هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۸
#1
بازی راونکلاو و اسلایترین :

راونکلاو : 49 امتیاز

گلگومات : 6
بادراد ریشو : 7
گابریل دلاکور : 8
لیلی لونا پاتر : 6
لونا لاوگود : 6
چو چانگ : 9
آلفرد بلک : 7


ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۰ ۱۳:۲۱:۱۴

The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#2
امتیازات مسابقه کوییدیچ راونکلاو - گریفندور :

راونکلاو :

بادرار ریشو : 7
چو چانگ : 9
لیلی لونا پاتر : 6
لونا لاوگود : 7
آلفرد بلک : 6 (طبق امتیاز ایگور)

جمع : 35

گریفندور :

آلبوس دامبلدور : 8
استرجس پادمور : 7
ریموس لوپین : 6
جیمز سیریوس پاتر :9
پرسی ویزلی : 9 (طبق امتیاز ایگور)

جمع : 39

برنده : گریفندور


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمین بازی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۸۷
#3
هافل پاف و راون کلاو

- وای ... خداجونم ... باورت میشه اریکا ؟ من و تو ، با هم ، این ترم ، توی یه پست ؟ ... مثل یه معجزه ست !

مرلین همونطور که با شعف و هیجان انگیزناکی این جملات رو به زبون می آورد ، با آغوش باز به سمت اریکا رفت ، اما اریکا خودش را کنار کشید و گفت : « بوقی ، این که ماله یک رول دیگه بود »

مرلین کمی فکر کرد و گفت : « آره .. آره ... پس حالا من باید چی بگم ؟ »

- « نمیدونم ! »

دو روز مانده به مسابقه

خرررررررررررررررررررر .... پفففففففففففففف

این صدا در تمام محوطه خوابگاه ، تالار ، و حتی مرلینگاه هافلپاف طنین انداز شده بود . در واقع تمام هافلپافی ها در خواب ناز به سر می بردند. دنیس دستش را آرام دراز کرد و ساعتش را برداشت و نگاه کرد : « ایش ... این ساعت چرا شش تا عقربه داره ؟ »

سپس یکبار پلک زد. احساس سرگیجه و سنگینی داشت. به زحمت توانست عقربه ها را از هم تمیز دهد و با دیدن ساعت ناگهان عقلش سرجا آمد و فریاد زد : « یازده و نیم ! »

با فریاد دنیس بعضی از هافلپافی ها بیدار شدند. دنیس از جا بلند شد و در خوابگاه مختلف به راه افتاد. سعی می کرد افراد را یکی یکی بیدار کند تا اینکه سر انجام همه بیدار شدند.

- احساس سرگیجه دارم !

- سرم سنگین شده ...

تقریبا تمام اعضای تالار هافلپاف احساسی مشابه داشتند. تا اینکه در نهایت نوبت به آخرین تخت و بیدار کردن آلبوس پاتر رسید !

- آسپ ... آسپ بیدار شو ...

دنیس داشت آسپ را تکان میداد. سپس شدت تکان دادنش را بیشتر کرد ...

- آسپ بیدار شو رز توی کافه مادام پادیفوت منتظرته!!

دنیس اخمی کرد و با شدت زیادی اسپ را تکان داد.

- آسپ ... حالت خوبه ... آســــــــپ

ملت : مرده ؟

یک ساعت بعد

رز در حالی که خیلی عصبی راه میره اشک میریزه و مالدبر –سرایدار تالار - مدام پشت سرش رو طی میکشه تا خیسی اشک هاش پاک بشه ! دنیس سرش رو بین دوتا دستاش گرفته. پیوز داره به جنازه آسپ نگاه میکنه و اما داره کله بچه اش رو به خشن ترین حالت ممکن نوازش میکنه! (ناخون میکشه!)

ملت که هنوز احساس گیجی میکنن همه در تالار پخش شدند. شب گذشته بخاری گازی تالار نشت کرده و همه گاز گرفته شده بودند و در این میان آسپ کوشولو جان داده بود ...

دنیس سرانجام با حالتی عصبی از جاش بلند میشه و همه نگاه ها به سمت اون برمیگرده. دنیس اخم میکنه و میگه : « راونی ها نباید بفهمن ! باید خیلی بی سر و صدا دفنش کنیم ! »

ملت :

فردا صبح – یک روز مانده به مسابقه

دنیس در حالی که جلوی تابوت بزرگی رو گرفته فریاد میزنه : لا ویزارد الّا مرلین !

ملت همه با هم : لا ویزارد الّا مرلین !

ملت تابوت رو یکدور دور تالار هافلپاف میچرخونن و سرانجام وارد خوابگاه مختلط هافلپاف میشن و به سمت پنجره میرن !

آهنگ سوزناکی پخش میشه و ملت تابوت رو از پنجره پرت میکنن و تابوت به سمت سرزمین بیناموسی ها میره !

صدای آهنگ بالا میگیره و صدای جیغ ها و گریه ها دیوانه وار رز درونش گم میشه ...

شب – شب قبل از مسابقه !

همه هافلپافی ها در خوابگاه استراحت میکنن. در این بین دنیس اعضای تیم کووویدیچ هافلپاف (با توجه به اسم تاپیک در هافل) رو در کنار شومینه جمع کرده.
- دین دیری ریری .. دیری دیری دین دیری ریری (آهنگ مبارک باد )

دنیس فریاد میزنه : خفه شو پیوز !

و سعی میکنه یک پس گردنی به پیوز بزنه اما دستش از گردن پیوز رد میشه و مستقیم به سمت مرلین میره, کاملا تغییر ماهیت میده و از پس گردنی به کف گرگی تبدیل میشه و ...

شتررق (افکت برخورد دست دنیس به صورت مرلین)

مرلین: تصویر کوچک شده

دنیس شروع به صحبت میکنه : بله ... همونطور که میدونید جستجوگر ما ... آلبوس سوروس پاتر دیروز دار فانی رو وداع گفت ...

مرلین : به کی گفت ؟

دنیس : منظورم اینه که به دیار باقی شتافت ...

اریکا : دیار باقی کجاست ؟

دنیس : .. منظورم اینه که به رحمت ایزدی پیوست ...

پیوز : رحمت ایزدی کیه ؟

دنیس : ... منظورم اینه که اون بوق وزیر مرد !

ملت : وزیر مگه بوق داره ؟

دنیس : ... ولش کنید. آلبوس مُرد دوستان ... اگر راونی ها بفهمن بازی کنسل میشه و ما میبازیم ! پس ما باید یک جانشین براش پیدا کنیم و ...

نگاهی به جمعیت کرد و با دیدن اما که داشت گورکن کوچکی را نوازش میکرد ادامه داد : ... و من معتقدم به علیرضا معجون مرکب بدیم !

اما : چیکار به بچه من دارین ؟ برین سراغ یکی دیگه ...

دنیس : اما منطقی باش ... اون یک گورکنه که لودو خریده ... یک گورکن که تو مثل بچه ات نگهداریش میکنی ! ماکه کاریش نداریم ! فقط میخوایم یک روز برامون سوار جارو بشه ...

- من نمیتونم منطقی باشم!

- پس باید منطقیت کنم ... استیوپفای ...

...

صبح روز مسابقه

دنیس نگاه سرسری به اسکورپیوس انداخت و گفت : « معجون رو ریختی تو شیرش ؟ »

اسکور سرش را تکان داد. تماشاگران داشتند به سمت میدان مسابقه می آمدند. اعضای تیم در رختکن بودند و علیرضا هم آنجا بود تا اینکه ...

در کمال ناباوری هیچکس و در کمال باور همه () علیرضا کم کم تغییر شکل یافت و درست به شکل آلبوس در اومد و نگاه هراسانی به جمعیت و سپس به خودش انداخت و فریاد خفه و کوتاهی کشید.

دنیس با لبخندی جلو رفت و گفت : « خوب علیرضا ... تو از الان تا آخر مسابقه آلبوسی و باید با این جارو پرواز کنی ! » و جارویی به دست آسپ-علیرضا داد ...

سپس لباس به او پوشاند و به سمت بقیه بازیکنان گفت : « بهترین بازتون رو باید امروز بکنین ! باید بدون گوی زرین پیروز بشیم ... »
و به سمت زمین مسابقه رفت و بقیه اعضا به دنبالش روان شدند ...

زمین کوییدیچ هاگوارتس

قسمت آبی پوش ورزشگاه پر از جنب و جوش بود و قسمت زرد پوش سرشار از تماشاگرانی که همه به این صورت بودند :

بازیکنان تیم وارد زمین شدند و با دیدن شکلک انتخاب شده برای تماشاگران توجهشان به بازیکنان حریف جلب شد ...

ملت : ( چه شکلک خوشملیه ... )

آسپ-علیرضا : تصویر کوچک شده

زیر پای هرکدام از بازیکنان راونکلاو به جای جارو ، یک اژدهای شاخدم مجارستانی قرار داشت.

اژدها ها : (این همینطوری چون این شکلک رو دوست دارم )

گابریل لبخند شومی به دنیس زد و گفت : « ما فکر کردیم وسایل پرنده دیگه ای هم غیر از جارو هست ... »

و با اژدهایش به مرلین نزدیک شد. اژدها در حالی که قیافه اش بسیار وحشت-خفن بود و چشمانش را خون فرا گرفته بود بینی مارگونه اش را به بینی مرلین چسباند و در حالی که بخار از سوراخ های بینی اش خارج میشد گفت : « هولولولو »

مرلین جان سپرد ...

( خواننده : به کی سپرد ؟ )

ووننـــــــــــــــــــــــنگ (افکت صدای سوت بازی )

با این صدا هفت جارو و هفت اژدها به هوا برخاست. پیوز در برابر گابریل در دروازه قرار گرفت. دنیس با چشم غره ای به فلور و وینکی به سمت دروازه ها رفت و به اما پیوست !

اریکا ، مرلین و اسکورپیوس در انتظار رهایی کوافل در برابر آلفرد ، لونا و تره‌ور مانور میدادند. تا اینکه توپ ها رها شدند ...

در سمتی چو چانگ داشت به دنبال گوی زرین می گشت و در سمت دیگر ...

آسپ-علیرضا باعث شده بود تماشاگران به حالت ( چقدر این شکلک جیگره ) درآیند ...

آسپ-علیرضا حرکات عجیبی در هوا انجام میداد ، برعکس میشد ، از جارو آویزان میشد و در کل سعی میکرد پروازش را کنترل کند اما موفق نمیشد ...

در سمت دیگر کوافل در دستان اریکا بود که به مرلین پاس داد و سومین گل هافلپاف به ثمر رسید تا اینکه ...

صدای فریاد دنیس در تمام ورزشگاه پیچید : « آآآســــــــــــــــــــــــــــــــــــپ »

چو درست از جلو آسپ-علیرضا شیرجه زد و در زیر پای او دستش را به سمت گوی زرین دراز کرد ... فقط چند میلیمتر فاصله داشت.

گابریل لبخند شیطانی زد و به سمت اریکا که نزدیک ترین هافلپافی به اون بود آمد. اریکا شعله آتشی را دید که از دهان اژدها خارج شده بود و احساس کرد اژدها به طور افقی بالا می رود. بعد کم کم احساس پرواز به او دست داد و فکر میکرد چه اژدهای جالبی است و - غافل از اینکه در حال سقوط است و جارویش توسط آتش اژدها خاکستر شده - با خودش میگفت که چطور آتش اژدها به اون صدمه نزده و ...

دنگ ! (افکت برخورد به زمین)

درد شدیدی در بدن اریکا پیچید ...

اریکا چشمانش را باز کرد ، نسیم خنک صبحگاهی به صورتش میخورد. به ساعت تاریخ دار دیواری خوابگاه نگاهی انداخت .. صبح مسابقه بود. بی معطلی به آخرین تخت خوابگاه و درست زیر پنجره مجازی نگاه کرد. پسر 11 – 12 ساله ای بر آن دراز کشیده بود. سریع از جا بلند شد و به سمت تخت رفت و با بیشترین شدت آسپ را تکان داد : « آلبوس ... آلبوس ... »

آسپ چشمانش را باز کرد : « چته بوقی ... داشتم خواب میدیدم با رز توی یک تخت ... چیز ... چی شده ؟ »

- هیچی ... میخواستم مطمئن شم که خوبی ...
و نفس راحتی کشید ...


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷
#4
هافلپاف & گيريفيندور

ساعت دو و نیم بامداد روز قبل از مسابقه هافل - گریف (یعنی اگه مسابقه جمعه است، ساعت دو نیم صبح پنج شنبه است)

دوربین رو کره زمین ثابت می مونه
خرررررررر پفففففففففففففففففففففف!

دوربین وارد کره زمین میشه و بعد انگلیس و هاگوارتز و بعد هم آشپزخانه
دابی: جن های خونگی باید دوید! جن های خانگی باید عجله کرد! ارباب دومبولی عجله داشت!
جن های خونگی با سرعت مافوق بشری در حالی که هر کدوم یه پارچ هاگرید سایز شیرموز دستشونه وسط آشپزخونه جمع میشن و با بشکن دابی، نور سفید شیری رنگی صفحه رو می پوشونه. (مثلا غیب شدن)

صفحه دوربین که حسابی شیرموزی شده کم کم داخل تالار گریف روشن میشه
(چی؟ چرا تهمت می زنی؟ من کی گفتم تو تالار گریف بیناموسی جریان داره؟ من کی گفتم دامبل به جن های خونگی دستور داده همه شیرموزهای هاگوارتز رو ببرن تالار گریف؟ من کی اسم پرسی رو آوردم؟ من فقط گفتم من به تالار گریف دسترسی ندارم و نمی دونم چی کار می کنن)

دوربین زوم می کنه داخل سوراخ این شکلک قفله صحنه تاریک میشه
- لوموس!
اریکا چوبدستش رو روشن می کنه و در حالی که اون رو زیر پتو نگه داشته تا کسی متوجه نورش نشه، به ساعتش نگاه می کنه. دو و نیم.
- هی، فقط نیم ساعت وقت دارم! ولی خب همین هم بهتر از هیچیه!
اریکا چوبدستش رو خاموش می کنه و آروم از تخت پایین میره و طوری روی پاش آروم حرکت می کنه که مطمئن شه کسی از صدای پاش بیدار نشه. اریکا به طرف سرویس بهداشتی میره و مستقیم میره سراغ کمدی که شب قبل لوازم آرایشش رو اونجا پنهان کرده(!) ولی هر چی می گرده پیداشون نمی کنه.
- اِما، تو لوازم آرایش من رو ندیدی؟ دیشب اینجا ... بوقی لوارم آرایش من دست تو چی کار می کنه؟ پسش بده ایکبیری خرابشون کردی!
- اِ؟ تو بیداری اریکا؟ من فک کردم تو خوابی
- بوقی اگه خواب باشم تو باید لوازم ...
- بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــه! مگه داریم میریم مهمونی؟
و هر دوی اونا با تعجب به دنیس نگاه می کنن و با هم میگن:
- اِ؟ تو بیداری دنیس؟ من فک کردم تو خوابی
- بوقیا اگه خواب باشم شما باید ...
- خیلی خب حالا خودت بیشتر سر و صدا نکن دنیس!
و پومونا در حالی که به اندازه ریهانا آرایش کرده دم در پیداش میشه! اما و اریکا با هم:
- مااااااااااع! تو کی این همه آرایش کردی؟ ما فک کردیم تو خوابی!
- خب، بهتر دفعه بعد یه آینه جیبی بخرید تا لازم نباشه هر دوتون اینجا آرایش کنید و هم دیگه رو ببینید!
- بابا مگه داریم میریم مهمونی؟
- تو حرف نزن دنیس! (هر سه شون با هم)

ساعت ها بعد دنیس به کمک کتاب هزار یک روش برای آستاکبار، بالاخره موفق میشه دخترهای تیم کوییدیچ رو از جلوی آینه و پسرها رو از زیر پتو در بیاره و به بیرون تالار کیششون کنه. دنیس سه چهاربار همه رو میشماره تا مطمئن بشه همه هستن و بعد در تالار رو می بنده.

دوربین در آخرین لحظه روی صورت دنیس زوم می کنه که آه می کشه و وقتی دوباره عقب میره، صحنه عوض شده ولی آه کشیدن دنیس نه
اعضای تیم کوییدیچ هافل به صف ایستادن. دخترها جلو و پسرها پشت سرشون.
- وی وی وی! پومونا اون دختره رو! چه لباسای بیریختی پوشیده!
- آره، وییی! شرط می بندم شوهر گیرش نمیاد
و اریکا داره سعی می کنه تفاوت لباس اون دختر مذکور رو با لباس اِما تشخیص بده و اون طرف، پیوز و مرلین و آسپ با بیحالی اطراف رو کندوکاو می کنن.
- ای بابا! پس این ساحره ها کی از خواب پا میشن؟ چرا هیچ کس تو خیابون نیست!
- میگم الآن اما گفت اون دختره! با کی بود؟ من گردن درد گرفتم ولی غیر از خودمون هیچ کس رو نمی بینم که!
دنیس بالاخره قاط میزنه و داد میزنه:
- بوووق! بابا ساعت پنج صبحه انتظار دارید کی تو خیابون باشه؟ اون دختره هم که اما میگه عکس خودشه توی آینه!
اریکا یه نگاه به دنیس میندازه و میگه:
- اِ؟ راست میگی؟ یعنی اِما داشت خودشو مسخره می کرد! صب کن ببینم! گفتی؟ آینه؟ آینه؟
هر سه دختر تیم هافلپاف چوبدستی هاشون رو می کشن و دوئل سه نفره خونین بین اونها رخ میده تا ببینن که کی باید اول به سراغ آینه بره!

دوربین از میان گرد و خاک به پا شده رد میشه و کسی رو نشون میده که داره به اون طرف میاد، کسی که همه آنها منتظرش بودند، مامور پمپ بنزین!
دنیس بلافاصله چوبدستشو می کشه به طرف مامور پمپ بنزین با لحن آلن دلون میگه:
- تو پدر منو در آوردی! من جفت پا میام تو دهنت! یالا بدو بیا جاروهای ما رو پر کن بینم باو!
مامور پمپ بنزین از ترس خودشو خیس می کنه! (با بنزین نه چیز دیگه بوقی ) و می خواد جاروهای ملت هافلی رو پر کنه که ناگهان برقی زده میشه و همه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور سوار بر جاروبرقی! ظاهر میشن. پرسی می پره جلو و رو به دنیس میگه:
- هه! شما هنوز جارو بنزینی سوار میشید؟ ما همه مون جاروهای برقی خریدیم.
و بعد یلافاصله به مامور پمپ بنزین میگه:
- هوی مامور بوقی! من به عنوان بازرس هاگوارتز و یه عضو گولاخ و ... بهت میگم که اینجا یه سنگ گذاشته شده و یعنی یه نفر نوبت گرفته، تو باید اول به اون بنزین بدی!
- ههه خیال کردی اگه یه نفر جلوی ما بنزین بزنه به ما بنزین نمیرسه؟
پرسی بدون توجه به حرف دنیس، به پسر سیفیدی که کنارش قرار داره اشاره می کنه و اون میره و جاروش رو با بنزین پر می کنه. دنیس میره که بعد از اون بنزین بزنه ولی پرسی جلوش رو میگیره.
- بوقی مگه این سنگ رو نمیبینی؟ چرا تقلب می کنی؟ برو اون ور نوبت یکی دیگه است!
- اون که اومد بنزین زد رفت!
- نه خیر اون یه سنگ دیگه بود!
پرسی به سنگ مشابهی که کمی آن طرف تر افتاده اشاره می کند و دومین پسر سیفیت بنزین می زند و سومین و چهارمین و ...
دنیس به این حالت به پرسی خیره میشه.
- من یه افسون کوچولو رو این سنگ اجرا کردم که مدام تکثیر شه!
- و دقیقا چند بارتکثیر میشه؟
- ببین راسشو بخوای، تکثیر شدن این سنگ به کنترل + اف5 مربوطه! هر کس که کنترل + اف5 می زنه، این سنگ یه بار تکثیر میشه!

دوربین روی صورت مصیبت زده دنیس زوم می کنه و صفحه سایت توی چشمای اون دیده میشه
اسپراوت توی چت باکس ملت رو آرشاد می کنه که کنترل + اف5 نزنن و به جای اون تمشون رو عوض کنن. آسپ تمام وزارت رو بسیج کرده تا جلوی و کنترل + اف5 زدن ها رو بگیره و انواع اعلامیه صادر می کنه ولی مردم به سردستگی تیم کوییدیچ گریف مثل شکلک چکش که مدام چکشش رو تکون میده، به کنترل + اف5 زدن مشغولن و حتی روش های دیگه ای همچون کنترل + اف + 5 و کنترل + آلت + دلیت رو هم امتحان می کنن!

دوربین از زوم بیرون میاد و تیم کوییدیچ هافل رو نشون میده
- میگم دنیس بیا بی خیال شیم، یه کم بنزین توی جاروهامون هست به هر حال!
- خب می خوای بریم بنزین سوپر بزنیم! ممکنه من بتونم از وزارت نیرو برای خرید بنزین سوپر وام بگیرم!
- چی؟ گفتی وزارت نیرو؟ آها این خوبه، بیاید بریم!
و دنیس بلافاصله غیب میشه، اعضای هافل با تعجب هم رو نگاه می کنن و بعد دنبال دنیس غیب میشن.
پرسی رو به اعضای تیمش می کنه و میگه:
- آها دیدید خسته شدن و رفتن؟ من خیلی گولاخم!
- بشین سر جات بوقی! می دونی دیشب تا الآن با چند تا پسر کلاس خصوصی گذاشتم تا راضیشون کردم امروز بیان اینجا بنزین بزنن! اگه کسی گولاخ باشه منم!

دوربین توی نور حاصل از غیب شدن هافلی ها سفید میشه و بعد تالار هافل رو نشون میده
اثری از استرس و دعواهای صبح در هافلی ها دیده نمیشه. دخترها در کمال آسایش نشستن و دارن برای روز مسابقه آرایش می کنن(از اون موقع ) و در طرف دیگه هم پسرا با خیال راحت لب پنجره مجازی نشستن و سرزمین بیناموسی رو دید می زنن.

دوربین وارد پنجره مجازی میشه و تالار گریف رو نشون میده! (چیه؟ فک کردی سرزمین بیناموسی رو وصف می کنم بوقی؟ نه خیر! )
در تالار باز میشه و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور خوشحال و شاد در حالی که جاروهاشون روی دوششونه از در میان تو. آلبوس رو به اعضای تیمش می کنه و میگه:
- آفرین! همه تون عالی بود!
اعضای تیم گریفیندور همه به حالت به دامبل نگاه می کنن.
- بوقی ها با شما نبودم، با جاروها بودم! ما با این جاروهای برقی حتما می بریم. هافلی ها هیچ شانسی در مقابل ما ندارن. حالا برید جاروهاتون رو بذارید توی شارژ، فردا ممکنه تا جیمز اسنیچ رو پیدا کنه مسابقه طول بکشه.

دوربین روی یکی از پریزهای تالار گریفیندور زوم می کنه، وارد یکی از سولاخا میشه و سیاه میشه. دوربین روشن میشه و ورزشگاه رو نشون میده
صدای تشویق تماشاچی های گریف به گوش می رسه و قسمت قرمز ورزشگاه به شدت فعال به نظر می رسه ولی قسمت زرد رنگ فعال تره و همه دارن به بازیکنای خودشون فحش میدن! خطوط قرمزی در هوا دیده میشه که در واقع مسیر حرکت گریفی ها توی هواست و هفت نقطه طلایی نزدیک دروازه هافل ثابت ایستادن و هیچ تلاشی برای جلوگیری از گل زدن مهاجم های گریف نمی کنن. شاید هم نمی تونن بکنن، جاروهای گریفی ها با سرعت برق حرکت می کنن و امکان نداره هافلی ها بتونن به سرعت اونا حرکت کنن. (به علت خز شدن، مراسم اول بازی و غیره شرح داده نشد و پست از وسط بازی شروع میشه)

پرسی با چماقش یه بلاجر رو به طرف صورت دنیس می فرسته، دنیس فرصت هیچ واکنشی نداره ولی درست قبل از اینکه بلاجر صورت دنیس رو به بشقاب تبدیل کنه، پرسی جلوی دنیس می رسه و بلاجر خودشو به طرف اما منحرف می کنه! و همین کار رو پنج بار دیگه هم تکرار می کنه و آخرین بار خودش بلاجر دور می کنه!
ملت هافل:
پرسی: سرعت جاروی من اون قدر زیاده که می تونم بلاجر خودم رو هم منحرف کنم. بهتره تا آخر بازی همین جا بمونید و از جاتون تکون نخورید. هر کی از جاش تکون بخوره با بلاجر شپلخش می کنم! در عوض منم قول میدم که زیاد بهتون گل نزنیم و هر وقت جیمز اسنیچ رو پیدا کرد بازی رو تموم کنیم

همین که پرسی از اونجا دور میشه، هافلی ها پشت سرش شروع به شکلک در آوردن می کنن
- هر کاری دلت می خواد بکن.

تدی کوافل رو میگیره و به طرف هافلی ها حرکت می کنه.
- اگه می تونید کوافل رو از من بگیرید!
-
تدی از شکلکی که اریکا براش درآورده ناراحت میشه و کوافل رو به طرف صورت اریکا پرتاب می کنه. اریکا در آخرین لحظه جاخالی میده، کوافل از کنار صورتش عبور می کنه و به طرف اسپراوت میره. اسپی با تلاش مکثر(!) موفق میشه شکمشو از سر راه جمع کنه و کوافل از اون هم رد میشه و به طرف دنیس و اما میره که با چماق هاشون در حال شمشیربازی(!) ان و اونا هم موفق میشه از این ضربه جاخالی بدن و کوافل از پشت به طرف مرلین میره که دم در دروازه داره با پیوز صحبت می کنه و حواسش نیست. پیوز در اقدامی قهرمانانه مرلین رو از سر راه کنار پرت می کنه. کوافل مستقیم با شکم پیوز اصابت نمی کنه بلکه از شکمش رد میشه و وارد دروازه میشه!
لیلی با دیدن این صحنه به طرف جسیکا برمی گرده و میگه:
- دیدی؟ اینا چشون شده؟ خل شدن؟
-

دوربین وارد چشمای هیپنوتیزم شده جسیکا میشه و از چشمای هیپنوتیزم شده دامبل که داره سعی می کنه همزمان به پرسی، ریموس، تدی و جیمز خیره بشه بیرون میاد!
جیمز شروع به حرف زدن می کنه:
- اینا چشون شده؟ چرا بازی نمی کنن؟ حتی الآن که من اینجام هم آسپ اصلا دنبال اسنیچ نمی گرده!
ریموس ورد مافلیاتو رو اجرا می کنه تا هم خطر شنود مکالمه شون توسط هافلی ها از بین بره و هم بالاخره یه وردی توی این پست خونده باشه! (دیدم بچه گناه داره گفتم یه ورد بخونه عقده نشه تو دلش! ) و میگه:
- به نظر من این جادو شدن!
- آخه بوقی کی اینا رو طلسم کرده؟ من باهاشون مسابقه داشتیم. ما باید طلسمشون می کردیم که نکردیم. باب دامبل یه کلاس خصوصی چیزی واسه این بذار این الآن این حرفا رو می زنه فردا تو اجتماع این حرفو بزنه می کشنش!
- باشه پرسی جونم، تو خودتو ناراحت نکن. واسه پوستت خوب نیست!
جسیکا برای تنوع کوافل رو به طرف دروازه خودشون می فرسته بازی صد به ده میشه و بعد در حالی که با بی حوصلگی آه می کشه، میگه:
- اصلا به ما چه! جیمز زود باش اون اسنیچ رو بگیر بازی تموم شه.
- ای بابا، آسپ که اسنیچ رو نمی گیره، بذارید من یه کم یویو بازی کنم!
-
-

دوربین بدون هیچ افکت خاصی یه دفعه جمع هافلی ها رو نشون میده! (ای بابا، من از کجا هی افکت پیدا کنم؟)
هافلی در کمال آسایش مشغول خاله بازی هستن. دخترا که به توصیه اسپی هر کدوم یه آینه جیبی خریدن کماکان مشغول آرایش هستن و هیچ اطلاعی از هدفشون از اون آرایش در دست نیست. و پسرها هم مشغول بحث گرمی هستند!
- موهای جسیکا امروز خیلی خوش فرم ایستادن ها!
- آره ولی به نظر من سارا اونز که توی ذخیره هست بهتره! (اینجا منظور اینه که بهتر بازی می کنه و هر گونه برداشت دیگه ای تکذیب میشه )
- برید بابا! فقط لیلی!
- اه اه اه! اون پیرزنه چی داره؟
- شما چی حالتونه! اون منو مدیریت داره احمق ها!
- راست میگی ها

چند دقیقه بعد، دنیس که کم کم در حال نگران شدنه، رو به آسپ میگه:
- مطمئنی مشکلی پیش نیومده؟ یه وقت جیمز اسنیچ رو نگیره!
آسپ با بیخیالی نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:
- تقریبا وقتشه. بنا به محاسبات من دقیقا چهر ثانیه مونده
- اوووووووووووووووووووووووووووه!

دوربین با صدای فریاد ورزشگاه به طرف بالا کشیده میشه و از زاویه بالا ورزشگاه رو نشون میده
جیمز با سرعتی خیلی زیادی به طرف زمین شیرجه میره و نفس همه تماشاگرها توی سینه شون حبس شده. بی شک جیمز اسنیچ رو دیده! آسپ با جاروش به دنبال جیمز میره و هر لحظه بیشتر به اون ... نه ببخشید از اون عقب میفته.
جیمز به اسنیچ میرسه، اسنیچ چرخی می زنه و سعی می کنه از دستش فرار کنه ولی سرعت جاروی جیمز فوق العاده است. جیمز با سرعت ده دور در ثانیه دور اسنیچ می چرخه.
اسنیچ:
جیمز پوزخندی به آسپ می زنه و دستشو دراز می کنه تا اسنیچ رو بگیره ولی ناگهان از تعجب خشک میشه. آسپ به این حالت داره به اون نگاه می کنه و دحالی که جاروش کاملا افقیه، داره به طرف بالا پرواز می کنه! جیمز با خودش میگه:
- هوم، عجب جارو باحالی داره ها! کاش به جای این جاروبرقی ها مثل مال اون می گرفتیم.
جیمز در همین افکاره که نگاه متوجه میشه این آسپ نیست که داره بالا میره بلکه خودشه که داره پایین میفته! جیمز نگاهی به هم تیمی هاش می کنه و می بینه که همه اونها به طور همزمان در حال تجربه سقوط مشترک هستن!

دوربین سقوط گریفی ها رو تا زمین دنبال میکنه و بعد صفحه توی گرد و خاک حاصل از برخورد اونها با زمین محو میشه و اسکوربرد رو نشون میده که نتیجه صد و شصت به صد و ده رو نشون میده و دوباره به محل سقوط گریفی ها بر می گرده
یه مومیایی که همون پرسی باشه که حسابی باند پیچی شده (افکت تام و جری وار!) رو به بقیه مومیایی ها میگه:
- این جارو ها چرا شارژشون تموم شد؟ هنوز یک ساعت از بازی نگذشته! اینا باید هشت ساعت شارژ داشته باشن!
گریفی ها در یک اقدام هماهنگ سرشون رو به سمت آسمون میگیرن و میگن:
- جیمبوووووووووووو! (خب تو هم از اون فاصله سقوط می کردی همین جوری می شدی دیگه!)
بالای سر گریفی ها، اعضای تیم هافل سوار بر جاروهاشون دور افتخار می زنن. آسپ با سرعت از کنار برادرش ر میشه و کاغذی رو به طرف اون پرت می کنه. کاغذ با کلی ناز و عشوه به طرف گریفی ها میره و صاف میفته وسط اونا:

نقل قول:

اطلاعیه مهم!
بنا به دستور وزیر جادو، به دلیل کمبود برق در جامعه ماگلی و به منظور ابراز همدردی با آنها، برق مدرسه هاگوارتز سهمیه بندی شده و برنامه قطعی برق به شرح زیر خواهد بود:
تالار ناز و مامانی و گولاخ هافل: هیچ وقت!
تالار ارزشی گریف: هر وقت اعضای تیم کوییدیچ این تالار جاروهاشون بزنن توی شارژ! (چون مصرف جاروهاشون بالاست!
تالار های اسلی و ریون به علت صرفه جویی این ماه قطعی برق نخواهند داشت!


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۷
#5
هافلپاف و اسلیترین


- وای ... خداجونم ... باورت میشه اریکا ؟ من و تو ، با هم ، این ترم ، توی یه پست ؟ ... مثل یه معجزه ست !

مرلین همونطور که با شعف و هیجان انگیزناکی این جملات رو به زبون می آورد ، با آغوش باز به سمت اریکا رفت که یه دفعه تو همین موقع ، دنیس از ناکجا آباد سر رسید و خودشو بین اریکا و مرلین چاپوند و دستاشو از دو طرف باز کرد و عملا راه رو بر مرلین بست : خجالت نمی کشی مرتیکه ی بی ناموس بوقی ؟ خودت برو یه ناموس واسه خودت پیدا کن . به اریکای من چیکار داری ؟ یادت باشه چی بهت می گم ، اگه ببینم یه نیگاه خارج از چارچوب به اریکا انداختی ، من می دونم و تو . مفهومه ؟!

تو همین موقع ، لودو – گنده ی هافل – جفت پا پرید وسط معرکه و با خونسردی اعصاب خردکنی گفت : آخه یکی نیست به تو بگه ، پسر مگه تو عقل نداشتی ؟ پس واسه چی این دو تا رو با هم انداختی تو یه پست ؟ واسه چی جای اِما و اریکا رو عوض کردی ؟ واسه چی یه روح رو گذاشتی دروازه بان ؟ هان ؟ هان ؟ هان ؟

دنیس بدون توجه به حرفا و اعتراضای لودو ، با کلافگی پرسید : پس این آلبوس کجاس ؟
پیوز همونطور که از چلچراغ وسط تالار آویزون بود گفت : انتظار داری کجا باشه ؟ از صبح تو مرلینگاه گیر کرده !
اِما با حالتی مامان بزرگ وارانه گفت : همه ش به خاطر اون همه بلالی هست که دیشب تند تند می خورد !

× یک ساعت بعد ، رختکن هافلپاف ×


بچه ها همه رداهای کوئیدیچشونو پوشیده بودنو و آماده ی رفتن بودن . دنیس هم یک سره ضمیمه ی اریکا بود و همزمان نگاهش به مرلین بود .
آلبوس همونطور که دلشو چسبیده بود از اتاق فکر و تخلیه اومد بیرون و ناله کرد : من رودل کردم . چیکار کنم آخه من ؟
- غلط کردی رودل کردی ! می خواستی کمتر بخوری. شکمو! اصلا امروز باید اسنیچو زودتر از همیشه بگیری . من کاپیتانم . من دستور می دم . فهمیدی ؟
آلبوس :


بالاخره بروبچز هافلی راهی زمین شدن . به محض ورود به زمین اول یه نیگا به جایگاه تماشاگرا انداختن ، که همه شون به این حالت بودن . بعد که نیگاشون به زمین کوئیدیچ افتاد خودشونم به این حالت در اومدن .

زمین کوئیدیچ ، اون زمین قبلی نبود و مثل اینکه توش یه عملیات عمرانی در حال اجرا بود . گوشه های زمین ، جرثقیل ها ، لودرها ، فورقون ها و استانبولی های حمل خاک به چشم می خورد . درست وسط زمین هم چند تا کامیون مشغول عملیات خاکبرداری و حفر یه چاله به این قاعده ( تخمینش با خودتون ) بودن !

یه دفعه از اون دور یه کله ( تشدید بذار رو "ل" ) با موهایی به رنگ هویجی آتشین (!) به اعضای هر دو تیم نزدیک شد . البته که اون فرد کسی جز پرسی ویزلی نبود .

پرسی : سلام به همه . چیه ؟ تعجب کردین ؟ این یه عملیات عمرانیه ، واسه گسترش و پیشرفته سازی زمین کوئیدیچ . مسئول این طرح هم کسی جز آلبوس دامبلدور نیست .

بعد با دستش به 10 متر اونورتر اشاره کرد و آلبوسو نشون داد که یه دستمال گل گلی بسته بود به سرش و ریشاشو دو گوش بافته بود و انداخته بود تو پاچه های شلوار کردیش . یه ماله هم دستش بود و داشت با گچ ها و سیمان ها ور می رفت و برای بقیه هم دست تکون می داد .

همه یک صدا : پس ما چه جوری امروز بازی کنیم ؟
پرسی : به سختی . خیالتون راحت باشه . مشکلی پیش نمیاد . من داور این بازی ام!
همه تو دلشون : یا ریش مرلین ! شانس بیاریم فقط زنده بمونیم !


× با سوت پرسی بازی شروع میشه ×


گزارشگر ( لی جردنه دیگه ) : بله . و حالا بازی بین دو تیم اسلیترین و هافلپاف شروع میشه . بازیکنای هر دو تیم اوج می گیرن . گرچه هنوزم وضعیت لنگ در هوا به نظر میرسه و همه گیج می زنن ، ولی پاسکاری ها شروع میشه . زادینگ سرخگون رو در دست داره . اون بدون توجه به مک کینن که سایه به سایه دنبالشه – چشم دنیس روشن – سرخگون رو به اسپراوت واگزار می کنه . اسپراوت به مک کینن . اما نه ... گانت مثل یه عقاب تیزپرواز توپ رو از چنگ اونا درمیاره و به سمت ایماگو پرتاب می کنه . ایماگو به سلستینا ؟ سلسینتا ؟ سلسیتنا ؟واربک ... ای بابا ، این اسلی ها هم چه اسمای سختی دارن . من هنوزم نمی دونم تلفظ درست اسم کوچیک واربک چیه . تازه شم ، همه شون اسماشون یا "ک" داره یا "گ" .

بازدارنده ی الکتو مانع پیشروی زادینگ میشه و درست همون توپ رو ایماگو وارد دروازه ی پیوز میکنه . دقت کنین "پیوز " . رجوع شود به امضای ایشون .

پیوز با ناراحتی توپ رو به سمت اسپراوت پرتاب می کنه . دنیس و اِما با همه ی وجود در تلاشن و چماق هاشونو محکم چسبیدن و آماده ی ضربه زدنن . اسپراوت به مک کینن . مک کینن به زادینگ . چیزی نمونده که بتونن این توپ رو گل کنن . دنیس بازدارنده ی گریندل والد رو منحرف می کنه . اما واربک یه دفعه سر میرسه و توپ رو می قاپه و ... نه!

چشمای همه ی تماشاگرا به قاعده ی در قابلمه شد . ردای واربک به نوک جرثقیل وسط زمین گیر کرد و خود واربک ، همونطور که از رداش آویزون بود ، با زاویه ی 180 درجه شروع به دَوران کرد . تو همین موقع الکتو از راه رسید و با چماقش یه ضربه به ردای واربک زد .

اوه...نه... به این می گن بدشانسی . واربک مستقیما به همراه توپ توی بغلش شوت میشه توی دروازه ی خودشون و آمیکوس کرو هم وامیسته مثل شیربرنج نیگاش می کنه .

صدای جیغ تماشاگرای هافلی توی ورزشگاه می پیچه.
گل برای هافلپاف !


- بازی همچنان روانه و جریان داره . اَه اَه ... چه بازی ای . گرانرویش اصلا خوب نیس .
این بارتی کراوچ و آسپِ ( کوچیک شده ی آلبوس سوروس پاتر ) هم که معلوم نیست دارن چیکار می کنن . آسپِ که مثل چراغ راهنمای ماشینای مشنگی ، یه لحظه هس، یه لحظه نیس ، معلوم نیست کجاس .


درست همین موقع یه صدایی توی ورزشگاه میپیچه و انعکاس پیدا می کنه و همه ی حضار قیافه شون به این شکل در میاد .
بارتی : راحت باشین . زنگ اس ام اس من بود .خودم که نمی تونم به این رسایی آروغ بزنم .

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که سوت پرسی به صدا در اومد و ملت ، آسپِ رو دیدن که یه گونی سیمان آورد پیش پرسی و خالیش کرد و از توش اسنیچو آورد بیرون !


× بذارم تو خماریش بمونین یا شفاف سازی کنم ؟ ×

طی تحقیقاتی که توسط عله ی نیلی صورت گرفت ، مشخص شد که :

آسپِ : آره بابا . من که از دیشبش رودل کرده بودم ولی هیشکی به من محل نمیذاشت نمی فهمید دارم چی می کشم . وسط بازی ، وقتی اون صدای اس ام اس بارتی بلند شد ، من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و اومدم برم تخلیه گاه . بعد نمیشد که بازیو همینجوری ول کنم برم . به خاطر همین یه چرخی زدم دور زمین . دیدم نزدیک آلبوس یه گودالی هست که یه آدم توش جا میشه . آفتابه ی پرسی هم بغلش بود . فهمیدم که اینا، اینجای دنج کارشونو می کنن .

خلاصه همینجوری که داشتم کار خودمو بی سروصدا (!) می کردم دیدم موبایل آلبوس زنگ خورد ...


آلبوس : بارتی بیا من بهت می گم اسنیچ کجاس . تا فردا صبح هم که بگردی نمی تونی پیداش کنی .
بارتی : نه ، تو داری منو فریب میدی .
آلبوس : بابا دارم بهت راس می گم . ببین ... اسنیچ تو همین گونی سیمانی هست که دو متری منه . من و پرسی این کارو کردیم . اصلا همه ی این عملیات عمرانی یه نقشه ست واسه اینکه هافلی ها ببازن . اسنیچم خودمون گذاشتیم تو همین گونی .
بارتی : کدوم ؟
آلبوس : آی کیو ... همینی که دو متری منه .
بارتی : دو متری تو که چیزی نیست . فقط یه بیل و کلنگه .
آلبوس : مگه کوری تو ؟ ببین ...
بعد برگشت و با دستش دو متر اونورتر رو نشون داد که ...
آلبوس :


آسپِ : آره خلاصه . منم که تازه راحت شده بودم ، زودتر پریدم گونی رو کشون کشون بردم پیش پرسی . آلبوس منو ندیده بود .

×××

بر اساس تصمیمات عله ی نیلی ، شناسه ی آلبوس دامبلدور ازش گرفته شد و شناسه ی افتخاری توحید ظفرپور دو دستی تقدیمش شد . موها و ریش هاشو هم از ته براش تراشیدن . مجبورشم کردن با یه شلوار جین بره تو همون زمین عملیات عمرانیشو بدون جادو تموم کنه .
پرسی هم به جرم همدستی با آلبوس ، و از همه مهم تر ، اینکه به عله ی" نیلی" گفته بود عله ی "سرخابی " در کنار آلبوس به کار گماشته شد !


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: عضویت در کوییدیچ و مشكلات بازيكنان
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
#6
سلام

اسكي كه همه بازيكناش رو آزاد كرد. خب پس منم ازادم...

منم دارم برميگردم به تيم قبلي، ارماديلو.
اومدم اعلام كنم كه دارم ميرم ازماديلو

باي!


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: دفتر ثبت نام
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷
#7
ثبت نام


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۲۴ یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶
#8
هافلپاف و گریفیندور


× شب قبل از مسابقه ×

تالار عمومی هافلپاف کاملا آروم بود . برخلاف همیشه که یک سره بچه ها مشغول بالا رفتن از سر و کول همدیگه بودن ، اون شب تالار رنگ آرامشو به خودش دیده بود . مرلین و درک رو یه مبل نشسته بودن و داشتن در گوش هم پچ پچ می کردن . آلبوس یه گوشه کنار دیوار نشسته بود و داشت با دقت به یه چیزی گوشه ی دیوار ور می رفت و انگشتشو هی می کرد تو سوراخ گوشه ی دیوار .

تو همین موقع دنیس که دُز کاپیتانیت خونش حسابی کولاک کرده بود داد کشید : بوقی ها ما فردا بازی داریم . مثلا مهم ترین بازیمونه . نمی خواین به خودتون یه تکونی بدین بریم برای آخرین بار یه تمرینی بکنیم ؟

درک و مرلین بدون هیچ حرفی : :no:
آلبوس که همچنان دستش توی سوراخه بود با بی حوصلگی گفت : بابا دنیس ولمون کن . تو هم حوصله داری ها . خودم تو سه سوت اسنیچو براتون می گیرم .
دنیس که این شکلی شده بود : آخرشم تو کار دست خودت می دی . تو فقط آزارت به مورچه ها می رسه ؟ دستتو از تو لونه ی اون بدبختای بی زبون بکش بیرون .

بعد نگاهشو متوجه یه کوه کتاب و جزوه و کاغذ پوستی کرد : شماها چی ؟ یه شب هم نمی تونین درسو تعطیل کنین ؟ اریکا عزیزم ، یه شب خب به خودتون استراحت بدین .
تو همین موقع ، مرلین که تا اون لحظه توی بحر حرفاش با درک بود ، فورا پرید یقه ی دنیسو چسبید : مرتیکه ی بوقی ! حالیت نمیشه اریکا درسش مهم تره ؟ همه ش منافع تیمو در نظر میگیری ؟
لودو به این حالت : به به ! می بینم که رقیب هم پیدا کردی دنیس خان . چشمت روشن !
دنیس که دیگه صبرش تموم شده بود داد کشید : منو تهدید می کنی ؟ آره ؟ تو به چه اجازه ای اصلا به اریکا نگاه می کنی ؟ بزنم شپلخت کنم ؟

شترق ...

× صبح روز بعد . چند ساعت مونده به مسابقه ×

دنیس که زودتر از همه از خواب بیدار شده بود ، دستاشو آروم از دور اریکا که تا اون موقع محکم بغلش کرده بود که مبادا مرلین بیاد طرفش ، باز کرد و رفت که بقیه ی ملتو بیدار کنه .
با مصیبت های عظمایی که دنیس کشید ، بالاخره همه بیدار شدن .
دنیس : پس این آلبوس بوقی کجاس؟
لودو همونطور که به سمت مرلینگاه می رفت : حتما تو مرلینگاه گیر کرده .
یه صدایی اومد که داد می کشید : نه . من این تو هستم .
لودو : دابی اون توئه .

تو همین موقع یه دفعه درک جیغ بنفشی کشید و در ملاعام شلوارشو کشید پایین . لودو فورا پرید دو تا دستاشو گذاشت درِ چشمای اِما و اریکا .
درک همونطور که مثل فنر بالا پایین می پرید : اوه . اینجام می خاره . یه چیزی اینجامه داره منو گاز می گیره .
مرلین رفت جلو و به جای دست درک نیگا کرد : یه چیز آبیه . واستا ببینم . بذار برش دارم .
بعد اون چیز آبی رو برداشت گرفت نوک انگشتش : اه ، لامصب چقدر ریزه .
دنیس فورا پرید تلسکوپ(!) نیمفا رو آورد و انگشت مرلین رو با اون چیز آبی گرفت زیرش و :
مرلین که دهنش به قاعده ی یک غار باز شده بود بریده بریده گفت : این ... این ... آلبوسه ؟ با همون شلوار جین آبی ای هم هست که دیشب بود .
لودو : بوق بر تو آلبوس . هی دنیس بهت گفت انقدر با این مورچه های زبون بسته ور نرو .حالا خودت شدی اندازه ی یه مورچه .

درک که هنوزم داشت خودشو می خاروند : هیس ... داره تکون می خوره . مثل اینکه داره یه چیزی می گه .
دنیس : آلبوس تو می فهمی ما چی میگیم ؟
اون چیز آبی رنگ رفت پایین اومد بالا .
مرلین : فکر کنم منظورش اینه که آره .
دنیس : می تونی اسنیچو امروز بگیری ؟
بازم اون چیز آبی رنگ رفت پایین اومد بالا .
بروبچز :

× زمین مسابقه ×

بالاخره دنیس تیمش رو با چنگ و دندون و هزار جار و جنجال راهی زمین کرد . کاپیتانها مثل همیشه مقابل هم قرار گرفتن . استرجس که از شدت استرس داشت می مرد ، دست خیس عرقشو جلو آورد و با دنیس دست داد . قیافه ی دنیس این شکلی شد . بعد هم فورا دستشو مالید به ردای کوئیدیچ خودِ استرجس.

همه سوار جاروهاشون شدن . مادام هوچ سوتشو برد طرف دهنش که شروع بازی رو اعلام کنه . اما قبل از اینکه سوتو به صدا در بیاره دنیس فورا پرید طرف مادام هوچ و شروع کرد به پچ پچ کردن در گوشش . بعد هم یه چوب جارو رو که به نظر هیچ کی روش نبود ، گرفت جلوی مادام . دنیس یه پرز زرد قناری رو روی چوب جارو نشون مادام داد ( با ذره بین ) . البته که به اون پرز ، که نیروی چسبندگیش ناشی از آب دهن دنیس بود ، کسی جز آلبوس آویزون نبود . بعد هم همه ی جریانو برای مادام تعریف کرد . آخرش هم یادآوری کرد که آلبوس می تونه بازی کنه .

( نکته : شرایط سنگین سازی آلبوس توسط جادو صورت گرفته بود تا یه موقع باد نبردش )

بازی شروع میشه .

لی جردن که هنوز از شغل شریفش دست بر نداشته بود پشت بلندگوی جادویی نعره می زنه : " بله ، و حالا بازی بین دو تیم مقتدر هافلپاف و گریفیندور رو شاهد هستیم . بازی امروز باید بازی خیلی هیجان انگیزناکی باشه . و حالا بازیکنای هر دو تیم اوج می گیرن . ولی یه جاروی کوئیدیچ هم این وسط داره برای خودش می پلکه . بچه های تیم هافلپاف شیش نفر هستن . هیچ اثری از آلبوس سوروس پاتر مشاهده نمیشه . یعنی می خوان بدون جستجوگر بازی کنن ؟ مگه میشه ؟

بازی با پاسکاری قشنگ مهاجمای گریفی شروع میشه . اونا یکی یکی بلاجرهای هافلی ها رو پشت سر می ذارن و می رن جلو . به من که هیچ موقع این چیزا رو نمی گن ، ولی به نظر من انگار دارن از تکنیک زیگزاگ استفاده می کنن . شایدم ضربدر . بلک به اوانز . اوانز به کرپسلی . پادمور و سینیسترا چهار چشمی مراقب اونان که مبادا بازدارنده ای مانع حرکتشون بشه
... "

ویژژژژژژژژژژژژژژ
مرلین با یه حرکت خوشگل توپ رو از بین اونا قاپید و شوتش کرد طرف اِما . اِما توپو فورا پرتاب می کنه سمت دنیس . دنیس توی سه سوت توپ رو هدفگیری می کنه و ... گلللللللللللل.

استرجس و سینیسترا به اتفاق هم :

" بله . اولین گل بازی رو دنیس به ثمر رسوند . توی چهره ی بچه های هافل اضطراب موج می زنه . انگار استرجس استرس خودشو به اینا انتقال داده . عجیب تر از همه اینه که همه شون هر چند ثانیه یه بار به اون چوب جاروی علافِ معلق توی هوا نیگا می کنن . نمیدونم روش چی میبینن که ما نمی بینیم . جالبتر اینه که مادام هوچ هنوز هم ایرادی نگرفته به اینکه چرا هافلی ها دارن شیش نفره بازی می کنن . آها ... مثل اینکه پروفسور مک گونگال رفته ته و توی قضیه رو در بیاره . بله ... مثل اینکه پروفسور مک گونگال همین سوالو پرسید . ولی مادام هوچ داره بهش می گه که فضولو بردن جهنم ، پله نداشت خورد زمین .

بازی داره کم کم خشن میشه . نمیدونم هافلی ها امروز چشونه ؟ بازی جوانمردانه شون داره کم کم خطرناک میشه . گلهای فراوون . اما دریغ از گرفتن اسنیچ . اٌه . این ریموس هم که مثل شیشه مربای آلو واستاده . معلوم نیست چرا نمیره اسنیچو بگیره . گفتم ریموس. چقدر اسامی این گریفی ها " س " داره . ریموس ، سیریوس ، استرجس ، جسیکا ، سینیسترا ، کرپسلی . واج آرایی دارن توی " س" . فقط این وسط اوانز از این قاعده مستثنی شده . "


× شونصد دقیقه بعد ×

کی فکرشو می کرد بالاخره این ریموس شیر برنج بتونه اسنیچو بگیره ؟ ریموس بالاخره با جون کندن اسنیچو گرفت و برد دو دستی با شعف ناکی تقدیمش کرد به مادام هوچ. ولی هافلپاف برنده ی بازی اعلام شد . چون در طی تحقیقات و بررسی های به عمل اومده با ذره بین ، میکروسکوپ ، تلسکوپ و سایر امکانات و تکنولوژی ها و فناوری های پیشرفته ی عصر نوین ، متوجه شدن که آلبوس که هنوز اون پرزه بهش وصل بود ، به اسنیچ چسبیده بوده . یعنی اون اسنیچو زودتر به دست آورده بوده . به این میگن خر شانسی .


***
همه هنوز تو کف این هستن که آلبوس چطور تونست خودشو بچسبونه به اسنیچ .

***

میدونم که همه تون دارین از فضولی میمیرین که آلبوس بالاخره به اندازه ی اولیه ش برگشت یا نه . در طی تحقیقاتی که اریکا با جانفشانی از پروفسور اسنیپ به عمل آورد مشخص شد که باید آلبوسو توی شرایط حاصل از واکنش تقطیر مورچه ی قرمز قرار بدن . اونم به مقدار زیاد ، تا به اندازه ی واقعیش برگرده . دو روز تمام طول کشید تا بچه ها تونستن مورچه ها رو جمع کنن . ولی می دونین آخرش چی شد ؟ علیرضا " گورکن لودو " شب قبل از انجام واکش تقطیر ، همه شونو یه لقمه چپ کرد . آلبوس موند و خودش و خودش . آخی ...


ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۱۹ ۰:۲۷:۴۳

The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶
#9
هافلپاف و اسلیترین


- مگه من شونصد و چهل و هشت هزار و نهصد و نود و نه بار و یک چهارم بهت نگفتم مواظب خودت باش ؟ اینجوری به من قول میدی ؟ آره ؟ آره ؟
- بابا مگه دست خودم بود ؟ مگه تقصیر من بود ؟
- دست خودت که بود ... تقصیر خودت رو دیگه بعدا معلوم میشه .
تالار عمومی هافلپاف یه چیزی تو مایه های جنگل آمازون بود . بقیه ی بروبچز هم کف زمین نشسته بودن و داشتن به دعوای دنیس و اریکا، که به فاصله ی نیم میلیمتری هم واستاده بودن و داشتن تو صورت هم داد می کشیدن ، نیگا می کردن . ( از پشت اشاره می کنن توصیفات و فضاسازی و اینا بسه )
دابی که یه ابر شکل علامت سوال رو سرش تشکیل شده بود پرسید : دنیس چرا شونصد و چهل و هشت هزار و نهصد و نود و نه بار و یک چهارم به اریکا این جمله رو گفتی ؟ چرا کاملش نکردی ؟
دنیس که این مدلی شده بود با خشانت فزاینده ای گفت : اون آخرین بار نذاشت سه چهارم باقی مونده ی جمله مو بگم .
بعد دست اریکا رو از پشتش بیرون کشید و گرفت جلوی چش ملت .
ملت :
اریکا :
دنیس همونطور که دست چپ اریکا رو که انگشت وسطیش به قاعده ی یه بادمجون شده بود ، نگه داشته بود، داد کشید : همش دوازده ساعت و دو دقیقه و چهل ثانیه و نه صدم ثانیه مونده تا مسابقه . چطوری می خوای یه لنگه دست بازی کنی ؟ پاشو بریم ببرمت درمانگاه ببینم خوب میشه یا نه .
اِما : نه ... نه ... واستا ببینم جرم انگشت اریکا الان چقدر شده .
اریکا : خودم قبلا غلظت خون جمع شده ی نوک انگشتم رو هم اندازه گرفتم .
دنیس : حالا واسه من نکته کنکوری میای ؟
لودو از جاش بلند شد و اومد دست اریکا رو از تو دست دنیس کشید بیرون . ناخن انگشت اریکا از شدت خشانت عمل لودو از جا در اومد و جلوی چشم همه برای اریکا دست تکون داد .
لودو : تو خودت تنهایی بخوای این بچه رو ببری درمانگاه میزنی بر بادش میدی . بیا خودم مواظبتونم .

2 ساعت بعد

در تالار باز میشه و لودو که مثل هرکول خدا بیامرز ، دنیس و اریکا رو روی شونه هاش حمل می کرد وارد شد : اَه اَه ... یه شیشه مربای آلوی شکسته ی پخش زمین شده دادن دست من و اسمشم گذاشتن دنیس و کاپیتان و ناظرش هم کردن . این شیر برنج از خود اریکا هم زودتر از حال رفت .

صبح روز بعد . رختکن هافل

دنیس برای هفت هزارمین بار شلوارشو وسط راه کشید بالا و کمربندشو محکم کرد و بعد خط کش جادویی شو برداشت و کوبید به تخته ی روبروش و شروع کرد به یادآوری تاکتیک های بازی .
اِما همونطور که سرشو روی دست اریکا که حالا با باند پیچی به قاعده ی یه کدو تنبل شده بود ، گذاشته بود غرغر کرد : وای دنیس ! بس می کنی یا نه ؟ اینا رو چهار صد و هفتاد و شش بار دیگه هم دیروز تکرار کردی .
دنیس : خوبه همش هم براتون تکرار می کنم . حالا می بینم چقدر هم بهش عمل می کنین . واستین حالا من ...
تو همین موقع صدای دنیس تغییر کرد . بعد کم کم آروم شد . در نهایت به پچ پچ تبدیل شد و یهو چشماش NOT RESPONDING رو نشون داد و بالاخره دندوناش کلید کرد و صداش MUTE شد .
درک فوری پرید و یه بسته HI BYE چاپوند تو دهن دنیس : فشارش افتاد بچه م . هر وقت عصبی و ضعیف میشه باید HI BYE بخوره . اینو موقعی که توی آرمادیلو بودیم فهمیدم .
در اين لحظه بچه ها همزنان شروع ميكنن به بندري زدن و ميگن:
- "آرماديلو اِند صفاست... اسليترين نوكر ماست"
"هافلپافم اِند صفاست... اسليترين نوكر ماست"


زمین کوییدیچ مثل کفن سفید بود . تو همین موقع سخت کوشان هافلی یکی یکی وارد زمین شدن . بروبچز اسلی که از شدت خوشی داشتن برف بازی می کردن ، با دیدن سخت کوشان هافلی که روی ردای همه شون تصویر دانگ – که قربانی تصمیم نادرست مدیران شده بود - و به دنبال اون ، دیدن گورکن هافلپاف ، رفتن برای خوشون قبر بکنن .

ملت همه مقابل هم قرار گرفتن . از اون جایی که اون روز، روز بعد از ولنتاین بود ، شروع کردن به ماچ و بوسه و اینا . اینیگو هم به همین مناسبت دستمالهای ویژه ی ولنتاین رو که با قلبهای قلنبه ی قرمز جیغ مزین شده بود و از کمپانی اسکی خریده بود ، به بروبچز هافلی داد . اریکا با چشم غره ی دنیس از گرفتن اون محروم شد . حاج درک هم که دیگه ... ! یا ریش مرلین . حاجی و این حرفا ؟ حاجی و ولنتاین ؟ دابی هم که اصولا از جنیان بود و از جمع آدمیت به دور بود . اما به جای اونها ، مرلین و اِما و آلبوس با هیجان انگیزناکی اونا رو گرفتن و طی یه حرکت هماهنگ بستنش به ته چوب جاروشون . یه دونه دیگه هم گرفتن که زاپاس داشته باشن .


صدای نتراشیده ی لی جردن در فضای ورزشگاه کفن پوش طنین انداخت .
" بله . و حالا دو تیم هافلپاف و اسلیترین در مقابل هم قرار گرفتن . هافلپاف که این مدت حسابی خودشو نشون داده . اسلی ها هم برن به اصیلیت خونشون بنازن ... از پشت اشاره می کنن که خفه باش وگرنه شپلخی . اعضای دو تیم در کمال دوستی و رفاقت و اینا با هم دست می دن و ماچ و بوسه . این مدلیشو دیگه ندیده بودیم . چه شود بازی امروز .
کاپیتانا هم که ... بابا یکی این دو تا رو از برق بکشه .اسلیترین کاپیتانی این چنین چون اینیگو ایماگو تا به حال به خودش ندیده . دنیس هم که دیگه ... آخر غیرت و مرام . ندیدین نذاشت اریکا دستمال اینیگو رو بگیره . "


بازی با سوت جیغاله ی مادام هوچ شروع میشه . اعضای هر دو تیم فورا می پرن روی چوب جاروهاشونو و اوج می گیرن . اریکا با اون دست باند پیچی ش ، همونطور کج کج به سختی نشسته روی چوب جاروش و با دست راستش چماقشو گرفته تو دستش . درک هم با نگرانی از دور مراقب اریکاست و از طرف دیگه به شدت مراقبه که زیاد نزدیکش نشه . چون اریکا چپ دست بود و دست چپش هم آسیب دیده بود و حالا با دست راستش ناشیانه چماقو چسبیده بود.

دنیس و اِما و مرلین با هم سه تایی یه مثلث متساوی الساقین تشکیل داده بودن. اما یه دفعه مثلث نابود شد . اِما فورا جاروشو به سمت تماشاگرا منحرف کرد و لودو رو از بین جمعیت پیدا کرد و مثل جت رفت طرفش . مرلین هم مثل مرغی سرکنده اینور اونور پر پر می زد و خودش هم نمی فهمید داره چی کار می کنه . آلبوس هم مثل اِما، تا رز رو توی تماشاچی ها دید ، فورا به این حالت در اومد و ...
- رزززززززززززززززززززز . گور پدر هر چی اسنیچه . دارم میام پیشت .
دنیس که چشماش به قاعده ی در یه قابلمه شده بود وسط آسمون و زمین خشکش زد .


"رفتار بازیکنای هافلی واقعا عجیبه . حالا درسته که دیروز ولنتاین بود . ولی بابا اینجا زمین بازیه . حواستون کجاس؟ این کارا رو بذارین برای توی تالارتون . لاو ترکوندن اونم در ملاعام؟ یا ریش فر خورده ی مرلین ! دوره ی آخر زمان شده .
بازیکنای اسلی علنا دارن مگس می پرونن .اینی و توبی و آنی تند تند گل می زنن . مشخصه که منظورم اینیگو و توبیاس و آناکین هست . ولی خب ... این وسط نباید بلاجرهای درک و اریکا رو هم بی تاثیر دونست . واییییییییییییییییی ... چه می کنه این اریکا . بلاجرش اینیگو رو شپلخ کرد . چه قدرتی داره این دختر . من نمی دونم چرا هر وقت اسم این اینیگو رو میارم هی میخوام تکرارش کنم . اینیگو ایماگو اینیگو ایماگو اینیگو ایماگو . اصلا همه ی بروبچز اسلی اسماشون ریتمیکه . مثل آنی مونی ...اوه . آمیکوس و سامانتا بالاخره از این بیکاری در اومدن . دنیس داره با قاطعیت میره طرف دروازه . بیچاره هنوز تو شوک این کارای عجیبو غریب بازیکناشه . "

" دنیس به سختی و بیچارگی با هماهنگی درک و اریکا یکی یکی بازدارنده ها رو پشت سر می ذاره و میره طرف دروازه . سوروس اونجا واستاده داره سوت جغدی می زنه. اما نه ... یه دفعه یه بازدارنده از نا کجا آباد ظاهر می شه و ... دنیس بیچاره ناکام می مونه . تو همین موقع سوروس فورا می پره سمت دنیس و یقه ی ردای کوییدیچشو براش مرتب می کنه!!!

چقدر این سوروس مهربونه . همش بهتون می گم قدر این بچه رو بدونین . با این فردین بازی هاش ! "

شرایط بازی افتضاحه . دنیس از بس سر اِما و مرلین و آلبوس فریاد کشیده دیگه صداش دخترونه شده . اما کاش اونا یه ذره بهش توجه می کردن . دنیس التماس می کنه و حاضره 100 گالیون بده تا اونا نگاش کنن .

" این افتضاح ترین بازی هافلی هاست . مرلین که داره اون گوشه ی زمین برای خودش به حالتی ریتمیک، پشت سر هم عطسه می زنه . آخی ... . مریضه . بازی 150 به 10 به نفع اسلیه . دابی این وسط بیچاره دیگه داره پس می افته . آخه مگه یه جن فسقلی چقدر جون داره ؟ "

سووووووووووووووووووووووووووووت...

مادام هوچ با حرکتی دیوانه وار می ره طرف سورس . همه چشاشون از شدت تعجب اندازه ی کدوهای ولنتاین شده . معلوم نیست سورس اون پشتا داره چیکار می کنه . مادام هوچ نوک چوب جاروشو می گیره و می کشدش بیرون و در گوشش داد می کشه : زود باش اون چیزی که تو جیبته رد کن بیاد . زوووووووووووود . تا آبروتو نبردم .
سورس به این حالت : چی رو ؟ من مگه چیکار کردم ؟
مادام : خودم دیدم چی کار کردی . انکار می کنی ؟ آره ؟ آره ؟ آره ؟
سورس : بابا من کاری نکردم . حالت خوب نیست مثل اینکه مادام .
مادام هوچ فوری پرید دست کرد تو جیب سوروس و محموله ی مورد نظر رو از توش کشید بیرون : پس این چیه ؟ کارت سوخت دنیسو از تو جیبش کش می ری ؟
ملت:
سورس که این شکلی شده بود : آخه دیدم سوخت جاروی خودم مونو اکسید کربن تولید می کنه . خب مضره .
دنیس که دنیس خطر شده بودو بی خیال ادب شده بود ، داد کشید : غلط کردی مرتیکه . اصلا مونواکسید کربن یه گاز بی رنگ و بی بو هست . بی سواد.
مادام هوچ : دو تا پنالتی به نفع هافلپاف ، یکی به خاطر سرقت و یکی دیگه به خاطر فریفتن داور .
دنیس و اریکا و درک و دابی :

یه کم بالاتر از این ملت

مرلین همچنان سرگرم عطسه زدنه و با خودش درگیری داره . تو همین موقع چشمه ی آب نه چندان زلالی از گوشه ی دماغ کج و کوله ی مرلین جاری میشه . مرلین که حسابی کلافه شده از روی ناچاری دستمال اهدایی اینیگو رو از ته جاروش باز می کنه و ... فییییییییییییییییییییییییییییییین. نه . یه دستمال کفاف نداد . دستمالو همونطوری با محتویاش وسط آسمون و زمین رها می کنه و بعدی رو از تو جیبش در میاره و گره می زنه در دماغش !

یه کم پایین تر

اولین پنالتی هافل به دست دنیس گل شده . درک داره خودشو برای دومین پنالتی آماده می کنه . مادام هوچ سوت می کشه و اِما فیگور پرتاب می گیره . درک توپو پرتاب می کنه . از قیافه ی سوروس بر میاد که نمی خواد گل بخوره . اما تو همین موقع یه دفعه از آسمون یه چیزی پر پر زنان میاد پایین و می افته رو صورت سوروس و مثل سریش می چسبه بهش و سوروس دیگه چیزی نمیبینه و ... گلللللللللللللللللل. دومین گل هم به ثمر می رسه .

درود بر مرلین مک کینن

تو همین موقع یه دفعه چشمای اریکا دور از چشم ملت برق می زنه . البته شاید هم انعکاس اسنیچیه که دیده . اریکا یه نگاه به آلبوس می کنه که اصلا تو این دنیا سیر نمی کنه . اما از اونجایی که تازه وارده و ناشی و نمی دونه که دست زدن اون به اسنیچ بلا مانع هست یا نه، فوری می پره سمت بار بار بار بار – بارتی - . بعد بسته پفک نمکیشو از دستش ؟ چنگش ؟ چهار دست و پاش ؟ خلاصه ازش کش میره و یه کدوی ولنتاین می ده دستش تا بچه بهونه نگیره ، یه آب نبات هم می چاپونه تو دهنش تا صداش در نیاد . بعد فوری می ره سمت مرلین و دماغشو چنگول می کشه و دستمال و محتوایش رو میگیره و بازش می کنه . البته که هر کسی با دیدن محتوای اون به این حالت در میاد .

اریکا به سختی و مشقت خودشو کنترل کرد . بعد پرید سمت اسنیچ و دستمال رو از طرف تمیزش به انگشت باندپیچیش آویزون کرد و گرفتش سمت اسنیچ . عجب جاذبه ای داشت محتوای اون دستمال . بعد شوتش کرد توی پاکت خالی پفک نمکی بارتی و مثل برق و باد رفت سمت آلبوس و بسته رو داد دستش و کشون کشون بردش پیش مادام هوچ .
آلبوس: بفرمایید مادام هوچ


*×*×*×*

کی فکرشو می کرد هافل 180 به 150 ریونکلاو رو شکست بده؟ بعدا معلوم شد دستمالای اینیگو همه ش طلسم شده بوده . برای پرت کردن حواس بروبچز هافلی از بازی . قدرتش این بوده که اونا رو به سمت عشقشون جذب می کرده . برای مرلین هم بی اثر بوده چون مرلین عشقی نداشته . آخی... اینیگو در اقدامی هیجان انگیزناک ارسال شد به جزایر بالاک .



×
××
×××
خیلی طولانی شد ؟ داور جون شما ببخش. نتونستم از سر و تهش بزنم .


The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۲۰ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
#10
هافلپاف و راونكلاو

هيچ صدايي جز زمزمه و هم آلود درياچه به گوش نمي رسيد و بوي درياچه در نسيم صبح گاهي به مشام مي رسيد. برگهاي فرو ريخته بر روي چمن به آهستگي در رقص بودند. همه چيز نشان از يك روز خوب بود. اما بي شك، اين آرامش قبل از طوفان بود.
صداي مهيب اريكا، كه سعي ميكرد پنهان شود. آلبوس را از جا پراند: تو...تو رو خدا كمكم كن. هكتور و كورنليوس افتادن دنبالم. ن... نجاتم...
و قبل از اينكه حرفش را تمام كند، مثل برق دور شد. آلبوس نگاهي به آسمان انداخت؛ صافِ صاف بود. بسيار خسته بود. تا يك ربع ديگر اولين مسابقه خود را شروع ميكردند. مسابقه اي كه براي آنها شروع مهمي تلقي ميشد. اگر اين مسابقه را ميبردند؛ ميتوانستند به راحتي به قهرماني اميدوار باشند...و او سخت ترين كار را انجام ميداد. در تمرينات سختي كه دنيس آنها را به انجامشان وادار ميكرد؛ به شدت مجروح شده بود و آرزو ميكرد كه در اين مسابقه بتواند قبل از اينكه مشكلي پيش بيايد؛ اسنيچ را بگيرد. دنيس به حدي عصبي بود كه نميدانست با بچه ها چه ميكند!
در همين افكار بود كه با فرياد مرلين از جا پريد: هي آلبوس. اريكا رو نديدي؟ دم آخري خودشو گم و گور كرد.
آلبوس نگاهي به اطراف كرد؛ بچه ها خوشحال و خندان به سمت رختكن مي دويدند. لحظه اي تآسف خورد كه چقدر بدبخت است. او اصلا براي مسابقه آماده نبود.

.......

""" اين اولين مسابقه ترم است. اميدواريم مسابقه ي خوبي رو در پيش رو داشته باشيم. هورررا...راونكلاو وارد ميشه. آره هافلپاف هم اومد. اوووو...دنيس و چو با خشونت به هم دست ميدن """

چهره دنيس از اضطراب ميلرزد و آن را با تمام نيرو بر روي دست چو تخليه ميكند و براي چند لحظه نگه ميدارد. به دستور مادام هوچ، كه از فرط خواب آلودگي چشمانش نيمه باز است؛ همه سوار بر جاروها آماده ي شنيدن سوت كر كننده ميشوند. صداي سوت هوا را شكافته و با تيزي خود وارد گوش دنيس مي شود.

""" آهـــــــــــا... حالا توپ دست اِماست. از همه طرف احاطه شده. حالا وقتشه كه پاس بده. اما هيچ كس رو نميبينه. معلوم نيست بقيه مهاجما كجان!!"""

- شمااريكا رو نديديد؟؟ تو نميدوني اريكا كجاست؟؟
- اِااااا...برو اونور مرلين. چميدونم كجاس.
- لودو... لودو اريكا كجاست؟؟؟
- برو اونور... چميدونم كجاس. برو از تماشاچياي اونور بپرس.

"""آخ آخ اِما رو كشتن. انواع و اقسام بلاجر است كه به سر و تن اِما ميخوره. نميدونم اين مدافع هاي هافل كجان!!!"""

درك كمي آنطرف تر در حال جدال دروني با خودش است.
- اينا اينهمه براي مسابقه زحمت كشيدن اونوقت توي نادون داري چيكار ميكني؟ هيچي داري تكنيك ها رو به اسكاور لو ميدي! خاك تو سرت درك!

دنيس با سرعت به سمت او شتافت اما دير شده بود. درك با چماغش كوبيد در مخش و سقوط كرد.
""" اوه اوه...خدا رحم كرد كه زنده اس. كاپيتان هافلپاف اصرار دارد كه اون حتما بازي رو ادامه بده."""

درك در حالي كه به زحمت چماغش را در دست گرفته، بلاجر را به سمت كورن پرتاب ميكند. اما با مشتي كه از طرف چو دريافت كرد، چماغش به سمت زمين سقوط ميكند. دنيس با تعجب به سمت داور ميچرخد. دهانش خشك شده و مبهوت داور به خواب رفته باقي ميماند.

"""نتيجه بازي 100 به 0 به نفع راونكلاو است. دابي از قبل آشفته تر به نظر ميرسه. اين بار هم مسير رو اشتباه تشخيص ميده..."""


ابرها سرتاسر آسمان را گرفتند. رعد و برقي صدا كرد و باراني شديد سر گرفت و باران برگ هم، او را ياري كرد. ناگهان آلبوس لرزيد و احساس سرما كرد. سراسر وجودش را سرما فرا گرفت. ميدانست كه چنين ميشود. ميدانست كه باز هم تنها اميد به اوست. لحظه اي به آسمان غريد و بعد به سرعت هوا را شكافت و در آن آسمان مملو از هواپيماهاي برگي، كه مسافران قطره اي خود را به ناكجا ميبردند؛ به دنبال تنها توپ شانس خود گشت. توپي كه متعلق به او بود.
ابرهاي خاكستري و ارغواني در فاصله اندكي با زمين قرارداشتند و ريزش مداوم برگ و باران سرد، چمن ها را لغزنده و گل آلود كرده بود.
از آن بالا زمين جنگلِ پوشيده از برگ ديده ميشد. منظره ي زيبايي بود كه آلبوس را در آن وضعيت وادار به تماشا كرد. اما او به راستي چه ميديد؟! دختري نحيف و آشفته در حالي كه به يكي از درختها بسته شده بود؛ تقلا ميكرد. آلبوس چشمانش را چندين بار باز و بسته كرد. نه... اشتباه نميكرد.
او اريكا بود! نگاهي به اطراف انداخت. همه چيز عجيب بود. داور ِ خواب... بازيكنان متفرق شده... درك و دابي زخمي... و نتيجه190 به 0.
چكار بايد ميكرد؟؟ يك ثانيه بعد و حتي كمتر از يكبار تپش قلب، آلبوس فهميد كه چيز وحشتناكي درست نيست. خودش هم نميدانست. با تمام قوا به سمت جنگل ممنوعه و اريكا پرواز كرد. نفهميد چطور رسيد. به سرعت پايين پريد و دستهاي اريكا را از بند رها كرد. چسب روي دهانش را برداشت: ارِ...اريكا چي شده؟؟
گريه امانش را بريده بود و صورتش سرخ شده بود. اما نه... به خاطر گريه نبود، به شدت سرفه ميكرد و بر روي زمين خم شده بود. ناگهان نوري طلايي رنگ از دهانش به بيرون تابيد. آلبوس از روي غريزه اش به سرعت آن را گرفت. باورش نميشد. آن اسنيچ بود. اما... اما چطور؟
ااريكا همچنان سرفه ميكرد و لابه لاي آن ميگفت:
- هكتور...كور...كورنليوس...منو...بستن...اسنيچو...كردن... ت...تو... دهنم...تا كسي... پيدا..ش... نكنه...تا...تا... بعد... هر وقت... خوا...ستن...بيان و... ببرنش...نميدونم ...چطور... و... از... كجا... .
اينبار گريه امانش نداد و بدن سرد و خيسش را بين دستان آلبوس جاي داد.

...

چند دقيقه بعد آلبوس خود را به داور رساند. بيدارش كرد و زجه زنان گفت كه اسنيچ را گرفته است. هافل برد! 250 به 240 . همه چيز عجيب باقي ماند و آلبوس در آغوش خورشيد ِ تازه متولد شده ي آسمان، توپ شانس زرد رنگ ديگري را در حال پرواز ديد!!!


ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۲۶ ۰:۲۵:۰۳

The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.