هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#61
- مرگخواران!

اما مرگخواری نبود که به حرف‌های قوری گوش بده یا تاییدشون کنه. همه در حال غرق شدن بودن.

قوری باید کاری می‌کرد... اگه بدون مرگخوارانی با توانایی شنا به شکل حرفه‌ای برمی‌گشت، لرد سیاه به علت کیگوری بودن دهنش رو صاف می‌کرد.
- باید چیکار کنم، از کی کمک بگیرم؟ ... اصلا از کی تا حالا شما به همدیگه کمک می‌رسونین؟

قوری سعی کرد در همون حین بهشون یاد بده چطوری نجات پیدا کنن.
- منو ببینین، این‌کارو انجام بدین تا نجات پیدا کنین... دستا رو به جلو... پاهاتونم تکون بدین! دِ چرا گوش نمی‌دین؟
- قلپ قلپ قلپ!
- آب رو نخورین، تکون بخورین!

اما ناگهان، فکری به ذهن قوری رسید.
- بخورین بخورین، انقدر اون آب رو بخورین که چیزی ازش نمونه! هم برای پوستتون خوبه، هم جونتون! هر کی هم بیشتر از همه آب خورده باشه اوله!

مرگخواران نگاهی به هم انداختن و سپس، با آخرین سرعت مشغول نوشیدن آب شدن... کریس که عملا همه آبهای اطراف رو با دست به طرف دهانش میاورد تا مقام اولی رو به سو نده... همونطور که مستحضرید، اونا خیلی سریع گول خورده بودن!

بعد از مدتی که به علت تلاش ِ مرگخواران از چند ثانیه بیشتر نشد، همه صحیح و سالم از جاشون بلند شدن و با شکم‌هایی که دومتر جلوتر از خودشون حرکت می‌کرد، به طرف قوری دویدن تا ببینن کی برنده شده و بابتش ذوق بزنن... اما سو همونجا ایستاد و با بغض کلاهی رو نگاه کرد که توی دستای خرس زیر و رو می‌شد... قوری نتونست بهش کمک کنه، پس خودش باید یه کاری می‌کرد!




کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#62
- کریس ما همین الان بهت دستور می‌دیم که بایستی!

کریس سر ِ جاش ایستاد. مرگخواران حاضر بودن هر مجازاتی رو بپذیرن اما از دستور اربابشون تخطی نکنن.
- ارباب!
- به ما، آینه بده!

لرد سیاه کاملا جدی بود و به هیچ وجه شوخی نداشت... پس کریس آینه رو از جیبش درآورد و جلوی لرد گرفت.
- ارباب...
- چه بلایی سر ِ کله‌مون آوردی ریس؟ ما کله‌مونو دوست داشتیم!
- ارباب غلط کردم!
- الان بدون کله چجوری بشیم... چجوری فرزندمون کله‌مونو تشخیص بده و دورش بپیچه... چجوری هی ببینیمش و از اینکه دماغ نداریم‌ تا بزرگ باشه و مجبور نیستیم عملش کنیم ذوق بزنیم... چجوری؟

کریس که عذاب وجدان در حال خفه‌کردنش بود گفت:
- ارباب... ارباب می‌گردیم کله هر کی رو دوست داشتین قطع می‌کنیم می‌ذاریم جای سرتون... ارباب کله در چه حد دوست دارین؟ بزرگ باشه؟ رابستن خوبه؟ یا مثلا خوشگل باشه؟ برد پیت؟ هنری کویل؟ دی‌کاپریو؟ اما واتسون؟

لرد سیاه که درحال ِ ذوق کردن از هجوم پیشنهادات بود، با شنیدن مورد آخر چشم‌غره‌ای به کریس رفت.
- ما شاید ماگل‌ها رو دنبال نکنیم... ولی کاملا مطمئنیم این مورد آخری به ما نمیاد! ... خب، ما احتیاج به کاتالوگ برای تصمیم‌گیری داریم. اینجوری نمی‌شه!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#63
- قان قااان قاااااان!

بچه که حسابی از شغل جدیدش راضی بود پشت چشمای فنریر نشسته‌بود و بیرون رو رصد می‌کرد. در حالی‌که رابستن نگران سلامتی بچه‌ش بود و اولین چیزی که دستش میومد رو منهدم می‌کرد تا فنریر از حرکت بایسته؛ حالا چه غضروف بود و استخون، چه شریان حیاتی. اهمیتی که نداشت.

- این قارقارک رو نگه داشتن کنین... این سلامت روانی نداره هممونو خوردن می‌کنه!

هکتور که اصلا دوست نداشت این رئیس بازی پایان پیدا کنه پس‌گردنی‌ای به رابستن زد.
- نگران نباش، ارباب شکمشو پاره می‌کنه درمون میاره... تو الان به دیده‌بانی‌ت ادامه بده بریم اتاقم!
- بیب بیب کردن کن عمو!
فنریر که می‌ترسید در صورت مخالفت بچه دستشو از توی چشمش دربیاره تا مجبورش کنه، بغضشو فروخورد.
- بیییب بیییب بوووق بووووق!
- بابا دیدن کردی بوقی رو؟
- دخترم من بهت افتخار کردن می‌کنم! تو کی انقد بزرگ شدن شدی که فنریر رو روندن کنی؟!
- بابا بابا رسیدن شدیم به اتاق عمو هکتور، برو تو!

هکتور تا فهمید به اتاقش رسیدن، لرزون لرزون از جاش پاشد.
- بگو بره سمت اون میز بزرگه وسط اتاق... بعد معجون صورتیه رو برداره... عصاره کرابه!
- اون معجون صورتیه رو ورداشتن کن...
- معجون سوسنیه؟ باشه باشه، حالا چی؟

بچه شنوایی قوی‌ای داشت... اما فنریر نه. و این برای درست کردن معجون که کار حساسی بود، یه مشکل بزرگ محسوب می‌شد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#64
رابستن اند گابریل


Vs

کریس و آملیا


....


- گابریل، برو درو باز کن، مهمون اربابه!

خانه ریدل‌ها، حتی با وجود مرلین ِ جوگیر که مدام تصور می‌کرد مهمان حبیب اوست و باید در را به روی هر ننه‌قمری باز کنند، مهمان چندانی نداشت. مگر در مواقعی که مهمان، مهمان لرد ِ سیاه بود.

- این در رو باز کنین الان خشک می‌شم‌آ!
- اومدم دیگه!

گابریل در را باز کرد و همین‌طور که اثر ِ انگشت‌ها را از روی دستگیره پاک می‌کرد، چشم‌هایش را به‌طرف مهمان چرخاند.
- بفرمایی...

بله، گابریل جیغ کشید.

- نیا تو، پاتو نذاری تو آ، بذاری محکمتر پاکت می‌کنم! بذار برم دستمال بزرگمو بیارم آروم و مسالمت آمیز دهنتو صا... پاکت کنم! نیای‌آ! آفرین! نیا، نزدیک نشو، دِ بهت می‌گم نزدیک نشو!
- گب، کی اومده؟
- هیچکی ارباب...
- دروغ می‌گه، منم! خودتون پِیَم فرستادین!
- گب، جلوی مهمون ما رو می‌گیری؟ بذار بیاد تو!
- مهمون ِ... ارباب؟

مهمان ِ لرد سیاه، زبانی برای گابریل درآورد و او را به کناری زد. قلب گابریل از تصور این‌که مهمان همین لکه زشت و بزرگ است، دوحفره‌ای شد‌‌.

***

- جونم براتون بگه که من خیلی نجسم، حال به هم زنم! منبع هر چی کثافت توی دنیاس، منم. من نباشم دیگه کثیفی‌ای وجود نداره که شماها پاک کنین ذوق بزنین!
- ذوق بزنیم؟
- مگه اربابتون نگفت وسط حرفم نپر؟
- آخه چرا من ارباب، چرا من باید توی شهر بگردونمش؟ ... چطور می‌تونم جلوی چشمم ببینمش و پاکش نکنم؟ این چه شرطی بود ارباب؟
- خب حالا اول کجا رو بگردیم؟
- چه می‌دونم!
- فهمیدم. من عاشق دستشویی‌هام! عاشق اون‌همه کثیفی، بوی بد! منبع همشون خودمم. لذت می‌برم وقتی می‌بینم من این‌همه کثافتم که گند می‌زنم به دنیا!

گابریل احساس کرد اشتباه شنیده‌است، مسلما منظور لکه دستشویی نبود.
- گفتی کجا؟
- دستشویی دیگه، همونجایی که...
- من نمیام!

لکه نگاهی به گابریل انداخت که در تمام طول همراه‌شدنشان با یکدیگر، با دست راست مچ دست دیگرش که یک دستمال بزرگ و سفید داشت را محکم چسبیده‌بود. درنهایت با خونسردی نگاهش را برگرفت.
- شماره خونه ریدل چنده؟
- غلط کردم.
- خب پس بزن بریم!

***

- بنظرت چرا آدما وقتی میان دستشوئی، بعدش به خودشون زحمت می‌دن و همه اون آثاری که برای به‌وجود اومدنش اون‌همه تلاش کردن رو پاک می‌کنن؟

گابریل هق‌هق کنان سرش را به دیوار کوبید.
- نمی‌دونم، نمیدونم!
- اینا چرا انقدر تمیزن؟ مسلما نباید تمیز باشن. اینجا دستشوئیه آ.
- تمیز بودن.

نگاه گابریل به پشت سر لکه افتاده‌بود.
- دیگه نیستن.
- اصلا از دستشوئیاتون خوشم نیومد... جای کثیف‌تر سراغ نداری؟
- کثیف... تر؟
- آره دیگه. وایسا... آها! سیگنالایی که دریافت می‌کنم از این طرفه... دنبالم بی... تو چرا انقدر به من نزدیکی؟ اون پارچه سفید توی دستت چیه؟

گابریل از جا پرید و دستمال را توی دستش قایم کرد. اگر ارباب می‌فهمید لکه پاک شده‌است، قطعا او را به بلاتریکس می‌سپرد و بلاتریکس هم به تسترال‌ها. آن‌وقت لکه‌هایی که توی جهان بودند و نیاز به پاک شدن داشتند چه؟
لب ورچید و با حسرت دستمال را پایین آورد؛ او نباید لکه را پاک می‌کرد.

- گفتی باید از کدوم طرف بریم؟

***

- ناموسا اینجا؟
- وای لعنتی اینجا چقدر کثیفه! دارم عشق می‌کنم!

روبروی گابریل، یک آشپزخانهء رستوران بود.

- زیبا نیست؟
- ولی اینجا مسلما باید خیلی تمیز باشه...
- بین بیمارستان و اینجا مونده‌بودم‌. سیگنالام نامطمئن بودن. تهش اینجا بیشتر شد ولی!

گابریل خواست بگوید که لکه دارد اشتباه می‌زند، اما صدایش در گلو خفه شد.

سرآشپز همین‌طور که تزئین غذایش را انجام می‌داد، عطسه بلندبالایی زد و ذرات درشتی را روی غذا پاشاند.

گابریل سرفه‌ای کرد.
- خب حالا فقط همون بو...

صدای گابریل دوباره خفه شد.

کمک آشپز با ظرافت ِ تمام، دستش را تا مچ توی دماغش فرو برد و سپس بیرون آورد، بعد به ورز دادن خمیر روبرویش ادامه داد.
- لعنت بهت!

قلب گابریل به‌درد آمد، دوید تا کله سرآشپز و دست کمک آشپز را با دندان قطع کرده و تی به دست آنجا را مرتب کند، که دید لکه از آنجا بیرون رفت.

- من یه جای کثیف‌تر می‌خوام... خیلی کثیف‌تر!
- کثیف‌تر از اینجا هم مگه داریم؟
- سیگنالایی که دریافت می‌کنم اینطور می‌گن. بیا بریم بیینیم به کجا می‌رسیم‌...
- اگه بمیرم ‌هم نمیام!
- گفتی شماره خونه ریدل چند بود؟
- خیلی کثافتی!

لکه ذوق‌زنان مشغول دنبال کردن سیگنال‌ها شد.
- واقعا؟ راست می‌گی؟ نظر لطفته عزیزم!
-
- می گم... چرا رسیدیم به جایی که بودیم؟

گابریل به روبرویش نگاه کرد.
- خونه... ریدل؟ این همون جائیه که می‌گفتی کثیف‌تر از همه جاست؟ ما اینجا دو روز یه بار وایتکس بارون داریم، همه چی ضدعفونیه! ... البته... به جز یه جا.

چند دقیقه بعد، لکه با عشق ِ فراوان وسط اتاق کراب بالا و پایین می‌پرید. در کمد هارا باز می‌کرد و انبوهی از وسایل و پوست تخمه‌هایی با قدمت تاریخی وسط اتاق پخش می‌شدند.
- پس بگو چرا نمی‌ذاره کسی بیاد تو اتاقش!

قلب گابریل کم کم داشت تک‌حفره‌ای می‌شد، نه از اتاقی که در آن قرار داشت، بلکه از لکه‌ای که درست روبرویش بود و منبع تمام بدبختی‌هایش محسوب می‌شد.

- وای چقدر سفر خوبی شده... کلی دارم انرژی می‌گیرم!
- انقدر تکون نخور کثافت، همه‌جا رو بدتر داری خراب می‌کنی!
- مگه اربابتون نگفت بذاری من هرکاری دلم بخواد بکنم؟ می‌رم بهش می‌گم‌آ!
- ازت متنفرم!
- رفتم که بهش بگ...

شپلخ!

گابریل با آخرین نیرویی که برایش مانده‌بود، دستمال را روی لکه فشار داد.
- حالا هم برو بگو، خبرچین ِ بدبخت!

گابریل در لحظه یادش آمده‌بود که اگر لکه از بین برود، دیگر لازم نیست نگران لکه‌های پس از نرگش باشد و می‌تواند در کمال آرامش مرگ از طرف ارباب جانش را بپذیرد.

حالا که لکه پاک شده‌بود، همه‌جا تمیز می‌شد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۵۲:۳۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#65
رابستن زندانی درجه یک بدون دسترسی فیت گابریل وایتکس


*****


-ایندفعه شکستت می‌دهیم!

اگه اونایی که با جمله‌ی "زمان همه چیز رو درست می‌کنه" مخالف بودن، این صحنه رو می‌دیدن حتما نظرشون عوض می‌شد.

-حتی فکرشم نکن تام!

نبرد جذابیه! همیشه نبرد این دو نفر با هم جذاب می‌شه...ولی خب ایندفعه نبردشون یکم فرق می‌کنه! ایندفعه خودشون نبرد نمی‌کنن...مهره های شطرنجشون اینکارو می‌کنن!

لرد ولدمورت و دامبلدور در خانه ی سالمندان و در اتاق دو نفره‌یشان مشغول بازی شطرنج جادویی بودن.

اگر قبلا از کسی می‌پرسیدی که آیا این دو نفر روزی با هم خوب می‌شدن، حتما با یک پوزخند جوابتو می‌داد.

ولی خب، واقعا زمان همه چیز رو درست می‌کنه!

-ما گفتیم شکستت می‌دهیم و اینکار را کردیم!
-تقلب کردن کار بی عشقیه تام!
-ما تقلب نکردیم پیر خرفت!
-دروغ هم همینطور تام!
-تو هیچ وقت آدم نمی‌شوی...باید عملی بهت بفهمانیم!

لرد از روی صندلیش بلند شد...وقتی داشت بلند می‌شد از تک تک استخوناش صدا در میومد...پیر شده بود دیگه!
دامبلدور هم به طبع همینکارو کرد.

انگار که این دو نفر نمی‌تونستن با هم خوب بشن!

-ایندفعه دیگر می‌کشیمت!

لرد این رو گفت و حمله کرد!

حرکاتش کند شده بود ولی همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود.

تق

یه ضربه ی خیلی آروم با عصاش به دامبلدور زد.

دامبلدور هم پیر بود و همین ضربه کافی بود تا بعضی از استخوناش از جا در بیاد.

دامبلدور دیگه توان وایستادن نداشت برای همین یک پارچه ی سفید رو به نشانه ی تسلیم شدن تکون داد.
-دیگه توان سابقو ندارم تام...تسلیم!
-قبلا هم همین بودی!

دامبلدور بعد از شنیدن جواب روی تختش دراز کشید و استخوناش رو جا انداخت!

روزی بیست بار این کارو می‌کرد و دیگه توی این کار خبره شده بود.

هردوشون اون روز خوشحال تر بودن...نمی‌دونستن چرا ولی این حس خوب بودن رو داشتن!

تق تق

-باز این پرستار مزاحم ما شد!
-به نظر من که پرستار با عشقیه! همه کاراشو با عشق انجام می‌ده!
-ما یادمان نمی‌آید از تو نظر خواسته باشیم!

در باز شد...ولی خب نه مثل همیشه آروم...محکم! جوری که در از لولا کنده شد.
ولدمورت و دامبلدور از رو تختشون بلند شدن!

اونی که در رو شکست وارد شد...پرستار نبود!

به هر دوی اونا نزدیک شد. در یک قدمی اونا وایستاد و نگاهی به هردوشون کرد.
دو قیافه ی بهت زده رو دید...بهت زده ولی بدون ترس!

ولدمورت و دامبلدور اصلا از کسی که جلوشون بود ترس نداشتن...یه جورایی منتظرشم بودن.

-آماده‌اید؟

هردوشون وقتی این سوال رو شنیدن همه چیز سریع از جلوی صورتشون رد شد...همه ی خاطرات...افراد...خودشون!

اینا رو برای خودشون یادآوری کردن و فهمیدن که هنوز آماده نیستن!
ولی خب کسی که جلوشون بود، بهش نمی‌خورد که براش مهم باشه که اونا آماده هستن یا نه!

-می‌شه کمی وقت بدی؟
-این همه مدت وقت داشتین...دیگه نمی‌تونم وقتی بدم!
-یه چند ساعت فقط!

مرگ احساسات نداشت...برای همین اصلا خواهش های دامبلدور براش مهم نبود.

-مگه نمی‌بینی دارد خواهش می‌کند!

مرگ روشو سمت ولدمورت برگردوند. تا حالا کسی اینجوری باهاش حرف نزده بود ولی خب ولدمورت با همه اینجوری حرف می‌زد.

-فقط چند ساعت!

شاید بقیه اشتباه فکر می‌کردن که مرگ احساسات نداره و شاید مرگ فقط بخاطر حرفی که ولدمورت بهش زده بود راضی شده بود! کسی اینو نمی‌دونه ولی خب مهم اینه که قبول کرده بود.

ولدمورت و دامبلدور رو تختاشون دراز کشیدن و شروع کردن به مرور خاطراتشون!

-تام اون روزی که اومدم یتیم خونه رو یادته!
-خیر...ما یادمان نمی‌آید...پیر خرفت ما رو فریب دادی و بردی به اون مدرسه ی مسخره‌ات!
-الان یادت نبود؟
-خیر!

ولدمورت هیچوقت به دامبلدور رو نمی‌داد حتی موقعی که چند ساعت به مرگش مونده بود.

-اون روز چی تام...اون روز که تو دیگ بودی!
-اولا روز نبود، شب بود! دوما تو خودت اونجا نبودی به من می‌گی یادته؟!
-خاطرات هری رو دیدم...آخ گفتم هری...چه پسر با عشقی بود!
-هزار بار بهت گفتیم اسم هری رو حلوی ما نیار...شست پای چپمان درد می‌گیرد!

مرگ که با داس خودش بالای سر اون دو نفر وایستاده بود و منتظر بود که وقتی که داده بود تموم شه، خسته شد و خواست خودشو قاطی بحثشون کنه!
-من اون روز که توی دیگ بودی، بودم! مرگ سدریک رسیده بود منم اونجا بودم! واقعا مرگ قشنگی داشت.

دامبلدور و ولدمورت به مرگ نگاه کردن و هردو با هم گفتن:
-کسی از تو نظری خواست؟!

اون دو نفر فراموش کرده بودن که دارن با کی حرف می‌زنن.

مرگ بهش برخورد. خیر سرش مرگ بود...جون خیلیا رو گرفته بود و الان دو نفر بهش توهین کردن!

مرگ عصبی شد.
-شما دوتا چلاق دارین به من توهین می‌کنین؟ من؟ من اراده کنم شما دوتا مردین!
-اراده کن ببینیم!

همچنان ابهت خودش رو حفظ کرده بود ولی خب بد موقعی گفت...مرگ واقعا اگه اراده می‌کرد اونا مرده بودن!

شاید بعضیا باشن که با جمله "زمان همه چی رو درست می‌کنه" مخالف باشن ولی خب هیچکس با جمله ی "با دم شیر بازی نکن" مخالف نیست...البته همه غیر از ولدمورت!

-جناب مرگ! تام شوخی کرد...شما زیا...

خب با دم شیر بازی کردنم تاوان داره دیگه!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۲۳:۴۳:۳۰

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#66
ترنسیلوانیا vs بچه های محله ریونکلاو

پست دوم


عمارتِ اون آقا مافیائیه

آقا مافیائیه - درحالی‌که روایتگر هیچ ایده‌ای برای اینکه چطور صدایش بزنند ندارد - ، همین‌طور که روی صندلی‌اش لمیده‌بود، دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و به‌ جای خالی ِ آقازاده نگاه‌کرد. سرش را چرخاند و ناگهان نگاهش روی صورت پر از ریشی متوقف شد که لبخند گشادی زده‌بود و با ذوق و تند تند پلک می‌زد.
- چرا اینجوری من رو نگاه می‌کنی؟

نیش دامبلدور از حد استاندارد هم بیشتر باز شد‌.
- بابایی!

آقای مافیایی - روایتگر از اختراعِ این نام ِ با مسمی به‌شدت تسترال‌ذوق می‌باشد- ، لحظه‌ای از این نحوهء خطاب شدن مُرد اما صرفا به دلیل حفظ جذبه‌اش هم که شده‌بود، به زندگی برگشت و آب دهانش را قورت داد.
- با من بودی؟
- بله... بابایی!

ابتدا قصد آقای مافیایی این بود که ریش دامبلدور را بافته و با همان دارش بزند، اما حقیقتش را بخواهید، او دلش برای "بابایی" گفتن های آقازاده تنگ شده‌بود. برای وقت‌هایی که خودش را لوس می‌کرد یا وقت‌هایی که از سر و کول‌اش بالا می‌رفت... آقای مافیایی بغض کرد.
- من نمی‌تونم دوری ِ فرزندم رو تحمل کنم!

دامبلدور که با خم کردن خودش و گلوله کردن ریشش سعی داشت کم سن و سال‌تر به نظر بیاید، خودش را به شکل نامحسوسی به آقای مافیایی نزدیک کرد.

- خب ما می‌تونیم کنار هم‌ حلش کنیم...
-
- بابایی.

***

زمین تمرینی ِ تیم ترنسیلوانیا


- تسترال ِ زبون نفهم!

سو بعد از اینکه آقازاده شونصدمین گل در یک ساعت اخیر را خورد، فحش داد... توی دلش البته. تازه با شادی و ذوقی نمایان در چهره‌اش هم این‌کار را کرد؛ چرا که تعدادی بادیگارد با یونیفرم‌های خفن و هیکل‌های شِبه غول غارنشین هر کدامشان را احاطه نموده و منتظر بودند کسی با نگاهش گوگولی ِ بابا را معذب کند تا جارویی که رویش نشسته بودند را به‌جای دماغشان جا بگذارند.

- نظرتون راجع به اینکه یه دروازه‌بان دیگه پیدا کنیم چی... غلط کردم!

چند تایی مسلسل رو به آندریا گرفته‌شده‌بود.

- ببین، دروازه‌بانی ممکنه یکم اذیتت کنه‌آ... می‌خوای به‌عنوان سرمربی نقش ایفا کنی؟

آقازاده که با آن کت و شلوار مارک و عینک آفتابی‌ای که استفاده از آن در نیمه‌‌های شب کاملا پُز محسوب می‌شد لبخندی زد تا لمینت دندان‌هایش به خوبی دیده‌شود و بعد گفت:
- من تازه دارم می‌فهمم که این‌همه مدت داشتم تباه می‌شدم... من برای این‌کار به دنیا اومده‌بودم اصلا.
- گل خوردنه رِه می‌گه؟

آقازاده همان‌طور که لبخند می‌زد و نور لمینتش چشم‌های ملت را کور می‌نمود، اخمی کرد و نهایتش این شد که بیست و سه گوسفند چوپان تکه‌پاره شدند.

سو سعی کرد بدون توجه به عربده‌های چوپان که سعی داشت با بهم چسباندن ِ ریز ریزهای گوسفندان آن‌هارا به زندگی بازگرداند، خونسردی‌اش را حفظ نموده و به این نیم‌وجبی با ضریب هوشی ِ در حد کرم فلوبر، چیزی بفهماند.

- یه نگاه به اون دروازه بنداز عزیزم... تو باید جلوش وایستی نه پشتش!
- خب جلوش وایستم که چی بشه؟

سو نفس عمیقی کشید.
- که نذاری سرخگون بره توی دروازه!
- آها... حالا، سرخگون چی هست اصلا؟
-
- چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟
- بیخیال!
- حالا اگه این سرخگون‌هایی که می‌گی به سمتم پرت بشن، من چیکار باید بکنم؟
- واضح نیست؟! خب باید بگیریشون دیگه!
- چی؟ بگیرم؟ آخه چرا؟
- ننه روونا، تو رو خدا!

گابریل خودش را به سو نزدیک کرد.
- می‌گم...
- چی شده؟
- عاممم... خیلی مهم نیست‌آ...
- خب حالا تو بگو دیگه!
- چرا رو جارو برعکس نشسته؟

سو با ناباوری به آقازاده نگاه‌کرد که با اعتماد به‌نفس کامل، برعکس روی جارو نشسته‌بود و با لبخند یک‌وَری‌ای سعی می‌کرد پشت و جلوی دروازه را تشخیص دهد.
ابتدا سو قصد کرد از همان بالا خودش را به پایین پرت کند تا از این زندگیِ سراسر بدبختی خلاص شود، اما بعد سعی‌کرد احساسی نباشد. او باید لیگ را به پایان می‌رساند، و سپس هفت‌تیری از یک ماگل کِش رفته و ابتدا این موجود خنگ و بعد هم خودش را می‌کشت.

- کاپیتان... به‌نظرت من برای بازی آماده‌ام؟
- مربیگری هم خیلی خوبه‌آ...
-
- تمرینات که تموم بشه مطمئنم آماده‌ای!

آقازاده هم با رضایت راه افتاد تا استراحت کند، که ناگهان چیزی یادش آمد و ایستاد.
- کاپیتان...
- بله؟
- من تو رو رو صدا نزدم... کلمهء کاپیتان... خیلی خفنه! الان که فکر می‌بینم چقدر به من میاد... اینطور فکر نمی‌کنین؟
-
- نمی‌شه... نمی‌شه برگردی پیش پدرت؟
- نه!
- دلش‌ برات تنگ شده‌آ...
- فادِر می‌دونه من می‌خوام ترقی کنم! تازه فهمیدم استعدادم توی چیه. این لیگ که آخراشه، ولی من کمکتون می‌کنم به سلامت به پایان برسونیدش و بعدشم ‌بلافاصله به فادِر می‌گم یه لیگ دیگه راه بندازه تا اونم ببرم!

اعضای ترنسیلوانیا به هم نگاه کردند؛ گویا که قرار بود بی آبروئیشان تاریخی شود.

***
باز هم عمارتِ اون آقا مافیائیه


- بابایی من از اونا می‌خوام!

آقای مافیایی در حالی که تمام نیرویش را به کار گرفته‌بود تا قدرت تخیلش به ماکزیمم مقدار برسد و بتواند آن مرد گنده و ریشو با چین و چروک های صورتش را جای یک پسر بچه تصور کند، لبخند زورکی‌ای زد.
- برات می‌خرم فندق ِ بابا!

دامبلدور آبنبات چوبی‌اش را لیس گنده‌ای زد و پایش را با لجبازی روی زمین کوبید.
- همین الان می‌خوام، زود باش زود باش بابایی همین الان!

دامبلدور که حسابی از اینکه "فندق ِ بابا" خطاب شده‌بود عشق می‌کرد، بدجوری توی نقشش فرو رفته‌بود و همه‌اش هم برمی‌گشت به آن دوران کودکی‌اش که نه کسی فندق بابا صدایش می‌زد و نه دستش آبنبات چوبی می‌دادند. نتیجتا قصد داشت آن‌قدر بچه خوبی بشود که آقای مافیایی قصد برگرداندن فرزند واقعیش را نداشته و او را به فرزندی بپذیرد تا شاید چیز بیشتری هم از این زندگی ِخرپولی نصیبش شود.

- بابایی میای با هم ماشین بازی؟
- نه.
- خب آخه چرا بابایی؟
- کار دارم.
- بابایی می‌دونستی روحیهء‌ ما بچه‌ها خیلی لطیفه و اگه بهمون بی‌محلی بشه آسیب روانی می‌بینیم؟
-
- خب پس بریم ماشین‌بازی بابایی؟
- به من نگو بابایی!
- دوست دارم بگم بابایی!
- دیگه داری عصبانیم می‌کنی...
- واقعا؟ می‌خوای برم ‌تو اتاقم به کارای بدم فکر کنم؟ اتاقم کو؟

آقای مافیایی ابتدا سعی کرد آرامشش را حفظ نموده و به ادامهء بازی مشغول شود؛ اما راستش را بخواهید هر چقدر که زور زد آمپر روی بیشترین مقدار ایمجین اسکیل نایستاد و نه اینکه تقصیر ریخت و قیافهء دامبلدور باشد ها... نه. آمپر آقای مافیایی خراب است احتمالا.
نتیجتا عربده‌ای زد و ماشینی که توی دست‌های دامبلدور بود و تا چند دقیقه پیش قان قان کنان دور خانه آن را می‌گرداند قاپید و توی حلقش فرو کرد.
- بابایی دیگه دوستم نداری؟
- به من نگو بابایی!
- ولی آخه بابایی...
- بمیر!

اما طرف حساب ِ آقای مافیایی، دامبلدور بود که به این راحتی‌ها نمی‌مرد.

- نگهبانا، اینو بندازین بیرون!
- قربان آخه دامبلدوره... چه‌جوری از پسش بربیایم؟
- بابایی میای یه گردش ِ پدر پسری بریم؟
- ازت متنفرم! دست از سرم بردار!

دامبلدور که در حال با عشق نگاه‌کردن ِ آقای مافیایی بود بعد از این حرف سکوت نموده و بغض کرد؛ گویا آن جمله کارساز بود.

- الان یادم اومد بابام هیچ‌وقت دست روی سرم‌ نکشید! ... بابایی دست روی سرم می‌کشی؟


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۲۹:۵۲

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#67
فرض کن نامرئی بودی. چیکار می کردی؟


- کراب؟ پاشو!

کراب اخمی کرد و چشم‌هایش را باز نمود.
- صدای گبی چرا انقدر نزدیکه؟ ... هی، تو اومدی تو اتاق من؟
- من به اتاق تو چکار دارم آخه؟ پاشو، پاشو که ظهر شد... قبلشم قیافت رو توی آینه یه نگاه بنداز خب.

کراب با اینکه همچنان حس می‌کرد صدای گابریل را از درون اتاق می‌شنود، از جایش بلند شد و خودش را توی آینه دید.
- گــبـــی!

***

باورش برای خود گابریل هم سخت بود، اما صبح که از خواب بیدار شده‌بود، کسی او را ندید و متوجه حضورش نشد. اولش کلی غصه خورد و رفت تا خودش را بکشد، اما بعد با خودش گفت نامرئی شدن یعنی همان انتقام!

- گبی امروز نیومده؟ وقتی اومد بگو اون پرونده‌های آزکابان رو برام بیاره!

گابریل هم که در کمال سرخوشی راه می‌رفت و برای تمام ملتی که اذیتش کرده‌بودند زبان در می‌آورد، پشت سر کریس وارد اتاقش شد.
- چرا نیومده؟ کلی کار داریم مثلا!

گابریل لبخند حجیمی زد و روی صندلی نشست و ضبط صوتی را برداشت تا در صورت مشاهده اولین نشانه‌های غیبتِ ملت، زیرآب زنی را شروع نماید.

کریس سری تکان داد و پاهایش را روی میز گذاشت، و شروع به تخمه شکستن کرد. اما ناگهان با شدت عجیبی پاهایش از روی میز به کناری شوت شد‌.
- آخ! ... کی بود این؟ روح آرسینوس تویی؟ پس چرا شبیه ضربه‌های گبی بود؟

گابریل لبخندی زد و از وزارتخانه بیرون زد. مقصد بعدیش، بانز بود که تمام این مدت از چپ و راست کتکشان زده بود و بعد خودش را کنار کشیده وگفته بود توهم زدین من نبودم که.
سر راه کمی اسید و یک چماق هم بلند کرد. مطمئنا به‌دردش می‌خوردند.

***

- ارباب از صبح هی داره بلا سرمون میاد! موهای منو ببینین، از ته زده شدن یهو!

لرد سیاه نگاهی به آلکتو انداخت.
- اشکالی نداره که‌. در میان بالاخره!
- ارباب دندونامو ببینین؛ همشونو سوهان زدن، الان چجوری ماگلا رو تیکه پاره کنم؟
- ارباب، ببینین چه بلایی سر بچه اومده؟ پوست همه تنش به گوشت رسیده!
- ارباب یکی رو من اسید ریخته، الان دیگه خودمم نمی‌خوام کسی منو ببینه!
- ارباب منم تا میومدم پامو بذارم رو میز تخمه بخورم از در و دیوار کتک می‌خوردم... ضربه‌ها ولی آشنا بودن...
لرد سیاه که از حجم بالای اعتراضات به ستوه آمده‌بود، کروشیو تو آلی گفت و سپس با حس چیزی روی دستش، به آن نگاه کرد.
ناخن‌های لرد در حالا کوتاه شدن بودند.

- گب، ما همین الان از تو می‌خوایم که ازمون دور بشی!

مرگخواران نگاهی به اطراف انداختند و چون گابریل را ندیدند، فکر کردند آن کسی که این‌همه بلا سرشان آورده اربابشان را هم به شکل ذهنی بازیچه قرار داده است.

- ارباب؟ گبی اصلا اینجا نیست!
- چه بلایی سرتون اومده ارباب؟
- وا مصیبتا، اربابمونو کشتن!
- یاران خنگ ما، ساکت باشین! ... گب، همین الان از ما دور می‌شی و می‌ری معجون نامرئی کنندهء مارو که از توی آشپزخونه بی اجازه برداشتی خوردی رو تخ می‌کنی بیرون! بدو تا شفافت نکردیم!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۸:۱۷:۵۳
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۱۸:۲۶:۰۸

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#68
می‌دانید، خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که یک تصویر جلوی چشمتان می‌ماند و خواب و خوراکتان را می‌گیرد. یک تصویر ِ خیلی مبهم. اصلا چون خیلی مبهم است خواب و خوراکتان را می‌گیرد.

گابریل این‌روزها جلوی چشم‌هایش یک تصویر مبهم داشت. از همان‌هایی که خواب و خوراک می‌گیرند... از همان‌هایی که مدام جلوی چشم‌هایت می‌مانند و نمی‌روند، فراموشت نمی‌شوند.

- خسته‌ای؟
- آره.
- می‌خوای بریم ماگل بکشیم؟
- نه.
- خب می‌خوای بریم علامت شوم رو جلوی خونه گریمولد بفرستیم هوا بترسن ما هم بهشون بخندیم؟
- نه.
- دوست داری بریم رو به یه دیوار بایستیم فحش بدیم؟
- ارباب گفتن فحش نه.
- وای راست می‌گی. خب... خب بریم به بچه رسیدگی کنیم؟
- می‌شه فقط خودت رسیدگی کردن کنی؟ همین یه بار فقط.

گابریل نگفت بچه‌ خواب‌ است و فقط می‌خواسته او را وادار کند که از پشت پنجره بلند شود. فقط لب‌ برچید و "در پناه ارباب" ی گفت و از کنار در اتاق رابستن دور شد.

رابستن این روزها کمی غصه داشت... شاید هم، بیشتر از کمی.
دلیلش را خودش هم نمی‌دانست... اما اگر نگاهی به اطراف می‌انداخت می‌دید که خانه ریدل‌ها بدون گیر دادن‌های او به کراب، یا کمک‌هایش به گابریل، یا کتک خوردن هایش از بچه که کلاس‌های خصوصی‌اش با بلاتریکس رو به پایان بود، شبیه قبل نبود.

تصویر پررنگ جلوی چشم‌های گابریل، همان لبخند فراموش شدهء رابستن بود.

گابریل فقط دوست داشت رابستن بداند هیچ‌وقت تنها نبوده و نیست... هیچ‌وقت حسرتی با او همراه نبوده و نخواهد بود. می‌دانید، گابریل فقط دوست داشت رابستن همیشه خوب باشد.
- چرا اصلا به حرفای من گوش نمی‌ده؟ انگار دارم داکسی می‌کشم بیرون! خب اگه من نمی‌تونم بگم، خودتم نمی‌دونی من که دوستتم، نگران می‌شم؟ الان چند وقته که اینجوریه. چه معنی‌ای داره که اینجوری باشه؟ چطور می‌تونه لباسای قرینه شدهء بچه رو ببینه و نخنده؟ من اون همه زحمت کشیدم که قرینه بشن! اصلا چرا خوب نمی‌شه؟ حق نداره بیشتر از... بیشتر از یه روز اینجوری باشه. تا یه ساعت دیگه اینجوری بمونه من می‌دونم و اون. هر چی میگم، می‌گه نه. هی می‌گه تنهام، تنهام! منم که صبح تا شب دارم جلوی خودمو می‌گیرم خاک سیاره‌‌ش رو نریزم بیرون، لابد کریچرم دیگه! می‌رم به ارباب می‌گم! اون‌وقت ارباب می‌زنه دهنشو سرویس می‌کنه، خودشه خودشه خودشه!

صدای خندهء بلندی، از همان نزدیکی‌ها آمد. گابریل با وحشت از جایش پرید و دور و برش را نگاه کرد، اما کسی را ندید.
- کی اونجاست؟
- گبی تو خیلی خنگ بودن می‌شی!
- تو... تو چرا داری می‌خندی؟
- این‌ بخش دیوار که امروز بچه روش تکنیک اجرا کردن شده، سوراخ شدن شده! صدات به من می‌رسه. همه حرفات رو شنیدن شدم!

گابریل اخمی کرد. اما اگر واقعیت را بخواهید، قهقهه بلندی توی چشم‌هایش نمایان بود.

هر چقدر هم که این‌روزها دور شده‌بود، رابستن بالاخره خندیده‌بود.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#69
- حالا دنبال چی باید بگردم؟
- باید دنبال یه شهاب‌سنگ یا ستاره دنباله‌دار بگردی که باهاش ارباب رو از اینجا ببریم! ... آخ!
- کسی از تو نظر خواست فنریر؟
- نه ارباب!
- پس حرف نزن! ابیگل، باید دنبال یه شهاب سنگ یا ستاره دنباله‌دار بگردی تا باهاش برگردیم زمین!

فنریر این‌بار برخلاف همیشه نگفت "منم که همینو گفتم"؛ او جانش را دوست می‌داشت.

ابیگل هم با اینکه می‌دانست به نتیجه‌ای نخواهد رسید، شروع کرد به پیمودن مریخ تا لااقل جلوی چشم اربابش نباشد که ناگهان...
- آخ!

صدای جز و ولزی در تمام طول سیاره پیچید و ابیگل با موهای سیخ‌سیخی و عجیب‌غریب روی زمین افتاد و یک ستاره طلایی و بزرگ در حالی که صاعقه‌ای از ابیگل به آن وصل بود به گوشه‌ای افتاد.

رابستن که با بچه می‌دوید و عربده می‌زد و خاک ِ مریخ را توی جیبش می‌ریخت، ناگهان به ستاره دنباله‌دار برخورد کرد و ایستاد.

- این چی بودن می‌شه؟
- عه بابایی دیدن کن خاله ابیگل مرده!
- زشت بودن میشه بابا تو که نباید از مردن بقیه ذوق کردن کنی!
- پس چیکار کردن کنیم؟

رابستن دستش را جلو برد و چشم‌های ابیگل را بست، سپس دو دستش را مرتب در کنارش گذاشت.
- خب دیگه، تموم شد. فقط یادت باشه هر کی ازت پرسید ابیگل رو دیدن کردی یا نه، بگو دیدم از اون ور پرت شد پایین. حالا هم گوشه این ستاره رو بگیر بریم.

رابستن یک مرگخوار ِخوب بود.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#70
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست پایانی


زیر نور ِ پروژکتورهای ورزشگاه آمازون، شرایط خفنی برای یک ورود خفن‌تر مهیا بود. بازیکنان تیم ترنسیلوانیا در حالی‌که شاداب‌ترین روزهای عمرشان را می‌گذراندند با نیشی که از گوش چپ تا گوش راست چاکانده شده‌بود در رختکن انتظار می‌کشیدند تا ورودشان اعلام شود.

- کپتن... می‌گم ما الان نباید زار و خسته می‌بودیم؟

این بار حتی سو هم فکری به ذهنش نمی‌رسید.
- نمی‌دونم والا... ما حتی بیست و سه بار دوپینگ کردیم ولی جواب دوپینگمون منفی بود.

آندریا که مشغول کشتی گرفتن با فکش بود گفت:
- من چرا نمی‌تونم خنده‌م رو جمع کنم؟ این مورفین ببینه ما انقد شنگولیم دهنمونو صاف می‌کنه‌آ.
- کی شنگوله؟ من که حبه‌انگورم!

خب... ببعی بود دیگر.

در ظاهر لبخند دندان نمایی روی لب‌های سو بود، اما بیایید ظاهر بین نباشیم؛ سو به‌شدت نگران بود. قرار نبود اوضاع اینطور باشد، آن‌ها باید بازی را می‌باختند... اگر هیکل‌هایشان ردیف بود و برعکس آنچه تصور می‌کردند، می‌توانستند تا دو روز بی وفقه بازی کنند، روحیه‌شان که می‌توانست بد بشود. چرا که اگر با همین روحیهء‌ شاداب ِ فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند.

- بچه‌ها، این چند روز ما سختی‌های زیادی کشیدیم!
- کی بابا جان؟ به من که خیلی خوش گذشت. هر چی این سال‌ها توی گریمولد پیاز خوردم رو جبران کردم!
- خب... گابریل، تو دیدی چقدر سختی کشیدیم؟ تو از محیط بسته می‌ترسی، اونا ما رو توی اون اتاق تنگ و تاریک زندانی کردن!
- ولی عوضش الان دیگه از محیط بسته نمی‌ترسم. من به ترسم غلبه کردم!
- اصلا من با شما دو تا حرفی ندارم. ... آنی، دوست من، اونا تو رو به سخره گرفتن! اونا بهت گفتن بچه!
- وای یادم ننداز. چه رفتار بچگانه‌ای در برابر اون بازجو از خودم نشون دادم...من از اون سختی‌ها و سخره‌گرفتن ها درس گرفتم و خیلی هم بابتش خوشحالم!

سو با حرص پس‌گردنی‌ای به آندریا زد و به طرف سونامی و چوپان برگشت.
- شما دو تا چی؟ سختی نکشیدین؟
- ها؟
- سختی‌ره هم می‌کِشن مگه؟

بله. چوپان زیادی با مورفین صمیمی شده‌بود.

سو دیگر خویشتن‌داری را فراموش کرد و به سیم آخر زد. اگر با همین طراوات فعلی پیش می‌رفتند حتما می‌بردند و این چیزی نبود که برنامه‌ریزی کرده‌بودند. مورفین جایی میان تماشاگران پنهان شده و منتظر بود آن‌ها کوچکترین اشتباهی مرتکب شوند تا حبس ابدی که برایشان بریده بود را به ابد و یک روز تبدیل کند.

- ببینین، ما باید الان داغون باشیم. باید بازی رو ببازیم!
- ولی آخه...
- آخه نداریم! اگه ببریم، میوفتیم آزکابان!
- اونجا هم همچین بد نیست‌آ... بوس نشانی از عشقه! ... البته من از بوس متنفرم.

دامبلدور جمله آخر را بلافاصله با دیدن نگاه دوزخیِ سو اضافه کرده‌بود.

- گرفتین چی می‌گم؟ باید ببازیم... باید!

***

- در خدمتتون هستیم با یکی از حساس‌ترین بازی‌های لیگ کوییدیچ ِ امسال، ترانسیلوانیا در برابر تف تشت!
با تشویق‌هاتون به تیم تف تشت خوش‌آمد بگین!

اما در کمال ناباوری تیم ترنسیلوانیا از رختکن بیرون زدند و تمام آرمان‌های یوآن را بر باد دادند تا بفهمد قرار نیست پیش‌بینی‌هایش همیشه درست باشد.

بعد از سه بازی که تیم ترنسیلوانیا در کمال حقارت وارد زمین شده‌بود، بالاخره برای این بازی کلی برنامه‌ریزی کرده‌بودند و میخواستند با سینه سپر شده و سیکس پک های بیرون زده و لبخندهای درخشان وارد شده و چشم همگان را خیره کنند اما چیزی که با آن روبرو شده‌بودند، بسیار متفاوت تر از پیش‌بینی‌هایشان بود.

کسی برایشان به پا نایستاد. کسی دست نزد. کسی گل پرت نکرد. حتی به خودشان زحمت ندادند سوت ناقابلی بزنند. چرا که همه مشغول خرید و فروش و چک و چانه زدن بودند و لیست کالاهای موردنیازشان را بررسی می‌کردند؛ چرا که سایت آمازون در آن روز آتش زده بود به مالش و اجناسش را پنجاه درصد تخفیف زده بود.

آن روز جمعه‌ی سیاه بود و سایت آمازون هم آفرهای ویژه خود را داشت... نتیجتا تیم ترنسیلوانیا به شدت خیط شده‌بود.

- چرا به ما توجه نمی‌کنن؟
- ما بخاطر شما بازی می‌کنیم‌آ، شما طرفدارین مثلا؟
- چطور می‌تونین با ما اینجوری تا کنین؟

سو به سرعت چوب ماهیگیری‌اش را که از بازی قبل جا مانده‌بود برداشت. آب گل‌آلود بود و او استاد ماهی‌گیری در این آب‌ها.
- دیدین؟ دیدین برامون هیچ ارزشی قائل نیستن؟ دیدین چقدر بد باهامون تا کردن؟ حالا برای انتقام گرفتنم که شده، باید ببازیم!
- معلومه که باید ببازیم!
- ما باید بهشون ثابت کنیم!
- ما می‌بازیم!

سو ماهیگیر ماهری بود!

***

بازیکنان تیم ترنسیلوانیا، مصمم و بی‌اعصاب روی جاروهایشان نشستند. تصمیمی که گرفته بودند، باخت قاطعانه به تف تشت بود و هیچ شکی هم نداشتند.

- همونطور که می‌بینین بازی با صعود‌های بسیار زیبای تیم ترنسیلوانیا آغاز میشه و اونا...
- صعود زیبا؟

ترنسیلوانیایی ها گیج شدند.

- من که اصن صعود نکردم... به جاروم گفتم دوست نداشتی نرو بالا...
- من هنوز این پایینم اصلا... جارومو فرستادم خودم نیومدم...

آندریا اخمی کرد و به طرف دامبلدور رفت.
- به نظرتون الان وقت خوبی نیست که راجع به برنامه‌هاتون برای... برای رنگ جدید موهام صحبت کنیم؟

دامبلدور هم نگاه پر کینه‌ای به تماشاگران انداخت و از دروازه‌ فاصله گرفت.
- چرا باباجان... بعدشم هر رنگی خواستی بگو من از تو ریشم در بیارم برات.

صدای یوآن دوباره در ورزشگاه پیچید.
- بازی داره با اوج هیجان پیش می‌ره! تیم تف تشت داره تمام سعیش رو می‌کنه که بتونه گل بزنه ولی تاکتیک‌های جدید ترنسیلوانیا مانع از این می‌شه که اونا بتونن به هدفشون برسن! سرکادوگان سرخگون رو از دست سونامی می‌گیره و می‌ره تا گلش کنه... که... اوه! سر کادوگان و سرخگون به درون سونامی کشیده می‌شن و... اونجا رو ببین! سرخگون از یه جای سونامی که نمی‌دونم دقیقا کجاش محسوب می‌شه در میاد... و وارد دروازه تف تشت می‌شه! گل برای تیم ترنسیلوانیا!

ترنسیلوانیائی ها لحظه‌ای دست از حرف زدن و مگس پراندن برداشتند و برای سونامی چشم‌غره‌ای رفتند.
- خب تقصیر من چیه... توپ از یه جا میاد تو از یه جا در می‌ره...

کریچر که کاملا عصبانی به‌نظر می‌رسید بطری وایتکس را از جیبش در آورد و یکراست سر کشید.

- اون... اون چی بود دستش؟

سو در کمال خونسردی به گابریل که بهت‌زده به کریچر خیره شده‌‌بود نگاهی انداخت و دوباره چوب ماهیگیری‌اش را برداشت؛ گویا آب دوباره گل‌آلود شده‌بود.
- وایتکس! مگه نمی‌دونستی؟ تازه! من شنیدم جدیدا پشت سرت حرف می‌زنه و می‌گه گابریل اصلا آدم تمیز و پاکیزه‌ای نیست... اصلا خودم ازش شنیدم که گفت کتاب اصول بنیادین پاکیزگی رو ازت پرسیده و تو خط هشتاد و سه رو اشتباه گفتی!

گابریل دست‌هایش را مشت کرد و به طرف کریچر اوج گرفت. همانطور که سو فکر می‌کرد این جملات ورای تحمل گابریل بودند و او الان می‌رفت تا دهن کریچر را صاف کرده، وجهه تیمشان را خراب کند و همه تماشاگران را بر علیه‌شان بشوراند تا روحیه‌شان از همین که هست هم بدتر شود.

- حالا کریچر سرخگون به دست رو به جلو پیش می‌ره که... گابریل اونجا به سمتش حمله‌ور میشه! چه اتقاقی داره میوفته؟

گابریل که الان کاملا اعصابش را تسترال گاز زده بود جیغ زد:
- آی نفس کش! به من توهین می‌کنی؟

کریچر لحظه‌ای مات و مبهوت بین زمین و آسمان متوقف شد و گابریل را نگریست که مثل هیپوگریف زخمی به سمتش هجوم می‌آورد.
- کریچر روی بانوش غیرت داره! کریچر چند بار بگه از شکلک بانوش توی پستاتون استفاده نکنین مادر سیریوسا؟

برای لحظه‌‌ای مغز گابریل از این‌همه تناقض مُرد اما
او توانست ذهنش را به سرعت و اصولی مرتب کرده و به حمله‌ش ادامه دهد و برای این‌که راحت‌تر کریچر را صاف کند، جسم کروی سرخرنگی را از دست کریچر بگیرد و به گوشه‌ای پرتابش کند.
- حالا دیگه پشت سر من حرف می‌زنی؟

سو که نارنگی‌اش را پوست می‌کند و با لذت به دعوا می‌نگریست، برای لحظه‌ای نگاهی به تماشاگران انداخت تا عکس‌العمل‌های منفی‌شان را دریافت کند... اما برخلاف تصورش، نگاه تماشاگران روی گابریل و کریچر نبود.

- گــــل! گل برای ترنسیلوانیــا! چه نشونه‌گیری دقیقی! بازیکنان ترنسیلوانیا امروز دارن استعدادهای نهانشون رو بهمون نشون می‌دن!

دهان سو ناخودآگاه باز ماند و نارنگی از دستش افتاد. گابریل توپ را از این سمت زمین، به آن سمت پرتاب کرده و آن را وارد دروازهء تف‌تشتی‌ها کرده‌بود!

- داری چیکارمی‌کنی گبی؟
- من کاری نکردم به روونا!
- تو گل زدی! بدبخت شدیم!

سو دوباره باید چاره‌ای می‌اندیشید... اوضاع اصلا خوب نبود. مورفین جایی میان تماشاگران ایستاده‌بود و اگر بازی را می‌بردند، یک‌راست به طرف زندان منتقلشان می‌کرد.

یک جسم کوچک زرین، بال زنان روبرویش ایستاد. سو کمی چشم‌هایش را ریز کرد، و سپس به سرعت از آن دور شد؛ اما اسنیچ باز هم به دنبالش می‌آمد.
- این چرا اینجوریه؟ من باید دنبالت بیام‌آ!

جستجوگر درون سو به‌سرعت بیدار شد.
- چرا ورش نمی‌داری؟ درست جلوته! تو مگه جستجوگر نیستی؟ ای خائن به جایگاه!
-منو وسوسه نکن! آهایش اسنیچ! اسنیچ اینجاست! هی ملانیا... بیا برش دار!
- من جستجوگر نیستم... و ضمنا با من غیر رسمی حرف نزنین. به آقامون می‌گم تحریمتون کنه‌آ!
- ها؟

کاپیتان تیم ترنسیلوانیا به فکر فرو رفت... اگر ملانیا جستجوگر نبود، پس...
- سر کادوگان! بیاین اسنیچ رو وردارین اینجاست!
- من جستجوگر نیستم!
- لعنتیا پس کدومتون جستجوگره؟

آندریا لحظه‌ای بحث شیرینش با دامبلدور را قطع کرد.
- بابا اینا مشخص نکردن که هر کدومشون چه پستی دارن. الان همون کاکتوسو می‌بینی؟ یه بار سرخگون بهش چسبیده یه‌بار دروازه.

سو به حدی رسیده‌بود که سکتوم سمپرا هم می‌خورد، خونش در نمی‌آمد. نتیجتا بغضش را فرو خورد و به اسنیچ که به تنش چسبیده‌بود نگاه کرد.
- برو اونور دیگه!

اما اسنیچ قصد رفتن نداشت و سو هرطور که بود باید آن را به تیم حریف می‌رساند؛ چرا که بازیکنان تف‌تشت تمام سرخگون‌ها را به در و دیوار ورزشگاه می‌کوبیدند و گابریل و کلاه تا به توپ برخورد می‌کردند وارد دروازه می‌شد.

- کسی نمی‌بینه... کسی نمی‌بینه!

****

مورفین نگاهش را از بازیکنان متعجب و وحشت زده‌ی ترنسیلوانیا که بین خبرنگاران محاصره شده بودند، گرفت و با بغض به مرد هیکلی روبرویش خیره شد.
- منو نکشین! ترنشیلوانیا باید می‌باخت، حتما یه مشکلی پیش اومده!
- حرف نزن مورفین! اینا که میفتن آزکابان، تورو هم جای بدهیام برت می‌دارم به‌ عنوان سنگ مرلینگاه. بدو، بدو بریم!

مورفین که توی دست‌های یک غول غارنشین در حال له شدن بود، تقلایی کرد؛ باید راهی برای فرار پیدا می‌کرد.
- خودشه!

و به سرعت دست توی جیبش برد و شیشه کوچک و خالی‌ای را بیرون آورد.
- این... این چرا خالیه؟ معجون شانسم کو؟

برای لحظه‌ای قلبش ایستاد و انگار دوزاریش جا افتاده باشد، دوباره دست توی جیبش کرد و شیشه دیگری را بیرون آورد‌.
- لعنت به نشئگی!

مورفین در تمام مدت زندانی کردن ترنسیلوانیایی‌ها، جای مواد مخدر، معجون شانس به خوردشان می‌داد.

لعنت به نشئگی‌.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.