هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#1
سلام به مدیرای زحمت کش
متاسفانه من مجبور هستم برای یه ماموریت کاری مدتی از سایت مرخصی بگیرم چون نمی دونم چقدر ممکنه طول بکشه و شاید از یک ماه بیشتر شد می خواستم در خاست کنم شناسه ام رو در ایفای نقش نگه دارید و نبندینش
چون من برمی گردم
دلم برای جادوگران تنگ می شه
موفق باشید
یا علی
سالی یر بلک

شما باید در تاپیک لیست انتظار درخواست بدید نه در گفتگو با مدیران.


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۲۰ ۱۳:۲۳:۵۸

زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۰:۲۲ سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
#2
اولین مرحله مسابقه ی زو هست! چه کسی در این زمینه استعداد داره؟!
نگاه هایی بین بچه ها رد و بدل می شود و تمام این ها نشان بر این است که فهمیده اند این مسابقه شیوه ی نوینی را در پیش گرفته و بسیار تازگی دارد!
ولی در واقع چیزی که بیشتر از همه تفاوت داشت خود بلید بود
سالی یر با حالت مشکوکیوس پرسید:- هووووم بلید تو حالت خوبه ؟؟
ویکتور :- زو دیگه چی یه؟
همه با سر تاکید کردند که سینیسترا دوباره سوال کرد:- بلید خوبی ؟
بلید مدتی فکر کردو بعد سریع گفت:- نه !! یک لحظه لطفا"!!
و بدو بدو از سالن خارج شد ،و ملت را درکفی باقی گذاشت که بماند
استر:- این چرا اینطوری کرد؟
مگی که سخت در کف بود و از طرف دیگه مغزشم در جایی دور از دسترسش قرار داشت گفت :- حتما"رفته اب بخوره؟
ابر:- اخه سناتور عاقل خون اشامها که اب نمی خورن!
مگی :- ها!!!!
سالی یر رو به هری که کنارش بود کردو گفت:- غلت نکنم چیزی شده؟
هری :- نه با با بلید بلده از خودش مواظبت کنه ...اومدن اون هم ایده جناب عالی بود ولی باید بگم فکر مسابقه واقعا"خوب بودا!
بلید سرفه کنان از در وارد شد و جدی مثل همیشه گفت :- ببخشید .....بریم سراغ مسابقه !
مگی با خنده :- کجا رفتی ؟
بلید :- ناکجا .....به خودم مربوطه !!
لارتن :- بلید جون گوشه لبت یه چیزی شده اخه داره خون می یاد!
بلید با دست پاچه گی گوشه لبش رو پاک کرد
مگی دوباره پرید وسط:- اقای بلید اجازه ....من درست متوجه نشدم ناکجا کجاست اگر می شه بیشتر توضیح بدین.
اما به جای بلید سالی یر به تلخی گفت:- هیجا ....اخه این بلید ما گاهی اوغات خون به مغزش نمی رسه باید بره دستشویی...می گفتی مرحله اول مسابقه چی یه درست بگو وگرنه ما نمی فهمیم باید چی کار کنیما!
بلید سینه شو صاف کردو گفت:- با اجازه ی استر (در راستای بلاک نشدن ) مراحل مسابقه هنوز معلوم نیست ولی باید بگم که حتما"مرحله ای هستش ..... در این مراحل سه داور به کار نظارت می کنن که دوتای اونها یکی از گیریفیندور و دیگری از اسلیترین هست و این دوداور در هرمرحله با مرحله ی قبلی فرق می کنه و ملاک انتخاب این دوداور 1- باید تو رشته ای که در اون مرحله سرش مسابقه اجرا می شه تبحر کافی داشته باشن و2- این که باید با رای گیری بچه های گروهشون انتخاب بشن دقت کنین که چون هرکس در مورد خاصی تبحر داره و مراحل مسابقه باهم فرق می کنه و برای این که تبانی نشه در هر مرحله داور ها فرق می کنن و اما داور سوم که یه داور بی طرفه که از خارج از مدرسه باید بیاد حتما"باید عادل ؛منصف وکاملا" بی طرف باشه و در هیچ مرحله ای تعویض نمی شه
استر چرت بقیه رو پاره کردو گفت:- اینا رو ول کن بعدا" برای گفتن اینا وقت هست تا دلم از فضولی نترکیده بگو بینم مرحله اول چی یه ؟
بلید :-گفتم که زو ؟کی بلده ؟
سالی یر با لب و دهان چیزی به بلید گفت و رنگ بلید پرید و با چشمان گرد شده گفت:- این به من فحش می ده ..........!!!!!!!!!!!!!
ولی بادیدن این صحنه از ویکتور ساکت شدو دوباره گفت:- خوب چیه خوشی هم نمی شه با هاتون کرد .....مرحله اول پیدا کردن گل لاسمبوه هستش
لارتن:- بی مزه ملت و می زاری سرکار !
هدویگ:- دوتا گروه ادم بگردن دنبال یه گل اینم شد مسابقه!
بلید :- ملت گرنیک خواهی صبر بایدت، اولا" که اسم کامل این گل لاسمبوه گوشتخواره ،بعدشم از گیاهان خیلی خطر ناکه ؛ دوما" این گل در پرت ترین جاها و خطر ناکترین جاهای جنگل ممنوعه در می یاد سوما" خود این گل مهم نیست مهم قطعه سنگ ارزشمند درونشه که باید از دهنش که حدودا" صد تا دندون داره بیرون بیارین! در ضمن خطراتی که این راه داره و تله هایی که برای هیجان و مشکل کردن مسابقه برسر راه افراد می زاریم رو نمی گم.
نگاهی به ملت گیریفیندور کردو ادامه داد:-ببینم کسی مخالفت داره یا بازم می گین کار راحتی یه .....خوب من این کارو به کسی می دم که از دست دادن انگشتاش براش مهم نباشه
...................................................................................
وای من واقعا" از این همه فعالیت به وجد اومدم .....من همش یه هفته نبودما ببین تالار چی شده چقدر فعالیت چقدر تکاپو واقع" جای بحث و تشویقی داره
چه خوابگاه تمیزی
بچه ها کجایین پس
گل لاسمبوه: نام این گل کاملا" من دراوردی است و حروف ان از اول اسم بچه های خوابگاه گرفته شده


ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۱۱ ۰:۳۲:۲۹

زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۰:۰۰ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶
#3
همه یک جوری در حال خیال پردازی بودند که یکی از ان میان داد زد تا مثل همیشه کارا رو خراب کنه و ان کسی نبود جز سالی یر
سالی:- بچه ها این کارا نامردیه !
دهان همه روی زمین خوابگاه پخش شده بود . در حالی که ویکی داشت سعی می کرد زبانش را حرکت بدهد گفت:- از کی تا بحال تو با وجدان شدی؟
بعد از تکاپوی همه برای خروج از شک سینیستر در ادامه حرف ویکی گفت:- راست می گه .....مگه یادت رفته اونها با ما چی کار کردن ....مگه اونها نامرد نبودن ...یادتون رفته چه بلایی سر استر اوردن ....هدی رو اخفال کردن و کاری کردن که بیل از جمع ما بره !
سالی یر:- سینی حواست باشه داری اتیش جنگ رو روشن می کنی .....این به نفع ما نیست بچه ها ماگریفیندوری هستیم ما باید در کنا رشجاعت ...عقل و هم فکری جمعی رو هم داشته باشیم شجاعت بدون عقل کافی نیست
مگی :-هان چی می گه این .... (به ابر که کنارش بود زدو گفت :-می شه برام ترجمه کنی چی می گه)
ویکی با حالت مشکوکیوسی پرسید:- سالی جان تو چطور یهو متحول شدی ؟؟
ملت گریف هم :-
سالی یر :- خوب من الان داشتم با یکی از بچه های اسبق گریف که مدتی در بین ما نبوده با موبایل جادویی سینیسترا حرف می زدم
سینی:- چی موبایل من ............کو کجاست؟ من که اونو به تو ندادم؟ .....اهای دزد ...موبایلم رو دزدیده بگیریدش !
بچه های خوب گریف هم حس کمک به هم گروهیشون گل گلی شدو به طرف سالی یر حمله کردند و بعد از کلی کتک زدن و غیره......(نامردا)
سینی و گوشی تلفنش به هم رسیدن :-:bigkiss:
هدی :- اخیییییییییی....دلم باز شد خیلی وقت بود دزد نگرفته بودیما ملت !
مگی :- اره حالا کی بود این دزد نابکار ؟
همه به طرف ................
سالی یر :-
ملت :-
ناگهان در باز شد و مردی با اندامی بزرگ و ورزیده داخل شد
مگی :- مگه اینجا........
ولی با دیدن روی مرد لبخند زد و شیه ای کشید
بلید با همه احوال پرسی کرد و بادیدن سالی یر کلی خندید
و گفت:- استر جان با اجازه ....بچه ها من طرحی دارم بیاین اسلایترینی ها رو به مبارزه دعوت کنیم و بهشون بفهمونیم که از هرنظر از اونها بهتر هستیم
هرکس موافقه بلند هورا بکشه
و همه یکصدا گفتند:-هوووووووووووووراااااا


زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶
#4
سلام بر گیریفیندور وگیریفیندوری
بچه ها از این که اینقدر نام من رو مکرر استفاده کردین و در نبود من خیلی خوب هوامو داشتین کمال تشکر را دارم اگر این ویکتور نبود که الان من جزء مفقودالعسر ها هم نبودم که ............خلاصه من با مگی موافقم ما همه جزء یک گروهیم وقتی ما حتی با خودمون هم دعوا داریم که نمی تونیم جلو دشمن های گیریف رو بگیریم ؛تورو خدا یکی یه سورژه با حال بکشه وسط ؛این شبیه به خاله باز یه
و حالا چون من از بچه گی علاقه ی زیادی به خاله بازی داشتم منم بازی
..................................................................................................
سالی یر از اون فضای رخوت انگیز خسته شد و رو به جمعیت علاف ها کرد و گفت :- من خسته شدم بابا حوصله ام سر رفت
ولی هیچکس به حرفش توجهی نکرد اخه همه تو جو شکست های عشقیشون بودن
سالی یر :- هووووی با شما بودم ها
ولی انگار نه انگار
سالی یر ویکی رو که در کنارش نشسته بود از خواب عشقی پروند و ویکی اسمی تو مایه های لائورا از دهنش پرید
سالی یر:- لائورا کیه ؟
ویکی با دهان باز البته) کی ؟ من نمی شناسم !!
سالی یر:- اره ارواح هدی .......بگذریم چیزه من حوصله ام سر رفته
ویکی :- خوب
سالی یر:- خوب......خوب یه کاری کنیم بابا
ویکی :- چی کار ؟؟
سالی یر :- ......اخه عاقل اگر می دونستم که سراغ تو نمی یومدم
ویکی فریاد زد :- ای ملت
همه از خواب بیدار شدن و در واقع لارتن که دستش را روی قلب نارنجیش گرفته بود سکته هه رو رد کرد و بقیه هم همه یکی یه ناقص زدن
استر:- چته؟ .....حالا که اینطور شد می دم بلاگت کنن
ویکی:- به چون لائور.....نه به جون خودم من بیگناهم این منو اغفال کرد و به سالی یر اشاره کرد
سالی یر هم زیر لب :- ای ادم فروش تقصیر منه نجاتت دادم
لارتن پرسید:- حالا چی می گی ؟
سالی یر:- بریم دخترا رم بیدار کنیم اونها هم باشن بابا مردیم از بیکاری
بیل گفت:- اره اونا خیلی هم با ما خوبن مخصوصا" با کارای این چند وقته .....هنوز کسی نمی دونه اون رژه مال کیه ؟
سالی یر:- (.. .) ول کنید بابا اصلا" مال منه
هدی:- جون من ؟ سالی یر :( )
همه گی به طرف خوابگاه ساحره ها به راه افتادن ولی فقط هدی با بال بال زدن تونست خودشو به بالا برسونه
ده دقیقه بعد همه ی گیریفی ها دور هم جمع بودن و درصدد راهی برای فرار از کسالت و کنار گذاشتن کدورت ها
.....................................................................
ده دقیقه بعد
هدی از نوک از سقف اویزون شده بود ، سالی یر دست و پا بسته رو زمین ول ول می خورد؛ سینیسترا و استر داشتن دوئل می کردن و لیلی همونطور که ته ابنباتش رو می جوید و دودش رو قورت می داد داشت جورج رو طلسم می کرد و اندرو گوشه ای بیهوش روی زمین بود ؛و یکی هم بعد از عنایت مگورین به صورتش در این حالت بود . مگی هم داشت به دمش که مقداری از موهای سرش به واسته ی ورد ی که ویکی به سمتش فرستاده بودو سوخته بود نگاه می کرد .
و این چنین بود که همه ی گیریفندوری ها ی خوب و بخشنده ی تالار کدورت ها را کنار گذاشتند
.............................................................
توجه:- رژ لب مال من نبود


زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
#5
سالی یر:- تو جای اونها رو می دونستی
پی یر:- کی من ؟نه!
ویکتور در حالی که خون های رو ی ابروش رو با دستمال تمیز می کرد گفت:- تو نگفتی ؟
سالی یر که از این همه خنگ بازی به ستوه امده بود فریاد زد:- پی یر ؟ چرا زود تر نگفتی ؟
پی یر:- ببخشید
یکدفعه سارا از جا پرید و پرسید:- ویکی ...مگه تو طلسم نشده بودی ..مگه تو خشک نشده بودی پس چی شد..کی ازادت کرد ؟
ویکتور با دست پاچه گی گفت :- من نه یعنی اره ..چیزه ...
به ملت نگاهی انداخت که همه :
بعد اب دهانش را قورت داد و گفت:- من بی گناهم ...اون دست و پای منو باز کرد
و به جایی که مگی استاده بود اشاره کرد مگی:-
سالی یر :- وای ....ماهی منو نجات بده از دست اینا خیل خوب اینا مهم نیست بگذریم ....ویکتور اونها کجا بودن ...وای از دست این کارای نسنجیده تو حالا صد در صد جون هرماینی در خطر بزرگی یه ....باید صبر کنیم تا هری هم بیاد اون وقت با هم به اونها حمله می کنیم باید ما اول حمله کنیم من به چند نفر دیگه هم خبر می دم بیان کمکمون ....یکی بره دنبال هری و بقیه !
صدای اشنای هری از پشت سر شنیده شد
:- لازم نیست ما اینجاییم
همه به طرف صدا برگشتند هری افزود :- من یه نقشه ی خوب دارم .....ما یه برتری نسبت به اونها داریم بچه ها اونها دارن می یان جایی که ما اونجا رو بهتر از کف دستمون می شناسیم وحتی می تونیم باچشمای بسته توش راه بریم ...ولی اونها ...هیچی از محل زندگی ما نمی دونن در واقع دارن به چیزی حمله می کنن که هیچ پیش فرضی در موردش ندارن ...چرا ما تا وقتی که اونها می یان یه جشن با شکوه براشون نمی گیریم ما باید از مهمون هامون خوب پذیرایی کنیم.
مگی:- اخه ابله اونا که نمی یان مهمونی اونا دارن می یان که ما رو بکشن اونوقت تو میگی از اونها پذیرایی هم بکنیم چه اعتماد به نفسی داری هری !
پرسی هم در ادمه ی حرف مگی گفت :- راست می گه ها ...هری جونم تو هم طرفدار گفتگوی تمدن ها هستی
هری و ملت گریف:-
صدای ناله ای برخاست همه به بیل نگاه کردن که دوباره بعد از خوردن اون معجون داشت به هوش می یومد
سالی یر محکم به پیشانی خودش کوبید و گفت :- این که هنوز اینجاست ....ویکتور تو چی به این بیچاره خوروندی ؟
ویکتور :- کی من ؟نه!
ملت :-
...........................................................................................
سلام به بچه های خوب خوابگاه
متاسفانه من یه مدت نمی تونم تو سایت فعالیت کنم
می خواست پیشا پیش عید رو به همه گی تبریک بگم و ارزو کنم که امسال برای همه مون سال خوبی باشه
فقط خواهش می کنم خوابگاهو فعال نگه دارین این جا محل زندگی ماست و جنگ بزرگی در پیش داره که با کمک شما حتما" پیروز هم می شه
از طرف همه نایب زیاره هستم
به سارا :- بله حرف شما درست ولی بعدش گفته نشد که اونها رفتن من فکر کردم به وجود این شخصیت ها بیشتر احتیاج هست و همینجور به بیل خوب اون تقریبا" شخصیت اول بوده
خدانگهدار
یا علی


زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵
#6
بوم ...پوف ..گوم
همه با عجله به سمت صدا برگشتند مگی با خجالت گفت :- ببخشید پام به در گیر کرد و از روی زمین بلند شد
سالی یر با خستگی کنار پی یر نشست و گفت :- کار خودشونه مگه نه؟
پی یر :- اره ! سالی یر :- همون موقع باید می فهمیدیم!و اهی کشید
ملت :
جسیکا گفت:- چه خبر به مام بگین دیگه ! همه تایید کردن
پی یر گفت:- من توی تموم این مدت تو خوابگاه اسلایترین بودم .......اونها ....همه چی کار اونها بوده ...اول بیل رو می خرن که به ما خیانیت کنه و لی وقتی همه چی لو می ره و می بینن که مهره اشون سوخته می یفته ان دنبال یکی دیگه و اونم کسی نبوده جز ویکتور ! بهش اصرار می کنن وقتی می بینن که قبول نمی کنه ..
استر می پره وسط حرف پی یر و می پرسه :- کی به من حمله کرده هان ؟ پی یر طوری به استر نگاه می کنه که انگار می خواد بگه اگر یه بار دیگه بپری و سط حرفم دندونات رو می ریزم تو شیکمت و ادامه میده
پی یر :- هنوز نمی دونم دقیقا" کیا پشت این ماجران بچه ها ! یه چیز دیگه ام هست اونها ویکی رو تهدید کرده بودن که اگر به کارایی که می گن عمل نکنه هرماینی رو می کشن ...ویکتور مجبور شد و متاسفانه هرماینی دست اونهاست و همه ی ما رو خطر بزرگی تهدید می کنه .
مرلین گفت:- چی کار باید کرد ؟ سالی یر :- نمی دونم ....
مگی هم گفت:- ما نگفتیم کی نمی دونه ....منظور مرلین این بود که کی می دونه چی کار باید کرد!
هدویگ گفت:- بچه ها بیاین ما پیش دستی کنیم ..ما بریم اونها رو بکشیم
هری با خشم فریاد زد:- ساکت ...مگه ما ادم کشیم ..خجالت داره ؛همه زبون به دهن بگیرین به جای زبوناتون مغزاتون رو به کار بندازین و فکر کنید از این مخمصه چه طور باید نجات پیدا کنیم .
همه مشغول مثلا" فکر کردن شدن ، مگی دونه دونه موهای دمش رو می کند و هی زیر لب حرف می زد و به هیچی فکر نمی کرد
مرلین با ریشش ور میرفت ...سالی یر خواب بود ( به علت خستگی زیاد البته)
هدی بس که تو کله اش دنبال مغز گشته بود این شکلی شده بود :
جسکا و سارا هم باهم در مورد نامه ی عشقولانه ای که پرسی به تازگی به جس داده بود حرف می زدن که سینسترا هم به اونه پیوست
پرسی هم که اصولا" فکر نمی کرد
فقط هری با چشمایی خیره به رو به روش نگاه می کرد و مغزش سخت در گیر بود
نجات هرماینی و تمام بچه های خوابگاه ...خودش ...چه طور امکان پذیره ...یا مرلین کمک
...................................................................
مایل ها دورتر ....گروهی از سیاه پوشان جشن بزرگی برپا کرده بودند
نفر اول:- عجب احمقایی هستن
نفر دوم :- نه نباید دشمن رو دست کم گرفت
نفر اول:- بروبابا اونا حتی نمی دونن چه خبر و یه مار مرده هیچ ترسی نداره
صدای جدیدی وارد شد و گفت:- بچه ها ..خبرای بدی دارم ....اونها بلاخره کار خودشون رو کردن هرکاری می کنین باید همین امشب باشه .....دست پیش رو بگیرید و گرنه حتما" پس می یفتین
نفر اول :- چی چطور ممکنه ؟ ما همه ی....کی بهشون خبر داده؟
شخص ناشناس :- پی یر برنادوت ..بیلم از دستمون در رفت..
نفر دوم :- امشب خودم حسابش رو می رسم
شخص ناشناس :- در ضمن جاسوسمون هم لو رفت ....تکلیف اون دختره رو هم امشب روشن کنین دیگه به دردمون نمی خوره
نفر چهارمی وارد ماجرا شد که:- امشب دخل همه شون رو باهم می یاریم مگه نه بچه ها؟
همهی اون جمع بیست نفر ی یک صدا فریاد زدن :- اره


ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۳ ۲۱:۲۲:۴۶

زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵
#7
سلام
ببخشید دوشیزه سینیسترا از این که نام شما رو درست نمی نوشتم مطمئن باشید عمدی نبوده
……………………………………………………….
هدی دوباره نگاهی از سر حسودی به استر جس انداخت و نگاهش با نگاه استر تلاقی کرد دو دوست تازه فهمیدند چقدر دلشون برای هم دیگه تنگ شده همه ساکت شدن استریه قدم به سمت هدی برداشت و هدی یه پر به سمت استر کشید
(تریپ هندی واین حرفا) استر:-
هدی:-
دل هدی:- دل استر:- بعد دودوست مثلا"هم دیگر را در اغوش گرفتند ،جمعی از دخترا با بغض به صحنه نگاه می کردند سارا اهی کشید و گفت :- وای چه قشنگ و عاشقانه! پرسی:- کی من !
مگی :- بسه بابا ....مثلا"جشنه ها !
همه مشغول شادی شدند و بساط هندی بازی جمع شد استر و هدی هم مثلا" داشتن با هم حرف می زدن و دل و قلوه رد و بدل می کردن گوش بدین:
استر :- الاغ دلم برات تنگ شده بود
هدی :- خواهش می کنم خریت از خودتون بوده ما که کاره ای نبودیم همه شو از خودتون یاد گرفته بودیم
استر :- از این حرفا نزن شما خودتون استاد خربازی هستین الاغ ....
هدی :- .................
(به علت ناجور بودن و داشتن بد اموزی از پخش بقیه ی گزارش معذوریم)
با ران شروع به باریدن کرد و از دور صدای نامحسوس رعد به گوش می رسید همه در حال خوردن کمپوت بودند و سالی یر برای دهمین بار داشت به مگی طرز کار در بازکن را یاد می داد که دیگر با استفاده از در و دیوار کمپوت ها را باز نکند
نا گهان در سالن باز شد پسری با قد بلند؛در استانه در ظاهر شد تمام صورتش خیس از خون و اب بود و فقط برق چشمان نیمه بازش نشان می داد که هنوز کمی هوشیار است صدای رعد همه رو از جا پراند و صدای افتادن پسر بر زمین را دوبرابر کرد
همه به طرف در دویدند و سینیسترا جیغ کشید :- خدای بزرگ اون بیله !
به نظر می رشید که تمام استخوان هایش خورد شدن و سرش شکسته بود ؛قبل از این که کاملا" از هوش برود گفت:- کمکم کنید اونها می خوان ما رو بکشن !سالی یر کنارش زانو زد و پرسید:- کی ؟کی میخواد ما رو بکشه ؟ولی چشمان بیل در حدقه گشاد شد و شروع به چرخیدن کرد ؛سالی یر سریع چوبدستی اش را دراوردو گفت:- من قبلا" یه همچین چیزی دیدم! ،و وردی زمزمه کرد هیچ اتفاقی نیفتاد سالی یر رو به مرلین داد زد :- اون تحت طلسم فرمانه ....تو باید کمکم کنی! با قدرتای باستانیت!


ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۸ ۲۳:۴۶:۱۵
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۸ ۲۳:۵۰:۱۸

زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵
#8
سلام خدمت مدیرای محترم سایت
در راستای مشکل بلید عزیز مزاحم شدم همون مشکلش که نه می تونه شنا سه اش رو فعال کنه نه می تونه برای شما بلیت بفرسته .....شما پرسیده بودید ایا می تونه وارد سایت های دیگر هم بشه بلید گفت (-:بله می تونم حتی می تونم با شناسه ای که در سایت های دیگه عضو هستم وارد سایت بشم ولی نمی دونم چرا در جادوگران هرچی هم که در خواست واژه ی جدید رمز می دم باز هم می نویسه شنا سه یا واژه ی رمز درست نمی باشد
لطفا" به من کمک کنید دلم خیلی برای سایت و فعالیت در اون تنگ شده)
بلید
با تشکر سالی یربلک


زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۵
#9
هدی پس از چند ثانیه تقلا برای تنفس از هوش می ره و یکی از میان جمع متحیر دادمی زنه:- بچه ها یه خورده نفس می کشه !
ابر که تازه همه متوجه حضورش شده بودن گفت:- پس حالش خوب می شه !
سالی یر نگاهی به جمع کرد و اخمهایش را در هم کشید و گفت :- بچه ها بیاین این جا دور هم بشینیم و در مورد اتفاقات این چند روزه فکر کنیم بلاخره چند تا فکر بهتر از یه فکره.......( بعد نگاهی به جمع متحیر انداخت و اضافه کرد) ....خوب چندتا نیمه مغز بهتر از یه مغزه ...بیاین!
همه به صورت دایره وار روی زمین نشستن سالی یر ادامه داد:- خوب .....هدی یه چیزی می دونه ولی نمی خواد بگه ...کی می دونه چرا!؟ ملت :no:
سالی یر :- اخ ......باشه خودم می گم اونطوری نگام نکنین .....اون نمی خواد به ما بگه چون به ما اعتماد نداره فکر می کنه در بین ما یه جاسوس هست که اگر به ما بگه اون می ره به بیل می گه اون وقت هدی میمیره !
سارا با طعنه میان حرف سالی پرید و گفت:- ما هم که خودمون اینو می دونستیم ....اقلا" من یکی که می دونستم
پرسی:- عشق من ......و بعد :bigkiss:
سالی یر :- خوب دیگه چی می دونید ؟؟
سینسرا:- این که هدی هیچی نمی دونه اگر می دونست حتما" به ما می گفت دل هدی مثل یه گونجیشک کوچیکه هیچی توش نمی مونه ....
سالی یر افزود :- این هدویگ با اون قبلی فرق می کنه این یه جغده افسرده اس ....خطر ناکه ....و زرنگ
در ضمن اگر هیچی نمی دونه پس چرا بیل دنبالشه.....اصلا"چرا بیل داره از ما فرار می کنه مگه اونم جزئ از خوابگاه نبوده چرا اینقدر رنگ عوض می کنه ؟؟
ابر جواب داد:- یکی یکی .....همه ی سوالا رو که نمی شه باهم جواب داد پسر جون
سالی یر شانه بالا انداخت و در جواب ابر گفت:- بیل یه چیزیش می شه حالا ببینید
صدایی نا شناس از پشت سر گفت:- اره می شه ! همه برگشتن هدی که سعی می کرد تعادلش رو حفظ کنه تلوتلو خوران جلو پرید
هدی:- حق با سینی یه من هیچی نمی دونم ولی نمی دونم چرا بیلی فکر می کنه من می دونم اولش می خواست بهم باج بده ولی بعد که دید شما منو خیلی تحت فشار می زارین ترسید و تهدیدم کرد که منو می کشه !
سالی یر:- همین تهدید رو در مورد استر بیچاره هم به کار بسته و تقریبا" داشته انجامش می داده ....و تو هم داشتی این کارو می کردی هدی اعتراف کن ما دیگه همه چیزو می دونیم ؟
هدویگ با لپایی گلی و بغضی از نوع مکش مرگ منو اینا جواب داد:- خوب من که دست خودم نبود من ....(زد زیر گریه و همانطور که اشک تمساح می ریخت مشت مشت ادامه داد: من نمی خواستم واقعا" بلایی سر ش بیارم می خواستم بترسونمش( توی دلش اره ارواح پرام) سینسرا همینطور که مثل هدی بغض کرده بود گفت:- باشه هدی جونم گریه نکن خوب ؟
هدی سرش را به یک طرف خم کردو مثل بچه های کوچولو گفت :- خوب
سالی یر:- بسه قول می دی از این به بعد طرف ما باشی هدی و به استر بیچاره هم کار ی نداشته باشی ؟
هدی :-
سالی یر : :- من یکی دیگه از این همه قایم موشک بازی ها خسته شدم ....دنبال این بگرد دنبال اون یکی بگرد .... چرا ؟ حالا ما همه مون می دونیم هرچی هست زیر سر این بیله ....از این به بعد باید تمام هدف ما یک چیز باشه و اونم پیدا و به دام انداختن بیله ....پس بیاید باهم پیمان ببندیم ...یا مرگ یا سر بیل
و همه یک صدا فریاد زدن :- اره !


ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۶ ۲۰:۱۲:۰۴
ویرایش شده توسط سالی یر بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۱۶ ۲۰:۱۶:۴۶

زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و


Re: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵
#10
سالی یر با عصبانیت فریاد کشید:- هوی شما چی کار می کنین بابا بردن کشتن خوردن......شما ها مگه عقل تو کله اتون نیست اخه .....دارین مامان بازی می کنین .....بعد چشمانش را با کلافکی چرخاند و با در ماندگی افزود :- ماهی منو نجات بده از دست اینا ....بعد به سمت هدی پرید نصف یقه ای را که برایش باقی مانده بود را گرفت و :- زود بگو ببینم بیل چی در گوشت گفت یا میگی یا خودم اول دونه دونه پرا تو می کنم وبعدزنده زنده سرخت می کنم !هدی: - نه ...من بی گناهم ....من اصلا"نشنیدم بیل چی گفت به جون مامانم
همه داشتن به اون صحنه نگاه می کردن که یکی گفت :- اوهوی ....اینجا بیمارستانه ....جغد دونی که نیست ...ساکت باشین ...وگرنه بیرونتون می کنم
همه به پرستار خشمگین نگاه کردن که به سالی یر نگاه می کرد و سالی یر:- بعله ...ببخشید
پی یر :- سالی یر دست و پاشو ببندیم بعد رفتیم قلعه ازش باز جویی می کنیم
سینسرا وردی را زیر لب زمزمه کرد و هدی با طناب هایی به دورش عصیر دست بچه ها شد برای بار چهارم ،ولی سالی یر فکر بهتری داشت برای همین اضافه کرد:- نه دیگه این بچه بازی ها فایده ای نداره من خودم شخصا"این موضوع رو گزارش می کنم و خودم شخصا"هدی رو می دم دست مقامات وزارت و بیل رو هم به عنوان فراری معرفی می کنم
بعد منتظر عکس العمل هدی شد که چشماش از ترس در حدقه می چرخید سالی یر برگشت و به مگی چشمکی تفهیم امیز کرد
مگی :-هان چی می گه ؟؟؟ سالی یر:-... اخه واسه چی اینقدر بی توجهی یادت رفت ؟؟
مگی :- هان .....اهان ....سالی یر حالا یه بار دیگه بهش فرست بده قول می ده اعتراف کنه !
جسی :- اره ..اره ..بعد با لحنی سرشار از تفهیم رو به هدی پر بسته کرد و گفت:- بگو قول می دی بگو ؟؟.......هدی بیچاره که جوابی جز این نمی تونست بده با چشم اطاعت امر کرد
سالی یر هم جو گرفتش پشت چشمی نازک کردو گفت :- حالا بریم به عیادت بچه ها بعدا"در موردش تصمیم می گیرم!و همه به سمت اتاق 212 حرکت کردن....روی تخت های اتاق مرلین و ویکتور و پرسی با اه و ناله خوابیده بودن و استر جس هم نشسته به اونها نگاه می کرد ؛همه ی بچه ها به سمت مرلین که انگار حالش از بقیه بهتر بود رفتن و جسی پرسید :- مرلین جونم خوبی .....کجات درد می کنه دشمنت بمیره برات ؟
مرلینم با ناز و عشو جواب داد:- وای دستم وای سرم و ای کمرم وای موهام ...تو بپرس کجات درد نمی کنه ؟
سینسرا:- کجات ؟ مرلین :- ناخن انگشت کوچولوی دست راستم !
سالی یر گفت :- افرین مرلین ...کارت عالی بود برامون تعریف می کنی چه جوری از دست اونها فرار کردین ؟ مرلین به صورت مگی که یه طرفش قرمز بود و به هدی پر بسته که در دستان پی یر بود نگاهی کرد و با صورتی متعجب گفت:- اول شما بگین این جا چه خبره ؟
.............................................................................................
سلام خیلی معذرت می خوام از این که زیاد شد ببخشید دیگه تکرار نمی شه


زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.