هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷
#51
به محض این که لینی به بالای درخت رسید و داشت هیولای جنگل را کشف میکرد، هیولا با گیاهی که در دست داشت، ضربه ای به سر لینی زد!
-گفتم پرواز ممنوع...برو پایین دوباره بیا. تا طبقه سوم درخت هم بالاتر نیا. ممنوعه. اگه بیای میخورمت!

لینی که شاخک هایش در هم گوریده بود و سرگیجه و سردرد و حالت تهوع و هزار درد و مرض دیگر را یکجا گرفته بود، چرخان و لرزان به پایین افتاد.
-عجب گیری کردیما...من ملکه با این ابهت و تاج و تختم باید از درخت بالا برم بذار ببینم چطوری باید بالا رفت. دستور بدم برام جاپایی درست کنن؟

نگاهی به ملت جنگلی انداخت. همه با عشق و علاقه و امید به او خیره شده بودند.


-نمیشه...خودم باید برم. چشم امید این ملت به منه!خودم میتونم برم بالا. من یه پیکسی چنگلی هستم. یک پا...یک دست...یک بال...یک پا...یک دست...یک شاخک...


سرش را بلند کرد و به راه طولانی ای که در پیش داشت نگاه کرد و آه سردی کشید. ملکه بودن خیلی سخت بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
#52
-ارباب...لینی خورده شد!

لرد سیاه کوچکترین اهمیتی به لینی نمیداد. لینی شکلات نبود...حتی خوشمزه هم نبود. یک حشره ناچیز بود. چیزی مثل شته...شپش...ملخ!

تمرکز لرد سیاه روی ریزش دیوار خانه بود. بین او و شکلاتش فقط یک دیوار قرار داشت.

لرد سیاه داشت فکر میکرد که کاش به جای خرگوش، موش شده بود. حداقل میتوانست دیوار را بکند.
این فکر همچون رعد و برقی به سر لرد زد.
ولی به هر حال او حالا موش نبود. خرگوش بود. برای همین بیلی به دست کراب داد.

کسی نمیدانست چرا زور همه به کراب رسیده و همه کارها را کراب دارد انجام میدهد. درست در حالی که هکتور داشت با چغندری گفتمان میکرد که یکی از برگهایش را گرفته و بجوشاند و به خورنده لینی بدهد که لینی را راحت تر هضم کند.

کراب با بیل به دیوار کوبید.

جادوگران کارگر و بنا نبودند. نمیدانستند با بیل که دیوار خراب نمیکنند!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ چهارشنبه ۹ آبان ۱۳۹۷
#53
-ارباب اگه شما خرگوش باشین که ما موشیم! میتونم خط چشم موشی بکشم؟

لرد سیاه برخلاف همیشه لبخندی زد و تایید کرد و در حرکت بعدی با پرشی بلند روی دوش کراب پرید!
-ما همینجا راحتیم. لازم نیست برامون وسیله نقلیه بیاورید! همینجوری میاییم.

کراب کمی داشت له میشد. ولی له شدن در روز هالووین ممنوع بود. برای همین با قامتی استوار سر جای خود ایستاد.
کیسه ای پر از هویج به گوش راستش آویزان کرد.
-ارباب گرسنه شدین اطلاع بدین. شوکولات هم خواستین تو گوش چپم بگین.

صدای لینی از گوشه ای به گوش رسید.
-حرکت کنیم؟ بریم؟

-نمیدونم. از طبقه دومم بپرس!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۹ ۲۱:۱۳:۵۶

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷
#54
-یعنی چی خاموش نمیشه؟ این خونه هم تو لیست توقیفی هاست. اگه واقعا آتیش بگیره که کلا نابود میشیم.

نارسیسا به سعی کردنش ادامه داد و لوسیوس بانز را با دقت به سیخ کشید که حداقل کمی از آتش استفاده کرده باشد. مقداری فلفل و گوجه هم کنار بانز قرار داد که بانز را خوشمزه کند!

صدای لرد سیاه در آشپزخانه پیچید.
-لوسیوس...اون بالا دارین چیکار میکنین؟ متوجه هستین که بینی ما حساسه؟ مایل نیستیم بیش از این دود تنفس کنیم. برای ما هوای پاک تدارک ببینین.

لوسیوس آتش زیر بانز را باد زد.
-شرمنده ارباب. سیمای برق اتصالی داشتن...یه آتیش کوچیکیه که فورا خاموشش میکنیم.

صدای لرد سیاه هنوز آشپزخانه را ترک نکرده بود.
-سیم چیه...برق کدومه! شما مگه جادوگر نیستین؟ چرا برق دارین؟

لوسیوس بانز را روی آتش چرخاند.
-بس که پولداریم ارباب. گفتیم اینم داشته باشیم شاید به یه دردی خورد. غذاتون داره آماده میشه. نمیبینم. ولی بوشو حس میکنم.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۷
#55
-اوهووووک! کجا؟

صدای فریاد کاتانا بود که با دیدن انسانی که جعبه ای خوش نقش و نگار در دست داشت به هوا بلند شده بود.

کاتانا سعی کرد کمی قدش را بلند کند و روی جعبه را ببیند...ولی ندید. شمشیر چندان بلند قامتی محسوب نمیشد.
-فکر کردین نمیفهمم؟ رفته شمشیر جدید سفارش داده؟ دو شاخه؟ فولادی؟سبک و خوش دست؟ هیچ میدونین اگه سامورایی های دیگه بفهمن شمشیرشو کنار گذاشته چه بلایی سرش میارن؟ شمشیر یک سامورایی ناموسشه! آهاااااااااااااای...تاتسویا...بیا عذرخواهی کن.

تاتسویا در را باز کرد.
-این شمشیر نیست. ولی اگه به سرو صدا کردن ادامه بدی سفارش بعدیم شمشیر خواهد بود. اینقدر هم حرکت نکن. درو دیوارا رو خط انداختی. شما...بفرمایین تو آقا.

مشنگ جعبه به دست وارد خانه شد.

چشم نجینی به انسانی که در مقابلش ایستاده بود افتاد. و عکس غذایی مسطح و رنگارنگ...

تاتسویا برای تامین منابع انسانی نجینی مجبور به سفارش پیتزا شده بود!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷
#56
-پیست...پیست...هی!

کراب بدون این که به پشت سرش نگاه کند با لحن اعتراض آمیزی گفت:
-این روش مخاطب قرار دادن یک بانوی محترم نیست.

کمد یک نگاه به این طرف کرد...یک نگاه به آن طرف کرد...
-من اینجا نه بانویی میبینم نه محترمی. تو...بیا جلو کارت دارم. بیا ببین میخوام کجا ببرمت.

کراب با خوشحالی به طرف کمد حرکت کرد.
-کجا؟ کجا؟ بریم...

کمد درش را باز کرد و کراب را بلعید!

-هی...ولی این درست نیست. تو منو خوردی!

صدای کمد از دور دست ها به گوش رسید.
-اون قسمت کم اهمیت داستانه...به دور و برت توجه کن...از موقعیت استفاده کن.

کراب به دور و برش نگاه کرد.
میزی عظیم...چند کاغذ روی آن... قلمی سیاه رنگ.

-چه کنم؟ نامه ای بنویسم؟ اثری مکتوب کنم؟ نقشه قتل هکتور رو بکشم؟ من الان چه استفاده ای از این موقعیت...

کراب چشمان تیزبینی داشت. چشمش به محتویات کاغذ ها افتاد.
-دستانم به دامن لرد! این طومارها دوئل هستن... اینا رو من باید بخونم؟ پناه بر مردمک گربه ای چشم ارباب(که لینی بلد نیست بکشه)! نمیخوام آقا منو ببر بیرون...نمیخوام درم بیار...وضعیت روحیم نامساعد شد!

کمد درش را باز کرد و کراب را به بیرون پرتابید! کراب بسیار بی جنبه بود. آنقدر که اصلا دقت نکرده بود آن ها دوئل هایی بودند که از قبل امتیازدهی شده بودند و اصولا باید مایه خوشحالی کراب میشدند.
کراب این را نفهمید و غر زنان از کمد دور شد.

آن شب هم همه اش خواب دوئل دید.

خیلی ناراحت شد...خیلی به هم ریخت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
#57
ظهری گرم و زیبا...با هوایی دلچسب و دوست داشتنی.

کراب دستش را روی شانه هکتور گذاشته بود و صمیمانه با او صحبت میکرد.
-ببین دوست عزیز...من از روز اول هم به ارباب گفتم. یا هکتور یا هیشکی! گفتم ارباب عزیزم...من فقط با هکتور میتونم کار کنم. اصلا انرژی میگیرم از دیدنش. شارژ میشم. شما الان لینی رو بیار برای داوری...مگه من میتونم امتیاز بدم؟ نمیتونم! به همه دو و بیست و پنج صدم میدم. پستا رو نمیخونم. مغزم نمیکشه بخونم!

هکتور لبخندی زد که دقیقا از گوش راستش شروع و به گوش چپش ختم میشد و حتی کمی از دو طرف صورتش هم بیرون میزد.
او قبلا هرگز نمیدانست که تا این حد مورد علاقه کراب است.
حتی گاهی فکر میکرد کراب از همکاری با او ناراضی میباشد و لینی را برای داوری ترجیح میدهد.
از شدت خوشحالی متوقف شد!
البته راه که میرفت...فقط ویبره نمیزد.

کراب حلقه دستش را دور شانه های هکتور تنگ تر کرد.
-به نظر من همیشه و همه جا باید با هم همکاری کنیم. ما تیم خوبی هستیم هک. منم از لینی متنفرم...تو هم از لینی متنفری. اینطور نیست؟

هکتور با خوشحالی تایید کرد.

-خب...پس من و تو میتونیم...

هکتور منتظر شنیدن پیشنهاد کراب بود.
ولی در حرکتی ناگهانی کراب با تمام قدرت او را به سمتی هل داد و هکتور خود را در تاریکی مطلق یافت!

در کمد بسته شد. کراب دستمال مرطوب معطرش را روی کمد کشید.
-یکی دو ساعتی همون تو نگهش دار تا حالش بیاد سر جاش. بفرما...خوب تمیز شدی؟ بی حساب شدیم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷
#58
ساکت و بی حرکت سر جای خودش نشسته بود.
اگر میخواست هم نمیتوانست حرکت کند. میترسید...نگران بود...شاید هم کمی عصبانی...

با تکان های شدیدی که میخورد به خودش آمد.
دوباره شروع شده بود...

با نگرانی از ریزش آوار، به بالای سرش نگاه کرد.
تاریک بود...

سر جایش کمی جابجا شد. تمام عضلاتش گرفته بود. ساعت ها بود که در این اتاق تنگ و تاریک گیر افتاده بود و زلزله های پی در پی روح و روانش را به هم میریختند.
-نلرز دیگه لعنتی...خسته شدم...

باز هم لرزید...زمین هم با کراب لج کرده بود...

از دست خودش عصبانی بود. همه چیز با ورود به آن کمد وراج شروع شده بود...


آزمایشگاه هکتور:


-اینو میریزم رو این و معجون جاودانگی رو...

صدای انفجار فضای آزمایشگاه را پر کرد و مواد معجون به اطراف و سرو صورت هکتور پاشیده شد.
هکتور چند ثانیه مات و مبهوت به لوله آزمایش خیره شد و ناگهان شروع به لرزیدن کرد.
-کشف نمیکنیم! چون شکست مقدمه پیروزیه و من الان شکست خوردم و این یعنی دفعه بعد کشف میکنم و من الان به کوری چشک لینی نیمه پیروز محسوب میشم.

لرزید و لرزید و لرزید...

و موجود وحشت زده ای که در جیب پیشبند آزمایشگاهش گیر کرده بود، آرزو کرد که این زلزله های بدون منشا و نامشخص هر چه زودتر به پایان برسند.


زیاد طول نمیکشید که آرزوی کراب برآورده میشد. شاید با انفجار بعدی!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
#59
(پست نتیجه توسط لرد ولدمورت نوشته شده)


نتیجه دوئل ویولت بودلر و لادیسلاو زاموژسلی:


امتیازهای داور اول:
ویولت بودلر: 26.5 امتیاز – لادیسلاو زاموژسلی: 27 امتیاز

امتیاز های داور دوم:
ویولت بودلر: 27 امتیاز – لادیسلاو زاموژسلی: 27.5 امتیاز

امتیازهای داور سوم:
ویولت بودلر: 27.5 امتیاز – لادیسلاو زاموژسلی: 27 امتیاز

امتیازهای نهایی:
ویولت بودلر: 27 امتیاز – لادیسلاو زاموژسلی: 27.16 امتیاز


برنده دوئل: لادیسلاو زاموژسلی!


............................

-از این بالا که نگاه می کنی همه چی دوست داشتنی تر به نظر می رسه. کوچیک تر...ساده تر...انگار همه چی تو بغلت جا می شه. درست مثل خودت.

همراه کوچک سفید رنگش جوابی نداشت.

-هی...مجبور نیستی پا به پای من بیای...ببین...پرات دارن کنده می شن...

ویولت خطاب به قاصدکی که با جدیت او را همراهی می کرد گفت.
قاصدک پر نداشت...ولی ظاهرا اجزای تشکیل دهنده اش هم آنقدر برای کسی مهم نبود که نامی برایشان برگزیند!
قاصدک به سختی تقلا می کرد خودش را با سرعت بسیار زیاد ویولت تطبیق دهد.

کار سختی بود.

ویولت هم متوجه بود.
-خب...ببخشید که برات سخته. اگه می تونستم سرعتمو کم کنم، این کارو می کردم. ولی لذتش به همینه! البته اگه لذتش به همین نبود هم شک دارم کاری از دستم بر میومد. هر جا خسته شدی راه خودتو برو. من دلخور نمی شم. همینقدر که اومدی هم خیلی خوبه. حس فوق العاده ای نیست؟ نه نه...صبر کن...کلمه درست این نبود. آره...پیدا کردم...خودشه...بی نظیره! یوهووووووووووو!

دست هایش را به دو طرف باز کرده بود و از پیچیدن باد لابلای موهایش لذت می برد.
.
.
.
-دقیقا داره چیکار می کنه؟

با سوال کراب، لادیسلاو به بالای سرش نگاه کرد.
-سخنی در باب زیبایی و مسرت بخشی پرواز بیان نموده و سپس خود را به جریان باد سپرد.

کراب سرش را خاراند. هر چقدر دقیق تر نگاه می کرد اثری از جارو، ابر، قاصدک یا هیچ چیز دیگری نمی دید.
فقط ویولت بود و سرعت سرسام آورش...

-یعنی چی به جریان باد سپرد! این الان پروازه؟ این که سقوطه؟

-د نه خب دیگر!مقصد حائز اهمیت می باشد. گر مقصد شما به این سمت باشد، این خود بسی پرواز است!

کراب چیزی نفهمیده بود. به نظر او ویولت همچنان در حال سقوط بود.
-الان پخش زمین می شه ها...

-شاید هم نشد. کسی چه می داند...شاید هم باد او را بالا برد...شاید در لحظه آخر از تصمیم خود منصرف شد...شاید قاصدکی که در حال گفتگو با اوست، قانعش کرد! گفتم که...کسی چه می داند...


کراب توانایی دیدن ادامه پرواز، سقوط، یا تصمیم ویولت را نداشت. در حالی که به مسیر باد فکر می کرد، محل را ترک کرد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷
#60
سوژه دوئل هاگوارتزی هرماینی گرنجر و لودو بگمن: پول!


توضیح:

شما جایی کار میکنین که مسئول خرید هستین. برای خریدن یه چیزی، پولی به شما داده میشه. ولی به هر شکل اون پول رو از دست میدین. گم میکنین...دزدیده میشه...خرج میکنین یا ...
این ماجرا رو از اول تعریف کنین. کجا کار میکنین...چی قرار بخرین...چه بلایی سر پول میاد و بعد پول رو (یا جنس مورد نظرتون رو) چطوری تهیه میکنین(یا نمیکنین).


برای ارسال پست در باشگاه دوئل چهار روز(تا دوازده شب شنبه 10 شهریور) فرصت دارید.


زیبا بمیرید!










ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.