز دست ارباب ریگولوست ندیدی؟

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۹:۰۷:۰۵

وایتکس!



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#38
تالار گریف

-کریچر سوالا رو آورد!

کریچر دسته ای ورقه مقابل فنریر و سایر گریفی ها گذاشت.
-کریچر سوال ها رو کش رفت!

فنریر یکی از ورقه ها را برداشت.
-به به...باریکلا کریچر!

همین که یکی از گریفیا برگه را دید و خواست حرفی بزند ناگهان فنریر پرید و گریفی مذکور را خورد!

فلش بک

کریچر وارد آشپزخانه شد. دانش آموزی به صندلی بسته شده بود.
-کریچر نیازی به خشونت نیست.
کریچر بطری وایتکسش را چرخاند.
-خوبه وگرنه مجبور شد کریچر از خشونت استفاده کرد!

دانش آموز لبخند زد.
-اصلا احتیاجی نیست کریچر. سوالات تو جیبمه می تونی برشون داری.

کریچر سوال ها را برداشت و خواست از آشپزخانه خارج شود.

-کریچر؟
-گندزاده چی گفت؟
-موفق باشی!

کریچر شکلک چندش آوری در آورد و از اتاق خارج شد.

پایان فلش بک

فنریر لبخند گشادی زد.
-باریکلا کریچر آفرین!

کریچر از اتاق خارج شد. فنریر گریفی مذکور را که تو حلقش کرده بود در آورد.
-خب هرمیون چوبدستیت رو بردار!

هرمیون ناگهان از پشت سر فنریر ظاهر شد.
-بهت افتخار میکنم فنریر تو همین الان عضو ت ه و ع هستی! ممنون بخاطر کریچر حاضر شدی آدم بخوری! تو باید به خودت افتخار کنی! تو باعث شدی کریچر احساس کنه به گروهش خدمت کرده!

در چهره فنریر هرچیزی دیده می شد جز افتخار و شادی!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۱ ۲۳:۳۶:۳۵

وایتکس!



پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#39
وایتکس!

هاگرید؟ این جن بیرون آشپزخونه چی کار می‌کنه؟

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۸:۰۹:۰۶

وایتکس!



پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۱ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#40
کریچر شبی از شب ها تصمیم گرفت بالاخره از آشپزخانه بیرون برود که ای کاش نمی رفت! همینکه پایش را بیرون گذاشت از آشپزخانه ناگهان همه جا شب شد!

کریچر بالاخره وقتی نور را دید متوجه شد در تالار بزرگی است که نور آن کاملا سبز است و دو دانش آموز گردن کلفت هم در طرفینش ایستاده اند دانش آموز سوم که نسبت به دوتای قبلی هیکل کوچک تری داشت مقابلش ایستاده بود. بر سمت چپ سینه هر دانش آموز دو حروف ج.ب خودنمایی میکرد.
-این دیگه چیه آوردین احمقا؟

یکی از گردن کلفت ها گفت:
-جن خونگی دیه!
-عه؟ فکر کردم کیک بستنیه!

گردن کلف دیگر خندید.

-خفه شو! گفتم برید یکی از الف دالیا رو بیارید! این چیه؟!
-این همون جن خونگی هستش که تو محفل ققنوسه احساس کردیم بهتر میشه ازش حرف کشید.

دانش آموز سوم لبخند شریرانه ایی زد.
-خوب گوش کن جن خونگی کشتنت واس ما کار یه لحظه اس پس به نفعته هرچی اطلاعات داری به ما بدی!

وسیله ایی از روی میز برداشت و گفت:
-میدونی این چیه؟ گری تو بهش بگو این چیه.
-من؟ چیز...عینکم نیست من.
-خیلی خب مندی تو بگو.
-من؟ میدونی این چیه جن؟
-د بگو بهش
-ها دیگه میدونی چیه؟
-خفه شید احمقا...خودم بهت میگم ما با این...خب...ما باهاش...چیز میکنیم دیه...چیز...معزتو از دماغت میکشیم بیرون. اوی با توام گوشات سنگینه مگه؟

بالاخره کریچر حرف زد.
-اینجا تالار اسلی بود؟
-معلومه پس چی فکر ک...

کریچر دیگر فرصت نداد جمله اش را تمام کند و شروع کرد به بوسیدن در و دیوار!
-اینجا جاییه که ارباب ریگولوس بزرگ شد...ارباب ریگولوس رشد کرد...ارباب ریگولوس راه رفت...ارباب ریگولوس استراحت کرد ...ارباب ریگولوس مریض شد...ارباب ریگولوس خوب شد...ارباب ریگولوس درس یاد گرفت...ارباب ریگولوس جادو کرد...ارباب ریگولوس احتمالا تو این تشت می ش...
-خفه شو!

دانش آموز سوم گلوی کریچر را گرفت و گفت که تمام اطلاعات الف دال را میخواهد.
-ولی کریچر که چیزی ندونست!
-یعنی چی؟! تو مگه تو اون محفل دامبلدور نیستی؟
-چرا ولی به کریچر اطلاعات ندادن که!
-چی؟!
-به کریچر هنوز اعتماد نداشت. البته دامبلدور داشت ولی بقیه نداشت. دامبلدور همیشه به بقیه توصیه کرد که داشت اما محفلی ها هیچ وقت نداشت.

دانش آموز سوم سرش را به نشانه تاسف تکان داد سپس رو به دو دانش آموز گردن کلفت گفت:
-برید یکی عین آدم بیارید. اینم ببرید بندازید همونجا که آوردینش. اگه یه آدم درست پیدا نکردین اصلا نیاید وگرنه من با همین چیز مغزتونو در میارم!
-یعنی واقعا اون چیز واس همین کاره؟
-گمشید بیرون!

دو دانش آموز گردن کلفت دوباره کریچر را در گونی کردند سپس سرشان را دزدیدن تا از اصابت "اون چیز" در امان باشد!


وایتکس!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.