هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: عضویت در تیم‌های ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#51
سلام بروبچ!
یک عدد برگه‌ی سفید روی درِ اینجا به چشمم خورد که با فونت ۲۴ روش نوشته: «به یک عدد مترجم نیازمندیم. الزاماً خانوم!»
اجازه بدین شفاف‌سازی کنم براتون. ببینین دوستان، درسته که من الآن لبام غنچه‌ایه، ولی من اوریجینالاً پسرم. من پسری بودم که گروه دخترونه‌ی ریون دخترم کرد. من پسر بودم، الآن دختر شدم. ینی واقعاً دختر نیستما. با اینکه پسرم، ولی دختر هم هستم. ولی اصلاً دختر نیستم. که هستم.

خلاصه... نمی‌دونم الآن بیشتر به مترجم مقالات بیشتر نیاز دارین یا اخبار. جفتشون رو هستم. البته ترجیحاً یه چیزی باشه که انجامش سوپر فوری نباشه.

سلام کسی که هم دختری هم نیستی.

ورودت رو به تیم ترجمه مقالات تبریک میگم.
تایید شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۵ ۱۵:۲۵:۵۶

How do i smell?


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷
#52
بله بله، خیلیم ممنونم از پیوز که به این بحث افسرده‌کننده پایان داد...
و همچنین ممنون از ریتا اسکیتر بابت مصاحبه‌های جذابش!
امّا خب، هر چیزی یه پایانی داره و دوره‌ی مصاحبه‌گری این سوسک هم از این قاعده مستثنی نیس و قلم پر دوباره توی مُشت شخصی قرار گرفته که اصلاً سرتاپاش بوی انجمن قدح اندیشه میده... Me!
Oh it's True! Oh it's Damn True!

می‌شناسین منو که؟ این لبای غنچه‌ای گولتون نزنه‌ها. به موقعش پوزه‌ی اون گربهه رو به خاک خواهم مالوند! هن!

خب دیگه، بریم سراغ مهمون بعدی، شخصی که به نظرم باید زودتر از اینا ازش دعوت میشد:

لایتینا فاست!


تا دو هفته‌ی دیگه اینجاس. حسابی ازش پذیرایی کنین.


How do i smell?


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲:۲۱ جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷
#53
خلاصه: مرگ مک گونگال، دامبلدور رو شوکه کرده. بطوری که روانی شده و الآن توی روانخانه بستریه. اوضاع محفل بهم ریخته و آسیب‌پذیر نشون میده. مرگخوارا از این قضیه مطلع هستن و وارد روانخانه شدن و دارن دنبال دامبلدور می‌گردن.

***

مرگخوارا به گروه‌های ۳-۴ نفری تقسیم شده و جداگونه مشغول گشتن سرتاسر روانخانه بودن.
امّا رودولف که موقع یارکشی نتونسته بود نظر هیچکدوم از سرگروه‌ها رو جلب کنه، به عنوان عضو نخودی، ناچاراً تنهایی مشغول گشت و گذار شد.
همینطوری که داشت راهرو رو طی می‌کرد، نگاهی به سمت چپ و راست راهرو انداخت. هرچی جلوتر می‌رفت، پرستارهایی که می‌دید، جیگر و جیگرتر می‌شدن.
رودولف، عضو نخودی شدنش رو به فال نیک گرفت و خودشو انداخت جلوی پای یکی از پرستارها و از درد به خودش پیچید.
- آآآی دلم! وااای دلم! آآآخ پام! اوووخ کمرم! آآآخ!

پرستار با نگرانی روی رودولف خم شد.
- ای وای! چتون شده آقا؟ کجاتون درد می‌کنه؟
- همه‌جام درد می‌کنه خانوم! همه‌جام! الآنم که شما رو دیدم، قلبم تیر کشید! آآآخ! دیوونه‌ی شمااااام! مجنونم مـــــــن!

سر و صدای رودولف اونقدر بالا رفته بود که حتی کودک‌های درون قاب عکس‌ها هم با ابروهای گره‌خورده مُدام هشدار می‌دادن: خموش رودولف!
پرستار که تحمل این سر و صدا رو نداشت، دستش رو به سمت رودولف دراز کرد:
- آرامش‌تونو حفظ کنین. بلند شین آقا.

رودولف که دست دراز شده‌ی پرستار رو دید، یهو عین نوزادی که پستونک تو دهنش گذاشته باشن، ساکت شد. بعد، دست پرستار رو گرفت و از جاش بلند شد.
پرستار، رودولف رو دنبال خودش کشید. ضربان قلب رودولف شدت گرفت.
پرستار، رودولف رو آورد توی یه اتاق و درش رو بست. قند توی دل رودولف آب شد.
پرستار گفت:
- لطفاً روی این تخت دراز بکشین.

رودولف توی پوست خودش نمی‌گنجید! فوراً دمپاییش رو در آورد و نشست روی تخت و بی‌صبرانه منتظر موند.
پرستار دست به جیب شد و گفت:
- شما درد دارین.
-
- خیلی خوب می‌دونم دردتون چیه.
-
- می‌خوام این دردتون رو تسکین بدم.

این جمله‌ی آخریِ پرستار، رودولف رو به یه دنیای دیگه فرستاد... رودولف آرزو می‌کرد که اِی کاش همه‌ی زن‌های دنیا اینقدر چیزفهم بودن.
پرستار چند لحظه دست به جیب به رودولف خیره شد و بعد، آمپولی رو از جیبش در آورد!

رودولف:


How do i smell?


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۵۵ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
#54
یوآن آبرکرومبی، روباه مکاری بود که در جنگل‌های آمازون زندگی می‌کرد. اون اونقدر موذی بود که بعضیا برای مرگش لحظه‌شماری می‌کردن. حتی بعضیا زمان مرگش رو تخمین می‌زدن. از بس که وراجی می‌کرد. از بس که به قول بعضیا، «بیش از حد، دیوار چهارم رو می‌شکست!»...

یوآن کاملاً دور از اجتماع بود و کل زندگیش رو بدون هیچ دوستی و رفاقتی گذرونده بود... اون توی دوست‌یابی یه آدم/حیوون ناموفق بود. غیرممکن بود که با کسی دوست بشه و طرف فرداش زیر تریلی هیژده چرخ نره!
امّا بالاخره یه روز، یوآن با یه گربه‌ی برعکس الرفتار هم‌نشین شد. این گربه اونقدر روی یوآن تأثیر گذاشت که باعث شد ذهنیت روباه نسبت به همه‌چی برعکس بشه. همه‌چی!

امّا خیلی از این هم‌نشینی نگذشت و کم‌کم اون رویِ موذیِ گربه نمایان شد. گربه شلغمی مسحور کننده به خوردِ یوآن داد. شلغمی که یوآن رو به خواب و خیال بُرد. گربه هم گرفتش و انداختش توی حوضی که مملوء از معجون «تغییر» بود...

مدت‌ها بعد، یوآن بالاخره تونست خودش رو از حوض بیرون بکشه. بلافاصله متوجه شد که اون... تغییر کرده...
تغییری که شوک سنگینی بهش وارد کرد!
اون، مؤنث شده بود... حتی مشخصات کارت ملّی و شناسنامه‌ش هم عوض شده بود:

نام: یوآن
نام خانوادگی: بمپتون
گروه: ریونکلاو
چوبدستی: چوب درخت بُزخره با مغز لاک ناخن و روکش پنککی

شناسه‌ی قبلی

ببین کی اینجاس!
تایید شد!


ویرایش شده توسط Yvonne در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۵ ۱:۵۳:۲۶
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۵ ۳:۰۱:۳۷

How do i smell?






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.