هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گفتگو با ناظرين انجمن كينگزكراس
پیام زده شده در: ۳:۵۱ یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۴
#1
سلام
خسته نباشین!
بعد از مدت ها آنلاین شدم، گفتم یه خسته نباشیدی بگم.

یادش بخیر


عضو اتحاد اسلایترین


Re: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#2
به به استاد عزيز

خوب ما هم پست زديم اميدوارم از نحوه ي عملكرد ما راضي بوده باشيد‌( عجب ادبياتي )

اينم لينك پست !

بعد از قرن ها اومدم و اولين پست در اين كلاس

با تفكر تصویر کوچک شده


عضو اتحاد اسلایترین


مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#3

:-: مغازه هوكي :-:


هوكي چوبدستي به دست تمام مغازه را تميز مي كرد تا وقتي بهترين مشتري در عمرش به مغازه مي ايد از مغازه لذت ببرد. هوكي در دل خود اضطراب فراواني داشت; هرگز شئ به اين گراني و خطرناكي را در مغازه خود مخفي نكرده بود، حتي زماني كه با مرگخواران قراردادي براي اشياء سياه بسته بود!
هوكي در دل خود به اين فكر مي كرد كه بايد براي بوي ان جعبه نيز فكري مي كرد مگرنه با ورود هر مشتري باعث فراري ان ها ميشد و هر كسي در مورد ان جعبه خبري داشت سريعا شك مي كرد و به وزارت خونه اطلاع ميداد.
هوكي به سمت قفسه هاي خريد رفت و به سراغ وسيله اي براي خوشبو كردن مي گشت... ولي او در مغازه ي خود فقط وسايل سياه داشت و تنها خوشبو كننده اش اسمش " بوي لذت بخش" بود كه اوايلش خوشبو بود و بعد باعث بيهوشي فرد ميشد.
در حال فكر كردن بهخ راهي بود كه صداي باز شدن در مغازه امد. سه مرد با ردا هاي سياه و صورتي نيمه پوشان وارد مغازه شده بودند. دست هاي خود را به سمت دماغ خود گرفته و به سمت هوكي امدند.
- فكر نمي كني با اين بو لو ميريم؟!
مرگخواري كه جلوتر بود با خشونت رو به هوكي كرده بود، هوكي از ترس به لوكنت افتاده بود:
- خ..خ..خوب ر...ر...راس...س...ستش...
ولي مرگخوار ديگر حرف او را قطع كرد و گفت:
- آميكوس ول كن بايد هرچه زودتر اونو به دست لرد برسونيم مگرنه خودت مي دوني....
مرگخواري كه به نظر اسمش آميكوس بود با صدايي ارامتر از قبل گفت:
- ببين همين الان ميري و اون وسيلرو مياري اينم پولت
آميكوس رو به پشتش كرد تا سومين مرگخوار را كه در دستش كيسه ي بزرگي بود، ببيند.
- كيسه رو بده بهش!
- ح..ح..حالا وايستين ب..ب...بريم جنس ر..ر...رو ببينيم...
- باشه... دالاهوف تو اين جا بمون تا كسي اومد اخطار بده...
- باشه!

سپس سه نفره به سمت در خروجي در پشت مغازه رفتند كه به نظر مي رسيد به انباري خطم ميشد.
بعد از 5 دقيقه به نظر ميرسيد به انتهاي انباري رسيده بودند كه از داخل مغازه صدايي امد; صداي شكستن شيشه بود.
- فكر كنم واسه دالاهوف اتفاقي افتاده.... بريم دنبالش
آميكوس با حالتي خروشان گفت: نه ما بايد ماموريت رو انجام بديم مگرنه كارمون تمومه، دالاهوف مي دونه چجوري از دستشون فرار كنه.
هوكي سرعتش را نسبت به قبل بيشتر كرد و تمام فكرش به اين بود كه اگر مرگخوارا را در اينجا ببينند، بي شك مغازه اش بسته مي شد و مي بايست به ازكابان برود.
بعد از ثانيه ها هوكي استوانه اي را به دست مرگخواران داد.
آميكوس با گرفتن استوانه سريعا دماغش را گرفت چون بوي بد ان در حدي بود كه با تمام اعصاب انسان بازي مي كرد.
- ببينم از اينجا راهي نيست بدون درگيري خارج بشيم؟!...
هوكي با حالتي تاسف بار گفت: نه... فقط همون دري كه اومدين هستش!
هيچ تغييري در قيافه ي مرگخواران به وجود نيومد گويا انتظار داشتن كه تنها راحشان همان باشد، پس با سرعت به سمت در خروجي انبار كه به داخل مغازه راه داشت حركت كردند...
بعد از مدتي كوتاهي وقتي وارد مغازه شدند با جسد دالاهوف رو برو شدند. هوكي شوكه شده بود; پنج مامور وزارت خانه كه در بين ان ها ارتور ويزلي نيز قرار داشت و همه چوبدستي به دست بودند.
آميكوس با چنان خشمي به ماموران وزارتخانه نگاه كرد كه در ان لحظه خشم از چهره ي ان ها تبديل به ترس شده بود. آميكوس همانطور كه در يك دست استوانه بود و در دست ديگرش چوبدستي با چنان خشمي نعره زد: آواداكداورا!!!
اشعه ي سبز رنگ به سمت پنج ماموري كه غافل گير شده بودن رفت، دو نفر جا خالي دادند ولي نفر سوم نتوانست و روي زمين ولو شد.
ارتور ويزلي كه به نظر ترس از وجودش خارج شده بود با صورتي قرمز رنگ چوبدستيش را بالا گرفت به طوري كه لباسش صدايي داد و زير لب زمزمه كرد: پتروفيكوس توتالوس....
اما همه به موقع جاخالي داده بودند. آميكوس به مرگخوار كنار خود اشاره كرد كه دالاهوف را بلند كند و از اينجا خارج شويم ولي در همان لحظه يك طلسم به سمت او خورد وري او را خلع صلاح كرد.
آميكوس كه ديگر خون در رگش جاري نبود سه طلسم را پشت سر هم فرستاد:
اواداكداورا... اواداكداورا... اواداكداورا!!!
طلسم اول از كنار ارتور ويزلي گذشت و مامور پشت سر او نيز جاخالي داد ولي فرصتي براي جاخالي دادن به طلسم دوم نداشت و به او برخورد كرد، طلسم سوم هم از كنار مامور سمت راست ارتور گذشت.
در همين لحظه بود كه دالاهوف بيدار شد! به نظر مي رسيد نمرده بود. فقط همون لحظه كه بلند شد هشيار نبود و به همين خاطر آميكوس او را به كناري كشيد و به مرگخوار ديگر اشاره كرد كه استوانه را با خود ببرد.
مرگخوار استوانه را با خود برد و از كنار ارتور ويزلي گذشت; ارتور مي خواست طلسمي را به او بزند ولي در همان لحظه ناچار شد به طلسم سبز رنگ ديگري جا خالي بدهد; مامور ديگري كه حواسش به مرگخوار در حال خروج بود متوجه طلسم نشد و قبل از هر كاري نقش بر زمين شد.
ارتور به اطرافش نگاه كرد و متوجه شد كه يكي از يارانش زنده مانده اند و به همين دليل چهره اش بيش از پيش به هم ريخت و با چنان عصبانيتي بدون طلسم به سمت مرگخواران رفت. اما همين كه با ان ها رسيد دالاهوف در حالت خواب و بيداري براي او زير پايي انداخت.
همين كه ارتور نقش بر زمين شد دالاهوف و آميكوس همزمان طلسم آواداكداورا را به سمت مامور ديگر انداختند و از مغازه خارج شدند. مامور به هر دو طلسم جاخالي داد و سريعا رفت به سراغ ارتور را وضعيت او را جويا شود. به نظر مي رسيد فقط دماغش خون امده بود. هوكي از ترس وحشت كرده بود ، مطمئن بود كه الان به سراغ او مي ايند. اما ارتور تا بلند شد به سمت بيرون مغازه رفت.


عضو اتحاد اسلایترین


Re: دفتر ناظران محترم تالار اصلی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#4
اقا يه تاپيك مي خواستم بزنم نمي دونستم تويه كدوم انجمن بايد برم ولي فكر كنم درست اومده باشم

اسم تاپيك شباهت پاتروناس و SMS
اگه دقت كنيد جادوگرا هر حرفي دارن سريع با پاتروناس مي فرستن

با تفكر تصویر کوچک شده


ویرایش ناظر:

توضیحات بسیارکم بودند، به سختی بشه حدس زد منظورت رو. نه در این انجنت نیست جایش. به انجمن جادو جادوگری مراجعه کنید.

مجوز داده نشد!


ویرایش شده توسط [fa]اینیگو ایماگو[/fa][en]Imago[/en] در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۵ ۴:۱۸:۱۳

عضو اتحاد اسلایترین


Re: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵
#5
این تاپیک فعلا قفل میشه تا یکی در خواست فعالیت دوبارشو بده و در صورت صلاح دونستن ناظرین دوباره باز میشه و مسئولیت ان در دست آن عضو خواهد بود.

موفق باشید!

← قفل شد →


ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۲۵ ۱۴:۳۸:۴۱

عضو اتحاد اسلایترین


Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵
#6
سلام به کل الاجمعین!

طبق بند .... قوانین هاگوارتز استاد باید پست خود را ..... ( دیگه همه می دونین )

خلاصه 10 امتیاز از گروه ریونکلاو کم میشه به دلیل تدریس نکردن پروفسور بینز در کلاس آموزش دوئل... ایشون موظف بودند که دیروز و قبل از ساعت 12 پست خود را می زدند ولی فقط پست رو رزرو کردن و تدریسی به عمل نیاوردن.

نتیجه گیری:

ریونکلاو: 10-

با نشکر فراوان از همه به خصوص استرجس عزیز


عضو اتحاد اسلایترین


Re: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵
#7
با سلام خدمت مدیریت مدرسه!
من برای اعتراض کوچکی به ویرایشی که در پست من در زمین کوییدیچ هاگوارتز انجام دادین خدمت رسیدم و خواستارم که دید خود را نسبت به موضوع عوض کنید؛ الان شما خیال می کنید که من قبل از زمان تعیین شده پستی زدم و بعد که نمایشنامرو نوشتم پستم رو ویرایش کرده و اوانو خارج از وقت تعیین شده فرستادم ولی این طور نیست من به خاطر قطعی ای دی اس ال نتونستم بیام سایت حالا نمی دونم می تونین چک کنین یا نه که آیا من اون روز اومدم توی سایت یا نه به هر حال من یازده و نیم توسنتم کانکت بشم و تا رول رو بنویسم شد 11:58 که بعد از ارسال ها بالاخره تونستم 22 ثانیه قبل از 12 پستم رو بفرستم که تا این جای کار هیچ عملی غیر قانونی نبوده است؛ اما وقتی من پست رو فرستادم متوجه شدم که آخر پست رو خیلی بد تموم کردم به همین خاطر در صدد ویرایش آن بر آمدم و از آنجایی که در قوانین ویرایش پست بعد از وقت تعیین شده رو جزو تخلفات ننوشته بودید من آخر پست رو ویرایش کردم تا بهتر بشه. می بینید که هیچ کاری خلاف قانون انجام نشده البته اگر قانونی بود که نشان بده من نباید ویرایش می کردم می تونید بهم بگید تا بپذیرم ولی فقط شما ذکر کردین که باید قبل از اتمام زمان پست زدن باید پست رو بزنیم و من قسم می خورم که پست رو زدم و هرگز پستی رو جهت رزرو کردن نفرستادم.
کاشکی یکی بودش که قبل از ویرایش ببینه!

امیدوارم قسم خوردن اونقدر ارزش داشته باشه که تغییر عقیده بدین!
در صورت تمایل من می تونم پست بدون ویرایش رو بهتون بدم تا امتیاز به اون تعلق بگیره!

با تشکر


در اصل باید کل پست بدلیل ویرایش نادیده گرفته میشد اما با توجه به اینکه بنده در اون موقع در سایت حضور داشتم و پستت رو دیدم تخفیف براتون قائل شدم.پست شما رو هم قبل از ویرایش استرجس پادمور دیدن
واقعا پنج امتیاز اینقدر مهمه که شما بخاطرش قسم میخوردی!؟ من واقعا براتون متاسفم چون هدف از برگزاری هاگوارتز و کوییدیچ فقط تفریحه نه بازی با اعصاب بچه ها
اگه اشتباه نکنم این عدم ویرایش بعد از اتمام ساعت بازی در دفتر مدیریت قبلی بود که به طرز مشکوکی پاک شد.در هر حال من دلیلی نمیبینم برای هر چیزی یه قانون بزارم وقتی گفتم زمان اتمام بازی راس ساعت 12 هست یعنی ویرایش ممنوع.این در مورد کلاسهای مدرسه هم صدق میکنه...موفق باشی


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۲۰ ۱۸:۲۵:۴۰

عضو اتحاد اسلایترین


Re: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
#8
مسابقه!
مسابقه به طور ناگهانی در یک روز قبل از روز قانونی برگزار شده بود زیرا کاپیتان تیم ریونکلاو ( فنگ ) بیماری سختی گرفته است و اگر در امروز بازی را انجام نمی داد دیگر نمی توانست تیمشان را در روز بعد همراهی کند، به همین دلیل با تصویب هیئت داوران بازی یک روز زودتر انجام می شود.

هوا کاملا صاف بود و هیچ ابری در آن نزدیکی ها برای تماشای بازی حضور نداشت گویا همه ی ابر ها از انجا فرار کرده بودند. نور خورشید در حدی بود که هیچ کلاغی جرات حرکت در حاشیه ی نورش را نداشت...

صدای گزارشگر به گوش می رسید که با صدایی هیجان انگیز به معرفی بازیکنان می پرداخت؛ در آن طرف هم بازیکنان اسلایترین به ترتیب به داخل زمین می آمدند.

گزارشگر: در تمیرینات اخیر اسلایترین آرامینتا حضور چندانی نداشته است ولی اینیگو ایماگو بسیار خوش درخشیده است در حدی که کاپیتان تصمیم به تعویض اون گرفته و به اون اجازه داده تا در بازی امروز جزو بازیکنان حاضر در میدان باشد....

بازیکنان ریونکلاو بسیار آرام وارد بازی شدند البته کریچر و برودریک بود هر کدام در دو طرفنگ را گرفته بودند تا بتواند سوار جارو شود. بینز و چو هر کدام چند دوری در ورزشگاه زدند تا خود را به تماشاگرنماها معرفی کنند.

بعد از مدتی حرکات تمرینی بالاخره داور آرامینتا و فنگ را در کنار هم آورد تا قوانین اوفل بازی رو مرور کنند...
در ان طرف بلیز و ولدمورت در مورد پیژامه ی کریچر صحبت می کردند و بحث سر این بود که گل های موجود در پیژامه سیاه بودن بهتر بود یا بنفش!.
در آن طرف هم یک اتفاق جالبی افتاد که پنه لوپه با چنان سرعتی از کنار مارکوس و سامانتا گذشت که موهای سامانتا رفت تو چشمان سیاه مارکوس و گردشی زد و برگشت...

داور بعد از دقایقی وقت تلف کردن بالاخره شروع کرد: ســـــــــــــــــوت....
در همان اول بازی فنگ نقش بر زمین شد....
داور دوباره از خودش صدا در میاره : ســـــــــــــــــــوت... ختم بازی
تمامی بازیکنان ریونکلاو به سمت فنگ رفتن تا لاشش رو جمع کنن که ناگهان چشمشون به تابلوی مجازی بالای ورزشگاه افتاد که نوشته بود: اسلایترین: 150ــــــــــــــــــ ریونکلاو: 0
پنه لوپه با چنان سرعتی از کنار داور گذشت که داور نیز از چوب جاروی خود افتاد و در آغوش گرم چوچانگ پیاده شد.
پنه لوپه آنقدر وحشت زده شده بود که به پیژامه ی کریچر پناه برد!
مارکوس در کنار بلیز و لرد معلق بود و ان ها سه جارو را به هم وصل کرده و روی ان ها دراز کشیده بودند، بلیز یک پلاستیکی از جیب راستش در آورد و هر سه ی ان ها مشغول تخمه شکستن شدند و به بازیکنان ریونکلاو نگاه می کردند.

♥♥♥ مدتی بعد ♠♠♠

-فنگ بلند شو... منم کریچر... تو الان تو بیمارستانی....
فنگ چشمانش را دو سه بار بالا و پایین کرد و ییهو باز کرد: چی شد؟!... باختیم یا من اسنیچ رو گرفتم؟...

- بچه ها همه بیرون من باید داور بازی رو معالجه کنم!!!!

الکسا با صدای بلندی داد زد: یعنی چی!؟؟؟؟ ما بازی رو باختیم اونقوت اون داور باید زنده بمونه؟!!! من الان می کشمش....
ولی قبل از این که کاری از پیش ببرد مادام پامفری اونو خلع سلاح کرد و از درمانگاه اخراجشان کرد....


نکته*: اسلی بازی رو برد

این پست بدلیل اینکه بعد از زمان اتمام بازی ویرایش شده امتیازش از پنج محاسبه میشه.


ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۲۰ ۰:۳۹:۲۴
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۲۰ ۱۷:۲۴:۳۱

عضو اتحاد اسلایترین


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵
#9
کريچر برای گفتن این جمله کلی خودش رو کنترل کرده بود ولی اژدها کاری با حرکات کریچر نداشت و فقط چشم خود را به پیژامه ی کریچر دوخته بود.
کریچر از این که بلا و ویولت ناحیه ی پشت پیژامه رو نگاه می کردن کاملا عصبی شده بود چون اون ناحیه بسیار حساس به نگاه بود
اژدها کریجر رو با دستش گرفت و از کنار بلا و ویولت دور شد... کریچر هرگز تا این حد به دلیل ترس، عصبانیت خودش رو محفوظ نکرده بود!


← Going oon Taraf →


بلیز اومدن اژدها به سمت آن ها را گزارش داده بود و به همین دلیل همه در گوشه ای از کافه مخفی شدن تا از دسترس اون در امان باشن.
اژدها به در کافه نزدیک د و همچنان طعمه دستش بود...
اسلایترینی ها با دیدن پیژامه ی کریچر نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و همه زدن زیر خنده
ولی آژدها بدون توجه به آن ها در کافه را باز کرد و از انجا خارج شد.


دیگر دودی در کافه به چشم نمی خورد و به راحتی اعضای اسلی می توانستند بلا را ببینند که مثل موش مرده ها به دیوار تکیه داده بود و هنوز هم از دیوار دور نمی شد.

رودلف از بین اعضای اسلی با نیش خندی گفت: عجب پیژامه ی ضایعه ای بود

ملت:

- فکر کنم آنیتا اونو از خواب بیدار کرده بود تا بیاد تو رول
بلا با عصبانیت رو به رودلف کرد و گفت: خاک بر سر به جای این کارا برو جلوی اون اژدهارو بگیر مگرنه اگه یکی از وب مسترا تو راه ببیننش کل تالار اسلی رو بلاک می کنن....

- به من چه.... من چی کار کردم... نخیر.... واسه من افت کلاسه که برم یه جادوگر با پیژامه ای صورتی با نقش های گل رو نجات بدم
بلا چوبدستیش را در آورد و به سمت رودلف نشانه گرفت ولی قبل از این که بلا کاری انجام بدهد رودلف چهار نعل فرار کرده بود... .

← Going outside →


رودلف با چنان سرعتی به سمت اژدها رفت که پاهاش تعجب کردن....
در دور دست توانست یک شیء عظیم الجثه رو پیدا کنه و با اولین نگاه فهمید که اژدهاست....
( به دلیل برخی مسائل نابود کننده از گزارش راه معذوریم )


رودلف با نگاهی به اژدها از او جلو زد تا با او حرف بزند.... بعد از مدتی انجام حرکات موزون برای جلب توجه ی اژدها بالاخره توانست نگاه اژدها را به خودش متمرکز بکند؛ رودلف بدون هیچ مکثی گفت: سلام آقای اژدها... می بخشین آیا شما مایل هستین که این انسان پیژامه پوش رو آزاد کنین تا ما برایتان خوراکی بهتری مثل بلاتریکس را آماده کنیم؟

- اه اه اه... حالم بهم خورد چرا اینقدر کتابی حرف می زنی...

رودلف ییهو فهمید که در حال حاضر اژدهایی در کار نیست و کریچر در آغوش گرم مونالیزاست!!!

کریچر با دیدن چشمان گرد رودلف نگاهش را دنبال کرد تا به بقل خود رسید؛ با دیدن مونالیزا تعجب کرد و با صدایی بیهوش شد...

مونالیزا: هـــــوی پسر!!!!...
ولی موزی وقتی فهمید که صدایش نازک شده است خنده ی ریزی کرد و گفت: خوب... راستش من می خواستم.... می خواستم .... چیزه دیگه...
اما مونالیزا با دیدن کریچر دیگه ادامه نداد....
- مارکـــوس!!!
موزی دستانش را شل کرد و مارکوس نقش بر زمین شد.....
رودلف: مارکوس ایول... عجب پیژامه ی شیکیه... از کجا خریدی؟ اخه من چند روزی هستش که دنبال این رنگ پیژامه هستم ولی گیرم نمیاد همش رنگ های جلف هستش ا....
مونا با حالتی تمسخر آمیز گفت: من خیال کردم فقط خودم معجون بلدم بسازم


ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۸ ۱۶:۱۰:۳۶

عضو اتحاد اسلایترین


Re: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵
#10
سلام العلیک!!!!
پروفسور کوییرل من می خواستم جهت یادآوری اون 20 امتیازی که پروفسور ورانسکی به آرتور اشتباها دادن رو یا از گریف کم کنید و یا به پروفسور وراسکی بگین که 20 امتیاز تکلیفش رو توی امتیاز دهی بعدی حساب نکنه!
( من گیر دادم به این 20 امتیاز )

در آخر هم باید بگم که پروفسور برودریک بود کلاس خود را که در 14 بهمن بود برگزار نکرد که البته به دلیل اعلام در دفتر مدیریت مشکلی نداره ولی ایشون گفتن که اون روز نمی تونن کلاس رو برگزار کنن و الان سه روز از ان زمان گذشته ولی هنوز کلاسی در کار نیست!!!!
البته من نمی دونم به شما گفتن که چه روزی می خوان برگزار کنن یا نه اما به هر حال وظیفه بود که بگم بهتون دیگه

یا الله!

ویرایش:
پروفسور جان من خواستار پاک کردن شناسه ی افرادی از لیست دانش آموزان اسلایترین هستم اخه بعضی هاشون اصلا الان توی ایفای نقش هم نیستن چه برسه به این که بیان واسه اسلی فعالیت کنن ( مثل دیانا مالفوی و... ) فکر کنم این افراد به دلیل این که در ترم های پیش بودن بدون ثبت نام شما اسمشان رو گذاشتین که همین باعث به وجود اومدن این پرابلم شده
اگه می خواین اسم هارو پاک کنین من خودم اسم تمامی افراد رو در میارم


به راجر دیوس گفتم باید در تاپیک شرح امتیازات اعلام کنه.ننوشته هنوز!؟
اگه استادی یه جلسه نتونه تدریس کنه انتخاب جلسه بعد (کلاس جبرانی) به عهده خودشه و هر روزی بزاره از نظر من مشکلی نداره فقط طوری باشه که به کلاس بعدی زیاد نزدیک نباشه تا دانش آموزا بتونن تکالیف رو به موقعه تحویل بدن
تا زمانیکه این افراد در گروه ایفای نقش هستند اسمشون در لیست دفتر ثبت نام باقی میمونه در ضمن اگه از این عده کسی در مدرسه شرکت نکنه امتیازی از گروه کم نمیشه در واقع اونا اصلا به حساب نمیان


ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۷ ۱۹:۱۶:۲۳
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۷ ۲۱:۵۲:۰۲

عضو اتحاد اسلایترین






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.