هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۴۴ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹
#31
رفت و آمد های مرموز در بارگاه ملکوتی


خبرنگار پیام امروز گزارش می‌دهد:
همزمان که به ساعات منتهی به شروع رای گیری انتخابات وزارت سحر و جادو نزدیک می‌شویم، تنش ها و هیجانات اوج می‌گیرند. هر هشت کاندیدا بشدت تحت نظر هستند و هرگونه حرکت از جانب آنها توسط خبرنگاران و مردم عادی ثبت و ضبط می‌شود.

اما مورد عجیب امروز رفت و آمد های مکرر به درگاه ورودی بارگاه ملکوتی، واقع در شهر لندن بوده است. مرلین که شهردار لندن نیز است به تازگی اقدام به بازکردن یک شعبه جدید از بارگاه بر روی زمین کرده است تا با احتساب شعبه خانه ریدل، اکنون 2 راه دسترسی به بارگاه ملکوتی بر روی کره خاکی موجود باشد.

این گذرگاه که از ابتدای انتخابات افتتاح شده است به شدت تحت مراقبت و محافظت کارگزاران محافظتی مرلین می‌باشد. اما از ابتدای امروز صبح و همزمان با صدور اعلامیه جدید ستاد برگزاری، ماشین های اسکورت در چندین نوبت از طریق این گذرگاه به بارگاه ملکوتی مراجعت کرده اند.

از هویت افراد داخل ماشین اطلاعی در دسترس نیست اما چندین منبع ناشناس ادعا می‌کنند که دیگر کاندیدای اسلام گرای این دوره، یعنی حاجی تراورز، اقدام به برگزاری چندین جلسه با مرلین کرده است.

به نظر می‌آید این دو کاندیدا روز به روز به یکدیگر نزدیک تر می‌شوند و بر سر مسائل دینی-مذهبی به توافقاتی رسیده اند. حال باید دید در این ساعات پایانی فعالیت ستاد های انتخاباتی چه تصمیمی از جانب این دو اتخاذ می‌شود.

پایان گزارش.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵:۰۸ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹
#32
- با سلام خدمت بینندگان عزیز. امروز در خدمت یکی از کاندیداهای وزارت سحر و جادو هستیم. خوش آمدید جناب پیامبر.

دوربین کم کم از صورت کک مکی مجری(که احتمالا یکی از ویزلی هاست) فاصله گرفت و قاب را طوری تنظیم کرد تا هم مرلین و هم مجری را درون تصویر داشته باشد.
استودیو خبر ویژه دکور جدیدی را به مناسبت شروع انتخابات برگزیده بود. کلاه های وزارت از سقف آویزان شده بودند و تم سیاه پشت زمینه خبر از حضور یک مرگخوار در برنامه می‌داد.

- سلام و درود خداوند بر رهروان حقیقی بنده.
- جناب مرلین، یک مقدار در مورد لباستون توضیح می‌دید؟

مرلین همان ردای خاکستری کهنه و پاره را پوشیده بود. عصایش را به صندلی تکیه داده بود و کلاهش در کنار لیوان آب بر روی میز قرار داشت.

- چه توضیحی؟ این همان لباسی است که بنده همیشه می‌پوشم. ما هیچ بیت المالی را خرج مصارف شخصی نمی‌کنیم. از دار دنیای فانی ما فقط همین لباس را داریم و حوله ای که هربار استحمام می‌کنیم از آن استفاده می‌شود. برخی فکر می‌کنند ما در بارگاه روی کوهی از طلا نشسته ایم. خب این تصور غلطی است. ملت ما بهتر می‌داند.

مجری از تصور اینکه حوله و لباسی هزاران سال در حال استفاده شدن هستند چهره اش را در هم کشید.

- خب بهتره که زودتر از این سوال رد شیم و به جزئیات نپردازیم. شما به تازگی برنامه های خود را برای وزارت اعلام کردید. مشتاقانه آماده شنیدن توضیحات تکمیلی شما هستیم.
- ما برای توضیح برنامه هایمان به اینجا نیامده ایم.
- خب چرا اینجا هستید؟

دوربین مجری را ایگنور و روی مرلین زوم کرد.

- ما اینجاییم تا برخی مسائل را شفاف کنیم. همانطور که قبلا هم گفته ایم دوران بخند و بزن و دررو تمام شده است. زیر سایه عدالت الهی مو را از ماست بیرون می‌کشیم.

صدای مجری خارج از کادر شنیده شد که گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه آقای حسن مصطفی با پشتوانه مدیریت وارد انتخابات شود و تصور کند که کاری به او نداریم وهمی بیش نیست.

مرلین از جیب ردایش عکسی را درآورد و رو به دوربین نشان داد.

- بینندگان محترم این عکس را ببینند. چند روز گذشته بنده میزبان دختری به نام "جازمین" بودم که ادعا داشت اغفال شده است. او با گریه و زاری پیش من آمده بود و از فردی به نام حسن شکایت می‌کرد. ما پیگیر موضوع شدیم و توانستیم این عکس را، که توسط دوربین های ترافیکی قاهره ثبت شده، پیدا کنیم. مشخصاً جناب مصطفی اقدام به اغفال این دختر کرده. فقط پروردگار می‌داند چند دختر معصوم دیگر گول این خنده ها را خوردند و با او به غار رفته و شروع به ...
- بله متشکرم از جناب مرلین. متاسفانه اگر بیشتر از این به جزئیات بپردازیم قیلتر خواهیم شد.
- ولی ما هنوز نگفتیم جازمین چگونه با...

دوربین کلوزآپ مجری را نشان داد و تیتراژ پایانی برنامه در پس زمینه شروع به نواختن کرد.

- منتظر دفاعیات آقای مصطفی هستیم....
- تازه نگفتیم دختر طفل معصوم اعتراف کرده که قد و طول حسن خیلی کوچیک بو...
- بینندگان عزیز تا برنامه ای دیگر بدرود.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۰۶ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹
#33
خلاصه:
فنریر قراره زن بگیره! بهش یه دفترچه دادن که عکس ساحره ها توش هست. عکس اول توسط بانو مروپ و به خاطر تشخیص دادن وجود خشونت در او مردود شد. حالا فنریر مونده و عکس دوم که چندان باب سلیقه او نیست!
***


مروپ همچنان چمدان به دست به فنریر نگاه می‌کرد.

- بجنب گرگینه. میخواهی مادر ما را راهی خانه سالمندان کنی؟

البته که فنریر قصد انجام همچین کاری را نداشت. مطمئناً آخرین چیزی که هر مرگخوار می‌خواست آن بود که باعث رفتن بانو مروپ به خانه سالمندان شود.
فنریر همچنان به عکس نگاه می‌کرد. کم کم آماده می‌شد تا "بله" را بگوید. فقط یک معجزه میتوانست نجاتش دهد.

- بده من اونو!

رودولف دیگر طاقت نداشت. عکس صفحه اول را از توی دماغش خارج کرده و به سمت فنریر و دفترچه هجوم برد. هر جوری که بود می‌خواست این گنجینه ارزشمند را بدست بیاره.
فنریر از هم از مرلین خواسته دفترچه را با اولین حمله تقدیم رودولف کرد.

- چه می‌کنید؟

رودولف دفترچه را به سینه اش چسبانده بود و با قمه هایش از آن محافظت می‌کرد.

- ارباب. اجازه بدید به جای این فنریر نالایق من یه سروسامونی بگیرم.

لرد نمیخواست این کار را بکند. بلاتریکس چوبدستی اش را کشیده بود و از طرفی امر همایونی ارباب مبنی بر زن گرفتن فنریر نباید پایمال می‌شد.

- مادر؟ این قمه کش را منصرف کنید.
- رودولف مامان باید یا عکس دوم رو انتخاب کنه یا دفترچه رو پس بده.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۶:۴۵ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
#34
- چه حکمتی است در این مُردن؟
- هان؟
- در عاشقانه ترین مُردن؟
- دوباره داره شعر میگه.
- و مغز را به فضا بردن، و گریه را به خلا بردن.

رودولف برای سرنوشت تلخ خودش گریه می‌کرد. بلاتریکس همیشه کاری را به او محول می‌کرد که در آن ضعیف ترین بود و همیشه هم مجازات سختی برایش در نظر می‌گرفت. رودولف اگر اول مرد مظلوم عالم نبود قطعا مظلوم ترین بود. ولی این حقیقت را همیشه پشت چهره خشنش، قمه هایش و شعر گفتن های شبانه پنهان می‌کرد.

- اگه شعر گفتنت تموم شد ما باید بریم دنبال یه حیوون خونگی برای ارباب بگردیم.

رودولف باید سریعاً راهی برای جمع کردن مرگخوارا پیدا می‌کرد.

- اونجا رو نیگا! ساحره های با کمالات اونجا جمع شدن. نظرتون چیه همه بریم یه سلامی بکنیم؟

ولی مرگخواران بدون توجه به حرف رودولف مشغول پراکنده شدن بودند. بلاتریکس اما گوشه ای با چوبدستی آماده ایستاده بود و به رودولف چشم غره می‎رفت.

- رودولف نمیخواهی دنبال حیوانی برای ما بگردی؟

حالا ارباب هم به او چشم غره می‌رفت.

- بله ارباب. حتماً.

رودولف در پارک به راه افتاد. باید به اندازه کافی از لرد دور می‌شد تا جلب توجه نکند. بعد از چندین متر داد زد:

- یه حیوون گنده اینجاست! بیاید کمک!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴:۳۸ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
#35
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
محفلیا ها نیاز به قضای حاجت دارن ولی اول باید وارد یک تونل شده و با بوگارت خود رو به رو شوند.
***


- وقتی مدیر بشم... وقتی مدیر بشم همشون رو میندازم توی یه تونل تاریک تا بپوسن. حتی ولدمورت رو. قدرت من فراتر از هر کسی هست.

زاخاریاس متوجه نزدیک شدن بوگارت از پشت سرش نبود. بوگارت هر لحظه به او نزدیک تر می‌شد ولی اندیشه های بلندپروازانه و فوق العاده جاه طلبانه اش چنان ذهن او را درگیر کرده بود که حواسش از پیرامون پرت شده بود.

در تخیلاتش او روی صندلی زوپس نشسته بود و در حالی که کلاه وزارت را بر سر داشت با منوی مدیریت بازی می‌کرد. هر شناسه ای که را که می‌دید و از نام آن خوشش نمی‌آمد را پاک می‌کرد و بعد خنده ای شیطانی سر می‌داد.

- زاخار؟

صدای رودولف می‌آمد. حتی توی تخیلاتش هم او را رها نمی‌کرد.

- ولمون کن دیگه مردک. اصلاً میزنم حذف شناسه ات میکنم.

ولی رودولف توی تونل بود و زاخاریاس -هنوز- قدرت حذف کسی را در جهان واقعی نداشت.

- اکانت مولتی ات رو پیدا کردم. دیگه نمیتونی قایم بشی.
- نه. امکان نداره. من خیلی مخفیانه و بسیار هوشمندانه اون اکانت رو مدیریت میکنم.

رودولف هر لحظه حجیم تر، بلندتر و ترسناک تر می‌شد.

در حالی که زاخاریاس سعی داشت اکانت مولتی اش را پنهان کند، بیرون از تونل محفلی ها منتظر اتمام کار بودند تا بالاخره مجوز ورود به مرلینگاه شهربازی را دریافت کنند.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۲۲ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#36
پیام ناظر: سوژه از آخرین پست شیلا بروکس ادامه پیدا خواهد کرد.
پست خلاصه سدریک دیگوری طی 24 ساعت آینده پاک خواهد شد. متقابلاً اطلاع لازم به ایشان داده شده است. با تشکر از ایشان.
--------------------------------

خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. ولی مشکلات زیاد شعبه دوم، باعث می‌شه اینا تصمیم بگیرن هر طور شده خودشونو به هاگوارتز برسونن.
این وسط یه پیشنهاد مسخره داده می‌شه که دو نفرو(اما دابز و ربکا توی حالت خفاشی) بذارن تو چمدون و به طرف هاگوارتز پرتشون کنن. بعد از پرتابشون تازه متوجه میشن که فقط یک چمدون داشتن ولی آیلین با نقشه ای کوله پشتی شیلا رو به دست میاره و اونو به هاگرید میده.

***


- خو حالا چی؟
- پرتشون کن.
- کدوم ور؟

اساتید محترم جهت یابی دوباره باهم درگیر شدند که در دفعه اول چمدان به کدام جهت پرتاب شده بود؟

- جنوب غربی.
- جنوب شرقی.
- خط افق!

هاگرید از صبح انرژی زیادی مصرف کرده بود. شکمش حالا به قار و قور افتاده بود و معمولاً در شرایط گرسنگی به درستی فکر نمی‌کرد.

- شومال شرقی!

استثنائاً تیری که هاگرید با چشمان بسته پرتاب کرده بود به هدف خورد و کیف را در جهت درستی پرتاب کرد.

- اودافظ!

هاگرید برای کیف دست تکان داد. حالا میتونست از غذاهای شعبه دوم هاگوارتز بچشه!

- ولی کی توی کیف بود؟

صد ها متر دورتر، شیلا دوان دوان به سمتی میرفت که میدونست کیف نازنینش در آنجا قرار دارد. اما دیدن رد رنگ خاکستری در پهنای آسمان آبی او را از حرکت بازداشت. شیلا دیر رسیده بود و کیف با سرعت زیادی به سمت ربکا و اما دابز میرفت.


ویرایش شده توسط مرلین در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۶ ۱۵:۰۰:۲۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۳۲ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
#37
لرد دوباره نگاهی به آیینه انداخت.

-بلاتریکس!

بلاتریکس بعد از شنیدن ندای اربابش سریعاً به داخل اتاق پرید.

- بله ارباب؟ چیزی شده؟ هورکراکس ها کم شدن؟ دامبلدور دوباره مزاحم شده؟ شاید...
- بلاتریکس مهلت بده حرف بزنیم.

بلاتریکس که چوبدستی اش را کشیده بود و بالا و پایین می‌پرید به دستور لرد ساکت شد.

- آن میوه هایی را که گفتیم تهیه کردی؟
- کدوما ارباب؟

بلاتریکس هاج و واج به لرد نگاه می‌کرد. هیچ دستوری نبود که لرد ندهد وسریعاً به هدف اجابت نرسد. بلاتریکس ماموریتی مبنی بر خرید میوه را به یاد نمی‌آورد.

- همان ها دیگر!

لرد شروع کرد به تکان دادن ابرو ها و سیبیل همایونی اش. همزمان با چشمهایش به بانو مروپ که کنار او ایستاده بود اشاره می‌کرد. بلاتریکس بالاخره متوجه شد.

- آهان! ارباب عفو کنید. من باید با یکی میرفتم که میوه های خوب رو از بد تشخیص یده تا مبادا میوه کرم خورده به شما بدم.
- معلومه که باید با متخصصش بری بلای مامان. بیا من همراهیت میکنم تا زودتر میوه ها رو بخریم و بدیم به عزیز مامان.

نقشه لرد کارگر افتاد و مروپ همراه بلاتریکس از اتاق بیرون رفت.

- یک نفر کله درست حسابی برای ما پیدا کند.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۰۴ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
#38
مرلین VS بانو مروپ گانت

بازنشستگی




- مضحکه!

مرلین با خشونت پرونده ای را به درون چمدانش که روی زمین باز شده بود پرتاب کرد.

- چطور میتوانند همچین حرفی را بزنند؟

مرلین زیرلب با خودش حرف می‌زد و دور اتاق راه می‌رفت. هرچه دم دستش می‌رسید را به درون چمدان پرت می‌کرد.
ردای همیشگی را پوشیده بود. رنگ تیره همراه با پارگی هایی که از نبرد های مختلف به جا مانده بود. کلاهش روی میز چوبی قرار داشت و عصایش به دیوار تکیه داده شده بود. دیواری که تا ارتفاع نامعلومی بالا می‌رفت و در آنجا به سقف می‌پیوست. سقفی سیاه که لوستر بزرگی از آن آویزان بود. لوستر حدود 20 متر یا شاید بیشتر پایین می‌آمد تا با نورش بتواند جزئیات روی دیوار ها را مشخص کند.
نقش و نگار مار های سبز که در تمام جهات در حال خزش بودند. بعضی از آنها کوچکتر و بعضی طولی به بلندای دیوار های عظیم الجثه داشتند. قفسه های کنار هم چیده شده پر بودند از پرونده ها، گوی های شیشه ای و بطری هایی که محتویات درونشان مجهول بود.

- این چیه؟

مرلین بطری کوچکی را برداشت و درونش را نگاه کرد. شانه هایش را بالا انداخت و با پرتابی آن را به محتویات قبلی چمدان اضافه کرد. در همان حین فریاد کشید:

- بازنشستگی؟

فلش بک

- قربان، یه پرونده عجیب داریم. فکر کنم بهتره خودتون نگاهی بهش بندازید.

کارگزار پرونده ای را به مرلین داد که پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود. سپس تعظیم کوتاهی کرد و به سمت میز خودش برگشت. مرلین در انتهای تالاری با دیوار های سبز زمردین نشسته بود. سنگ های یاقوتی که بر روی زمین کار شده بودند چشم را می‌زدند. کارگزاران زیادی مشغول تردد بودند. مرلین نگاه رضایتمندانه ای به سمت چپ انداخت. جایی که کارگزار مذکور به سمتش می‌رفت.
"بخش رسیدگی به ماگل ها".حدود صد موجود بالدار و سیاه با صورت های کشیده و چشمانی براق پشت میزهای کوچکشان نشسته و مشغول کار بودند.

مرلین سمت راست را نیز از نظر گذراند. تقریباً همان دکوراسیون آنجا هم حاکم بود. به‌جز آنکه تابلوی" بخش رسیدگی به جادوگران" خودنمایی می‌کرد. مرلین سری به نشانه رضایت تکان داد. همه چیز در بارگاه بسیار خوب پیش می‌رفت.

- بگذار ببینیم اینجا چه داریم.

مرلین پرونده نسبتاً نازک را باز کرد. درون جلد سفید رنگ تنها یک عکس بود و یک گزارش. عکس صورت پسری مو بور را نشان می‌داد که در حال خندیدن است. مرلین عکس را روی میز گذاشت و مشغول خواندن برگه گزارش شد.

- برایان تیس...16 ساله...هممممم... بچه طلاقه...

چشمان مرلین خط ها را یکی یکی پشت سر می‌گذاشت. اطلاعات نسبتاً کاملی درباره پسر ماگل جمع شده بود. پدرش دو سال پیش آن ها را ترک کرده بود و حالا در خیابان ها برای تکه ای نان پرسه میزد. مادر جوانش شغلی در شهر بیرمنگام و با درآمدی کم داشت. در انتهای گزارش به صورت پررنگی نوشته شده بود: "مرگ یا ادامه؟"

مرلین اخمی کرد. معمولاً سوالات واضح تری پرسیده می‌شدند یا اطلاعات کاملتری در اختیار او قرار می‌گرفت. حتی در اکثر مواقع وظیفه مشخص کردن مرگ و زندگی بر عهده یکی از فرشتگان آسمان هفتم بود و نه مرلین!

- نمیدانیم! از کجا باید بدانیم؟ اصلاً این پسر چه کسی هست؟ ما که نمیتوانیم برای تک تک مخلوقات وقت بگذاریم.

مرلین بی حوصله دستش را به سمت دو مهر سبز و قرمز روی میز برد. لحظه ای مکث کرد و سپس مهر قرمز را برداشت و روی سوال"مرگ یا ادامه؟" کوبید. رنگ قرمز مانند خونی که ریخته شده است روی کاغذ سفیدِ بی آلایش پخش شد.

مرلین پرونده را روی میز انداخت و دوباره تالار شلوغ را برانداز کرد. بارگاه مانند یک ساعت عظیم الجثه کار می‌کرد. بدون نقص و بدون اشتباه. اما تمامی اینها بنایی متوهم بود که با لرزشی شدید تخریب شد.
تمام بارگاه شروع به لرزیدن کرد. برج و بارو هایی که در کل آسمان ششم گسترانیده شده بودند می‌لرزیدند. این تنها یک معنی می‌داد: وحی!
بعد از چند ثانیه بالاخره لرزش متوقف شد.

سکوت در تالار حکم فرما شد. آخرین باری که مرلین به اتاق وحی احضار شده بود برمی‌گشت به زمانی که بریتانیا حکم خروج از اتحادیه اروپا را امضا کرد و باعث به وجود آمدن بحران در دنیای جادوگران و ماگل ها شد. مرلین از پشت میزش بلند شد. اتاق وحی در بالاترین نقطه بارگاه و نزدیک ترین جا به آسمان هفتم قرار داشت.

مرلین بعد از بالارفتن از پلکان مارپیچی بالاخره به جلوی در اتاق وحی رسید. در معرق کاری شده را باز کرد و داخل شد.
اتاق کوچکی بود که تنها برای یک نفر جا داشت. دیوار ها طلاکاری شده و طرح های موهومی روی آنها نقش بسته بود. کف زمین از مرمر سفید رنگ پرشده و روی آنها فرشی از ابریشم انداخته شده بود. اتاق تنها دو وسیله داشت: کوسنی مخملی که مرلین موقع وحی روی آن می‌نشست و پنجره ای دایروی که همیشه رو به نور باز بود.

البته حالا یک پاکت روی کوسن قرار داشت. مهمان ناخوانده ساده ای برای مجلل ترین اتاق هستی!

زمان حال

- بازنشستگی؟

مرلین در چمدان را بست و آن را از روی زمین برداشت. کلاه را بر سر گذاشت اما طبق فرمان الهی عصایش در بارگاه می‌ماند تا به پیامبر جدید داده شود.
مرلین در آستانه در توقف کرد و نگاهی به اتاقی انداخت که هزاران سال در آن سکونت داشت. دل کندن از آن سخت بود. مانند آنکه کسی بخواهد جانش را بگیرد اما او مقاومت می‌کرد. ولی در انتها آن اراده بالاتر همیشه پیروز بود.

مرلین در را پشت سرش بست و راهی دنیایی شد که در آن دیگر پیامبر نبود.

***


مرلین چمدان به دست در وسط یکی از پیاده روهای بیرمنگام ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد. مردم از کنارش رد می‌شدند و با تعجب او را نگاه می‌کردند. پیرمردی که ردای خاکستری پاره پوشیده و موها و ریشهایش نیز خاکستری مایل به سفید هستند. چین و چروک های روی صورت او انتها نداشت ولی با این حال صاف ایستاده بود و انگار مشکل جسمی ندارد. فقط کمی پیر بود!

- هی! وسط راهی ها!

فردناشناس تنه ای به مرلین زد و رد شد. مرلین زیر لب زمزمه کرد:

- مردک اگر عصایمان را داشتیم نشانت می‌دادیم.

مرلین از ابتدای عمر هیچگاه چوبدستی نداشته بود. همیشه عصایش همراه بود و از طریق آن جادو را جاری می‌کرد. آفتاب در حال غروب کردن بود و ابرهای سیاه جای آن را در آسمان می‌گرفتند. باران به زودی آغاز می‌شد و مرلین هنوز جایی را برای خواب در نظر نگرفته بود.

- پیس پیس!

فردی با ظاهر ژولیده ردای مرلین را می‌کشید. زیرچشمانش گود بود. رنگ لبانش به سیاهی می‌زد و پوست صورتش جای چندین ترک داشت.

- چه می‌خواهی؟
- امشب جا برای خوابیدن داری؟

گویی ذهن مرلین خوانده شده بود!

- اما این امکان نداره. ما پیامبر هستیم...

مرلین ساکت شد. دیگر پیامبر نبود. فرد ژولیده حالا با تعجب به مرلین نگاه می‌کرد.

- پَ پیامبری؟ کلاً توی آسمونی؟ هان؟

بی خانمان که لباس های پاره اش بی شباهت به لباس های مرلین نبود شروع کرد به خندیدن. کم کم خنده تبدیل به قهقهه شد و سعی می‌کرد در میان خنده هایش حرف هم بزند.

- دعای ملت رو می‌شنوی پیغمبر؟

حالا لباس مرلین را سفت چسبیده بود. او را تکان می‌داد و میخندید. دندانهای زردش را نشان می‌داد و بوی بد دهانش شامه مرلین را پر کرده بود. خنده های عصبی اش در گوش می‌پیچید.

- رهایمان کن!

مرلین سعی کرد خودش را نجات دهد اما مرد با دستان استخوانی اش سفت او را چسبیده بود. نظر مردم کم کم جلب می‌شد. مرد جلوی پای مرلین به زانو نشست و شروع کرد به اشک ریختن.

- پس چرا دعاهای من هیچ وقت بهت نرسید؟ چرا هیچ وقت جوابم نیومد؟

اشک های مرد ردی را روی صورت کثیفش به وجود می‌آوردند. شانه هایش به شدت میلرزیدند و دست هایش کم کم شل می‌شدند. حالا مردم دور آنها جمع شده بودند.
مرلین همچنان ایستاده بود و به کسی که زیرپایش ضجه میزد نگاه می‌کرد. در این فکر بود آیا کسی که به‌جای او در جایگاه پیامبری نشسته این صحنه ها را می‌بیند؟ آیا توجهی به این مرد دارد و صدایش را می‌شنود؟

مرلین با حرکتی انتهای ردایش را از دستان مرد جدا کرد. چمدان را برداشت و با شکافتن جمعیت راهش را باز کرد.

پشت سرش، مرد همچنان روی زانوهایش نشسته و اشک می‌ریخت. زیر لب چیزهایی که می‌گفت که دیگر شنیده نمی‌شدند.

***


رگبار باران حالا تندتر شده بود. مردم دوان دوان به دنبال سر پناهی بودند. اما پیامبرِ بازنشسته شده راه می‌رفت. سنگینی افکار درون مغزش اجازه نمی‌داد تندتر از این راه برود. چندین متر جلوتر تابلوی مسافرخانه ای خودنمایی می‌کرد. مرلین در فلزی را بر پاشنه اش چرخاند و وارد شد.

فضای مسافرخانه شباهتی به بیرون نداشت. ابرهای سیاه جای خود را به لامپ ها و دیوارکوب های متعدد می‌دادند. فضای نسبتاً بزرگی رو به روی مرلین بود که به میز پذیرش ختم می‌شود. در سمت راست سالن انتظار کوچکی قرار داشت که با چندین مبل راحتی، میزهای کوچک چوبی و گلدان های آلاله تزئین شده بود. سمت چپ سالن غذاخوری بود با چهار میز که روی آنها پارچه های سفید انداخته شده بود. دو میز اشغال شده بودند. وقت شام بود و عطر غذا در لابی مسافرخانه می‌پیچید.

- میتونم کمکتون کنم؟

زن جوانی که نهایتاً بیست و پنج سال داشت لبخند زنان سوالش را از مرلین پرسید.

- اوه، بله!

مرلین بالاخره از نگاه کردن دکوراسیون دست برداشت و با چمدانش به سمت میز پیشخوان رفت.

- من یه جادوگرم! میتونم جادوت کنم!
- نه! نمیذارم!

دو پسر نوجوان دوان دوان از جلوی مرلین رد شدند. یکی از به دنبال دیگری می‌دوید و دست هایش را به طور عجیبی تکان میداد؛ گویی که جادوگر است. مرلین لبخندی زد و راهش به سمت میز پذیرش را ادامه داد.

- یک اتاق میخواستم.
- چند شب اقامت دارید؟
- هنوز تصمیمی در این خصوص نگرفته‌ام.

دختر موهای خرمایی اش را پشت سرش جمع کرده و بسته بود. پولیور زردی پوشیده بود که او را با رنگ دیوار های مسافرخانه ست می‌کرد. از زیر پولیور پیرهن سفیدرنگش مشخص بود. یقه پیراهن تا زیرگلو امتداد می‌یافت. رژ لب صورتی کمرنگی داشت، خیلی در چشم نبود. به مانند آن بود که بخواهی حاشیه کمرنگی به نقاشی پر رنگ لعابت دهی. نقاشی شلوغی از خیابان های پر تراکم در شب. چراغ های متعددِ روشن شده، ماشین ها و آدم های رنگارنگ. ساختمان های قد کشیده که آسمان را شکافته؛ و در حاشیه ماه نقره ای رنگ کاملی که می‌درخشد. شاید کسی توجه زیادی به ماه نمی‌کرد اما برای تعدیل ضروری بود و برای کسانی که به جزئیات توجه می‌کنند نعمت! اگر تصویر کامل را نگاه کنی از آن لذت خواهی برد.

- هوای خشنی برای بیرون موندنه!

لبخند گرمی زد و از درون یکی از کشوها چند برگه درآورد و به مرلین داد. چشمانش قهوه ای بودند و پوست صافی داشت.

- به محض اینکه اینارو پر کنید اتاقتون رو نشون میدم. البته می‌تونید اول شام بخورید.
- ترجیح میدم اول کمی استراحت کنم.
- حتماً!

مرلین خسته بود. دو ساعتی مشغول پیاده روی بی هدف در خیابان ها بود تا بدین جا رسید. از بین ده ها هتل و مسافرخانه رد شده و حالا اینجا ایستاده بود. برگه ها را پر کرد و تحویل زن جوان داد.

- برایان! بیا اینجا!

پسر مو بور جلو آمد. مرلین چند دقیقه پیش او را دیده بود که دنبال پسر دیگری می‌دوید. مرلین قبلاً هم او را دیده بود. البته عکسش را، امروز صبح در بارگاه!
برایان با عکسش تفاوت داشت. همان موهای روشن و چشمان قهوه ای که از مادرش به ارث برده بود ولی زیرچشمانش به شدت گود افتاده بود و رنگی به صورت نداشت. جثه ای لاغر و نحیف داشت و قدش به زحمت به زیرگردن مرلین می‌رسید.

- تو... تو...
- اجازه بدید چمدوننتون رو تا بالا بیارم قربان.

مرلین مِن مِن می‌کرد. از دیدن نوجوانی که تصمیم به مرگش را چند ساعت پیش گرفت شوکه شده بود. آثار مرگ حالا هم در او پیدا بودند. مرلین آن نشانه ها را خیلی خوب می‌دانست. برایان دسته چمدان را گرفت و به راه افتاد.

- اتاق یک و شش دهم!

مادر برایان کلیدی نقره ای را به دست مرلین داد که عدد 1.6 روی آن نقش بسته بود.

- ایده جذابیه. نه؟ یک نشون میده طبقه اول هست و 6 یعنی اتاق ششم.

مرلین نگاهی معنادار به 1.6 حک شده انداخت، برگشت و پشت سر برایان به راه افتاد. از میان سالن انتظار عبور کرد تا به پلکان مارپیجی چوبی رسید. یک طبقه بالارفتن برای او سخت نبود ولی برایان به سختی چمدان را می‌کشید. در تمام طول پلکان مرلین به پسرک خیره شده بود. شاید آنچنان هم مستحق مرگ نبود. اصلاً برای چه مهر قرمز را انتخاب کرد؟

- بفرمایید.

برایان رو به روی اتاقی با در چوبی ساده ایستاد. از نفس افتاده بود و قطره های عرق روی پیشانی صافش می‌درخشید. مرلین کلید را در قفل چرخاند. در با صدای غژ غژ باز شد.
مسافرخانه تنها ظاهری خوب داشت و در باطنش چیز دیگری را مخفی کرده بود. اتاق بوی نا می‌داد و تک چراغ رومیزی که وجود داشت سوسو میزد. یک تخت، یک میز و قالیچه ای کهنه تنها دارایی های اتاق محقر بودند.

- چمدونتون رو کجا بذاریم قربان؟

اتاق انتخاب های زیادی در اختیار مشتریان نمی‌گذاشت. مرلین به تنها جایی که فضای کافی برای چمدان داشت اشاره کرد. جوانک به سمت دستگیره چمدان خم شد اما مرلین دستش را روی شانه او گذاشت و مانعش شد. برایان سرش را برگرداند. حالا خیره در چشم های پیامبرِ بازنشسته و پیر شده بود.

- پدرت کجاست؟
- نمیدونم قربان. چندسال پیش رفت.
- قیافش چه شکلیه؟

مرلین احمق نبود. کم کم اتفاقات را کنار هم می‌گذاشت. این پیچیده ترین پازلی نبود که می‌دید ولی شاید زیباترینش بود.

- چطور مگه؟
- فکر کنم چندساعت پیش دیدمش. میخواد تو رو دوباره ببینه.

برایان با تعجب به پیرمرد نگاه می‌کرد.

- ولی آخه چطور؟ شما از کجا میشناسیدش؟ کجاست؟

مرلین می‌خواست دستش را روی سر او بگذارد و مکان پدرش را در ذهن القا کند. ولی یادش افتاد دیگر قدرتی ندارد. پس به لبخندی اکتفا کرد و گفت:

- هیچی. میتونی بری.

برایان اخمی کرد. مشخص بود که با خودش فکر می‌کرد که پیرمرد مشکلی دارد. او را در اتاق تنها گذاشت و بیرون رفت.
مرلین روی تخت نشست که نتیجه اش چیزی جز غر غر فنر های خسته نبود. صورت را در میان دستان چروکیده اش گرفت. پروردگار از بالا به او نگاه می‌کرد، پیامبر جدید به او نگاه می‌کرد. اینها افکاری بودند که از ذهن او می‌گذشتند. کنایه های دنباله داری بعد از پرت کردن پرونده برایان به او زده شده بود.

پدری که ناامید خدا را می‌خواند و شب ها در کنار پیاده رو پلاسی را بر روی خود می‌کشد تا صورت کثیفش را پنهان کند. او تشنه دیدن دوباره ی پسری در آستانه مرگ است که پیش مادر زیبایش در مسافرخانه فریبنده ای زندگی می‌کند.
باران همچنان به شیشه چرکین می‌زد. مرلین از روی تخت پایین آمد و روی قالیچه زبر نشست و مشغول دعا شد. برای پدر دعا می‌کرد، برای پسر و برای انگلی که روی مادر و مسافرخانه افتاده بود.

امیدوار بود جانشینش بهتر از او باشد و این پرونده کم اهمیت را دوباره باز کند. لرزشی خفیف در درونش حس کرد. ابتدا اعتنایی به آن نداشت ولی وقتی شانه هایش شروع به لرزش کردند متوجه شد که باری دیگر خوانده شده است.

به حالت سجده افتاد. قالیچه پیشانی او را می‌خراشید و قدرت پروردگار بر او مستولی می‌گشت. ثانیه ای به همان حالت بود و وقتی چشمانش را باز کرد فرش ابریشمی آشنایی گونه هایش را نوازش می‌کرد. به سرعت از جا بلند شد و به اطراف نگاه کرد. دوباره در اتاق خودش بود و عصایش همانجا که ترک شده بود. دستش را دراز و دوباره آن نقش و گره های چوب افرا را لمس کرد. آن را برداشت. باید به تالار برمیگشت. جایی که پرونده را با مهر قرمز خونی رنگ رها کرده بود. جایی که می‌توانست دعاهای خاموش شده پدر را بشنود.
پروردگار درسی به او داده بود. آن پایین روی زمین هر کس برای خود زندگی داشت و برایش می‌جنگید. با ده ها اتفاق و درد و زخم که کسی از آن با خبر نمی‌شد.

مرلین در نهایت فهمیده بود؛ فهمیده بود تمام مخلوقات برای خالق مهم هستند!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶:۵۲ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
#39
- نجینی؟ الان وقتش نیست.
- فس!

نجینی همچنان با دم به جعبه خالی پیتزا اشاره می‌کرد. مرگخواران تصور کردند اگر پرنسس ابرویی داشت حتما اخم هم کرده بود. لرد نگاهی به مادر خویش کرد.

- مادر، چند وقتی است که فکر می‌کنیم تغذیه دخترمان ناسالم است. این حجم از پیتزا خوردن چقدر ضرر داره؟
- خیلی! من از اول هم به پرنسس می‌گفتم باید رژیم غذایی خودشون رو تغییر بدن. ولی همش مقاومت می‌کردند.
- شنیدی دخترمان؟ دیگر پیتزا بی پیتزا. هر چه مادرمان بگوید.

بانو مروپ باور نمی‌کرد که این جملات از دهان پسرش خارج شود. بالاخره سالها صبر و مجاهدت نتیجه داده بود. تمام میوه هایی که له شده بودند، توهین ها را تحمل کرده بودند، دور انداخته شده بودند و در یخچال پلاسیده بودند از بهشت میوه ها این صحنه را مشاهده می‌کردند.

مروپ از درون سبدی که همیشه همراه داشت تازه ترین گلابی را انتخاب کرد و بیرون آورد.

- پرنسس مامان. قطعاً مزه این گلابی تو رو مسحور می‌کنه.

لرد در حالی که زیر لب چیزهایی درباره میوه ها و مسحور کردن می‌گفتند گلابی را از دست مادرشان گرفتند تا شخصاً به دخترشان تعارف کنند.

- فس فوس فیــــــــــس!

نجینی با استایل نوموخـــــــوام خودش را عقب کشید. لرد سری تکان داد و گفت:

- از اول هم میدانستیم این میوه ها خاصیتی ندارند. همان بهتر که همشان را له کردیم، دور انداختیم و گذاشتیم توی یخچال بپلاسند. نجینی! فنریر رو پیدا کن و بعد بهت پیتزا میدهیم.
- فمس؟
- بله، مخصوص.
- فیسیس؟
- با سس تند، بله.

نجینی معامله را قبول کرده بود!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۴۸ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
#40
هکتور در راه مدام به این فکر می‌کرد که بلا چه بلایی میتونه سرش بیاره. با توجه به اینکه هکتور روح بود گزینه ها خیلی محدود بودند. عملا هیچ طلسمی روی هکتور کارساز نبود.

- هکتور، این طرف!

هکتور تا حدی توی فکر فرورفته بود که دیوار اتاق جراحی رو ندید و ازش عبور کرد. با فریاد سو که در آستانه در بود به مسیر طبیعی افراد دارای جسم برگشت؛ ولی هنوز به بلایی که بلاتریکس میتونست سرش بیاره فکر می‌کرد. اگه بلا نمیتونست کاری کنه پس دلیلی نداشت که بخواهد از او تبعیت کند.

یادش افتاد یکبار بلاتریکس مجسمه ای را روی دختر ماگلی انداخت که مشغول حرف زدن با رودولف بود. دختر بیچاره دیگر نمیتوانست حرف بزنه.

- ولی جسم داشت.

هکتور زیر لب گفت. یکبار دیگر بلاتریکس سر یک جادوگر را توی دیگ معجون پزی فرو برده بود.

- ولی جسم داشت.

هکتور با هربار یادآوری عذاب هایی که بلاتریکس به بقیه می‌داد این جمله رو تکرار می‌کرد.

- چیه هی میگی ولی جسم داشت؟
- بلا. من حذف گزینه کردم. تو نمیتونی هیچکاری با من داشته باشی چون من جسم ندارم.

حوصله بلاتریکس داشت سر می‌رفت. رو به روح هکتور برگشت و گفت:

- هکتور. نصف راه مونده. میای یا نه؟
- نه!


شروع و پایان با ماست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.