هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: چرا از انتشار "هری پاتر و فرزند نفرین شده" هیجان زده نشدیم؟
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
#1
من خودم خیلی خندیدم وقتی خوندم. حسابی دلی از عزا درآوردیم و شاد شدیم. برخلاف خود نمایش که خیلی تحسین شده از نظر فنی، نمایشنامه خام اون رو خیلی ضعیف معرفی کردن جراید و نقدهای سنگینی هم شد روش.

بهرحال ما گاهی با مطالب ضعیف و فان شاد میشیم و جذاب هم هستن گاهی. سوژه میده کلی دست ما خصوصا برای بخش ایفای نقش که همین بخش از سایت و خیلی از رول هامون قورت میدن چنین فن فیکشن آماتوری رو که فقط مهر تاییدی از رولینگ گرفت.

حالا برای ما ایرانی ها که خرجی برنمیداره فعلا خوندن نسخه انگلیسی یا همین چند ترجمه های فارسی آنلاین، ولی خب در خارج از ایران که ملت حسابی چپاول شدن. برای خیلی از نسل جدید هواداران جذاب بود چون سن شون پایینه و هیچ وقت تجربه نکردن انتظار برای هیچ کدوم از جلدهای هری پاتر رو و تجربه انتظار اول بوده شاید براشون.


با من مپیچ که تلخم...


چرا از انتشار "هری پاتر و فرزند نفرین شده" هیجان زده نشدیم؟
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵
#2
نمایشنامه «هری پاتر و فرزند نفرین شده» منتشر شد

روزنامه USA Today مقاله ای منتشر کرده بود و در اون بحث کرد درباره اینکه چرا خیلی از هواداران قدیمی و نسل اول مجموعه هری پاتر اونقدرها برای انتشار این نمایشنامه هیجان زده نیستند. این مقاله رو به فارسی ترجمه کردیم و در قسمت مقاله ها گذاشتیم:

چرا از انتشار فرزند نفرین شده هیجان زده نشدیم؟

دلایل عنوان شده در مقاله البته که تا حدودی درست بودند ولی تا حدی بومی به نظر می اومدن و من تصور میکنم هواداران ایرانی هری پاتر خصوصاً بعضی از قدیمی هاش که گاهی سر میزنن به سایت، بدشون نیاد اینجا پستی بزنن و بحث کنن در این مورد.

آیا علاوه بر موارد ذکر شده در مقاله، میشه مواردی دیگه ای مثل ضعف مدیریت سایت در تبلیغات و اطلاع رسانی، بی انگیزه بودن مدیریت سایت برای هواداری درست و منظم از مطالب هری پاتری و غیره رو هم دخیل دونست در این سرمای هواداری؟ آیا فکر می کنید مدیریت سایت میتونست از چند ماه قبل با تشکیل تیم ترجمه منسجم مستقیما ترجمه کنه (مانند وبسایت دمنتور) این نمایشنامه رو و کمی از این سرما کم کنه؟ آیا اصلا می تونست تاثیر داشته باشه این حرکات یا نه و مشکل از اساس با حرکات بعد از کتاب آخر هری پاتر هستش؟ تا چه حد اقدامات بعد از انتشار کتاب ها و فیلم ها را تجاری می دانید؟

آیا حدس می زنید نمایشنامه منتشر شده از نظر کیفی با نمایشنامه/رول های ماندگار سایت جادوگران قابل مقایسه باشد (نظر به اینکه رولینگ گویا تنها اصلاح کرده این نمایشنامه از پیش نوشته شده رو)؟
بحث کنید.
نظر شما چیه؟


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۵
#3
سلام. من جدا از بحث های فعلی، فقط یه نکته رو اشاره کنم چون سه چهار نفر از من دلگیر هستن گویا و تصور میکنن بهشون توهین شده. من اینجا عذرخواهی میکنم با تمام ایمان و اینو هم میگم که عمداً با قصد توهین و تحقیر دست به عزل مدیران سایت زدم. شرمنده بهرحال. دو حالت داره دیگه. یا من تشخیص میدم و صلاحیت اینو دارم که بگم کیا میتونن در قالب تیم مدیریت مفید عمل کنن و یا ندارم این صلاحیت رو دیگه. از این دو حال خارج نیست. اگه حالت دومه، به "عشق مدرن" متوسل بشن تا در قالب منجی شمارو برگردونه. که باز من مجدداً حرکتم رو تکرار میکنم و نظرم تغییر نمیکنه. مگر اینکه جلوی نفوذ منو به سیستم سایت بگیره یا بگیرین همه جوره.

من تشخیص دادم که بقیه مدیران به غیر از لینی، میتونن در نقش ناظرهای انجمن موفق تر و با ارزش تر عمل کنن و نیازی به دسترسی پیشرفته ندارن جهت کمک به ایفای نقش. علیرغم اخطارها و تقاضاهای مستقیم و غیر مستقیم چه از قبل و چه در یک ماه اخیر، به جای حذف موردی مثل "معاون یا معاونین مدیر ایفای نقش"، شاهد دخالت و مشارکت و تمرکز دو چندان افراد عزل شده در بخش ایفای نقش بودم. متاسفم. در نتیجه منم تشخیص دادم چون توجهی به بخش های دیگه نمیشه در کنار این فعالیت ها، ترجیح دادم دوستان در نقش ناظر به توسعه ایفای نقش کمک کنن و ضرورتی نداره دسترسی خطرناک داشته باشن. تک مدیر ایفای نقش کفایت میکنه. شورا هم هست که ارشاد کنه این تک مدیر رو.

مرلین هم زمانی مدیر خوبی بوده. دوستش داشته باشین :)
موفق باشید و خوش بگذره




با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
#4
مصاحبه ای بسیار کسل کننده و تکراری.

پیوست:


zip Delphi.zip اندازه: 702.37 KB; تعداد دانلود: 232


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۰:۳۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#5
نقل قول:

وندلین شگفت انگیز نوشته:
با سلام و خسته نباشید:)
دوستان من پس از پاسخ دادن پیام شخصی‌هام با همچه تصویری مواجه میشم که در پیوست مشاهده می‌فرمایید. میشه لطفا اون سایه آبی پست نوشته ها رو بردارید؟
به جان خودم اگه از قبل نمی‌دونستم محتوای اون صفحه قراره چی باشه، فکر می کردم پیکسلای مانیتور سوخته‌ن یا نورشون پخش شده:))

ممنون:)

ویرایش:
ای بابا در پیوست مشاهده نمی‌فرمایید که :|
دوباره پیوست نمودم:دی


سلام خائن.
میدونم. تمپلیت های سه چهار ماژول هستن که قراره آپدیت کنم در این تابستون و از قبل برنامه ریزی کردم براشون. یکی از اونها همین پیام شخصی هست. لازمه جاهایی استایل های اختصاصی اضافه بشن. ولی برای این که برنامه تفریحی و نوستالژیک ملت بهم نخوره، روی لوکال خودم دارم کار میکنم و یه دفعه همه رو با هم بعد از انجام تست ها اینجا پیاده میکنم. بعد از این فاز هم دیگه میتونم با خیال راحت بمیرم


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#6
کاری به شما نبود به خودت میگیری.

نقل قول:

قضیه اعتراض به هاگواترز و رفتار مدیر مذکور چه ربطی به لرد داره؟ شما اونجایی که باید خودتو وارد قضیه کنی، سکوت اختیار میکنی، بعدش الان میای سنگ یکی دیگرو به سینه میزنی؟


منم کاری به پست قبلی و بحث شما ندارم. پست من یک بحث مجزا بوده و ربطی به پست های قبل تر نداره.

نقل قول:

الان با اون تاریخ عضویت دست‌کاری شده‌ت، مگه کسی پیرتر از تو هم الان توی سایت به صورت فعال هست که بخواد بیاد اینجا حرفی بزنه؟


واقعیه اون تاریخ. همچنان که ملت شناسه میسازن در نقش های مختلف و بعدا هم میخوان برگردن به شناسه های اول عضویت شون.

نقل قول:

اطلاعاتی که از هرطرف بهت رسوندن کاملا غلطه و من هیچ دستی در پشت پرده نداشتم. الانم میگم من هیچ چیزی برای مخفی کردن ندارم. برای اینکه این قضایا هرچه سریعترم روشن بشه همه چیو توضیح میدم واست، بعدش خداییش خودت قضاوت کن.


کسی اصلا ازت اسمی نبرد که به خودت میگیری.

نقل قول:

حالا نمیخوام این بحث رو باز کنم ولی خودت تا همین چندسال پیش کسی بودی که شب و روز دم گفتگو با مدیران میخوابیدی تا شاید یه مدیری پاسخگوی حرکات خودسرانه‌ش باشه. سال 90-91 هم که شناسه‌‌ت ریگولوس بلک بود، تا ما اومدیم چنین حرکتیو بزنیم، اومدیم توی گفتکو با مدیران و مسخرمون کردی!


در مورد اون قضیه من حق داشتم حرف بزنم چون سنگ تمام میذاشتم ولی شما فقط حرف میزدین.

------
اگرچه دل خوشی از تو هم ندارم، ولی کلا در این پست مخاطب من نبودی. قرارم نیست بگم کی یا کیا مخاطب من بودن. هیچ اطلاعاتی هم به من رد و بدل نشده. یک پست کلی بود با مفاهیم کلی و کسانی که لازم بود درکش کنن، خودشون خواهند فهمید.

بقیه پستت هم که ارزش جواب دادن نداشت کلا.


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#7
از من پیرتر هم هستن اینجا ولی نمیدونم چرا سکوت کردن، تسبیح گشتاندن رو ترجیح دادن و منو به جلو هل میدن. حس مربی پرورشی دارم.

یک سری حرکات بسیار کامیک دیدم اخیرا که در این ماه مبارک و در این شب های عزیز عزاداری، بندگان صالح خودشون اسباب شادی و خنده رو فراهم کردن برامون و ما از درگاه خداوند ضمن شکرگزاری، طلب عفو میکنیم برای این قهقهه های کشدار خودمون. تعجبم از اینه که اگه حرف و انتقاد هست، چرا پشت صحنه سایت هست و وقتی به بحث عمل میرسه، سکوت میشه. همچنان که بارها هم از خودم پرسیدن و منم گفتم تا وقتی حرف خالی ست، و عمل و حرف واقعی و انتقادی مستند در کار نیست، باید نشنیده گرفت. البته جای سوال نداره و مشخصه چرا. چون حاصل یه مشت نقل قول های دستکاری شده با تغییر لحن، دخالت های بیجا، آغشته به حس خودگولاخ پنداری، من تو دهن فلان میزنم و من فلان تعیین میکنم و غیره، و از جنس اصلاحاته مثلا به خیال خودشون. خودشون هم وقتی میفهمن که وقت عمله و باید حرف حساب بزنن، نمیتونن چون به طرز احمقانه ای متوجه توهم خودشون میشن و می بینن فقط با یه مشت حرف، ساعت ها وقت تلف کردن و یه فانتزی عجیب غریب ساختن از چیزایی که حتی شاید پنجاه درصد هم بهشون آگاهی نداشته باشن. اون وقت میفهمن قربانی حرافی شدن اما بازم غرورشون نمیذاره آدم بشن.

خب متاسفانه این مسائل به طور کامل تقصیر شما نیست. علیرغم همه صحبت های خوب از فواید این سایت و اهداف و مفاهیم نهفته در رول هاش (و حالا چند تا مفهوم خوشگل موشگل نهفته در کتاب های رولینگ)، باید اذعان کرد که اینجا هم خاصیت توهم رو خیلی زیاد تزریق میکنه به بعضی ها. آدمایی داریم که زمان زیادی از زندگی روزانه شون رو پای نت میگذرونن و عمده تعاملات انسانی شون از طریق چت میسر میشه. کسانی که دوست هاشون عمدتاً از همین فضا به زندگی حقیقی راه پیدا کردن. عده ای از این جماعت به مدد سابقه طولانی تر حضور در نت و یا سر سوزن ذوقی تونستن برای خودشون اسم و رسمی در فضای نت دست و پا کنند و به اصطلاح سلبریتی شدن. هر چند که سلبریتی بودنی که عمرش به سیم کلفتی در اعماق دریا وصل باشه و اون سیمو هر از گاهی نهنگ ها گاز می گیرن و قطع میشه، سلبریتی کم رونقیه که در شرایط این ایران و بی کاری خلق الله، منصه ظهور پیدا کرده. در بین شماها کم نیستن افراد واخورده و از همه جا رونده ای که پشت پروفایل هاشون قایم میشن و چهره ای مثلا منور الفکر و به قولی بچه باحال از خودشون برای شما ترسیم می کنن و کم کم خودشونم باورشون میشه که نظرات تاثیر گذار و حرکات جریان سازشون از اونا مارتین لوتر بوق هایی ساخته که میتونن دنیا رو زیر و رو کنن. البته دنیایی به وسعت چند گیگ نت که سر ماه نشده جیغش در میاد.

کاربری که تا دیروز خجالت می کشیده از سوپر سر کوچه شون خرید کنه و بعد چونصد بار مردود شدن در کارگاه نمایشنامه نویسی، حالا میاد خط و نشون هم میکشه که ساختار مدیریت رو تعیین کنه. کسی منکر حق دخالت مستقیم و آزاد اعضا نیست ولی حداقل در حد و اندازه حرفی که میزنید باشید. این جماعت جالبه که راحت توهین هم می کنن و جالب تر اونه که اون پشت‌مشت ها چنان ادعای زحمت دارن و لیچار کاف دار از دهنشون در میاد که انگار دارن تو خاک سفید بنای ایفای نقش شون رو میسازن و کسی نمیدونه پشت چهره هار و خشن و مثلا آزادیخواهش، یه دختر یا پسر فسقلی ریغو با صورت دردمند و پر از جوش نشسته پشت کامپیوتر و همه نگرانی فرداش اینه که چطور باید از همه آدمای توی مترو بخاطر نفس کشیدنش عذرخواهی کنه.

شکی نیست که برای بعضی ها رسما تبدیل شده به زندانی با طرح مثلا خونه که از زندگی روزمره شون راه به جایی نبردن و با درک نسبی، این تبعید خود خواسته رو قبول میکنن. مجبور نیستی. اگه حالت داره بهم میخوره، اگه سیری، در بازه. مجبور نیستیم همه رو با خودمون به اجبار بکشونیم به سفری غیر منتظره در اعماق مرلینگاه.

همچین بعضی ها ژست شجاعت گریفیندوری میگیرن که روح گریفیندور رسما سر به توالت میرتل گریان میذاره. اصلا شما چه گوارا. چنان ادا و حرفا و ورور ها و پخ هایی میزنن کعنهو سرنوشت سایت از نون شب واسشون واجب تره. وقتی میگن بیا جلو، کلا از آثار طرف از نت پاک میشه و شیش ماه بعد در هویت اصخر با اکانت دیگه ظاهر میشن. با چنان حالتی چت میکنن در مورد مسیر ایفای نقش جادوگران و کیفیت رول ها که انگار همه نمایشنامه های عالمو خوندن و نوستالژی تارکوفسکی رو هم توی چهار سالگی صد بار دیده بودن.

ادعاهای تو خالی و حرف های گنده تر از هیکل ایفای نقشی و کاربری تون به انضمام لات بازی های خنده دار پای تلگرام، بخشی از خصوصیاتیه که این روزا در رفتارهای بعضی از شما اعضای محترم سایت دیده میشه. به طور کامل هم تقصیر خودتون نیست. جو نت شمارو سوق میده به این جهات. کم نداریم اینجا، حتی در این سایت تفریحی و ایفای نقش، از اونهایی که ادای روشنفکری در میارن. همه جا بوق زدن، طرد شدن و حالا به اینجا پناه آوردن و به طرز احمقانه و ناشیانه ای تصور میکنن وارد گود شدن و میخوان به خیال خودشون دنیایی وابسته به سیم سروری پوسیده رو از عقایدشون متاثر کنن. این توهم روشنفکری بین بعضی از شماها به حدی رسیده که هر کدوم تون که مودمی تو خونه داره و پنج تا خط وای فایش ظاهر میشه، سریعا منور الفکر میشه و در خصوص هر چیزی از این سایت لعنتی و بدتر از اون در خصوص هر کسی مثل آب خوردن اظهار نظر می کنه پیش بقیه. واقعیت اینه که سخت نیست برای بعضی ها تا بفهمن پشت این ادا اطوارای روشنفکری، یه نیم وجبی (یا شاید دیلاق) ترسو داره ایفای نقش میکنه مثلا که تازه جرات کرده و از پشت مانیتورش بیرون بیاد و مسائلی که خاص نوجوانانه رو ناشیانه و به طور غم انگیزی تجربه می کنه.

اتاقی دارن مملو از کتابا و فیلمای ندیده. آروغ های روشنفکری شون درباره برابری مدیر و کاربر و حفظ احترام در گروه های تلگرام، پرده گوش فرشته های آسمون رو هم جر میده و همینا خودشون میرن در پی وی و هیچ ابایی ندارن از تخریب و شایعه ساختن علیه اعضای زحمتکش سایت. هر از گاهی داد آشنایی با فلان عضو قدیمی رو سر میدن و از اون کاربر جلوی بقیه از اسم کوچیک یاد میکنن و با خاطرات دروغین و مشترک رول نویسی و ترکاندن ایفای نقش سایت، مخ همه رو میخورن و میگن آره، زمانه سیاهی شده و سایت بی کیفیت ! مدیران بی خاصیتن و رولینگ زنده ست هنوز و غزل فكر می کنه...

سخته میدونم. ولی زور خودتون رو بزنید: آدم باشید.


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۲۳:۳۵:۴۴
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۲۳:۴۴:۵۲
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۷ ۰:۱۲:۰۶
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۷ ۰:۲۹:۱۴

با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۱۶ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#8
تلالو آخرین باریکه های نور نوید غروبی حماسی را به الوار الوار پوسیده و نم گرفته عمارت کهنه ای می داد که روزگاری تصویر منزلی باشکوه را بر فراز بلندترین تپه دهکده لیتل هنگلتون در ذهن اهالی آنجا تداعی می کردند. بال هایی به سپیدی قو رقص کنان از میان ابرهای غم زده و خاکستری راهشان را به سوی باغچه مزین به خس و خاشاک عمارت قدیمی باز می کردند. شاید بر چشم هر ماگل و یا حتی جادوگری فرود زنی بالدار در حالیکه فرد شنل پوشی را در آغوش حمل میکرد، آن هم درست وسط باغچه این چنین خانه ای متروک و نفرین شده، توهمی بیش نبود، لیکن حالا به چشم تو رنگ حقیقت به خود می گیرد.

پس از فرودی نسبتاً سنگین، زن جوان به زحمت سعی میکرد بال های روییده از ستون فقراتش را از دست عشقه های خشکیده روی دیوار خانه رها سازد. پس از چند لحظه ای کلنجار و سوراخ سوراخ شدن دکلته سراسر مشکی اش، به سمت مرد شنل پوشی برگشت که او را به دشواری قبل از خودش وسط راه سنگفرش شده مشرف به درب نیمه باز خانه فرود آورده بود.

«سرورم... سرورم... منو ببخشید...»

زن با دستپاچگی مقابل اربابش زانو زد و ضمن طلب زبانی عفو، سریعا در حال بلند کردن مرد شنل پوش از زیر بغل او بود. بلاخره مرد را بلند کرد و یک دستش را دور گردن خودش انداخت و با همدیگر کشان کشان به سمت درب خانه گام بر می داشتند. صدای بی روح، سرد، سرشار از افسوس اما پر ابهت مرد، آن زن را شرمنده کرد...

«هیچ وقت یاد نمیگیری. هیچ وقت یاد نمیگیری دلفی. »

زن با خجالت و چشمانی ریز شده سرش را پایین انداخت. از لابلای تار های موی مشکی و صافش، قطرات رقیق و سفید رنگ اسهال کبوتر روی سینه اش می چکید...

«سرورم. کبوتره رو ندیدم. از ناکجا ظاهر شد وسط صورتم. پیشکشی هم با تمام وجود تقدیمم کرد. من تلاش...»

واژگان جاری بر زبان زن با صدای پوزخند مرد شنل پوش در گلویش خفه شد و دیگر هیچ نگفت. زن دستش را دور کمر مرد شنل پوش گرفت و او را از چند پله مقابل در بالا کشید. سرانجام درب نیمه باز و تقریبا خرد شده و از چندجا شکسته را به داخل هل داد. مرد شنل پوش چند قدمی به جلو برداشت و به چارچوپ در تکیه زد. کلاه شنلش را از روی سرش برداشت و و با آهی عمیق در دل به تالار پذیرایی منزل پدرش اش زل زد که حالا چیزی به جز تار عنکبوت و خاک و کوهی از لوازم خانگی تکه تکه شده از آن باقی نمانده بود.

نگاه خونین و همچون مار ارباب تاریکی به آرامی از سوی سکوت و ماتم قرارگاه سابقش به سمت دلفی چرخید که با چشمانی اشک آلود و نگاهی شیفته به او زل زده بود. لرد ولدمورت بی آنکه مجبور باشد با نگاه سردش چیزی بگوید، زن کف دستانش را به سمت اربابش تکانی کوتاه داد و از ناکجا چوبدستی جادویی بین انگشتان دست راست مرد ظاهر شد و عصایی هم زیر دست چپش را گرفت و پاهای برهنه و ناتوانش را به حرکت وا داشت.

قدرتمندترین و پر ابهت ترین جادوگر تاریخ حال تبدیل به پیرمردی شکسته و غمگین شده بود. با چشمانی بسته، به سوی راه پله قدم بر می داشت و با هر قدم، صدای تک تک یارانش در گوشش طنین می انداخت و او را به روزهایی می برد که سراسر آن پذیرایی بجای شکل دخمه امروزی اش،‌ باشکوه بود و پر از دوستانی که جانشان را برای ارباب خود فدا می کردند.

«معجون بدم ارباب؟ ارباب ارباب. من پیکسی ام. مگس نیستم. چرا مگس کش آخه؟ سرورم ! اجازه بدین من این بی مصرف ها رو کروشیو کنم. ارباب؟ ساحره تازه وارد داریم؟ سرورم ! من برم پدر مادرمو بکشم الان برمیگردم.. دایی؟ دایی ژون. کوژا گژاشتی اون منقل منو. دایی؟ اومدیو نشاژیا. ئه. دایی؟ ارباب؟ ارباب؟ میشه در یخچالو باز کنید؟ اینجا ده ساله هوا مطبوع نیست. سرورم. من املت شما هستم. ارباب؟ لواشک در دوازده طعم بدم؟...»

به زحمت خود را از آخرین پله بالا کشید و قدم در راهروی طبقه دوم گذاشت. اصوات زنده درون گوشش تبدیل به چروک های روی صورت سرد و بی روحش شدند. در تاریکی راهرو به سوی اتاق انتهایی گام برداشت.

«ارباب این شیره ره میل بفرمائید. مال گاومیش دِهه مون هسته. »

لحظه ای گمان برد که مرگخوار دهاتی اش واقعا آنجا بود و کاسه بدست شیر تعارف می کرد. لبخندی تلخ و گذرا بر گوشه لبش می نشیند اما سریعا آن را می بلعد. همچنان با چشمان بسته پیش می رود و نهایتا خود را به آخرین درب راهرو می رساند. صدای فریاد وحشتناک و غیر منتظره ارباب تاریکی لرزه بر اندام دلفی انداخت که پشت سرش او را دنبال می کرد.

«خیانت ! دلفی. ذره ذره وجود این خونه بوی خاطراتی رو میده که آغشته به خیانت شدن.»

پلک های چشمان سرخش رو به دستگیره در مقابلش بالا رفتند. قطره اشکی نقره فام گوشه چشم لرد ولدمورت پدیدار گشت اما قبل از اینکه احساساتش برانگیخته شود، اشک تبدیل به قطره خونی شده بود که آرام آرام از بین چین و چروک های صورت سفیدش راهش را پیدا می کرد. با اشاره لرزان چوبدستی اش، در اتاق گشوده شد. آخرین پرتوهای خورشید در حال غروب از میان پنجره ای با شیشه های ترک خورده و خاک گرفته راهش را به داخل اتاق و صورت او باز کرد. پیش از آنکه قدم دیگری در اتاق خاک گرفته، خالی و کثیفی بگذارد که روزگاری دفتر باعظمت و ترسناک او بود، نقش بر زمین شد.

«سرورم ! »

«به من دست نزن دلفی. »

پیش از آنکه دلفی خم شود تا او را بلند کند به عقب رانده شده بود. لرد تاریکی به زور بدن نحیف و کوبیده شده اش را از زمین کند و خودش را کشاند پای پنجره.

«برایم یک صندلی بیار.»

دلفی نگاهی به اطراف اتاق انداخت و در گوشه ای کنار یک تخت، صندلی چوبی و شکسته ای یافت. انگشت اشاره اش را به سوی صندلی گرفت و صندلی تبدیل به یک صندلی نو و محکم شد و مقابل پنجره ظاهر شد. پنجره شکسته را باز کرد و سپس به سمت همان تخت زهوار در رفته رفت و با ناله هایی مبهم و زمزمه هایی اشک آلود و دخترانه روی تخت ولو شد و ملتمسانه به اربابش نگاه می کرد.

ارباب تاریکی با چهره ای مات و خونسرد اما پیکری دردمند به تماشای آخرین پرتوی نور خورشید و غروب نشسته بود. آه عمیقی کشید و گفت:

«در طول تمام این سالها جان انسان های زیادی رو گرفتم، دلفی. از جادوگر تا ماگل. از بچه تا بزرگسال. اما میدونی تصویری که ازم به خاطر اینها در ذهن مردم ساخته شده چیه؟ میدونی دلفی؟»

«سرورم ! خواهش میکنم...خوا...ه...»

دلفی از روی تخت خود را به زمین انداخت و سجده کنان با ناله و گریه خود را به سمت پای اربابش می کشید.

«اینقدر ناله نکن. حرف های منو به لجن میکشی. داری حال من رو بهم میزنی دلفی. کروشــــ.. ــــ.....ووو»

پیش از آنکه لرد ولدمورت بتواند نفرین شکنجه را به سوی خادمش روانه کند، چوبدستی اش از میان دست لرزانش بیرون جهید و مقابلش روی زمین افتاد.

«آه ! می بینی دلفی؟ حتی دیگه نمیتونم تنبیه ات کنم. »

لرد سیاه به چوبدستی نگاه می کند که مقابلش روی زمین افتاده بود. روزهایی که با آن بی نظیرترین جادوهای تاریخ را اجرا می کرد به سرعت از مقابل چشمانش رد می شدند. به بازی زمانه پوزخندی زد و سرش را بالا گرفت و به تپه هایی در دوردست نگاه می کرد که رفته رفته خورشید را جایی در فراسوی خودشان به آغوش می کشیدند.

«به خاطر کشتن آدم های زیادی به من گفتند و میگن جنایتکار و و قاتل ! اما مساله اینجاست که من هیچ کدام اینها نبودم و اونها هیچ وقت متوجه نشدند... »

سری با نشانه تاسف تکان داد و با مکثی کوتاه گفت:

« من وسیله یا عامل مرگ نبودم. من خود مرگ بودم و از جنس سرنوشت. و اونها شایسته رویارویی با من. اونها هیچ وقت یاد نگرفتند و هنوز هم نمی فهمند که نیکی و سیرت خوب برای برقراری نیکی مطلق، یک تلاش بی فایده برای بر هم زدن توازن دوره ای خیر و شر بوده. حداقل بخاطر تلاش شون شایسته رها شدن از این زخم دردناک و عفونی دنیوی بودند. اونها هیچ وقت نمیفهمن دلفی. همچنان که یاران و دوستان من هم نفهمیدند و یک به یک خیانت کردند. افسوس !»

شعله ای مهیب و سبز رنگ از کمر دلفی ظاهر شد و بال هایی آتشین از پشت زن بیرون جهیدند، مشت محکمش را بر پارکت اتاق کوبید، چوبدستی مقابلش به پرواز در آمد و دوباره میان مشت اربابش قرار گرفت. روی پاهای لرد تاریکی خم شد و گلوی خودش را جلوی نوک چوبدستی گرفت.

«منو بکش ! منو بکش ارباب !»

لرد ولدمورت با تمسخر و قهقهه ای ممتد گردنش را بالا رو به سقف اتاقی گرفت که با غروب رفته رفته در تاریکی فرو می رفت. دلفی اشک هایش را پاک کرد و با صدایی دورگه ادامه داد:

«منو بکشید ارباب ! توی جوونی حس پیرزنی رو دارم که تنها نگرانیش شستن دندون های مصنوعیش هست. کاش توان شستن همین زندگی مصنوعی را داشتم یا لا اقل توان پاک کردن خودمو از زندگی واقعی. حجم نفرتی که به سمتم اومده بی نهایته سرورم. آوار قلبهایی که شکسته ام داره خردم می کنه و تنها دلخوشیم همینه که هیچ چیزی نیستم جز ذره ای از جرقه این دنیا ! خلاصم کنید و ادامه بدین.»

قیافه لرد تاریکی هیچ تغییری نکرد و همچنان از میان پنجره به جایی در دوردست خیره مانده بود و انتظار چیزی را می کشید. بلاخره پس از چند دقیقه سکوتش را شکست.

«دلفی ! مایل هستم با برادر عزیز و نیمه گمشده ام ملاقات کنی. ایشون سالهاست در امر حمل و نقل بدون به اون طرف بدون هیچ چشم‌داشت و مزایایی، با من همکاری دارن. »

در میان خنده های دیوانه وار و ترسناک لرد ولدمورت، دلفی چانه اش را از زیر چوبدستی اربابش کنار کشید تا به سمت فرد شنل پوشی برگردد که پس از آخرین اثرات نور، از میان قاب پنجره وارد اتاق شده بود.

«دلفی، مرگ ! مرگ، دلفی ! اوه. چقدر دیر کردی برادر. میخواستم با نگاه به منظره غروب تموم بشه.»

مرگ هیچ نگفت. صورت تاریک و ناپیدایش هم گویای چیزی نبود. تنها به نشانه تعجب شانه هایش را به بالا انداخت و داس تیزش را محکم بر کف اتاق کوبید و منتظر به لرد تاریکی نگاهی کرد. دلفی با دستپاچگی از کف اتاق بلند شد، بال هایش را تکان داد. با اشاره انگشتش گلوله ای آتش پشت صندلی اربابش ظاهر کرد اما قبل از اینکه بخواهد لرد تاریکی را از روی صندلی بلند کند و داخل آتش بپرد، گلوله آتش با اشاره چوبدستی لرد ولدمورت در هوا منجمد شد و مانند گلوله برفی بر کف اتاق فرو رفت. گویی ساعت چند دقیقه ای به عقب برگشته باشد، خورشید کمی از پشت تپه بیرون آمد تا دوباره غروب را ترسیم نماید.

«سرورم...»

«دستمو بگیر دلفی !»

انگشتان زن جوان میان انگشتان نحیف و چروکیده اربابش قفل شد. لرد ولدمورت نگاه سرخ و نافذش را روی مردمک چشم دلفی قفل می کند و با صدایی آرام و متین زمزمه می کند:

« ما نقشای اصلی داستانی بی نویسنده ایم که ذهن سیال طبیعت به هر سو که دلش بخواد سوق مون میده. هر از گاهی به قریحه جبر، کتابی رو میسازیم. از جنینی که توی رحم مادرش تلف میشه و فقط مبدل میشه به یه پاورقی گمنام بگیر تا مردمی که زندگی شون کتابی کهنه و چند صد صفحه ای به کهنگی چروک های عمیق صورتشونه.»

قبل از آنکه زن سرش را بالا بگیرد، نوک چوبدستی لرد ولدمورت روی مچ خودش قرار گرفته بود. آخرین لبخند مصنوعی اش را تحویل دلفی می دهد و با لبخندی مضحک به مرگ نگاه می کند. مرگ با متانت از مقابل پنجره کنار می رود تا ارباب تاریکی بتواند غروب دوباره بازسازی شده اش را باری دیگر ببیند. ولدمورت آرام زمزمه می کند:

«آوادا....کــداورا...»

جرقه ای سبز رنگ همانند جریان هم آغوشی مخدر و رگ، از نوک چوبدستی لرد تاریکی به آرامی بیرون می جهد و درون مچ دست خودش فرو می رود و آرام آرام وارد سراسر پیکر نحیف و دردمندش می شود. آخرین نگاهش را از غروب آفتاب بر می دارد و مردمک چشمان خونینش روی دلفی از حرکت باز می ایستد. نگاهی که می رود تا ابد در وجود دلفی ثبت شود. ارباب تاریکی به همراه «مرگ» از قاب پنجره درون آسمان تاریک محو می شود و جنازه اش را با زن گریانی تنها می گذارد که قطعه روحی از او بنام خود «مرگ» را در حین عروجش در آغوش کشید و آن را هیچگاه تسلیم همجنسش یعنی «مرگ» نکرد...


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۰:۳۱:۴۷
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۰:۳۴:۳۶
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۰:۳۶:۲۰
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۰:۳۹:۳۸
ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۰:۴۶:۳۴

با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۹۵
#9
بقیه دوستان نامبرده شده رو نمیدونم چه هیزم تری به رودولف فروختن و تمایلی هم ندارم بدونم. ولی در مورد خودم درست میگه. اینجا هم در نقد این مساله، جای مناسبیه برای مطرح کردن دلخوریش. از اونجایی که دلیل دارم برای همه چی، از توضیحات اضافه اجتناب میکنم و ترجیح میدم سکوت کنم اما فقط این عذرخواهی عمومی رو از طرف خودم به رودولف تقدیم میکنم که دو بار بازیش دادم طی دو سال اخیر. شرمنده: (شیر عالی پرچرب ! )


با من مپیچ که تلخم...


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
#10
مک (بلای جدید) هم قبلا این مشکل رو با فیلد محل زندگی بهم اعلام کرد و چند بار خودم تست کردم و‌ مشکلی ندیدم اما خودش بعدا بهم گفت بعد از چند بار تست تونست تغییر بده گرچه نه کاملا مطابق نظرش. نمیتونم حدس بزنم چیه دردش. اگه خواستی به یکی از مدیران پیام خصوصی کن برات تغییر بدن. همون راه های معمول پاک کردن caches و cookies معمولا حل میکنه این چنین مشکلاتو.


با من مپیچ که تلخم...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.