هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱:۱۲ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
#71
نام: ریموند

گروه:ریونکلاو

ویژگی های ظاهری:پسری لاغر اندام و قد بلند با موهایی فر که از گوشه کلاه بافتنی سیاهش همیشه دنبال راهی برای فرار کردن هستند،تک گوش،با لباس هایی همیشه تیره با دماغی شکسته و چشمهایی سیاه.

ویژگی های اخلاقی:منزوی وتنها،عاشق ارامش و سکوت و تاریکی.

چوبدستی: 4.5اینچ، انعطاف پذیر ،از چوب متوسلاه با هسته پر ققنوس

بدون جارو

پاترونوس:دینگو

زندگینامه:
ریموند،
در خانواده ای مذهبی دیده به جهان نگشودم،کلا در خود کلیسا متولد شدم.
مادرم راهبه ای بود که عاشق پسر یهودی ای شد،پسری که وقتی مردم شهر متوجه شدند مادرم از اون حامله شده دارش زدند، همینطور صبر کردن تا من متولد بشم و بعد هم مادرم رو کشتند و درحالی که گوش نوزاد تازه متولد شده رو هم بریدند به عنوان نمادی از شر منو وسط بیابون رها کردند.
این ماجرای غم انگیز رو از خاله ام شنیدم جادوگر منفوری که درسته نتونست برای مادرم کاری انجام بده ولی خودم رو به فرزند خوندگی گرفت.
هیچ وقت نفهمیدم علت تنفر مردم وحتی بقیه جادوگرها از خاله ام چیه و حتی دوری نگذشت که بی دلیل همه از من هم متنفر شدند و باز هم هیچ وقت نپرسیدم علت این همه تنفر چیه چون هر چی که بود من به اون اهمیتی نمیدادم .
من یاد گرفتم که به هیچکس نیازی نداشته باشم،با تنهایی خو گرفتم و بعد ازمردن خاله ام با اینکه فقط نه سال داشتم توی خونه ای کوچیک و تاریک، گوشه ای از این دنیای بزرگ زندگی میکردم،خودم و خودم و خودم.
وقتی که نامه ی هاگوارتز به دستم رسید میدونستم که دنیای روبه روی من بزرگ تر از این کلبه خواهد شد پس چوب دستی و یک سری خرت و پرت قدیمی رو از وسایل خاله ام برداشتم و راهی شدم و پشت سرم هم صدای اتش داغی بود که توی دل گرمای بیابون کلبه ام رو میسوزوند تا خاطره ای برای افسوس خوردن نداشته باشم.
لحظه ای که هاگوارتز رو دیدم مثل این اینکه قراره سوز سنگینی بیاد کلاه بافتنی و سیاهم رو تا زیر گوشم پایین کشیدم و اروم تر از اینکه کسی متوجه من بشه مسیر تالار رو از روی چمن های خیس کنار دریاچه رد کردم.


تایید شد.

به ایفای نقش خوش اومدین.




ویرایش شده توسط مافلدا هاپکرک در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۱:۲۱:۰۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#72
سلام،
چندین ساله که از دنیای جادویی هری پاتر دور موندم تو این چند سال از خواننده رمان تبدیل شدم به یه نویسنده رمان و حالا که سری دوم فیلم fantastic beasts رو دیدم حس خوب این دنیای بزرگ رو تو دلم زنده کردم،نمیدونم الان اینا چه ربطی داشت به انتخاب گروه بفرستم هافل پاف تا ممنونت بشم مگرنه ریونکلاو


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۲:۳۰:۴۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#73
نتصویر شماره ده (هری، هاگرید و هدویگ در کوچه دیاگون)


اخرین کتابو جا دادم و از نردبون اومدم پایین خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و حالا دیگه مطمئن بودم کتابداری توی کتابفروشی دیاگون به درد من نمیخوره تا قبل از غروب خورشید همه وسایلمو از اتاقک کوچیک پشت کتابخونه برداشتم تا راهی یه دنیای جدید بشم که مال خودمه و لازم نیس بیشتر از این برای خوندن کتاب های هاگوارتز وقتمو تلف کنم حالا توی این چند سال بعد از اخراجم از اونجا خودم هر چیزی که لازم بود رو یاد گرفته بودم.
پامو که بیرون گذاشتم بوی گرم تابستون زد زیر چونم،یکم جلوتر که رفتم رفتار جالب یه دختر منو متعجب کرد موهای گندمیش و رو نبسته بود تا جلوی صورتشو بپوشونن و پشت یه دیوار قایم شده بود و انگار زاغ سیاه یه مرد تنومند و چوب میزد که یه جغد برفی رو شونش بود و دست یه بچه مردنی تو دستای بزرگش گم شده بود.
فقط برای اینکه ازادی رو احساس میکردم فکر میکردم که فضولی توی اینکه ماجرای این دختر چیه یه جور ازادیه.
چند ساعت گذشته بود و کمک متوجه شدم که احتمالا این دختر مجذوب همون بچه مردنی شده که از قضا هری پاتر معروفه و داره خریدهای هاگوارتز رو انجام میده.
کمی جلوتر جلوی چوبدستی فروشی، هری پاتر توی مغازه رفته بود و من هم در حسرت اون چوب دستی های توی ویترین بودم که یکدفعه سر وصدای شکستن و خرد شدن از مغازه کناری منو از فکر اورد بیرون، دم مغازه بستنی فروشی دختره رو دیدم که با چهره ای وحشت زده در حالی که یه کیسه دستشه از پاهاش توی دستای اون غول بیابونی وسط هوا آویزونه همون جوری که هری پاتر بهت زده اومده بود ببینه چی شد متوجه شدم که این دختر خوشگل مجذوب هری پاتر نشده بلکه دیوونه پولهای اون شده که تو جیب های این رفیق جاینتش بود، نمیدونم چرا ولی احساس میکردم هر جور شده باید به اون دختر کمک کنم همون جور که اون دختر دست و پا میزد من از دست جمعیت خلاص شدم و خودمو به هری پاتر رسوندم احتمالا تنها چیزی که از اون کیسه برای اون نیمه غول مهم تر بود پسره بود پس جلوی هری ایستادم تو چشماش نگاه کردم یکم من من کردم و بالاخره با مشت زدم تو صورتش جوری که همه توجه ها به من جلب شد و قبل از اینکه کسی دقیقا متوجه بشه من کی و زدم توی جمعیت قایم شدم و اروم اروم خودم رو رسوندم پشت مغازه.
اره همونی که میخواستم شد اون دیونه دختره رو از همون بالا انداخت پایین و دوید سمت پاتر و اون دزد خوشگل هم که احتمالا از اون بالا دیده بود من چه کار کردم صاف میدوید سمت من و چند لحظه بعد با همون کیسه که تو دستش بود و هس هسی که میزد کنار من پشت دیوار ایستاد و همونجوری که هس هس میزد گفت:
واقعا ممنونم ...تو ...خیلی کمک...
هنوز منتظر بودم که جملشو تموم کنه که با مشتش زد تو صورتم و گفت ولی اجازه نداشتی هری پاتر و بزنی و دوباره فرار کرد.
من که نقش زمین شده بودم حس مبهم هری رو درک میکردم که بدون اینکه چیزی بدونه یه مشت خورده بود ولی از اون مهم تر زیر اون موهای گندمی چهره اون دختر.... الان تنها چیزی بود که دور سرم میچرخید....

_______
خیلی جالب بود.
تایید شد!
کاتانای بنده ورودتون رو به ایفای نقش تبریک می گه.


ویرایش شده توسط Rick در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۱۶:۴۹:۳۷
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۱:۰۴:۴۴

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.