هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
#61
آندریا

ارباب فرمودن شما از کجا میدونی کولرشون مشکلی داره؟ آیا خودت زدی خرابش کردی؟ توطئه ای در کاره؟

کمی هم با خودت درگیری! تو درخواستت خودت گفتی و خودت با خودت دعوا کردی.


سوژه دوئل(هاگوارتزی) مرلین و آندریا کگورت: دستورالعمل!


توضیح:

از یه جایی یه دستور العمل ساخت معجون به دست شما میرسه یا پیدا میکنین. شما نمیدونین این چه معجونیه و چه کاربردی داره، ولی تصمیم میگیرین درستش کنین.
درباره مواد لازم و مراحل ساختش توضیح بدین و این که آخرش چی از آب در میاد.
میتونین خودتون بخورینش یا روی شخص یا چیزی تستش کنین یا از رنگ و بوش بفهمین چیه.
توجه داشته باشین که لازم نیست کل داستانتون مربوط به معجون باشه(اگه باشه هم اشکالی نداره)...ولی معجون میتونه یه قسمتی از داستان یا پست شما باشه. مثلا یه سوژه داشته باشین که این معجون توش به یه دردی بخوره.
کافیه قسمت معجون و ساختش خیلی کمرنگ و در حاشیه نباشه.

اگه سوالی داشتین بپرسین(بهتره سوالاتتون رو یا همینجا تو دفتر دوئل بپرسین یا با پیام شخصی از ارباب بپرسین که زود جواب داده بشن).


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، پنج روز ناقابل( تا دوازده شب سه شنبه 30 مرداد) فرصت دارید.


زیبا بمیرید!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷
#62
مرگخواران سریع به اتاق ابزار مراجعه کردند.

-بگردین...بگردین...بگردین...
-چوب دستی از دور خارج شده...لوازم یدکی جارو...یکی دو محفلی نیمه جون برای شکنجه...کلنگ...کلنگ...کلنگ...کلنگ کدومه؟
-من یه تصویر ذهنی مبهم ازش دارم...ولی هر کاری میکنم واضح نمیشه.

واقعیت این بود که مرگخواران با ابزاری به نام کلنگ آشنا نبودند؛ برای همین تصمیم گرفتند از منطقی ترین راه مشکلشان را حل کنند!
-ریونیا...سریع ذهنتونو به کار بندازین.


مرگخواران ریون کلاوی همچون ای کیو سان هایی سرگرم فکر کردن شدند.
-خب...بذارین ساده تر فکر کنیم. ما دنبال چیزی میگردیم که باهاش بشه دیوار رو فرو ریخت. هر وسیله ای که ظاهرا این قابلیت رو داشته باشه کلنگه! روبان رو هم از موهای یکی از ساحره ها باز میکنیم. مثلا کراب...الان بگردین ببینین کدوم وسیله ممکنه به درد دیوار خراب کردن بخوره. همونو میبریم برای ارباب.


فکر بسیار خوبی بود و مورد پسند واقع شد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۴ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷
#63
همانطور که رودولف داشت آرام و بی سرو صدا داخل جعبه اش شکنجه میشد، ساحره دست روی جعبه دیگری گذاشت.
-ببخشید این یکی چطوره؟ به درد میخوره؟

لرد در جعبه را برداشت و کراب از ته جعبه برایش دست تکان داد.

-خب راستش ...میدونین؟ هر کسی رو بهر کاری ساختن. این یکی هم جنس خوبیه ولی بستگی به این داره که برای چه کاری بخوایینش.

ساحره لبخندی زد و دست های سفید و ظریفش را روی پیشخوان گذاشت.
-برای کارای دم دستی. ببر و بیار...جمع کن و بشور...من که با این دستا نمیتونم کار کنم. میتونم؟

لرد مثل یک فروشنده خوب تایید کرد.
-بله بله. البته که نمیتونین. حیف شما نیست؟ ولی این یکی برای این کار مناسب نیست. این از خود شما نازک نارنجی تر...چیز...یعنی...ظریف تره. به نظر من شما برین سراغ جنسای بهتر و مقاوم تر.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
#64
-مامورم!

لیسا بازو را ول کرد و یقه را گرفت!
-مامور وزارتخونه؟ لعنت بر تو!

مامور که از گرفته شدن یقه اش توسط ساحره ای به این زیبایی ناراحت نبود اصلا عقب نکشید. لبخند زد...چشمک هم زد...و گفت:
-مامور برق هستم خانم. اومدم ببینم چرا این خونه مصرف برقش صفره. رئیس اداره شدیدا از این موضوع ناراحته. میگه باشد که خونه شماره دوازده نباشد! ولی الان که اومدم اینجا میبینم واقعا نباشیده شده. کو این خونه؟ خونه رو ول کن...شماره تو بده به من اگه مشکل برقی داشتی خودم بیام حل کنم.

در این مرحله هوریس غیرتی شد و پرید دک و پوز مامور برق را به هم ریخت.

مامور به هم ریخته شده توسط مرگخواران در جوب آب افکنده شد و همراه جریان آب به فاضلاب شهری پیوست.

مرگخواران به انتظار ادامه دادند.

تا این که شخص دیگری نزدیک شد!

دروئلا زیر لب گفت:
-خودشه. این یکی دقیقا شبیه یه سفیده. آماده باشین.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
#65
-ما همینایی هستیم که میبینین خب. دو سه تا سانتور...چند تا جک و جونور دیگه. یه موجودی هم داریم که خودمونم نمیدونیم چیه. هفت هشت ده تا دست و پا داره. به هیچ دردی هم نمیخوره...فقط هست!

لینی با شنیدن ضعف مقر حکومتی اش سرخورده و ناامید شد. ته دلش داشت نقشه های گنده گنده میکشید.
ملکه ای قدرتمند شدن و حکومت بر کل دنیای جادویی؛ ولی حالا با ارتشی بی سرو ته و بی معنی مواجه شده بود.

تا این که ذهن ریونکلاوی اش جرقه ای زد!
-من میدونم اینا زیاد و قوی نیستن...شخص دیگه ای که نمیدونه. میتونم وانمود کنم ارتشی بزرگ دارم و تهدید خطرناکی برای دنیای جادویی به شمار میام. قدرت واقعی در ذهن ماست! عجب شعار خفنی پیدا کردم.

لینی جوگیر و قدرت طلب و حریص شده بود.

تصمیم گرفت نامه ای برای لرد سیاه بنویسد و ضمن توضیح دادن درباره ارتش بزرگ و قدرتمندش به لرد فرصت بدهد که تسلیم او و ارتشش شده، و یا منتظر عواقب سرپیچی اش باشد.
-یک کاغذ و یک قلم برای ملکه تون بیارین. اون بانزم بیارین پاهامونو بذاریم روش خسته نشویم یه وقت.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷
#66
بعد از نابودی ناگهانی مروپ، تاتسویا به تنهایی به طرف خانه ریدل ها حرکت کرد و خیلی زود به آنجا رسید.

سامورایی ها افرادی سریع السیر بودند.

ولی وقتی رسید متوجه شد که یکی از دلایل زود رسیدنش، سبک بودنش است.
این موضوع را وقتی فهمید که شمشیر خشمگینش لی لی کنان خودش را به او رساند و با عصبانیت غلاف شد.
-من شمشیرم...میفهمی؟من مجبور نیستم همه جا دنبالت بدوئم. وقتی جایی میری منو جا نذار!

تاتسویا متوجه شد که سامورایی ها خیلی هم سریع السیر نیستند. گذشته از این، همیشه به شماشیر(جمع شمشیر) خود نیازمندند و نباید آنها را عصبانی کنند. بنابراین به شمشیر احترام سامورایی گذاشت و وارد خانه ریدل ها شد.
-ببخشید...من اومدم صاحب خانه گانت ها بشم.

-زبون ماری بلدی؟

تاتسویا با خودش فکری کرد.
-خب...نه! ولی اعتماد به نفسم زیاده. به نظرم میتونم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
#67
نتیجه دوئل لایتینا فاست و آملیا فیتلوورت:


امتیاز داور اول:
آملیا فیتلوورت: 26 امتیاز – لایتینا فاست: صفر امتیاز

امتیاز داور دوم:
آملیا فیتلوورت: 25.5 امتیاز – لایتینا فاست: صفر امتیاز

امتیاز داور سوم:
آملیا فیتلوورت: 25.5 امتیاز – لایتینا فاست: صفر امتیاز

امتیاز های نهایی:
آملیا فیتلوورت: 25.5 امتیاز – لایتینا فاست: صفر امتیاز


برنده دوئل: آملیا فیتلوورت!


..................

-خانم فاست، خواهش میکنم. شما دارین چیکار میکنین؟ اون هنوز کامل نشده.

ساحره میانسال در حالی که چشمش را به تلسکوپ چسبانده بود دستش را بی هدف در هوا تکان داد.
-ساکت باش...چیزی نمونده. الان پیداش میکنم. باید همین نزدیکیا باشه. این چیه؟ یه تیله بزرگ میبینم.

آملیا با استیصال فریاد کشید.
-اون تیله نیست. چشم منه! من نمیفهمم شما چرا با تلسکوپ دارین دنبالش میگردین. فرار نکرده بره مریخ که...

خانم فاست بالاخره دست از سر تلسکوپ ناتمام آملیا برداشت.
-دیگه نمیدونم چیکار کنم...کجا رو دنبالش بگردم...نیست. دختر کوچولوی بیچاره من یک روز و نیمه که نیست. آخرین بار ساعت یازده و پنجاه دقیقه دیدمش که تو اتاقش بود. داشت با عصبانیت یه چیزایی درباره پریدن رولش میگفت. تو میدونی رول چیه آملیا؟

آملیا سرش را به دو طرف تکان داد.
-متاسفم...شاید وزغی ملخی چیزیه...چون پریده دیگه...

خانم فاست برای چند لحظه باناامیدی به اتاق آملیا نگاه کرد. سپس کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد.

به محض خارج شدنش، لبخند معصومانه آملیا به حالت خبیثانه تغییر پیدا کرد!
-خب...برگردیم سراغ کارمون. کجا مونده بودیم؟

در کمدش را باز کرد.
لایتینا در حالی که دهانش با چسب پهنی بسته شده بود، دست و پا بسته در گوشه ای از کمد افتاده بود.

-ببین...مراحل کار رو برات توضیح میدم. این تلسکوپ الان تقریبا آماده اس. فقط احتیاج به یک عدسی قوی داره. چیزی مثل چشم یه ساحره. سر تلسکوپ رو باز میکنم...و یکی از چشماتو توش کار میذارم. بعدش مطمئنم عالی کار میکنه. خوشحال باش. تو داری به بشریت خدمت میکنی.

صداهای نامفهومی از گلوی لایتینا خارج شد.

-اممم...متاسفم. نمیتونم با یه چشم ولت کنم...بعدش...میکارمت تو باغچه. بیا امیدوار باشیم که تو هم مثل رز ریشه میدی و رشد میکنی.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#68
سوژه دوئل لایتینا و آملیا: حواس پرت!


توضیح:

بچه یه نفر رو سپردن به شما که ازش نگهداری کنین...فرقی نمیکنه بچه کی باشه و این شخصیت تو کتاب بچه ای داشته یا نه!
ولی نکته ماجرا اینجاست که شما همون موقع تو مسابقه اختراع برتر برای رفاه ساحره ها شرکت کردین و سرتون گرم اختراعتونه. برای همین هم، حواستون پرت میشه و اتفاقی برای این بچه میفته(یا گم و گور میشه).

چیزایی که باید دربارش بنویسین: 1-بچه و توضیحاتش که مال کیه و چه جور بچه ایه.
2-اختراعتون! لازم نیست درست شده باشه. میتونه در مرحله فکر کردن یا ساخته شدن یا حتی رفع ایراد باشه. میتونه ساده و مسخره باشه یا بزرگ و جدی.
3-آخر و عاقبت ماجرا(که بچه چی میشه و شما چیکار میکنین).

سوژه رو فقط درباره شخصیت خودتون بنویسین.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل سه هفته...نه، نه...21 روز(تا دوازده شب پنجشنبه 20 اردیبهشت) فرصت دارید!


زیبا بمیرید!



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۷
#69
لرد سیاه در حال جیغ و داد و اعتراض به این پدر شدن ناخواسته بود که افتادن چند قطره را روی صورتش احساس کرد.
-ای بی تربیت ها! مگر ما مرلینگاهیم؟

ولی قطره ها ادامه پیدا کرد و لرد متوجه شد که باران شروع شده.
کمی بعد باد شدیدی هم شروع به وزیدن کرد و رعد و برقی درست بر فرق سر لرد زده شد.
این جا بود که به معنی واقعی کلمه دود از کله لرد بلند شد.
درست در لحظه ای که لرد سیاه فکر میکرد اوضاع دیگر نمیتواند بدتر بشود، دو پرنده عاشق بازگشته و با صحنه جوجه های تازه از تخم بیرون آمده ای که در اثر اصابت رعد و برق، به جوجه کباب تبدیل شده بودند مواجه شدند.


داخل خانه:

-یه کم ریشه هاتو میکشی اون ور؟ جا نیست خب برای من!

درخت ایش بلندی گفت و ریشه هایش را جمع کرد.
-من به این تنومندی خب ریشه هام بایدم بزرگ و قوی باشن. یه بوته رز نیستم تو یه گلدون جا بشم که.

بوته رز مورد اشاره از گوشه اتاق خیز برداشت!
-ولم کنین. ولم کنین بذارین برم بکشمش...فقط ولم کنین!


تق تق تق


صدای در خانه ریدل ها بود.

دورا قصد داشت از جا بلند شده و به طرف در برود...ولی درخت قبل از همه ریشه هایش را بلند کرد و دوان دوان رفت و در را باز کرد.

صدای اعتراض دورا به گوش رسید.
-حداقل میپرسیدی کیه!

درخت رو به ساحره و جادوگر مقابلش کرد.
-کیه؟

ساحره یقه جادوگر را گرفت و به داخل خانه پرتاب کرد.
-خانم و آقای لسترنج...که البته آقای لسترنج چون مدتی تو بیابون فراری بودن کمی وحشی شدن. رفته بود تو غار داشت گورکن خام میخورد.

مرگخواران برای رودولف افسوس خوردند...هافلپافی ها بیشتر!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۲ ۱۸:۴۷:۰۳

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
#70
خرت خرت خرت...و خرت تر!

صدای فریاد بلاتریکس به هوا بلند شد.
-لعنت ارباب بر این صدا. باز دیگه کجای کی رو دارین قطع میکنین؟

رودولف خسته و عرق ریزان دستی را روی میز کوبید.
-بفرمایین...دست ارباب!

ملت مرگخوار نمیدانستند با این همه هوش و استعداد چه کنند.
-اینو که خودمون میدونستیم. مشکل اینه که با دست آلوده و به درد نخور و بی استعداد تو قاطی شده. الان باید احراز هویت بشه.

رودولف با حالتی حق با جانب جواب داد:
-خب نه دیگه. این دفعه رو اشتباه کردین. اون دست چپ ارباب بود. این دست راستشونه...

مرگخواران با وحشت به لرد سیاه که فریاد "شماها فقط صبر کنین ما بطور کامل بیدار بشیم ببینین چه بلایی سر تک تکتون میاریم" در چشمانش موج میزد نگاه کردند.

بله...حالا او لردی فاقد دست بود!

بلاتریکس فورا خودش را روی دست جدید پرتاب کرد.
-ای بمیری رودولف! اینو برای چی کندی؟

-خب...کندم بذاریم کنار اون یکی مقایسه کنیم بفهمیم کدوم دست اربابه!

هیچ کس نمیفهمید برای این کار چه نیازی به جدا شدن دست از بدن بود.
-سریع اونو بچسبون سر جاش تا با بقیه قاطی نشده!

(دست ما رو برگردونین بی لیاقتا. با همین دستا گردانتو فشار خواهیم داد رودولف. بعدش هم نخواهیم بخشید. )

چند دقیقه بعد دست راست لرد با دوخت زیگزاگی زشتی به شانه اش پیوند زده شد و مرگخواران نفس تقریبا راحتی کشیدند.

حالا دو دست روی میز بود!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۰ ۱۵:۳۶:۱۲

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.