هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بهترین ایده‌پرداز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
#31
باروفیو!

دلایلش هم بقیه اعضا گفتن.


وایتکس!


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
#32
قطعا لردولدمورت!
کدوم ناظری به این خوبی از پس رسیدگی به انجمنش براومده؟ به نظرم باید به ایشون یک رنک مادام العمر داد!


وایتکس!


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای‌نقش
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
#33
رز ویزلی!

سبک خاص و منحصر به فردی داره که واقعا آدم رو خسته نمی کنه! می تونی تا ساعت ها رول هاش رو بخونی بدون این که ذره ای خسته بشی!


وایتکس!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۵
#34
پست پایانی

هری داشت دیوانه می شد! حاضر بود بار دیگر با ولدمورت و هفت جان پیچ اش روبرو شود، اما جینی و چو را کنار هم نبیند.

-هری! به این زن چشم قشنگت بگو که درست با من حرف بزنه!
-من هرجور که دلم بخواد حرف میزنم قرمزی!
-

در حینی که هری "سیامک انصاری وارانه!" به دوربین خیره شده بود، با خود می اندیشید که کاش دامبلدور اینجا بود و به او تسلی خاطر می داد که تمام این حوادث در ذهنش بوده و واقعیت نداشته. (هرچند کی میگه این دلیل بر غیر واقعی بودنشه؟! )
هنوز این آرزو کامل در ذهن هری شکل نگرفته بود که در خانه با شدت باز شد و دامبلدور داخل خانه پرید!

لحظه ای هری آرزو کرد کاش چیزی دیگری از مرلین میخواست!
-سلام پروفسور! من...عه!

هری نتوانست جمله اش را تمام کند چرا که دامبلدور در حالی که دست هایش را همچون دو بال گشوده بود و ریشش در هوا پیچ و تاب میخورد به سمت هری حمله ور شده بود.

ابتدا هری را روی زمین خواباند و خودش روی شکم هری نشست! دستانش را در دوطرف صورت هری قرار داد و درحالی که آنها را به شدت تکان میداد، گفت:
-هری! فرزند روشنایی! زود باش عشق بورز! از قوی ترین سلاح جهان استفاده کن! زودباش هری تو می تونی! طلسم رو از خودت بنداز بیرون!

هری بریده بریده گفت:
-چی...میگی...دامبلدور....چه طلسمی؟
دامبلدور گفت:
-فرزند! تو حالیت نیست!ویکتوریا گانت وارد جسمت شده! با نیروی عشق اونو از خودت دور کن! تو می تونی!

جینی و چو آن قدر غرق در دعوا بودند که متوجه ورود دامبلدور نشدند؛ اما خب...گوششان نسبت به نام ویکتوریا گانت واکنش نشان داد!
هردو با چشمانی که از خشم گشاد شده بود، به سمت هری برگشتند.
-هری! اون چی گفت؟!
-ویکتوریا گانت؟!
-می کشمت هری!
-ریز ریزت می کنم!

همین که هردو خواستند به هری حمله ور شوند، دامبلدور با بالا بردن دستش مانع از این کار شد.
-نه فرزندان! هری قربانیه! باید عشق بورزه!
-بعد از سه تا زن تازه میخواد عشق بورزه؟!

هری بریده بریده پاسخ داد:
-من...نمی دونم...فکر کنم....حال...پروفسور...خوب...نیست!

دامبلدور با شنیدن این حرف، سر هری را بیش از بیش تکان داد.
-نه فرزندم! من خوبم! تو متوجه نیستی! باید عشق بورزی! جسیکا گفته فرزند!

هری با تعجب پرسید:
-جسیکا...کیه...پروفسور؟
-مهم نیست! مهم اینکه عشق بورزی!

هری رسما دیوانه شد! می خواست همینکه از دست دامبلدور و همسرانش خلاص شد برود جلوی در خانه ی ریدل و فریاد بزند که ولدک بیا منو بکش! هری در این فکر بود که ناگهان ققنوسی، معلوم نبود از کجا وارد خانه شد!

فکری به سر هری زد: دم ققنوس را گرفت، از دامبلدور جدا شد و در خانه به پرواز درآمد. ابتدا چرخی زد و سپس از پنجره خانه خارج شد.

جینی و چو با دمپایی و جارو و هرچه در بساط شان بود از خانه بیرون آمدند و در حالی که ققنوس مذکور را مورد عنایت قرار میداند، دمپایی و جارو را به سمتش پرتاب می کردند. اما ققنوس ارتفاع گرفته و دور شده بود.

دامبلدور از خانه بیرون آمد و به ققنوس اش که درحال دور شدن بود خیره شد.
-فرزندانم! هری موفق شد! این جادوی نیروی عشق بود! باز هم عشق پیروز شد!

جینی:
چو:
خوانندگان:
نویسنده:

کارگردان لخ لخ کنان و با عصبانیت وارد صحنه شد.
-کات! کات! بس دیگه! جمع کنید برید خونه هاتون! :vay:

دامبلدور با لبخند گفت:
-فرزندم! هنوز که تموم نشده! باید جسیکا و ریموس رو نجات بدیم، ویکتوریا رو نابود کنیم،بعدش تازه بفهمیم ویکتوریا جان پیچ داره، من هری رو بفرستم به...
-جمع کنید ببینم! رد شدین از سوژه! قرار بود چند همسری پاتر رو بازی کنید نه اینکه دوباره هفت کتاب رو زنده کنید!

کارگردان این را گفت و با تکان چوبدستی همه چیز را غیب کرد، حتی اجازه نداد هانا، هرمیون و فلور سر از کار شوهرشان در بیاورند. سپس خودش هم که این حجم از تغییر سوژه! را دید، جامه درید و سربه بیابان گذاشت!

سوژه ما به سر رسید، تستراله به خونه اش نرسید!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۱۳ ۱۳:۵۷:۴۵

وایتکس!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱:۲۶ شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۵
#35
سلام!

این پست، بیستمین پست منه. ولی تعداد پیام هام شده بیست هفتا!

هفت تا پیام معلوم نیست از کجا اومده!


وایتکس!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۰:۴۱ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵
#36
کریچر به خوبی می دانست که اگر جلوی دو مرگخوار حرفی از سفیدی و ارباب ریگولوس بزند، کمترین مجازاتش خوراک نجینی شدن است بنابراین لبخند ملیحی زد، از همان لبخند هایی که وقتی گند می زنید یا در امتحان سمج تان نمره "غول غارنشین" می گیرید، بر لب تان می نشیند.
-کریچر هیچی نگفت!

جن خانگی این را گفت و پرید توی ماشین لباس شویی و درش را بست!
دای در حالی که دستش را در موهای سیاهش فرو برده بود گفت:
-این چرا این طوری کرد؟ مشکوک نمی زنه هکتور؟

هکتور پاسخ داد:
-ولش...معجون سیاه کننده بدم؟
-نه قربون دستت...معلوم نیس معجون هات بزنن کل جغدا رو بترکونن!

چشمان هکتور از خشم گشاد شد و دای بلافاصله فهمید که چه اشتباهی کرده است.
هکتور شیشه معجونی از جیب ردایش بیرون آورد و به طرز تهدید آمیزی به دای نزدیک شد.
-چیزی گفتی دای؟ منظورت این بود که معجون های من بدن؟

دای لبخندی زد، از همان لبخند هایی که کریچر چند لحظه قبل تحویل شان داده بود.
-نه هکتور جان! کی همچین حرفی زده؟ من فقط خواستم معجونات الکی هدر نره خو!

هکتور در حالی که شیشه معجون را به داخل ردایش باز می گرداند گفت:
-پس اشتباه متوجه شدم! می دونستم همه از معجون های من خوششون میاد!

اگر همان لحظه دای مجاز به کشتن هکتور بود، لحظه ای غفلت نمی کرد و چنان طلسمی به سویش روانه می کرد که گویی اصلا شخصی به نام هکتور دگورث گرنجر به دنیا نیامده است؛ اما کشتن مرگخوار لرد سیاه، برابر بود با کشته شدن به دست لرد سیاه! بنابراین دای دندان هایش را بهم فشرد تا کمی اعصابش راحت شود که ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد!
-میگم هکتور؟ چطوره از بقیه دوستامون کمک بگیریم؟

همان لحظه_درون ماشین لباس شویی

کریچر در حالی که بدن کوچکش را در ماشین لباس شویی جمع کرده بود، به مکالمات دو مرگخوار را شنید.
سپس قاب آویز ارباب ریگولوس اش را از گردنش بیرون آورد و به آن خیره شد.
-ارباب ریگولوس! کریچر اجازه نداد! کریچر نذاشت یک جغد هم سیاه شد! کریچر نذاشت مرگ اربابش بی نتیجه شد.

شاید کریچر جنی کریه، زشت، رو اعصاب و به شدت نفرت انگیز بود؛ اما شجاع و وفادار هم بود و واضح بود که هیچ چیزی نمی تواند او را در این راه متوقف کند...!


وایتکس!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵
#37
سوژه جدید

کریچر در حالی که بطری حاوی وایتکس را از زیر لنگ سفید و چرک اش بیرون می آورد، وارد خانه جغد های هاگوارتز شد.
-اون خون آشام به کریچر گفت که تقسیم کار کرد! کریچر باید خانه جغد ها رو با وایتکس تمیز کرد!

کریچر در بطری اش را باز کرد و مقدار زیادی وایتکس برروی زمین ریخت، سپس روی زمین نشست و با دستمالی که از غیب ظاهر کرده بود شروع کرد به پاک کردن زمین. ناگهان چیزی توجه جن خانگی را جلب کرد. بین تمام جغدها، یک جغد سیاه کوچک روی میله ای نشسته بود و چنگالش را با نوک منقارش تمیز می کرد.

حس عجیبی درون کریچر فعال شد؛ آخرین وصیت ارباب ریگولوسش مبنی بر "سیاه نبودن" را به یاد آورد. بنابراین "کنان" به سمت جغد رفت و بطری حاوی وایتکس را روی جغد خالی کرد!


فلش بک_خانه ریدل

لردسیاه بر روی صندلی باشکوهی نشسته بود و مار عظیم الجثه اش را نوازش می کرد که ناگهان در اتاق با صدای قیژقیژی باز شد.

-ارباب!
-به شما یاد ندادن در بزنید!؟
-ببخشید ارباب!
-ارباب معجون در زدن بدم؟

همین که دای خواست در را ببندد تا این بار در بزند، لرد فریاد زد:
-خبر مرگتون تا وسط اتاق ما اومدین حالا دارین میرین بیرون در بزنید؟!

دای و هکتور به سمت اربابشان برگشتند.

-ما برای شما ماموریتی داریم.
-ارباب معجون ماموریت...

دای سقلمه ای به هکتور زد و هکتور ساکت شد سپس سرفه ای کرد و گفت:
-می فرمودین ارباب!
-بله می فرمودیم...ماموریت شما از این قراره که برین تنها جغد سیاهی که توی خانه جغدهاست برای ما بیارین!
-همین ارباب؟
-بله و حواستون باشه که به خوبی از جان پیچ ما...یعنی غذای پرنسس ما مواظبت کنید! دخترمون هوس جغد سیاه کرده!

هکتور و دای با لبخندی به یکدیگر نگاه کردند؛ ماموریت ساده ای به نظر می رسید، هرچند نمی دانستند که کریچر آن روز در خانه جغدها چه گندی زده است...!


وایتکس!


پاسخ به: چرا از انتشار "هری پاتر و فرزند نفرین شده" هیجان زده نشدیم؟
پیام زده شده در: ۲:۵۱ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵
#38
به هیچ عنوان قصد دفاع از نمایشنامه رو ندارم اما شاید لازم باشه یه چیزایی رو بگم:

خیلی از اعضا به نثر نمایشنامه اعتراض کردن که چرا دیالوگه و اینا.
شما دارین نمایشنامه میخونین نه رمان! این متنی بوده که بازیگران باهاش تمرین می کردن. پس نمیشه از این لحاظ بهش ایراد گرفت چون رمان نیستش.

لادیسلاو و لیلی لونا عزیز! دقیقا کجای این نمایشنامه زمان رو بردن جلو!؟ همیشه که برمی گشتن عقب! درواقع زمان برگردان فقط پنج دقیقه توی گذشته می موند و بعدش به زمان حال بر میگشت.

راستش رو بخواین من شخصا از انتشار نمایشنامه خیلی ذوق زده شدم! اوایل هم به نظرم داستان جذاب بود. یک پاتر توی اسلیترین، صمیمی ترین دوست یک مالفوی و...
اما هرچی بیشتر خوندم بیشتر از نمایشنامه متنفر شدم. سوژه ای داشت به شدت ضعیف! مخصوصا هویت دلفی به عنوان دختر ولدمورت و بلاتریکس! این مسخره ترین سوژه ممکن بود!

یه نکته همین الان به ذهنم رسید. یه قسمتی از کتاب بود که سدریک زنده موند، مرگخوار شد و نویل لانگ باتم رو کشت. با مرگ نویل هیچ وقت نجینی کشته نشد و ولدومورت توی نبرد آخر هری پاتر رو می کشه. در نتیجه دنیایی تاریک بوجود میاد که آمبریج میشه مدیر هاگوارتز و اسنیپ هم یک معلم باقی می مونه!
نکته اسنیپه! چطور اسنیپ زنده اس؟ نه مرگ هری و نویل و نه مرگخوار شدن سدریک دیگوری هیچ تاثیری توی این ماجرا نداره! اسنیپ مرد چون لردسیاه فکر می کرد ابرچوبدستی متعلق به اسنیپه! پس واقعا پیروزی سیاهی یا سپیدی هیچ تاثیر بر مرگ اسنیپ نمی ذاشته! در هر دوحال اسنیپ کشته میشده.

البته از حق نگذریم به نظر من این نمایشنامه با وجود سوژه به شدت مزخرفش اجرای خوبی داشته. حداقل بازیگرها که به توصیفات کتاب نزدیک بودن چه شخصیتای قدیم و چه جدید.

در کل از اینکه میبینم رولینگ این نمایشنامه رو تایید کرده دارم شک می کنم که آیا واقعا کتاب های قبلی رو هم خودش نوشته!؟ هرچند کاملا مشخصه اهداف تجاری پشت این نمایشنامه اس.


وایتکس!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۱۵ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۵
#39
لطفا جایگزین بشه.ممنون

نام: کریچر

گونه: جن خانگی

گروه: گریفندور

چوبدستی: ندارد.

سلاح
:وایتکس! و هر نوع مواد شوینده دیگر!

توانایی ها:امکان انجام دادن برخی جادوها بدون استفاده از چوبدستی. آپارات در مکانهایی مانند هاگوارتز.

محل زندگی:خانه شماره دوازده گریمولد، هاگوارتز

ظاهر: جنی است به شدت زشت و کریه با گوش های دراز و خفاش مانند ، پشت سرش موهای سفید و فرفری دارد و جز ملافه ای که مثل لنگ به دور خود ميپیچد، چیز دیگری برتن نمی کند.


خصوصیات رفتاری: کریچر جزو غیرقابل تحمل ترین شخصیت های جهان است! از انواع شوینده ها و سفید کننده ها استفاده می کند و همیشه یک بطری حاوی وایتکس با خود حمل می کند.

از هیچ تلاشی جهت اذیت کردن محفلی ها دریغ نمی کند و همیشه میگوید دلیل عضویتش در محفل "نجات دادن خانه گریمولد از دست پشمک و دوستانش" است...! البته تا به حال چندین بار دیده شده که با وایتکس به مرگخواران حمله میکند!



معرفی شخصیت:
کریچر جن خانگی بدترکیب پیر خاندان بلک است که بعلت تنها ماندن درخانه باستانی خاندان بلک وناظرفوت بهترین اربابش ریگولوس بلک بوددچارافسردگی شدیدی می‌شود.

آرزوی وی این است که سرش را در کنار سر بقیه جن های خاندان بلک قرار دهند.
پس از مرگ خاندان بلک، سیریوس صاحب وی شد و مقر محفل ققنوس را به خانه گریمولد تغییر داد. کریچر هم از هیچ تلاشی در جهت اذیت کردن محفلی ها دریغ نکرد...!

کریچر به سیریوس خیانت کرد و باعث مرگ سیریوس شد. با مرگ سیریوس، خانه گریمولد و کریچر به هری پاتر رسید. از آنجا که کریچر و هری از یکدیگر متنفر بودند، هری کریچر را به هاگوارتز فرستاد تا نزد همنوعانش در هاگوارتز کار کند.

پس از نبرد هاگوارتز به جبهه سفیدی پیوست و به گریمولد بازگشت. با اینکه می داند در گذشته اشتباه کرده اما هیچ گاه به اشتباهاتش را به زبان نمی آورد و به رفتارش به شکل گذشته است. 
هیچ کس در گریمولد از او را جدی نمی گیرد و همه به نوعی دوست دارند از شرش خلاص شوند...!
این جن علاقه شدیدی به استفاده از وایتکس در هر زمان و هرمکان دارد...!



انجام شد.


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۰ ۲:۱۷:۳۸

وایتکس!


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#40
لوئیس نابود شد! لوئیس داغون شد! لوئیس ضربه روحی خورد! لوئیس ضربه معنوی خورد! لوئیس آلبوس دامبلدور را می پرستید اما اکنون...
لوئیس " " کنان از سوژه خارج شد تا برود معتاد شود و در جوب زندگی کند! سپس از سرنگ مشترک استفاده کرده، همچون بعضی از این فیلم های مشنگی ایدز بگیرد!

اورلا از روی مبل بلند شد و در حالی که با تکان سر موهای بلند و سیاهش را به عقب راند، گفت:
-نه واقعا فکر نمی کنم این طور بوده باشه! پروفسور با یک خانم قرار داشتند. مگه گلرت زندانی نیست؟

قبل از آنکه کسی بخواهد پاسخی بدهد، صدای آرام و گوشخراشی شنیده شد:
-کریچر از صبح تا شب باید خونه رو تمیز کرد! این محفلی ها به خونه ارباب ریگولوس نفوذ کردن...کریچر نذاشت که خونه رو به کنترل درآورد! اگه بانو بفهمه یک دامبلدور تمایلاتی اینجاست چه خواهد گفت؟

کریچر دستمالش را در سطل آبی که کنارش قرار داشت فرو برد، سپس شروع کردن به دستمال کشیدن جام های خاندان بلک و ادامه داد:
-این دختره ی متنفر از سیاهی فکر کرد که اربابش با گریندل والد نبود چون گریندل والد در حال حاضر زندان بود اما دختر متنفر از سیاهی ندونست که شاید اربابش با شخصی مثل خودش قرار داشت! در اون کاغذ که چیزی از هویت اون فرد معلوم نبود!

محفلی ها:

-کریچر جام رو تمیز کرد. کریچر باید به اتاقش برگشت و شمشیرش رو برق انداخت!

طی سالهایی که کریچر در خانه بلک ها تنها می زیست، مخش تاب برداشته بود و حتی کوچک ترین افکارش را هم بر زبان می آورد و کاری به عواقب آن نداشت.

محفلی ها پس از شنیدن سخنان کریچر سرجایشان خشکشان زد، آنها به این جنبه از قضیه فکر نکرده بودند! کارشان از ردا دریدن و سر به بیابان گذاشتن گذشته بود بنابراین هریک رفتند تا با اسید خود را غسل دهند! البته کارگردان آنها را برگرداند. چون اگر کسی بر نمی گشت، سوژه همین اول کاری فلج می شد.

هرمیون که همیشه در نقش مغز متفکر حضور داشت، نامه عاشقانه را از دست اورلا گرفت و گفت:
-من یه فکری دارم!

سپس با نوک چوبدستی اش ضربه ای به کاغذ زد و گفت:
-اپاره سیوم!

ابتدا به نظر رسید که هیچ اتفاقی نیفتاده است اما پس چند لحظه، درست در نقطه ای که امضای نامه ناپدید شده بود، خطوط ریزی ظاهر شد؛ گویی دستی نامریی در حال نوشتن بود.
ابتدا امضایی به شکل بادکنک ظاهر شد سپس کلمه "خانم م.م" زیر امضای نامه نقش بست.

ویولت ماگت را نوازش کرد و گفت:
-حاجیتون رسما ملتفت شد که پروف مون با هیچ گلرتی قرار نداشت! حالا چی کا کنیم؟

لوئیس که متوجه اشتباهش شده بود، ترک کرده از جوب بازگشت و پاسخ داد:
-بریم سراغ آموزش مخ زنی!


وایتکس!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.