هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#31
- معجون ارباب آزاد کن بدم؟
- نه هک، نه! فقط بیا ما رو بیار بیرون.

هکتور ویبره زنان به سمت لرد رفت. لرد ار ترس از دست رفتن یه جان پیج دیگه، چشماشو بست، ولی وقتی چشماشو باز کرد، دیگه اثری از چاقو ها و قمه های روی دیوار نبود.

- معجون پایین اومدن بدم؟
- نه هک، خودمون میتونیم بیایم پایین. خودمون حتی میتونستیم خودمونو آزاد کنیم، فقط خواستیم وفاداری شما ها رو بسنجیم. اربابی هستیم توانمند.

لرد پایین اومد.
- اگه این رودولفو پیدا کنیم، بلایی به سرش میاریم که دیگه نباشه، حتی وقتی هست! بچه تو کو، هک؟
-

بچه هکتور جلو اومد. خیلی بی سر و صدا. لرد خیلی تعجب کرده بود. بچه ای که هکتور تربیت کرده باشه، احتمالا باید تا الان با ویبره هاش، همه جا رو نابود کرده بود.
- این چیه تحویل ما میدی؟ فکر میکنی ما نمیفهمیم تربیتش نکردی؟
- چرا ارباب، تربیتش کردم، شما رو دیده هول شده. به ارباب نشون بده چی بلدی!

چهره بچه از فرمت به فرمت تغییر کرد. بچه از پشتش دوتا شیشه معجون بیرون آورد.

- همین؟
- نه ارباب! خیلی بچه با استعدادیه. بچه اینجا رو منفجر کن!

قبل از اینکه لرد فرصت کنه چیزی بگه، بچه دوتا شیشه رو به هم کوبید و...

بووووووم

- قبل از نابود کردن رودولف، به حساب تو میرسیم، هک!
- معجون اعصاب آروم کن بدم؟

لرد چوبدستیش رو بیرون آورد و سعی میکرد هکتور رو که هم ویبره میرفت و هم فرار میکرد، طلسم کنه.
- وایسا هک، کاریت نداریم! ... اتاقو تبدیل کرده به تسترال دونی، معجون اعصاب آروم کن میده. نفر بعد بیاد، ما وقت کافی نداریم!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸
#32
سدریک، ماتیلدا و آملیا، توی سفینه شهاب سنگی گیر کرده بودن. شهاب سنگ با سرعت عجیبی حرکت میکرد و معلوم نبود که مقصدش کجاست. همگی ترسیده بودن، به جز آملیا.
- ردیفش میکنم.
-

سدریک و ماتیلدا بیشتر ترسیدن. تنها کسی که نمیتونست هیچی رو درست ردیف کنه، الان میخواست فرمون زندگیشونو بدست بگیره. آملیا جلو رفت و فرمون زندگیشونو بدست گرفت.
- آماده باشین.

اما دیر شده بود برای هشدار. قبل از اینکه آماده بشن، سفینه یه تکون محکمی خورد و سرعتش بیشتر شد، اونقد که سدریک و ماتیلدا، با شدت به عقب پرتاب شدن و به دیواره سفینه خوردن.
- میشه تو هیچیو ردیف نکنی، آملیا؟!

به محض اینکه این جمله ماتیلدا تموم شد، سفینه متوقف شد.

-
-
-

اونا به سمت در خروجی سفینه رفتن. سفینه به طور خودکار، لباس فضایی تنشون کرد و اونا رو به بیرون پرت کرد. وقتی بلند شدن که با استقبال هافلپافیا رو به رو بشن، به جاش با یه جای دیگه رو به رو شدن...

- ما کجاییم؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ضروريات محفل
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
#33
و خدا بهش برش گردوند! با یه طوفان دیگه، یوآن ابرکرومبی، دوباره سر جاش بود؛ با این تفاوت که طوفان، لباس سم فیشرش رو برده بود. حالا نه سلاح سرد داشت، نه سلاح گرم، نه ولرم حتی.

- تسلیم شو روبه آ!

به رگ غیرت دانتلو بر خورد. کسی حق نداشت با روباهش اینجوری صحبت کنه. اومد دست روباه رو بگیره و با هم به یه جای خوب برن و به خوبی و خوشی زندگی کنن. زندگی خوب و خوش، چیزی بود که روباه خیلی دوست داشت، ولی بدون دمش، براش بی معنا بود، و باید انتقام دم عزیزش رو از لادیسلاو میگرفت. دانتلو هم که جواب رد شنیده بود، طی یک حرکت انتحاری، خودش و برادراش رو نابود کرد. در نتیجه، شریدر نیویورک رو فتح کرد.

- حالا فقط من و تو موندیم، لادیسلاو!
- زین چه روی دنگ را رویت ننمودی، روبه آ؟
- آماده نبرد تن به تن شو!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸
#34
دیدم تاپیک رفته پایین، اومدم بیارمش بالا...

درخواست دوئل دارم با این آدم فضایی!
هماهنگ شده!
مهلتشم یه ماه!



این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#35
سلام لرد! خوبی لرد؟
میشه اینو نقدش کنی لرد؟

اگه میشه لطفا خصوصی بفرستین بعد دلیلشو میگم...


سلام آملیا!

ما همواره بدیم!

می شه...شد...نقد کردیم...ارسال هم کردیم!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۱۷:۴۹:۳۵

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
#36
در باشگاه دوئل باز شد. داورا با آرامش، هر کدوم روی جای خودشون نشستن...

- کراب! مگه بهت نگفتیم دستت از این خط اینور تر نیاد؟!
- شـ... شرمنده ارباب... ولی از این خط اینور تر نیومد!
- خب... پس... از این به بعد، خط جاش عوض میشه...

خط که بچه خوبی بود، خودش بلند شد و رفت جفت کراب نشست.

- از این خط اینور تر اومده بود دستت کراب!
- ببخشید ارباب...
- بخشیدیمت، کراب. ما اربابی هستیم بسیار بخشنده!

داورا خیلی سحر خیز بودن و آفتاب نزده، میومدن در باشگاه رو باز میکردن تا مرلین ناکرده، دیر به درخواست دوئل کسی، رسیدگی نشه...

- ساعت چنده، کراب؟
- ساعت من بیتربیته ارباب، داره دوازده ظهر رو نشون میده!
- ساعتی که صاحبی مثل تو داره، بایدم بیتربیت باشه! ساعت تو چنده، هک؟

هکتور با نگاه اربابش، دست از تنظیم کردن عقربه های ساعتش کشید.
- چیز... ارباب... ساعت منم بیتربیت شده، اینم داره دوازده ظهر رو نشون میده!

لرد مطمئن نبود که دوازده ظهره یا نصفه شب. از یه طرف، مطمئن بود خیلی خوابیدن، از یه طرف هم هنوز خورشید بالا نیومده بود.
- نخیر، هکتور، داره دوازده نصفه شب رو نشون میده، ما اربابی هستیم سحرخیز!...

داورا منتظر نشستن... بازم منتظر نشستن... بازم...
هرچی داورا منتظر نشستن، خبری از شرکت کننده ای نشد. مثل اینکه ملت یادگرفته بودن مشکلاتشون رو با گفتگو حل کنن و دیگه نیازی به اینهمه خشونت نیست...

تــــــــق!

شاید هنوزم یه عده بخوان با خشونت مشکلشونو حل کنن...

- تو؟! بازم تو؟ مگه تو خواب نداری ساعت یک نصفه شب مزاحممون میشی؟!

نه، از گودی زیر چشماش به نظر میومد این بار، بیشتر از همیشه بیدار نشسته.
اما لرد نمیخواست باز وقتش رو صرف رسیدگی به دوئل آملیا بکنه. کارای مهمتری برای انجام دادن داشت. تو مدتی که اون داشت دوئل میکرد، میتونست حداقل سه - چهارتا ماگل دیگه رو سر به نیست کنه. تصمیم گرفت یه جوری دست به سرش کنه... اما چجوری؟

- چرا باز اومدی اینجا؟ میدونی تا خورشید بالا نیاد، از دوئل خبری نیست؟
- آخه... شش ساعت نشستم با ستاره ها و اینا حرف زدم، دیدم خورشید نمیاد بالا. شش ساعت دیگه هم نشستم، باز نیومد. نمیدونستم چیکار کنم که قنطورس گفت برو دوئل... خوش میگذره!
- قنطورس؟
- خورشید که نبود، با قنطورس صحبت کردم.

فکر خوبی به ذهن لرد رسید؛ اگه خورشید تا الان بالا نیومده بود، دیگه نمیاد! میتونست واسه یه مدت از دستش راحت شه، بعدا با یه نقشه بهتر، کلا از دستش خلاص شه!
- خب... این بار درخواست دوئلت رو قبول میکنیم. ما لردی هستیم قبول کننده! یه دوئل ویژه براتون داریم! یه دوئل فضایی!

آملیا چشماش از خوشحالی گرد شد.
- برای من و کی؟
- یعنی رقیب نداری؟ پس با کی میخوای دوئل کنی؟
- با هرکی دم دست باشه!

لرد نگاهی به اطراف انداخت.
- اینجا یه رابستن داریم، خیلی آدم فضاییه. میتونی با همون دوئل کنی! رابستن!
- ارباب، رابستن ماموریته...
- خب، چه بهتر! ما فرستادیمش خورشید رو بیاره بالا. اگه تو بتونی زودتر بیاریش بالا، تو بردی!

* * *


خوابگاه هافلپاف

- خب، دوست من، چجوری باید برم فضا؟ رابستن تا الان حتما رسیده. تا الان حتی شاید داره خورشید رو هل میده بیاد بالا. شاید هم حتی داره باهاش حرف... باهاش حرف میزنه!

فکر کردن به اینکه کسی غیر از خودش با خورشید و سایر اجسام فضایی صحبت کنه. دوباره به دوست عزیزش نگاه کرد.
- اگه باهاش صحبت کنه و دلش رو بدست بیاره چی؟ اگه دیگه نخواد با من صحبت کنه چی؟ تلسکوپ من، چیکار کنم؟

تلسکوپ، همچنان بی حرکت بود.

- راست میگی! باید موشک بسازم! اما... پولشو از کجا بیارم؟!... نه، نه، وایسا، باید بدزدم! اما... راهش دور تر از خورشیده...
- خب میخوای من بفرستمت فضا.
- دورا؟!

دورا خیلی وقت بود اون طرفا پیداش نشده بود؛ از وقتی آملیا، روی دامن مورد علاقه بنفشش چایی ریخته بود. اما الان دورا خیلی بدردش میخورد؛ چون پولدار بود و اگه دلش رو بدست میاورد، میتونست یه موشک گیر بیاره. ولی خب، خیلی سعی و تلاش نیازی نبود، خودش پیشنهاد داده بود...
- میتونی منو بفرستی فضا؟
- آره، ولی واست خرج داره!
- چه خرجی؟

آملیا خودش فهمید؛ دورا همیشه عاشق تخت آملیا بود. چون آملیا زودتر اومده بود خوابگاه، زودتر تخت رو گرفته بود. حتی نمیدونست دورا چه چیز اون تخت رو دوست داره ولی خب، اون هیچوقت واسه چیزای بی ارزش اونطور حرص نمیخورد. پس تصمیم خودش رو گرفت.
- باشه قبوله، فقط موشک واسم بگیر برم فضا!
- موشک؟!
- پس چجوری میخوای منو بفرستی فضا؟
- یه فکری دارم.

با نگاه کنجکاو آملیا، خنده شیطانیش رو تموم کرد.
- ببین، تو بپر بالا، بعد من با تلسکوپت میزنم زیرت، پرت میشی فضا!

آملیا پوکر شد، چرا این فکر خفن زودتر به فکرش نرسیده بود؟! میتونست بدون اینکه تختش رو از دست بده، از هر کس دیگه ای بخواد این کار رو براش انجام بده!
- خیلی خب، من آمادم، کجا باید بریم؟
-

نیم ساعت بعد - بالاترین نقطه قلعه هاگوارتز

- خب، الان چیکار کنم؟
- بپر!

هنوز تردید داشت. مطمئن بود که دورا بخاطر تخت، هرکاری انجام میده، اما مطمئن نبود که درست انجامش بده.
- مطمئنی؟
- بپر بابا! مگه نمیخوای بری فضا؟
- چرا!
- مگه نمیخوای دوئل رو ببری؟
- چرا!
- مگه نمیخوای رابستن با خورشیدت صحبت نکنه؟

با جمله آخر دورا، آملیا از خود بی خود شد و پرید. دورا ضربه ای بهش زد و اون چشماشو بست و وقتی باز کرد... توی فضا بود! به همین راحتی! چقد لذت بخش بود! ستاره ها اینقدر نزدیک بودن که دیگه نیازی نبود برای دیدنشون، از تلسکوپ استفاده کنه. همه جا پر از ستاره و سیاره بود. حتی زمین رو هم میشد به راحتی دید، اما خورشیدی نبود.
اطرافش رو واسه دیدن رابستن اسکن کرد، ولی ندید. این میتونست به این معنی باشه که رابستن هنوز نیومده فضا. اما شاید هم اومده، و الان هم خورشید رو دیده و داره مخش رو میزنه. باید عجله میکرد و خورشید رو پیدا میکرد.

شروع کرد به شنای پروانه ای و قورباغه ای و گوزنی و تسترالی... اما هرچی دست و پا میزد، جلو نمیرفت. هرکاری میکرد، از جاش تکون نمیخورد. ناخودآگاه صدا زد:
- یکی کمکم کنه!

یهو ده تا ستاره اومدن سمتش، یکی دستشو گرفت، یکی سرشو نوازش میکرد، یکی ازش پرسید:
- چرا اومدی اینجا عزیزم؟

همه این اتفاقات عجیب بود، اما نمیخواست اهمیت بده. فقط بردن دوئل براش مهم بود... و اینکه رابستن با خورشیدش صحبت نکنه... و...
حالا که فکر میکرد، خیلی چیزا براش مهم بود.

- نگفتی چی میخوای؟
- خب... میخوام خورشید رو ببینم!
- وقت قبلی داری؟
- من هرروز باهاش صحبت میکردم!

ستاره دلش به حال آملیا سوخت، ولی نمیتونست بدون وقت قبلی اجازه بده بره ملاقات خورشید.
- خب بگو چیکارش داری، خودم بهش میگم.
- میخوام بهش بگم بیاد بالا. دلم براش تنگ شده! با رابستنا هم صحبت نکنه...
- باشه عزیزم، حالا تو برگرد، ما راضیش میکنیم بیاد بالا...
- راستی، چرا امروز نیو...

اما قبل از اینکه بتونه جملش رو کامل کنه، ستاره ها غیب شدن و همه جا از اونی که بود، سیاه تر شد.
کم کم، هوا روشن تر شد. آملیا چشماشو باز کرد و خودش رو توی بیمارستان دید. هوا روشن شده بود، و هر لحظه داشت روشن تر میشد، به این معنی که خورشید داشت بالاتر میومد. اون ماموریتشو انجام داده بود و برنده دوئل شده بود. بلند شد و نشست. باید میرفت دفتر دوئل و جایزشو میگرفت.
- پرستار!

هیچکس به فریادش، کوچکترین عکس العملی نشون نداد. حتی کسی بهش نگفت اینجا بیمارستانه و نباید داد و بیداد کنه.
- چرا اینجا اینجوریه؟! بیخیال، من میرم!

اما قبل از اینکه بره، صدای پرستاری رو شنید که با پزشک صحبت میکرد.
- خب پس، این دختره کارش تمومه؟
- بله، متاسفانه. به هرحال، ما هرکاری از دستمون بر میومد براش کردیم!
- خب، دکتر، ما که کاری نکردیم، فقط از کف محوطه هاگوارتز جمعش کردیم آوردیمش اینجا!
- خب همین از دستمون بر میومد دیگه. خورشید هم هنوز در نیومده؟
- نه آقا، دانشمندای ماگلا هم میگن انگار ناپدید شده کلا!

آملیا متوجه چیزی شد؛ نوری که دیده بود، نور خورشید نبود، بلکه نوری بود که میومد ببرش پیش مرلین!

همان زمان - خانه ریدل ها

- آفرین دورا، تو ماموریتتو به درستی انجام دادی، تو لایق رنک مرگخوار نمونه هستی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#37
بازم منم!

درخواست دوئل دارم با این آدم فضایی!
مهلتشم دو هفته!

مرسی!
هماهنگ شده!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۷ ۲۳:۳۹:۱۴
دلیل ویرایش: دو هفته!

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#38
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

- اعتراف کن!
- من آملیا نیستم!
- این اعترافی نبود که میخواستم بشنوم!
- پس چی میخوای بشنوی؟
- آملیا فیتلوورت، به جرمی که کردی اعتراف کن.
- بهت میگم من آملیا نیستم، چرا نمیفهمی؟
- هستی!
- نیستم!
- فکر کردی لباس سفید پوشیدی موهاتو رنگ کردی نمیشناسیمت، پیر زن؟!
- اون سفید بودنشون ارثیه! ... چیز...

گندش درومده بود؛ مامور فهمیده بود خودشه که اینجوری حساسیت نشون میده. راهی هم برای جمع کردنش به فکرش نمیرسید، چون توی یه اتاق در بسته بود و راه صحبت با ستاره ها رو بسته بودن و تلسکوپش رو هم برای لو نرفتن هویتش سر به نیست کرده بود...

- خب باشه، من آملیام، به چی اعتراف کنم؟
- به جرمت!
- چرا اعتراف کنم وقتی خودتون میدونین؟
- چون میتونیم تو دادگاه برات تخفیف بگیریم.
- چرا بریم دادگاه؟
- چون مرتکب جرم شدی!
- کدوم جرم؟
- ده دوازده از مامورامونو با تلسکوپت ناکار کردی! میگه کدوم جرم!
- چرا ناکارشون کردم؟
- چه میدونم... شاید رفتن رو اعصابت، شایدم...
- چرا با تلسکوپ؟
- لابد چون تلسکوپ باهات بوده!
- خب چرا تلسکوپ باهام بوده؟ از کجا میدونستم مامورای شما میرن رو اعصابم؟
- چه میدونم، شاید اومدی ستاره ها رو ببینی...
- دیدن ستاره ها جرمه؟
- نه...
- پس من جرمی مرتکب نشدم!

مامور مذکور از اون روز، چسبیده به سقف اتاق بازجویی؛ هر وقت اسم ستاره رو میشنوه جیغ میکشه! آملیا هم دید استعداد تبرئه کردن ملت رو داره، رفته وکیل مدافع شده! بعد از هر دادگاهی هم قاضی رو از سقف میکشن پایین...


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۷ ۱۹:۴۱:۲۲

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: خانه ی 13 پورتلند
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#39
بعد شونصد روز پست نخوردن، کریس که در اتاق بود، خیلی بهش برخورد و به خانه ریدل آپارات کرد. دافنه و گریک هم کلا ناپدید شدند و فقط پنه لوپه بود که با پی اس فور خفنش در اتاق بازی میکرد. در همین حین، جانوری که دود سبزی از دمش خارج میشد، با سر و روی زخمی، درحالیکه نامه ای در دستش بود، به زور از پنجره وارد شد.
- نامـــــــــــــه!

وقتی دید کسی توجهی نمیکند، دو سه بار دیگر هم تکرار کرد. اما دریغ از ذره ای توجه. پس ایندفعه، تصمیم گرفت همه زورش را بزند. نفسش را در سینه حبس کرد، چشمانش را بست و با بلندترین تن صدای ممکن، فریاد زد:
- نـــــــــامــــــــــه!

اما غیر از صدا، مقدار بسیار زیادی دود سبز هم خارج شد. در نتیجه، هر کسی که داخل محفل بود، با هر چیزی که دم دستش بود، آمدند تا موجود ملعون را "ناک اوت" کرده و به سزای عمل قبیحانه اش برسانند. در همین حین که او را ناک اوت میکردند، نامه از دستش به زمین افتاد. گادفری به سمت نامه رفت و آن را باز کرد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#40
سلام لرد! خوبی لرد؟
اینو برام نقد کن لرد!
مواظب باش لرد! ممکنه جیز باشه!


سلام...ما بدیم!

اون اتفاق فقط یک بار میفته. اربابی هستیم هوشمند و گوش به زنگ!

نقد پست شما ارسال شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۸ ۰:۴۶:۱۸

این تلسکوپه، نه میکروفون!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.