هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#51
-شهاب، آبرومو بردن نکن!

رابستن این را به آرامی نزدیک جایی که ممکن بود گوش شهاب باشد، گفت.
نگاهی به آن انداخت و به دنبال چیزی مانند فرمان یا کلید هدایت خودکار گشت. ولی نبود که نبود!
-راهی پیدا کردن نشدم... یک راهی ساختن میشم!

-ارباب، به دادم نمی رسید؟ آبروم میره ها!
-راب... چه می کنی؟ بگیم ساحره ها روشونو رو برگردونن؟

رابستن گوشه‌ی ردای فنریر را گرفته و می کشید. نوار طویلی از پارچه را تهیه و به صورت ضربدری بین ساعد هایش می پیچاند.
-تموم شدن شد، ارباب. من دیدن شدم مادر بزرگا کاموا رو اینجوری جمع کردن می کنن.

فنریر باقیمانده‌ی ردایش را دور خودش پیچید و دوان دوان از رابستن دور شد.
-فضایی بی ریخت! مگه ردای من کامواست؟ اصلا این وسط کاموا می خواستی چکار؟

رابستن آخرین گره را هم به نوار پارچه ای زد و لبخند عریضی تحویل فنریر داد.
- الان دیدن می کنی.

سپس نوار پارچه ای که حالا بی شباهت به افسار نبود را، دور شهاب سنگ انداخت؛ انتهای آن را گرفت و در دستش نگه داشت.
-سوار شدن بشید.
-بابا، من کمک خلبان بودن بشم؟

اشک در چشمان رابستن حلقه زد. بچه اش بزرگ شده و می خواست برای خودش خانم کمک خلبان شود!

-یاران ما... چرا ما لیز می خوریم؟!

لرد سیاه این را در حالی گفت که به آرامی از روی شهاب سنگ سر می خورد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#52
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست سوم


حق ندارید تمرین کنید...
باید چاق بشید...
خشته و داغون باشید...
دوپینگ کنید...
معتاد بشید...
خلاشه باید بباژید!


دقایقی بود که مورفین آنها را ترک کرده، صدایش را در سر بازیکنان گذاشته و به دنبال بیزینس خود رفته بود. مورفین انسان شریفی بود. اجازه نمی داد مشتری هایش معطل بمانند.
مورفین آنقدر شریف بود که حواسش به امنیت بازیکنان تحت حمایتش بود و سقفی بالای سر و دیوارهایی بتونی به بلندی هفت متر، اطرافشان قرار داده بود.
-مث زندانه!
-نگو، بابا جان؛ زشته. زندان چراغ داره. ببین اینجا چه تاریکه، هیچی معلوم نیست... پس زندان نیست.

سو از شدت استرس، دچار بحران هویتی و شغلی و بدبختی شده بود. بدبختی بحران نبود. خود بدبختی بود. دو تا بحران داشت و یک بدبختی. اگر بازی قبل بود، حتما آنها را هم به ملت قالب می کرد.

-تمرین نکنیم؟
-نه.
-پس چطوری خسته بشیم؟

خب به آنجایش فکر نکرده بودند.
-انقدر میشینیم اینجا و تمرین نمی کنیم که خسته بشیم.

خب الان فکر کردند.
بازیکنان ترنسیلوانیا از دار دنیا هیچ چیز جز یک دست لباسی که تنشان بود، نداشتند. کف یک انباری چهل متری نشسته و به در و دیوار نگاه می کردند. همین را هم باید قدر می دانستند. به نظر، خسته شدن کار سختی نبود. چون هنوز سی ثانیه نگذشته بود که به موفقیت رسیدند.
-من خسته شدم!
-منم همینطور. انقدر که دیگه حالم داره از این وضع به هم می خوره!

مرحله اول با موفقیت به پایان رسیده بود.
_حالا باید چاق بشیم. کسی ایده ای نداره؟
-مه ایده دارمه!

چوپان داشت. چوپان همیشه ایده داشت.
-می تونیم پشمه بذاریم تو لباسمونه!

خیلی ضایع بود که چوپان آن ایده را فقط برای حفظ تنها چیز قابل خوردن در آن جمع، بیان کرده بود. البته نمی دانست چه جماعت ریونکلاوی ای همراهش بودند و به سادگی خام این حرف ها نمی شدند.

-چه کاریه خب؟ ماشين تراش که نداریم. اینجوری بیشتر درد می کشنا!

چوپان دو هزاریش افتاد.
همانطور که خم می‌شد تا آن را از روی زمین بردارد، کلماتی زیر لب زمزمه کرد.
-ببعی... بدو!

ببعی دوید.
بقیه هم به دنبالش شروع به دویدن، پریدن و بعضا خزیدن کردند.
-تو برو از روبرو بپیچ جلوش... نه! بیا این‌ طرف ببینم! چکار می کنی؟ ولش کن، اون دامبلدوره!

چوپان هم می دوید، مسیرش هم با بقیه یکی بود. ولی هدف ها متفاوت!

-بع!
-گرفتمش.
-منه ره گرفتی. ولم ده.
-مطمئنی؟ پشم داره ها...
-من دروغه دارم بگمه؟ ول کن دیگه!

چوپان چندین بار به همین شیوه، ببعی را نجات داده بود.
او دروغگو بود. اعضای ترنسیلوانیا هنوز هم گاهی این را فراموش کرده و ضرر می کردند.

یک ساعت بعد

بازیکنان ترنسیلوانیا گوشه ای افتاده و با نوک انگشتانشان، به ماهیچه هایی که در اثر تحرک زیاد و برخورد های محکم با در و دیوار، سفت شده بودند، دست می زدند.
-کمــــــک!

دامبلدور فریاد کشیده و از جایش پرید.
-دارم می میرم. بدنم داره از هم می پاشه... الان فرو می ریزم.

همه به طرف دامبلدور دویده و دورش جمع شدند. ببعی هم با اندکی فاصله، نزدیک چوپان ایستاد.
-چی شده؟

گوینده مشخص نبود. آنجا خیلی تاریک بود.

-شکمم! دست زدم، دیدم تیکه تیکه شده... فکر کنم الان مثل گوشت خورشتی میشم و فرو می ریزم. من هنوز کلی آرزو دارم.

طبیعی بود. دامبلدور نباید هم درکی از سیکس پک داشته باشد.

آندریا غصه دار شد. دلش نمی خواست در آن فضای تاریک و نمور، مجبور به برگزاری مراسم ختم دامبلدور شود. کلی برنامه داشت. آرزو داشت دامبلدور را در مجلل ترین تابوت ببیند؛ نه به این شکل.
سو با دستش شانه آندریا را فشرد تا بگوید که او هم از بابت از دست دادن یک بازیکن ارزان قیمت، آن‌هم وسط لیگ، بسیار غصه دار است.

-آخ!
-چته؟

به نظر می رسید آن یک ساعت دویدن و توی سر این و آن زدن، زیادی عضلاتشان را قوی کرده بود.
کتف آندریا له شده بود. ولی آنجا نوری نبود تا ببیند شانه اش به رنگ بادمجانی در آمده که آخرین بار، قبل از پیوستن به تیم ترنسیلوانیا خورده بود.
آن ها خیلی وقت بود که بادمجان هم نخورده بودند.
خیلی بیچاره بودند!

-من گشنمه.

گرسنه هم بودند.

-دستت به من بخوره جیغ می زنما. ایش... ندید بدیدا.

ببعی احساس خطر کرد.

جیرررررر... [\i]

در باز شد و نوری که از بیرون آمد، نیمی از اعصاب بینایی ترنسیلوانیایی ها را سوزاند.
-کشی گرشنه نیشت؟

مورفین آمد.

[i] چیلیک


-لامپ داشت اینجا؟
-دیدی زندان بود؟

مورفین با یک عالمه غذا آمد!
البته پاراگراف قبل آمد؛ لاکن نور نبود و یک عالمه غذا هم قابل دیدن نبود.
-نبینم چیژی اژ غژا ها بمونه ها. همشو باید بخورید. چاق بشید، چله بشید...
-بعد بیایم تو ما رو بخوری!

به نظر می رسید چوپان در اوقات فراغتش، قصه های کهن را برای گوسفندانش تعریف می کرد.

-هر وقت غژا کم اومد، بهش فکر می کنیم.

ببعی تصمیم گرفت تا انتهای این پست، ساکت بماند.

-شروع کنید ژودتر. باید یه فکری هم به حال اعتیادتون بکنم که نابودتر بشید. باید تشت دوپینگتون مشبت بشه.

ترنسیلوانیاییان تعجب کردند. گوینده و دیالوگ، با هم تناسب نداشتند.
البته آندریا ابتدا باقی محتویات ظرف را مانند جارو برقی درون دهانش کشید و سپس تعجب کرد.

-البته اعتیاد داریم تا اعتیاد. قرار نیشت شما اژ نوع خوبش بشید. وایشا ببینم... شی شد؟!

غذاها تمام شده، ترنسیلوانیاییان با لبخند هایی بر لب، دست به سینه، کناری نشسته و به حرف های مورفین گوش می کردند.
به نظر می رسید مدتی طولانی غذا نخوردن، جای خالی زیادی در معده هایشان ایجاد کرده بود.
مورفین نگاهی به در انداخت تا از بابت باز بودن قفل اطمینان حاصل کند. بالاخره کسانی که به این سرعت سی و هفت پرس کوبیده و بیست پرس بختیاری را با دوغ و پیاز ناپديد می کنند، ممکن است توانایی هضم انسانی در ابعاد او را هم داشته باشند.
-بهتره بریم شراغ بحش شیرین اعتیاد.

مورفین این را گفت و به طرف میزی رفت که انتهای آن انباری قرار داشت. روی آن، قوطی ها و جعبه ها و بسته های کاغذی زیادی به چشم می خورد. حتی یک فلاسک چای و چند استکان و یک ظرف نبات هم بود.
مورفین پشت میز ایستاد و دستانش را روی لبه آن قرار داد. سرش را پائین تر آورد و با لبخندی پر معنا، نگاهش را از روی میز گرفته و به بازیکنان دوخت.

-چقد شبیه اون آقائه توی اون فیلم مافیاییه‌ست.

مورفین از لفظ مافیایی خوشش آمد. با ابهت بود.
از سونامی هم خوشش آمد. با شعور بود!
-اینایی که می بینید، چیژایی هشتن که تشت دوپینگ رو مشبت نشون میدن. باید همشونو اشتفاده کنید.
-یعنی چی تشت دوپینگ؟! يعنی چی؟! پارتی بازی تا کجا؟ حتی دوپینگ هم زدن به اسم تف تشت؟ تا کی قراره به قشر ضعیف جامعه بی توجهی بشه؟ ما چه گناهی...

شترق

صدای آندریا با نوازش دست سو قطع شد.

-بابا جان... داره می ریزه!
-چیز خاصی نیست. جناب مورفین، ادامه بدین.

چیز خاصی نبود. دندان های آندریا بود که بعد از دست نوازش سو، دانه دانه می ریخت روی زمین.

-اون چیه؟

چوپان فریاد زده، گریخته و به درون پشم های گوسفند رفته بود.

-چیژ خاشی نیشت. شرنگه. بعژیاشون با شرنگ، بعضیا تو چایی، بقیه هم تنفشی.

انباری خالی و بزرگ بود. صدای قورت دادن آب دهان در آن پیچید.

***

-میگم الان دو ساعت گذشته. قاعدتا نباید تا الان دچار توهم می شدیم؟
-نشدیم؟

دامبلدور با بغض، نگاهی به نقطه‌ی قرمز و دردناک روی ساعدش انداخت.

مورفین با چهره ای عصبی کف زمین نشسته و به آنها خیره شده بود. دستش را زیر چانه زده، پوست لبش را می جوید و به صورت عصبی، پلک می زد.
-جمع کنید بریم شالن.
-الان؟ الان سر شبه. بازی فردا نیست مگه؟
-خب ما ژودتر می ریم. اینژوری حشابی خشته می شین تا فردا.

مورفین امیدوار بود دست کم این تلاشش، بی نتیجه نماند.


جلوی در ورودی ورزشگاه

سو چندین بار نام و آدرس ورزشگاه را با برگه ای که فدراسیون با جغد محرمانه برایش فرستاده بود، تطبیق داد.
همان بود.
-آخه... اینجا؟!

صدای داد و فریاد کارکنان ورزشگاه، از بیرون هم شنیده می شد.
طبیعی بود. بالاخره سایت آمازون، بزرگترین فروشگاه اینترنتی در دنیا محسوب میشد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۳۹:۴۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۲ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#53
بیلی از فهم خودش ذوق کرد. احساس کرد با به دست آوردن قابلیت چاره اندیشی، یک قدم به ارباب شدن نزدیک تر شده است.
-آقا... منم باهاتون میام. منم کار خیلی مهمی با رئیس بانک دارم. اگر منو با خودتون نبرید، دنیا به خطر میفته!

بیلی خیلی جوگیر شده بود. فکر می کرد آنقدر ابهت دارد که بتواند با آن حرف ها، ترس را به وجود مرد بیندازد و او را تحت تسلط خود بگیرد.

-دستا بالا، چوبدستیاتون رو بندازید رو زمین. این یه سرقت مسلحانه‌ست!

دو مرد با صورت های پوشیده، وارد بانک شده و وسیله هایی شبیه به اسلحه های مشنگ ها را به طرف جمعیت گرفتند.
بیلی به شدت ترسیده بود. ابهت و اقتدارش یکجا ریخت. با صدایی که از ترس، مانند صدای مرغ پر کنده شده بود، فریاد زد:
-بیا! دیدی؟ همینو می خواستی؟ دیدی نذاشتی برم؟ نگفتم بشریت به خطر میفته؟! خوب شد؟ چرا جواب نمیدی؟ ها؟!

ظاهرا پیرمرد از بیلی هم ترسو تر بود. به محض ورود سارقان، درجا مُرد!

-مردی؟ خاک بر سرت! پس چجوری اون همه دوران سخت و وحشتناک رو گذروندی؟ دروغ بود همش؟ قهرمان قلابی!

با کلمه‌ی یکی به آخر مانده، زنگی در سر کوچک و چوبی بیلی به صدا در آمد.
او می توانست قهرمان باشد. می توانست در آن موقعیت، حرکت دلیرانه ای انجام داده و مردم را به خود علاقمند کند. آن وقت کارش برای جمع کردن ارتش، بسیار راحتتر میشد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#54
-کی اول شده؟ فنر؟ چرا فنر اول شده؟

سو با شنیدن حرف مسئول قطار، به داخل کوپه پریده بود تا از چیزی جا نماند.
تنها چیزی که می دانست، این بود که فنریر نباید اول می شد. دست کم در آن شرایط نباید می شد. اهمیتی هم نداشت که موضوع از چه قرار بود!
-راستی ارباب... میشه بمونم؟
-نه سول!

دیالوگ بین سو و لرد سیاه، مرد را کنجکاو کرد.
-شما خانوم... شما هم بیاین. اون آقا هم باید بیان.
-هوریس؟ اون که اصلا هوشیاری نداره!

مرد سفیدپوش مسئول قرار، همینطور الکی انتخاب می کرد.
-پس معلومه به نفعتون نیست که بیاد! همین که گفتم. شما آقا، شما هم پاشو بیا.
-رئیستون ساحره‌س دیگه؟

رودولف با امیدواری از جایش بلند شد و به طرف در کوپه رفت.

-این بچه هم باید بیاد. حرف راست رو باید از همین بشنویم اصلا.

رابستن بلند شد و بچه را زیر بغل زد.

-شما کجا؟ فقط بچه. شما نمی تونین بیاین. حضورتون ممکنه روش تاثیر بذاره.

چند دقیقه بعد، گروه چهار نفره ی مرگخواران، به همراه بچه، جلوی رئیس قطار صف کشیده بودند.

-خب، اولین سوال... اون آقا اخلاقش چجوریه؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#55
-من غذا می خوام.

بیلی سعی کرد به طرف صاحب صدا بچرخد. ولی جایش بسته تر و تنگ تر از آن بود که اجازه‌ی حرکت به او بدهد.
-کی هستی؟ بیا اینطرف ببینمت.

خاک های اطراف بیلی به لرزش در آمدند. بیلی ترسید. امیدوار بود آن موجود قدرتمند، چوب ها را غذا حساب نکند.
-منم. سلام!

کرم کوچک و قهوه ای رنگی خاک را شکافته و جلو آمد. بیلی دوباره در خیالاتش محو شد...
می توانست بعد از ارباب شدن، کرم را به عنوان حیوان دست آموزش نگه دارد. به نظرش همه‌ی ارباب ها یک مار نگه می داشتند. برای اربابی در ابعاد بیلی، یک کرم می توانست جایگزین مناسبی برای مار باشد. البته او در طول عمرش، تنها یک ارباب دیده بود و اطلاعاتش به همان یک ارباب محدود بود.

-هــــام...

کرم دهانش را باز کرده و به طرف بیلی می آمد.

-دهنتو ببند ببینم! داری چیکار می کنی؟
-غذا!

بیلی تصمیم گرفت ابتدا کرم را با خود همراه و متحد کند. یک ارباب باید حواسش به خطرات می بود و آنها را دفع یا به نفع خودش تغییر می داد.
-ببین... من خشکم. خیلی ساله که نرم و خوشمزه نیستم. گوارشت دچار مشکل میشه اگر منو بخوری. بیا و کمکم کن؛ منم قول میدم یه شغل خوب با وام و امکانات عالی بهت بدم.

بیلی خوشحال شد که کرم نمی دانست خودش به دنبال شغل می گردد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#56
-رسیدیم.

بیلی نگاهی به نمای روبرویش انداخت. حیاط وسیعی را مقابل خود دید که ساختمانی بزرگ و قدیمی درست در وسط آن قرار داشت.
-چه تیمارستان خوشگلی! فقط یه چیزی... یکمی زود نرسیدیم؟ فقط یه ساختمون فاصله بودا!
-آره خب. ساختمون ما دقیقا کنار دادگستریه. خیلیا از دادگستری مستقیم میان اینجا. اصلا قرار بود تو رو ببرن آزکابان، بند زندانی های سیاسی. ولی اونطرف ترافیک بود، سپردنت به ما.

چند روزی بود که سوال پرسیدن نتیجه چندان خوبی برای بیلی نداشت. برای همین تصمیم گرفت تا وقتی که مجبور نشده، سوال نپرسد.
-الان من باید چکار کنم؟

بیلی مجبور بود. مجبور!

-کار خاصی نیست. فقط باید بالای تختا بچرخی و هر کدوم از بیمارا که سر و صدا کردن، بزنی تو دهنشون. فقط یادت باشه؛ با ملایمت و مهربونی.

فشار زیادی روی بیلی بود. مجبور بود باز هم زیر قولی که با خودش بسته بود، بزند.
-پس چرا اینا توی حیاطن؟ چرا روی تختاشون نیستن؟
-الان ساعت هواخوریه. نیم ساعت دیگه جمعشون کن ببر داخل ساختمون و بخوابونشون روی تخت. حواست باشه که هر آسیب جانی و مالی که وارد کنی، از حقوقت کم میشه.

بیلی سعی کرد خوشبین باشد. در راه رسیدن به قدرت و ارتش شکست نا پذیر، نباید اجازه می داد سختی های کوچک، او را از پای در آورند.

-پیست... بیا اینجا.

بیلی به سمت صاحب صدا رفت. مردی با چهره متفکر و نگران، انگشتش را در سوراخ دیوار نگه داشته و به بیلی خیره شده بود.
-ببین، اگر من انگشتم رو بردارم، کل شهر رو آب می بره. بیا برو داخل این سوراخ دیوار. من دیگه توان ندارم!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#57
تا آن لحظه، فنریر فقط خسته شده بود. هنوز اصل کاری مانده بود!
-اینطوری دیگه امکان نداره بتونم.

این جمله، درست لحظاتی قبل از خالی شدن سطل آب گرم و صابون روی سر فنریر، بر زبانش جاری شد.
ولی خب توانست. به سختی هم توانست! آنقدر سخت که چیزی نمانده بود اشک از چشمانش جاری شده و شیون کنان و بر سرزنان، روی زمین غلت بزند و های های گریه کند.
نه راه پس داشت و نه راه پیش.

پاق!

البته یک راه پایینی داشت.
در حالی که فنریر سخت ترین شکنجه های عمرش را تحمل می کرد، دریچه ای زیر پایش باز شده و دنیای مردگان را ترک گفت.


-خب... نفر بعدی کیه؟

مرد سفید پوش عینکش را با نوک انگشت اشاره عقب داد و نگاهی به مرگخواران منتظر انداخت.
لرد سیاه کمی نگران شد. نه به خاطر فنریر!
البته به خاطر فنریر... دلش نمی خواست اذیت کردنش به آن زودی پایان یافته باشد.
-فنر چه شد؟ مرد؟

حلقه ای از اشک شادی در قسمت پایین چشم مرگخواران پدیدار شد.

-چی چیو مرد؟! اینجا دنیای مردگانه ها! اونم عذابشو کشید؛ فعلا برگشت به دنیای زنده ها تا دفعه بعدی که بمیره.
-فنر... برگشت؟ بدون ما؟ قبل از ما؟ و ما هنوز اینجاییم؟
-شرم آوره!
-خجالت نمی کشه؟
-اگر خجالت می کشید که وضعش این نبود.
-بعدا باید پاسخگو باشه.

کسی توجه نمی کرد که فنریر با اجبار خودشان وارد اتاق شده بود.

-مردک سفید... ما همه با هم وارد می شویم.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#58
موش و دو مرد بی نام و نشانی که برایش کار می کردند، چند ثانیه ای را بدون حرف، به بیلی خیره شدند.
-منو مسخره می کنی؟

دو مردی که آنجا ایستاده و با خشم به بیلی خیره شده بودند، به طرفش هجوم بردند.
-به چه حقی ارباب ما رو مسخره می کنی؟ تو دستت کجا بود که کاری ازش بر بیاد؟

با شنیدن کلمه‌ی ارباب، بیلی بی توجه به کتکی که می خورد، در رویا و خیالاتش غرق شد.
روزی می رسید که او هم ارباب شود و یارانی داشته باشد. یارانی که اجازه ندهند کسی با او رفتار غیر محترمانه ای داشته باشد...

با ضربه محکمی که سر پلاستیکی بیلی را از تنش جدا کرد، از خیالات بیرون آمده و تصمیم گرفت به دفاع از خودش بپردازد.

تق، توق، شترق

این صدای برخورد بیلی با صورت و سایر اعضای بدن آن دو مرد بود.
بیلی فقط از خودش دفاع کرد!

-دمت گرم... چه دردی داره کتکت!
-شما استخدامی.

بیلی ذوق کرد و با همان ذوق، برگه ای را امضا کرد که اسمش قرار داد بود. قراردادی که بیلی را موظف به مبارزه با حریفی نا معلوم، در رینگ می کرد.

البته بیلی آنقدر ذوق لرزان کرد که امضایش کج و کوله شد و حتی نتوانست متن قرارداد را بخواند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۲۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#59
-ارباب، میشه فنریر رو از کمر به پایین قطع کنیم و بندازیم دور.
-ارباب، اگر اجازه بدین، من وسایل اضافه ی این هکولی رو بندازم دور. جا اشغال کرده.
-ارباب، میشه بانز رو برش بدیم و پوستش رو دور بندازیم؟ اینجوری هم وزنش کمتر میشه، هم ممکنه داخل بدنش مرئی باشه و دیده بشه.

مرگخواران از هر فرصتی به نفع خودشان استفاده می کردند!
-ارباب، من شنیدم که قالیچه تار داره و پود!
-ما کاملا فهمیدیم.

مرگخوار مذکور یک قوطی دو لیتری بزاق دهان فرو برد و سیبک گلویش نیم متر جلو آمد.
اما قبل از آنکه دیالوگش را بگوید، لرد سیاه به کاغذ نصفه و نیمه اش چنگی زد تا از بابت محتویات بزاق مرگخوار مذکور، مطمئن شود.

-ارباب، می دونین؟... شما که می دونین! برای بقیه میگم. نصف قالیچه تاره، نصفش پود. ما می تونیم تار ها رو از این قسمت جلوییش بیرون بیاریم تا وزنش کمتر بشه. پودها می مونن و زیرمون همچنان نرمه!

ایده‌ی خوبی به نظر می رسید. البته برای کسانی که شناختی از ساختار قالیچه ندارند!

-بکشید!

و مرگخواران کشیدند.
علاءالدین هم با بی تفاوتی روی لبه ی قالیچه اش لم داده و از پف های پایین شلوارش لذت می برد. قالیچه از قابلیت خلبان خودکار برخوردار بود!

-یاران ما... چرا حس می کنیم فنر فرو می رود؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#60
نقل قول:

پاتریشیا وینتربورن نوشته:
درود.

من سه روزه که تو چت باکس ثبت نام کردم، ایمیل تایید هم اومد ولی همچنان نمیتونم وارد بشم. لطفا اگه هنوز ورودم تایید نشده، تایید بفرمایید.

سپاس بیکران
دوست عزیز، اینکه ایمیل تایید براتون بیاد، کافی نیست. اون ایمیل برای اطمینان از درست بودن آدرس ایمیلی که وارد کردین و متعلق به شما بودنشه.
باید روی لینک تاییدی که توی اون ایمیل براتون قرار داده شده کلیک کنید تا اکانتتون فعال بشه. تا وقتی که اون لینک رو نزنید، گزینه رد یا تاییدتون برای مدیران چت باکس نشون داده نمیشه.

شما هم اسمتون توی اعضای چت باکس نبود. یعنی اون لینک رو نزدید و از اونجایی که بیشتر از دو روز گذشته، اون ایمیل باطل شده و باید دوباره ثبت نام کنید.

نقل قول:
جودی جک نایف نوشته:

منم همین مشکلو دارم!
ممنون میشم تایید کنین!
حساب چت باکس شما دیروز تایید شده و فعاله. با یوزرنیم جودی جک نایف و رمزی که موقع ثبت نام انتخاب کردین، وارد بشین.

نقل قول:

وین هاپکینز نوشته:
سلام.
اتفاقا ایمیل برای من هم امد ولی باز وقتی میرم ثبت نام بکنم یک چیزی درباره ی ادمین میگه. اگه میشه راهنمایی کنید
اکانت شما رو چند دقیقه پیش تایید کردم. بعد از کلیک روی لینک تایید داخل ایمیل، باید صبر کنید تا مدیرای چت باکس، اکانتتون رو تایید کنن. اون پیام هم همین بوده.
الان مشکلی نیست. می تونید با یوزرنیم وین هاپکینز و رمز انتخابی خودتون، وارد بشید.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.