هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: آينده ي سايت جادوگران؟؟( همه ميدانيم كه سرانجام روزي هري پاتر به پايان ميرسد)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸
#1
من تو نوجوونیم عاشق زیدان بودم (زیدان بازیکن فوتبال)
زیدان روز های اوج بسیاری داشت و من از دیدن بازیش لذت می بردم
چه شب هایی که بخاطر بازی هاش بیدار نموندم!؟ و از مصدومیت هاش ناراحت نشدم... همون موقع ها به این فکر میکردم که اگه دیگه بازی نکنه چی؟
الان از داشتن صحنه هایی از زیدان تو ذهنم لذت می برم

جادوگران قلک کوچولو ی نوجوونیه منه! درسته اگه بشکنمش پولی دستم رو نمیگیره... اما انداختن یه سکه توش.. صدای جیرینگش
منو می بره به تموم خاطراتم


خواهش میکنم پاکش نکنید...



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸
#2
به او نگاه کردم...
غرق چشمان عاشقانه اش شدم....
چه زیباست نیلگون آبی چشمش!!!...
دوست داشتنی من... دلخوشی من!
چه آرام و با وقار چمن های کنار دریاچه را میخورد.
او مرد رویا های من است... پدر گوساله ها یم..



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
#3
کرام: آ آ آ آ آ آ آی! مادر سوختم! واااااای!


و اینک
استدیو بیگانه ی قرن بیستم
بار دیگر
تقدیم میکند

-----------------
بیگانه در هندوستان قسمت اول- بازگشت

ویکتور کرام!
حاجی دارکی
پرفسور کووریل
و بیگانه

----استدیو کرام پیکچرز 10 صبح------
تق تق تق!
کرام با کت و شلوار در گریم حاجی بازاری ها و یه کلاه نمدی بر سر : کیم دی؟ (زیر نویس: کیه؟)
تق تق تق!
کرام غرولند کنان سمت در میره : لعنت خدا بر مردم آز...ا...ر... تو؟ ت ت ت تو؟
گرومپ (صدای افتادن کرام رو زمین)

----- نیم ساعت---
همون جور رو زمین یکم چشاشو میماله با خودش میگه:
خدایا نکنه ؟! پاشم زنگ بزنم با حاجی دارکی بپرسم نماز وحشت چند رکعت بود!؟

- کمک!!کمک!!!

کرام: کیه؟ کجایی؟! اینجا سگ داریم ها!

صدا از دستشویی باز میاد: کمک! کمک!!

کرام : تو کی هستی اون تو؟

- منم نیا تو!

کرام: توی موال(دسشویی) چیکار میکنی؟ ای خدا!!! بیا بیرون!

- تو کی هستی؟

کرام: مردک اومدی تو دسشویی من! می پرسی من کی هستم؟ بیا بیرون

- اگه راس میگی دستتو از لای در نشون بده

کرام: اگه اونی که فکرشو میکنم باشی! با این پیت نفت خودم و تو و این دسشویی رو آتیش میزنم!

در این لحظه حاجی و کوییرل وارد میشن

حاجی: چی شده پیرمرد!! اول صبی عربده ات تا حجره (مغازه) ما هم میاد!

کوییرل: منم دارم درس میدم حواسم پرت میشه با این داد زدن شما!

کرام: آخه یکی رفته اینتو نمیاد بیرون!

حاجی: دسشویی محل آرامش آقا! با این دادی که شما می زنین این بنده ی خدا...

کرام: حاجی این معلوم نیس کیه! دزد !قاتله! شما حرف بزن بکشش بیرون!

حاجی: پسرم! بیا بیرون اسمتو بمن بگو!

- برو بابا

حاجی قاتی میکنه و عصبانی: پسره ی لاابالی... بهت میگم...(کوییرل جلو دهن حاجی رو میگیره ..)

- اگه مردی بیا تو!

حاجی پیت نفت رو ور میداره که کرام و کوییرل جلوشو میگیرن

کرام: حاجی شما که بدتر می کنی!!

------ یک ساعت بعد----
کوییرل: زنگ زدین کلید ساز چی گفت؟

کرام: گفت این در از اون ور قفل شده! من خودم اون تو کار واجب دارم!

حاجی: ای داد بیداد! چاه ما هم گرفته اومدم اینجا ...

صدای سیفون میاد

بیگانه از در میاد بیرون؛ در حالی که دستاشو با شلوارش خشک میکنه : آخییییش

حاجی و کرام و کوییرل میدون سمت بیگانه و اون هم دوباره می دوه توی دسشویی و در و قفل میکنه!

کرام: دیدی؟!!! دیدین؟ خودش بود! یه ماه نشده قرصای اعصابمو گذاشتم کنار! اومده منو روانی کنه!

حاجی: الان وقت این حرفا نی! بیارینش بیرون من دارم می میرم! بیا بیرون! پسر!
ب
یگانه: نمیام!

حاجی: بیا من کار دارم اون تو! کاریت نداریم!

بیگانه: دروغ میگی!
--- نیم ساعت بعد----

کوییرل: خوب پس هندوستان بودی؟!! باید بعدا بیشتر برامون بگیا!

بیگانه: اوهوم! برا همتون هم سوغاتی آوردم!

حاجی که خودشو کنار کشید گفت: ممنونم! من نمی خوام!

صدای سیفون اومد! و کرام در حالی که عربده میزد اومد بیرون:
کی این نفت رو ریخته توی آفتابه ؟

بیگانه: من تازه برات یه سوغاتی ام آوردم!

حاجی:

کرام: حالا چی هس؟

بیگانه: یه بچه اژدهای هندی! فقط سرما خورده!

کرام: آخی چه با نمک!
اژدها: هوووووف ففف!
کرام: بوی سوختنی نمیاد؟

کرام: آ آ آ آ آ آ آی! مادر سوختم! واااااای!



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵
#4
پس از ساعت ها كار و خواندن بيش از 180 فيلم كوتاه و بلند (از اسكار قبلي تا اينجا)
هيئت داوران پس از تاخير نسبي نامزد هاي دريافت جايزه ي اسكار رو اعلام كرد:


نامزد بهترين كارگرداني:
عيادت اسكاور (دامبلدور سابق)
ديكتاتور بزرگ بيگانه
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)

نامزد بهترين فيلم نامه:
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)
ميان عشق و وظيفه لوسيوس مالفوي
چپ دست كوين ويتباي

نامزد بهترين بازيگر مرد:
سر تانكيان ---- براي حضور اكثر فيلم هايي كه خوندم.
ادي ماكاي --- براي فيلم فرار بزرگ آوريل و يه فيلم ديگه كه خودش قبلنا زده بود.
زاخارياس اسميت --- مستند پس از سالها خاموشي


نامزد بهترين بازيگر زن:
نارسيسا بلك اسم فيلم رو گم كردم ولي مال لوسيوس بود.
آنيتا دامبلدور براي فيلم عشق + 2
هدويگ براي فيلم هدي جغده

نامزد بهترين تيتراژ:
متاسفانه هيچ تيتراژي مورد پسند هيئت داوري قرار نگرفت.
ولي خاطره ي موسيقي "كاسه ات رو بيار ماست بگير" اثر ققي
در ذهن ها فقط! باقي مي مونه.


نامزد لوح زرين جشنواره براي : (جايزه اي ندارد)
مستند هالي ويزارد --- سوروس اسنيپ
پس از سالها خاموشي --- كمپاني اچ او سي
خصوصا فصل اول به كارگرداني ادوارد جك.

اگه دوست داريد
در آكادمي اسكار راي بدين
و بي تاثير هم نيست. و هيئت داوران رو در انتخاب هرچه دقيق تر اثر برتر كمك كنيد.
متشكر از صبر شما.
با نفرت بي پايان.
بيگانه


ویرایش شده توسط بیگانه در تاریخ ۱۳۸۵/۱۱/۱۵ ۱۵:۲۴:۵۱


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۹:۱۲ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵
#5
مهلت ارسال فيلم تمام شد.

به جز كساني كه لينك فيلم هاي قديمي شون رو برام مي فرستن. عرضم به حضورتون كه...
آهان! اگه لينك فيلم مي فرستين خودتون كلاهتون رو قاضي كنين ببينين كه شانس داره يا نه... چون يه بدبختي كه من باشم بايد بخونمش! نكته ي مهم:
اگر لينك مي فرستيد فقط به پيام شخصي! بفرستيد. اينجا چيزي نزنيد. !!!!

از اين پس هم هرگونه فعاليت در اين تاپيك.... بنابر نظر "بارون خون آلود" مشروط به داشتن يك آرم شركت فيلم سازي مي باشد. (مث گذشته)



دیکتاتور بزرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
#6
ديكتاتور بزرگ!
اين فيلم بر اساس واقعيت است. براي تهيه ي اين فيلم شناسه هاي بيشماري بلاك شده است.

مردي در اتاقي تاريك روي صندلي بزرگي پشت به دور بين نشسته است. ناگهان چرخي به صندلي مي دهد و صورتش نمايان مي شود....
هري: بلاك كنيد شناسه ي اين پدر سوخته ها رو!!!

* * *
ويكتور كرام، هري پاتر در نقش ديكتاتور بزرگ، مك گونگال، مرلين، آبرفورث، بيگانه
و .... دامبل ...
دومبول ديمبول! ديم بيلي دوم بول... ديم ديليديم دام دام! (آهنگ فيلم شروع مي شه!) رام دام ديمبول! دالام!

كرام: تو ديگه شورش رو در آوردي!!! تحملم تموم شده....من مي رم خونه ي بابام!
بيگانه: خوب برو! فكر كردي فكر كردي مي ام منت كشي؟!
كرام: تو...!!! ....هر روز دارم مث كلفت ها مي شورم مي صابم ... اينه نتيجه ي.... ايشاا... كه گور به گور شي!!!
شپلق! (صداي در كه محكم بسته شد!)
بيگانه: آرووم!!!! "در" چه گناهي داره!!! گيس بريده!!!!

--- منزل مك گونگال ساعت 6---
مك گونگال: مطالبي كه گفته شد نبايد بيرون بره! گوش مي كني كرام؟
حاجي : من؟ من دهنم قرصه! من هيچي به هري نميگم!
دامبل: هري چون از وقتي ولدمورت رو كشته فكر كرده شاخ ترول رو شكسته.
كرام: ديگه وقتشه كه هري خونخوار رو سر جاش بشونيم!
مرلين: خودم طناب دار رو مي اندازم گردنش!
مگي: بيگانه تو هم بايد بري!
كرام: نه!!!
بيگانه: من نمي تونم بيام!!! بچه هام رو چي كار كنم؟
كرام: آره!!!! نمي تونه!
مرلين رو به كرام: يكي بايد اين بچه ها رو نگه داره!
تق تق تق!
كرام: نه!!!
آبرفورث: آبرفورث قهرمان در خدمت شماست!
كرام:آره!!... خودشه!!! عاليه!
آبرفورث: مرسي!!.... چي عاليه؟

(تذكر: بيگانه و غريبه چهار تا بچه داشتن كه دو تا از بچه ها با مادرشون
در تصادف كشته شدن. "پرينتي" و "ايلي" زنده موندن.)

--- منزل آبرفورث ساعت 3 نيمه شب!- آبرفورث و بچه ها شب خوبي رو گذراندند-
آبرفورث: پنجره ي دستشويي رو كي برداشته؟
"ايلي" جان! فدات شم!
از تو يخچال بدو گم شو بيرون!... هي!!! تو!! مگه بهت نگفتم اونجا بخواب؟
"پرينتي": من بايد بقل پنجره بخوابم! عمو آبري!
آبرفورث: به من نگو "آبري" ديونه ام كردين شما ها! چرا نميخوابين؟
"ايلي": قصه بگو برامون عمو آبري!
آبرفورث: چه قصه اي؟ قصه بلد نيستم كه!
"پرينتي": قصه ي مادرمون!...
"ايلي" الان مادرمون كجاست؟
آبرفورث: آخي عزيزاي من. بياين بقل عمو آبري….

----- قصر هري پاتر: ديكتاتور بزرگ -----
مرلين رو به بيگانه: بيگي! نقشه رو بده به من!
بيگانه:
كرام رو به مرلين: الان درستش مي كنم!
كرام شپلق مي زنه پس گردن بيگانه!
بيگانه: كيف وسايل رو جا گذاشتم!
كرام: مرلين جان! اون چوب جادوي من رو بده، اين رو خلاص كنم.
مرلين: چوب رو تو كيف گذاشتم.
مرلين مي پره و كرام رو كه مي خواد بيگانه رو بكشه مي گيره!
كرام: ولم كن!!! من اين رو مي كشم...
مرلين: صبر كن ببينم! آفتابه ي من... آفتابه ام.... مي كشمت...
كرام و مرلين حمله مي برن به سمت بيگانه كه ناگهان.

هري: خوب خوب خوب!!!
شما سه تا كله پوك تو قلعه ي من چي كار مي كنين؟
بيگانه:4 تا .... منو نشمردي!

--- منزل آبرفورث – ساعت: 9 صبح ----
آبرفورث، با چشمان بسته تو تخت
آبرفورث: خدايا! ببين! من خيلي تو زندگي ام بد كردم. ولي مردونگي كن! الان كه چشمام رو باز مي كنم. دوتا بچه ي فسقلي تو تختم نباشن! باشه؟ همه اش كابوس بود؟ باشه؟
آبرفورث، با چشمان باز روي تخت نشسته!
آبرفورث: باورم نمي شه! نيستن! خواب مي ديدم! @ خدايا متشكرم!
زندگي!!! سلام!

سلام! عمو ابري! بيا ما صبحونه درست كرديم!
آبرفورث::mama: چرا؟ چرا من اينقدر بدبختم؟
آبرفورث شروع ميكنه از تو بالش پر در آوردن و تو هوا پخش كردن!

--- قصر هري پاتر----
مرلين و كرام با زنجير به ديوار بسته شدن و بيگانه روي صندلي نشسته!
هري پاتر: همين! دامبلدور سه تا كله پوك رو فرستاده؟ ( اشاره به بيگانه) اين ديونه رو هم با خودتون آوردين؟
بيگانه : سلام، شما اينجا زندگي مي كنين؟
هري پاتر باصداي خصمانه اي: سلام! مي خوام اول تو رو بكشم!
مرلين: اونو ول كن بره! اون كاري با تو نداره!
هري پاتر: با بيگانه خداحافظي كنين! دست تكون بده براشون بيگي!
بيگانه: خداحااااافظ!
كرام: بيگي! من...! من دوست داشتم. راست مي گم! تو مي توني ما رو نجات بدي!
كافيه بخواي! به خودت بيا!
هري پاتر: چه رومانتيك!... فايده اي نداره كرام!
بيگانه: .... ! ... من هيچ وقت جادوگر خوبي نبودم.
هري پاتر: مي بيني؟
كرام مايوس به هري نگاه مي كنه و بعد رو به بيگانه با صداي بلند ميگه:
جادو رو ولش كن! جادو خود تويي!
بيگانه دست مي كنه تو جيبش و يه چيز كوچيك رو مياره بيرون كه شبيه دريچه است.
بيگانه: ايناهاش!
هري پاتر: اوه!!!! بيگي نكنه مي خواي با اون "در" منو بكشي؟
بيگانه زير لب ورد زمزمه مي كنه: مار كبري! نه اين نبود، سگ خالدار، .... بز زشت؟... خر عاشق، .....
هري پاتر: ما منتظريم!!!
بيگانه: عشق و محبت! دوستي....
بيگانه دريچه رو پرت مي كنه اون ور و حمله مي كنه به سمت هري ..... صحنه اسلوموشن ميشه
هري با چهره اي وحشت زده.... : نه ه ه ه ه !!!
كرام: آره ه ه ه ه!
بنگ! هري بيگي رو طلسم مي كنه و چون بيگي خحيلي نزديك شده هر دوشون يه گوشه پرت مي شن!

يك هفته بعد ---- بيمارستان سنت مانگو!
رئيس بيمارستان رو به دامبلدور:
اين مريض شما، تو راهرو هاي بيمارستان من، مدام داره جيغ ميكشه!
دامبلدور: الان كجاست؟
رئيس: بخش چهار بستيمش به تخت!
مگي: شما حق ندارين اون رو ببندين به تخت!
صداي ونوس از بلند گوها:
كليه ي پرستار ها به بخش چهار! كليه ي پرستار ها به بخش چهار!
مگي: محكم مي بستينش!
دامبل: بيگي رو مي بريم خونه ي كرام و بچه هاش رو هم آبرفورث نگه مي داره!
كرام: نه!
رئيس: اين آقايي كه داره بالش ها رو پر پر مي كنه، همراه_ شماس؟

پايان!

تيتراژ:
مگه مي شه كه يه سايتي، بدون بيگي بمونه/مگه مي شه كه مملي تو حموم آواز نخونه!
اگه كه حاجي نباشه، نمي خوام دنيايي باشه/ من نمي تونم بمونم، جايي كه مملي نباشه!
اگه كه ممل بخونه، هري و گيلدي و كرام ديوونه / همه مي گن توي اين سايت، به من بدبخت بيگونه!
هري:
وقتي كه كرام نباشه،انگاري كه، بسته دستم / نمي دوني چقدر اين سايت، خرج گذاشته رو دستم!
وقتشه دست بكار شيم، يه "رول" نو، بسازيم!
از حالا تا قيامت، به سايتمون بناااا زيم!

با تشكر از همه: هري واسه قبول نقش، كرام واسه انگيزه، نوشته هاي مملي واسه الهام. و همه ي كساني كه باعث داغ تر شدن مراسم اسكار و در نتيجه رول نويسي توي سايت شدن!



مرگخوار تنها
پیام زده شده در: ۱۱:۵۴ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
#7
مرگخوار نشان داد كه عصبانيتش از وزارتخانه تنها به نبرد با ولدمورت خلاصه نمي شود. او اينك, كاملا گذشت زمان را احساس ميكرد.



Re: مدیریت جلسات حضوری سایت
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۵
#8
دو ساعت مانده به آغاز جشن

ققي ! فنگ برادر حميد و اسنيپ در ماشين من به سمت ميرداماد در حركت بوديم. جلوي شيشه ي ماشين نوشته بودم:
قانون اول: از بكار بردن "اعضاي بدن" در جملات خود, خودداري كنيد!

و شيشه ي عقب نيز چنين نوشته بود:
اگر بر عالمي پادشاهي.... باز گداي مادري!!

در راه جيمز پاتر به ققي زنگ زد و گفت:" كه من رو هم سر ميرداماد سوار كنيد."
و آنهنگاه بود كه "آه" از نهاد همه ي ما بلند شد!
نگاه كنيد:
برف به شدت مي باريد و ما از اينكه با خود مايو هم آورده بوديم. به فكر خود مي باليديم! پرايدو ي(پرايد) ما در كشاكش ميرداماد همچون قايقي بي سكان, تن به امواج خروشان خيابان مي داد!

نيم ساعت مانده به آغاز جشن:

فنگ: دستت رو از تو دهنم در بيار!!! گاز مي گيرم ها!
ققي: به من چه؟ به اسنيپ بگو بره اون ور!
بيگانه: خفه شيد ديگه!!!! پاشو مي خوام دنده عوض كنم!! پاشو نكبت!!!!
اسنيپ: خيلي خوب, بابا!!!!

ما شش نفر بالاخره از قايق (پرايد) پياده شديم! و مصافتي رو نيز پياده تا رستوران باني چاو طي كرديم!

آغاز جشن

پشت ميز همه از گشنگي و تشنگي تلف شده بودند. من بعنوان عنصر خنثي حد فاصل خانم ها و آقايان بودم! و چون اولين ميتينگي بود كه شركت مي كردم. هيچ كس مرا نمي شناخت!

من و كرام سابق به درد و دل هميشگي مشغول شديم و آن زمان بود كه حاجي و مملي رسيدن! دو گيس بريده!!!!

ققي مث ققنوس پركنده با يك ليست به اين ور و انور مي دويد!!! تا سفارش هاي بچه ها رو از كافي شاپ, بگيره!

هري پاتر, بالاخره اومد و بدون هيچ مقدمه ي خاصي درد دل كرد و كمي اشك ريختيم!
كيك را هم آوردند و كمي از آن خورديم! تا كيك نخورده از دنيا نرويم!
القصه!!!
در اين گيرو دار بود كه ..... نسكافه اش را روي زمين ريخت و همه فهميدن كه ما برو بچ جادوگرانيم!
من و اسنيپ بخاطر دوري راه و مه و كولاك شديد. عذر خواهي كرده و ساعت 6 رفتيم... (هرچند كه شام يه جايي دعوت بودم)
اينم من! هي ميگين چرا نمي اي ميتينگ, اومدم!
باشد كه آينده گان بگويند كه اين پير را خجسته باد!



Re: آكادمي اسكار 2006
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۵
#9
سومين جشنواره ي فيلم هالي ويزارد

تقديم مي كند:

در 5 رشته ي, با 5 جايزه!!!!!

بهترين بازيگر مرد: بهترين شخصيت مرد
بهترين بازيگر زن: بهترين شخصيت زن
بهترين كارگردان: بهترين شخصيت پردازي و صحنه سازي
بهترين نويسنده: بهترين ايده
بهترين موسيقي: بهترين تيتراژ

در:

تصویر کوچک شده

نحوه ي داوري:

از آثار رسيده به جشنواره پس از داوري, در هي رشته, سه اثر به بخش نهايي راه خواهند يافت.
اثر برگزيده در هر رشته با راي شما ملت (ارزشي و ورزشي) انتخاب خواهد شد.!



Re: ثبت نام در جشن تولد سه سالگی سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹ چهارشنبه ۶ دی ۱۳۸۵
#10
مي آييم!
كه هم شما مارا و هم ما شما را...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.