هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
#1
- والا اون دفعه ای که تو حموم بودیم یهو یکی عینهو اجل معلق پرید تو! من شانس آوردم که تونستم عزت و عصمت و طهارتم رو حفظ کنم !

هاگرید و رون و ادوارد سلانه سلانه در حالی که یه تپه نون دستشون بود به سمت خونه ی گریمولد می رفتن. و از بین این سه نفر رون خیلی خوب گوش می کرد() و ادوارد که مثل همیشه خوب غر می زد و هاگرید هم بدیهتا خوب می خورد!

و این سکانس به همین منوال گذشت تا به مقصد رسیدن، تپه ی نون رو روی میز آشپزخونه ریختن، از هرمیون چهارتا لگد دریافت کردن که طبق اصل لانه کبوتری دوتا به رون رسید چون باید لگد بلا بیشترش می دادن خلاصه حق آب و گل داشت! بعد از دریافت لگد نون ها رو بریدن و بسته بندی کردن و جیمینیو گویان تپه های از دست رفته توسط هاگریدرو کنترل + زد زدن و برگردوندن.. البته هرچی بیشتر جیمینیو می گفتن هاگرید هم بیشتر می خورد، چون کلا هاگر خوب می خورد!

- خب من دیگه باید برم اتاقمو ببینم! درواقع اصلا اتاقی ندارم که ببینم.. هاگر یه دیقه نخور می خوام رو شونه هات گریه کنم!
- من که خیلی گوشنمه.. ولی بیا شونه ی چپم در اختیار توعه!

اما قبل از وقوع هر ناله و زاری ای هرمیون اومد جیغ و داد کرد که چه وضعیه اون سطل پست آدر رو گرفتین رو شخصیت من، من اصلا هم بداخلاق و دیکتاتور نیستم و یه لگد حواله ی رون کرد! از همین رو ادوارد و هاگرید و تپه ی نون ها متواری شدن!

ادوارد یه جوری که انگار داره از دست مادر مرلین بیامرزش به انضمام دمپایی فرار میکنه، عینهو فشنگ پیچید و توی راه پله های سیم کشی(!) شده توسط آدر و تا صد و بیست تا پله که باید آخرین پله باشه بالا رفت.. اما یه طبقه ی دیگه اضافه شده بود! هشت پله ی جدید اضافه شده بود و بعدشم نردبون کلاس پیشگویی طوری بود که به اتاق زیر شیروونی می رفت.. اما قبل از اون یه در هم اضافه شده بود!

ادوارد در همین جا هیپوگریف کیف شد و از شاخه هاش بلبل ها به هر طرف پریدند! او جلو رفت و در اتاق رو باز کرد.. اما با فضایی در حد یه کابینت مواجه شد و ذوقش خوابید و بلبلاش به شاخه ها برگشتن!

- زکی! این دیگه چه جور اتاقیه!

همینطوری که شاخه و برگش رو می مالید! (هوی عاقا.. شاخه و برگها بین موهاش سبز شدن نه هیچ کجای دیگه! ) خون ریونیش جریان پیدا کرد و فهمید که این یه طلسم گسترش پذیریه که توسط صاحب اتاق نیاز به تکمیل داره!

- خب این چوبدستی کو؟! اتاقیوس طلسمیوس گسترشیوس پذیریوس تکمیلیوس!

وآنگاه وارد اتاقی شد که دو طرفش کتابخونه ی درختی ای پر از کتاب و ایضا شاخه و برگ گنجیشک بود و در انتهای اتاق تخت خوابی زیر پنجره ای رو به آسمون قرار داشت و همه ی دکوراسیون اتاق به غیر از درختا که ناگزیر سبز بودن آبی و نقره ای بود.

ادوارد برای دوم هیپوگریف کیف شد و بلبل از کله اش زد بیرون! در رو بست و بی توجه به تابلوی نقره ای روی در که نوشته بود: "بونزها" و با بالهای جدیدش که از خوشحالی در اومده بودن مثل یه ریونی اصیل قار قار کرد و از پنجره زد بیرون!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#2
دوباره پیامی از آن سوی دروازه:

نقل قول:

ادوارد بونز نوشته:

نمرات امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


ماتیلدا استیونز: 27 + 4 جلسه حضور در کلاس
سدریک دیگوری: 24 + 2 جلسه حضور در کلاس

گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 30 + 4 جلسه حضور در کلاس
فنریر گری بک: 29 بدون حضور
رون ویزلی: 27 + 1جلسه حضور در کلاس
ریموس لوپین: 25 + 1جلسه حضور در کلاس
آرتور ویزلی: 24 + بدون حضور
لیزا چارکس: 23 + بدون حضور


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 29 + 3 جلسه حضور در کلاس


اسلیترین:

هیچی

پ.ن:
1* " راهنمایی ای که برای پست امتحانتون دارم اینه که توی داستان شما باید تحت امتحان عملی قرار بگیرید از طلسم ها و وردهایی که تا الان توی این کلاس یاد گرفتین، پس سعی کنین تا جایی که میشه مرتبط باشید و این که سوژه ی فرعی خوبی هم انتخاب کنین چون یه امتحان خشک و خالی، در نهایت سادگی جذابیتی به داستانتون اضافه نمی کنه!"
خیلی دوست داشتم به بخش اول این توجه بیشتری بشه اما خب نشد ولی سوژه های فرعیتون واقعا خوب بود.
خسته نباشید همگی!

2* اگه حضورها اشتباه شمرده شده با لینک به پیام شخصی مراجعه کنین!
3* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.


ویرایش شده توسط ادوارد بونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۴ ۰:۰۹:۴۹

می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#3
پیامی از آن سوی دروازه:

نقل قول:

ادوارد بونز نوشته:

نمرات جلسه ی آخر دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 19

سلام تانکس!
واقعا از این یکی راضی بودم به نظرم خیلی خوب بود. مخصوصا اون فضاسازی آخرش بین خرده چوب ها و معلق وسط زمین و هوا.. به نظرم به همین راهت ادامه بده تانکس.

موفق باشی !


ماتیلدا استیونز: 19

خب خب خب..
اولین اثر طنزی که ازت خوندم فعلا.. برای بار اول بد نبود. شجاعتت رو برای نوشتن به یه سبک دیگه بر خلاف تکلیف های قبلیت تحسین می کنم اما خب به نظرم برای نقد کامل یه پست طنز و این که چطور میشه از پسش براومد اینجا فضای کافی وجود نداره وگرنه حرف زیادی در مورد این که چطور می تونیم با مزه تر باشیم وجود داره.

کارت خوب بود ماتیلدا!



گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 20

توقع نقد که نداری؟ می دونی که پیشرفته تر از اونی شدی که نقد لازم داشته باشی و این که بهت تبریک می گم که تونستی انقدر خلاصه تمام مفهوم و داستان رو پرورش بدی و تمومش کنی. این خیلی عالیه اما من توقع بیشتر از این داشتم.. یعنی حیف بود که این قدر ساده تموم بشه. به نظرم تو کارت رو انجام دادی و باید بیشتر از این براش ارزش قائل می شدی.

خسته نباشی!

گلرت گریندلوالد: 16

شما هم خوش اومدی جناب گریندلوالد!

ظاهر و نگارش پستت خوب بود. اما به هر حال گلرت گریندلوالد رو لرد ولدمورت کشت نه پروفسور دامبلدور! اما خب گذشته از این چیزی که کیفیت نوشته رو بالا می بره بالا و باعث پختگیش میشه فضاسازی و توصیف های عمیقیه از صحنه ست که با چشم یک ناظر دیده نمیشه. روایت ساده و عینی ماجرا اون چیزی نیست که کسی از پسش برنیاد. ولی خب همه چیز با تمرین بهتر میشه!

موفق باشی!

سلینا ساپورثی: 13

سلینای عزیز خوش اومدین.

نمی دونم مشکل از کجاست ولی یه سوءتفاهمی پیش اومده در واقع چیزی که من ازتون می خواستم این بود که بگید چطور مردید. یعنی "در هنگام مرگ‌تون چه اتفاقی می‌افته؟ به چه شکلی می‌میرید؟" اما خب چیزی که به دست ما رسیده صحنه ی بعد از مرگ و مراسم خاکسپاریه گویا!

از لحاظ نوشتن هم خوب بود و قابل قبول اما سوژه ی داستان انحراف زیادی داشت به نظرم و به عنوان یه پست کامل نمی تونم بپذیرمش.

بارناباس کاف: 17

بارناباس عزیز خوش اومدی!

پستت خوب بود به خصوص که از لحاظ ظاهر و نگارش، کامل و بی نقص بود. اما ایرادی که به نظر من داره اینه که داستانش از لحاظ منطقی به هیچ عنوان قابل قبول نیست. در واقع توی هاگوارتزی که ما همیشه میشناسیم فارق از این که هوریس سیبیل مدیرش باشه یا آلبوس دامبلدور یا حتی برادر و خواهر کرو به این راحتی نیست که کسی لنگ اون یکی رو بگیره و پرت کنه تو آتیش و به همین راحتی یه قتل توی هاگوارتز اتفاق بیوفته. چیزی که از همه ی پست های جدی انتظار میره اینه که منطقی باشن!

و این که یه جایی اینو نوشته بودی: "ملت گریفیندور در برابر ملت اسلیترین صف آرایی کرده بودند" لفظ ملت هم وقتی داریم جدی می نویسیم اصلا پذیرفته نیست. به جاش دانش آموزانِ ، اعضای یا حتی بچه های می تونه استفاده بشه.

بیشتر بنویس بارناباس عزیز!


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 20 +1

خوش برگشتی نور چشمی این ترم! :دی هم تو و هم هرمیون هر دو مشترکا نور چشمی های این ترم من بودید. با نگارش خاص خودتون که روز به روز شاهد بهتر شدنش بودم و باز هم خواهم بود یقینا!

به طور خاص به تکالیفی که جلسه ی تدریس رو ادامه می دن علاقه ی بیشتری دارم و به نظرم خیلی بهتره انتخاب این راه برای نوشتن و حالا چون جلسه ی آخره دارم جلوی همه میگمش. به هر حال کارت خیلی عالی بود.. بهتر از همیشه!





اسلیترین:

سوراو کارتیک: 12

سوراو به اینجا هم خوش اومدی!
به نظرم بهترین نقد اینه که بگم همچنان به نقد گرفتن توی تالار نقد و باقی جاها ادامه بده و حتی اگه ممکنه برات نقدهای قبلیت رو بخون و نوشته ت رو مقایسه کن با نقدی که گرفتی و ببین چیزهایی که بهت گفته شده بود رو رعایت کردی یا نه..

به نظرم می تونی پیشرفت کنی بازم. موفق باشی!

پ.ن:
1* راهنمایی ای که برای پست امتحانتون دارم اینه که توی داستان شما باید تحت امتحان عملی قرار بگیرید از طلسم ها و وردهایی که تا الان توی این کلاس یاد گرفتین، پس سعی کنین تا جایی که میشه مرتبط باشید و این که سوژه ی فرعی خوبی هم انتخاب کنین چون یه امتحان خشک و خالی، در نهایت سادگی جذابیتی به داستانتون اضافه نمی کنه!
2* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
#4

نمرات جلسه ی sوم دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 20 + 1 تشویقی

سلام تانکس! خسته نباشی تانکس عزیز! :دی
خیلی عالی بود.. روان و ساده و کامل!
پیشرفت فوق العاده ای داشتی و من براش یک نمره ی اضافه در نظر می گیرم!

موفق باشی تانکس!


ماتیلدا استیونز: 18

ماتیلدا خوش برگشتی!

من واقعا شیفته ی تلاش و پشت کارت بابت تمرین روی زاویه دید اول شخصت هستم و این که هر طور شده می خوای اولین و بهترین اول شخص نویس جادوگران باشی! واقعا خوبه و من این تلاشت رو تحسین می کنم..

اما قبلا هم گفتم الان هم می گم. نباید بذاری اول شخصت فقط به یه شاهد که صحنه رو از بیرون می بینه تبدیل شه. راوی ای که خودت هستی باید عمیق تر ببینه و چیزهایی رو که شاهد ها نمی بینن رو هم بازگو کنه!

سر جلسه امتحان می بینمت ماتیلدا!


گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 19 +1

می دونی که پستت خیلی عالی بود و به عمیق ترین نقطه های وجود یک هرمیون که ما تا به حال ندیده بودیم رفته بودی من برای این پیشرفت در شخصیت پردازی (که هدف من از این جلسه بود) یک نمره تشویقی بهت می دم و درسته که پستت عالی بود ولی باز حرف منو گوش ندادی.. چرا شکلک می زنی وسط پست جدی!؟ :| مگه من قبلا سر این قضیه بهت تذکر نداده بودم؟ جلسه ی اولمون.. واسه همین یه امتیاز کم کردم.. ولی واقعا پست عالی ای بود!

خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!


ادوارد خان دست قیچی: 19

من واقعا طرفدار این قضیه ام که با همین موقعیت های ساده داستان شخصیتتون رو برای ما تعریف می کنین.. البته اینها موقعیت ساده نبود. همه ش کارهایی بود که تو ویزنگاموت هستن و کسی سراغشون نمیره. منم با کمال میل این ها رو آوردم وسط که همه تازه واردها ازشون به اجبار استفاده کنن!

طنزت خوب بود. نوشتنت از چیزایی که قبلا دیدم ازت بهتر بود و تنها ایراد این بود که اون قسمت که به یه خاطره ی خوب باید فکر کنین رو بازگو نکرده بودی هرچند که من خودم این تقصیر رو به گردن می گیرم و بابتش بهتون تخفیف می دم چون تو متن تکلیف ذکر نشده بود. فکر کردم همه می دونن که باید به یه خاطره ی خوب فکر کنن تا طلسم اجرا بشه ولی خب انگار اینطور نبود.

با این وجود پست خوبی بود.


ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 19

خوش برگشتی شاگرد نمونه!

هیجان انگیز بود..
پنی تو نوشتن و داستان تعریف کردنت همیشه خوبه و حتی با اون آرایه های ادبی که همیشه یه چندتایی ازش رو توی پستهات داریمشون می تونم بگم که یه سایه ای از امضای خاص خودت رو هم تو نوشتن داری ولی هنوز همه چیز کامل نیست و ما باید تلاش و تمرین بیشتری برای بهتر شدن داشته باشیم ازت.

تنها چیزی که ازت می خوام اینه که حقیقتا برای ظاهر پستت با توجه به قضیه ی استفاده از موبایل و این حرفا به راهی پیدا کنی!

توی تالار ریون می بینمت!

آندریا کگورت: 17
همینطور نویسنده ی اول شخصه که داره اضافه میشه یعنی!
برای یه تازه وارد خیلی خوب بود.خیلی طولانی نوشتی این همه داستان لازم نداشتیم. باید روی حذف کردن قسمت های اضافه و نا لازم کار کنی که اینقدر نوشته ت کش نیاد.

یه کمی هم روی پاراگراف بندی و ظاهر پست باید حساس تر باشی وقتی پستت طولانیه تا خسته کننده نشه خوندنش.. به هر حال.. راه زیادی هست.

امیدوارم پست های خوب بیشتری ازت بخونم!


اسلیترین:

همچنان هیچکس از نوع غیر سروشش!


پ.ن:
1* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷
#5

جلسه ی sوم دفاع در برابر جادوی سیاه


جلسه ی سوم درس دفاع در برابر جادوی سیاه که شروع شد ما به فضای نورانی و یک صبح دل انگیز عادی یا غیر عادی در حیاط قلعه ی هاگوارتز نرفتیم. حتی در میان راهروهای سنگی و بین زره های جنگی و تابلوهای بیشمار هم وول نمی خوردیم.

یه جای تاریک و خفت گیرانه ای بود که بوی نم و مواد شوینده و سفید کننده ازش به مشام می رسید و به حق تمام قدیسان جادویی ریش دار مرلین ما و شما رو از هر گزندی در این تاریکی حفظ کنه! فقط از تمام خوانندگان و دانش آموزان و هنرورزان این کلاس تقاضا داریم که صداشون در نیاد، عطسه نکنن و گوشی های جادوییشون رو هم کاملا بی صدا کنن!

- هی! من واسه امروز یه پرونده ی جدید آوردم!
- تو این گرما! تو این بی آبی! تو این بی برقی! تو این بی حالی!
- گفتم دیگه حداقل "این بی کاری" به "تو"ش اضافه نشه!
- مرسی که بیکاری رو از توش درآوردی!

دقیقا میشه گفت که چهار صدای مختلف و غریبه حول یک محور نشسته بودند و مشغول انجام پرونده بازی های احتمالا معمولیشون بودند.

- خب وزوزی بدو برو اون سبزی ها رو بیار همراه این پرونده صرف کنیم!
- اممم.. پرونده ی امروزم واسه یه استاد هاگوارتزه.. ادوارد جونز!
- جونز نداریم که!
- مونز!؟
- اونم نداریم!
- آها.. بونزه!
- اه اه اه.. من که همیشه باهاش مخالفم.. الکی گنده ش کردن! ارباب همیشه ازش متنفر بوده!
- منم که هیچ وقت باهاش موافق نبودم.. البته هیچ وقتم باهاش معاشرت نداشتم ولی اصلا باهاش موافق نیستم.. در کل باهاش یه کلمه هم حرف نزدم هیچ وقت ولی باهاش موافق نیستم دیگه!
- منم آی بونزو قبول ندارم!
- به نظرم بکشیمش!
- خیلی عالیه.. تصویب شد!

*** کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه***

از اون جایی که زمان زیادی رو توی انباری مخوف ناکجا آباد از دست دادیم دیر به کلاس رسیدیم و همه ی دانش آموزها و خود پروفسور بونز سر جاهاشون نشسته ن و مزه پرونی های دامبلدوری و آغوش گشودن ها پشت تریبون هم توسط استاد انجام شده بود و الان یک راست وسط درس رسیدیم!

- خب ببینین فرزندان گلم! یا فرزندان درختم یا هر چیزی از این دست.. توی کمد اون ور اتاق یه دیوانه ساز بستم از صبح سه روز پیش تا حالا هم هیچی ندادم بخوره! می خوام آزادش کنم آخر کلاس تا طلسم سپر مدافع رو باهاش تمرین کنین!

بر اثر همین حرف پروفسور بونز برگ های متعددی که تازه روی شاخه های نو رسته ی دانش آموزان روییده بود؛ ریخت! و این تازه شروع ماجرا بود.

- توی اون یکی گنجه هم که این سمت کلاس گذاشتم یه بوگارت خوابیده که قراره آخر کلاس با اون هم تمرین ریدیکلوس کنین.. پس بیاین وردها رو با هم مرور و تمرین کنیم تا آخر کلاس تلفات جانی و مالی و ناموسی نداشته باشیم.

بعد از اینکه تمامی برگها و شاخه های دانش آموزان به زمین ریخت. پروفسور بونز فریاد زد: "چوبدستی ها آماده!" و به میان دانش آموزان رفت.


تکلیف این جلسه:
" با دیوانه ساز یا لولو خورخوره تون مبارزه کنین. یکی از این ها رو انتخاب می کنین و راجع بهش مفصل برام می نویسید.
اگر دیوانه ساز رو انتخاب کردید باید بگید که چه خاطرات تلخی به یاد آوردید و باید سپر مدافعی که ساختید رو واضح شرح بدید.

و اگر بوگارت رو انتخاب کردید باید ترستون و دلیلش و این که چطور شکستش می دید و بوگارت بعد از اصابت طلسم به چه شکلی در میاد رو کاملا توصیف کنین!"

لطفا سوژه ی تکالیف رو هم تغییر ندید. محور داستان هم حتما باید خودتون باشید! 20 امتیاز


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷
#6
نمرات جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف:


نیمفادورا تانکس: 13

خسته نباشی تانکس عزیز!
یه حقیقتی وجود داره و اون اینکه اینجا کلاس درسه و یه مشق واحد برای همه ی دانش آموزها وجود داره و این مشق ها رو ما یا حداقل من روی هوا نمیگم که بنویسید. قصد این بود که شما با "شخصیت خودتون" در یه فضای از پیش تعیین شده داستانی بنویسید و این شرایط برای همه یکسان بود. عوض کردنش و دل به خواهی نوشتن مناسب مشق های هاگوارتز نیست، الی ماشالا تاپیک های دل به خواهی توی سایت هست و میشه برای سوژه های خودتون از اونا استفاده کنین ولی وقتی یه مشقی رو می نویسید باید همون رو بنویسید.

تانکس عزیز همیشه اینو به خاطر داشته باش که بین استفاده از دیالوگ ها و توصیف ها حداقل درصدی که تعادل رو برقرار نگه می داره 50-50 ست. دیالوگ های واقعا دیگه نباید بیشتر از نصف داستان باشن، می تونن کمتر باشن ولی بیشتر از اون جذابیت داستان رو زیر سوال می بره.

مورد بعدی که باید به خاطر داشته باشی اینه که همیشه یکپارچگی لحن گفتار رو توی تمام نوشته ت حفظ کن. یک جا محاوره ای نباشه یه جای دیگه رسمی.. یه بار مثلا بگی "را" خط بعدی بگی "رو" یا این باید باشه و یا اون!

موفق باشی تانکس!


ماتیلدا استیونز: 16

ماتیلدا خوش برگشتی!
سوژه ی داستانی که برای نوشتن به عنوان مشق این جلسه بهتون داده بودم سه بخش خیلی مهم داشت. یک اینکه باید تحت تعقیب قرار می گرفتی به هر دلیلی و باید این تحت تعقیب بودن و دلیلش رو توضیح می دادی.

دوم اینکه مبارزه و استفاده از طلسم رو توضیح می دادی که این طبیعتا جای زیادی نمی گرفت و صد البته بخش آخر که عوارض و عواقبی که این طلسم بر جا می ذاشت رو باید توضیح می دادی که از دو بخش دیگه خیلی مهمتر بوده.

و شما همه ش رو خوب انجام دادی به غیر از پایان داستان.. خیلی سرسری و ساده به پایان رسید من با اون همه توصیف و توضیحی که تو بخش های قبل دیدم انتظار بیشتری از این قسمت داشتم که واسش کم گذاشتی به نظرم.

مساله ی بعدی اینه که گاهی زمان افعالت بی دلیل و اشتباها عوض میشه، گذشته و حال به طرز نادرستی با هم مخلوط شده بودن و تو ذهن خواننده تعارض داشتن با هم که این هم یکی دیگه از مصادیق نا هماهنگی بود که توی خیلی از مشق های این جلسه به چشم می خورد.

و خب اشکالات ریزی که هست و باید به مرور زمان و با نقد گرفتن های بیشتر یکی یکی حلشون کنی.

جلسه ی بعدی می بینمت ماتیلدا!

سدریک دیگوری: 15

سدریک عزیز خسته نباشی.
سوژه ی داستانی که برای نوشتن به عنوان مشق این جلسه بهتون داده بودم سه بخش خیلی مهم داشت. یک اینکه باید تحت تعقیب قرار می گرفتی به هر دلیلی و باید این تحت تعقیب بودن و دلیلش رو توضیح می دادی.

دوم اینکه مبارزه و استفاده از طلسم رو توضیح می دادی که این طبیعتا جای زیادی نمی گرفت و صد البته بخش آخر که عوارض و عواقبی که این طلسم بر جا می ذاشت رو باید توضیح می دادی که از دو بخش دیگه خیلی مهمتر بوده.

اینکه بگی به هر دلیل نامعلومی دنبالم هستن و من نمیدونم چرا کاملا پذیرفته ستو چون اصولا مرگخوارها دنبال اهداف متعالی برای قتل و شکنجه ی دشمناشون نبودن هیچ وقت. اما این که به همین راحتی الکتو رو عوض کنی و بعد در لحظه براش یه شخصیت و ماموریت جایگزین کنی و اون هم فی البداهه قبولش کنه خیلی داستان رو تخیلی می کنه و کلا از حیطه ی منطق خارج میشه.. به این میگن ژانگولر بازی! قرار نیست ما سوژه رو طوری بنویسیم که مضحک بشه و جذابیتش رو از دست بده.

مساله ی دوم که خیلی مهمه به نظرم اینه که باید این رو بدونی که راه نوشتن از خوندن می گذره. سدریک دیگوری باید بسیار بخونه تا بتونه اندک بنویسه! خوندن فقط خوندن خالی نیست باید دقت هم داشته باشی. به عنوان مثال من توی متن تدریس گفتم که ورد طلسم چیه ولی تو ورد دیگه ای رو با اثرات همین طلسم تدریس به کار بردی و به نظر من یعنی با دقت کافی نخوندی.

توی جلسه ی بعدی می بینمت سدریک!




گریفیندور:

هرمیون گرنجر: 18

خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!

هرمیون تو خوب می نویسی و کلا کارت توی نوشتن خیلی خوبه. پرورش سوژه ت، روایت داستانت، ظاهر و نگارش، شخصیت پردازی و همه و همه مثل همیشه خیلی خوبه اما من این دفعه یه ایرادی دارم به پستت.

خانوم گرنجر اول پستت مشخص کن که می خوای چه سبکی بنویسی. اینجا تقریبا تا آخرای پست همه چیز اینطور به نظر می رسه که سبک پست طنز و جده اما آخر داستان یهو حداقل از لحاظ ظاهر که کاملا پست طنز شده بود و خودت اینو میدونی که یکی از تفاوت های اصلی این دو سبک همون تفاوت ظاهرشون هست.

اگه می خواستی طنز بنویسی که کارت توش خیلی عالیه و من نمونه های زیادی ازش دیدم از اول طنزش میکردی اگرم می خواستی طنزوجد باشه که جلسه ی قبل از پس اونم واقعا خوب بر اومدی خب از اول همون راهو می رفتی. این نصفه نیمه بودن رو من نمی پسندم و کسر امتیاز به خاطر همین بوده.

رون ویزلی: 20

این پست شما رضایت کامل استاد رو در پی داشت آقای ویزلی!


ریموس لوپین:18

آقای لوپین خوش اومدی به کلاس دفاع!

من روایت داستان و دیالوگ ها و شخصیت پردازیت رو دوست داشتم. قدرت اینو داشتن که خواننده رو همراه کنن با خودشون اما چیزی که باید برای نوشتن توی فضای مجازی تمرین کنی، پاراگراف بندی و ظاهر پسته. اینجا باید فاصله ی بین بندها یه کم بیشتر از این باشه و با چند خط خالی اضافه مابین پاراگراف ها فضای بیشتری برای تنفس چشم(!) ها توی نوشته ت فراهم می کنی و خواننده راحت تر حاصل دسترنجت رو می خونه.

وفاداری بسیارت به کتاب و قرابتش رو هم دوست داشتم و دقتت به تدریس و عواقبی که برای طلسم تلدراسیل روی دالاهوف اعمال کردی هم واقعا منحصر به فرد و خلاقانه بود.

اما فکر کنم دالاهوف توسط پروفسور فلیت ویک آخرای نبرد کشته شد! یا شایدم زنده موند ولی یادمه که شکست خورد. در مجموع کارت خوب بود ریموس عزیز!

ریونکلا:


پنلوپه کلیرواتر: 20

خوش برگشتی شاگرد نمونه!

هیجان انگیز بود.. واقعا خوب بود مثل همیشه و توصیفی که از اخگر طلسم کردی هم بین تکلیف های این هفته خاص بود. تبریک می گم!


جلسه ی بعدی می بینمت!

لاتیشا رندل: 17

لاتیشا خوش اومدی به کلاس دفاع!
اینجوری که به نظر می رسه همتون تصمیم گرفتید، اشتباهات مشابهی داشته باشید توی مشق هاتون.. اون میان برنامه ای که با دیالوگ و شکلک وسط پست طنز نوشته بودی واقعا چی بود؟! خوب نوشته بودی.. خوب داستان گفته بودی، کمی گنگ شد داستان یه جاهایی ولی قابل قبول بود؛ ظاهر پستت هم خوب بود اما چرا همچین بخش ناهماهنگی رو اضافه کردی تو داستان!؟

لاتیشا وقتی جدی شروع می کنی، از اول تا به کلمه ی آخر بهش وفادار باش و اگه طنز یا طنزوجد یا هر سبک چهارم تا به حال کشف نشده ی دیگه ای که دوست داری بنویسی رو از اول تا آخر پست به کار ببر. بذار پست یکپارچه و یک دست باشه.

امیدوارم پست های خوب بیشتری ازت بخونم!


اسلیترین:

همچنان هیچکس از نوع غیر سروشش!


مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#7
جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه



یک روز دیگه در هاگوارتز شروع شده بود. روزی که می شد با توجه به استانداردهای جادوگری و شرایط مدرسه عادی صداش زد و این دفعه برخلاف دفعه ی پیش جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرام و خلوت بود و دیگه اثری از هیچ مالش و پیچش و خمش اضافه ای به چشم نمی خورد.

در واقع همین اتفاق در درون کلاس هم افتاده بود. پرنده ها و خزنده ها و جونده ها و چرنده ها و مابقی نده های موجود در حالی کنار توله و جوجه های تازه به دنیا اومدشون نشسته بودن که به خاطر شرایط بد اقتصادی نه خودشون چیزی برای خوردن داشتن و نه همسایه هاشون و نه هیچ کس دیگه ای! همگی با هفت سر عائله ای که در اثر باد بهاری پس انداخته بودن نشسته بود و نگاه غمگین و در عین حال پر از طمعی به دانش آموزایی می انداختن که در حال ورود به کلاس بودن.

بونز قبا مخملی و برگ برگی.. همون بونز دفعه ی قبل بود. شاد و سبز و آبی! دستاشو به سبک پروفسور دامبلدور از هم باز کرد و گفت:

- همگی به جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه خوش اومدین! اوه! خانوم گرنجر! یه قارچ توهم زا درست روی سرتونه!

هرمیون جیغ بنفشی کشید و روی سر رون پرید! و خب آقای ویزلی در مجموع هفت کتاب هری پاتر اون قدر بی عرضه توصیف شده بود که نویسنده به خودش اجازه نمیده این قوانین رو در هم بشکنه و بگه که رون فهمید وجود اون قارچ فقط یه شوخی بود و به اطلاع شما عزیزان می رسونم که خود رون جلوتر از هرمیون پا به فرار گذاشت و در مسیرش یه خانواده ی کامل از پشه های مرداب سیاه رو قورت داد و با سر توی تنه ی درخت سرخدار فرو رفت!

- اوه.. لعنتی! اون فقط یه شوخی بود خانوم گرنجر ولی فکر کنم لازمه حتما دوستتون رو به درمانگاه منتقل کنین!

هرمیون با قیافه ی "کی دقیقا تو رو استاد کرده" به بونز نگاه کرد و بعد جنازه ی تقریبا نیمه جون رون رو برداشت و از کلاس خارج شد! بونز دوباره ادای دامبلدور رو در آورد و ادامه داد:

- خب بیاین به درس این جلسه مون بپردازیم! اوه خانوم کلیرواتر ممکنه تو این جلسه یه سنتور روی سرتون فرود بیاد!

و بعد از این که با قیافه ی "هر هر هر تو که اینقدر خوشمزه ای چرا تا حالا نخوردنت!" پنلوپه رو به رو شد لبخندش رو جمع کرد و ادامه داد:

- آقای دیگوری شما پادزهر لازم ندارین؟! هوم.. خوشتون نیومد انگار! خب بریم سر اصل مطلب.. اینی که می بینید.. دونه ی لورینه.. میوه ی درخت تلدراسیله!

چوبدستیش رو تکون داد و شمایلی جادویی از یک درخت بزرگ و پر شاخ و برگ در میان هوا و زمین ظاهر شد. ادوارد عاشقانه به درخت نگاه می کرد و ادامه داد:

- این دونه خاصیت پلیدی زدایی زیادی داره.. در واقع یه جورایی هیچ جادو و جادوگر پلیدی نمی تونه به محدوده ی وجودش نزدیک بشه! ولی اونقدر نایابه که هرکسی نمی تونه پیداش کنه.. اینی هم که رو میزه پلاستیکیه می تونین جزو اشیا توی اسم و فامیل بنویسیدش!

ادوارد یه اسلیترینی سال سومی رو می دید که آشکارا داشت سرک می کشید تا مطمئن بشه اون میوه واقعیه یا پلاستیکی ولی خب تلاش کاملا بیهوده ای بود.

- اما شما اینو باید بدونین که یه جادوگر هیچ وقت تسلیم نمیشه. درسته که اصولا دستمون به این درخت و این میوه نمی رسه ولی یه چوبدستی و یه خون پر از جادو همیشه همراهمونه.. جادوگرهای باستانی یه طلسمی با الهام گرفتن از این درخت و میوه اش اختراع کردن که در شرایط خیلی پیچیده ای می تونه اثرات جادوی سیاه رو خنثی کنه و حتی به کار بردنش روی بعضی جادوگرهای سیاه عین آب توبه اثر کرده و باعث شده به راه راست هدایت بشن!

پسربچه ی اسلیترینی فضول قبلی بلافاصله جمع شد و تقریبا تا یقه تو نیمکتش فرو رفت!

- ورد این طلسم همون اسم درخته ولی به کار بردنش همونجوری که خودتون می دونین به راحتی تلفظ کردن یه کلمه ی خالی نیست. چوبدستی هاتون رو در بیارید و به صف بشید! اما قبل از اون تکلیف جلسه ی بعدیتون رو که روی تخته هست یاد داشت کنین!


" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!

و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷
#8
نمرات جلسه ی اول دفاع در برابر جادوی سیاه



هافلپاف: امتیاز


نیمفادورا تانکس: 16

خسته نباشی تانکس عزیز!

تانکس رولینگ به ما یاد داد که حتی توی دنیای جادویی هم قوانین و نظم بر همه ی پدیده ها حاکمه. جادو یه چیز بی دلیل و دل بخواهی نیست که هر کاری بکنه و اتفاقاتی که توی این داستان جادویی میوفته همشون پیرو یه دلیل منطقی هستند.

از طرف دیگه ما توی جادوگران یه قانونی رو سخت رعایت می کنیم. شخصیت های بر اساس اون چیزی که خودشون توصیف می کنن و یا چیزی که رولینگ ازشون گفته در مورد شخصیت های مطرح کتاب باید توی داستان های ما بازگو و توصیف بشن.

در نتیجه ی این دوتا موضوع اینو می خوام بهت بگم که اگه قراره روایت کنی که یه استادی توی هاگوارتز قراره همه ی دانش آموزهاش رو به وزغ تبدیل کنه باید دلیل و منطق براش بچینی تا تو ذوق نزنه چون داری یه کاری رو می کنی که حتی خواهر و برادر کارو هم توی کتاب نکردن.

رول نوشتن فقط این نیست که یه سری نکات نگارشی و یه مقدار توصیفات و دیالوگ ها رو کنار هم بچینیم و یه داستان کوتاه خلق کنیم. مخصوصا اینجا که داستانک های ما بخشی از یه داستان خیلی بزرگ تره که توی کل سایت جریان داره و ما باید خودمون رو با اون ها هم هماهنگ کنیم.

چیزی که لازم داری برای پیشرفتت اینه که بیشتر از قبل در جریان این داستان بزرگ قرار بگیری پس لازمه که بیشتر پست هایی که نوشته می شن رو بخونی و یاد بگیری.

جلسه ی بعد می بینمت تانکس!

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدا.. ماتیلدا!

مثل پست آینه ی نقاف انگیزی که آخرین بار ازت نقد کردم یه اشکال اصلی مشابه داریم. ماتیلدا پیش درآمد و توضیح اول داستان رو اون قدر طولانی و مفصل می نویسی که هم خودت خسته بشی و هم خواننده و در نهایت به اون بخش اوج داستان و هدف اصلی اینقدر کم می رسی که دیگه حالی به آدم نمیمونه والا! :دی

ماتیلدا لازمه توی پست های تکیت به این موضوع خیلی بیشتر از قبل اهمیت بدی که تکیه ی اصلی داستانت رو کجا بذاری و کدوم قسمت رو پر رنگ تر کنی و پیرو همین موضوع از شاخ و برگ های اضافی و مسائل حاشیه بزنی و خلاصه شون کنی.

اینطوری اون چیزی که می خوای ارائه بدی بهتر به چشم میاد و زیباتر دیده میشه و در ضمن خودتم انرژی و قدرت بیشتری داری برای روایت کردنش و بهتر از پسش بر میای.

جلسه ی بعدی می بینمت ماتیلدا!

سدریک دیگوری: 15

سدریک عزیز خسته نباشی.
شما هم مثل بقیه ی تازه واردها و مثل اوایل ورود همه ی ما هنوز اول راه هستی و مسیری طولانی برای پیشرفت داری.

اول از همه این که لازمه دقت بیشتری روی ظاهر و پاراگراف بندی نوشته ت داشته باشی. لازمه برای این که چشم خواننده هات اذیت نشه به ازای هر بند یا پاراگرافی که می نویسی یه اینتر اضافه تر بزنی و یه خط فاصله ایجاد کنی تا خط ها و نوشته در هم و فشرده نباشن و راحت تر خونده بشن.

و از لحاظ داستانی هم فعلا می تونم پیشنهاد بدم که فراز و فرود بیشتری به داستانت اضافه کنی. به عنوان مثال نقطه ی اوج داستانت که مردن استاد بود خیلی ساده و بدون هیجان اتفاق افتاد و خواننده ها فقط با یه دست زیر چونه نهایتا گفتن "اوهوم" و رد شدن از داستان! شما باید بتونی احساسات خواننده ها رو برانگیزی که البته چیزی نیست که همین جلسه اول یادش بگیریم ولی تا پایان این ترم تمام سعیمون رو براش خواهیم کرد.

توی جلسات بعدی می بینمت سدریک!




گریفیندور: امتیاز + 2 امتیاز تشویقی

هرمیون گرنجر: 20

خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!

شما تنها کسی بودی که به شرایط جدید کلاس و قوانینی که من برای توصیف کردنش چیده بودم توجه کردین و این به نظر من شایسته ی تقدیره.

خیلی خوب شخصیت خودتون و بقیه رو توصیف کرده بودید و از شخصیت پردازی ها فاصله نگرفته بودین و طنز خوبی داشت که تونست خواننده ها رو شاد کنه.. من نقد اضافه ای ندارم که روی این پست بذارم.. به کار خوبتون ادامه بدید خانوم!


ریونکلا: امتیاز + 1امتیاز تشویقی


پنلوپه کلیرواتر: 19

عالی بود پنی!
البته یه جاهایی یه سوتی های کوچیکی داده بودی که به خاطر اونها یه نمره ازت کم کردم. چون هم من انسان کمال گرایی هستم و هم این که پس فردا همونا رو میارن میذارن تو دفتر زیر سیبیلای هوریس و میگن بونز به نفع گروهش یه نمره اضافه داده و تقاضای ویدئو چک می کنن!

شوخی های ریزی که توی پست جدی به کار برده بودی و به طرز خیلی ماهرانه ای ازش سبک طنز و جد رو درآورده بودی خیلی عالی بود و واقعا حساب شده و با برنامه بود. فقط چیزی که لازمه رعایت کنی برای دفعه های بعد اینه که حتما یه دور از روی پست بخونی و اینکه روی زبون فارسی معیار وسواس خرج بدی که گاف های لهجه ای توش نباشه.

و از همه مهم تر این که حتما سعی کن از به کار بردن جمله های طولانی که با حرفهای ربط و افعال متعدد کش اومده کمتر استفاده کنی تا تمرکز خواننده رو بهم نزنی و روان بودن و رسا بودن نوشته ت حفظ بشه.

جلسه ی بعدی می بینمت!

اسلیترین:

هیچکس از نوع غیر سروشش!


پ.ن:
امتیازات تشویقی رو بعد از از مشورت با مدیر مدرسه تکلیفشون به طور قطعی مشخص میشه. چون تو متن قوانین نوشته برای پیشرفت در نویسندگی به خاطر نقدهای انجام شده ولی خب به نظر من این دو مورد دقت بیشتری روی تدریس داشتن و لایق این امتیاز هستن.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۷ ۵:۵۶:۴۲

می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
#9
جلسه ی اول دفاع در برابر جادوی سیاه



پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه همهمه و ازدحام بیداد می کرد. دانش آموزای گروههای مختلف به در بسته ی کلاس فشرده شده بودن و توی هم می لولیدن! البته و صد البته که دلیل این ازدحام و شلوغی به دلیل استقبال کم نظیر یا بی نظیر یا نظایری از این دست نبودن. همه ی این ها صرفا جهت اطلاع از استاد ناشناسی بود که هنوز رویت نشده بود و کسی خبر نداشت که کی یا چیه!

و خب این هم بی تاثیر نیست که هر جای شلوغی مشتری های خاص خودش رو جلب می کنه و هرچه در هم تر و خر تو خر تر فضا برای ارزشی بازی مهیا تر! انگار که مثلا تیم کوئیدیچ ایران رفته باشه جام جهانی و کسی به کسی نباشه تو خیابونا!

فلش بک


مهمانی یا جشن آغاز سال شروع شده بود و هاگرید با لیستی از اسامی وایستاده بود کنار چهار پایه و کلاه گروهبندیِ روش در انتظار سال اولی هایی که قرار بود ماجراجویی جادوییشون رو امسال آغاز کنن!

- "سیلام بچه‌ها! امممم ... خوش اومدین! موبارکا باشه!" بی زحمت اسم هرکه ر که خاندم بدو بدو بیاد تا گروهبندیش کنم!

و سپس اسم اولین دانش آموز رو صدا زد و اون بدبخت هَوَلِ هاگوارتز ندیده قبل از رسیدن به صندلی سکندری خورد و سر به جای ته جلوی چارپایه متوقف شد. هاگرید هم که کاری به این کارها نداشت و کار خودش رو ادامه می داد چون اصولا براش فرقی نداشت از سر شروع کنه یا از ته!

در همین حال مدیر از روی صندلیش بلند شد و دستاش رو مثل دامبلدور از هم باز کرد اومد یه لبخند فراخ هم بزنه ولی اونقدر جون نداشت که مقابل کره ی خونش مقاومت کنه و به همون حالت دوباره روی صندلیش افتاد و به خواب رفت!

- ای دادوبیداد! داداش هوری کار من که هنو تموم نشده.. ای بابا.. اساتید بامعرفت! همه رفیق مفیقا.. یه دستی برسونین داداشمون رو از کف اِسفال جم کنین.. ای بابا!

هاگرید هم دوان دوان به سمت میز اساتید رفت و بچه ای که از ته گروهبندی شده بود رو به همان حال رها کرد. به لب میز که رسید یادش اومد که راهی برای اونور میز رفتن نداره پس میز رو از وسط نصف کرد و با حرکت بعدی صندلی خالی استاد دفاع در برابر جادوی سیاه رو شوت کرد اونور و هوریس کروی رو از کف زمین جمع کرد. کلاه گروهبندی فریاد زد:

-اسلایترین!


پایان فلش بک


از همون روز تا الان که تمام اساتید دیگه سر کلاس ها حاضر شده بودند اما اثری از آثار استاد دفاع در برابر جادوی سیاه رویت نشده بود؛ تا همین لحظه که شایعاتی بر سر زبان ها افتاد که استاد توی کلاس منتظره! و دقیقا در همان لحظه در با صدای ناله ی خسته ای باز شد از میان تاریک و روشن درون کلاس پیکر مرد قد بلندی در آستانه ی در ظاهر شد:

- خب.. لطفا فقط اون فرزندان روشنایی که امروز کلاس داشتن به صف وارد شن.. مابقی هم می تونن برگردن و به پرواز شادمانه شون در این هوای روح افزا ادامه بدن!

و لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت. در آن طرف در هم دانش آموزان سال اولی صف کشیدند و مابقی اراذل شلوارها و رداها رو بالا کشیدن و رفتن خونه هاشون!

فضای درون کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه تماما دگرگون شده بود. کل دیوارها با خزه و پیچک و گل های عجیب و غریب پوشیده شده بود و وسط مسط نیمکت ها درخت های آلبالو و گیلاس به بار نشسته به چشم می خورد. توی شکم و بین استخوانهای دم تا جمجمه ی اسکلت قدیمی اژدهایی که از سقف آویزان بود هم انواع و اقسام نوادگان دایناسورها و تخم گذارهای پرنده و خرنده ی ریز و درشت لونه کرده بودن.

و حتی خود پروفسور بونز که ردای آبی بلندی پوشیده بود از بین موهای سیاهش برگهای سبز رنگی بیرون زده بود و جوانه ها و شکوفه های ریزی روی آستین و کلاه ردایش به چشم می خورد.

- خب سال اولی های عزیزم! من خیلی دیر خبر دار شدم که برای کلاس امروز شما برگزیده شدم.. در واقع مدیریت مدرسه اون روز روی کره بودن.. کره به معنای جسم گوی شکل نه.. اون کَره ای که تو نوشیدنی های رزمرتا ست.. بله.. مدیریت روی کره بودن و تاریخ ها رو قروقاطی دادن! منم به هر حال همین طور بدون آمادگی قبلی به پیشواز شما اومدم.

پروفسور بونز برگشت و به دانش آموزان پشت سرش که بین درختا و وسط بوته ها و چمن ها می چریدند نگاهی انداخت. به دخترای که گوشواره ی گیلاسی داشتن و پسرایی که هسته آلبالو به هم تف می کردن!

- ریش دامبلدور آخر و عاقبت هممون رو تا آخر این ترم به خیر کنه! من یکی که حداقل تا پایان سال به طلسم استاد یک ساله ی دفاع در برابر جادوی سیاه دچار می شم و احتمال این که زنده بمونم و برم یا بمیرم کاملا پنجاه پنجاست! تکلیف این جلسه تون دقیقا همینه:

برگشت و به سمت تخته سیاهی که از دل پیچک ها بیرون زد اشاره کرد که نوشته ی طلایی رنگی به سرعت رویش ظاهر شده بود: " ازتون می خوام که جلسه ی آخر و پایان سال یه سری بزنین و بگید که چه خطر مهلکی ممکنه در انتظار دانش آموزان باشه و یا به طور خاص استاد دفاع که قراره بر اثر طلسم ولدک به طرز مشکوکی تا آخر سال از هاگوارتز بره چرا و چگونه میره و چه بلایی ممکنه سرش بیاد!" یقینا از بهترین ایده یا سوژه برای پایان سال استفاده خواهد شد و دانش آموز مربوطه تا آخر سال نور چشمی استاد میشه و بهش طلسم های خصوصی تدریس میشه!

- خب بعد از این که عنوان تکلیفتون رو یادداشت کردید، چوبدستی هاتون رو در بیارید تا یه کم طلسم بازی کنیم!

و خودش اول از همه چوبدستیش رو بیرون کشید و پشت میزش وایستاد و از ته دل ذوق کرد!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
#10
شب که از نیمه گذشت از خانه ی شماره دوازده گریمولد بیرون زد. نیمبوسش را در دست راستش و یک کوله پشتی در حال انفجار در دست چپش داشت که اندکی بعد آن را روی دوشش انداخت.

همچنان جارو را عمودی، مثل نیزه ی یک هوپلایت؛ در دستش نگه داشته بود، انگاری که هنوز وقت پریدن نشده بود. بالا و پایین کوچه ی ساکت و سوت و کور را پایید. حتی فندک خاموش کن پروفسور دامبلدور را بیرون آورد که شاید لازمش شود اما انگار گریمولد از کمبود فضول ها و کارآگاهان رنج می برد.

برای آخرین حرکت قبل از پروازش به پهنای سیاه اما پر از الماس شب نگاهی پر طول و تفصیل انداخت. آشکار بود که لذت می بَرد از اینکه لحظاتی دیگر در آغوش این زیبای بی نظیر شناور می شود.

اولین نقطه ای که باید به آن می رسید همین بود. یک آسمان پر از ستاره و شاید بشود گفت قدم زدن روی راه شیری برای فلور دلاکور، آشنای قدیمی ریونکلایی.. دخترک آبی ویلای صدفی!

ادوارد نفس عمیقی کشید. هوای خنک شبانگاهی ریه هاش را پر کرد. با خودش زمزمه کرد: "من به جای تو اینجا هستم!" پرید روی جارو و به آغوش شکوهمند ترین پدیده آفرینش پر کشید. اوج گرفت و بالا رفت. وقتی به ارتفاع مطمئنی رسید که دیگر توسط ماگل ها قابل رصد شدن نبود. سرعت گرفت و چرخی زد. از اینکه باد لای موهایش می پیچید و هوای خنکی را نفس می کشید که فقط برای خودش بود راضی بود. از آن مهم تر حالا به جایی رسیده بود که هم بالای سرش آسمانی پر از ستاره داشت و هم زیر پایش..

چرخی زد و به راست پیچید. از همینجا هم میتوانست قلعه ی جادویی را حس کند. شاید برای همه ی جادوگرها همین طور بود. هاگوارتز جایی بود که هیچ وقت گمش نمی کردند؛ آشنای قدیمی و همیشگی.

روی جارو خم شد و سرعتش را افزایش داد. باد سردی بی رحمانه می وزید و به سر و صورتش می کوبید. چشمانش هم که دیگر به حالت نیمه باز در آمده بود و جوی اشک ازشان جاری بود.

اما به هر حال ادوارد بونز کاپیتان تیم کوئیدیچ ریونکلا بود و میتوانست از پس شرایطی سخت تر از این ها بربیاید. انگار که تمام این ها قبل از ما به ذهن خودش خطور کرده باشد. آن چنان سر شوق آمد که ناگهان مارپیچ وار چرخید و جلو رفت. گویی از مقابل حریفی نامرئی جاخالی می دهد. سپس به راست و بعد به سمت مخالف جهید و یک مانور هوایی تک نفره را اجرا کرد.

هم زمان هم ذوق زده شده بود و هم بغضش گرفته بود. دومین نقطه ای که امشب باید به آن می رسید همین جا بود. کوئیدیچ تنهایی، برای تدی ریموس لوپین؛ کاپیتان کوئیدیچ گریفیندوری..

صدایش هم از بغض و هم از شدت باد و سرما گرفته بود. به سختی می توانست صدایی از حنجره اش خارج کند. با زمزمه ای گرفته و بغض آلود برای بار دوم تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم! " هیچ حرف دیگری نزد. نباید هم چیزی می گفت. حالا زمان آن نبود که بایستد و معطل کند. فقط کافی بود سرش را پایین بیاندازد و حتی سریع تر از قبل به مقصد بعدی برسد.. به هاگوارتز!

همان طور که پیش می رفت به آن فکر می کرد که تدی و خودش هیچ وقت در هیچ تیم کوئیدیچی با هم یار نبودند. هیچ وقت فرصتش پیش نیامده بود که با هم جامی را بالای سر ببرند.. و فکرهای خوب آن قدر زیاد بودند که در ذهن ترسیمشان می کرد و همچنان پروازکنان می رفت و حتی وقتی در جاده ی هاگزمید فرود آمد و یا حتی وقتی که هاگرید دروازه را باز کرد! فقط زمانی که در امتداد چمنزار به سمت دریاچه پایین می رفت و تلالوی سفید درخشانی در آن تاریکی از دور هویدا شد ذهنش از پاس کاری های آکروباتیک با تدی دست کشید و به جایی که بود برگشت.

آرامگاه سپید، آرامگاه مرمرین دامبلدور در صد قدمی ادوارد یکه و تنها در میان چند درخت قرار گرفته بود. او اما به این قرارهای شبانه ی تک و تنها عادت داشت. تقریبا همیشه این موقع ها منتظر یکی از آنها بود.

- هی پروف! چه خبرا!؟

طبیعتا انتظار نداشت که جوابی بشنود. چنین اعتقادی حتی برای یک جادوگر هم دیوانه وار به نظر می رسید! او ادامه داد:

- امشب نمی تونم اینجا کنارت بشینم.. اومدم یه کاری رو انجام بدم و برگردم، آخه بچه ها تو گریمولد منتظر منن! مواظب خودمم هستم پروف.. خوش بگذره!

ضربه ای روی سنگ سفید کوبید انگار که مثلا روی شانه های پروفسور دامبلدور زده است و بعد دوان دوان به سمت ساحل دریاچه رفت. کنار آب نشست و کوله پشتیش را که این همه مدت روی دوشش بود پایین گذاشت. زیپش را باز کرد و شیشه ی بزرگی را از آن خارج کرد. چوبدستیش را به سمت شیشه گرفت و با صدای پلاپ خفیفی در شیشه به کناری پرید.

- آقای بلاپی! هی.. بلاپی! بیا اینجا ببین برات چی آوردم..

از پی باز شدن در، ماهی مرکبی پیچ و تاب خوران از شیشه بیرون آمد و معلق زنان در هوا بالاتر از سطح دریاچه روی آب شناور مانده بود. این سومین جایی بود که امشب باید به آن می رسید. غذا دادن به آقای بلاپی به جای جیمز سیریوس پاتر!

جنب و جوشی روی سطح آب ظاهر شد و حباب های متعددی بلوپ بلوپ از آن بیرون زدند. ماهی مرکبی که روی آب شناور بود انگار که بو برده بود چه خطری در کمین است تقلای بیشتری می کرد تا بتواند فرار کند اما در یک چشم به هم زدن کار از کار گذشته بود!

- آفرین پسر! ولی این دفعه می خوام یه کم بیشتر فعالیت کنی!

و ماهی مرکب دوم را بدون این که روی آب شناور نگه دارد به درون دریاچه پرتاب کرد. نهنگی که همان آقای بلاپی مشهور بود از آب بیرون پرید و دوباره به دنبال ماهی مرکب شیرجه زد. ادوارد می توانست صدای شیپور خوشحالی نهنگ را بشنود و همین باعث شد که از ته دلش لبخند بزند. برای او بلاپی با جیمز خیلی فرق نداشت. برای سومین بار زیر لب تکرار کرد: "من به جای تو اینجا هستم!"

پس از آن که باقی ماهی های مرکب را تحویل نهنگ مخفی دریاچه داد. کوله پشتیش را که حالا خیلی سبک تر شده بود روی دوشش انداخت و روی نیمبوسش پرید و به سمت همان جایی که سفرش را شروع کرد برگشت. آخرین نقطه ی سفرش همان جایی بود که همه ی ساکنانش عاشقش بودند.

از لحظه ای که به درون خانه ی شماره دوازده برگشت صدای ویلبرت را توی سرش می شنید:

نقل قول:
من عاشق اینجام. من عاشق این آدمام. من حتی عاشقِ تابلوی خانوم بلک یا حتی کریچری ام که توی کمد قایم شده و کسی ازش خبری نداره. عاشق صدای مالی ویزلی ام...من عاشق ساکت بودنای کلاوسم. حتی عاشقِ موهای دمِ یوآن آبرکرومبی که همه جا ریخته هم هستم. عاشق جیغ های جیمز، رنگ موهای تدی، عاشق شکاک بودن مودی ـَم. من عاشق پروفسور دامبلدوری ام که با تموم مشکلاش میاد و شام رو با ما میخوره تا امیدمون رو از دست ندیم.


از پله ها بالا رفت. از اتاق جیمز و تدی رد شد.. و از اتاق ویلبرت و کلاوس.. آملیا و یوآن و اتاق ویولت و رکسان که آخرین و بالاترین اتاق بود و بعد از آن فقط پشت بام بود. پشت بامی که آخرین مقصد امشب بود. ادوارد جستی زد و از پنجره بالا رفت. روی شیروانی خودش را چارچنگولی بالا کشید و روی تیر افقی سقف ،که حس می کرد از دیگر جاها امن تر است؛ نشست.

پشت بام پنهان خانه ی شماره ی دوازده که از آن می شد همه ی محله را دید و کسی نمی توانست آن را ببیند، آخرین مقصدی بود که تیک می خورد. امشب ادوارد به جای همه آنهایی که بودند و حالا جای دیگری در حال جنگیدن برای روشنایی اند به خاطراتشان سر زده بود. به جای همه ی آنهایی که حاضر بود قسم بخورد که امروز یا فردا اسمشان را توی لیست بزرگترین جادوگران قرن اخیر می تواند ببیند. بهترین هایی که اینجا بودند و حتی می توانند که باشند.

نفس عمیقی کشید که به آه شباهت بسیاری داشت و دستهایش را که چفت زانوهایش کرده بود برداشت و آزادانه روی سقف گذاشت. پاهایش را دراز کرد و به دستانش لم داد. گربه ی سفیدی آرام و با تردید روی سقف جلو می آمد. تقریبا نزدیک شده بود که ترسش بر کنجکاویش غلبه کرد و متوقف شد. ادوارد به گربه ی سفید نگاه کرد. اینجا دیگر باید جمله ی پایانی را می گفت. نشستن روی پشت بام خانه ی شماره ی دوازده گریمولد به جای ویولت بودلر.

چوبدستیش را برداشت و مقابل صورتش گرفت. به عنوان آخرین بار رو به چوبدستی زمزمه کرد: " به جای تو اینجا هستم!" و نوک چوبدستی را فوت کرد. قاصدک درخشانی زاده شد و خرامان خرامان در تاریکی ها پرواز کرد و رفت!



می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.