هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
#31
منو قانع كنين كه به شانس نياز دارين. و جواب به شانس نياز نداريم پذيرفته نيس!(٦نمره)

کاتانا گمون می کنه این‌که به شانس احتیاج داریم، خیلی واضح و بدیهیه. مثلا تصور کنین شما در قرعه کشی "نوشیدنی کره ای مجانی برای تمام عمر" شرکت کردین. خب... واقعا به چه چیزی به جز شانس احتیاج دارید؟
درسته، عواملی مثل پول و خریدِ دفعات بیشتر شرکت در قرعه کشی و حتی پارتی بازی هم دخیله اما زمانی که شانس یه نفر رو انتخاب کنه، کاری از هیچکسی برنمی آد. می آد؟

٢- يه عكس از خودتون در كلاس خفن معجون سازى برام بيارين. منو خوب بكشين نمره ى اضافه داره! (٣نمره)

کلاس خفن معجون‌سازی
٣- رز چرا دير اومد؟ (١نمره)

رز می دونست که حتی تو جایی مثل هاگوارتز هم ممکنه ذهن دانش آموزا ماشینی بشه. رز برای خلاق تر کردن ذهن دانش آموزا و پرورش اونا خیلی زحمت کشید و حتی دیر کرد!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱:۴۸ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷
#32
اوس، پرفسور تورپین!

حقیقتش رو بخواین، من و کاتانا تو یه لحظه دستمون رو گذاشتیم رو گوی و اولش گوی سیاهِ سیاه شد. ماهم گفتیم که خب... ارتباط رو از دست دادیم و باید وایسیم تا دوباره وصل شیم. شاید به خاطر بیسکوئیتی بود که صبحونه خورده بودیم.

در همین حین یه دفه یه ماهِ دلبر و بلوری ظاهر شد! کلی ذوق کردیم و خواستیم تو کتاب دنیالش بگردیم که ناگهان...! چشمتون روز بد نبینه! یه کلاغِ بزرگ اومد و ماه ما رو درسته بلعید و یه لیوان آبم روش! کلِ گوی هم شد رنگِ خون!

ماهم ماتم گرفتیم و رفتیم دنبال تعبیرش.

"در چند روزِ آینده ماه گرفتگی ای رخ خواهد داد و تا مدت ها گریبان جامعه ی جادوگری را خواهد گرفت."

تجربه ی هیجان انگیزی بود برای کاتانا!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۰:۰۰ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷
#33
ماموریت ارتش گریفندور



بطری های نیمه خالیِ "معجون کاپیتانی" و بازیکنی که بر روی جارویش وارفته بود و سکسکه می کرد، منظره ای نبود که بخواهید ده دقیقه قبل از شروع تمرین کوییدیچ ببینید؛ مخصوصا اگر آن بازیکن، کاپیتان تیمِ گریفندور، تاتسویا موتویاما باشد.
- فقط یه قلپ بیشتر... فقط...

چشمانش که دودو زنان به دنبال بطری می گشتند. یک قلپ بیشتر و اگر هکتوردرست گفته باشد، قدرت لازم برای رهبری تیمش را پیدا می کرد. چشمانِ قهوه ای رنگش عاقبت در یک نقطه آرام گرفتند.
- چرا... هیچوقت نفهمیده... بودم که اون‌جا ترک... برداشته؟

دخترک به ترک زل زد و ترک هم متقابلا به او خیره شد. لحظه ها به همین صورت گذشت و ساحره با شگفتی متوجه شد ترک بزرگ و بزرگ‌تر می شود. خطی عمودی و تیز که در زوایای مختلف شکسته بود. بزرگ و بزرگ تر می شد و در مقابل ساحره هر لحظه آب می رفت.

ترک دهان گشادش را باز کرد و در یک حرکت، سامورایی مومشکی را بلعید.
لحظه ای سکوت و تاریکی ابعاد زمان و مکان را فرو بلعیدند و بعد، اصوات به گوش دختر هجوم آوردند.

- هوی کرپسلی! می بینم که بازم جاروتو عوض کردی!
- جیمز تدیا! سربه سرم نذارین!
- اوس!

شش نفر بودند. به سمت دخترک برگشتند.
- تو دیگه کی هستی فرزندم؟

چهره هایشان آشنا به نظر می رسید.مینروا مک گوناگل، آلبوس دامبلدور،استرجس پادمور... مرد مو قرمزی که کرپسلی خطاب شده بود و صد البته جیمز تدیا!

- من... چیزم... بازیکن.
- خب پس هفت نفرمون تکمیل شد! بریم تو زمین و منفجر کنیم!

هنوز نمی دانست چه اتفاقی در شرف وقوع است و چرا بازیکنان سال‌های گذشته هم در رختکن هستند اما او کوچک و کم وزن بود و متاسفانه تحت فشار جمعیت، ناخواسته وارد زمین بازی شد و به جارویی که در دستش چپانده شده بود، زل زد.
- این که... خیلی قدیمیه!

دقایقی پیش با نوشیدنِ یک پاتیل معجون سرجایش بند نبود و حالا سوار بر جارو به سمت دروازه ی حریف پرواز می کرد. یا حداقل... تمام تلاشش را می کرد!
- هوی چشم بادومی! حواست کجاست؟ پا‌به‌پای جیمز برو جلو!

خیلی خیلی سریع و قوی بودند. موقعیت بعدی را گل می کرد.

- دختره ی فسقلی! بازم که زدی بیرون! حیفِ این پاسی که من بهت دادم.

قطرات عرق را از روی پیشانی‌اش پاک کرد و روی جارویش به جلو خم شد. تمام تلاشش را می کرد که از حرکات گرگینه ی مو فیروزه ای تقلید کند.

- فرزندم، نظرت چیه یکم استراحت کنی؟


داملبدور با ناامیدی چنین پیشنهادی داد. اعضای قدیمی و باتجربه ی تیمِ گریفندور به انضمام دختر سامورایی بیچاره که نمی دانست چه به سر بازی اش آمده، وارد رختکن شدند.

- اصلا کی اینو راه داد تو تیم؟ ولی... صبر کن ببینم! داری... گوش درمی آری؟

تاتسویا دهانش را باز کرد تا اعتراض کند اما به جای اعتراض، "میـــــــــو"ی وحشتناکی از دهانش بیرون پرید!
نگاهش به کف دستان اش افتاد... ناخن هایش... شبیه پنجه ی گربه شده بودند!

سرش را بالا گرفت و با اعضای تیمی رو به رو شد که با آب دهان های جاری به او خیره شده بودند.
- مــیو (نه! نه!) مــــاوو (بذارید توضیح بدم!)

لارتن از جایی یک دیگ پر از سبزی، هویج و پیاز بیرون کشید و زمزمه کرد:
- من حتی تار عنکبوت هم خوردم اما گربه ی تازه...

دخترک وحشتزده، تلاش کرد تا فرار کند اما در آخرین لحظه، استرجس دستش را درا کرد و دمِ بلند و مشکی اش را گرفت. گربه – دختر را بلند کرد و می خواست لابه لای سبزی ها در دیگ بیندازد که فریادی از ته دل، زمان را نگه داشت.

- تاتسو؟ تاتسو چی شده؟

هرماینی وحشتزده بالای سر سامورایی رسید.
- اینطوری سرتو فرو کردی تو دیوار و داری جیغ می کشی! اگه این‌قدر استرس داری برای تمرین، چرا نیومدی تا قبلش باهم صحبت کنیم؟

تاتسویا با آسودگی نفس راحتی کشید. پس توهمِ ایجاد شده از زیاده روی در معجون بود!
- همچین اثرات جانبی ای! الحق که معجون سازِ شماره یکی هکتور – سنپای*!

به چهره ی متعجبِ هم تیمی هایش نگاه کرد و زمزمه کرد:
- شما برین تو زمین گرم کنین. من باید یه سر برم مرلینگاه. دی:


________________________________
سنپای: ارشد - کسی که تو کاری ازتون بهتره.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۰۸:۰۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۰۸:۲۸
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۱۲:۴۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۴۳:۳۶

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۱۱ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
#34
اوس!

تیم کوییدیچ گریفیندور

مهاجمین:
تاتسویا موتویاما (کاپیتان)، ادوارد دست قیچی، هرمیون گرنجر

مدافعین:
برتی باتز (مجازی) ، سوجی (ذخیره)

جستجوگر:
روبیوس هاگرید

دروازه بان:
رون ویزلی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۵ ۱:۴۶:۱۳

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۱:۵۸ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷
#35
اوس، هوریس کُچو*!

شنیدم این‌جا از ساحره های زیبا و با استعداد پذیرایی می شه.
درسته؟

اومدیم پذیرایی شیم و با چیزی که از جغددونی آوردیم پذیرایی کنیم. ^_^
به همراه درخواست نقد لطفا.

اوس مجددا‌.

______________
*کُچو: مدیر


اوس بر شما دوشیزه تومورا... موتورا ... یوتوم... می‌‌تونم تات صدات کنم؟
درست شنیدی تات! با این اوصاف باید ازت دوبرابر پذیرایی بشه.

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۶ ۳:۳۶:۴۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#36
جلسه ی دوم کلاس فلسفه و حکمت


راهروی مارپیچی که به کلاس فلسفه و حکمت منتهی می شد، گرم تر و تاریک تر از همیشه بود. گویا به خاطر استفاده ی زیادِ اهالی هاگوارتز از منابعِ خنک کننده و روشنایی، بابا برقی تصمیم به قطع برق کلِ مدرسه گرفته بود.

- آره، ساموراییِ آب‌پز! سامورایی کبابیِ مغز پخت! سامورایی تنوری! این چیزیه که قراره بره سر کلاس!

تاتسویا موتویاما درحالی که زیر لب این جملات را بر زبان می آورد، با دستمال پارچه ای کوچکش، عرقی که روی پیشانی اش نشسته بود را پاک کرد.
- با این وضعیت که هیچی نمی بینم، ممکنه کاتانا رو اشتباهی تا دسته فرو کنم تو یکی از دانش آموزا... بنابراین... لوموس!

سامورایی کوچک همیشه دقیق بود و تمرکز بالایی داشت. فقط یک زمان وجود داشت که شامل این "همیشه" نمی شد، آن هم زمانی بود که به شدت احساس گرما می کرد. شاید اگر آن روز تمام خنک کننده های هاگوارتز از کار نمی افتادند، دخترک از "او" غافل نمی شد.

"او" همان پیوزی که با نیشخندی شیطانی از گوشه ی راهرو به انتظار نشسته بود؛ به انتظار سُر خوردنِ تاتسویا بر روی روغن های کفِ راهرو!

با این وجود اتفاقی در جریان بود که نقشه ی پیوز بخشِ کوچکی از آن بود. در حقیقت تمام این صحنه قسمتی کوچک از چیزی بزرگتر بود و این چیز بزرگتر، زمانی اتفاق افتاد که استادِ از همه جا بی خبرِ درس فلسفه و حکمت، بر روی روغن های ریخته شده کفِ راهرو لیز خورد.

ممکن است خنده دار به نظر برسد اما تمام اتفاقاتی که پیرامون ما می افتند، مانند زنجیره ای بهم متصل هستند. دخترک سامورایی در لحظه ی لیز خوردن شمشیرش را بیرون کشید و چوب دستی اش را تکان داد. طلسمی از چوب دستی بیرون جهید و به دیوار سمتِ راستش برخورد کرد.

طلسم بنفش رنگ بعد از برخورد با دیوار سمتِ راستِ کمانه کرد و به دیوار سمت چپ برخورد کرد و همانندِ ضربه ی گلی که به هر دو تیرک برخورد می کند و بعد داخل دروازه می رود، به ماتحتِ پیوزی که در حال قهقهه زدن بود برخورد کرد و اورا پخشِ زمین کرد!

در یک لحظه ذهن تاتسویا موقعیت را پردازش کرد و متوجه شد که پیوزی که قصدِ مردم آزاری داشته، با سلسله ی اتفاقات بعدی در نهایت خودش هم پخش زمین شده و به یادِ داستانی افتاد که مدت ها پیش خوانده بود.

پیامِ کلی داستان درمورد این بود که چطور تغییری کوچک در جهان مثل بال زدن پروانه، موجب برپا شدنِ طوفانی در آن سر دنیا می شود و آن را به نام "اثر پروانه ای" معرفی کرده بود.

- همینه! همین رو می خوام امروز به شاگردام یاد بدم!

درواقع تاتسویا به قدری هیجان زده شده بود که به سرعت گام های باقی مانده به کلاسش را طی کرد و خودش را درون کلاس انداخت!

- اوس شونن شوجو*! تاتسویا – سنسه* امروز اومده تا یه داستان شگفت انگیز براتون تعریف کنه!

شاگردانش که تابه حال سامورایی جدی و موقر را این‌قدر هیجان‌زده ندیده بودند، سراپا گوش شدند.

در این‌جا تاتسویا داستان را از زوایای مختلفِ دوربین و با "وی اِی آر" بررسی نمود و هر پندِ اخلاقی ای که تا کنون در زندگی اش آموخته بود درون آن ریخت و هم زد.

دانش آموزان به قدری متعجب بودند که متوچه نشدند تاتسویا چه زمانی تکلیفِ جلسه ی بعد را نوشت و در حالی که به بابا برقی و مصرف کنندگان بیش از حدِ برق ناسزاهای وطنی می داد، از کلاس خارج شد.

شونن شوجو! ازتون می خوام خاطره ی زمانی که سلسله اتفاقاتِ به ظاهر بی اهمیت باعث نتیجه ی بزرگی شدن رو بنویسین و به اثر پروانه ای اشاره کنین!


___________________________________________
*شونن: مرد جوان
*شوجو: خانم جوان
* سنسه: استاد


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#37
نمرات جلسه ی اول کلاس فلسفه و حکمت


اوس، شونن شوجو*!
در ابتدا عرض می کنم که دِکی ماشتا*! از همتون ممنونم که بهترین تلاشتون رو انجام دادین و موجبِ افتخار این سامورایی شدین.

خب، عزیزانم! برسیم سرِ نتایج.

اسلیترین:

سوراو کارتیک: 17
اوس بر تو ای سوراو شونن*! می بینم که ماجراهایی داشتی در مراقبه کردن! حتی اگه تجربه ی دلنشینی نبوده باشه، هر تجربه ای یه چیز جدید به ما یاد می ده.
خب... بریم سرِ رولت.
شروعت رو دوست داشتم. می شد حتی جداش کنی از پاراگراف اولت.

می رسیم به "اما" ی بعد از نقطه. خب بسیاری از پیشکسوتای درست نویسی معتقدن که قبل از اما نقطه و (به نظر عده ای) ویرگول نمی آد. قشنگ تره که نیاریم پس! هوم؟ نظر کاتانا هم همینه.

این جا رو به گمونم از دستت در رفته اما بازم یادآوری می کنم:
نقل قول:
دنیایی که تا به حال هیچ احدی در آن پا نگذاشته بود. دنیای توازن


بینِ دوتا جمله ویرگول لازمه نه نقطه.

چیزای کلیِ دیگه ای که در ظاهر مشکل داره رو هم بگمت سوراو – سان.
پاراگراف بندی پست خیلی مهمه و باعث می شه چشمِ خواننده خسته نشه. با زدنِ دوتا اینتر می تونی پستترو به قشنگی پاراگراف بندی کنی و این که "می" استمرار رو با یه حرکت سامورایی جدا کن از فعل!


حالا بریم سرِ چیزی که برای خودِ من اهمیت بیشتری داره و اون چیزی نیست جز محتوا!
سوراو شونن! موضوعت همون چیزی بود که ازت خواسته بودم، با این وجود تازه چشمام گرمِ داستان شده بودن که تموم شد!
البته کوتاه نویسی یه هنره اما به شرطی که بتونی تمومِ مفهوم رو منتقل کنی و این‌جا، اون‌قدر خوب پرورشش نداده بودی.
پس توصیه ی تاتسویا – سنسه* اینه که بیشتر توصیف کنی. سعی کنی حالات صورت مخاطب، مدل قرار گرفتنشون یا حتی جنس لباسی که پوشیدن رو توصیف کنی.

امیدوارم بازم ببینمت. مجددا اوس!


هافلپاف:

ماتیلدا استیونز:18
اوس، ماتیلدا شوجو*! خیل خوشحالم که تو هم تونستی پا به دنیای دیگه ای بذاری و البته... سالم برگردی!
ماتیلدای عزیزم، مهمترین نکته ای ک موقع خوندن رولت مثل دست انداز جلوی سرعتم رو می گرفت، لحن آشفته اش بود. ببین، همه ی ما موقع نوشتن باید از بین لحنِ محاوره ای و لحن کتابی یکی رو انتخاب کنی و با همون پیش بری. مثلا کاتانا دید که یه جایی نوشتی "همین‌طور دور خود می چرخید و بالاخره ایستاد" (لحن کتابی) و یه در جاهای مختلفی نوشتی "اون رو" و "توی" و "دیگه" (لحن محاوره ای).

یه نکته ی مهم دیگه اینه که برای توصیفاتت شکلک نذار، شوجو. شکلک ها مال دیالوگان و توصیفات از زبون ما هستن. وقتی برای یه توصیف شکلک می ذاری، انگار داری احساساتت رو به خواننده تحمیل می کنی.

زیادی از حد از اسامی استفاده می کنی و تکرارشون کمی تو ذوق می زنه. همچنین وقتی یه بار فاعل می آری، تا وقتی موضوع و فاعل عوض نشدن، احتیاجی به دوباره آوردن اسم و ضمیر نیست.

درمورد نوشتن دیالوگ ها... به گمونم دیالوگ اول رو از دستت در رفته و لازم نیس از " " استفاده کنی. فقط اینتر و خط تیره کافیه. دیگه این‌که بین دیالوگ ها یه اینتر کافیه.

نقل قول:
تانکس در حالی که با ماتیلدا قدم و حرف می زد

خب... این جمله یکم ناجوره و چون از سبکِ نوشتنت خوشم می آد، حیفه که نگم بهتره به صورت "تانکس درحالی که قدم زنان با ماتیلدا حرف می زد..." بنویسیش.

به نظرم خیلی خوب می شد اگه این جمله رو یه جوری جداش می کردی. مثلا با تغیر دادن حالت قلم.

نقل قول:
یعنی کسی که از در خونه وارد میشه، اول کاکتوس ها رو میبینه، بعد صاحب خونه رو

جمله ی خیلی زیبا و تاثیرگذاری بود، ماتیلدا سان!

کاتانا هم از من خواست تا بهت بگم خوشحال می شه رول های بیشتری ازت بخونه. در پناه سامورایی اعظم!

نفر بعدی کسی نیست جز، نیمفادورا تانکس: 18

اول از همه باید خاطرنشان کنم نیمفادورا سان ک اسم تو از منم سخت تره! نمی دونم چرا تا این حد تبعیض علیه نماینده ی آسیا وجود داره اما خب... می دونم که دوس داری تانکس صدات کنن. پس... بریم برای نقد رولت، تانکس- سان؟

اول از همه باید بگم یه آرامشِ خوبی از رولت گرفتم. هرچند بی دست انداز نبود، اما می دونم پتانسیلِ بالایی داری.
درمورد خط تیره های اولِ هر دیالوگ... باید بگم که باید با یه فاصله، خط تیره رو از دیالوگ جدا کنی. برای همه ی دیالوگ ها هم لازمه به جز: از اینتر و خط تیره استفاده کنی.

بهتر بود که هر موقعیتی رو که برای مدیتیشن انتخاب می کنی، بیشتر توضیح بدی و این‌قدر سریع از روش نپری. می دونی... به نظر کاتانا یکی از زیباترین کارایی که می شه موقعِ رول نوشتن انجام داد، عمیق توضیح دادنِ ساده ترین صحنه هاست. جوری که مخاطب توی نویسنده رو فراموش کنه و حالتِ انشا خوندن بهش دست نده. این چیزیه که فقط و فقط با تمرین می شه بهش رسید.

و "می" استمراری! کاتانا رو بهت قرض می دم که باهاش از اول فعل جداش کنی.

پستت لطیف و قشنگ بود اما عمقِ زیادی نداشت. خواننده خیلی نمی تونست احساس ناامیدی تانکس رو درک کنه و دلیلش کمبودن شرح و توصیفاته. می تونستی حتی تو ناامیدیش اغراق کنی و باهاش موقعیت طنز ایجاد کنی. مثلا بگی داشت موهاش رو می کند از استرس و بلافاصله موهای جدید و رنارنگ رو سرش رشد می کردن!

امیدوارم این کلاس برات مفید بوده باشه و لذت برده باشی.
از سایه برو.

گریفندور:

آبرفورث دامبلدور، شونن*: 17

خیلی خوبه که بتونی از سوژه هایی که تو پستِ اولیه بوده الهام بگیری تو درمورد انرژی چی به خوبی انجامش دادی. موجبات خنده ی کاتانا رو فراهم کردی!

خب... چیزی که به ذهنم می رسه بگم، اینه که ایفای نقش جاییه که ما علاوه بر شخصیت خودمون، شخصیت دیگران رو هم گسترش می دیم. تاتسویای پستت از حالت عادی خشن تر بود و از کلماتی استفاده می کرد که تاتسویا استفاده نمی کنه. خب... این یه نقطه ضعفه.

بین از ویرگول ها (و علائم نگارشی) و کلمه ی بعدی، یه فاصله قرار بده از این به بعد.

نقل قول:
او را به آرامی از دمش بکشد

ببین آبر – سان، ما به عنوان نویسنده، وظیفه داریم که قشنگ ترین حالت یک جمله رو پیدا کنیم و بنویسیم. بهتر نبود این‌‎جا می نوشتی "به آرامی دمِ او را بکشد"؟


پایان پستت، قشنگ ترین قسمتش بود. واکنشِ تاتسویا به پر حرفی و تصمیمی که آبرفورث گرفت بامزه بودن.

منتهی تو طنز نوشتن تلاش نکن به زور خواننده رو بخندونی چون تاثیر منفی داره. فقط ذهنت برای گرفتن و استفاده کردن از سوژه ها آماده باشه و راحت بگیر.

نقل قول:
دیگر هم آن طرف ها پیدایش نشد


چی چیز ها که نمی شنوم آبرفورث شونن! دیر اومدی نخوا زود برو!

هرماینی – سان: 19.5

اوس هرماینی شوجو*! اوس!

ایده ی استفاده از اتاقِ ضروریات به نظرم خیلی خوب بود. در حدی که می خوام ایستاده تشویقت کنم. توصیفات خوب بودن و مال خودت بودن. می دونی که چی می گم هرمی – چان*؟ اشکال نداره که هرمی – چان صدات کنم؟


یه نکته ی طلایی رو که به سادگی می تونه تاثیرگذاری رولت رو بیشتر کنه، می گم. هرماینی شوجو! به دفعات زیاد از اسامی تو رول استفاده نکن. به جاش از لغاتی مثل دخترک و ساحره و یه سری چیزا که بیانگرِ کاراکترت باشه استفاده کن و تاثیرش رو ببین!

و اینم باید بگم که "می" استمراری رو از فعل جدا کن؟

خب... به گمونم برای این جلسه تا این‌جا کافی باشه، دخترک کتابخوانِ گریفندور!

رون ویزلی: 19

اوس بر تو، رونالد شونن*!
نقل قول:
زیرا او اعتقاد داشت که خواب بسیار برای انسان مفید می باشد.

که این‌طور! داری ازم می خوای که کاتانا رو بذارم تا ازت مراقبت کنه!

نقل قول:
بسرعت

دقایقی داشتم تفکر می کردم که "بسرعت" یعنی چی! به سرعت آقا جان!


ما همشون رو جمع می کنیم و کنسرو ماهی درست می کنیم
ایده ای بسیار فرد و جرج وارانه!

می دونی رونالد – سان؟ به عقیده ی من شما تو توصیف چهره ی کاراکترا و حالتشون به شکلکا وابسته شدی. هرچند درست ازشون استفاده می کنی اما نذار این قضیه باعث بشه تو نوشتن حالات شخصیت هات کم بذاری.

نقل قول:
فکر کرد که چه چیزی می تواند او را آرام کند؟

خب... این جله به خودیِ خود سوالی نیست. در اغلب اوقات جمله ای که "چه چیزی" داشته باشه، سوالی به نظر می آد اما خودت یه بار این رو بخون. به نظرت سوالیه؟

پایان پستت هم یکم عجیب اما بامزه بود. به نظرم بهتر بود بیشتر احساسات رون رو توصیف می کردی و حتی می گفتی که دلش نمی خواست از جاش تکون بخوره و به هیچ چیز دیگه ای فکر کنه و اینو بسط می دادی تا باور‌پذیر تر بشه.

کاتانا ازت راضیه و دلش می خواد که بازم ببینتت.

امیلی تایلر:17.5

اوس امیلی شوجو*! خوشحالم که این طرفا می بینمت!
خب امیلی – سان... اگه آماده ای، بریم سر نقد رولت.

همونطور که بالاتر خیلی گفتم، باید "می" استمراری رو از فعلت جدا کنی.
پست رو اول شخص نوشتی که به نظرم ایده ی خوبیه. وقتی اول شخص می نویسی، خیلی راحت و دلنشین می تونی احساساتت رو شرح بدی.

بین متنِ قبلی و تیترِ "تعطیلات" بیشتر از چیزی که لازمه اینتر زدی.

می دونی... درمورد بخش دوم، می تونستی بیشتر به ویلا بپردازی. شرح موقعیت خیلی مهمه و باعث می شه وقتی می خونمش، بدونم امیلی تو چه محیطیه و چه کارایی می تونه بکنه.

نقل قول:
چند سنگ کوچک مانند پلی ارتباطی صخره را به خشکی وصل کرده بودند.

توصیفِ خیلی قشنگی بود. کاش بیشتر شبیهش رو می نوشتی، امیلی – سان.

در نهایت می گم که... پستت قشنگ بود اما جای پرورشِ بیشتری داشت. زود تمومش کردی و به همین حاطر، خواننده خیلی ارتباط نمی گرفت. نظرِ تاتسویا – سنسه* اینه که تمرین کنی و هر چیزی که دور و برت می بینی، عمیق تر نگاه کنی. به اطلاعات بُعد بدی و لایه لایه بپزیشون.

امیدوارم که بازم رولای قشنگی ازت بخونم، امیلی شوجو!



ریونکلا:

پنلوپه کلیر واتر:18
اوس، پنلوپه شوجو*! خیلی مشعوفم از دیدارت.

نقل قول:
آسمان آبی، با لبخندی شکل گرفته توسط ابرها زمین را می نگریست

اعتراف می کنم که از جمله ی اول اسیر شدم.

باید بینِ دیالوگی که می نویسی و توصیفیِ بعدیش، دوتا اینتر بزنی، پنی – چان*! اشکال نداره که پنی چان بگم بهت؟
تو که به این خوبی می نویسی، سعی کن با "دو تا اینتر" رفیق باشی و با کمکش پاراگراف بندی کنی. به شرافت ساموراییم قسم که پاراگراف بندی معجزه می کنه!

به گمونم از دستت در رفته ولی یه سری کلمات رو بهم چسبوندی که باید جدا از هم باشن. چاره ی کار اینه که قبل از ارسال پستت و با دید منتقدانه، یه دور بخونیش.

نقل قول:
آسمان آبی
زمینه ی آبی
آسمون آبی

تکرار کردنِ یه صفت برای یه موصوف در طول پستت، اثر منفی می ذاره پنی – چان! لازم نیست همون لفظ رو چندین بار تکرار کنی.

متنت به طور کلی جالب بود اما دقیقا چیزی نبود که من از مراقبه و مدیتیشن می خواستم.

کاتانا امیدواره که بازم تورو تو این کلاس ببینه. موفق باشی.

در نهایت، سدریک دیگوری!

سدریکِ عزیزم، متاسفانه نمی تونم به پستت امتیازی بدم اما از زحمتی که کشیدی، قدردانم.
نقدت رو هم به زودی در پیام شخصی ارسال می کنم برات و امیدوارم تو کلاس بعدی ببینمت.

__________________________________
*شونن: مرد جوان
*شوجو: خانم جوان
*دکی ماشتا: خسته نباشد و کارتون خوب بود
*سنسه: استاد


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۷ ۵:۵۵:۴۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۵:۰۹ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷
#38
تکه ی کنده شده از آلکتو که لابه لای دندان های بلاتریکس به چشم می خورد، همانند کتِ ارزشمند هورکراکسِ ارباب تاریکی در هوا سرگردان بود؛ با این تفاوت که مرگخواران حجم باقی مانده ی آلکتو را در امان نگه داشتند اما کت... وای از دلِ کت!

***


پیرمرد، راضی و خشنود از بخششِ نخ، چَه چَه زنان در خیابان شلنگ تخته می انداخت و پیش می رفت.

درهمین لحظه، ابرهای سیاه و اخمو، لبخندِ آسمان آبی را بلعیدند و بارشِ بی امان باران شروع شد.

پیرمردِ هورکراکس پوش، به زیر پلی در نزدیکی پناه برد و در آن جا با مردی روبه رو شد که با حالتِ عجیبی مقابل آتش پهن شده بود و محتویاتِ کیسه ای کوچک کف دستش
را استشمام می کرد.
- رئیس؟ می شه تا بارون بند می آد، این‌جا رو باهات شریک شم؟

"رئیس" به شدت تکان خورد و بعد با چشمان خمارش، نگاهی به پیرمرد انداخت.
- پرید همش! چیژ... بیشین عمو. راحت باش.

پیرمرد تکه پلاستیکی از بساطش بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. با وسواس صاف و صوفش کرد و کنار آتش نشست.

ترکیبِ مرگبارِ عطر باران و آتش، گرمی کت و خستگیِ طول روز دست به دست هم دادند و فقط برای لحظه ای، پلک های چروکیده اش را روی هم گذاشت. فقط یک لحظه بیشتر..‌.

بوی ناخوشایند و ناآشنایی بینی اش را غلغلک داد و به سختی چشمانش را باز کرد.
- آتیش! آستینم! کتِ جدید و گرمم! ایهاالناس، کمک!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#39
خلاصه:
ماجرا از این قرار که پیوز - سان تصمیم گرفته سر به سر هاگوارتزیون بذاره و با نامه های سرکاری و ترسناک اذیتشون کنه. همچنین همه رو دعوت کرده که به بهونه ای به جنگل ممنوعه برن. دانش آموزای وحشت زده هم مدام به هوریس - کُچو* مراجعه می کنم و می خوان که این مشکل رو باهاش درمیون بذارن...

_______________

گادفری میدهرست هنوز کاملا از در خارج نشده بود که جسم نوک تیزی در شانه اش فرو رفت. به سرعت خودش را کنار کشید و با دختر سامورایی ای مواجه شد که کاتانایش را روی یک انگشت و تعدادی خنجر را به صورت عمودی بر روی انگشتان دیگرش چیده بود و زیر لب زمزمه می کرد:
- تمرکز... تمرکز... تمرکز...

جادوگر ریونکلاوی می خواست کلاهش را برای ساحره بردارد اما فراموش کرده بود که فقط یک مایوی مشکی به تن دارد و انگشتانش در هوا به طرز ناخوشایندی غافلگیر شدند. گادفری که از این بدبیاری اشک در چشمانش حلقه زده بود و در تحت تاثیر قرار دادن دختر شکست خورده بود، پرسید:
- اینجا چکار می کنین؟

تاتسویا بدون این که نگاهش را از روی انگشتانش بردارد، پاسخ داد:
- تمرکز، گادفری - سان.

گادفری جادوگر باهوشی بود زیرا نمی خواست خودش را درگیر کارهای دخترک عجیب و غریب کند اما متاسفانه، او اصلا خوش شانس نبود؛ زیرا ساحره ی کوچک جستی زد و با دستِ آزادش یقه ی اورا در دست گرفت.

- نوشته... نوشته که من تمرکز ندارم! برای همین... از صب تا حالا این کاتانا و آیکوچی* هارو روی انگشتام نیگر داشتم! فردا هم قراره مبارزه ی تمرکز تا سر مرگ را تو جنگل ممنوعه باهاش داشته باشم!

در این لحظه مدیر اسلاگهورن که به دلیل شب بیداری های اخیر و همچنین نوشیدن بسیار به مشکلات خواب دچار شده بود، خرناسِ بلندی کشید و طلسم مرگی از چوب دستی اش - که به طور اتفاقی به سمت دو دانش آموز بود- بیرون جهید و جادوگر و ساحره غلت زنان از مقابل آن جاخالی دادند.

_________
* کُچو: مدیر
* آیکوچی: خنجر سامورایی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۴:۲۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۸ ۲۱:۰۵:۱۲

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#40
اوس، پرفسور تورپین!

۱_ توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)
خب پروفسور... مه توی گوی اکثر اوقاتی که ازش استفاده نمی کنیم، بی رنگه. برای همین به نظر می آد که هیچی توش وجود نداره. و خب... ناراحت می شه بیچاره! مثل این می مونه که هیچوقت هیشکی نفهمه شما اونجایین. مثل این می مونه که خیلی بانز باشین. مثل این می مونه که هرگز وجود نداشتین.

برای همین مه که حسابی بهش برخورده، تغییر رنگ می ده تا همه بفهمن اونم اونجاست. هر رنگی که تو اون لحظه دلش بخواد.
مهی هست بسیار عاقل و چاره اندیش!


۲_ چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)
خب چون که اسمش "گوی" پیشگوییه و گوی از نظر تکنیکی باید یه چیز گرد باشه. موافق نیستین پرفسور؟


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.