هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#31
!

هی ادوارد! به نظرت تُک سیبیلم یکم بلند نشده؟ عه چی‌کا... سیبیل نازنینم!

+3


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۹:۱۲:۰۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۲۸ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#32
صبح:

صبح شده بود و آقا خورشیده داشت وحشیانه نورشو می‌کرد تو چشم و چال ملت. صدای داد و هوار همه جای هاگوارتز شنیده می‌شد.
صدا ها از سالن عمومی گروه ها بود. همه‌ی ناظر ها داشتن سر هم گروهی هاشون داد می‌زدن و تهدید می‌کردن. بچه ها هم هی سرخورده‌ترو سرخورده‌تر از قبل می‌شدن. حرف همه‌ی ناطر ها یکی بود: سریع‌تر برین سوال ها رو گیر بیارید قبل اینکه یه کاریتون نکردم. بعد یه مدت داد و فریاد، ناظر ها که دیدن اینجوری نمی‌شه، تصمیم گرفتن که همه بچه ها رو از سالن عمومیشون بیرون کنن و با این تله‌پاتی چهار نفره پشم های همه رو بریزونن.

ملت چهار گروه که سرخورده‌تر از همیشه بودن خیلی شل و ول به سمت سرسرا راه افتادن تا شاید بتونن سوال ها رو گیر بیارن. همه غرقِ افکارشون راجع به پیدایش هستی، لک لک های بچه آور و راه پیدا کرده سوال ها بودن. ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدن. وقتی داشتن با بی‌اشتهایی صبحونه می‌خوردن، یهو هوریس با یه بطری تو دستش از پشت صندلی مدیریت پرید بیرون.

هوریس تکون تکون می‌خورد و جلو تر می‌اومد، تا اینکه به جای مخصوص سخنرانی رسید‌. یا حداقل خودش اینجوری فکر می‌کرد. هوریس در حالی که روی لبه بلند صندلی نشسته بود و مناطق صعب‌العبورش رو تحت فشار گذاشته بود یه نگاه به بچه ها کرد و هیک هیک کنان شروع کرد.

_ سلام...هییک...بر دانش...هییک...آموزان گوگولی و ناز...هیک...

و هوریس شروع کرد به سخنرانی کردن. یه سخنرانی بلند. و با اینکه تقریبا اکثر کلمه ها رو نصفه گفت، ولی تونست با موفقیت اصل مطلب رو برسونه. ولی این نظر خودش بود. بچه ها هیچی جز جمله های (فقط تا بعد ناهار وقت دارین تا یه پارتنر پیدا کنین.) و (سعی کنین پارتنر های خوب خوب پیدا کنین تا حال کنین.) رو فهمیدن. و به خاطر به خواب رفتن مدیر، نتونستن بقیه سخنرانی که راجع به اردو بود و زیر لبی زمزمه می‌شد رو بفهمن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷
#33
گریفیندور - ریونکلاو

سوژه: خرید داور


_ چیکار کنیم؟ احتمال بردنمون کمه.
_ نمی‌دونم. بیایین بریم از فنر کمک بگیریم.

بازیکنای گریفیِ درمونده، که همه وقت تمرینشون رو به فَساد کردن و پارتی گرفتن گذروندن، بعد از کوبیده شدن زمان و تاریخ مسابقه توسط تاتسویا حالا در به در دنبال یه راه حلی بودن تا بتونن بازی با ریونکلاو رو ببرن. بعد از دادن این پیشنهاد که برن و از فنریر کمک بگیرن، همگی از رختکن به سمت سالن گریفیندور راه افتادن.

کمی بعد، سالن گریفیندور:

اعضای تیم گریفیندور اومدن سر وقت فنریر و دیدن که دوتا دستشو فرو کرده تو حلقومش و انگار داره چیزهایی که شبیه "مو" هستن رو از لای دندوناش خارج میکنه. فنریر با دیدن اونا بیخیال کارش شد و سعی کرد قیافه با ابهتی به خودش بگیره و شروع کرد به نوازش کردن یه تیکه گوشت استیک که روی پاهاش بود

_ خب. خب. خب... دوباره به هم رسیدیم سوسیس های عزیز. چه کمکی از دستم برمیاد؟
_ می‌شه یه راه حل بدی تا بازی فردا رو ببریم؟
_ نه‌. :شکلک شیطانی:
_ چرا؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا نه؟
_ مو لای دندونمه. اذیتم می‌کنه. در نتیجه نمی‌تونم کمک کنم.
_ همین؟ خب بیا مسواک بزن.

بعد از این حرف، هرمیون یه مسواک از پشتش در آورد و به سمت فنریر گرفت. فنریر که انگار بهش توهین کرده باشن، با یه نگاه خوفناک به هرمیون نگاه کرد. پشنهاد به مسواک زدن توهینی بزرگ به یه گرگینه بود. هرمیون، بعد دیدن اون نگاه سریع دستش رو کشید و رفت پشت رون قایم شد. فنریر هم که از قایم شدن هرمیون راضی بود، مو های لای دندوناش رو نادیده گرفت و دست کمکش رو به سمت تیم گریفیندور دراز کرد.
_ خب؟ خودتون ایده‌ای ندارین؟
_ نه.
_ هوووومم... چیز هایی که الان می‌خوام بگم باید تو همین اتاق بمونه و هیچ کس از بیرون ازش خبردار نشه.

فنریر که موقع گفتن این حرف قیافش خیلی جدی تر و با ابهت تر شده بود، با سرش اشاره کرد تا بچه بهش نزدیک تر بشن.
_ تنها راه حلی که‌ واسه‌ی مشکل شما هست اینه که برین به دیاگترن.
_ دیاگترن کجاست؟
_ یه جای خوب.
_ اسمش که خوبه. حتما جای خوبی هم هست.
_ دقیقا ادوارد...دقیقا.

کمی بعد، وقتی که از هاگوارتز بیرون اومدن و رقتن دیاگون و از اونجا هم به ناکترن، حالا به جایی رسیده بودن که هیچ‌کس اونجا نبود. محوطه‌ای خالی، سیاه، خوفناک و پشم ریزون که سوراخی بزرگ روی زمینش بود که کنارش یه تابلو بود که نوشته بود «کوچه دیاگترن». گریفی ها که تا الان شلوار هاشون تغییر رنگ داده بود، می‌دونستن اگه از سوراخ پایین برن باز هم تغییر رنگ می‌ده.

_ بیایین پایین.

فنریر در حالی که داشت از نردبون داخل سوراخ پایین می‌رفت اینو گفت. تیم گریفیندور هم بعد از اون پایین رفتن. نردبون خیلی بلند بود. خیلی بلند. وقتی به پایین نردبون رسیدن، با یه اتاق سه متر در سه متر مواجه شدن که دقیقا روبروی نردبون، یه دروازه گنبدی شکل و خیلی دارک قرار داشت.

_ رسیدیم.
_ باید بریم این تو؟
_ آره
_ اول تو برو هرمیون، خانما مقدمن.
_ خودت برو. چرا من؟ خودت برو.
_ من از عنکبوت می‌ترسم، در نتیجه نمی‌تونم برم.
_ تو! برو تو.
_ همیشه من؟
_ بیا برو تو. حرف نباشه.
_

ادوارد خیلی آروم و لرزون، به سمت دروازه رفت. بعد از چند دقیقه، ادوارد، خونی و کبود از حفره پرت شد بیرون.

_ چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟
_ گفتن خیلی سفیدم، بعد زدنم و پرتم کردن بیرون.
_ اگه اینجوری باشه ما همه خیلی سفیدیم که. چیکار کنیم حالا؟
_ گفتن باید بریم مغازه بورگین و برکز و خودمون رو سیاه کنیم.

بعد چند دقیقه که دوباره همه‌ی مسیر رفته رو برگشتن، به سمت مغازه بورگین و برکز رسیدن. و بدون توجه به فحش های بورگین، شروع کردن به پرتاپ کردن گرد و غبار به سمت همدیگه. بعد از اینکه از سیاه بودن خودشون مطمئن شدن، دوباره به سمت دروازه حرکت کردن.

*داخل کوچه دیاگترن*

گریفیندوری های سیاه، بعد از اینکه پشمای لولو ها و روح های دم در رو از شدت سیاه بودنشون ریزوندن، با تعجب به مغازه های کوچه دیاگترن نگاه می‌کردن. مغازه هایی مثل ( قاچاق مشنگ. قاچاق مشنگ‌زاده. قاچاق جادوگر. قاچاق هر چیزی پذیرفته می‌شود.) و حتی جاهایی بود   با عنوان های: شکنجه ببینید. شکنجه‌گر شوید. اصول شکنجه. و...

اونها رفتن و رفتن تا به مغازه مورد نظرشون رسیدن. مغازه داور فروشی‌. رفتن داخل و با مغازه‌ای روبرو شدن که روی در و دیوارش پر عکس بود. بعد از اینکه همگی داخل مغازه شدن، فنریر شروع کرد.
_ یه داور می‌خواستم. یکی که تو بازی برنده‌کنه تیممون رو.
_ هووم...یکی دارم. الان میارم...خب، بیا.
_ خوبه این دیگه؟
_ آره. خوبه. فقط نا پایداره.
_ می‌خوامش.
_ هشتاد و پنج هزارتا.

بعد از اینکه فک های همه غیر فنریر افتاد، فنریر یه کیسه رو ظاهر کرد و داد به فروشنده و داورو زد زیر بغلش بیرون رفت. بقیه هم دنبالش رفتن.

_ اون همه پول رو از کجا آوردی؟
_ خیلی اتفاقی اینا مال هری پاترن و بازم خیلی اتفاقی همه رو داده به من.

بعد از باز موندن دوباره دهن ها، فنریر به سمت مغازه (قاچاق همه چیز پذیرفته می‌شود) رفت و سفارشی بزرگ و پولی بزرگ تر داد. سفارش قاچاق کل افراد هاگوارتز به اینجا!

_ چرا گفتی کل هاگوارتز و بیارن اینجا؟
_ چون می‌خواییم بازی رو ببریم.
_ حالا کجا می‌ریم؟
_ می‌ریم که آخرین قدم به سمت پیروزی رو برداریم.

پس اونها رفتن به معازه دیگه‌ای و باز هم یه سفارش عجیب دیگه دادن. شبیه سازی زمین کوییدیچ هاگوارتز و دم دستگاهش!

*اواسط بازی گریفیندور و ریونکلاو*

_ خلاصه بازی رو دوباره می‌گم دوستان. تا اینجا ریونکلاو صد به شصت جلو هست. طرفدار های ریونکلاو تونستن با پرتاب کیک و شیرینی به طرف جستجوگر تیم گریفیندور، حواسش رو پرت کنن. طی این پرت کردنا جستجوگر تیم گریفیندور، هاگرید از جاروش سقوط کرد و از زمین خارج شد.

بعد از زدن گل یازدهم ریونکلاو، اتفاق عجیبی افتاد. دست داور مسابقه یکهو از جاش کنده شد. و به پرواز دراومد و شروع کرد دور زمین چرخیدن. با فاصله چند ثانیه، دست دیگش هم کنده شد و اونم شروع کرد به پرواز کردن. بعد از چند دقیقه هم دو تا پاهاش کنده شد و اونا هم رفتن. اوضاع وخیمی بود. پا های داور به بازیکنا لگد می‌زدن، دست ها می‌رفتن تو چشم و دماغ ملت. خود داور یا حداقل چیزی که ازش مونده بود شروع کرد به فحش دادن.

_ اوه...خدای من. چقد خفن. تاحالا صحنه‌ای به این باحالی ندیده بودم. اوه..‌.یکی از پا های داور لگد زد تو صورت مهاجم ریون. ایول. نگاه کنین. انگار مدیریت می‌خواد سوت رو از داور بگیره و بازی تموم کنه. داور تف می‌کنه تو صورتش. یه سوت کوتاه می‌زنه و یکی از پاهاش میاد به مدیر لگد می‌زنه. همه محو حرکات داور و زیر مجموعه هاش شدن. حتی بازیکنا هم دیگه بازی نمی‌کنن.

تو اون طرف زمین، تاتسویا داشت با یکی از دست های داور که چنگال دستش گرفته بود می‌جنگید و در آستانه پیروز شدن بود.

_ اونجا رو...اون اسنیچه که چشم داور داره دنبالش می‌کنه؟ آره. خودشه. چشم داور اسنیچ رو گرفت. ولی حالا چی؟ بازی به نفع داور تموم شد؟

وقتی که همه تو کف این بودن که چشم داور با رگ های وصل بهش اسنیچ رو گرفته، چشم به سمت بازیکن جستجوگر ریون رفت و خودش و اسنیچ رو انداخت توی دستش.

_ و بله...ریونکلاو می‌بره. چه بازی عجیب و غریبی. چه بازی هیجان انگیزی.

گریفیندوری ها که مونده بودن که چی شد چی نشد، با اشاره فنریر ریختن سر داور و زیرمجموعه هاش و تا می‌خورد می‌زدنش.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#34
روز خوبی بود. البته نه برای ادوارد. چون کلی مشق داشت ولی به خاطر دستاش نمیتونست چوبدستی و حتی قلم پر رو بگیره توی دستش، و همون روز هم خبر بهش رسیده بود که از گرینگوتز اومدن و خانه ش رو به حراج گذاشتن به خاطر ورشکست شدنش.


_ هی ادی. چیکار می‌کنی؟
_ هیچی، سرخورده شدم. می‌خوام تو اوج ترک تحصیل کنم.
_ اوج؟ اوج هم داشتی؟
_ لعنتی... ینی تو اوج هم نیستم؟
_ نه. راستی مشقاتو نوشتی؟
_ نه. نمی‌تونم. ادوارد ناتوانی‌ام. من برم به سرخوردگیم برسم.
_ بیا برو تکلیف جنگل شناسی رو انجام بده. به چوبدستی نیازی نداری.
_ باشه.


پس ادوارد به حرف رون گوش کرد و سعی کرد  ادوارد توانایی باشه. بعد از خداحافظی از رون، به سمت جنگل به راه افتاد. وقتی مرز جنگل رسید، صدای خر خر عجیبی از چند متری داخل جنگل می‌اومد. ادوارد ترسید. لرزید و مثل این شخصیت های فیلم های ترسناک که همیشه به سمت صدا می‌رن و آخرش به فنا می‌رن، به سمت صدا رفت. وقتی بوته‌ای که صدا از پشتش می‌اومد رو کنار زد، خیالش راحت شد. صدا مال هاگرید بود که پشت بوته خوابش برده بود.

ادوارد بعد از دیدن موهای هاگرید حس عجیبی پیدا کرد. حس علاقه. علاقه به درست کردن مو! خیلی آروم به سمت هاگریدِ خواب نزدیک شد و دعا می‌کرد که هاگرید خوابش سنگین باشه. دست هاشو جلو برد و از ریش هاگرید شروع کرد. بعد چند دقیقه کار روی ریش هاگرید و کندن همه مو ها و مقداری از پوس صورت هاگرید، به سمت سرش رفت. ادوارد به فکر فرو رفت. با شصتش یه خورده اندازه گیری چشمی کرد که نیازی بهش نبود.شروع کرد به بریدن.

در حالی که داشت عرق روی پیشونیش رو با آستینش پاک می‌کرد، به شاهکارش نگاه کرد. خیلی عالی شده بود. نتیجه خیلی بهتر از تصور ادوارد در اومده بود. قسمتی از موهای هاگرید از پشت بسته شده بود، و قسمت های کناریش با پوست سرش کنده شده بود. ادوارد نگاهی سرشار از رضایت به کله هاگرید انداخت و به سمت هزارتویی که پروفسور گرنجر داخل جنگل گذاشته بود به راه افتاد.

چند دقیقه بعد، به هزارتوی بزرگ رسید و به دیوارهاش که به نظر می‌رسید از گیاها و درختا تشکیل شده بود، نگاه کرد. برای ادوارد مشکلی نداشت. می‌تونست هرجا که به مشکل می‌خورد، خیلی راحت با قیچی هاش ترتیب گیاها و دیوارهای هزارتو رو بده. برای همین خوشحال و خندان وارد هزارتو شد و شروع کرد به پیشروی.
از توی راهروهای درهم و برهم، بدون اینکه حتی سعی کنه نقشه رو حفظ کنه، عبور کرد، تا اینکه یکهو به راهرویی رسید که تمام در و دیوار از آینه ساخته شده بود.
یه کم از حس اعتماد به نفس ادوارد کم شد، و وقتی که یک قدم دیگه هم اومد جلو و پشت سرش هم با یه دیوار آینه ای بسته شد، ادوارد اینبار با کمی شک به مسیرش ادامه داد، میخواست به سمت چپ بره، ولی فقط به یک آینه برخورد کرد. خواست به سمت راست بره، ولی بازم به یک آینه دیگه برخورد کرد.

ادوارد که دماغش به خاطر برخوردهای زیادش به آینه ها، کج شده بود و حتی دماغ دامبلدور رو رو سفید میکرد، به راهش ادامه داد، تا اینکه بالاخره دیگه نتونست و شد همون ادوارد ناتوان بدبخت بیچاره و نشست یه گوشه تا برای خودش چند دقیقه زار بزنه و اشک بریزه.
تو اوج ناامیدی، یکی از دست هاش رو کوبید به آینه، و دید که قیچی، شروع کرد به خط انداختن روی آینه.

ادوارد با یه کوچولو علاقه از جای خودش بلند شد و با قیچی هاش روی آینه های اطرافش رو خط خطی کرد و سعی کرد نقاشی بکشه تا حتی سرش هم گرم بشه.

بعد از حدود دو ساعت، اشک شوق توی چشم های ادوارد جمع شده بود، اشکی که داشت آروم آروم، به شکل بلورهایی قیچی شکل از چشماش خارج می‌شد. ادوارد با خوشحالی فکر کرد که ای کاش از قبل به جای آرایشگری و کچل کردن موهای ملت، نقاشی روی آینه رو امتحان کرده بود. بهرحال هنوز دیر نشده بود، ادوارد هنوز جوون بود و کلی آرزو داشت. شاید حتی بعدا آثار هنریش رو به موزه می‌فروخت. در نتیجه شروع کرد به دویدن در طول هزارتو و همینطور همه جا رو نقاشی کرد...
و همینجوری بدون توقف ادامه داد...

مدت ها بعد:

دانش آموزان، بعد از اینکه ادوارد از هزارتو خارج نشده بود، به درخواست مدیریت هاگوارتز به هزارتو رفته بودن تا ادوارد رو پیدا کنن، ولی اونا هم برنگشتن، و دیگه هیچکس جرئت نکرد وارد هزارتو بشه.
هیچکس هرگز نفهمید که ادوارد تصمیم گرفته توی هزارتو زندگی کنه و تبدیل بشه به هیولای هزارتو و از خون و دل و جیگر بقیه دانش آموزای شیطونی که میان تو هزارتو، یا خود ادوارد میارتشون تو هزارتو، برای تزئین و رنگ آمیزی نقاشی هاش استفاده کنه...


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۴:۳۴ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#35
ادوارد تنها بود. بیچاره بود. کسیو نداشت. خلاصه که یه وضعیت اسفناکی داشت. هنوز هم داره. در به در دنبال کسی بود که کمکش کنه تا بتونه تکلیف تغییر شکل رو انجام بده. بعد از اینکه قسط های عملشو نداده بود، صاحابش اومد و چوبدستی رو از دستش کشید بیرون. دیگه ادوارد توانایی نبود. دوباره کیوت و مظلوم شده بود. و حالا نمی‌دونست که چیکار باید بکنه. مونده بود که چطوری طلسم تغییر شکل رو اجرا کنه. هیچ کس توی مدرسه نبود. همه رفته بودن گردش. ولی ادوارد نتونست بره. چون باید اجازه کتبی از آل فادر می‌گرفت و آل فادر هم مدت ها بود که مرده.

آروم آروم به سمت سرسرا رفت تا غذا بخوره. وقتی به میز گریفیندور رسید، دید که همیش فراتر پشت میز نشسته. سریع به سمتش رفت تا ازش کمک‌ بگیره.
_ سلام همیش. چطوری؟
_ سلام ادی. خوبم. چیزی می‌خواستی بگی؟
_ آره. می‌دونستی که تو همیشه جادوگر مورد علاقه من بودی؟
_ واقعا؟
_ آره. پس چی؟ ببینم، می‌شه یه درخواستی بکنم؟
_ آره. بگو.
_ می‌تونی برای درس تغییر شکل کمکم کنی؟
_ تونستن که می‌تونم. سوال اینجاست که کمکت می‌کنم یا نه؟
_ حالا کمک می‌کنی یا نه؟
_ نه. متاسفم رفیق. فقط خودتی و خودت.

و همیش دستی به شونه ادوارد زد و رفت. حالا دیگه ادوارد مونده بود و ادوارد. ادوارد، غمگین پشت میز نشست، بی خبر از اینکه کسی مکالمه بین اون و همیش رو شنیده و مایل به کمک کردنه. شخص مرموز آروم از سرسرا بیرون رفت و منتظر فرصتی مناسب شد تا به ادوارد دست یاری برسونه.

ادوارد بعد از اینکه خورد و نوشید و اسراف کرد از پشت میز بلند شد و رفت تا قدمی بزنه. نزدیک وشت مشتای قلعه بود که صدایی از پشت یه دیوار شنید.
_ پیست...پیست پیست...اینجا. ببینم تو کمک می‌خوای درسته؟ یه ساعت دیگه بیا پشت کلبه هاگرید.‌
_ هاگرید؟ چرا به کلبه خودت می‌گی کلبه‌ هاگرید؟
_ هاگرید؟ نه. من هاگرید نیستم. من یکی دیگه‌ام.
_ ولی تو...
_ حرف نباشه. یک ساعت دیگه پشت کلبه هاگرید باش.

ادوارد که از این رفتار هاگرید تعجب کرده بود بالاخره کوتاه اومد و برگشت تا جسم مورد نظرش برداره. یک ساعت گذشت و ادوارد پشت کلبه هاگرید بود. بعد از چند دقیقه بالاخره هاگرید اومد.

_ اوه...اومدی؟ من بیخودی نگران بودم. خب هاگرید، چطوری می‌خوای کمکم کنی؟
_ می‌خوام جادو کنم!
_ ولی تو که نمی‌تونی. اجازه نداری.
_ منم نگفتم که اجازه دارم. خب، حالا اون چیزی که دستته رو بالا بگیر.

هاگرید چتر صورتیش رو بالا آورد و سرش رو به سمت کلاه‌خودی که ادوارد آورده بود و معلوم نبود از کجا آوردتش گرفت. تمرکز کرد. تمرکز کرد. بازم تمرکز کرد. و...
_ وایسا ببینم. اصلا وردش چیه؟
_ ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس.
_ هاا...خب، نگه دار.

هاگرید دوباره تمرکز کرد. تمرکز کرد. و خواست برای بار سوم هم تمرکز کنه که صدایی حواسش رو پرت کرد.
_ هاگرید...دوست خوبم. این کیک رو ببین که آوردم با هم بخوریم.

هاگرید که با شنیدن اسم کیک ضعف کرد، ناخودآگاه و بدون هدف گیری طلسم رو گفت.
_ ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس...
_ آاخخ... دستام...دستای خوشگل و تیزم...تغییر کرن.

دست های ادوارد تغییر کردن دست هاش تبدیل شد به دوتا گرگ کوچولو. گرگ هایی که شبیه به عروسک های دستی بودن و پایین تنه نداشتن. ادوارد کمی با دست های جدیدش بازی بازی کرد. خیلی تعجب کرد. وقتی می‌خواست دست هاش رو باز کنه دهن گرگ ها باز می‌شد و دندون های تیزشون می‌خورد به هم. ادوارد خوشش اومد. کم کم داشت با دست های جدیدش حال می‌کرد. همینجوری که داشت با دست های جدیدش ور می‌رفت، به سمت وزارتخونه می‌رفت تا فامیلیش رو از دست قیچی به دست گرگی تغییر بده. ادوارد، بعد تغییر دادن فامیلش رفت تو کار نمایش عروسکی ترسناک واسه کودکان و اسم و رسمی به هم زد.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۳:۲۸ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#36
_ آخ... آروم تر بابا...چه خبرته؟
_ می‌خوای این چوبدستی رو اینجا جا بندازم یا نه؟
_ می‌خوام. ولی نمی‌شه یکم یواش تر؟
_ نه.

این ادوارد بود که داشت درد می‌کشید و خواهش می‌کرد. همزمان که درد می‌کشید کسی رو که بهش پیشنهاد داده بود که چوبدستیش رو به دستش بچسبونه فحش می‌داد. هر بار که میخواست از شدت درد چیکن اوت کنه یادش می‌اومد که بعد از اینکار می‌تونه خیلی راحت جادو کنه. و این فکر براش نیرو بخش بود.

بعد از دو ساعت کار مداوم، بالاخره ادوارد یه دست قیچیِ چوبدستی دار شد! راه می‌رفت و افراد رو طلسم می‌کرد و لذت می‌برد. همینجوری داشت ملت رو طلسم می‌کرد که یاد کلاس دفاع افتاد. باید با یه بوگارت یا یه دمنتور روبرو می‌شد. یاد وقتی افتاد که نمی‌تونست یه چوبدستی رو توی دستش بگیره و خوردش نکنه. یادش افتاد که چقدر بی دفاع و کیوت بود. ولی حالا اون ادوارد توانایی بود. می‌تونست! یاد وقت هایی افتاد که به خودش می‌گفت نمی‌شه. ولی حالا به گذشته خودش جواب می‌داد و می‌گفت چرا نمی‌شه؟ من می‌تونم!

بعد‌ از گفتن یکسری جملات انگیزشی، به سمت کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت.

_ سلام پروفسور. یه بوگارت می‌خوام.
_ بوگارت هامون تموم شدن. بیا دمنتور ببر. مشتری می‌شی.

و ادوارد با یه جعبه دمنتور از کلاس دفاع بیرون اومد. ادوارد می‌خواست جای خلوتی تمرین کنه، پس رفت و رفت و رفت تا به پشت مشتای قلعه رسید. جعبه رو روی زمین گذاشت و یه چند قدمی از جعبه دور شد. ولی چون وردی بلد نبود که بتونه در جعبه رو از راه دور باز کنه دوباره نزدیک جعبه رفت و با پا در جعبه رو باز کرد. دمنتور بیرون اومد و به ادوارد نزدیک شد.

ادوراد احساس سرما کرد. پس، لرزید. با نزدیک شدن دمنتور تلخ ترین خاطره ادوارد جلوی چشم هاش اومد...

*شروع خاطره*

_ ساکت...دادگاه رسمی‌ است. قاضی، آرتور دست قیچی وارد می‌شوند.
_ متهم کیه دست قیچی؟
_ ادوارد دست قیچی قربان.
_ اتهامش چیه؟
_ دستاش کوچیکن قربان.
_ دست کوچیک؟ نه...نه! ما دست کوچیک رو توی جزیرمون تحمل نمی‌کنیم!

قاضی که روی یه تخته سنگ نشسته بود، یه نگاه به جمعیتی کرد که روی تنه های درخت که به صورت ردیف در اومده بودن نشستن. بعد، یه نگاه هم به متهم کرد. دست هاش کوچیک بود، ولی هیکلش بزرگ. شبیه به ددپولی که دست هاش دارن دوباره رشد می‌کنن. نتیجه این دادگاه از اولش هم مشخص بود. تبعید تنها حکم برای جرمِ کوچیک بودن دست بود. قبل از گفتن حکم، نگاهی به مجسمه خالق اعظم کرد. آل فادر...کسی که همه‌ی دست قیچی ها رو به وجود آورد. براش سخت بود که یکی از بندگان آل فادر رو تبعید کنه، ولی مجبور بود. اگه اون رو تبعید نمی‌کرد توازن بهم می‌خورد. با سر به مشاور دادگاه علامت داد.
_ قاضی دست قیچی می‌خوان حکم رو اعلام کنن.
_ من، ادوارد دست قیچی رو محکوم به تبعید می‌کنم. تبعید به دنیای جادوگران و انسان ها. باشد تا رستگار شود.

*پایان خاطره*

ادوارد با دمنتور مقابله کرد. ازش چند قدم فاصله گرفت، و ورد رو خوند.
_ اکسپکتو پاترونوم...

یکهو، یه ادوارد کوچیک از نوک عصای ادوارد در اومد و شروع کرد به پاره پاره کردن ردا و سر و صورت دمنتور. ادوارد کوچولو انقد دمنتور رو عقب برد که جعبه دمنتور رو داخل خودش کشید و درش بسته شد. ادوارد، بعد از این موفقیت جعبه رو برداشت و به سمت سالن گریفیندور رفت تا مشق های کلاس دفاعشو بنویسه.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
#37
گریفیندور vs هافلپاف

سوژه: سرقت دروازه


نمی‌دونم شب بود یا صبح که با تکون های شدیدی بیدار شدم. یه نگاه به دور و برم کردم و دیدم که خبری از آسمون و چمن ها نیست. همونجوری که داشتم نگاه می‌کردم چشم به چند نفر افتاد. به نظر بازیکن میومدن. داشتن خودشون رو تکون می‌دادن و بدناشون رو می‌لرزوندن. بعد از چند دقیقه وایستادن و منم دیگه تکون نخوردم. حالت عجیبی بود. همه از من بزرگتر بودن. بعد از حرف یکی از بازیکنا، بقیه به دنبالش راه افتادن و به سمت در رفتن.
_ خب دیگه، گرم کردن بسه. بدویین، مسابقه داره شروع می‌شه.

موقعی که همه داشتن می‌رفتن، یکی به من که به صورت سرسام آوری داشتم تکون تکون می‌خوردم اشاره کرد و گفت.
_ هی رون، بند کفشت بازه.

اون موقع‌ بود که ماجرا رو فهمیدم. من تبدیل شده بودم به بند کفش! منی که تا دیروز برای خودم دروازه‌ی با اقتداری بودم و همیشه سرم بالا بود؛ حالا تبدیل شده بودم به یه بند کفش و چسبیده بودم به یه کفش بد بو. دیگه از اون موقع بود که کوییدیچ واسه من تموم شد.


بعد از حرف اون دختر، کسی که من بند کفشش بودم خم شد و سر و ته منو به هم گره زد. درد داشت. خیلی درد داشت. وضعیت بدی بود. بعد از اینکه سر و تهم یکی شد، همه بازیکنا از در بیرون رفتن. دوباره به هوای آزاد برگشتم و تونستم چمن ها رو ببینم. صد ها چشم بهم، یا بهتره بگم به بازیکنی که به کفشش چسبیده بودن نگاه می‌کرد.

همه‌ی بازیکنا سوار جارو هاشون شدن بالا رفتن. همه سر پست هاشون بودن و آماده شروع بازی. بازیکن من دروازه بان بود. از اول هم می‌دونستم این بازیکن کارش درسته. دید خوبی به زمین و بازیکنا داشتم. سوت شروع بازی زده شد و بازیکنا سریع بازی رو شروع کردن. از اینور به اونور و از اونور به اینور. بازی سریعی بود. بعد چند دقیقه که کوافل فقط بین بازیکن های مهاجم رد و بدل می‌شد، اولین شوت به سمت دروازه گریفندور زده شد. و... گرفتش. از اولش هم می‌دونستم به خوب بازیکنی چسبیدم.

*************

_ و گللل... شصت-شصت مساوی! چه بازی جذابی!

صدای آزار دهنده گزارشگر هنوز هم توی گوشمه و اذیتم می‌کنه. نمی‌دونم از کجا این گزارگر رو پیدا کردن. هنوز کسی به اسنیچ حتی نزدیک هم نشده بود. بعد از دفع کردن توپ شوت شده، مربی به داور اشاره کرد که میخواد بازیکن تعویض کنه. به نظرم ایده خوبی بود. یکی از مهاجم ها مفت نمی‌ارزه. ولی وقتی که مربی گفت دروازه بان بیاد بیرون، فهمیدم که مربیشون مفت نمی‌ارزه.

بعد از پایین اومدن و نشستن روی نیمکت، من تا آخر بازی چیزی ندیدم و فقط صدای آزار دهنده گزارشگر رو می‌شنیدم. تیم ما بعد گذشت زمانی حدود چهل دقیقه دو تا گل دیگه هم خورده بود. ولی در عوض سه تا گل تونسته بود به تیم هافلپاف بزنه.

_ اوه...چی شد؟ جستجوگر تیم گریفیندور از روی جاروش افتاد! ...چی؟ آها...فهمیدم. بله! همکار هام گفتن جستجوگر گریفیندور چون گوشنش بوده و چیزی نخورده از حال رفته.

دلم به حال تیممون با این جستجوگرش سوخت. دعا می‌کردم که حداقل بازیکن جایگزنش درست و حسابی باشه.

_ خب، مثل اینکه بازیکن جایگزین جستجوگر فنریر گری بکه!

اسمش که خفن میومد. با خودم گفتم حتما کارش درسته‌.

_ و بازی دوباره شروع می‌شه. فنریر سخت داره تلاش می‌کنه تا اسنیچ رو پیدا کنه. گیاه آدم خوار کوافل رو توی دهنش گرفته و داره به سمت دروازه گریفیندور می‌ره. و...بله! گل! دوباره تیم ها با هم مساوی شدن.

دیگه داشتم ناامید می‌شدم و حرف های بد بد به بازیکنا می‌دادم که با فریاد گزارشگر دست نگه داشتم.

_ انگار فنریر یه چیزی پیدا کرده! به سمتش شیرجه زد. من هنوز اسنیچ رو نمی‌بینم. اوه...وایستین. اون داره به سمت مدیر می‌ره. تعجبی نداره که چشم هاش شکل قلب شده. اونم مثل هاگرید گوشنشه!

و ادامه دادم به گفتن حرف های بد بد.

_ اوه...ماتیلدا اسنیچ رو گرفت! و بازی تمومه! بازی دویست و چهل- نود به نفع هافلپاف تموم می‌شه.

بعد تموم شدن بازی، بازیکن من هم به چمن رفت. هافی ها دیوونه وار خوشحالی می‌کردن. هم‌دیگه رو پرت می‌کردن. وسایل رو پرت می‌کردن. تماشاچی ها رو پرت می‌کردن. و کلا همه چی رو پرت می‌کردن. برام خیلی عجیب بود. بیشتر از تعجب کردن از دست کسی عصبانی بودم که منو اینجوری کرد. لعنت بر پدر و مادر کسی که منو به این حال و روز در آورد.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۰:۰۱:۱۵

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
#38
«تبدیل شدن به قورباغه»
------------

نزدیک ظهر بود که ادوارد از خواب بیدار شد.طبق معول همه‌ی هم اتاقی هاش صبح زود از خواب بیدار شده و به دنبال کار هاشون رفته بودن. به نظر می‌اومد که دچار توهم شده باشه, چون به نظرش همه چیز اطرافش از اون بزرگ تر بودن. با اکراه داشت بلند می شد که نگاهش به دستاش افتاد. اونا عجیب بودن. خیلی عجیب. اونا کچیک شده بودن. سبز شده بودن. و خبری از قیچی هاش نبود!


می‌خواست به طرف آیینه قدی اتاق بره, که دید راه رفتن خیلی مشکله. به پاهاش نگاه کرد. خبری از کفش های سیاه چسبیده به شلوارش نبود. پاهاش سبز شده بودن. کوچیک شده بودن. و شبیه کفش های غواصی شده بودن. با هر زحمتی که بود تو عرض تخت به راه افتاد تا به لبه تخت برسه. عرض تخت خیلی طولانی بود. خیلی. بعد چند دقیقه پیاده روی طولانی و طاقت فرسا تو زمین های نرم و معتدل تخت خواب, بالاخره به لبه تخت رسید.


مشکلی جدید به وجود اومده بود. نمی دونست که چطور به پایین تخت بره. ادوارد فکر کرد. بازم فکر کرد. همچنان فکر کرد. و می‌خواست همچنان به فکر کردن ادامه بده که یکهو یه ایده به ذهنش رسید. تو پیاده روی در مورد اتفاقی که براش افتاده بود فکر کرده بود و به نتیجه‌ای هم رسیده بود. نتیجه ای که با وجود شواهد موجود چندان بعید هم نبود. دست هایی سبز و کوچیک. پاهایی کوچیک و سبز و شبیه به کفش غواصی. اون تبدیل به یه قورباغه شده بود.


با این فکر روی پاهاش نشست و سعی کرد که ژست پریدن بگیره.

نشست...

نشست...

و پرید...

و...

شپلق...


بعد از فرود آمدن با سر و بلند شدن و تکاندن گرد و غبار از روی شانه هایش, به طرف آیینه رفت تا تصویر خودش رو ببینه. البته هدفش این نبود که ببینه به چی تبدیل شده. هدفش این بود که ببینه قورباغه خوش قیافه ای شده یا نه. بعد از پرش تقریبا موفقش, برای فردایی بهتر و پرش هایی بهتر, تا رسیدن به آینه پرید و فرود اومد. و بالاخره به آیینه رسید.


وقتی خودش رو توی آیینه دید, بیشتر از تبدیل شدن به قورباغه تعجب کرد. اون خیلی قورباغه خوشگل خوش قیافه ای شده بود. خیلی خوش قیافه. همینجوری داشت به قیافه خیلی خوبش نگاه می کرد و باهاش کیف می کرد که یکهو یاد چیزی افتاد. با به خاطر آوردن این موضوع, از اینکه تبدیل به قورباغه شده بود خوش حال شد. اون یادش اومد که قورباغه ها استعداد زاتی تو موسیقی جاز دارن. اون فقط باید یه گیتار و دو تا همکار پیدا می کرد تا بتونه یک مورد از لیست فانتزی های سالمش رو خط بزنه. اون میتونست یه گروه جاز راه بندازه!


با این فکر عالی به سرعت به سمت در به راه افتاد. شانس خوبی داشت. چون در کاملا بسته نشده بود. پس به سرعت از لای در رفت بیرون و به سمت محوطه به راه افتاد. حیاط هاگوارتز خالی از دانش آموز بود و این برای ادوارد خیلی خوب بود. می تونست خیلی راحت واسه خودش مانور بده. بعد چند ساعت مانور دادن و لذت بردن از حیاط خالی مدرسه, چیز بزرگی رو دید که از زیر آب دریاچه بیرون اومد.


ادوارد کنجکاو بود. خیی کنجکاو. پس به سمت اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده رفت. بعد اینکه به لب دریاچه رسید فهمید که اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده یه تمساح بزرگ و چاقه. ادوارد ترسید. لرزید. و به می‌خواست که فرار کنه ولی چیزی که داخل دست تمساح دید که فکر فرار رو از سرش دور کرد. داخل دست های اون تمساحِ از زیر آب بیرون اومده چیزی بود که می تونست اون تمساح رو تبدیل به یکی از دو همکار مورد نیاز ادوارد بکنه. داخل دست های اون یه ترومپت بود.


ولی ادواردِ قورباغه هنوز شک داشت که نزدیک بره. ولی حرکت بعدی تمساح باعث شد که ادوارد, زوزه کشان همراه با چشم هایی قلب شده با سرعت زیاد روی آب بدوه و خودش رو به تمساح برسونه. تمساح در حال نواختن ترومپت بود!


ادوارد دوید و دوید و دوید و محکم با سر به شکم نرم و لیز تمساح خورد. بعد از برخورد تو نوازنده و شروع مکامه کلیشه‌ای "سلام. دوست من می‌شی؟" ادوارد قورباغه و تمساح ترومپت نواز که اسمش لوئیس بود به دنبال گیتاری واسه ادوارد رفتن.


پیدا کردن یه گیتار واسه‌ی یه قورباغه خیلی سخت بود. گیتار مورد نظر باید کوچیک و استاندار برای یه قورباغه می‌بود. لوئیس و ادوارد به این نتیجه رسیدن که گیتار مورد نظر رو نمی‌تونن داخل خشکی پیدا کنن. پس با پیشنهاد لوئیس به سمت بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. اما قبلش یه مشکلی وجود داشت. ادوارد نمی‌تونست شنا کنه.
_ هی هی… لوئیس. من نمی‌تونم شنا کنم.

_ پس… ام… بیا سوار من شو!

_ هوممم...بزن بریم.


پس، ادوارد سوار بر لوئیس بر فراز آب های آروم دریاچه هاگوارتز به طرف بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. بعد از لوئیس سواری نه چندان طولانی، به قسمتی از دریاچه رسیدن که توسط درخت های خم شده به صورت سر پوشیده در اومده بود.

_ خب، حالا کجا بریم؟
_ نمی‌دونم.
_ مرسی. بزن بریم بگردیم.
_ خواهش می‌شه. بریم‌.

پس اونا رفتن تا تو یکی از دکه های بازار سیاه یه گیتار پیدا کنن. ولی بعد از چند ساعت گشتن، چیزی پیدا نکردن. تصمیم گرفتن که این رویا رو به فراموشی بسپرن و برن پِی خونه زندگیشون. ولی موقع خارج شدن از بازار، ادوارد چیزی دید که می‌خواست. بهترین و عالی ترین گیتار ممکن.

یه شاخه دو شاخه که بینش تار عنکبوت بود. ایده‌آل ترین چیز ممکن. ادوارد پرید. جهید. و اون شاخه رو کَند.
_ اوه یههه... این همون چیزیه که می‌خواستم.
_ ایوولل...ایوولل...
_ بزن بریم لوئیس. بیا بریم خیلی کول و خفن باشیم!
_ بریم!

و ادوارد و لوئیس، با صرف‌نظر کردن از پیدا کردن عضو سوم گروه، رفتن که خیلی کول و خفن و... باشن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷
#39
: تکلیفش را تحویل می‌دهد:
-------------

تق تق تق...

_ادوارد؟ ادوارد؟ بیا بابا کارت دارم!

دو هفته بود که ادوارد، بعد از فهمیدن اینکه خوابگاهی که داخلش بود تو نقشه های هاگوارتز نداره، اعلام خود مختاری کرده بود و خوابگاهش رو به یه کشور مستقل تبدیل کرده بود و از اون موقع از خوابگاهش بیرون نیومده بود.

تنها خودش داخل کشورش بود و خودش. و فقط کسایی رو داخل کشورش راه می‌داد که دست های قیچی مانندشون رو از زیر در نشون بدن. هیچ کس نمی‌دونست که ادوارد دو هفته داخل یه خوابگاه چیکار می‌کنه. اونم تنهایی. و این سوالی بود که به مدت دو هفته ذهن همه رو درگیر کرده بود.

_ اگه می‌خوای بیای داخل باید دست هاتو از زیر در نشون بدی.
_تو بیا بیرون. باهات کار دارم. میخوام یه چیز باحال نشونت بدم.

تیک...چیک...تلق...
( صدای باز شدن در)

_ واقعا؟
_ آره. حالا بیا بریم.

سپس آرتور و ادوارد که با ذوق مثل یه بچه بالا و پایین می‌پرید به سمت جنگل ممنوعه به راه افتادن. اونا رفتن و رفتن و رفتن و بازم رفتن تا اینکه به یه جای کم درخت رسیدن.

_ خب ادوارد. حالا چشم هاتو ببند و منتظر شو.
_
_ ببند دیگه.
_ باشه.
_ من الان میام.

و آرتور رفت و ادوارد رو داخل جنگل تنها گذاشت. وقتی که آرتور بعد از چند دقیقه پیش ادوارد برگشت تنها نبود. چهره‌ای آشنا به دنبال آرتور آمده بود. شخصی تو ردایی پر زرق و برق همراه با لبخندی جذاب و موهای طلایی.

ـ حالا می‌تونی چشم هاتو باز کنی.

و ادوراد چشم هاشو باز کرد. ولی توجهش به چیزی جلب نشد و به صورت پوکر فیس به آرتور نگاه می‌کرد.
ـ خب؟
ـ خب؟ ببین کی رو آوردم!
ـ کی رو آوردی خب؟ معرفی کن.

شخص مو طلایی که لبخند جذابی روی لبش داشت، به سختی تلاش کرد پوکرفیس نشه. به نظرش ادوارد شخصیتی بسیار دِد اینساید بود.
آرتور می‌خواست دهنش رو باز کنه و اون شخص رو معرفی کنه، ولی اون شخص، دستش رو به آرامی روی لب های آرتور گذاشت.
- من، گیلدروی لاکهارت هستم. فکر میکنم اسمم رو این روزا زیاد شنیده باشی... تازه جایزه جذاب ترین لبخند مجله ساحره رو هم بردم.

ادوارد به قیافه لاکهارت نگاه کرد. ایده‌ای نداشت که اگه بگه تا حالا اسمش رو نشنیده، چه واکنشی دریافت میکنه. در نتیجه به سکوتش ادامه داد.
لاکهارت که این اوضاع رو دید، تلاش کرد لبخندش رو جذاب تر و گشادتر از قبل کنه.
- ادوارد عزیز... امروز روز شانسته.
- یعنی چی؟ بالاخره قیچی شکلاتی قابل خوردن ساخته شد؟
- نه دقیقا... امروز قراره تاریخ ساز بشی ادوارد. میخوام با کمکت یه گرگینه خبیث رو گیر بندازم!

سه ثانیه طول کشید تا دو گالیونی کج ادوارد، صاف بشه. و همین سه ثانیه کافی بود تا لاکهارت چوبدستیش رو بکشه و با حالتی مثل رقص باله، طلسم "استیوپفای" رو اجرا کنه. البته، طلسم به طرز عجیبی با زاویه ای هشتاد درجه، از کنار ادوارد عبور کرد و بعد از اینکه بالاخره به چند تا درخت خورد و کمونه کرد، خورد صاف وسط پیشونی ادوارد که پوکرفیس شده بود.

آرتور ویزلی که از این همه مهارت لاکهارت شگفت زده شده بود و دو سه تا بچه ویزلی از تو کلاه و لباساش در آورده بود، یه جیغ هیجان زده دیگه کشید و دوید به سمت اعماق جنگل.
اینبار دیگه لاکهارت واقعا پوکرفیس شد.
- این دیوونه ها از کجا اومدن دورم رو گرفتن؟!

جوابی به جز هوهوی جغدها در بین درخت ها نبود.
لاکهارت هم البته نیازی به جواب نداشت. به سرعت رفت به سمت ادوارد و با چند تا طلسم دست و پای ادوارد رو بست، بعدشم رفت نشست بالای یه درخت و منتظر موند تا هوا تاریک بشه...

چند ساعت بعد:

لاکهارت یکهو با شنیدن چند تا صدای ناله ناجور از زیر پاش، چشماش رو باز کرد و از خواب پرید. خمیازه دندان نمایی کشید، و بعد با دیدن یه گرگینه بزرگ که پای چپ ادوارد رو تا بالای زانو کرده بود توی حلقش، از جا پرید.
لاکهارت با عجله به دنبال چوبدستیش گشت. توی تک تک جیب های رداش، که حدود هشت تا جیب بودن.
بالاخره چوبدستی رو پیدا کرد و یه طلسم اجی مجی لاترجی طور، به سمت گرگینه فرستاد.
گرگینه با خوردن طلسم به بدنش، به طرز عجیب و ترسناکی شروع کرد به خاراندن بدن خودش. و بعد حتی رفت به سمت یه درخت، شروع کرد به مالیدن کمرش به درخت. اما بدنش همچنان می‌خارید!

لاکهارت با اطمینان از اثر طلسمش که تا صبح گرگینه رو مجبور میکنه خودشو با درخت بخارونه، رفت پیش ادوارد و به پای ادوارد نگاه کرد. جای دندان های گرگینه، یک ساعت بزرگ و سرتاسری روی پای ادوارد به وجود آورده بود...
لاکهارت میخواست ادوارد را از روی زمین بلند کنه، اما ادوارد داشت به شدت به خودش می‌پیچید و دچار اسهال شدید شد. لاکهارت با دیدن بدن ادوارد که در اون نقطه غرق شده و در حال بزرگ شدنه، سریع به سمت بالای درخت فرار کرد.
جلوی چشم های لاکهارت، ادوارد داشت تغییر شکل میداد به یک گرگینه، اما نه یک گرگینه عادی. گرگینه ای که به جای انگشت، قیچی داشت و حتی بدنش هم به جای مو، پر از قیچی بود!
ادوارد یه نگاه به دور و برش انداخت، و بعد شلوارش رو که به شدت براش تنگ شده بود، درید و لا به لای درختا گم و گور شد!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
#40
یکی از مرگخورا که دید هکتور خم شد و چیزی روی زمین ریخت با ترس فریادی زد که از تیکه تیکه شدن رودولف توسط بلاتریکس جلوگیری کرد.
_ هکتور یه معجون ریخت رو زمین.

مرگخوار ها با شنیدن این حرف همگی در آستانه جامه دریدن قرار گرفتن.

_ اوه نه. هکتور بگو که این کارو نکردی.
_ اوه آره. این کارو کردم.
_ هکتور؟ تو چی‌کار کردی؟
_ معجون دهن وا کن ریختم رو زمین.

مرگخوار ها که می‌دونستن که هیچ وقت معجون های هکتور درست عمل نمی‌کنه، منتظر شدن تا ببینن معجون دهن باز کن هکتور چه بلایی سر زمین میاره. از طرف دیگه بلاتریکس که سعی داشت هکتور رو بگیره به دلیل ویبره زدن های هکتور موفق نشده بود و یک هیچ تا اینجا به نفع هکتور بود.

_ این صدای چیه؟

حق با ادوارد بود. از طرف زمین داشت صدا هایی میومد. بعد از چند لحظه صدا ها قطع شد و یکهو زمین دهن باز کرد و همه مرگخوار ها رو بلعید و دوباره بسته شد.

_ الان چی شد؟
_ فکر کنم معجون هکتور درست کار کرد.
_
_ نه. امکان نداره.
_ چرا داره. می‌بینی که معجونم کار کرد و ما الان توی زمینیم.

هضم کردن این موضوع برای مرگخوار ها خیلی سخت بود. خیلی خیلی سخت‌. ولی این حقیقت بود. ولی الان موضوع مهم تری پیش رو بود. باید بچه رو پیدا می‌کردن. ولی چطوری؟ اینجا زیر زمین خونه ریدل بود و معلوم نبود چه چیز هایی زیرش باشه. پس همگی با ترس و لرز راه افتادن و به سمت صدای گریه بچه رفتن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.