هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸
#51
2ماه است که همه پنه لوپه رادر این مقام بلند بالای ارشدی خشن میبینند و هیچی نمیگن میدونی چرا چون پس از این سخنان سیاه باید سرود بای بای را سر دهند .
پنه لوپه : باید خودمو روسرش خالی کنم .
همون لحظه با غرور همیشگیش از کنارش رد شد و به برج گیریفیندور رفت.

3ساعت بعد

ماه چند ماه هست که اجارش عقب افتاده در نتیجه خورشید اومد و اونو از خونش پرت کرد پایین .
- بای بای
یهو یک لامپ کم مصرف بالا سر پنه روشن شد
با جادوی همیشگی چشماش جلو پرسی سبز شد و اورا به اتاق مخصوص خود برد :
خب به به جناب مشتر خائن.
+ خانم کلیرواتر از جون من چی میخواین؟
- اه از کی تا حالا پنی کوچولو رو به فامیل میشناسی نکنه اون گندی که بالا آوردی و باعث شدی 50 امتیاز از گروهم کم بشه از یاد بردی تازه حرفتم دروغ بود .

2ماه قبل

پنی : - پرفوسور این قسمت رو میشه دوباره بگید؟
پرفوسور : چرا ؟
- چون.....
پرسی : پرفوسور این پنی کوچولو ما یکم دیر فهم تشریف دارن اگر هم دقت کرده باشید از بازی کردن های زیر میزی اش معلوم است.
+ چی سر کلاس من زیر میز بازی میکنی ؟ 50 امتیاز از ریونکلاو کم میشه .
- پرفوسور دروغ میگه در خاست کردم تا تو جزوه بنویسم

بازگشت به حال

+ خوب راستش منم از روی شوخی گفتم پرفسور جدی جدی باور کرد
- تو اشتباهی کردی که باید تاوانشو همون لحظه پس میدادی کروشیو

2 ساعت بعد

پنی با حالتی کاملا خسته و خواب آلود 369 امین کروشیئ رو گفت و پرسی دعوت حق را لبیک گفت.

خلاصه حواستون باشه پا رو دم پنی خانم نذارین




به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
#52
نام :پنه‌لوپه
نام خانوادگی :کلیرواتر
درجه خونی :دورگه
گروه : ریونکلاو
جنس :ساحره
تولد :1976
نوع چوب : پر ققنوس
پاترونوس :عقاب نباشه خودمو خفه میکنم " هنوز نساختم"
شخصیت : یک دختر با مو های بلند فرفری خوش رنگ از چشام نگو که اینقدر خوشگله که هرکی تو چشام نگاه کنه مبهوت میشه . بی نهایت باهوش و علاقه مند به کوییدیچ خیلی دوست دارم کوییدیچ بازی کنم ولی مهارت ندارم با دوست پسرم پرسی ویزلی که هم سنمه در یکی از بازی های گیریفیندور - ریونکلا سر ده گالیون شرط بستیم البته از بخت بدم همون سال توسط باسیلیسک اسلیترین سنگ شدم و به لطف معجون مهر گیاه از تا عبد سنگ شدگی نجات پیدا کردم . فکر کنم سال 1993 بود آره همون سال بود . اون سال سالی بود که من ارشد گروهم بودم . هر وقت مهارتام زیاد شد میخوام وارد محفل ققنوس بشم آخه به چوبمم میاد .

معرفیت خیلی کوتاه بود. حتما حتما برگرد و تکمیلش کن. بیشتر توصیف کن شخصیتت رو. از خصوصیات اخلاقیش بگو.
در ضمن، ابد درسته. عبد کلا یه معنی دیگه داره.

تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدی!


ویرایش شده توسط تراول در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲ ۱۴:۱۴:۴۸
ویرایش شده توسط تراول در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲ ۱۴:۵۵:۵۸
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳ ۰:۲۵:۳۳

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#53
خوب دوستام به من میگن خرخون کلاس جلو معلما مظلومم ولی با دوستام شیطنت هایی داریم لجبازی های خودمو دارم ولی حرف راستو قبول دارم ریاضی برام مثل آب خوردن میمونه ولی از حفظیات به درد نخور متنفرم از کسایی که پشت آدمو خالی مکنن یا از آدم استفاده مکنن بدم میاد
اول گروه ریونکلا رو دوست دارم و دوم گیریفیندور
اگر در حالی که من را برای گروه ریونکلا انتخاب نمودید ولی تکمیل ظرفیت بود لطفا مرا بدون گروه بزار تا بعدا وارد گروه ریونکلا بشم
همیشه به این فکر میکنم که کلاه گروهبندی چطوری بعد از این همه سال کمی به خود استراحت نمیدهد حالا که با او دیدار میکنم امید وارم پاسخ دهنده سوالم باشد.


ویرایش شده توسط تراول در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۸:۰۰:۰۱

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#54
تصویر 2


هری وارد رینگ میشه ؛ از تو چشمای تماشاچیا میتونه بخونه که نمیتونه از دست این جونور غولپیکر جون سالم به در ببره .
همونطور که هرماینی بهش یاد داده بود جارو شو احظار میکنه . همه تماشا چیا مبهوت به جارو نگاه میکنن و از گروه گیریفیندور چیغ شادی بلند میشه یهو مالفوی یا صدای بلند ناسزایی میگه و همون لحظه سکوت برقرار میشه .
پرفسور مک گونگال: 10امتیاز از گروه اسلیترین کم میشه .
هری از خوشحالی نگاهی به مالفوی میکنه میبینه دهنش وا مونده .
گرمایی رو پشت سرش حس میکنه و یاد اون اژدهای مجارستانی میوفته تا به خودش میاد آتیش نصف لباسشو جذغاله میکنه سوار جاروش میشه و به پرواز در میاد .
اژدها رو میبینه که بال های پوسیدشو باز میکنه . هری شروع به اوج گرفتن میکنه ولی باز هم آتیش اژدها بهش میرسه و باعس آتیش گرفتن سیخ های جاروش میشه تا به خودش میاد جاروش به پودر های خاکستری تبدیل میشن و شروع به سقوط کردن میکنه به تماشاچیهای زیر پاش نگاه میکنه و لبخند رضایت رو تو صورت مالفوی میبینه و برعکس نگرانی تو صورت دوستاش و پرفسور مک گنگال موج میزنه تا پرفسور رو میبینه یاد درس تغییر شکل میوفته و از فرط شادی در بین آسمون و زمین چوبشو به سمت اژدها نشونه میگیره .
هری : وقتشه به یک موش کوچولو تبدیل بشی گندبک .
و پهو اون اژدها به یک میش سفید تبدیل میشه . هری در حالی که خودشه به زمین نزدیک تر میبینه جاره دوستش را فرا خوانی میکنه و خودشو نخات میده . بر زمین میشیته و تخم طلا رو بر میداره و با موش کوچولو به نزد تماشاچیان میره .
هری : اینم اون ازدهای خطرناک با تخم بزرگ تر از خودش .
رون و هرماینی با سرعت بغلش میکنن و هرماینی در گوشش میگه .
با کمک تو زشت ترین و خنده دار تیرن حالات صورت رو تو مالفوی دیدم و رون با اون گیش های تیزش حرفش را با تمام وجور تایید میکند .
تموم

این بار خیلی بهتر بود. ولی اشکالات تایپی خیلی زیادی داشتی! و البته احضار درسته.
حتما حتما قبل ارسال بخون پستت رو.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۶:۴۷:۳۸

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#55
تصویر شماره1

هری در حالی که پشت مجسمه بی سر واستاده بود حظور افعی رو در خودش حس میکرد. چشماشو بستو به پیروزی دامبلدور فکر کرد , فکر کرد و فکر کرد .
+ تام ریدل مثل یک دیوانه ساز میمونه , همه سردی وجودشو حس میکنن اما نمی تونن ازش فرار کنن.
دامبلدورو دید که از چوبدستیش ماری در اومد ،با حیرت به مار نگاه کرد مار به دور تام ریدل پیچید ، تام خنده ای حراس آور کرد و به زبان مار ها چیزی گفت:
-به دامبلدور حمله کن تا نابودت نکردم .
مار اطاعت کرد و یهو به شکل دیوانه سازی در اومد هری حراسان به دیوانه ساز نگاه کرد و ناخواسته چشماشو بست و طلسم پاترونوس رو با خاطرات دامبلدور اجرا کرد . وقتی چشاشو باز کرد خودشو به شکل پاترونوس عزیزش یعنی گوزن دید با شجاعت تمام به قاتل پدر و مادرش حمله ور شد در حالی که دیوانه ساز را در حال فرار دید به درون بدن ولدمورت رفت هرچی سعی کرد نتونست بیرون بیاد .ناخواسته احساس پیروزی کرد .کسی ظاهر شد سیریوس پدر خوانده عزیزش که دقایقی پیش از دست داده بود , بود.
+هری به شجاعتت افتخار میکنم درست مثل پدرتی ، تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفته که با یک تیر دو نشون بزنه میخواد فرار کنه در این حالت هم نجات پیدا میکنه هم تو رو بدست میاره کمکت میکنم تا ازش بیرون بیای.
+سیریوس تو هم میای درسته ؟
+نه هری تو میخوای نعمت با جیمز بودنو ازم بگیری؟
+آخه....
+هری وقت کمه دیگه چیزی نگو من همیشه در قلبتم .
هری چشاشو باز کرد و خودشو تو دستای قوی دامبلدور دید که با خونسردی همیشه گیش بهش لبخند زده مادام پامفری اومد و چیزی به خوردش داد و گفت :
- تعجب میکنم اول اینکه پاترونوس شدنو از کجا بلدی و دوم چطوریه که این کار در حالی که قدرت زیادی میخواد بیشتر بیهوش نموندی حداقل تا فردا باید چشات بسته میبود
دامبلدور : آقای ویزلی و خانم گرانجر من میرم شما پیش آقای پاتر بمونید
و رفت . هری همه چیز رو به رون و هرماینی میگه جز دیدن سیریوس در حالی که به لطف مادام پامفری در خوابی آشفته فرو میرفت یاد این جمله سیریوس افتاد:تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه منظورش چی بود .....

جناب مدیر محترم من داستان قبلی ام را دوباره نویسی کردم و غلط های املایی را درست کردم . امید وارم از داستانم خوشتون بیاد لطفا تا فردا شب نظرتان را بدهید من مدرسه ام شروع میشود وقتی در سایت کاری از پیش نبرده باشم از هیجانم کاسته میشود و در مدارس به این سایت سر نمیزنم لطفا پاسخ دهید تا بتوانم کاری را که دوست دارم در این سایت انجام دهم . ممنون


پستت بعضی جاها آشفته بود. یعنی چی؟
چند قسمتش رو واقعا متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. توضیحاتت کافی نبودن. لازم بود بیشتر توضیح بدی تا واضح بشه. مثلا من اصلا نفهمیدم سیریوس از کجا اومد. تو خیالش بود؟ واضح نبود.
یا اصلا چی شد آخرش؟ لرد ولدمورت کجا رفت؟
این جاها نیاز داشت که توضیح بدی.
بعد اینکه، جادوگر ها پاترونوس رو می سازن. خودشون تبدیل به پاترونوس نمیشن!
و حضور و هراس درسته. با یه سرچ می تونی از املای درست کلمات مطمئن بشی.
این بار یه داستان دیگه، با رعایت نکاتی که گفتم، بنویس. خودت رو جای خواننده بذار. ببین کجا ممکنه براش مبهم باشه؟ کجا لازمه که بیشتر از حالت شخصیت ها و فضای اطراف توضیح بدی تا با داستانت ارتباط برقرار کنه؟
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۵۶:۱۹

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#56
تصویر شماره 1#2
هری در حالی که پشت مجسمه بی سر واستاده بود حظور افعی رو در خودش حس میکرد چشماشو بستو به پیروزی دامبلدور فکر کرد , فکر کرد و فکر کرد
+ تام ریدل مثل یک دیوانه ساز میمونه همه سردی وجودشو حس میکنن اما نمی تونن ازش فرار کنن.
دامبلدورو دید که از چوبدستیش ماری در اومد با حیرت به مار نگاه کرد مار به دور تام ریدل پیچید تام ریدل خنده ای حراس انگیز کرد و به زبان مار ها چیزی گفت:
-به دامبلدور حمله کن تا نابودت نکردم .
مار اطاعت کرد و یهو به شکل دیوانه سازی در اومد هری حراسان به دیوانه ساز نگاه کرد و ناخواسته چشماشو بست و طلست پاترونوس رو با خاطرات دامبلدور اجرا کرد وقتی چشاشو باز کرد خ.دشو به شکل پاترونوس عزیزش یعنی گوزن دید با شجاعت تمام به قاتل پدر و مادرش حمله ور شد به درون بدن والدمورت رفت هرچی سعی کرد نتونست بیرون بیاد ناخواست احساس پیروزی کرد سیریوس پدر خوانده عزیزش که دقایقی پیش از دست داد ظاهر شد
+هری به شجاعتت افتخار میکنم درست مثل پدرتی تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفته که بت یک تیر دو نشون بزنه میخواد فرار کنه در این حالت هم نجات پیدا میکنه هم تو رو بدست میاره کمکت میکنم تا ازش بیرون بیای.
+سیریوس تو هم میای درسته ؟
+نه هری تو میخوای نعمت با جیمز بودنو ازم بگیری؟
+آخه....
+هری وقت کمه دیگه چیزی نگو من همیشه در قلبتم
هری چشاشو باز میکنه و خودشو تو دستای قوی دامبلدور میبینه که با خونسردی همیشهگیش بهش لبخند زده مادام پامفری میاد و چیزی به خوردش میده و میگه
- تعجب میکنم اول اینکه پاترونوس شدنو از کجا بلدی و دوم چطوریه که این کار در حالی که قدرت زیادی میخواد بیشتر بیهوش نموندی حداقل تا فردا باید چشات بسته میبود
دامبلدور : آقای ویزلی و خانم گرانجر من میرم شما پیش آقای پاتر بمونید
و میره هری همه چیز رو به رون و هرماینی میگه جز دیدن سیریوس در حالی که به لطف مادام پامری در خوابی آشفته فرو میرفت یاد این جمله سیریوس افتاد:تام ریدل این روح اضافه کامل رو نمیتونه تحمل کنه منظورش چی بود .....

از اونجایی که گفتی پست بعدی، ویرایش شده‌ی همینه، توضیحات رو انتهای همون پست اضافه می کنم.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۵:۴۴:۳۳

به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.