هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: طرح نقد پست های دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#91
این تاپیک تا پیدا کردن منتقد مناسب () قفل میشه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#92
1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد.

چیز یعنی... ما ویزلیا تو محفل بزرگ میشیم دیگه.

2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
ارباب ترسناک نیستن... آخ، یعنی هستن، ولی اونهمه مو و ریش دیگه خیلی ترسناکه... و چندش آور.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
نماد مرگخواری خیلی به نماد هافلپاف زیر پروفایلمون میاد. آخ... چیزه یعنی... شنیدم کولر دارین... نه یعنی... غیر از سوپ پیاز غذا دارین... بیام تو؟

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
مالی ویز... ام، آرتور و... جرج؟ اینا چرا همه ویزلین؟
هرمیون: کرم... کتاب.

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
با موهای پروف عروسک ببافن بفروشن.
گفتم پروف؟ قول میدم اگه اومدم یاد بگیرم بگم پش... دامبلدور. از بچگی تو گوشمون خوندن بگیم پروف.

٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
با ریش ترسناک پر... دامبلدور دارشون بزنیم؟

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
رفتار خیلی خیلی مناسب.

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
ارباب فقط چیزایی که جلوی دید و راه رفتنشونو میگرفتن از خودشون دور کردن.

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
مردمو باهاش بترسونیم؟



بیرون خیلی گرمه. این رودولف هم توی دکه ش هی واسم مزاحمت ایجاد میکنه. بیام تو؟


رکسان!
چرا اینقدر زیادین شما ویزلی‌ها؟
چه نسبتی با مالی ویزلی داری؟ هوم؟
چه چشم و ابرویی واسه رودولف اومدی که برات ایجاد مزاحمت می‌کنه؟
پروف پروف می‌کنه سر من!
اینجوری نمی‌شه! باید نسبتت با مالی ویزلی معلوم شه! بیا تو تا ببینم چه کار کنم بات.

تایید شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۰ ۱۹:۰۵:۱۷

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۳۶ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#93
چه خوبه اینجا.
درخواست دوئل دارم با ایشون. مهلتشم یه هفته و هماهنگ شده.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#94
- گوسی؟
- بععععله؟
- نیست بالاتر از سیاهی رنگ.
-
- گر خوش آواز بودی و... ام...

انگار فنریر درست نفهمیده بود چجوری باید گول بزنه. ولی از اونجایی که زیر بار نگاه مرگخواران سابق درحال کمر خم کردن بود، مجبور شد ادامه بده.
- گوسی؟
- بععععله؟
- میتونی یه دهن بخونی، ببینیم اصلا میتونی بخونی یا نه؟
-
- عه... چیزه... تا الان آواز زنده گوسفند شنیده بودین بچه ها؟
-

نه، اینجوری نمیشد. دیگه کمرش نمیتونست در مقابل نگاهای مرگخوارا تاب بیاره. مجبور شد فکر دیگه ای بکنه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#95
با توجه به اینکه عضو جایگزین تیم سریع و خشن هستم، وظیفه خودم دونستم که بگم ترکیب تیممون هنوز کامل نیست.
درخواست داریم یه روز بازیا رو عقب بندازین.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#96


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#97
-
-
-

همه چیز درحال چرخیدن بود. جاهای مختلف دور سرش چرخیدن و در نهایت، تصویر روی خونه گانت ها متوقف شد. تاتسویا، مرد مشنگ که حال خوبی نداشتو روی زمین گذاشت و سمتش رفت که یکی از روش های درمان نینجایی باستانی رو روش اجرا کنه که نجینی با دمش جلوشو گرفت.
- مارو فس بذار.
- چی بذارم پرنسس؟
- فس بذار.

تاتسویا نمیفهمید فس چیه. ولی نجینی فهمید که تاتسویا نفهمیده فس چیه. سعی کرد جور دیگه ای حرفشو بزنه.
- برامون پیتزا فس کن.
- از اول بگو پرنسس.

تاتسویا رفت، و نجینی با ذوق به سمت مرد مشنگ برگشت که به سختی نشسته بود.

- اینجا کجاست؟ من کیم؟ تو کی...

با دیدن ماری که با فرمت رو در روش بود، دو متر به عقب پرید. با وحشت به اطرافش نگاهی انداخت، و سعی کرد به یاد بیاره چطور اومده اونجا، ولی موفق نشد...

- چطوری؟ فس...
- ها؟ کی بود؟
- من بودم، فس.
- تو کی دیگه؟

مرد نگاهی به دو متر روبه روش انداخت، و همون مار رو دید که داره با همون فرمت به سمتش میاد.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#98
کریس دوباره برگشت زیر دمبل. زور زد... و زور زد... و زور زد... و خسته شد! یه چند ثانیه همون جوری موند و نفسی تازه کرد. مرگخوارا واسش دست میزدن و تشویقش میکردن. نفسش که تازه شد، دوباره با فرم وزنه برداری، سعی کرد دمبلو بلند کنه... ولی یه چیزی درست نبود. چرا مرگخوارا داشتن قد میکشیدن؟ نگاهی به لرد کرد. لرد داشت بزرگ تر می شد. چه خبر بود؟...

- باز که داری بهمون میچسبی ریس! برو اون ور!
- ا... ارباب؟ از اینجاش دیگه دست من نیست.

کریس پایین و پایین تر رفت... و با اربابش یکی شد. اوضاع بهتر که نشده بود، بد تر هم شد. دمبل همچنان روی صورت لرد بود... و سر کریس هم به سر لرد چسبیده بود.

- یارانمون! سریع ریسو از سرمون وا کنین!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#99
در همین حین که مالی و مروپ سرگرم مسابقه "مادر خونه برتر" خودشون بودن، چشم روح به یه ماهیتابه خوش دست افتاد که بالای ظرفشویی آویزون بود. به نظرش این ماهیتابه خیلی جای بهتری از نمکدونی بود که قرار بود توی سوپ پیاز بیفته. پس به سرعت از نمکدون خارج و به جایی که فکر میکرد خیلی گرم و امنه، وارد شد. ولی زهی خیال باطل!
کمی دورتر، صدای داد و بیداد کریس و آریانا شنیده میشد.
- خب من وزیرم...
- وزیری که وزیری! من خیلی بهتر از تو قضاوت میکنم.
- قضاوت چه ربطی به پیدا کردن روح داره؟
- داره دیگه! مثلا... ام... مثلا... میتونم بهتر قضاوت کنم کجا میتونه باشه؟
-

این عکس العملی نبود که آریانا از کریس انتظار داشت. و وقتی دید اون همه فکر کردن به نتیجه نرسیده و کریس حرفشو باور نکرده، به دور و برش نگاه کرد تا چیزی برای فهموندن حرفش به کریس پیدا کنه و... اولین چیزی که به چشمش خورد، ماهیتابه بود. نه چون ماهیتابه خوش دست بود، نه چون ماهیتابه بالای ظرفشویی آویزون بود، نه چون گرم و امن بود و نه حتی چون قضاوتش بهتر بود... فقط چون ماهیتابه دوست داشت! آریانا عاشق ماهیتابه بود و گاهی دور از چشم مرگخوارا، به ماهیتابه ش عشق می ورزید.
در حینی که کریس مشغول تاسف خوردن به حال آریانا و استدلالش بود، آریانا به سمت ماهیتابه جستی زد و...
- هیا!

بووووووم

با این صدا، مالی دست از مسابقش کشید و فورا به سمت آریانا برگشت، که خیلی راضی به نظر میومد و با ذوق، به کریس نگاه میکرد که صورتش پهن شده بود.

ولی توی ماهیتابه، روح که از برخورد ماهیتابه با صورت کریس دردش گرفته بود و هیچ توجیهی برای اینکه چرا یه روح باید دردش بیاد، نداشت، دنبال جای امن تری برای پنهان شدن می گشت.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
- ویکی، بیا اینور! جینی، دست لیلی رو بگیر گم نشه. یکی اون جیمز و بگیره! رز، کجا داری میری؟ وایسا ببینم!

مالی ویزلی، که مادربزرگ وظیفه شناسی بود، سعی میکرد شونصد تا بچه ویزلی رو نزدیک خودش نگه داره، ولی غیر ممکن بود! ویزلیا اونقد زیاد بودن که وقتی میریختن توی کوچه دیاگون، دیگه جای سوزن انداختن هم نمیموند.

مالی به زور همه ویزلیا رو توی یه مغازه چپوند؛ طوری که بقیه مشتریا، زیر دست و پای بچه ویزلیا له شدن. کیفشو درآورد، یکی از نامه ها رو باز کرد و دست مغازه دار داد.
- اینا کتابای سال سومیا، لطفا گم نشه، باید بقیه وسایلشونم بخرم.

دوباره دستشو توی کیفش برد و دوتا نامه دیگه در آورد. تنهایی نمیتونست به وسایل خرید اونهمه ویزلی برسه، و از اونجایی که همه وسایل مورد نیاز بچه ها رو توی یه نامه مینوشتن، نمیتونست خرید نصف وسایل رو به آرتور بسپره. در نتیجه، همه نامه ها رو درآورد، نصفشونو به آرتور داد.
- بیا، وسایل اینا رو تو بخر، وسایل اینا رو هم من میخرم.

و با سر به بچه ویزلیایی که سمت دیگه ش وایساده بودن اشاره کرد. آرتور چاره ای ندید و با زحمت نصف بچه ها رو بیرون برد، و تنفس توی کتابفروشی کمی راحتتر شد.
- ببخشید توروخدا. عیال واری هم دردسر داره دیگه!

و چندتا نامه دیگه رو روی میز گذاشت.
- لطفا این کتابا رو هم بذارین، فقط لطفا نامه ها قاطی نشن، باید بقیه وسایلو هم بخرم. باید بدونم مال سال چندمیاست.

کتابفروش با اخم سرشو تکون داد و رفت تا به سفارشای اولین نامۀ اون لشکر مو قرمز رسیدگی کنه، که توجهش به یکی از اون مو قرمزا جلب شد، که دور از همه، روی یه صندلی نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود. مالی متوجه شد و به سمت رکسان رفت.
- رکسان، مامان، چیزی شده؟
- میشه بریم مامان بزرگ؟
- چی شده باز؟
- او... او... اون!

با جیغ رکسان، همه به سمتی که با انگشت بهش اشاره کرده بود، با فکر اینکه احتمالا چیز خیلی ترسناکی اونجاست، محتاطانه برگشتن و نگاه کردن، ولی بعد از اینکه باهاش مواجه شدن، سری به نشونه تاسف تکون دادن و درحالی که غر غر میکردن، دوباره به کار خودشون مشغول شدن.
مالی که قلبشو گرفته بود، آهی از سر آسودگی کشید و بعد، با اخم به سمت رکسان برگشت.
- واقعا؟! یه قلم پر؟

ولی رکسان اونجا نبود. مالی کمی سرشو به اطراف چرخوند، ولی چند لحظه بعد، توجهش به صدایی که از توی کیفش بیرون اومد، جلب شد.
- خـ... خب... ترسناکه دیگه! نمیبینی اون موها چجوری از یه لوله بیرون اومدن؟! نمیبینی چقد ریزن؟ و چقد تیز؟ منو ببر بیرون از اینجا!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.