هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۷
#31
خانه گریمولد

- ولی من فکر می کنم که اون خود ِ پروفه! فقط یخورده‌... یخورده...

پنه لوپه نگاهی به طرف پروف که در حال کشتی گرفتن با چوبدستیش بود تا حداقل بتواند یک کروشیوی ناقابل بگوید انداخت و ادامه داد:
- ... اعصابش بهم ریخته!

ماتیلدا اما زیاد خوشبین نبود.
- آخرین بار که با اسمشو نبر برخورد داشتیم رو یادته؟ داشت رون رو می کشت ولی چون یکی از مرگخوارا گفت" بزارین" من اینکارو بکنم چوبدستیشو برگردوند و... بنگ! مرگخوارشو تیکه پاره کرد!
- این که دلیل نمی شه آخه!

محفل دچار تنش شده بود؛ پروف خیلی عوض شده بود و این تغییر ترسناک به نظر می رسید.

- من می ترسم! این تغییراتِ پروف...
- ترس نداره که! ما در طول این همه سال در سه انجمن متفاوت و در بیست و سه سوژه و به تعداد هفتاد و پنج بار شاهد این عوض شدنای یهویی بودیم و تونستیم از پسش بربیایم! الانم می تونیم!
- خب حالا چیکار کنیم؟
- بیاین ببریمش گردش! فقط کافیه چند تا آبنبات و چند تا هم پوستر جنایات گریندلوالد نشونش بدیم تا مطمئن بشیم! یه دور ناقابل تو هاگزمید!

ملت محفلی به هوش ریونی گادفری "آفرین، تقدیم با عشق" گفتند و رفتند تا برای گردش آماده شوند.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۱۵ ۱۵:۵۵:۵۳

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ضروريات محفل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
#32
کسی نمی داند چه اتفاقی افتاد و چه تحول عظیمی در یوآن شکل گرفت، ولی در یک لحظه به طور عجیبی گردبادی اطرافش شکل گرفت و پس از لحظاتی بسیار هندی طور، راسویی به جای روباه پیشین در آنجا ایستاده بود که حالا می توانست از خودش دفاع کند؛ چرا که او حالا یک سلاح سرد و کارآمد داشت!

- روبه آ؟!

یوآن با لبخندی غرورآمیز ابرویش را بالا انداخت و زبانش را به غایت ممکن بیرون آورد و گفت:
- به من نگو روباه! حالا دیگه من یه راسوئم!

دانتلو که شکست عظیمی در عشق برایش رخ داده بود دست به پیشانی کوباند و خودش را بر زمین انداخت.
- من یوآنمو می خوام! یوآن خودمو! خدایا بهم برش گردون!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
#33
در وهله اول بلاتریکس به سرعت عصبانی و به طرف لینی حمله وَر شد که دیگر مرگخواران او را گرفتند.

-حشرات اگه با هم تبانی کنن، می تونن هر کاری بکنن!

کراب در حین تجدید رژَش که حین چغندرخوردن کمرنگ شده بود این را گفت.
باز هم در وهله اول، بلاتریکس سعی در نادیده گرفتن کراب با ایده های درخشانش داشت، وای با دیدن تکان سرهای بقیه کمی آرام گرفت.
- خب می گین چیکارش کنیم؟ ما الان باید اون بچه رو پیدا کنیم!
- باید دلشو بدست بیاریم!

کراب بعضی وقت ها ایده های خوبی داشت...
بانز تصمیم گرفت پیشقدم شود.
- خب... خب بهش بگو خوشحال می شیم اگه بتونیم کاری براش انجام بدیم!

لینی بعد از سخنی چند با حشره به طرف مرگخواران برگشت.

- می گه از بانز خوشش نمیاد! یکی دیگه حرف بزنه!

بلاتریکس در حال آمپرچسباندن بود. انگشتش را تهدید وار رو به لینی گرفت.
- ببین لینی! تو...
- می گه با دست با لینی حرف نزن!

مرگخوارا برای جلوگیری از درگیری های احتمالی، -درواقع، قطعی- بلاتریکس را عقب فرستادند و هکتور به عنوان نماینده جلو آمد؛ لینی با نارضایتی نگاهی به او انداخت، ولی اجبارا برگشت و با حشره حرف زد.
- باید خونشو براش بسازیم!



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷
#34
ماتیلدا همینطور حرص می خورد که چرا با این همه هوش سرشار و توانایی او را به ریونکلاو نفرستاده اند و از این همه استعداد بهره کامل را نبرده اند که به ملت محفلی که لش وار نشسته بودند رسید.
- ایناها! آخرشم من براتون وسیله روشن کردن آتیش و محافظت گیر آوردم!

پنه لوپه به چوب ها که کاملا خیس بودند نگاه کرد و مرلین را هزاربار شکر گفت که ماتیلدا سخت کوش بود و به هافلپاف رفت.
- اینا که خیسن ماتیلدا!
- خوب دیگه! بهتر! دیگه نفت و بنزینم لازم نداریم!

پنه لوپه آهی کشید. آنها با این وضعیت به هیچ جایی نمی رسیدند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- سه گروه می شیم! و هر گروه می ره به یه سمت از جنگل دنبال غذا! فعلا هم من با این جلبکا و پیازایی که از پروف کش رفتم می تونم براتون توشه سفر درست کنم! اگه کسی بدون غذا برگرده، خودش غذا می شه!
- ولی...
- همین که گفتم!

و خم شد و از روی روی چوب ها، گِل و لای برداشت و گادآو وار طور به روی صورتش کشید.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#35
خلاصه: با اومدت دراکو و تحقیقاتش در مورد چیزی به نام آلومیا، محفل دست به کار می شه که بفهمه موضوع چیه. حالا اونا اطلاعات دست و پاشکسته ای دارن و نمی دونن حقیقت چیه. تلاش دراکو برای از سر راه برداشتن محفلیا در مرحله اول به مشکل بر می خوره و حالا...
***

کتابخانه گودریکز هالو

- هری اینجا رو ببین!
- اتفاقی افتاده؟
- آره! یه صداهایی از اون پشت میاد... گوش کن!

هری با اخمی که نشان از تمرکزش داشت به دالان گوشه تاریکی از کتابخانه نگاه کرد؛ صدایی شبیه ناله از طرف دالان می آمد.

- یکی اونجاست بچه ها!

هرمیون این را گفت و به طرف دالان تاریک دوید و در کوچکی در آن قسمت را باز کرد. جسم انسانی ضعیف با دست و پا و دهان نیمه بسته آنجا بود.

- خدای من!
- اون کتابدار قدیمیه! همونی که گفتن رفته لندن!

ماجرا مثل روز روشن بود؛ با توجه به نبود کتابدار به درستی می شد فهمید حالا دراکو و استای می دانند که به جز خودشان افراد دیگری هم از آلومیا باخبرند و این اصلا خوب نبود.

وقتی آدر کتابدار را به خانه اش می برد بقیه دوباره مشغول مطالعه در مورد آلومیا شدند و به زودی فهمیدند باید هرچه زودتر با پروفسور صحبت کنند تا مانع اجرای تصمیم دراکو برای ساختن ارتش موجودات وحشی از انسانها شوند. آنچه که برایشان عجیب بود تغییر ناگهانی دراکو بود؛ همه آنها می دانستند دراکو نمی تواند اینهمه وحشتناک باشد و این باعث شد ماجرا پیچیدگی های جدیدی پیدا کند.
آلومیا حقیقت داشت؟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷
#36
- از این زندگی متنفرم!

رون با چهره ای بی احساس این را گفت و ماتیلدا با هق دیگری، دماغش را در دستمال فرو برد تا نرمی و لطافت سافتلن را به همگان نشان دهد.

- الان با زر .... گریه مشکلی حل می شه؟
- آره! حداقل هر چی رو صورتمون جاری می شه می خوریم تشنگی و تا حدودی گرسنگیمون برطرف می شه!

پنی چشم غره ای به طرف هاگریدِ چندش رفت و ادامه داد:
- شما فیلم نمی بینین؟ الان باید چوب گیر بیاریم سرشو تیز کنیم برای شکار و محافظت از خودمون.
- چاقو از کجا بیاریم؟

پنی غافلگیرشده به نظر می رسید.
- خب... از کلاه گادفری!
- کلاه من کیف دستی هرمیون نیست آ...
- خب می گین چیکار کنیم؟ دست روی دست بذاریم تا از گرسنگی تلف بشیم؟ فکر می کنین هدف از این ماموریت همین بوده؟ یکم به مغزتون فشار بیارین خب! من دیگه خسته شدم! الان یک و نیم روز گذشته و ما هیچی نخوردیم!

ملت محفلی تحت تاثیر قرار گرفتند.

- غصه نخور پنی! ما الان کاملا متاثر شدیم پس همراهیت می کنیم!
- اوهوم!
- خب... من می رم دنبال میوه های جنگلی!
- منم می رم ببینم جایی برای خواب پیدا می کنم یا نه؟
- منم باهات میام!

با رفتن رون و ادوارد و سوجی، هاگرید احساس بیهودگی کرد.
- پَ من چیع؟

ماتیلدا با کمی فکر به نتیجه رسید:
- خب تو می تونی شاخه هایی که من میارم رو با دندونات تیز کنی به جای چاقو!

پنی از تکاپوی محفل در حظّّ تمام بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷
#37
-بچه ها پروف خعلی داغونه!
- خب چیکارش کنیم؟ همه تلاشمونو کردیم ما!
- وقتی از خودش که دامبلدوره کاری بر نمیاد، ما که هیچی اصلا!

محفلی ها حقیقتا ناراحت بودند؛ پروف در وضعیت بدی قرار داشت و آنها با وجود تمام تلاشی که به خرج داده بودند، هنوز حتی قسمت اندکی از خاطراتش را برنگردانده بودند.

- دو دقیقه دیگه تا شروع بازی اول لیگ کوییدیچ مونده آ.

ادوارد یادآوری کوتاهی کرد و نگاهش را به سقف دوخت. ملت محفلی هم با ری اکشنی مشابه، چشم هایشان را کمی به طرف تلویزیون متمایل کردند‌.

چند لحظه بعد جلوی تلویزیون جا برای نفس کشیدن هم نبود.

- اون ظرفو بده اینوَر!
- نوشیدنی کره ای منو کی خورد؟
- رون! حداقل انگشتتو از چشمم دربیار!
- هاگرید قانون قاپیدن آبنبات از بقیه تا زمانی صدق می کنه که تو مسیر ورود به نایِ طرف نباشه!

خب... در مرام محفلی ها نبود که ناراحتیشان را بروز بدهند و بقیه را هم ناراحت کنند.

****

پروف با نگاهی خیره به پاندول ساعت روی صندلی موردعلاقه اش نشسته بود. طی یک حرکت ناگهانی، به طرف قدحش پیش رفت. یک بار برای همیشه، باید این ماجرا را به پایان می رساند.
چوبدستش را رو به قدح تکان کوچکی داد و سپس، به داخلش پرید.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷
#38
- خب!

محفلیا آب دهنشونو بیشتر از قبل قورت دادن.

- از سوجی شروع می کنیم! برای برداشتن هر گونه مانعی از سر راه به شکل جانورنمات در میای و با طلسم بزرگت می کنیم!

سوجی وحشت زده با پروفی نگاه کرد که هیچگونه شوخی توی حرکاتش دیده نمی شد.
- ج... جدی یا شوخی؟
- حیف که لازمت داریم وگرنه می دونستیم چیکارت کنیم! ما با هیشکی شوخی نداریم!

تبدیل شدن ضمایر مفرد به جمع، اصلا نشونه جالبی نبود. همه می دونستن که این خصوصیت کی می تونه باشه و حالا پروف داشت شبیه اون می شد؟
محفلیا باید چیکار می کردن؟ کی می تونست جلوی پروف رو بگیره؟

ماتیلدا سوجی رو به جلو هل داد و آروم زمزمه کرد:
- بذار فکر کنه داری به حرفاش گوش می دی!.... بفرمایین پروف! اینم پرتاقالتون!

پنی سقلمه ای به رز زد:
- یه ویبره راه بنداز که پروف فکر کنه زلزله اومده! بعدش هممون آپارات می کنیم پورتلند! فعلا از پروف دور می شیم تا بفهمیم باید چیکار کنیم!
- پروفه ها! فکر کردی گول ویبره های منو می خوره؟
- رز! الان که وقت این حرفا نیس ما باید تلاشمونو که بکنیم حداقل!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷
#39
هاگرید های های گریه می کرد.
پنه لوپه بغض کرده بود.
ماتیلدا اشک می ریخت.
رز می لرزید.
سوجی نکتار پرتقال فین می کرد.
رونالد نعره می زد.

بله! این وضعیت محفل بود. بدترین اتفاق ممکن! این بدترین اتفاق ممکن برای محفلی ها بود چرا که آنها حتی در سخت ترین لحظات هم غذا داشتند و حالا...
دستور پروف باید اجرا می شد و این اجتناب ناپذیر بود. محفلی ها باید برای ماموریت حاضر می شدند!

***

- پروف همین یه دونه! تورو مرلین!
- نه دخترم! امکان نداره!
- خب پس اینو دیگه بذارین بردارم!
- نوچ!
- پروف چطور می تونین انقدر بی عشق بشین؟ شما می دونین گرسنگی با محفلیا چیکار می کنه؟ هفته پیش که دیرتر از وزارتخونه اومدم رون داشت سوجی رو می خورد! سوجی هنوزم ترمیم نشده کاملا!
- رونالد؟
- فقط رونالد نیست! دیروز که غذا کم اومده بود صدای شکم هاگرید داشت قانون رازداری رو نقض می کرد! همسایه ها داشتن دنبال منبع صدا می گشتن!
- پنی! محفلیا خیلی تنبل شدن! عادت کردن به اینکه غذا داشته باشن و سیر بشن! من خبرشو دارم... ولدمورت هفته ای سه بار با مرگخوارا روزه می گیرن! حالا چه واسه قوی کردنشون باشه، چه بخاطر کمبود بودجه!

پنی با اخم به اطراف نگاهی انداخت؛ محفلی ها هر کدام استتاری کاملا پارادوکس گونه کرده بودند و با چشم های ملتمس به پنی نگاه می کردند.

- پیس پیس! پنی! جیغ! جیغ بزن!

پنی چشم هایش را گرد کرد.
- سَرِ پروف جیغ بزنم ماتیلدا؟ ... ااا... خیلی خوب پروف! ما می ریم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷
#40
نه واقعا اشلی. اینطور که متوجه شدی نیست!
بذار مثال بزنم برات. گادفری میدهرست یه شعبده باز محفلیه که در عین حال یه خانوم باز بالفطره س. ماتیلدا لباس مرگخوارا رو دوس داره و اگه کسی باهاش مخالفت کنه به طرر وحشتناکی عصبانی می شه. پنه لوپه به خاطرریونی بودنش حس علامه دهر داره و همشم جیغ و داد می کنه و به بقیه دستور می ده درحالیکه خودش کاری نمی کنه و کاملا دست و پا چلفتی و فضوله. این شخصیتا آدمای کاملی نیستن واقعا.
جدای از همه اینا، محفل کلا یعنی آدمای خوب و مرگخوار یعنی شرارت. این یه وجه بارز تمایزه. اگه محفلیاعم بد بشن که ایفای نقش یه طرفه می شه کاملا.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.