هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ دوشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۰
ایوان که از نمایش فوق العاده ای که اجرا کرده بود خوشحال بود خوشحال و خندون بطرف اتاق خودش میره.
چند دقیقه بعد سالن بطور کامل خالی میشه و آنتونین روی صحنه میره.

آنتونین:ببینین، اینجا باید سه تا سبد گل بذارین.اون گوشه یه ساحره زیبا که عاشقانه منو نگاه کنه.این طرف یه جادوگر شکست خورده که با شنیدن سوز صدای من خودشو دار بزنه و درست پشت سر من یه تسترال که حرکات موزون اجرا کنه.
لینی به سرعت موارد درخواستی انتونین رو یادداشت میکنه و میگه:ولی تسترالها دیده نمیشنا!

آنتونین با قیافه ای حق به جانب جواب میده:اولا تماشاچیای ما مرگخوارن و همشون مرگ رو دیدن.دوما اینجوری مرموز تر میشه.جالبتره خب.
لینی مورد اخر رو هم یادداشت میکنه و برای سفارش دادن گلها به سراغ لونا میره.آنتونین کمی گلوشو صاف میکنه و شروع به تمرین میکنه.
لینی بعد از سفارش دادن گلها بطرف آنتونین برمیگرده.

لینی:
آنتونین:تو الان میتونی توضیح بدی که برای چی گوشاتو گرفتی؟
لینی به آرومی جواب میده:منو ببخش آنتونین ولی یه حقیقتی رو باید بدونی...صدات مزخرفه!
آنتونین مخالفت میکنه:عمرا!تو حس شنواییت خوب تقویت نشده.مامانم میگفت صدام حرف نداره.ارباب همین دیشب وقتی صدای منو شنید اونقدر تحت تاثیر قرار گرفت که بلافاصله شروع به تمرین دیالوگهاش کرد.
لینی شونه هاشو بالا میندازه و از سالن خارج میشه.آنتونین به تمرین ادامه میده ولی متوجه نمیشه که چرا با گذشت زمان همه کارکنان سالن از اونجا خارج میشن...

دو روز بعد(روز برگزاری کنسرت):

دکور صحنه همونطور که آنتونین خواسته اماده شده.سالن پر از تماشاچیه. لرد سیاه هم به همراه نجینی در ردیف اول سالن برای شنیدن صدای زیبای آنتونین لحظه شماری میکنن...



Re: خیابون گریمولد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
خانه شماره 12:

بیل ویزلی در حال تعویض لباس:

در بشدت باز میشه و دامبلدور شاد و خندون میپره تو اتاق.بیل با صدای بلند شروع به اعتراض میکنه:هی،شما حق ندارین اینجوری وارد اتاق من بشین.اینجا حریم خصوصی منه!
دامبل درحالیکه لبخند از روی صورتش محو نشده بود روی تختخواب میشینه و میگه:
-حالا این حرفا رو ولش...بیا ببین از تو کشوی رون چی پیدا کردم!دفترخاطراتش!هیچ میدونستی یه موقعی رون به فلور علاقه...
بیل گوشاشو میگیره و فریاد میزنه:
-غیر ممکنه!ضمنا شما اجازه ندارین این کارو بکنین!خواهش میکنم نخونینش!چرا شما اینجوری شدین؟چشماتون یه جوریه!بابا میگم نخون اون دفترچه رو...اون...چی بود که از لای دفترچه افتاد؟عکس فلور؟!

دامبلدور یا همون روح خبیث همونطور که میخنده از اتاق خارج میشه...به محض خروج از اتاق به روشی عجیب به مالی ویزلی تغییر شکل میده و بطرف اتاق رون میره.درو باز میکنه و وارد اتاق میشه:
تو هنوز خوابی تن لش؟واقعا شرم میکنم از اینکه همچین پسری دارم!هری از پنج صبح بیدار شده...واقعا تو پسر مایی؟آرتور گفته بود این دو تا بچه آخری رو نمیخواد!کاش به حرفش گوش کرده بودم!حتی نویل هم قابل تحمل تر از توئه.
با خروج مالی، رون متعجب و غمگین از تختش خارج میشه.سابقه نداشت مالی تا این حد بی رحمانه ازش انتقاد کنه.
روح خبیث(مالی) بعد از خروج از اتاق رون نگاهی به اطراف میندازه...اتاق ریموس لوپین نزدیکترین اتاق به محل حضور اونه.فورا به شکل سیریوس در میاد و وارد اتاق میشه.بدون توجه به نگاه متعجب لوپین روی صندلی میشینه و شروع به حرف زدن میکنه:
این هری باز دردسر درست کرده ریموس.کم کم دارم به این موضوع شک میکنم که این پسر با بقیه فرق میکنه.به نظر من اونقدرا هم صلاحیت انجام این کارو نداره.شاید بهتر باشه من و تو ریاست محفلو ...
ریموس با تعجب پرسید:سیریوس؟خودتی؟
روح در حالیکه کمی گیج شده پاسخ میده:معلومه که خودمم.هیچ معلومه چرا اینقدر تعجب کردی؟
لوپین با چشمای گرد به نقطه ای اشاره میکنه و میگه:اگه تو سیریوسی...پس اون...کیه...پشت سرت؟

خانه شماره13:

دوازده روح شروع به دادن گزارش به لرد میکنن.
روح شماره 1:قسمت اول نقشه که به عهده ما بود با موفقیت اجرا شد.اذیتشون کردیم!از نظر روحی تو وضع خیلی بدی قرار گفتن.بینشون تفرقه ایجاد کردیم.گرچه کار ساده ای نبود.ولی ما با قدرتهای خارق العاده...
ولی لرد بدون توجه به حرفهای روح مشغول شمردن اونا بود.

لرد:ببینم...شما مگه سیزده تا نبودین؟یکیتون کجاس؟چرا هنوز برنگشته؟


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۰/۲/۱۰ ۲۰:۰۷:۵۸


Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۰
روفوس با چهره ای شیطانی میره جلو.کمی دور دامبل میچرخه و بعد چاقوی کوچکی از جیبش در میاره و به دامبلدور نزدیک میشه و میگه:
لازم نیست کسی به ارباب چیزی بگه.الان خودم با همین حسابشو میرسم.
رزچشماشو میگیره که صحنه ها خشن بعدی رو نبینه.
روفوس با خنجرش به جون دامبلدور میفته و چند دقیقه بعد هر تیکه دامبلدور یه گوشه اتاق افتاده.
ایوان که به سختی جلوی خودشو میگیره که بالا نیاره میپرسه:یعنی تموم شد الان؟این مرد؟میتونم برم به ارباب گزارش بدم؟

روفوس خنجرشو پاک میکنه و مغرورانه جواب میده:آره دیگه.مگه نمیبینی؟تیکه تیکش کردم.فراموش نکن که بگی این موفقیت از آن کی بوده.

-قربون دستت، اگه از کنار اون میز رد شدی چشم چپ منو بیار.چشم راستم خیلی ضعیفه.چیزی باهاش نمیبینم.

با شنیدن صدای دامبلدور سه مرگخوار بشدت جا میخورن.رز به دهن دامبلدور که جلوی پنجره افتاده و در حال حرف زدن بود اشاره میکنه.کمی دورتر دست چپ دامبلدور در حالیکه روی زمین میخزه خودشو به چونه دامبلدور میرسونه و اونو میخارونه!

ایوان:من فکر میکنم...ای...هنوز...زنده باشه!فایده ای نداشت.بچسبونینیش به هم.حداقل اونجوری تمیز تر و قابل تحمل تر بود!

روفوس تیکه های دامبلدورو میچینه جلوش و مثل پازل شروع میکنه به سر هم کردن اون.وقتی کامل میشه دوباره دست و پاشو میبندن و سرگرم فکر کردن برای راه حل بعدی میشن.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۳ ۱۴:۱۳:۱۶


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹
با شنیدن جوابهای درست و کامل رز مرگخوارا هیجان زده میشن وشروع به داد و فریاد میکنن:
-منم میخوام!
-زود باش این وردو رو منم اجرا کن...نیم ساعت دیگه امتحان شروع میشه.
-لینی رو ولش کن...اون اسمش با و شروع میشه.جزو نفرات آخره...اول بیا منو دانشمند کن.

هری پاتر ورد جدید رو روی تک تک مرگخوارا اجرا میکنه.مرگخوارا چهره های فرهیخته ای به خودشون میگیرن و وارد سالن امتحان میشن.مامور مخصوص وزارتخونه لیست رو چک میکنه و با صدای بلند اسم سوروس اسنیپ رو اعلام میکنه.اسنیپ با اعتماد به نفس بطرف میز میره و طبق دستور امتحان گیرنده به سرعت جارو رو به قاشق و قورباغه رو به قلم پر سبز رنگی تغییر شکل میده.مامور وزارت با تحسین به قلم پر بی نقص سوروس نگاه میکنه و بهش اشاره میکنه که برگرده سر جاش.بعد نوبت نفر دوم میشه.اونم به همین ترتیب کارشو با موفقیت انجام میده.نفر سوم و چهارم و پنجم...


پشت در سالن امتحان:




هری بانگرانی منتظر مرگخواراس.بلاخره بعد از یک ساعت و نیم مرگخوارا از سالن امتحان خارج میشن.چهره های خندون همشون نشون میده که به خوبی از پس این امتحان هم بر اومدن.در این بین صورت وحشت زده آستوریا توجه هری رو جلب میکنه.بطرفش میره و ازش میپرسه:
-چی شده آستوریا؟امتحانتو خوب دادی دیگه؟
آستوریا آهی میکشه و سرشو به علامت نه تکون میده.
هری با تعجب میپرسه:آخه چرا؟من اون وردو روی تو هم اجرا کرده بودم!
بغض آستوریا میترکه و در حالیکه اشک میریزه جواب میده:
-آره...وردو اجرا کردی...ولی چشمای من ضعیفه.فراموش کرده بودم عینکو بزنم.و ...و...یکی از اساتید رو با کرگدنی که روی میز بود اشتباه گرفتم و اونو تبدیل به لنگه جوراب کردم! من بیچاره شدم!ارباب منو میکشه!

همینطور که آستوریا گریه میکنه هری به داخل سالن امتحان سرک میکشه.
-پس چرا اوضاع اینقدر آرومه؟انگار نه انگار...ببینم؟کسی متوجه کاری که تو کردی شد ؟
آستوریا کمی فکر میکنه و جواب میده:
-الان که فکر میکنم میبینم...نه!کسی ندید!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۲۴ ۱۹:۲۰:۳۶


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹
یکی از دانش آموزا دستشو بلند میکنه:
-اجازه؟یعنی ماگلا رو میکشیم و میاریم سر کلاس تیکه پاره میکنیم؟

آگوستوس:نه فرزندم!ما هرگز چنین کاری نمیکنیم.بکشیم؟نه!ما اونا رو زنده زنده میاریم.با افسون سکوت ساکتشون میکنیم.من مایلم که شما ببینین وقتی طلسم شکنجه گر رو روشون اجرا میکنم چه اثری روی اعضای داخلیشون میذاره.

بچه ها:

آگوستوس از کلاس خارج میشه.بعد از خروج آگوستوس سه تا از بچه ها میزنن زیر گریه و اعلام میکنن که مامانشونو میخوان!با سرو صدای بچه ها پروفسور دامبلدور وارد کلاس میشه.با دیدن صورت اشک آلود بچه ها میپرسه:
-اینجا چه خبره؟چرا گریه میکنین؟

قبل از اینکه کسی جواب بده دامبلدور متوجه سرو صدای عجیبی از ته کلاس میشه.چوب دستیشو در میاره و آروم آروم بطرف منبع صدا میره.
.
.
.
-بچه اژدها؟!!!کی اینو آورده اینجا؟شماها واقعا...به چه جراتی؟با اجازه کی؟

یکی از اسلایترینی ها دستشو بلند میکنه.
-اجازه.پروفسور پای گفتن از این به بعد میتونیم هر نوع موجود جادویی که میخواییم داشته باشیم و با خودمون به مدرسه بیاریم.تازه،پروفسور پای گفتن ورود به جنگل ممنوعه آزاده و میتونیم اوقات فراغتمون بریم اونجا و تک شاخ شکار کنیم.بعدش پروفسور پای گفتن که...

چند ضربه به در کلاس میخوره و آرگوس فیلچ وارد کلاس میشه.
-پروفسور، دو نفر اومدین میگن بازرسهای جدید وزارتخونه هستن و از این به بعد اینجا میمونن.ظاهرا از دوستان پروفسور پای و پروفسور اسلایترین هم هستن.چون داشتن با هم خوش و بش میکردن.

دامبلدوریه نگاه به بچه اژدها میندازه و یه نگاه به فیلچ:همینو کم داشتیم!


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲۲ ۱۸:۱۳:۵۵


Re: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۸۹
لرد بعد از مناقشه کوتاهی که با نارگیل مورد نظر داشت، راهشو به سمت جنگل کج کرد.با خودش فکر میکرد:تا ابد که نمیشه تو ساحل بمونم.باید برم ببینم تو این جزیره چه خبره.باید سرزمینمو خوب بشناسم.
لرد همینطور توی جزیره قدم میزد و به جزیره دستور میداد:
-خب.خوبه.ای چشمه.تو همینطور جاری باش.ارباب ممکنه احساس تشنگی کنه.ای درخت،از میوه تو خوشم اومد.تو هر سال همین میوه رو بده.ای گل تو چقدر زشتی.سفیدم شد رنگ؟دستور میدم طی چند روز آینده پژمرده بشی.

-ارباب،ارباب،...باب باب باب...

لرد برای یه لحظه فکر میکنه صدای یکی از مرگخواراشو شنیده.ولی وقتی پشت سرشو نگاه میکنه متوجه میشه که اشتباه کرده.شخصی که داشت اونو ارباب صدا میزد ماگل کوتاه قد سیاهپوستی بود که به جای لباس از شاخ و برگ درختا استفاده کرده بود.چند قدم دورتر از ماگلی که جلوی لرد تعظیم کرده بود دهها نفر روی زمین نشسته بودن و نگاههای مشتاقشونو به صورت لرد دوخته بودن.
بومی ها با صدای یکنواختی شروع به خوندن آواز عجیبی کردن.همونطور که آواز میخوندن دور لرد میچرخیدن و در فاصله های مشخصی به لرد سیاه تعظیم میکردن.لرد از این وضع کمی گیج شده بود.

لرد سیاه:هومممم...ظاهرا اینا فکر میکنن من اربابشونم.شاید به خاطر لباسم باشه.شایدم آوازه شهرت منو شنیده باشن.یکیتون بیایین جلو ببینم.

یکی از بومیها به آرومی و با احترام جلو میره.لرد میپرسه:
-الان من ارباب شما هستم؟

بومی مورد نظر:ها،ها،شما دماغ نداشت،شما مو نداشت،شما ارباب بود،ارباب گرکدن بی شاخ.
لرد:این چه اسمیه رو اربابتون گذاشتین؟خب باشه.مهم نیست.برای اربابتون غذا بیارین.غذا که میدونین چیه؟
بومی مذکور با خوشحالی سر تکون میده و چند دقیقه بعد سالادی مخلوط از مغز خام حیوانات که بصورت افتخاری در جمجمه انسان سرو شده جلوی لرد قرار میگیره.لرد با نفرت به غذای تهوع آورش نگاه میکنه.ولی قبل از اینکه حرفی بزنه یکی از افراد جدیدش جلو میاد و میگه:
-ارباب پیش غذا رو دوست نداشت؟الان غذای اصلی رو آورد.ارباب خشمگین نشد لطفا.

با اشاره عقاب پر شکسته(اسم بومیه اینه خب) جمعیت بومیا به همراه عد ه ای وارد میشن.عده ای که همراه بومیها هستن با طناب به هم بسته شدن.چهره همه اونا برای لرد آشناست.لرد با دیدن مرگخواراش که در دست بومی ها اسیر شدن فریادی از تعجب میکشه.

بومیها آتش بزگی روشن میکنن و دیگ پر از آبی رو روش میذارن.یکیشون میگه:
-ارباب نگران نبود.الان همه اینا رو برای شما پخت.ما مطمئن که این تپله(اشاره به روفوس)با کمی هویج و میوه های جنگلی طعم خوبی پیدا میکنه.



Re: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹
سوروس با تری و لرز در اتاق لردو میزنه.

لرد:هان؟
سوروس:ارباب ببیخشد میشه اون میز و گویتونو برای بررسی چند دقیقه بدین به ما؟
لرد:نخیر.نمیشه.خرابشون میکنین.
سوروس با لحنی آرومتر میگه:ارباب اونا به اندازه کافی خراب شدن.دارن بیچارمون میکننا.همین الان گزارش رسید که چوب دستیای سه مرگخوار دیگه از کار افتاده.

درباز میشه و میز و گوی پرواز کنان بطرف سوروس پرتاب میشه.سوروس در آخرین لحظه شیرجه میزنه و گوی رو تو هوا میگیره و نفس راحتی میکشه.

سوروس میز و گوی رو وسط اتاق میذاره و همه مرگخوارا دورشون جمع میشن و شروع میکنن به نظر دادن.

مرگخوار اول :خب این از میز!
مرگخوار دوم:خب اینم از گوی!
مرگخوار سوم:این دو تا با هم میشن میز و گوی!
مرگخوار چهارم:ما چیشونو باید بررسی کنیم؟ما که اصلا نمیدونیم اینا چطوری کار میکنن!

سوروس که مغز متفکر مرگخوارا به شمار میرفت فکری میکنه و میگه:اینطور که سلولهای چرب مغز من میگن این باید یه جادوی قدیمی باشه.این گوی قدرت جادویی جادوگرا رو جذب میکنه.روز اولی که لرد آوردش سفید بود.الان همونطور که میبینین سرخ براق شده و داره میچرخه.دلیلش انرژی جادوییه که تو خودش ذخیره کرده.حالا ما باید بفهمیم چرا داره قدرت چوب دستی مرگخوارا رو هم میگیره.

در اتاق لرد باز میشه و لرد با عصبانیت بیرون میاد.
-چی شد؟من ازتون جواب میخوام.

سوروس جواب میده:
-ارباب من فکر میکنم گوی و میز سالم باشن.وقتی که گوی میچرخه یعنی مشکلی نداره.شما مطمئنین جادو رو درست انجام دادین؟

لرد با عصبانیت داد میزنه:یعی شما در توانایی جادو کردن ارباب شک دارین؟ارباب به وضوح از گوی خواست نیروی چوب دستی همه جادوگرا غیر از جادوگرای سیاه رو بگیره.

لامپ کوچکی بالای سر سوروس روشن شد:ارباب!شاید اشکال از گوی و میز نباشه و ما باید مرگخوارایی رو که قدرتشونو از دست دادن بررسی کنیم.شاید اشکال از سیاهی اونا باشه.



Re: مجله شايعه سازي!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
پشت پرده


غیبت ناگهانی و بازگشت غیر منتظره آلبوس دامبلدور


به گزارش خبرنگار اختصاصی بلک نیوز آلبوس دامبلدور به مدت چند ماه در یکی از مراکز ترک اعتیاد بستری بوده است.مطابق اخبار رسیده از منایع معتبر خبری دلیل بستری شدن دامبلدور کدو حلوایی کولیک شدن او بوده است.توجه شما را به گزارش دریافت شده از بیمارستان جلب میکنیم.


بیانات سر شفابخش بیمارستان:

البته پرونده و اطلاعات خصوصی بیماران ما محرمانس و به هیچ عنوان در اطلاع کسی قرار داده نمیشه.همینقدر میتونم بگم که چهار ماه پیش پیرمردی با ریش سفید و بلند به ما مراجعه کرد و گفت از بیماری آب کدوحلوایی کولیک رنج میبره.خب...ما تعجب کردیم.تا حالا موارد زیادی از اعتیاد به نوشیدنی آتشین یا حتی نوشیدنی کره ای داشتیم ولی هیچ بیماری به این کم ظرفیتی...اهم...چی داشتم میگفتم؟خب..بله...این بیمار ما ذکر کرد که در مدرسه جادوگری هاگوارتز کار میکنه و هر سال به عنوان خوش آمد گویی به دانش آموزان یه لیوان آب کدو حلوایی مینوشیده.و همین مقدمه ای شده برای اعتیاد ایشون.در هفته آخر روزی بیست و شش لیوان آب کدو حلوایی مینوشیده و بارها توسط دانش آموزان هاگوارتز درحالی دیده شده که پیچ و تاب خوران به دنبال مرلینگاه میگشته!
ما درمان رو شروع کردیم.دوره سختی بود.آلبو..یعنی چیز...بیمار ما همه رو به شکل کدو حلوایی میدید...ما درمان متفاوتی روی ایشون اجرا کردیم.به مدت چهار ماه هر سه وعده غذای روزانه کدو حلوایی به خوردش دادیم...میان وعده سوپ و سالاد کدو حلوایی و دسر کیک کدو حلوایی...به این ترتیب در ماه چهارم بیمار ما با فریاد و التماس اعلام کرد که حالش از کدو حلوایی و جد و آبادش و هر چیز نارنجی رنگ دیگه ای به هم میخوره...و به این ترتیب بیمار ما برای بازگشت و رهبری محفل ققنوس مرخص شد...اوه...لو که ندادم؟


خبرنگار ما به اسنادی در این زمینه دست پیدا کرد.

سند اول

سند دوم


در پایان ذکر این نکته ضروریست که با توجه به سوابق غیر قابل انکار دامبلدور و این مورد جدید کشف شده، حضور جادوگران جوان و نوجوان در محفل ققنوس بشدت نگران کننده است.مخصوصا با توجه به این نکته که اعضای جوان محفل ققنوس اصولا از بچه های بی سرپرستی مثل هری پاتر و هرمیون گرینجر یا بد سرپرستی مثل ویزلی ها و لونا لاوگود تشکیل شده اند.تا دیر نشده باید فکری برای این جوانان کرد.بدیهی است که آلبوس دامبلدور نمیتواند الگوی مناسبی برای جوانان ما باشد.



میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹
بارتی جعبه ها رو کول میکنه و هلک هلک بطرف خانه ریدل میره.

خانه ریدل:

تق تق تق...
جوابی نمیاد...

ترق ترق ترق....
بازم جوابی نمیاد...

شترق!
(احتیاج به جواب نیست چون در توسط بارتی شکسته شد.)

مرگخوارا که تو فاصله دو متری در نشستن و چایی میخورن با بیخیالی نگاهی به بارتی و جعبه هاش میندازن.ایوان روزیه با آرامش میپرسه:اوه بارتی...بالاخره شغل جدید پیدا کردی؟ارباب حتما بهت افتخار میکنه.

بارتی که زیر اون بار سنگین به سختی لبخند میزنه جواب میده:نه،راستش یه عمه پیر داشتم که مرده.چند تیکه لباس و خرت و پرت ازش مونده بود که برای من ارث گذاشته.
آنتونین به یکی از جعبه ها که مایع ناشناخته ای ازش چکه میکرد اشاره میکنه.
آنتونین:میگم قبل از پوشیدن لباسا بهتره کنترلشون کنی.ظاهرا عمت خیلی پیر بوده!

بارتی بی توجه به قهقهه های مرگخوارا بطرف آشپوخونه میره.آنی مونی سرگرم اضافه کردن نمک به سوپ لرده.
-یک میلی گرم...دو میلی گرم...اوهوم...اینم از این.فشار خون ارباب بالا رفته.باید مواظب باشم.

بارتی جعبه ها رو یه گوشه میذاره و به آنی مونی نزدیک میشه.
-سلام!
آنی مونی بدون اینکه حتی یه لحظه نگاهشو از ظرف سوپ ارباب برداره جواب میده:سلام و خداحافظ!آخرین چیزی که الان لازم دارم وراجیای توئه.برو بیرون بذار به کارم برسم.هنوز شام امشبو آماده نکردم.
بارتی با خوشحالی میگه:خب،منم همینو میخواستم بگم.خیلی خسته به نظر میرسی.بذار شام امشبو خودم آماده کنم.
آنی مونی فورا مخالفت میکنه:به هیچ عنوان.یه آشپز وظیفه خودشو تحت هر شرایطی انجام میده.برو بیرون بذار به کارام برسم.

بارتی ناامیدانه از آشپزخونه خارج میشه.با خودش زمزمه میکنه:باید یه راه دیگه پیدا کنم.



Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست مرگخواريت)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
1-سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران؟
ایندفعه دیگه سابقه دارم.یه سابقه درخواست مرگخواری دارم ارباب.

2-سابقه عضویت در محفل؟
هرگز...

3-مهمترین تفاوت بین دو جبهه سیاه و سفید؟
سفیدا ارباب ندارن.خودشون برای خودشون اربابن.یعنی همشون دستور میدن ولی کسی نیست دستورات رو اجرا کنه!

4-آیاحاضر به اطاعت محض از دستورات لرد سیاه هستید؟آیا حاضرید جان خود را در راه ارباب فدا کنید؟
بله.مطمئن باشین.میتونین امتحانم کنین.اصلا برم همین الان بمیرم؟


5-نظر شما درباره کچلی و جادوگران کچل؟کچلی نشانه ابهت است.نشانه جذبه و وقار است.یک جادوگر کچل میتواند دنیا را عوض کند.همونطور که ارباب کرد.


6-بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟ارباب اگه ولشون کنیم اینا خودشون همدیگه رو نابود میکنن.ولی در صورتی که مایل باشین تفریح کنین بهترین راه استفاده از حشره کشه.(هنوز سر حرفم هستم)


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟رفتاری صمیمانه و توام با عشق!


8-به نظر شما چه بلایی سر موها و دماغ لرد سیاه آمده است؟لرد سیاه کلا نمیتونن هیچ چیز اضافه ای رو تحمل کنن.نه ریش،نه دماغ،نه مو و نه دامبلدور.


9-یک نمونه از کارهای بی رحمانه و سنگدلانه و سیاهانه خود را شرح دهید.
نوشتن نامه های عاشقانه برای یک عدد محفلی و دادن وعده ازدواج به او و حاضر نشدن در مراسم ازدواج و ضایع کردن او!

10-نظر خود را بصورت کاملا خلاصه درباره این واژه ها بین کنید:

ریش:موی اضافی،زشت و بدرد نخور.

طلسمهای ممنوعه: تفریح روزانه من!عشقم.

الف دال:آنتونین دالاهوف.ما بجز این یکی الف دال دیگه ای نمیشناسیم.یکی میشناختیم اونم مرد!(آلبوس دامبلدور)


ارباب من سعی کردم تو پست آخرم نکته هایی رو که به من گفتین رعایت کنم.اگه رد بشم میرم بیشتر رعایت میکنم و دوباره برمیگردم.


اصولا وقتی به یکی میگم به تمرین بیشتر احتیاج داره منظورم یه پست نیست.

ولی پست شما رو خوندم.واقعا خیلی از اشکالاتش رفع شده.برای همین و با اطمینان کامل از اینکه خودتون اون پستو زدین تایید میکنم.البته هنوز جای پیشرفت دارین.پس به تمرین و خوندن پست ادامه بدین.

خوش اومدین

تایید شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۲ ۰:۳۴:۴۶






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.