هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵:۱۸ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۸
#31
سلام به داورای گوگولی که انقدر متقارن نشستن!

دوئل هماهنگ شده با ایشون براتون آوردم!

لطفا مهلتش هم یه هفته باشه.

مچکرم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۵۱ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#32
- من دیگه خسته شدم! دیگه واقعا نمی تونم!
- آخه بلا، چرا تا فروشنده‌ها می‌گن برای خریدن لباسا پول بدین عصبانی می‌شی می‌زنی می‌کشیشون؟ الان اگه می‌گرفتنمون که بدبخت می‌شدیم.
- خبه حالا، انگار چکار کردم! می‌خواستن لباس می‌دادن. آخه آدم از لرد سیاه پول می‌گیره؟
- نه ولی... الان دیگه هیچ راه‌حلی نداریم. چه‌جوری دست‌خالی برگردیم پیش ارباب؟
- اینو یادت باشه رکسان، یه بلاتریکس هرگز دست‌خالی پیش اربابش برنمی‌گرده. ... من دو تا راه‌حل دادم قبل از این، چرا حواستون نیست؟

مرگخواران اجازه‌ای گرفته و به پست قبل پاتک زدن.

نقل قول:
- فوت می‌کنیمش تا باد کنه و چاق به نظر برسه!


- فوتش کنیم؟ آخه چه‌جوری؟
- کاری نداره که، انقدر بهش تنفس مصنوعی می‌دیم تا باد بشه.
- دست بهش بزنین، همتونو توی الکل حل می‌کنم!

ملت مرگخوار پرِ حرص ناخن به صورت کشیدن و به طرف گابریل که طبق معمول مزاحم شده‌بود، برگشتن.
- چیه باز؟ بذار بادش کنیم بریم لینی رو پس بگیریم دیگه!
- فکر کردین به همین راحتیه؟ که چنین راه چندشی رو بدون اعمالِ اصول پاکیزگی انتخاب کنین؟
- خب پس چیکار کنیم؟
- هر کی می‌خواد تنفس مصنوعی انجام بده، باید یه دور دهن و بینی و حلق و سپس مری تا دریچه‌ی کاردیاش و اگه تا اینجای کار نمُرد و براش مقدور بود تا ابتدای دوازدهه رو با مواد شوینده‌ای که ترکیبی از قوی‌ترین‌ها هستن رو بشوره، بعد.

مرگخوارا به بلاتریکس، و به بلاتریکس به رودولف و رودولف به رابستن نگاه کرد.

- داداش؟
- چی بودن می‌شه؟

***

- خب، شیر! ما اون‌چه که می‌خواستی رو آوردیم. حالا به عهدت وفا کن و اون پیکسی رو رد کن بیاید.

قربانی که حالا به‌شدت گنده و چاق شده‌بود، پرت شد جلوی شیر؛ چشم‌های شیر برق زدن و همین‌طور که لینی به بیرون از قفس پرت شده و به دیوار می‌چسبید، با مرگخوارها که یک فضاییِ شفاف هم همراهشون بود، مرلین‌حافظی کرده و اون‌ها هم به طرف قفس بعدی حرکت کردن.

بووووم!

ملت مرگخوار به عقب برگشته و شیرِ عصبانی و امعاء و احشاء قربانیِ مذکور رو دیدن که در اثر ترکیدن، همه‌جا پخش شده‌بود.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۵ ۲۳:۱۱:۲۴

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹:۳۵ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۸
#33
لرد سیاه و مادرش بلافاصله از جا پریدند و نگاهشان را به مردی که به سمتشان می‌آمد معکوس نمودند، اما با دیدنِ ژست بی‌تفاوت و رد شدنش از خانه‌ی گریمولد، نگاه خشمگینشان را به هکتور دوختند و فهمیدند اعتماد کردن به حرف‌های هکتور کلا اشتباه است.

- قشنگِ مامان می‌خوای با گوشت هکتورِ مامان پیتزای پرتقالی درست کنم؟
- نه مادر. هکتور خیلی هم مرگخوارِ خوب و دوست‌داشتنی‌ایه.

در حالتِ عادی فقط به زور ضرب و شتم می‌شد چنین حرفی را از کسی شنید اما این حالتِ عادی نبود؛ پای پرتقال در میان بود.

- شنیدین ارباب چی گفتن؟ ... شنیدین؟ اره شنیدین؟ ... من از همون اولشم می‌دونستم ارباب چقدر به من علاقه‌مندن. می‌دونستم چقدر من براشون باارزشم. پس الکی نبود بعد از اینکه معجونِ مو دربیارِ من برعکس عمل کرد و دماغتون رو خشک کرد منو نکشتین، فقط بخاطر این علاقه‌ی شدید بود!
- ساکت شو هک!
- وای دیدین؟ دیدین؟ ... ارباب نگرانن من با حرف زدن انرژیم تحلیل بره، ببینین چقدر می‌تونم جیگر باشم!
- پسرِ مامان تو که گفتی خودت بینی‌ت رو دوست نداشتی و بریدی؟
- دوستش نداشتیم و به هکتور گفتیم ببردش!
- وای دارن از من دفاع می‌کنن!
- هک!
- وای اون‌سری که کل خونه‌ی ریدل‌ها رو ناپدید کردم... یا اون‌دفعه که وسط جنگ با محفلیا بمب انداختم نصف مرگخوارا تیکه پاره شدن... وای، اون دفعه که به‌جای رابستن، ارباب رو فرستادم سیرازو! الان این‌ بخشش‌ها برام معنی پیدا می‌کنن.

لرد سیاه بعد از این‌که با چشم‌هایش هکتور را ذوب نموده و در اعماق زمین پنهان کرد، دوباره به جلوی در خانه‌ی ریدل برگشته و در جلد پسرِ لوسِ مامان فرو رفت.
- مامانی ما فقط جغد می‌خوایم، جغد دامبلدور می‌خوایم!
- می‌خرم برات مامان جان، غصه نخور!

مروپ باید هنرهای مادرانه‌اش را وسط می‌ریخت. فرزند دردانه‌اش جغد می‌خواست و او باید از زیر سنگ هم که شده، آن را پیدا می‌کرد؛ اما چطور؟
- فهمیدم!
- چی رو فهمیدین مادر؟
- ما باید تازه‌وارد بسازیم.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۲۷ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸
#34
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین.


همین‌طور که جادوآموزان تلسکوپ‌هایشان را روی زمین نصب می‌کردند و آسمان را رصد می کردند، گابریل هم چند تا سوراخ روی پلاستیک بزرگی که درونش ایستاده‌بود ایجاد می‌کرد.
- داشتم خفه می شدم!

از ابتدای آمدنشان به کویر، او با این پلاستیک راه می‌رفت تا مبادا شن‌های ریز بتوانند وارد کفش‌هایش شوند یا به لباس‌هایش بچسبند و او با این کمبودِ امکانات نتواند آن‌ها را نابود کند.
- خب، حالا دو تا سوراخ بزرگتر برای دست‌ها!

و در نهایت، گابریل هم توانست تلسکوپش را روی زمین بنشاند و مشغول انجامِ تکالیف شود.
- خب، حالا بیا با هم ستاره‌های نامتقارن رو پیدا کنیم و به سمتشون آواداکداورا بفرستیم تا آسمون رو از وجودشون پاک کنیم!
- این تسترال بازیا چیه؟

گابریل از جا پرید. او دورتر از همه‌ی جادوآموزان ایستاده‌بود و کسی کنارش نبود.
- این صدای چی بود؟
- من!

نگاهِ گابریل معطوف به تلسکوپ شد.
- اومدیم دور از بقیه که در سکوت کارمون‌و بکنیم، تلسکوپمون هم سخنگو شد!
- من به تو چکار دارم آخه؟ تو کارتو بکن!
- پس حرف نمی‌زنی دیگه؟
- معلومه که نه!

و ساکت سر جایش ایستاد و رو به آسمان کرد.

- مرلین رو شکر. حالا... صورت فلکیِ رو پیدا می‌کنم، تو کتاب نوشته‌بود خیلی قشنگه!
- نه بابا اون‌جوریام نیست که.
- تو مگه نگفتی حرف نمی‌زنم؟
- چیزی نگفتم که...
- خب، حالا می‌رم سراغِ ستاره‌ی قطبی! می‌گن پر نور ترین ستاره‌ست!
- چرت می‌گن، نتونستن ستاره‌ی پر نور تر پیدا کنن، الکی یه چیزی پروندن.
-
- ببخشید، دیگه واقعا ساکت می‌شم.

گابریل چشم‌غره‌ای به‌ طرفی که حدس می‌زد صورتِ تلسکوپ باشند رفت.
- وای اون ستاره‌رو! چقدر قشنگه!

کمی با ذوق به‌طرفِ ستاره‌ی موردِ نظرش نگاه کرد اما ناگهان سرِ تلسکوپ چرخید.

- تو چرا این‌جوری می‌کنی؟
- خب خودت گفتی حرف نزن.
- چه ربطی داره؟
- می‌خواستم بهت بگم اون ستاره قشنگ‌تره.
- می‌شه تو چیزی نگی اصلا؟
- غلط کردم.
-

گابریل این‌بار، امیدوارانه چشمش را روی تلسکوپ گذاشت تا ستاره‌های مورد علاقه‌اش را با جزئیات ببیند؛ اما به محضِ اینکه مشغول تماشای ستاره‌ی دیگری شد، دوباره سرِ تلسکوپ صد و هشتاد درجه چرخید.

- آخ! تو چه مرگته؟
- این یکی واقعا خط قرمزِ منه.
- چی؟
- همین ستاره‌. من اصلا ازش خوشم نمیاد، یکی دیگه رو نگاه کن!
- یعنی چی که ازش خوشم نمیاد؟
- یعنی نمیاد دیگه‌! این‌همه ستاره، گیر دادی به این؟
- اصلا تو چرا حرف می‌زنی؟ چرا انقدر فضولی؟
- اولا، من ژن برترم. دوما فضول نه، کنجکاو!
- ژن برتر؟
- آره دیگه، من تماما اصیل و جادویی‌ام. نکنه انتظار داشتی شبیهِ بقیه‌ی تلسکوپا باشم؟ بین ما اصیلا و جادوییا، با ماگلیا و گندساخته‌ها باید یه فرقی باشه یا نه؟
- مگه تلسکوپا هم از این چیزا دارن؟
- معلومه که دارن!
-
- اون‌جوری نگاه نکن، اون ستاره اصلا. هم زشته هم مزخرفه. بیا اصلا خودم یه‌دونه برات پیدا کنم.




۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین.
۵

تعمیر کار که به طرف افق پیش می‌رفت، ناگهان افق نیز به طرفِ او پیش آمد و او را بلعید. چند دقیقه‌ی بعد جادوآموزان کلاس ستاره شناسی او را می‌دیدند که به‌صورت معلق در جو در حالِ حرکت و پیش‌روی است؛ همه برای او دعا کردند که بتواند زندگیِ خوبی در کره‌ی ماه، یا سیاره‌ها برای خودش بسازد. رابستن هم قول داد که به فک و فامیلش سفارش او را بکند.



۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵


پروفسور خالی که چند ساعت پیش از بارگاهِ ملکوتی شعبه‌ی خانه ریدل شفا گرفته‌بود، شجاعتی وصف ناشدنی کسب نموده و با زندگیِ قبلیش خداحافظی کرده و به محض اینکه متوجهِ حمله‌ی موش‌های صحراییِ آدم‌خوار شده‌بود، با شجاعت به سمتشان حمله‌ور شد. در واقع پروفسور خالی جایی قایم نشده‌بود، بلکه به‌صورتِ تجزیه شده در شکمِ موش‌های آدم‌خوار و منتظرِ دانش‌مندان بود تا طلسمی برای جمع‌آوری ذرات بدنِ انسان‌ها بود.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱:۴۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#35
حتی برای ترسناک‌ترین ‌آدم‌های دنیا هم چیزی برای ترسیدن هست و حتی برای تاریک‌ترین آدم‌های دنیا هم تاریکی وجود دارد. ولی آن چه که واضح است این است که آن ترس و آن تاریکی، عجیب‌تر، خاص‌تر و متفاوت‌تر از همه‌ی ترس‌ها و تاریکی‌های دنیاست.

- حرف بزنم؟ سوال چی؟ بپرسم؟
- خسته‌ام گب. ولی بیا حرف بزن.

می‌دانید، برای آدم‌هایی مثل آن‌ها، به‌نظر سیاهی‌‌ای وجود نداشت که از آن بترسند، اما واقعیتِ عمل چیز دیگری بود؛ همیشه چیزی برای ترسیدن وجود دارد و ترس همیشه می‌تواند آدم‌های این‌گونه را نیز از پا در بیاورد. این، تنها مایه‌ی ضعفی‌ست که هرگز نمی‌توان آن را حذف کرد و بگذارید واضح بگویم، آدم‌ها را هشیار نگاه می‌دارد.

- دعواش نکنین. بذارین ناخن‌هاتونو بگیره.

آن‌ها نیز هشیار بودند. تنها ترسشان را جلوی چشمشان گذاشته‌بودند و هر روز و هر ساعت و هر ثانیه، نگران وقوعش بودند و نگران نابودی‌ای که بعد از وقوعش دامن‌گیرشان می‌شد و نگرانِ... حتی نگران این‌که دیگر از آن نترسند.

- چقدر خونه‌ی ریدل سرده!
- اصلا هم سرد نیست. وقتی یکهو یاد آشغال‌های توی خیابون میوفتی و یواشکی و بی‌اجازه می‌پری تو خیابون، توهم سرد بودنِ هوا رو می‌زنی دیگه. حالا وقتی از خونه انداختیمت بیرون می‌فهمی قضیه از چه قراره... چیکار می‌کنین؟ اینا کمه، پتوهای خودتونم براش بیارین دیگه!

عجیب بود، نه؟ خاص و متفاوت و عجیب. آن‌ها ترسشان را دوست داشتند و نمی‌خواستند از بین برود. آن‌ها با ترسشان زنده بودند و این برایشان جزو بزرگی از زندگیشان بود. دقیق‌تر، همه‌ی زندگیشان.

- حالتون چطوره ارباب؟
- ما کمی خوبیم.

آن‌ها از، از دست دادن می‌ترسیدند.
اول از همه، یک تکیه‌گاه. یک تکیه‌گاه واقعی. یک رهبر، یک ارباب ِ به تمام معنا که معنایِ ارباب بودنش با همه‌ی ارباب‌های دنیا تفاوت داشت. او کمک می‌کرد، محبت می‌کرد، گوش می‌داد، از یاد نمی‌برد، تحمل می‌کرد و خسته نمی‌شد. هر جای دنیا که بود، هر چقدر هم که خسته بود، هیچ‌وقت پس نمی‌زد.

ترس داشت. از دست دادنِ او. و آنچه که ترسناک‌تر بود، از دست دادنِ این ترس بود، اگر این متفاوت‌ترین اربابِ دنیا خسته می‌شد و می‌رفت. دیگر جایی برایشان در خانه‌ی ریدل نبود که سرش دعوا کنند یا دیگر اربابی نداشتند که برایش حرف بزنند و او گوش بدهد. دیگر نمی‌توانستند از حضورش احساس آرامش کنند یا تلاش کنند کاری انجام بدهند که لبخند ظریفش، روی لبهایش بنشیند و انگشت‌های کشیده‌اش را روی میزش بزند.

- کارت خوب بود گب، هر چند ما وزیر خانوم نمی‌خوایم ولی... اون کلاه خیلی بهت میاد.

برای از دست دادن چنین اربابی، آن‌ها حق داشتند بزرگترین ترس دنیا را داشته باشند و از تاریکیِ نبودش، وحشت داشته باشند. چرا که، می‌دانید، مرگخوارها به اربابشان احتیاج داشتند که باشد. حتی اگر حرفی نزند، حتی اگر نگاهشان نکند... حتی اگر دوستشان نداشته باشد‌. ولی آن‌ها دوستش داشتند و حاضر بودند تا هر جای دنیا هم که شده، بیایند تا از دستش ندهند.

خستگی‌ها اما می‌ماندند. توی تن بهترین اربابِ دنیا هم می‌مانند. حتی اگر ترسناک‌ترین گروهِ دنیا هم دوستش داشتند و امیدوارِ لبخندش بودند، باز هم می‌ماندند. خستگی‌ها خوب بلد بودند ناراحت کنند و بهترین ارباب‌ها را از پا در بیاورند. اما مرگخوارهایش ترسوتر از این بودند که این از پا در آمدن را فقط تماشا کنند. ترسشان جلوی چشمشان بوده و قرار بود بماند. آن‌ها مواظب ترسشان می‌مانند تا بماند و تا ابد از آن بترسند.

- ارباب، من مطمئنم که همه‌چی درست می‌شه. فقط کافیه یه گوشه بشینین و به آسمون نگاه کنین و با ستاره‌تون خیال‌پردازی کنین. این همه‌چی رو درست می‌کنه.

شاید این بار، لازم بود آن‌ها تکیه‌گاه باشند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹:۲۴ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸
#36
جادوآموزان عزیز یه لحظه توجه کنید!

توی پست تدریس، تذکر ندادم که حتما لینک پستتون رو اینجا قرار بدین. برای همین اومدم تا مشکلی پیش نیاد.

لطفا لینک پست‌هایی که می‌زنین رو حتما اینجا قرار بدین تا نمره براتون لحاظ بشه!

همین دیگه، پاکیزگی یادتون نره.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۲۸ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#37
جلسه سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


همین‌طور که جادوآموزانِ کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه منتظر شروع کلاس بودند، یک عدد گابریل دلاکور - که البته چون در دستمال‌های فراوانی پیچیده شده‌بود و پنج شش تا جغد هم دور سرش می‌چرخیدند زیاد قابل تشخیص نبود - وارد کلاس شد.
- کی گفته من حکم عدم شفافیت صادر کردم؟ اصلا و به هیچ عنوان. بدین دهنشونو صاف کنن تا یاد بگیرن دیگه سه چرخه نسازن. صبرم حدی داره دیگه، سه تا آخه؟ یا دو تا یا چهارتا!

همین طور که کاغذ را از قلم‌پری که همراهش می‌آمد می‌گرفت و به پای جغد می‌بست روی صندلیِ استاد نشست.
- سلام جادوآموزان، من استاد جدید درس دفا... جزوه هنوز پخش نشده؟ جزوه‌ی کتاب اصول بنیادین پاکیزگی هنوز پخش نشده؟ چی بگم به شما آخه؟ ... به مردم اعلام کنین امتحان عقب افتاده. به محض این‌که جزوه به دست کل ملت رسید اعلام کنین سه روز برای حفظ کردنش وقت دارن‌آ! ... خب بچه‌ها داشتم می‌گفتم. من استاد جدید درس دفاع... بار جدید وایتکس چرا نرسیده؟ جامعه رو لکه برداشته شما هنوز انقدر بیخیالین؟ ... هر چه سریع‌تر درستش کنین! ... خب. جادو آموزا، من امروز می‌خوام راجع به طلسم‌های ممنوعه صحبت کنم.
- چرا هر استادی که میاد راجع به اینا حرف می‌زنه؟
- چون اونا خیلی مهمن، و باید مواظب باشیم ازشون استفاده نکنیم. در واقع چیزی که مهمه اینه که شما یا تمرین و تکرار یاد بگیرین در شرایط مختلف ازشون استفاده نکنین. بابا رعب و وحشت چیه؟ یه اعدامه دیگه! می‌خواستن تو پیاده‌رو آدامس نمی‌نداختن. بکشینشون بره دیگه! بله، شما باید یاد بگیرین ازشون استفاده نکنین تا به عواقبی که مطمئنا می‌دونین چیه، دچار نشین. می‌فهمین چی می‌گم؟

جادوآموزان که گیج و منگ به این تغییرات ناگهانیِ بحث نگاه می‌کردند، سرشان را به علامت تایید تکان دادند.
- خوبه. حالا چطور باید یاد بگیرین در برابرش بایستین و نترسین؟ بله! باید باهاش مواجه بشین! با ترسناک‌ترین خطرها، که اگه در اون حالت قرار می‌رفتین درجا از طلسم‌های ممنوعه استفاده می‌کردین... شاخ‌پا؟ باز چیکار کرد؟ سه نفر دیگه‌رم خورد؟ اینجوری وزارتخونه کارگر کم میاره، بهش نزدیک نشین گفتم الان خودم نیروی جدید میارم و درستش می‌کنم. خب عزیزانم، حالا من می‌خوام شما رو در موقعیتی قرار بدم که بتونین صبر و بردباری و شجاعتتون رو بیازمایین و کم نیارین. همراه من بیاین، تکلیفتون اینه:

۱. به تاپیک بند موجودات خطرناک برید و اژدهای شاخ‌پای مجارستانیِ وزارتخونه رو تمیز کنید. اون یه اژدهای وحشی، رام نشده و ترسناکه که به یاری سبز شما نیازمنده. هر طور که می‌تونین تمیزش کنین، مرتبش کنین، حمومش کنین، حتی آرایشش کنین. می‌تونین به روش خاص خودتون رامش کنین، یا این‌که تصمیم بگیرین همینجوری باهاش روبرو بشین. سریع پیش نرین، لازم نیست توی پستتون سرتا پاش رو تمیز کنین. هر گی یه گوشه‌ی کار رو بگیره!
(30 نمره)





ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۲۳:۳۶:۳۱
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۲۳:۳۸:۴۸

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۹:۴۲ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
#38
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

جامعه‌ی جادوگری، بسیار ازدواجی تشریف داره. (اصلا با بلا و رودولف نیستم.) حتی اگر ازدواجی هم نباشه، عاشق بچه‌س و حاضره زن نگیره ولی بچه داشته باشه. (با رابستن که اصلا و به هیچ عنوان نیستم.) وزارتخونه رو هم دیدین جدیدا؟ شعار تازه‌ای نصب کردیم روی بورد، بر این مبنا که "فرزند بیشتر، زندگیِ بهتر" ! البته تاکید شخص من بر این بود که "فرزندِ ساحره‌ی بیشتر، زندگی بهتر" رو بنر کنیم که معاونت گفتن انقدر تابلو نباش و نتیجتا بیخیالش شدیم.
در راستای همین ها که بالاتر گفته شد، باید امکانی برای اتومبیل‌های مشنگی فراهم بشه تا به قولی، کِش بیاد. دقیق بخوام توضیح بدم ینی هر چی آدم بره توی ماشین، بازم جا داشته باشه و ظرفیتی نامحدود رو بتونه سوار کنه که مردمِ ما مشکل حمل و نقل نداشته باشن و نگران هیچی نشن، و از طرفی هم آلودگی هوا کمتر بشه!


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)

شب از نیمه گذشته بود و همه جا بسیار ساکت و فرورفته در خواب بود. البته، همه جا به جز اتاق گابریل.

- چقدر پشه و مگس اینجاست! خسته شدم دیگه!

گابریل چشم غره‌ای به مگسی که روبروش ویز ویز می‌کرد، رفت و پتو را روی سرش کشید.
- می‌شه یه جوری به هر مگسی که نزدیکم می‌شد آواداکداورا بزنم؟

با اینکه کمی ناممکن به نظر می‌رسید، اما گابریل واقعا سعی داشت روی این موضوع فکر کند که البته، صدای ویزویزی که انگار دقیقا توی گوشش است باعث می‌شد نتواند نتیجه‌ای بگیرد. نتیجتا سر جایش نشست و با چوبدستی، همان مگس‌های مزاحم را کشت.
- باید یه کاری کنم که تا نزدیک می‌شن، چوبدستیم بهشون طلسم مرگ بزنه!

پس از چند دقیقه تامل و تعمق، گابریل بالشتش را برداشت. به طرف کمدش رفت و چهار چوبدستی‌ای که جهت رسیدگی بیشتر به پاکیزگی خانه و بالا رفتن سرعت کارها از اطرافیانش کش قرض گرفته بود را به سنسور صدا و حرارت و نور و هر محرکِ موجود در جهان مجهز کرد. حالا تنها کاری که باید می‌کرد، این بود که چوبدستی ها را در چهار گوشه‌ی بالشتش نصب کند. پس از نصب ِ چوبدستی‌ها، بالشت او شبیه حصار زندان شده و آماده‌ی سرویس کردن دهان مگس‌ها بود.

هر چند صبح روز بعد تیتر همه‌ی روزنامه‌ها این بود که قتل سریالی‌ای از طرف یک بالشت مجهز رخ داده‌است و هفتاد و سه نفر به محض ورود به اتاق مرده‌اند اما، گابریل تا ابد از ایده‌ی خود راضی بود و مصمم بود تا روز مرگش از آن بالشت استفاه کند.





3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.

تصور کنید صبح از خواب بیدار می‌شه و قبل از هر کاری، با یک کروشیو ساعت زنگ‌دارش رو خاموش می‌کنه. سپس گوشی‌ش رو برمی‌داره و به هوای چک کردن، دو سه ساعتی رو گوشی به‌ دست روی تخت‌ می‌گذرونه. بعد که می‌بینه دیگه واقعا دیر شده بلند می‌شه و به جای اینکه چوبدستی‌ش رو برداره و با آگوامنتی از آب استفاده کنه، از شیر آب با چشم مصنوعی استفاده می‌کنه.

وقتی می‌خواد از خونه خارج بشه به جای استفاده از شبکه پودر پرواز و دودی شدن، یا استفاده از جاروی پرواز و سرما خوردن، یا اینکه غیب و ظاهر بشه و کل غذایی که تازه خورده رو -گلاب به روتون- برگردونه، سوار ماشین آخرین مدلش می‌شه تا همزمان گزینه‌های سرعت، سلامتی، زیبایی و شیک بودن، و همچنین مخ‌زنی رو تیک بزنه.

وقتی از سر کار برگشت خونه، برتی باتز با طعم چوب رو توی سطل آشغال تف می‌کنه و یه شکلات خوشمزه‌ی ماگلی رو امتحان می‌کنه که به‌ هیچ وجه امکان نداره مزه‌های عجیب غریب بده. بعدش غذا می‌خوره و همین‌طور که چوبدستیش رو به سراغ ظرف‌های کثیف می‌فرسته تا بشوردشون، به‌ طرف سیستم گیمینگش می‌ره و رد دد ریدمپشن ۲ رو شروع می‌کنه. ()


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
#39
سلام استاد!

اینمخدمت شما!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
#40
گابریل دستی به پیشانی‌اش کشید و با دستمال، قطرات درشت عرق روی پیشانی‌اش را پاک نمود.
سپس در حالی‌که از کمردرد رو به موت بود، به فضای بزرگ تالار اصلی هاگوارتز که سه ساعت از آخرین باری که تمیز شده‌بود می‌گذشت، نگاه کرد.
- خسته‌ام... پس کی می‌تونم تمومش کنم؟

و دستمالش را توی سطلی که ترکیبی از انواع شوینده‌ها تویش بود فرو کرد اما، مهلتی برای بیرون آوردنش نیافت. چرا که سایه‌ی چیزی رویش افتاد و ناگزیر، سرش را بالا آورد.

یک عدد جن خانگی، با لباس‌های پاره‌پوره که تعدادی پیکسل با نوشته‌های "فقط ارباب ریگولوس" یا " ارباب ریگول یه دونه‌س، فقط واسه نمونه‌س" به آن‌ها آویزان کرده‌بود، با قیافه‌ای خوف و بطری‌ای که گابریل بهتر از هر کسی می‌دانست چه چیزی تویش هست، بالای سرش ایستاده‌بود و نگاهش می‌کرد.
- کریچر اومده به جادو آموز دلاکور بگه که، امشب شب مجازات می‌باشه!
- پ... پروفسور کریچر!
- کریچر از کاری که می‌خواد بکنه خوشحاله!
- ولی...
- کریچر قصد داره با محتویات این بطری حرکت غیرقابل پیش‌بینی‌ای بزنه!
- تو رو روونا منو ببخشی...
- کریچر الان دست به کار می‌شه!
- لطفا...
- کریچر در بطری رو باز می‌کنه!
- نه...
- کریچر وایتکس رو به‌طرف تو سرازیر...
- به وایتکس توهین نکنین!

کریچر که به‌نظر می‌رسید از این فریادی که شنیده شوکه است، وایتکس را عقب گرفت و گفت:
- چی؟

گابریل نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحن چرب و نرمی، جلوی وقوع آن اتفاق را بگیرد.
- پروفسور، شما دارین با این‌کار به ساحت مقدس وایتکس توهین می‌کنین.
- کریچر نمی‌دونه این یعنی چی...
- شما می‌خواین وایتکس رو روی من بریزین؟ اونم در حال که محیط اطراف به‌شدت بهش نیاز داره؟ آیا شما می‌خواین کاربرد اصلیش رو به تمسخر بگیرین؟ اونم وقتی که زمین پر از میکروب‌ها و کثیفی‌هاییه که می‌تونن با وایتکس تمیز بشن؟ پس آرمان‌های ما این بود؟

کریچر به فکر فرو رفت‌.
- پس کریچر چه‌جوری باید شب مجازات رو اجرا کنه؟
- من پیشنهاد می‌کنم اول اینجا رو با وایتکس تمیز کنیم تا بهش توهین نکرده باشیم. بعدش شب مجازات رو هم اجرا می‌کنیم!
- کریچر... موافقه!

گابریل "یِس" بلند و کشیدی‌ای گفت و بطری وایتکس را از کریچر گرفت و از آن توی سطل ریخت.

چند ساعت بعد

- کریچر کیه؟ اینجا کجاست؟

کریچر چشم‌هایش را مالید و از جایش بلند شد. کم کم به یاد آورد تمام شب را با گابریل مشغول رُفت و روب بوده و در نهایت از شدت خستگی، خوابش برده‌است.
کمی به اطرافش نگاه کرد و گابریل را ندید. در عوض، یک کاغذ کوچک به یکی از پیکسل‌هایش وصل شده‌بود دید و آن را برداشت.

نقل قول:
- صبحتون بخیر پروفسور! ازتون متشکرم که در تمیزکاری بهم کمک کردین. امیدوارم خواب نمونید، من رفتم سر کلاس!
راستی، شب مجازات هم گذشت و تموم شد!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.