هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
#41
خانه ریدل

- میگم بچه ها، فکرشو میکردین اینقد راحت بتونیم بیایم خونه ریدل؟
- چرا باید راحت میومدیم خونه ریدل؟
- مگه نمیخواستیم غذا بدزدیم؟
- خیر سرمون ما محفلیم!
- خب رابین هودم آدم خوبی بود ولی میدزدید میداد به فقیرا. چه عیبی داره؟
- دقیقا کاربرد یه رابین هود چیه هری؟

محفلی ها به عقب برگشتند و به جماعت مرگخوار نگاهی انداختند...
- بنظرتون با وجود اینهمه مرگخوار اینجا میشه به اهداف شو... سفیدمون برسیم؟
- خب چرا بیرونشون نکنیم؟
- مثلا چجوری؟

این سوال چالشی باعث شد همه ناگهان به فکر فرو روند... و فرو روند... و فرو روند... و غرق شوند... و...
- خب چرا نفرستیمشون دنبال...
- شما اینجا دارین چیکار میکنین؟

بلاتریکس به محفلی ها نگاهی انداخت که دور همدیگر حلقه گرفته بودند.

- خب...


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۷ ۱۲:۳۸:۱۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
#42
- نفر بعد!

و با دیدن نفر بعد، نفس راحتی به نشانه اینکه "این یکی مشخصه خانومه" کشید.
- بفرمایید خانوم...
- سلام و درود ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها و کیهانها بر شما باد!
- سلام، بفرمایید.

آملیا با ذوق، جعبه قهوه ای رنگ بزرگی را نشان داد. چرا ملت اینقدر جعبه دوست شده اند و همه چیزشان را در جعبه میچپانند؟ گذشته از آن، در آن جعبه طلایی چیزی نبود، چطور میشد انتظار داشت در این جعبه قهوه ای چوبی، چیز با ارزشی باشد؟
- ... خب؟
- خب؟
- باید ببینم توی جعبه چیه دیگه!
-

او در جعبه را باز کرد و...

- همین؟!
- کمه؟
- یه تیکه سنگ؟!
- یه تیکه سنگ؟! این سنگ از مریخ اومده، میدونی چه مسافتی رو طی کرده تا به اینجا برسه؟ چندتا...
- از کجا بفهمم مال مریخه؟
- گوش کن...

و سنگ را روی گوش مسئول گذاشت.
- میشنوی؟
- نه...
- مال مریخه!

مسئول که کاملا قانع شده بود، سه نات بابت آن پرداخت کرد و به غرغر های آملیا توجه نکرد.
اما آملیا از درون، حال دیگری داشت...
- انداختم بهش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
#43
چرا اینقدر دنیایمان را جدی میگیریم؟ چرا باید سر یک قضیه بیخود، بلا سر همدیگر بیاوریم؟ آیا یک صندلی اینقدر مهم است؟ چرا دیگر خود واقعیمان نیستیم؟ این بود آرمانهای مرلین؟ چرا اینقدر سریعپ عوض میشویم؟ چرا...

محفلیون و مرگخواران هرکدام به روش خود به سمت راوی هجوم بردند. پس از اینکه راوی را حسابی ادب کردند و دنیا را حسابی به کامش تلخ کردند تا بفهمد آدم باید گاهی هم حواسش به دنیایش باشد، برگشتند سر کار خودشان.

- عشق بورز، فرزند!
- حالا خوبه خودت قبل از همه رفتی سراغ طرف!
- خب حالا تا اینجای سوژه دامبلدور نبودم عیب نداشت، اینجاش اشکال داشت؟
- تا کی باید به مکالمات چرت و پرت ادامه بدیم؟ حوصلمون سر رفت!
- تا وقتی راوی جدید بیاد...
- پروف، میگن راوی تو ترافیک گیر کرده...
- چطور جرات میکنه تو ترافیک گیر کنه؟ ما لردی هستیم بی صبر! ...
- اومد راوی!

و بدین ترتیب، چراغها برای بار شونصدم خاموش شد و پرده ها کنار رفت تا نمایش شروع شود...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۱۴ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
#44
سلام لرد! خوبی لرد؟
چرا من همش اینو میگم لرد؟
چرا من همش میگم لرد؟
چرا من میخوام اینو نقد کنید لرد؟

بارم نهایی: ۷ نمره!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸
#45
- الان جیغ میزنم همه مرگخوارا بریزن روت بزننت!
- جیغ نزن!
- باش!

اصلا فکر نمیکرد راضی کردن هکتور به این سادگیا باشه!
- ببین، انتخابات نزدیکه، درسته؟
-
- زهره هم کاندید شده، درسته؟
-
- اون زهره که نه، سیاره زهره رو میگم!
-
- خوب... ببین، من میخوام اون توی این انتخابات، پیروز نشه!

هرکس دیگه ای جای هکتور بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جای هکتور نبود و اون هم متوجه نشد.
-
-ازت میخوام یه معجون درست کنی که بریزم تو غذای اینا که به زهره رای ندن!
-

روز انتخابات

- بفرمایید آقا، نوش جان! :yep: ... بفرما آقا، شیرینی انتخابات دختر خالمه، به ریش پروف ناراحت میشم نخورید!

ده دقیقه بعد

- آقا، خانوم، به کی رای دادین؟
- چه سوالیه، قطعا زهره!
- بی شک زهره!
- فقط زهره!
- زهره!

شب آملیا فقط تو رختخواب غلط میزد. همه این مردم مخالف این بودن که یه غیر زمینی و غیر جادویی بیاد کاندید بشه، پس چی شد؟ هرکس دیگه ای جای آملیا بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جاش نبود و اون هم متوجه نشد! تا صبح تو فکر این بود که چجوری دعوای اون شب رو از دل زهره در بیاره. شاید حتی زهره از ستاره ها شنیده بود که اون برای قبول نشدنش نقشه کشیده بود...

* * *


- خب، از اونجایی که زهره جان، جان جانان، نمیتونن به زبون ما صحبت کنه، من که زبونشو... اخ، چرا میزنی؟ آخ... باشه، من که زبون ایشون رو میفهمم، واستون ترجمه میکنم! ...
خب... اول از همه اینکه جامعه جادویی خیلی کم کار میکنه و خیلی زیاد میخوابه، که البته مشکل از شما نیست، بلکه مشکل از زمینه... همین کارارو میکنه که زن بهش نمیدن! کجای دنیا رو دیدی بیست و چهار ساعت باشه روز؟ سال 365 روز؟ چه خبره؟ روزا باید بلند باشه، سالا کوتاه! از این به بعد تقویم و ساعتاتون باید زهره ای تنظیم شه... زهره جون... روزات یه کم زیاد نیست؟
... اهم... ببخشید، فرمودن غلط کردین تنبلای تنه لش. البته این فارسیشه... بله... هر روز، 243 روزه...

حضار به صدا در نیومدن؛ چون با شنیدن این حرف گیج شده بودن... هر روز، 243 روز؟

- بله، هر روز 243 روزه! یعنی به جای 7 ساعت کار، باید... 81 روز... کار... رسمی... داشته... باشین! باشیم؟ ا...البته! جای نگرانی نیست! عوضش 162 روز استراحت مطلق!

نگاه اخم آلود زهره، وادارش کرد که ادامه حرفشو بزنه. هم قد و قواره زهره که نبود، وگرنه همون شب حسابشو میرسید.

- مشاوران وزیر هم باید به جای 81 روز، 101 روز سر کار باشن... خداروشکر که من... چی؟ زهره شوخیت گرفته؟

اما زهره اصلا شوخی نداشت! زهره داغ بود و هر لحظه ممکن بود بچزوندش! پس گلوشو صاف کرد و ادامه داد:
- چون کسی روی زمین زبونشو نمیفهمه، من باید وزیرش باشم!

کسی آملیا رو درک نمیکرد. همه فقط خودشونو درک میکردن. بیچاره خودشون! مجبور بودن سالی 81 روز بی وقفه کار کنن...

- آها، از این به بعد هم هر 225 روز یه بار میتونین عید بگیرین! اینجوری از ماه هم جلو میزنیم! اینجوری دیگه خواستگار گیرش نمیاد! ... از اینجا به بعد، قوانین یه ذره سخت میشن... جارو بی جارو... ها؟ جادو بی جادو؟ کدومش؟ آ...آها... جفتش؟

اینقد آملیا قیافشو اینطوری کرده بود، کسایی که اونجا حضور داشتن به خودشون قول دادن هیچوقت تو رولاشون دیگه از این شکلک استفاده نکنن! همه هزار بار از خودشون میپرسیدن که چرا به زهره رای دادن؟ که دیگه خودشون خسته شدن زدن تو گوش خودشون و گفتن: یه بار دیگه این سوالو بپرسی من میدونم و تو! و دیگه این سوالو از خودشون نپرسیدن!

- جارو بی جارو، وسیله نقلیه فقط سفینه! جادو بی جادو، اسلحه فقط تفنگ فضایی! همه هم باید قرمز بپوشن... چـــــــــــــــــی؟! زهره این کارو با من نکن!

اما زهره داشت این کارو میکرد!

فلش بک - شب دعوا، خوابگاه هافلپاف

- خب زهره، خوبی، چه خبر؟ سلامتی؟ میبینم که باز قرمز پوشید... چی؟! از تو یکی انتظار نداشتم! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!... نه، تو نمیتونی کاری کنی من قرمز بپوشم!... شرط میبندی؟ رو تلسکوپم؟ هرگز! باشه، من که مطمئنم میبرم!

- پیست، رز، میدونی داره با کی حرف میزنه؟
- نمیدونم، پیست، نه!
- داره با زهره حرف میزنه! از من بپرس که ذهن خونم!
- ولی آخه... ما تو زیرزمینیم!

* * *


ده روز به همین منوال گذشت... جادوگرا بلد نبودن با سفینه و تفنگ جادویی کار کنن، همش میخوردن به درو دیوار و گاها به همدیگه. همه جا پر بود از لاشه های سفینه. هوا تاریک شده بود، همه جا آتیش دیده میشد، هنوز 71 روز اداری دیگه مونده بود، و یه دختر که با تلسکوپ تو دستش داشت غصه میخورد... که یهو غصه تموم شد؛ آخه مردم همشو خورده بودن. مجبور شد یه ذره فکر کنه. فکر کرد و فکر کرد و فهمید...
نه این راه حل یه مشکل دیگه بود.
پس دوباره فکر کرد...
فکر کرد...
فکر کرد...
و بالاخره فهمید! و این فهمیدن ده روز دیگه به طول انجامید! ولی بالاخره فهمید. اون مشاور وزیر بود، باید یه کاری میکرد کارستون! باید وزیرو از این تصمیمش منصرف میکرد...

دفتر وزیر
- سلام خانوم وزیر... ببخشید بیرون بودم... قول میدم ازین به بعد سر وقت بیام! باشه دوروز دیگه واسم جریمه بنویس! دو روز زمینی البته! یه عرضی داشتم...

زهره گوش میداد.

- خب... ببین، زهره، ما هردومون یه کار بد کردیم، یه کار خیلی بد، که با هم دعوا کردیم، سر لجبازی همه چیو به اینجا کشوندیم... مردم خیلی غصه دارن زهره جون! دارن اذیت میشن! خیلی زجر میکشن! این همه فشار آخه؟ تا کی میخوای درد و رنج مردمو نبینی؟! تا کی میخوای چشماتو ببندی رو درداشون؟

تو جو زهره داشت بارون میومد. خیلی چشماش خیس شده بود. احساساتی شده بود. اما نه خیلی احساساتی، از آملیا خواست تا فقط یکی از قوانین بدی که گذاشته رو بگه تا منحلش کنه.

- نه نمیاری زهره جون؟ :shy: بگم؟ :shy: جون من؟ خب... از این به بعد همه آبی بپوشن! :ysmile:

از اون به بعد همه 81 روز پشت هم کار میکنن، 225 روز یه بار عید میگیرن، یاد گرفتن با سفینه رفت و آمد کنن و مهمتر از همه... همه آبی میپوشیدن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸
#46
سلام لرد! خوبی لرد؟
اینو واسه نقد آوردم!





خشم ما رو برانگیختی! خشم ما دامنگیرت خواهد شد!

پست، چیز خاص و زیادی برای نقد کردن نداشت. نقد در حد دو سه خط بود. منم بی خودی کشش ندادم! همون ارسال شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۰ ۲۱:۵۸:۴۳

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۸
#47
- بزنش زیر میز! بزنش زیر میز!

تــــــــــق!

- زدم زیر میـ... ترسیدی تام؟
- نخند، رودولف! ما نترسیدیم! ما داشتیم ورزش میکردیم! روزی یه بار بالا میپریم بدنمون گرم شه!
- باشه، ولی ترسیدی تام!
- تو فعلا اونو بذار زیر میز...

هنوز حرف تام تمام نشده بود که دامبلدور وارد شد.
- خب، ببینم چیکار کردید فرزندان روشنایی!

و قبل از آنکه دامبلدور، نگاهش را به آنها بیندازد، رودولف چیزی که دستش بود را، به دست تام داد و سوت زنان عقب رفت. تام سعی میکرد با دستپاچگی آن را زمین بگذارد که دامبلدور متوجهش شد.
- اون چیه دستت، فرزند؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۸
#48
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنکبوت!
- عن... ک... بوت؟
- آره، عنــــکبوتــــــــــ...
- عن... ک... بوت؟
- آره... عـــــنــــکـــــبـــــوت!
- عـ...
- آره، لعنتی، عنکبوت، عنکبوت، عنکبوت!

و سو، پس آن که سرش را آنقدر به دیوار کوبید که دیوار خراب شد و به سراغ دیوار بعدی رفت، و رون را با افکار متوشوشش تنها گذاشت.
- عن... ک... بوت؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
#49
چرا اینجا اینقد همه چی جدیده؟
چرا ستاره ها جوابمو نمیدن؟
چرا من اینقد سوال میپرسم؟
چرا من اومدم واسه دوئل؟
چرا یه ماه فرصت میخوام؟
چرا سوژمونو نمیدین ما بریم؟
چرا یادم رفت بگم با ایشون میخوام دوئل کنم؟


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۸ ۲۲:۰۹:۱۶

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
#50

- اینم پولت! از طرف ستاره ها هم ازت تشکر میکنم. :‏yup‏:

ماندانگاس که پولش رو گرفت، دیگه هیچی واسش مهم نبود. راهشو گرفت رفت. آملیا درحالیکه معجون رو نگه داشته بود، خنده شیطانی کرد. بالاخره میتونست ناظر هافل باشه، فقط با یه تار موی دورا!یه کم خوشحالی کرد و معجون رو سر کشید، حتی یادش رفت موی دورا رو بندازه توش! و دیگه چیزی ندید

وقتی به هوش اومد، يه لشکر رو بالای سرش دید؛
- ارباب، حالتون خوبه؟
- ارباب چی شد؟
- ارباب اون معجونه که "معجون اعتماد به هکتور اندازه بلاتریکس" بود پس چرا اینجوری شد؟!

يه نگاه به سر تا پاش انداخت... بله! اون الان لرد ولدمورت شده بود! پس لرد اصلی کجا بود؟

فلش بک به قبل از بیهوشی:

- ارباب، ميدونين چقد بد هستین؟
- بله، ميدونيم!
- همه اربابا میدونن اگه این معجونه رو بخورن ثبت جهانی ميشن برا همین همه اربابا این معجونه رو میخورن!

لرد که دید اربابیتش داره پیش هکتور زیر سوال ميره، معجون رو گرفت و تا ته سر کشید...

پایان فلش بک

آملیا - لرد به عنوان يه محفلی، تصمیم گرفت از قدرت لرد استفاده کنه و دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنه.

- خب، ما يه تصمیمی گرفتیم؛ شما از این به بعد مرگخوار نيستين. شما ها الف دال هستین!

طبیعیه که همه مرگخوارا اولش کپ کردن. اما خب، اونا باید تحت هر شرایطی از اربابشون اطاعت میکردن. اولاش واسشون آسون بود، اما کم کم سخت شد؛ چون باید هرچي که داشتن، میبردن بین فقرا پخش میکردن، هرچي!

- سوپ پیاز، خیلی خاصیت داره! سوپ پیاز بخورید تا کامروا شوید!

يه قدم ديگه ای هم که برای بهتر کردن دنیا برداشتن، وساطت بود؛ بین محفلیا و الف دال به رهبری آملیا! اما این اقدام کامل انجام نشد؛ چون بعد از يه ده، بیست ساعت

جنگیدن، یهو لرد - آملیا و آملیا - لرد بیهوش شدن! وقتی آملیا - لرد بهوش اومد، دید آملیا شده! اما زیاد از این بابت، خوشحال نبود؛ چون محفلیا نمیدونستن چه خبره، اما لرد میدونست! خیلی دوست داشت قضیه برعکس بود، وگرنه الان هیچکدوم با چماق، بالای سرش نبودن


این تلسکوپه، نه میکروفون!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.