هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۹:۰۵ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#31
تصویر کوچک شده


هنوز در بسته نشده بود که فنریر، در حالی که بچه ای رو توی بغلش گرفته بود، وارد شد.

- فنریر، بچه رو گاز گرفتی؟

روی گردن بچه، جای گاز دیده میشد.

- چیز... آخه ارباب، بچه ها خوشمزه ترن. ولی نگران نباشین ارباب، اگه تا الان نیومدم، فقط واسه این بود که حال بچه خوب نبود. ولی الان حالش خوب خوبه ارباب. فقط یه کم سرگیجه داره که اونم مشکلی نیست.

لرد آرزو می کرد کاش هنوز حال بچه خوب نشده بود و فنریر هم هنوز نیومده بود...

- خیلی خب، بگو ببینیم چی یادش دادی، زود برو که سرمون از دست شماها داره منفجر میشه.
- من یادش ندادم ارباب، طبیعت خودش یادش میده‌. الان خیلی دلش گوشت میخواد و به اولین غیر گرگینه ای که‌... می بینه... حمله... میکنه...

فنریر دیر فهمیده بود.

- تا این بچه و طبیعت ما رو به کشتن ندادن، سریع از جلوی چشممون دورشون کن.

فنریر، در حالی که سعی می کرد نذاره بچه از دستش فرار کنه، به سمت در دوید.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۹:۱۱:۴۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۸:۳۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#32


تصویر کوچک شده


چند ثانیه ای طول نکشید که رودولف دوباره از حرفش برگشت.
- اصلا چرا باید این پیرمرد رو ببریم؟
- رودولف، چرا نباید این پیرمرد رو ببریم؟

با این نگاه بلاتریکس، نه تنها قلب رودولف، که قلب همه مرگخوارا به مدت چند ثانیه از حرکت ایستاد.

- چیز... خب... ببین آخه... میگه بزار! میگه بزار! تازه شبم نمیخوابه! بعد...
- رودولف؟
- بله؟
- پیرمرد.
- چشم.

رودولف غر غر کنان به سمت پیرمرد که بی حال روی زمین افتاده بود رفت. دستشو گرفت و خواست اونو روی زمین بکشونه که... نشد. عوضش، خودش روی پیرمرد افتاد.

- چقدر سنگینه!

اما رودولف یه مرگخوار قوی بود و سبک و سنگین بودن براش معنا نداشت. اون از یه مورچه چی کم داشت که میتونست چند برابر وزن خودش رو بلند کنه؟ اون باید میتونست...

تق!

- میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی رودولف؟ یه پیرمرد می خواد بیاره ها.

رودولف دوباره روی پیرمرد افتاده بود. سعی کرد بلند شه و روی پاهاش وایسه.
- آخه خیلی سنگینه.

بلاتریکس به سمت پیرمرد رفت و پشت پیراهنش رو چسبید. به صورت رودولف نگاه کرد که یه لبخند کنج لبش بود و یه "عمرا بتونی بلندش کنی" خاصی توی چشماش بود. بلاتریکس هم متعاقبا لبخندی زد و... بلندش کرد! به آسونی! لبخند رودولف محو شد.

- چی شده؟
- فکر کنم من بدونم.

دروئلا، در حالی که کتابشو ورق میزد، به سمتشون می دوید.
- رودولف، تو هم معتاد شدی.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۶:۳۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#33
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

هافلپاف:

رودولف: 28 - 5 =23
جالب و بعضی جاها غافلگیر کننده بود. آخرشم عالی بود.

سدریک: 28 - 5 =23
خیلی جالب بود کلا. فقط کاش میگفتی از کجا فهمیدی اون سیاره مریخه. و آخرشم جای کار بیشتری داشت.

آگلانتاین: 20 - 5=15
توجه کردی که تکلیف سه بخش داشت؟ لطفا تکالیفو نذارین برای روز آخر.

ریونکلاو:

گابریل: 30 - 5 =25
عالی بود.

لینی: 30 - 5=25
ماجراجویی خیلی جالبی بود. تکلیف دوم هم اگه طرف خودم نبودم خیلی جالب میشد.
ویزلیم خودتی!

ربکا لاک وود: 27
از قرمز بدت میاد؟ (نگاهی به موهای قرمزش میکند). خوب بود ربکا.

پنه لوپه: 26
دیالوگا بعضی وقتا کمی لوس میشدن. آخرشم خیلی خام موند.

گریفندور:

آستریکس: 23 - 5= 18
هاچ و واچ؟ شخصیتا خیلی قوی نبودن و رول هم کوتاه و نامفهوم. خیلی میتونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی.

آرتور: 29 - 5 = 24
پدر بزرگ نمونه! خوب بود.

فنر: 29 - 5 = 24
خوب بود.

گریفندور: اگه بخواین علت کم کردن امتیازمو توی پیام شخصی توضیح میدم.
19 - 5=14

اسلایترین:

دیانا: مطمئنی سوالو خوندی؟ نوشتم اقامتتون تو مریخ مهمه و خاکی که بیارین... که شما هیچکدومو ننوشتین. غیر از این خوب بود.
15




رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۶:۲۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#34
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

هافلپاف:
رودولف: 23
سدریک: ۲۳
آگلانتاین: 15

ریونکلاو:
گابریل: 25
لینی: 25
ربکا لاک وود:۲۷
پنه لوپه: ۲۶

گریفندور:
آستریکس: 18
آرتور: ۲۴
فنر: ۲۴
گودریک: ۱۴

اسلایترین:
دیانا: 15



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۸ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
#35
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

رودولف: 24+3+1=28 - 5 =23
جالب و بعضی جاها غافلگیر کننده بود. آخرشم عالی بود.

گابریل: 24+4+2=30 - 5 =25
عالی بود.

سدریک: 22+4+2=28 - 5 =23
خیلی جالب بود کلا. فقط کاش میگفتی از کجا فهمیدی اون سیاره مریخه. و آخرشم جای کار بیشتری داشت.

لینی: 24+4+2=30 - 5=25
ماجراجویی خیلی جالبی بود. تکلیف دوم هم اگه طرف خودم نبودم خیلی جالب میشد.
ویزلیم خودتی!

آستریکس: 20+2+1=23 - 5= 18
هاچ و واچ؟ شخصیتا خیلی قوی نبودن و رول هم کوتاه و نامفهوم. خیلی میتونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی.

دیانا: مطمئنی سوالو خوندی؟ نوشتم اقامتتون تو مریخ مهمه و خاکی که بیارین... که شما هیچکدومو ننوشتین. غیر از این خوب بود.
12+3+2=15

ربکا لاک وود: 22+3+2=27
از قرمز بدت میاد؟ (نگاهی به موهای قرمزش میکند). خوب بود ربکا.

آرتور: 23+4+2=29 - 5 = 24
پدر بزرگ نمونه! خوب بود.

پنه لوپه: 20+4+2=26
دیالوگا بعضی وقتا کمی لوس میشدن. آخرشم خیلی خام موند.

فنر: 23+4+2=29 - 5 = 24
خوب بود.

آگلانتاین: 20+0+0=20 - 5=15
توجه کردی که تکلیف سه بخش داشت؟ لطفا تکالیفو نذارین برای روز آخر.

گریفندور: اگه بخواین علت کم کردن امتیازمو توی پیام شخصی توضیح میدم.
16+2+1=19 - 5=14


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۷ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#36
تدریس جلسه دوم کلاس ستاره شناسی


-

بله، باز هم کلاس سر صبح، باز هم خستگی، و باز هم نفرین شدن معلم توسط دانش آموزا!
استاد متوجه شد انتظار برای سرحال اومدن دانش آموزا و جلب توجهشون بی فایده ست، پس شروع کرد به تدریس، برای در و دیوار و میز و صندلی ها و البته، سنگ های عجیبی که روی میز هر کدوم از دانش آموزا گذاشته بودن.

- خب، بچه ها. بی مقدمه می ريم سر اصل مطلب. در زمان های بسیار دور، بشر اصلا نمیدونست سیاره های ديگه، اجرام فضایی و امثالهم هم وجود دارن...
- اجازه پروفسور؟ ميشه برین سر اصل اصل مطلب؟
- بله، جناب صندلی!

صندلی با ذوق به ميز نگاه کرد. میز نگاه محبت آمیزی بهش انداخت و اشک توی چشماش جمع شد. خودشو به نشونه "بچه ها چه زود بزرگ ميشن" تکان داد.
- پروفسور ویزلی، اجازه؟ میز ما داره آب مياد... و تکون می خوره.

رکسان به دانش آموزی که توی کلاس شرکت نمی کرد، به چیزای الکی گیر می داد و مهمتر از همه، اونو ویزلی صدا می کرد، اهمیت نمي داد. سعی کرد بازم اهمیت نده. فقط پای تخته شروع به نوشتن کرد:

تکالیف:
1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰

2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 1۰


تدریس هم بی تدریس. بعد از بلا هايي که جلسه قبل سرم آوردين تدریس هم میخواین؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۱۷ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#37

بدینوسیله اعلام میکنم این تاپیک به روند سابق خود باز میگردد!

* سوژه جدید *


- نمیخواید دیگه انتخاب کنید؟
- فقط یه کم دیگه...

رکسان اینو گفت و به لیسا نگاه کرد، و فهمید هیچکدوم مطمئن نیستن فقط یه کم دیگه طول بکشه. خریدن هدیه ی مناسب برای اربابشون، امری خطیر بود و باید به خوبی از پسش بر میومدن. پس یه بار دیگه، به چیزایی که روی میز مغازه بورگین و بارکز چیده شده بود، نگاه کردن.

- گفتی این چیکار میکنه؟
- این یه گردنبند طلسم شده ست. کسی که می پوشش رو به رقصیدن مجبور میکنه.

قطعا اگه صاحب مغازه میدونست این هدیه برای کیه، اینقدر خوشحال و راضی به نظر نمی رسید.
لیسا و رکسان سعی کردن لحظه ای تصور کنن اگه این گردنبند رو به اربابشون هدیه بدن، چه بلایی از طرف لرد و بلاتریکس، و احتمالا مروپ و نجینی سرشون میاد... ولی حتی تصورش هم وحشتناک بود! پس سریع سراغ جنس بعدی رفتن.

- این چی بود؟
- این... یه انگشتره که دست هر کی میپوشش رو میسوزونه...

رکسان و لیسا اجازه ندادن فروشنده بقیه حرفشو بزنه و سریع سراغ جنس بعدی رفتن.
- اینو ندیده بودم. این چیه؟
- این یه شهاب سنگه...
- برو بابا! اینم مغازه لوازم جادوی سیاهه تو داری؟ اینا رو که توی مغازه شوخی بابامم هست!
- جنس خفن نداری. قهرم.
- چی میخواین خب؟ شاید تو انباری باشه...
- ماگل کش!

چشمای فروشنده از خوشحالی گرد شد. میتونست بعد از شونصد ساعت، با دادن ویژگی های ساختگی به جنس جدید، یه جوری از شر این دو مشتری سمج خلاص شه.
- این کاملا ماگل کشه. کـــــــــــاملا ماگل کش.

رکسان با خوشحالی، شهاب سنگ رو از فروشنده گرفت و پولش رو تحویل داد و با لیسا از مغازه بیرون رفتن، بدون توجه به اینکه لیسا داره بد جور بهش نگاه میکنه. لیسا چند دقیقه با حالت قهر کنارش راه رفت و فهمید رکسان اصلا توی این دنیا نیست.

بووووووووووم

- هی، چیکار میکنی؟ خودم می دمش ارباب، خودم پولشو دادم!
- من می دمش ارباب، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی. یه لحظه وایسا... چرا من دارم خودمو میزنم؟

لیسا راست میگفت. کسی که روبروش بود و درحال کتک خوردن، خودش بود!
رکسان هم ایستاد و به روبروش خیره شد، جایی که باید خودش می بود، ولی در واقع، لیسا بود توی بدن خودش!

- من با خودم قهرم!

برای يه لحظه، هر دو متوجه شدن که ممکنه همه اينا زیر سر شهاب سنگ باشه، ولی...

- چیز... پس شهاب سنگ کو؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#38
- قو؟ قرمز؟ قورباغه؟
- ای بابا... خب ببین چند حرف داره نابغه.
- چشم...
- آفرین.
- نه، ميگم چشمام شمایین، من که نميتونم بدون چشم ببینم که!
- اصلا من قهرم، تو همیشه بین من و چشم چپت فرق میذاشتی.
- عه؟ اينجوريه؟ به لیسا ميگم حق کپیرایت رو رعايت نکردی و قهر کردی. ميگم بندازتت آزکابان، معجون خنک بنوشی.

تام ديگه نميتونم تحمل کنه. اون اگه ميخواست همون تام نابغه درسخون قبلی بشه، به هر دوتا چشمش نیاز داشت.

- بسه ديگه، یه نگاه کنین ببينين چند حرفه این جدول.

چشما ترسیدن و سریع روی تعداد خونه های جدول متمرکز شدن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#39
- رکسان... رکسان! بازم خواب بد دیدن میشی؟ پاشو دیگه!

رکسان وحشت زده از خواب پرید. نفس نفس زنان به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه بیداره. عرق کرده بود. مدتها بود این کابوس رو میدید.

- هوف... شکر ارباب خواب بود...
- دیر شدن شد دیگه، مگه نمیخواستی رفتن کنی بازرسی؟ میخوای یکی دیگه رو جات فرستادن کنم؟
- نـــــــه!

نمیخواست به هیچ وجه این فرصتو از دست بده. کلی برای بچه، پاچه خواری کرده بود، کلی وزارتخونه رو تی کشیده بود، و شب های زیادی برای بچه، قصه تعریف کرده بود و نمیخواست تلاشهای این چند روزش بی نتیجه بمونه. سریع خودشو توی کمد لباس انداخت و چند دقیقه بعدش، درحالی که کیف سامسونتش رو می بست، از کمد خارج شد.
- حاضرم.

کارخونه ماهیتابه سازی دامبلدور (فقط آریاناشون)

- زود باشین، دیر شد! اگه بازرس وزارت خونه این وضعیتو ببینه، بهتون اکسپلیارموس میزنم!

کارگرا به محض شنیدن "اکسپلیارموس" از زبون آریانا، سرعت کارشونو بیشتر کردن... خیلی بیشتر! اونقدر سریع که در عرض دو دقیقه، ده ها جعبه ی پر سر و صدا رو به انباری منتقل کردن.

- خوب شد. الان دیگه بازرسا نمیبیننشون...

تـــــــــــق
در کارخونه با شدت باز شد، و سایه مامور بازرسی وزارتخونه به همراه تیم بازرسی، وارد شدن. آریانا لبخند تصنعی زده و به سمت در دوید.
- سلام بر ماموران زحمتکش بازرسی وزار ... تو؟
-

فلش بک - مدتی قبل، ماموریت مرگخوارا

-
- از روی سرم بیا پایین، رکسان. این صد و هفتاد و چهارمین باری توی این سه ساعته که پریدی روی سرم! میدونی صد و هفتاد و چهار بار اینهمه مو رو شونه کردن یعنی چی؟
- اون تیکه چوب رو بردار تا بیام پایین.

آریانا که سعی میکرد وزن رکسان رو تحمل کنه، به سختی خم شد و تیکه چوب رو برداشت و پرتاب کرد.
- بیا، خوب شد؟ حالا بیا پایین...
- نمیام. پرتش کردی جلو. مثل صد و هفتاد و چهار بار دیگه بازم بهش برخورد میکنیم.
-

آریانا به بخت بدش لعنت فرستاد. چرا رکسان باید همگروهیش میشد؟ هر کس دیگه ای به دستور لرد همگروهیش شده بود، تا الان ماموریتشونو انجام داده و برگشته بودن. اگه رکسان نبود هم تا الان موفق شده بود.
اگه رکسان نبود...

- خب رکسان، تو بمون، من میرم چوب رو بردارم.

رکسان از روی سر آریانا پایین اومد، و مثل بچه آدم روی یه تیکه سنگ نشست. آریانا رفت، ولی دیگه بر نگشت. رکسان یک ساعت منتظر موند، دو ساعت منتظر موند، سه ساعت... وقتی دید انتظار فایده ای نداره، برگشت سمت خونه ریدل.

وقتی در خونه رو هل میداد، با خودش بهونه هایی که میخواست واسه لرد بیاره رو مرور میکرد.
- میگم وقتی چوب وحشتناکو دید، سکته کرد... نه، میپرسن پس بدنش کو. میگم... آها! داشت با چوب وحشتناک میجنگید، متلاشی شد. آره، این خوبه. ...
- جایزه آریانا رو بدین بهش. خالی هم که اومد مجازاتی براش در نظر گرفتیم.

پایان فلش بک

- خب... خوش اومدی رکسان. بیا... بیا کیفیت ماهیتابه هامونو ببین.

رکسان با فرمت به سمت ماهیتابه هایی که روی میز چیده بودن، رفت.
توی هر کدوم از ماهیتابه ها، برای اطمینان از کیفیتشون، غذا پخته بودن. آریانا نگاه اخم آلودی به کارگرایی که با تردید به ماهیتابه ها نگاه میکردن، انداخت.
- برین کیفیت ماهیتابه هامونو به بازرس نشون بدین دیگه.

کارگرا با دیدن چوبدستی آریانا که از زیر رداش نشون میداد، به سمت ماهیتابه ها حمله ور شدن.

- اینی که میبینی، ماهیتابه نسوزمونه.
- پس چرا سیاه شده؟
- ام... خب... دید بازرسمون مرگخواره، از شدت ذوق سیاه شد.
- پس چرا تغییر شکل داده؟
- عه، نگفتم؟ ماهیتابه هامون توی درس تغییر شکل همیشه شاگرد اول بودن... آها... اینم ماهیتابه نچسبمونه.

برای لحظه ای، فکر کرد حواس رکسان رو از ماهیتابه نسوز جزغاله شده پرت کرده، اما توجه رکسان به ماهیتابه نچسب جمع شد. قاشق رو توی ماهیتابه فرو کرد و خواست کمی از غذا بیرون بیاره، ولی هرچی قاشق رو کشید، بیرون نیومد. تیم بازرسی وزارتخونه، همگی رکسان رو چسبیدن و کشیدن، اما هرچی زور میزدن، بیرون نمیومد.

- چیز... آخی! چسبیده... دلش برای کریس تنگ شده. عـــــــــــه، مگه میشه ماهیتابه رنگ ثابتمون رو فراموش کرد؟

رکسان هم مثل آریانا، سعی کرد ذوق زده به نظر بیاد، ولی وقتی غذای توی ظرف رو دید، دیگه نتونست تظاهر کنه.
- اوق! این غذا چرا سیاه شده؟
- این... آخی! این یکی از فامیلاشون دیروز مرد. خبرشو نشنیدی؟ همون ماهیتابه هه که دیروز انداختن توی کوره... چه ماهیتابه ای بود! نسوز رنگ ثابت نچسب. فامیل همه اینا بود. چرا رفتی، چرا؟
- چرا؟

رکسان به تیم بازرسی که به گریه افتاده بودن نگاه کرد؛ کارش خیلی سخت شده بود. میخواست هر طور شده، یه دلیلی برای بستن اون کارخونه پیدا کنه. به هر قیمتی شده. اما غیر ممکن بود. کف کارخونه برق میزد، تمام مواد ظاهرا از لحاظ بهداشتی کاملا سالم بودن، و حتی کارگرا اونقد مصمم کار میکردن که هیچکس نمیتونست بهشون مشکوک بشه.
دیگه داشت دیوونه میشد؛ کار بازرسی تقریبا تموم شده بود، ولی هنوز هیچ نکته ای پیدا نکرده بود. لبخند آریانا هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشد، درست مثل بغض رکسان.

- خب، وقت بازرسی تمومه. خیلی ازتون متشکرم خانم دامبلدور...

نه، نباید اینجوری تموم میشد. نباید میذاشت اینجوری تموم شه. باید کاری میکرد...
برای آخرین بار به اطراف نگاهی انداخت. هر قدمی که به سمت در بر میداشتن، نگرانیش بیشتر میشد، اما دیگه وقتی نمونده بود. با نا امیدی، برای آخرین بار به ماهیتابه ها نگاهی انداخت... و فهمید!

- آریانا؟ گفتی این ماهیتابه ها دلشون تنگ میشه؟
- ام... آره.
- و ناراحت و خوشحال میشن؟
- آره دیگه. ماهیتابه های ما احساسات دارن، جون دارن.

دقیقا به همین جمله نیاز داشت.
- اگه تو غذای مردم گریه کنن چی؟ یا توی غذای مردم...

گفتن همین جمله، کافی بود تا حالت تهوع به تیم بازرسی دست بده. ماموریتش انجام شده بود، و اینو میشد از حال بازرسا و آریانا به وضوح فهمید.

فردای اون روز - در محضر لرد

- آره ارباب، خودش بود! اون بود که کاری کرد جایی که واستون مشنگ قاچاق میکردم پلمپ بشه. همه مشنگای قاچاق شدتون تو انباری کارخونه ن! مجازاتش کنین ارباب!
- چیز... براتون توضیح میدم ارباب... من اگه میدونستم اونجا... توضیح ندم؟ حرف نزنم؟ درخواست نقد هم نکنم ارباب؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸
#40
- اونجوری نمیشه، شکل آدما میشینی.
- آدمم دیگه، باید اینجوری بشینم.
- نه، ببین، پاهاتو اینجوری کن بشین...

قوری، مثل قورباغه ها نشست. سو با تعجب بهش خیره شد، ولی از ترس این که اخراج تر بشه، سعی کرد به دستورات قوری عمل کنه.

- آفرین دختر. حالا برم یه سری به بقیه بزنم...

قوری دستاشو پشتش گره کرد و از صف مرگخوارای لب آب گذشت.

- نه، اونجوری نه، کمرتو قوز بده! ... تو چرا پوستت لزج نیست؟ چجوری میخوای شنا کنی؟... تو چرا سبز نیستی؟‌... تو چرا لای انگشتات پرده ندارن؟

مرگخوارا نگاه های نا امیدی به هم انداختن؛ کارشون اصلا راحت نبود. کنار اومدن با قوری، لازم ولی سخت بود.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.