هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#31
سلام! خوبین جناب لرد؟

حقیقتش مدتی میشه که درخواست نقد جایی نداده بودم و احساس میکنم بعضی چیزا توی نوشته هام داره فراموشم میشه و خودمم نمدونم چی هستن!
قرار بود یه درخواست نقد بدم که دیدم خانه ریدل ها نقد اختصاصی شما رو داره گفتم بیام یه بهره ای ازش ببرم!

ویرایش: ادرس پستم و ندادم!
ایناهاش!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#32
تق تق تق

-یعنی کی میتونه بودن باشه این وقت شب؟

تق تق تق

-هیس... بچه خواب بودن میشه! اومدن شدم دیگه!

رابستن که به تازگی بچه رو خوابونده بود با سرعت روی پنجه پا از بین اشغال های کف زمین به سمت در رفت!
-عههه... خانوم وزیر شما چرا تشریف اوردن شدید...

گابریل دستش رو جلوی دهن راب گرفت و با چشم هایی کاملا گرد شده به دفتر شهردار نگاه کرد!
-اینجاااا چه خبره رابببببببب؟!

-عوووووواَااااااا.
-بچه بیدار شدن شد! بدبخت شدن شدیم!

گابریل رابستن رو که به صورت خودش چنگ میکشید جلوی در رها کرد و به سرعت مشغول تمیز کردن کف دفتر شهرداری شد!
رابستن هم گوله گوله اشک ریزون رفت و کنار بچه نشست!

-هویی مگه کوری؟

رابستن که هنوز ننشسته بود جیغی کشید و خودش و توی بغل بچه انداخت.
-ناز...ناز...نا....ز با...با...ناز...
-راب نگفته بودی بچه هم به حرف اومده!

رابستن که حالا متوجه بانز شده بود سعی کرد جای خودش توی بغل بچه رو با جای بچه تو بغل خودش عوض کنه و وانمود به نترسیدن کنه!
-اصلا هم نترسیدن شدم!
-با...با... سک...ته...زدن....ش...د
-
گابریل که کمی اون طرف تر دفتر حالا مشغول اخرین بخش تمیز کاریش بود به مانیتور های دفتر هم نگاهی انداخت!
-رابببببب! اینا چرا شبکه پویا رو نشون میده؟

رابستن از ترس اینکه بالاخره گابریل اون و اخراج کنه بچه رو به بغل بانز پرتاب کرد و سریع و کنترل به دست به سمت گابریل رفت!
-چی دوست داشتن میشین؟ جومونگ؟ پورنگ عمو؟ شب های خانه ی ریدل...

رابستن که فرت و فرت شبکه ها رو عوض میکرد، از دیدن چهره ی لحظه به لحظه بنفش تر گابریل متوجه میشد شبکه ی مورد نظر هنوز پیدا نشده!
-ورزش؟ اشپزی؟ شو سیرک؟ خندوانه؟ تبلیغات...

گابریل هم که در حال سکته کردن بود احساس کرد که چهره ی اشنایی توی یکی از شبکه ها دیده!
-برگرد راب، برگرد...

رابستن چرخید و پشتش رو به سمت گابریل کرد!
-خوب شدن شد؟
-نه راببب، راب شبکه رو برگردون!
-یعنی...

گابریل کنترل و از دست رابستن قاپید و تند و تند شبکه ها رو برگردوند!
-پیداش کردم بانز! گادفری!گادفری رو پیدا کردم!

رابستن ناخن های درازش رو روی سرش کشید.
-گادفری گم شدن شده بود؟

گابریل و بانز هر دو با نگاهی کاملا کاملا پوکر فیس به رابستن از دفتر شهر داری خارج شدن و به سمت سیرک مورد نظری که نمایشش رو از مانیتور های دفتر شهرداری دیده بودن حرکت کردن.



ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۲:۵۹:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#33
سر کادوگان با دوربین یه چشمِ کج و کوله اش به دور دست های تصاویر خانه ریدل نگاه میکرد!

اون دور دست ها چیز درخشانی برق برق میزد!
-همرزمان یافتیم! برق شمشیرمان است! حملههههه...

پشت سر کادوگان و کوتوله خان اسب سر کادوگان، نجینی و طوطی نفهمیدند کادوگان با این شتاب به کجا شتافته بود، از طرفی بوی تابلوی پیتزایی که به تازگی در خانه ی ریدل ها به تصویر دراومده بود، برای پرتره ی نجینی جذاب تر مینمود تا اینکه دنبال پیرمرد پر حرف و اسبش بدوه!

کمی اون سو تر، کادوگان و کوتوله گرد و خاک کنان به تصویر برق زن نزدیک و نزدیک تر میشدن!

از برق شدیدی که از تصویر بلند میشد چشم های کادوگان ذوق ذوق میکرد و کوتوله کورمال کورمال میتاخت!

-ایستتتت همرزم! رسیدیم!

کادوگان اما... چیزی نمیدید!
-کوتوله ما چیزی نمیبینیم تدبیری بیندیش!
-عررررر...

خیر جواب مورد نظر مد نظر نبود!

کادوگان حیرون شده بود و به جواب عررر های کوتوله فکر میکرد! شاید چیزی میفهمید!

-فسسسس!

در همین حین، نجینی برگشته بود و دو جین پیتزا رو توی خورجین های کوتوله جا میداد!

-فرزند، فکر کردیم گم ات کردیم!
حالا بگو ببینیم این چیز درخشان شمشیر ماست؟ دسته اش کجاست! برش داریم بریم؟!

نجینی دست کوچیک و فر فری اش رو بدرون جیب عمیقی فرو برد و بعد از کلی گشت و گذار ما بین خرت و پرت های جیبش، ماسک جوشکاری ای درآورد و جلوی صورت خود و کادوگان گرفت!

-زرشککک...
-فسسسس!

برق درخشنده از تصویر سر تاس لرد ولدمورت بلند میشد!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲ ۱۹:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۳:۳۴:۳۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#34
نشد! نشد که نشد!
محفلی چِش قشنگ دیگه اون طرفها پیداش نشد!

محفلی ها هم که در به در دنبال چشم محافظ میگشتن! به هر گوشه ای سرک میکشیدن!

توی کشوی شخصی پروفسور، مابین ریش های پروفسور، لا به لای موژه های پروفسور، زیر پای پروفسور، زیر ناخن پروفسور، گوشه چشمه پروفسور، توی جیب پیژامه پروفسور...
-دِدددددهَهههه! اینقد من و دست مالی نکنین! چشم محافظ میخوایین چرا منو میجورین؟

ناگهانی، خعلی یهویی، پنه لوپه دستش و بالا گرفت!
-پروف میجورین یعنی چی!
-میجورین دیگه! از مصدر جوریدن! یعنی زیر و رو کردن، ته و توش و در آوردن... دِههههَ الان چه وقت سوال پرسیدنه؟

پروفسور با اوقات تلخی ابروهای کَت و کلفتش و در هم کشید و صریحا اعلام کرد که:
-که دست به گلااا، نزنین... نه چیزه... چشم محافظ و امشب به دست من نرسونین خبری از شام نیست! گوفته باشم!

پنه لوپه دوباره با جهشی بلند، دستش و همراه با خودش به هوا پرتاب کرد!
-پروف شام چی داریم؟

لبخند موذیانه ای که خعلی از دامبلدورِ با شخصیت بعید بود به چهره ی گوگولیش نشست!(گوگولی از دید یک محفلی)
-سوپِ...
-پیاز؟
-نه بابا جانیا، اون دوران دیگه تموم شد! سوپ نوشابه! کلی از نوشابه های چند پست قبل هنوز مونده!

اعضای محفل که دست پخت پنه لوپه رو قبلا هم چشیده بودن، به سرعت مسیر پیدا کردن چشم محافظ رو در پیش گرفتن!
- مسیر پیدا کردن چشم محافظ از کدوم وره؟
-از این وره و از اون وره!

نصف محفل از این ور رفت نصف محفل از اون ور!

نصفه ی اونوری دوباره دست هم و گرفتن و با یورتمه رفتن تو کوچه های لندن گفتن:
-مسیر پیدا کردن چشم محافظ کدوم وره؟
-از این وره و از اون وره!
.
.
.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸
#35
اعضای محفل خیره خیره به آسمونی نگاه میکردند که روی سرشون خراب شده بود!

-همش تقصیر اِما است! اگه اینقد نفوس بد نمیزد اینجوری نمیشد!

اما نگاه مظلومانه ای به گادفری انداخت که زیر تیغ اره ی بزرگش از خیس شدن با بارون وحشی دوری میکرد!
-اصن میدونید چیه خودم درستش میکنم، شما بشینید و نگاه کنید، خودم تنهایی... تنهای تنها... سقف محفل و میسازم!

ریموند که متناسب با هیکل بزرگش، قلب گنده و بزرگ و گولاخی هم داشت، طاقت دیدن اشک های اما رو نداشت، پس با این که نمیدونست اما چه حرکتی میخواد برای سقف بزنه دستی به شونه ی اما زد و با لحنی دلداری دهنده گفت:
-منم هستم اما، با هم یه سقف خوب برای محفل می سازیم!

گادفری که چندی پیش با خشونت با اما حرف زده بود به عشق موجود در اعماق قلبش برگشته و های های گریه سر داد!

فیشششش فوششش

-ایشششش، پروفسور، گادفری با پتوی من اب بینیش و گرفت!

هاگرید که به تازگی از خواب بیدار شده بود با نگاهی حاکی از، گند زدی به پتوم خدا ازت نگذره به گادفری نگاه میکرد!
بعد هم که مشاهده کرد گادفری به تیغ اره ی بالا سرشم نیست قهر کرد و پتوش و پرت کرد یه گوشه!
-اصن من قهرم! همش هم تقصیر شماست پروفسور! شما اگه به بهداشت شخصیتون اهمیت میدادین و ریشتون و همیشه اصلاح میکردین، بقیه تمیزی و تمیز بودن و از شما یاد میگرفتن!

دامبلدور که احساس میکرد به ریش های نازنینش اهانت شده، دست هاگرید و گرفته و برای لحظاتی از کادر خارج شد!

در نبود چند لحظه ای پروفسور و هاگرید، اعضای محفل که حالا لیچ اب شده بودند، نگاه خیره ی خودشون رو از اِما به سقف، از سقف ترکیده به آسمون و از آسمون به اما می انداختند!

اما دابز البته در تمام این مدتِ بگو مگو، با ریموند مشغول مشورت بودند، و لامپ هایی کوچیک و بزرگ بالای سرشون روشن و خاموش میشد و فضای محفل رو عشقولانه تر از همیشه جلوه میداد، تا اینکه یک لامپ این بار اینقدر بزرگ و پر نور بالای سر اما روشن شد که چشم همه ی خیس خورده های محفل رو زد.

هنوز کسی چیزی نمیدید و همه جا پر از نور سفید کور کننده بود که بارش بارون روی سر و صورت محفلی ها قطع شد!

کم کم که بینایی اعضای محفل بر میگشت همه شاهد سقف زیبایی میشدن که اما و ریموند با کمک هم درست کرده بودن!

ریموند درست وسط محفل، روی میز ناهار خوری ایستاده بود و مثل ستونی بزرگ سر به آسمون کشیده بود!

پتوی بزرگ و پت و پهن هاگرید هم روی شاخ های ریموند جای گرفته بود و اینجوری شده بود که سقفی خیمه مانند حالا محفل رو از شر باد و بوران حفظ میکرد!

-بفرمایید اینم از سقف بالای سرتون که به کمک ریموند درستش کردیم، حالا هی مشکلات و بیندازن گردن من!

اما با غرور چشماش و بسته بود و سر شو بالا گرفته بود تا شاهد عذر خواهی بقیه باشه ولی صدایی جز تیلک تیلک نشنید!

هوای محفل اونقدر سرد شده بود که بدن خیس خورده ی اعضا برای گرم شدن، چاره ای جز لرزیدن و به هم زدن دندون ها نداشت!

-یکی یه فکری بکنه تا یخ ....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۱۲ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
#36



محفلیون با دیدن خِیل عظیم کلاغ هایی که از نا کجا آباد پیدا شده بودن، محفلپیچ شده بودن!

کلاغ های عصبانی هم، دسته جمعی روی درخت خشکیده ای رو به روی دامبلدور و دار و دسته ی عاشق پیشه اش نشستن و منتظر بودن تا ریچارد به خاطر توهینی که به کلاغ ها شده بود اعاده ی حیثیت کنه!

وسط این بیابون بی اب و علف، زیر نور جیزززِ خورشیدِ بی پدر و مادر، کنار درخت خشکیده ی پر از کلاغ سیاه، نزدیک محفلیون محفلپیچ شده، همراه با گرد خاک کوچیکی که بوته های خار رو همراهش میبرد، دامبلدور و ریچارد احساس کردن که وسط عصر گاوچرون ها ان و چیزی جز یه دوئل درست و حسابی نمیتونه مسعله رو حل کنه!

دست ریچارد و دامبلدور ما بین نگاه کج و معوج تماشگرها، روی دسته ی چوب دستی ها محکم شده بود!

دامبلدور تکه چوب کبریتی زیر لب گرفته بود و سعی داشت هر چی بیشتر گاوچرونی طور دوئل رو ببره!

ریچارد هم، با بازی بازی کردن با دسته چوبدستی آمادگی خودش رو نشون میداد!

همه چیز آماده بود...

جیزززز!

چوب کبریت زیر لب دامبلدور، با برخورد فوتون های داغ و سوزنده ی خورشید اتیش گرفت، چوب کریت اتیش گرفتن همانا و ریش پروفسور کِز خوردن همانا و کله پا شدنش که دیگه بماند!

دا مبلدور از اتیشی که به ریشش افتاده بود و ترکیب اون با برخوردش با زمین گلوله ای خوفناک از چوبدستیش شلیک کرد که از قضا درخت حاوی کلاغ ها رو مورد اصابت قرار داد، کرک و پر کلاغ ها ریخت و از خجالت لخت شدن، قید حیثیت شون و زدن و با گرفتن یه دست جلوشون و یه دست پشتشون از کادر خارج شدن!

اسکای که ما بین کرک و پر ریخته ی کلاغ ها مدفون شده بود بازنده ی دوئل حساب شده و خجالت کشان راهی افق های دور شد!

در این لحظات ملکوتی از دست دادن ریش پروفسور، قورباغه ی جوینده ی دامبلدور که از تماشای اتفاقات اخیر به شدت باد کرده بود ترکیده و اسفناج هایی که به تازگی خورده بود رو درست به داخل دیگ نوشابه پنه لوپه پرتاب کرد و کمی بعد هم از شدت انفجار دار فانی رو وداع گفت!


کمی اونطرف ترِ این بیابون، هاگرید که فراموش کرده بود دنبال چه چیزی میگشت به حالت احمقانه ی گراوپ طوری به سمت جمعیت بر میگشت!


کمی بعد تر تر هم، وقتی همه دور دیگ نوشابه دلی از عذا در میاوردن، دامبلدور با دست های پت و پهنش جلوی صورتش رو گرفته بود تا اینکه بالاخره ما بین خرت و پرت های موجود داخل چرخ دستی یک عدد ماسک شرک پیدا کرد و با کلی غرولندِ زیر لبی اونو به صورتش انداخت!

-بسیار خب بابا جانیا، از جمعه بازار که خیری به ما نرسید، نوشابه ها رو بخورید که بریم به کار و زندگیمون برسیم هنوز کلی خرید داریم و کلی راه تا خونه و کلی زحمت واسه تعمیر خونه و کلی لعنت که باید به هکتور بفرستیم که زد محفل و ترکوند! خدا ازش نگذره.
پاشین پاشین بریم!
-پروف نمیپاشیم!
- پاشوو پاشوو خودت و جمع کن گوزنه ی خُنُک، ریش میشم کز مز خورده، اعصاب مصاب ندارم میزنم همینجا شَتکت میکنم، خبری هم از عشق نیست! دِ پاشییییین!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۵۵ چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۸
#37
اون روز، روز بدی بود!
گرمای شومینه و بوی مطبوع قهوه ی دمِ صبح توی تالار میپیچید.
ولی اون روز، روز بدی بود!
صدای خنده، جیغ های سر صبح و شور و هیجان همیشگی خوابگاه دخترا، همه ی خوابالو ها رو سر حال میاورد.
ولی اون روز، روز بدی بود!
نه برای همه، برای دختری که بر عکس مهمونی مخفیانه ی شب گذشته، کاملا غمگین و پژمرده شده بود!
مسلما عضویت توی گروه های کوچیک و بزرگِ دخترونه و اونم با دیوونه بازیای مخصوص این جور گروه ها، بهترین تفریح دخترای کم تعداد و سال اولی ریونکلاو بود!
ریون کلاوی که واسه ی تازه واردینش کسل کننده بود!
تعداد اعضای ریون که همیشه مشغول مطالعه نباشن و علاقه ای هم به جز مطالعه نداشته باشن، توی ریونکلاو به اندازه ی انگشت های دست نمیشد.
تازه امسال که ریونکلاو کمترین تعداد عضو جدید رو گرفته بود این وضعیت برای برخی ناراحت کننده تر بود!
راه کار دختر های سال اولی البته برای زنده نگه داشتن حس ماجراجویی و شیطنت های دخترونشون تشکیل همین گروه مخفی ای بود که اخر شب ها توی یکی از اتاق های مخفی تالار ریون دور همی برگزار میکرد!
دور همی هایی که پر بود از چالش هایی عحیب و غریب!
ولی اون روز صبح... روز خوبی نبود!

سارا که از ماجرای دیشب خواب به چشماش نیومده بود، حالا،صبح زود با سر و صدای بقیه دخترا از خواب بیدار شده بود، برای لحظه ای انگار همه چیز و فراموش کرده بود ولی وقتی اتفاقات دیشب و به یاد آورد، سراسیمه از تخت بلند شد و باند سفیدی که دور دستش پیچیده بود رو باز کرد، زیر لب خدا خدا میکرد که همه چیز پاک شده باشه ولی...
جای زخم عمیقی که روی دست سارا بود هیچ بهبودی پیدا نکرده بود و فقط ترکیب خون و معجونی که روی زخم گذاشته شده بود وضع دست سارا رو بد ریخت تر میکرد!
سارا به درد دستش توجهی نداشت فقط... فقط نگران وضع دستش بود!

بر خلاف سارا بعضی از دختر های تالار که از خواب بلند میشدند با افتخار زخم مشابهی رو به هم نشون میدادن و به یاد اتفاقاتی که بقیه اعضای خوابگاه ازش خبر نداشتند با افتخار به دست زخمی ها نگاه میکردند!
حتی بعضی از سال اخری های ریون که عضو گروه شبانه این دخترا بودن از وجود این زخم روی دستشون احساس غرور میکردند!
پیوندی که اونها اون شب با هم بسته بودند بیش از این ها ارزش داشت! ولی سارا...

سارا هم یکی از همون سال اخری هایی بود که خسته از درس خوندن های همیشگی ریونکلاو، عضو این گروه دخترونه شده بود و بالاجبار و در کنار بقیه اعضا برای پیوندی که بسته میشد دستش رو با چاقو بریده بود، اما...اما هیچکدوم از بقیه ی دختر ها قرار نبود روز بعد حلقه ی نامزدی به دست کنن...

زخم دست سارا شاید از دید اِدوارد چیز مهمی نبود اما واسه ی سارا خیلی اهمیت داشت که وقتی ادوارد حلقه ی نامزدی رو دستش میکنه اون زخم لعنتی روی دستش نباشه!

اون روز سر کلاس فلسفه سارا با دست هایی که زیر لباس سفیدش مخفی کرده بود گوشه ای از کلاس کنار ادوارد نشسته بود!
اما به جای اینکه به درس گوش بده یا دست شو توی موهای ادوارد فرو کنه سرش و روی میز گذاشته بود و خیره به بیرون از کلاس نگاه میکرد!
درست توی همین اوضاع بود که موضوع بریدن دست توی کلاس مطرح شد!

ناگهان برق شادی گوشه ی چشم های سارا نشست و چاقویی که دست به دست میشد و محکم توی دست گرفت، قبل از اینکه ادوارد بتونه جلوش رو بگیره جای زخم قبلیش و دوباره برید و چاقوی خونی رو بدون پاک کردن به ادوارد داد!

عصر اون روز، ادوارد و سارا هر دو با دست هایی باند پیچی شده کنار دریاچه ی هاگوارتز مشغول دیدن غروب افتاب بودن و هر دو از اینکه به شدت جو گیر شده بودن و دست هاشون و بد جوری بریده بودن میخندیدن!
حالا حلقه ی نامزدی ادوارد فقط قابل تماشا کردن بود و نمیشد از روی باند بزرگ و سنگین اون رو دست سارا کرد و مراسم محبوب سارا مجبور بود عقب بیفته!
خورشید که پشت درخت های جنگل پایین میرفت، جمعیت هم از کناره دریاچه دور میشد فقط سارا بود که لب ها شو رو لب های ادوارد قفل کرده بود و ...

اون شب سارا خسته تر از همیشه ولی با حس و حالی قشنگ روی تختش دراز کشیده بود و به زخم دستش نگاه میکرد!
حکمت اون همه دست بریده توی کلاس واسه ی سارا یه عصر رویایی کنار ادوارد بود، درسته که مراسم خواستگاری کنسل شده بود ولی سارا مجبور نبود به خاطر یه زخم مسخره ادوارد و محبور کنه که یه روز دیگه ازش خواستگاری کنه.
اتفاقات جور دیگه ای رقم خورد!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#38
عه گبیه!

سلام گب! ایشالمرلینی حالت خوب باشه!

من فقط یه سوال دارم!

:) شخصیت پنه لوپه چه جذابیتی داره که هیچ وقت خالی نمیشه و از یه پنی به پنی دیگه میرسه!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
#39
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. 20


مدت ها از خریدن تلسکوپ جدید آملیا میگذشت و اونقدر عشق و علاقه ی بین آملیا و تلسکوپ جدیدش زیاد بود که تا سال ها هیچ یک از اعضای محفل این دو عاشق رو جدا از هم ندیده بودن!

زیر اون همه نگاه محبت آمیزی که بین آملیا و تلسکوپ یه چشمش رد و بدل میشد، کمک همه ی محفل هم دلبسته ی تلسکوپ آملیا شده بودن و حالا دیگه اونم عضوی از محفل به حساب می اومد!
اما... هنوز هم دست کسی به جز آملیا به تلسکوپ نرسیده بود و همه ی محفل در حسرت یه نگاه از بین لنز های پر پیچ و خم تلسکوپ بودن!

روزه ها میومد و میرفت و از عشق آملیا به تلسکوپش چیزی کم نمیشد، در عوض حسرت محفلی ها برای استفاده از تلسکوپ کمکم داشت به فراموشی سپرده میشد تا اینکه یک روز...

یک روز یا بهتر بگم یه شب از راه رسید که عشقدونی آملیا سرما خورده بود و برای مدت کوتاهی از تلسکوپ فاصله گرفته بود!

این فرصت بهترین موقعیت استفاده از تلسکوپ برای محفل بود!

پس همون شب هنگام که آملیا برای اولین بار زیر نور ستاره ها مشغول زُلیدن به ستاره ها نبود، جماعت ذوق زده ی محفل پاورچین پاورچین با لباس خواب های کَل و گشادِ مالی دوز، راهی پشت بوم محفل شدن!

از پشت سر دامبلدور همه به نوبت سرک میکشیدن تا به تلسکوپ آملیا نگاهی بیندازن اما...
دست اولین محفلی که به تلسکوپ خورد صدای بلندی، بلند شد!
صدا از خود تلسکوپ در میومد و آژیر بلندی بود که قصد داشت آملیا رو پیدا کنه و ازش کمک بگیره!
محفلیون که گیج شده بودن، خیلی سریع و همون طور پاورچین پاورچین از همون راهی که اومده بودن برگشتن اما درب پشت بوم هم قفل شده بود!

روز بعد که عشقدونی آملیا حالش خوب شده بود، با عشق و علاقه ای که توی صورتش موج موج میزد راهی پشت بوم شد که...

که پشت درب پشت بوم نگاه آملیا به پوستر تلسکوپی افتاد که مدت ها پیش خریده بود، و هنوز هم اون پوستر خاطره انگیز روی همون درب پشت بومی چسبیده بود که آملیا شب های زیادی رو با آرزوی اون تلسکوپ، با چشم خالی به ستاره ها خیره میشد!

(جادویی ترین تلسکوپ قرن
تلسکوپی مجهز به دزدگیر متصل به درب پشت بام محصولی جدید از تلسکوپ فروشی جادویی دیاگون)




۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵


تعمیر کار که به دستور پروف خالی راهی دور دست های خارج از کلاس شده بود، به افق های دور نزدیک میشد!
افق های دور هم که ویزیتور داشتند شتابان به استقبال تعمیر کار شتافتند.
این بدو اون بدو، افق بدو تعمیر کار بدو...
بعد از لحظه ی وصال تعمیر کار و افق و در اثر اصابت بوسه ی عاشقانه ی این دو محبوب، رعدی به هوا خواست و هم افق دور و هم تعمیر کار رو غیب کرد.

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵

پروفسور خالی مدت ها میشد که بین شن ها میدوید، اینقدر دوید و دوید و دوید تا جایی برای قایم شدن پیدا کنه که آسمون پرستاره روشن شد و ترس خالی ریخت، به عبارتی حتی فراموش کرده بود از چی ترسیده و یا اینکه وسط یه بیابون بی آب و علف با پای برهنه چه کار میکنه!

پروفسور از این که یادش نمیومد اونجا چه کار میکنه شروع به ترسیدن و دویدن کرد، اونقدر دوید و دوید که شب شد!

شب که شد...(با ریتم نخونین آواز که نمیخونم!)
پروفسور خالی سرگردون تر از قبل که به یاد نمیاورد که برای چی فرار میکنه، روی شن های سرد بیابون نشست و نگاهی به آسمون پرستاره انداخت و با خودش مرور کرد که چرا تنهای تنها، این بیرون داره به ستاره ها نگاه میکنه و بعد دوباره بلند شد و شروع به ترسیدن و دویدن کرد...

در افسانه ها اومده که اینقدر پروفسور خالی روز و شب توی بیابون ها ترسیده و دویده که اتوبان دو بانده ای زیر پای پروفسور ایجاد شده که از طرف موسسه ی ساخت و ساز های برتر جهان، جایزه نوبل دریافت کرده! اما هنوز خبری از پروفسور خالی نیست و همین باعث شده که جایزه نوبل وِل معتل توی همون سازمان باقی بمونه!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱ ۲۳:۰۵:۱۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#40
شما یا هر شخصیت دیگه ای که خودتون مایلید در موقعیتی قرار گرفته که میخواد اون معجون سیاه رو بخوره. تو یه رول توضیح بدین که کسی که معجون رو خورده چه اتفاقی براش میفته و چه چیزایی می بینه.
فقط و فقط طنز بنویسید. (30 نمره)

***


-سربازا... به خط!

بعد از بلند شدن صدای شَترقِ جفت شدن چکمه های نظامی، سرهنگ بدعنق و گند اخلاق همیشگی، با نگاه سرد بی روحش تک تک سرباز های ننه مرده ی پادگان رو از زیر نظر گذروند، تا بلکه بتونه اسباب تفریح دل مریضش و فراهم کنه!

از بین همه ی سرباز ها، البته سربازی هم پیدا میشد که اینقدر خنگ و کودن باشه که همیشه بند و آب بده و تا اخر روز مشغول پس گرفتن بندش باشه!
اون سرباز بیچاره کسی نبود جز یه چارلی چاپلین خنگ!
البته نه خود چاپلین! نه، این سرباز ما سیبیل های چاپلین و دوست میداشت و همین سبیل ها بود که از این سرباز یه چاپلین درست و حسابی میساخت!

-آهای سرباز! تفنگت و برعکس گرفتی!

چاپلین که انتهای صف ایستاده بود با فریاد بلند سرهنگ سریعا تفنگ قدیمی و وارونه اش رو راست کرد...
کاش نمیکرد!
سر تفنگ از دستان سرد و یخ کرده ی چاپلین لیز خورد و روی زمین ولو شد، از قضای روزگار تیری شلیک شد و کلاه روی سر سرهنگ رو به میله ی پرچم پشت سرش دوخت!

آخ که براتون نگم، بیچاره چاپلین به یک ماه کار اجباری، اونم زیرِ زمینِ پادگانِ نظامیِ محلِ خدمتش محکوم شد!
اون پایین مایینا پر بود از تونل های کوچیک و بزرگ و تاریک و بد بویی که چاپلین موظف به تمیز کاری اونها شده بود!
البت کارایی این تونل ها چی بود در این مقال نمیگنجد، باشد که پرهیزگار شوید!

یکی از اون روز های حصر زیر زمینی، چاپلین متوجه تونلی شده بود که تا به اون روز نه دیده بود و نه شنیده بود!
چاپلین حتی بیش از کل خدمت سربازیش و این پایین میگذروند ولی هیچوقت این تونل رو ندیده بود!
پس دسته ی جارو به دست و لنگ لنگ زنون راهی تونل تازه شکوفا شده شد که بلکه موشی چیزی ببینه تو اون گرسنگی و تحریم غذای زندونی ها، دلی از عذا در آره، ولی... چیزی جز مقداری آب سیاه رنگ اونم وسط یه سنگ بزرگ و بد ریخت توی یه تونل تنگ و تاریک ندید!

از قضایِ قضای روزگار، چاپلین که یه پاش از اون یکی پاش کوچیکتر بود لَنگی زد و به صورت وسط آب های سیاه رنگِ وسطِ سنگِ بزرگ و بد ریختِ تَه اون تونلِ تاریک و بد بو و بد رنگِ زیرِ زمینِ پادگانِ نظامیِ دور افتاده ترینِ مقرِ نظامیِ المان افتاد!
و قطره ای از اون آب سیاه وارد مجرای تنفسی چاپلین جَست که اون و به سرفه انداخت!

چاپلین که در حال خفه شدن بود مجبور شد تمام آب رو بنوشه تا بلکم زنده بمونه!

ولی خب دیگه همه میدونیم که اون ماده ی سیاه رنگ آب نبود و معجون سیاه رنگی بود که استاد کریچر ذکر کردن که همون منبع قدرتی بوده که ارباب ریگولوسشون کشف کرده که لرد ولدمورتشون قدرتش و از اون گرفته که بره سر وقت پسری که بعد ها به پسری که زنده ماند معروف شد و یه کم بعد هاش با هم دوئل کردن و کمی بعد ترش سایت جادوگران و ساختن که کریچر بیاد استاد هاگوارتزش بشه که ما توش شرکت کنیم که امتیاز بگیریم که گروهمون قهرمان بشه که مرلین میدونه حقشه...

بسه؟ باشه کجا بودم؟ آهان چاپلین معجون و خورد! یا به عبارتی نوشید!
میدونید من به شخصه معتقدم معجون رو هم میشه خورد هم نوشید! شما رو نمیدونم!

بله چاپلین معجون رو نوشید و از حال رفت!
یعنی همون جا شُل شد، وا رفت، بعد هم مرد!

تمام!





نه نه نه! صدای قلبش میاد! چاپلین به زندگی برگشت. هیچ حالت عجیب و غریبی هم نداشت که من بخوام براتون توضیح بدم، چاپلین همون آدم بدبخت و بیچاره ای بود که بود و هیچ اتفاق خاصی براش نیفتاده بود!
شاید معجون یاد شده صرفا سر کاری بود؟
بود؟

خیر نبود!

چاپلین سریعا از تونل های زیر زمینی بیرون اومد و رفت سر بخت سرهنگ کچله، کله ی کچل سرهنگ رو از بنا گوشش گرفت و توی چاه توالت دسشویی اتاقش فرو نمود. بعد هم آستین بالا زد و اسمش و گذاشت هیتلر و جنگ جهانی رو راه انداخت!
هیتلر جدید یا همون چاپلین قدیم میلیونها آدم و کشت اخرش هم خودشو کشت تموم شد رفت پی کارش!

البته بحث هایی وجود داره که این هیتلر ما یا همون چاپلینِ خنگِ قدیمیِ همون پادگانِ داغونِ محلِ خدمتش بعد از خودکشیش چند جایی از این گوشه کنار های زمین پیدا شده!
میگن لردولدمورت از همین راه به فکر درست کردن هورکراکس افتاده تا بعد مرگ دوباره زنده شه!

این یعنی اون معجونِ سیاهِ رنگِ بد بوییِ که فقط همون تو زیر زمینِ پادگانِ نظامیِ محلِ خدمتِ اون سربازِ قدیمیِ المانیِ که چاپلین بود شد هیتلر و زد جنگ جهانی راه انداخت و کلی آدم کشت و بعد خودش و کشت و بعد گوشه کنار این کره ی خاکی دوباره پیدا شد و تبدیل به الگوی لردولدمورت شد و باعث تولید هورکراکس شد و لرد و فرستاد دنبال کشتن پسری که بعد ها به پسری که زنده ماند معروف شد و اخرش دعوا شد وتوی دعوا دوئل شد و دوباره لرد کشته شد و هری پاتر معروف تر شد و رولینگ پولدار شد و جادوگران تأسیس شد و ادمای بیکاری (مثل من نوعی رو میگم دور از جون شما) نمایشنامه نویس شدن و واسه آدمهای کم شانسی که من شدم شاگرد کلاس معجون سازیشون و اوناهم مجبور شدن کل این مطالب عمیقا علمی و بخونن و نمره بدن و ما رو قهرمان کنن و جام بهمون بدن و که دوباره همین چرخه ادامه پیدا کنه تا یه روزی خسته بشیم! پیداه شده بود هم اکنون در موزه ی لوور پاریس نگه داری میشه و اسم زیبای چاپلین و هیتلرش کن و از آن خودش کرده!

(تذکر: این پست به شدت اعصاب خورد کن میباشد و توصیه میشود، خوانده نشده، نمره کامل و بدین ما که بریم تو گروهمون که یکی از اون گروه های چهار گانه ی هاگوارتزی که رولینگ تو کتابای هری پاتر گفتن و یکیش سبز بود یکیش آبی بود و یکیش قرمز و یکیش نمیدونم چه رنگی که از بالا اشاره میکنن سبز بوده و سبز خودش از رنگ های اصلی میباشد یا نمی باشد که نمیدونم و میتواند رنگ چمن های سبز بهاری حیاط بزرگ و تسخیر کننده هاگوارتزی باشد که در زمان چهار بنیان گذاری که روونا و گودریگ و سالازار و هلگا بودن تاسیس شده باشه و ما توش درس میخونیم، پزش و به دوس رفیقامون بدیم و آخر سال تحصیلی رو جشن بگیریم!)

سپاس از همراهی گرمتان!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۴ ۱۸:۵۹:۴۰

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.