هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
#91
سلام پروفسور!😍

راستش گوی رو که لمس کردم اولش هیچی ظاهر نشد و فکر میکنم به تنبلیم برمی گرده که اصلا حس ندارم کار همچینی خاصی بکنم. ولی یه لحظه که یاد قهرهای شماافتادم اصلا کلا تنبلیمم از بین رفت. آقو دوباره دست زدم یهو دیدم خودمم ولی به جای کله، پنکه مشنگی روی سرمه. رفتم تو کتابو نگاه کردم. تو تعبیرش قراربود دیشب که زیرپنکه خوابیدم، یهو زلزله شه پنکه بیوفته کله م له شه کله پنکه ای شم. والا باور نکردم گفتم ولش کن دروغه _ ببخشید البته بیجا کردم_ ولی خوب به هر حال دیگه دروغ نبود و الان من کنار روونا و هلنا نشستم داریم تخمه می شکنیم و تکلیف می فرستیم. همین دیگه!


پ.ن: استاد من براتون پخ فرستادم و قبول کردم. حتی پستی که باید رو هم تایپ کردم منتظر پخ شما بودم ولی شما جواب ندادین. فکر کردم شاید جغد من یخورده لنگ می زنه پخم نرسیده هنوز.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
#92
سلام پروفسورجان!

1- والا استاد چند روز پیش مامانم ازاین شکلات باکلاسا خریده. ازاونا که جلدشون خیلی خفنه و مزشون خفن تر! بعد نمیدونم دقیقا چرا نمیذاره من از اینابخورم قایمشون کرده. آقا یَک اوضاعیه که نگو. چند روز پیش ردشونو دنبال کردم فهمیدم گذاشتتشون تو اتاق خودش و من شدیدا در خماری به سر می برم! الانم نقشه ریختم شب که همه خوابن برم سر وقتشون. آقا نباید شانس بیارم که بتونم برشون دارم؟ نباید شانس داشته باشم که یهو سر بزنگاه مامانم با مگس کش مشنگیش نیاد بالا سرم؟ سیاه و کبود شم شما جوابگویین؟

۳- این که مرلینی خیلی تابلوعه! چون توی قسمتی از دستورالعمل فلیکس فلسیس احتیاج به عصاره ای از مغز سنگ های زیر زمین کلاس معجون سازی هست!

۲- نقاشیم

پ.ن:نمیدونین چقدررر کشیدن نقاشی با گوشی مشنگی سخته! امیدوارم استادا ماهایی که باگوشی میایمو نمیتونم با کامپیوتربیایمو درک کنن و نقاشی رو یخورده تجدید نظر کنن....😥😣 کلی تو نت شتم تا تونستم بفهمم چجوری میشه باگوشی نقاشی کرد😟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#93
ادوارد این را گفت و با قصد خروج در را باز کرد اما پیش از خروجش ماتیلدا گفت:
_ الان ما باید چیکار کنیم؟
پنی بغضش را فرو داد:
_ آره، الان تکلیف ما چیه؟ چه بلایی قراره سر محفل بیاد؟ یا در واقع، چه بلایی سر محفل اومده؟
ادوارد برگشت.
_ ما مطمئن نیستیم پنی. ولی پروفسور فکر می کرد سیاهی وارد محفل شده. اون می ترسید ما بازنده بشیم حتی بدون اینکه جنگی در کار باشه.
_ ولی... ولی اون نباید می رفت! الان؟ الان که بیشتر از همیشه بهش احتیاج داریم؟
_ هری حق داشت! این کار همیشه پروفسوره. از زیر مسئولیت...
_ از زیر مسئولیت چی؟ هنوز یک روزم از نبودش نگذشته و اینجوری بهم ریختید! خودتونم خوب می دونید ما بدون اون هیچی نیستیم، هیچی! اون حق داشت! پروفسور حق داشته. وقتی در نبود قهرمانمون اینجوری در موردش حرف بزنیم، باطل شدن و از بین رفتن آمال های سپیدمون هیچی نیست!

ادوارد نفس عمیقی کشید و آملیا را به آرامش دعوت کرد. حتی با وجود تغییر های اخیرش او هنوز پروفسور را قهرمان خودش می دانست.
_ درکت می کنم آملیا ولی الان تنها چیزی که احتیاج نداریم همین دعواهاست که بینمون پیش بیاد. فقط می تونم بگم اگه... اگه هریک ازشما فکر می کنه اونیه که داره از محفل دور می شه، باید بدونه فرق محفل با سیاهی همینه که آدمای پشیمونو مثل قبل می پذیره، درست مثل قبل.
و با لبخند اطمینان بخشی از آشپزخانه بیرون رفت.

_ فکر می کنید چی می شه؟

هرماینی بابغض زمزمه کرد:
_ هیچکس نمی دونه... تاوقتی پروفسور برنگرده اوضاع همینه.
_ پس..‌. ما باید دنبال پروفسوربگردیم؟
_ مثل اینکه یادت رفته اون دامبلدوره. تا وقتی نخواد، نمی شه پیداش کرد.
_ ما هممون اینو می دونیم الستور. ولی اونم مثل همه ما آدمه و جاهایی هست که نقطه ضعفشه و ممکنه بشه اونجاها پیداش کرد!

همینطور که همه درمورد جاهایی که ممکن بود پروفسور رفته باشد صحبت می کردند رون از آشپزخانه بیرون رفت و چند دقیقه بعد با ادوارد برگشت‌. جایی در دید همه ایستاد و با نفسی عمیق همه را به سکوت دعوت کرد.
_ می شه به من گوش کنید؟
بااینکه درآن لحظه و با وجود نگرانی های غوطه ور در میان افکار محفلی ها سکوت کار سختی به نظر می رسید اما پس از لحظاتی سکوت برقرار شد.
_ من... با ادوارد در مورد... یه چیزی صحبت کردم و اون... موافقه! من فکر کردم که..‌. که ما... باید از معجون راستی استفاده کنیم!
_ چی؟
موجی از اعتراض بلند شد و آدر از جا پرید.
_ شما حق استفاده از اونو ندارین! استفاده از کروشیو خیلی بهتر از انجام این کاره!

ماتیلدا با عصبانیت پایش را به زمین کوبید و گفت:
_ معجون راستی؟ اونم برای اعضای محفل ققنوس؟
_ عقلتو از دست دادی رون؟

پنی به صندلی تکیه داد:
_ دارم کم کم مشکوک می شم، بچه ها. شما اگه به خودتون اطمینان دارین پس چرا از انجام این کار می ترسین؟
هرماینی لبخند نامحسوسی زد:
_ کاملا باهات موافقم پنی. و تو، رون! فکرت معرکه بود!
_ بحث ترسیدن نیست! ما از این تحقیرشدن بدمون میاد!
_ فکر نکنم حتی مرگخوارا هم همچین کاری بکنن!
_ درسته! مرگخوارا همچین فرصتی به هم نمی دن. اونا مستقیما از آواداکداورا استفاده می کنن.
هرماینی بلند شد و همینطور که به طرف در خروجی می رفت گفت:
_ هیچ اعتراضی قبول نیست بچه ها! برای درست کردنش آماده می شم. دیگه وقتشه که به خودمون بیایم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
#94
همینطور که دامبلدور پشت سر هم ایده های با عشقشو توی خونه ریدل ها پیاده می کرد، یکهو صدای جیغی بلند شد.

_ من اربابمو می خوام!
بلاتریکس وایتکسی در حالیکه جیغ می کشید این را گفت و راه دامبلدور را سد کرد.
_ تو...

دامبلدور چوبدستیش را رو به بلاتریکس تکان داد و او ساکت شد.
_ فرزندم؟ من چندسال از تو بزرگترم؟ باید بگی شما!

بلاتریکس دوباره جیغی خانه خراب کن کشید:
_ به مرلین دهنتو صاف...
_ فرزندم؟ بلا؟

بلاتریکس این بارچند نفس عمیق کشید.
_ ببین عمو، تورو به جای کش جوراب مرلین بزار ما بریم! دلم داره می پوکه! می دونی چند وقته لردکمو ندیدم؟ چند وقته صداشونشنیدم؟ جون مرلین... این تن بمیره بزار ما بریم! اصلا اینجا مال تو خوب؟

دامبلدور همینطور که با لبخندی پراز عشق بلا رو برانداز می کرد گفت:
_ انگاری دارم موفق می شم... توی چشمات یَک عشقی نشسته که نگو!
_ هاع؟
حاجی می شنوی چی می گم اصلا؟

دامبلدور دستی عشق آلود به موهای بلا کشید اما سر برگشت دیگه دست هاش برنگشتن و لای موهای بلا گیر کردن. دامبلدور نگاهی به وضع پیش اومده کرد و اخم پرعشقی روی صورتش سایه انداخت.
_ چند وقته موهاتو شونه نکردی فرزندم؟

بلا لبهاشو کج و کوله کرد و شونه هاشو بالا انداخت.
_ نمدونم والا! شیش سال‌... هفت سال.‌.. هشت سال...
_ عیبه دخترم! نکن اینجوری! دختر باید تمیز باشه، خوشگل باشه! وگرنه اینجوری که باید بدیمت هکتورجان باهات معجونی، چیزی درست کنه! حالاام می ری تو اتاقت، هم به کار بی عشقت فکر میکنی، هم موهاتوشونه میکنی! برو عسل بابا!
و بلا این بار پیش از جیغ کشیدن توسط دامبلدور ساکت شده بود.
* * *
خونه گریمولد

_ گم ش... بفرمایید ببینید چی برایتان آورده ایم... به به!

محفلی ها با شک به هم نگاه کردند و هرماینی با شک پرسید:
_ رون کجاست؟

لرد کمی دستپاچه شد.
_ رون؟ ... آها آن هَوی... پسر را می گویید؟ توک پایی رفت تا سر کوچه تا برای این نهاری که ما پخته ایم نوشیدنی کره ی بخرد‌. شما مشغول شوید!
و با نگاه پلیدی در سایه مهربانی محفلی ها رو از نظر گذروند.
کم کم محفلی ها شک و تردقد را کنار گذاشتن و پشت میز نشستن؛ به استثنای هرماینی که هنوز هم بااین مسائل کنار نیومده بود. کمی به اطراف نگاه کرد و بعد به طرف اتاقش رفت.
_ من میل ندارم، شما نوش جان کنید!
لرد از جا پرید.
_ تو خیلی غلط... خیلی کار اشتباهی می کنی اگر این را نخوری. دست پخت ما حرف ندارد!
و هرماینی این بار کمی دودل شد. خوب می دونست کاری که الان می کنه کاملا سر نوشت سازه.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
#95
سلام محفلیا.
اینو میشه نقد کنین لطفا؟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
#96
در به آرامی گشوده شد و دختری با ظاهری آشفته و خسته وارد خانه گریمولدشماره دوازده شد. جاروی پروازش راگوشه ای گذاشت و روی صندلی آشپزخانه نشست. نفس عمیقش بوی بغض داشت و در نگاهش، اثری ازطراوت همیشگی _ که به داشتن آن مشهور بود_ دیده نمی شد.
صدای اعضای محفل، مثل همیشه، شادو صمیمی از اتاقی کمی دورتر شنیده می شد. نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد و به یاد آورد هرروز دراین ساعت همه _ حتی آنهایی که در گریمولد زندگی نمی کنند_ کنار شومینه حاضرمی شوند. لبخندی به شوروشوق واضح صدایشان زد و سرش را روی میز گذاشت.

_ دیر اومدی، پنی.

پنی به سرعت سرش رابلند کرد و به چهره مهربان زندگیش نگریست.
_ سلام پروفسور. ببخشید ولی توی وزارتخونه کارزیاد بود. کمی که روبراه بشم میام پیشتون.
_ نگاهت پنی. چه بلایی سرت اومده دخترم؟

پنی نگاهش رادزدید.

_ چیزی نشده! فقط... کمی خسته ام.

آلبوس صندلی رااز پشت میز بیرون کشیدو کنارپنی نشست. بنظر نمی رسید حرفش را باور کرده باشد.

_ فکر می کنید به اون چیزی که می خواستیم رسیدیم؟

آلبوس با احتیاط نگاهی به چهره اش که تلفیقی از درد و خشم در آن دیده می شد انداخت و گفت:
_ تو چی؟ تو چطورفکر می کنی؟

پنی با حرص لبش را گاز گرفت.
_ من؟ من هیچ فکری نمی کنم پروفسور! اصلا افکار من چه اهمیتی داره؟
_ معلومه که مهمه! تو عضوی از این محفلی! حرف بزن پنی، چی شده؟

پنی به صندلی تکیه داد؛ کاملا اندوهگین به نظر می رسید.
_ امروز... یه حمله دیگه اتفاق افتاد. یه خونواده ماگل دوباره قتل عام شدن و ما هیچ کاری نکردیم؛ مثل تمام کشتارهای این چند وقت. صدای خنده هارو می شنوید پروفسور؟ ما فقط ادای آدم های خوب و عاقل رو در میاریم!
_ ولی ما خیلی کارها کردیم دخترم! ما ولدمورت رو از بین بردیم! ما...
_ ما فقط داریم به تنها کاری که کردیم تکیه می کنیم! تکرارش می کنیم و خودمون رو گول می زنیم! من امروز...
پنی نفس عمیقی کشید تا از جاری شدن اشک هایش جلوگیری کند. احساس پوچی تمام وجودش را پرکرده بود.
_ امروز جنازه یه دختربچه نه ساله رو دیدم. اون خیلی زیبا بود... معصومیتش... وقتی بررسی کردیم متوجه شدیم اول شکنجه ش کردن و بعد... طلسم مرگ! و اینطوری عمر کوتاهش به پایان خودش رسید. جنازش کنار مادرش گذاشته شده بود‌. صورت هر دوشون پر از رد اشک بود.

اشک به آرامی رو به سقوط پیش رفت. با اینکه برای بیرون آمدن بی تاب بودند اما این سرعتشان برای نابودی عجیب به نظر می رسید. پنی چشم هایش را باز کرد و رو به آلبوس ادامه داد:
_ الان وقت نشستن و منتظر موندن نیست پروفسور... ما تنها امید اونهاییم حتی اگه نشناسنمون!
_ من‌... من متاسفم که باعث شدم تو به این حد از پوچی و شکستگی برسی. من نمی دونستم تو که همیشه شاد و راضی بودی این همه حرف داشته باشی. چرا این همه دیر پنی؟
_ فکر می کردم بلاخره کسی میاد و هممون رو به خودش میاره. خودم رو بااین خیال گول می زدم و سعی می کردم باانتظار برای اون کشتارهای دلخراشی که شاهدشون بودم رو فراموش کنم... ولی نشد پروفسور. نشد و من فهمیدم اونی که باید به همه بفهمونه این راکد شدن آلودگی رو به دنبال داره، منم.

آلبوس سرش را میان دست هایش گرفت. چشمان مهربانش از شرمندگی به زیر افتاده بودند و این همان هراس پنی بود. اینکه قهرمان دوست داشتنی اش را در این حالت ببیند.
_ سرتونو بالا بگیریدپروفسور! شما کسی نیستید که باید شرمنده باشید... شما حتی بیشتر از حدی که باید هم به این دنیا کمک رسوندید. حالا دیگه نوبت ماست و من... دوست دارم شما بازم رهبرمون باشید، همین.
و لبخند تلخ امااطمینان بخشی زد و بلند شد؛ جارویش را برداشت و از گریمولد بیرون زد. شاید آن بالا و در اوج، می توانست لحظه ای چهره دخترک امروز را فراموش کند.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷
#97
روز قشنگی در جریان بود. آسمان صاف و آفتابی، هوا لطیف و دلپذیر و چهره دانش آموزان هاگوارتز کاملا شاد و خوشحال به نظر می رسید.

رز نفس عمیقی کشید و روی سبزه ها دراز کشید.
_ خیلی خیلی خوشحالم... امروز دیگه کلاسا تموم می شن. بعد از دفاع در برابر جادوی سیاه تقریبا دیگه هیچ کاری نداریم!

پنی سرش را به تایید تکان داد و گفت:
_ خیلی دلم برای مامان و بابام تنگ شده!
_ منم همینطور... بنظرت پروفسور بونز امروز اجازه می ده برای دوئل بریم؟
_ به نظر من که اجازه می ده! هر چقدرم که به نظر جدی جلوه کنه یه قسمتی از وجودش واسه این کارا جون میده! مطمئنم!

* * *

پروفسور بونز لبخندی زد و کتاب "دفاع در برابر جادوی سیاه" اش را بست و به صندلی اش تکیه داد.
_ امروز دیگه آخرین جلسه ست! من که دیگه حوصله درس دادن ندارم و چیزیم نمونده. شما چطور؟

موجی از صداهای بچه ها که موافقت خود را نشان می دادند در کلاس پیچید. پروفسور بونز لبخند پر شیطنتی زد و گفت:
_ خوب، اگه درس ندم چیکار کنیم؟
_ پاک کن بازی کنیم پروفسور!

پروفسور بونز نیشخندی به این همه خوشمزگی او زد و چوبدستیش را حرکت داد:
_ تو، استیونز، یکی بزن پس کَلّش! واقعا چطور بااین همه خوشمزگی هنوز نخوردنت مکفرسون؟!

ملی بلند شد و گفت:
_ آقا اجازه! مامانش بهش فلفل میزنه!

بچه ها خندیدند و پنی گفت:
_ پروفسور چطوره این جلسه رو دوئل کنیم؟
_تو جنگل ممنوعه؟

چشم های پروفسور بونز برق زد.
_ دوئل؟ اونم تو جنگل ممنوعه؟ ولی... اونجاخیلی خطرناکه!
_ پروفسور؟ شما که استاد دفاعید چرااینو می گید؟

و بااین ضربه آخر پروفسور بونز موافقت خود رااعلام کرد و ساعتی بعد همه در جنگل ممنوعه در حال نشان دادن طلسم هایی که انجامشان را یاد داشتند به دوستانشان بودند.
جنگل ممنوعه با آن همه جذابیت هایی که داشت همیشه می توانست به عنوان یک تهدید جدی به حساب بیاید؛ حتی اگر هیچ موجودی در آن ساعت از روز دیده نمی شد، باز هم پر از خطرهایی بود که در کمین بودند. پنی با این فکر رو به پروفسور بونز کرد و گفت:
_ پروفسور من فکر می کنم نباید اینجا باشیم!
_ چرا؟
_ خوب... جلسه آخره و ما تو این چند سال همیشه اواخر جلسه های دفاع یه بلایی سرمون اومده! خصوصا شما! الان با اومدن تو جنگل ممنوعه، ما دقیقا اومدیم تو دهن شیر!

یکی از پسرهای گریفیندوری با دلخوری گفت:
_ خیلیم دلت بخواد!

پنی پوفی از سر حرص کشید و دندانهایش را به هم فشرد‌. پروفسور بونز خنده ای از سر آسودگی کرد:
_ سخت نگیر، کلیرواتر! مثلا قراره چی بشه؟ یه سنتور بیفته روی منو گردنم آویزون بشه؟
همه خندیدند وپنی شانه ای بالا انداخت؛ به هرحال او فکرش را با بقیه درمیان گذاشته بود و حالا عذاب وجدانی هم نداشت.
مرینا به سمتش آمد و گفت:
_ پنی تو خوب بلدی استوپفای رو اجرا کنی نه؟ ببین اشکال من چیه که جواب نمی گیرم!
و چوبدستیش را به طرف درخت بالای سرشان _ که درختی با شاخ و برگ های انبوه و فراوان بود _ گرفت.
_ استوپفای!

نور قرمز رنگ با ضعف پیش رفت و چند تا از شاخ و برگ هارا تکان داد و به زمین ریخت.

_ ببین مری! باید همزمان با گفتن طلسم انعکاسشو توی ذهنتم حس کنی! و اینجوری... دستتو تکون بدی!
و چوبدستیش را تکان داد. مرینا دوباره طلسم را تکرار کرد و چوبدستی را تکان داد اما بازهم در اجرای صحیحش دچار مشکل بود.
_ نمی شه پنی! هیچ جوره نمیتونم این طلسمو اجرا کنم!
پنی به مرینا نزدیک تر شد و دست او را که چوبدستیش را احاطه کرده بود گرفت.

_ استوپفای!
و همزمان تکان خاصی به چوبدستی داد.
طلسم این بار پر نور و قرمز رنگ پیش رفت؛ بدون توجه به پروفسور بونز که درست زیر آن قرار گرفته بود و دانش آموزان موفقش را نگاه می کرد. پیش رفت و در میان شاخ و برگ های درخت ناپدید شد.

_ آخ!
صدای نعره بلندی که این را فریاد میزد بلند شد و به دنبال آن موجودی با ظاهری نیم اسب- نیم انسان از درازای آن فرود آمد. همچنان رو به پایین پیش آمد و درست روی پروفسور بونز افتاد.

_ آخ!
صدا متفاوت، و بسیار بلندتر از صدای قبلی بود. پروفسور بونز حالا دیگر دیده نمی شد و سنتور روی زمین افتاده بود.
چند لحظه بعدسنتور از جایش بلند شد و داد زد:
_ شماها دیوونه این؟

اما کسی به اونگاه نمی کرد. نگاه ها همه روی پروفسور بونز بود که گردنش کاملا شکسته و سرش با زاویه ای حاده روی شانه اش قرار داشت.

_ خوب راستش فکر می کنم... اون باید برای پیشگویی ادامه تحصیل می داد!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#98
اوس استاد عزیزم.

آسمان آبی، با لبخندی شکل گرفته توسط ابرها زمین را می نگریست. هوا درلطیف ترین حالتش بود و نسیم سبزه های تازه رسته را به رقص واداشته بود.
پنی همین طور که کتاب " جین ایر" زیبایش را می خواند روی زمین بازی کوییدیچ نشست؛ همزمان با بستن کتاب کوله اش را روی زمین گذاشت و تکالیفش را از آن بیرون آورد.
_ مراقبه و مدیتیشن... مکان مراقبه و مدیتیشن.‌‌.. خوب، کجا مثلا؟
و با بستن چشم هایش سعی کرد مکان هایی که درآنها آرامش دارد را به خاطر آورد.
_ کتابخونه! ... نه‌‌‌.‌‌.. جدیدا با وجود این سال آخریاکه یادشون اومده بایددرس بخونن، هیچ آرامشی اونجاندارم. کنار دریا چی؟ اونجاام درسته آرامش داره ولی اصلا تاحالا کناردریاتنهانبودم که بخوام مدیتیشن کنم. همیشه صدای جیغ بچه هاشنیده میشه.
گل کوچک قرمز رنگی درست کنارپاهایش و درخطر له شدن، باتکان های کوچک و مختصری توسط وزش نسیم رو به زمین بازی خم شده بود. پنی کمی خودش را جلو کشید و نگاهی به زیبایی و ظرافتش انداخت.
_ تو چی فکر می کنی؟ من کجا آروم می شم؟
نفس عمیقی کشید و روی زمین دراز کشید. لبخند پرنشاطی زد و ابرهای سپید در زمینه آبی خوشرنگی که پاک و زیبا نگاهش می کردند را از نظرگذراند.
جین ایر و ادواردراچستر در پهنه آسمان در حال قدم زدن بودند‌.

_ من عاشق این آسمون آبی ام!
و همینطور که زیبایی روبرویش را نگاه می کرد، ناگهان با رسیدن فکری به ذهنش از جا پرید‌.
_ آره... خودشه!
و به سرعت به طرف رختکن ریونکلاو دوید.
نیمبوس آبی رنگش _ که بخاطر علاقه اش به ریونکلاو آن را باانواع نشانه های ریونی تزئین کرده بود _ در کنار دیگر جاروهای پرواز دوستانش قرارداشت. با هیجان آن را برداشت و بیرون رفت. به سرعت آن را تنظیم کرد و با شور و هیجان روبه آسمان زیبایش اوج گرفت؛ از کنار دروازه های زمین گذشت و با یک جهش رو به ابرها رفت.
هوا، بخاطر سرعت بالایش به شدت به صورت گل انداخته اش برخورد می کرد و او با شکافتن این تراکم از اوج گیری و پیروزی اش لذت می برد. هیچ فکری درون ذهنش جریان نداشت؛ فقط آرامشی که لحظه به لحظه بیش از قبل باذرات وجودش عجین می شد. درحالی که همینطور پروازش به او عشق می بخشید باخنده بلندی شادی اش را به همه جهان نشان داد.
از زمین کوییدیچ فاصله گرفت و به سمت قلعه رفت. سازه های بلند و نوک تیز به او هشدار برخورد می دادند اما او همچنان با لبخند رو به آنها پیش می رفت. فریاد شادی سر داد و با یک چرخش ماهرانه روبه هاگزمید پیش رفت.
او حالا می دانست برای آرامش گرفتن، لازم نیست سکوت دراطرافش جریان داشته باشد یا صداهای آرامش بخش گوشش را نوازش دهند؛ او می توانست تا زمانی که زندگی جریان داشت از این پرواز و گذشتن از فراز ابرها آرامش و خوشبختی را تجربه کند.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۳ ۱۳:۰۶:۴۰

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#99
سوال اول: وقتی ویبره زدن رو یاد گرفتید چه استفاده ای ازش می کنید؟

_ پروف جان، اول اینکه من خیلی وقت پیش چون عاشق معجون سازیم تویه کتاب اینو خوب یادگرفتم و ساختمش. بعدشم تکنولوژیش کردمو ویبره زدن رو گذاشتم رو یه سری ابزارای مشنگی که بهش میگن تلفن همراه. همرامم هست الان اگه بخواین ببینین. اسمموتوگوگل سرچ کنین میادبالا به عنوان سازنده این تکنولوژی؛ بالاخره زندگیه دیگه باید بچرخه. کار دومیم که میکنم، وقتی میخوام فرنی درست کنم که همش باید هم بزنم، این معجونو میریزم تو پاتیلم که خود فرنی بلرزه و موادش باهم قاطی بشن. همین دیگه.

سوال دوم: رز از کجا هکتور ویبره زن آورد؟

_ خیلی راحت! چندتا ملخ از هاگرید گرفت، بهشون معجون مرکب پیشرفته با تار موی کش رفته شده از هکتوروداد، بعدشم هکتور حاضر و آماده اومد تو پاتیلا بایه تکون چوبدستی و احضار اونا.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
شب دلنشینی بود. قرص ماه به آرامی از فراز آسمان سورمه ای رنگ می گذشت و به وسطش نزدیک می شد. هوا کم کم سرد و سردتر می شد و سایه تاریکی اش، غالب تر.

پنی درحالی که نگاه جستجوگرش را به هرطرف میچرخاند وارد جنگل شد. ترس در همه حالات ‌و حرکاتش به وضوح دیده می شد اما او سعی می کرد بر این ترس غلبه کند تا به جای هیولاهای خیالی و ترسناک افکارش، گردنبند گمشده اش را کاوش کند.
کمتر پیش می آمد که او به فکرقانون شکنی هایی مثل ورود به جنگل ممنوعه فکرکند، اما این بار درد گمشدن یادگاری مادربزرگش که فقط سه ماه از ازدست دادنش می گذشت باعث شده بود که او بدون هیچ فکری پا به جنگل ممنوعه _ که امروز کلاسشان درآن برگزارشده بود _ بگذارد.

_ پس تو کجایی لعنتی؟ کلاس که همین جا برگزارشد.
پنی همینطور که این را می گفت چشم هایش را با حرص بست و پایش را به زمین کوبید. تقریبا مدت زیادی از آمدنش می گذشت و هیچ اثری از گردنبندش نبود. نفس عمیقی کشیدو بااندوه فکرکرد گردنبندپیدانخواهدشد وباقصد رفتن به عقب برگشت که درخشش چیزی نگاهش را به سوی خودکشاند.

_ این... گرنبند؟
کمی جلورفت و چشم هایش را ریز کرد.
_ این که گردنبند نیست... این... چشمه!

و صدای غرش بلندی، تمام وجودش رالرزاند. یک هیولا _ بدون شک یک هیولا _ با هیبتی شبیه به گرگی غول پیکر از پشت بوته ها بیرون پرید و حمله کرد.
پنی جیغ کشید و در حین دویدن چوبدستیش رابیرون کشید.
_ استوپفای!

موج قرمز رنگ از کنار گوش هیولا گذشت. قلب پنی با عمیق ترین شدت می تپید و چشمهایش با یادآوری دوباره چهره هیولا حقیقت وحشتناکی را به یادش آوردند.
آن هیبت، آن چشم های براق قرمز رنگ، دهان بزرگ و دندان های بزرگ و بیرون زده، موهای بلند و ژولیده... او یک گرگینه بود!
ترس و وحشت حاصل از این فکر به پاهایش جان دوباره بخشیدند. همان زور که جیغ میزد طلسم دوباره ای فرستاد.
_ استوپفای! استوپفای!

اما هیولا به راحتی با یک تکان سرش طلسم را مهار کرد و با یک خیز روی پنی پرید.

_ نه! نه!
پنی سعی کرد خودش را از دست های چنگ مانندش جدا کند اما گرگینه بیشتر از حد تصورش قوی بود.
_ کانفرینگو!

با فرستادن این طلسم ، هیولا کمی کنار زده شد اما با زدن ضربه آخرش، پنی با درد شل شد و روی زمین افتاد.
جای دندان های گرگینه روی پاهایش از زیر لباس پاره و خونی دیده می شد. درد جان فرسایی در تمام وجودش پیچید و صدای فریاد بغض آلودش هوا را شکافت.
با این آخرین ضربه، گرگینه نعره دوباره ای سر داد و با عقب گردی در تاریکی جنگل گم شد.
فقط درد نبود که پنی رابی حس کرده بود. افکار زیادی در سرش چرخ می خوردند و قلبش را بیشتر می شکستند.
چند دقیقه بعد که پنی از جایش بلند می شد، شکل انسانی اش در حال تغییر بود؛ انگار که او پنی قبل نبود. و البته این همان حقیقت بود. پنی هرگز دوباره مثل قبل نمی شد.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.