هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: داستان های گروهی ( یک خطی)
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
#1
یک روز آفتابی بود و هری در اتاق خانه ویزلی ها بر روی تختی دراز کشیده بود
رون: هری! بیا پایین، مادرم میگه صبحانه حاضره! بعدشم باید کلی کار انجام بدیم! زودباش!
هری و رون با هم از پله ها پایین رفتند و وارد آشپز خانه شدند.به محض این که وارد آشپز خانه شدند بوی خوش پنکیک به مشامشان رسید.
در این حین جینی در حالیکه کتابهاشو زیر بغلش زده بود با عجله به درون آشپزخانه دوید .
هری و رون که از این کار جینی متعجب شده بودند به او نگاه کردند.هری پس از چند دقیقه گفت:
- جینی مشکلی پیش آمده؟
جینی جواب نمیده و به سرعت به طرف اتاق پدرش میره .
رون نگاهی به هری میندازه و با عجله جینی رو دنبال میکنه.
هری هم که حس کنجکاوی اش گل کرده بود به دنبال رون میره تا از کار جینی سر در بیاره.
جینی با عجله وارد اتاق شد وسراسیمه شروع به حرف زدن کرد.هری و رون هم پشت در اتاق با تعجب به حرف های جینی و پدرش گوش میدادند.
هری و رون ابتدا چیزی از حرف های جینی را نفهمیدند اما بعد از کم دقت متوجه شدند که اون حرف ها درباره هری است!!!
هری که صبرش سر اومده بود در اتاق رو باز کرد و به درون اتاق رفت .
اما با صحنه خیلی عجیبی رو به رو شد،جینی و آقای ویزلی در اتاق نبودند!!
هری ورون تمام اتاق را گشتند اما چیزی پیدانکردند پس به اشپزخانه برگشتند و منتظر ماندند.
پس از یک ساعت که منتظر ماندند بالاخره خسته شدند،برای همین دوباره به اتاق برگشتند تا ببینند سر نخی پیدا میکنند یا نه.پس از چند دقیقه متوجه شدند که جینی و آقای ویزلی از طریق شومینه رفته اند.هری با خوشحالی پرسید:«یعنی کجا رفتند؟»رون که متعجب بود جواب داد:«نمیدونم.»هری به سمت شومینه برگشت و گفت:«باید منتظرشون بمونیم.باید بفهمم راجب من چی میگفتن.»وهمانجا روی صندلی نشست.
رون کمی فکر کرد بعد یک دفعه مثل فنر بند شد و رو به هری کرد و گفت:
- فهمیدم کجا رفتند.آن ها رفتند به وزارت خونه.
هری پس از فهمیدن این موضوع اول خوشحال شد ولی بعد گفت:«خوب که چی؟ما که نمیتونیم بریم اونجا.بهتره همینجا منتظر بمونیم.»
رون با ناباوری رو به هری کرد و گفت:
- هری تازگیا خیلی خنگ شدیا!!خب ما هم از طریق شومینه میریم.
هری سری تکان داد و گفت:«درسته اما اینجوری ممکنه مشکلی برای پدرت به وجود بیاد.البته هرجور مایلی .ولی بهتره که منتظرشون بمونیم.
رون و هری به فکر فرو رفتن تا تصمیم درست رو بگیرن که ناگهان هرمیون وارد اتاق شد و با دیدن رون و هری در اتاق آقای ویزلی جا خورد .
هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت:
- معلوم هست شما این جا چیکار میکنید؟
هری و رون از تعجب هرمیون متوجه شده بودن که هرمیون هم از این ماجرا خبر داره . هری کمی به هرمیون نزدیک تر شد و گفت :
-ما میدونیم که یه خبری در مورد من هست ، چه خبره ؟ چرا همیشه من آخرین نفرم که اخبار در مورد خودمم متوجه میشم ؟
هرمیون خود را به نفهمی زد و گفت:
- چه میدونم چه خبره؟هری،رون،دوباره پشت در گوس وایستادین؟آره؟
رون که از گفته هرمیون متعجب شده بود گفت:
- نه بابا من کی تا حالا پشت در گوش وایسادم؟
هرمیون اخمی کرد و درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : من دروغگوها رو دوست ندارم .
رون که از گفته خودش پشیمان شده بود به دنبال هرمیون از اتاق خارج شد و هری را با هزاران سوال بی جواب در اتاق اقای ویزلی تنها گذاشت.
صدای هرمیون در بیرون اتاق که با رون جر و بحث میکرد، در گوش هری مانند همان صداهای معمولی ای بود که میشنید.حس فضولی کنجکاویش بالا آمده بود و اشتیاق عجیبی برای دانستن موضوع مخفی در ذهنش وجود داشت.
پس برای همین به کنار شمینه رفت و مقداری پودر جادویی برداشت و در شمینه رفت.بعد بلند فریاد زد وزارت سحر و جادو و بعد پودر را در شمینه ریخت و ناگهان ناپدید شد.
هری چشمانشو باز کرد و خودشو در جمعیت بیشمار در وزارت سحرو جادو دید.سریع پیش رفت و خود را از ان جمعیت دور کرد.هری با خودش گفت:عجبا حالا کجل دنبال اقای ویزلی بگردم.که ناگهان چشمانش به چهره اشنایی خورد.
وقتی که آچهره را دید با تمام توان دنبال او رفت و فریادی زد که بین آن همه سر و صدا صدایش به آن شخص برسه:
- جینی،جینی.وایسا.
جینی با دیدن هری خیلی تعجب کرد و به آرومی بهش نزدیک شد و گفت :
-هری تو اینجا چیکار میکنی ؟ چجوری تا اینجا اومدی ؟ نگفتی مشکلی برات پیش میاد ؟
هری که نفس نفس میزد گفت:
- اومدم دنبال تو و آقای ویزلی.
جینی سریع دست هری را گرفت و با هم از میان جمعیت عبور کردند و به گوشه ای خلوت رفتند. به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی حواسش به اونا نیست و به آرومی به هری گفت :
-باید هرچه سریعتر از اینجا بری هری ، وقتی اومدیم خونه همه چیز رو بهت توضیح میدیم.
هری که هم چنان نفس نفس میزد گفت:
- نه،من این همه راه نیومدم که به این زودی برم.
جینی که میدونست هری تصمیماتش رو به همین راحتی عوض نمیکنه ، لباسش رو گرفت و به آرومی به طرف آسانسور وزارت رفت .
جینی در آسانسور رو به هری کرد و گفت:
- مگه مغز خر خردی که پاشدی اومدی این جا؟
هری دستان جینی را گرفت و درحالی که به چشمانش نگاه میکرد گفت :
- جینی من واقعا نیاز دارم که بدونم
جینی که متعجب شده بود گفت:
- چی را میخواهی بدونی؟
-منو مسخره كردي،ميخوام اون چيزي رو بدونم كه به خاطرش منو تا اينجا كشوندي!!!!!!!زود باش بگو!!!!
-هری الان وقت مناسبی نیست.خواهش میکنم برگرد خونه وقتی برگشتیم همه چیو بهت می گم.
-جینی ، اگر مساله اینقد مهم هست ، به نظرت نباید خود من در موردش خبر داشته باشم ؟



-------
دوستان ، این فصل 1 رو میخوام تو 2 3 پست آینده تموم کنیم که بریم سراغ فصل بعد !

ممنون از همگی که شرکت کردید و امیدوارم که همچنان به شرکت کردن ادامه بدید و بقیه اعضای سایت رو هم دعوت کند که شرکت کنن اینجا !


ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۶ ۱۷:۵۵:۱۸
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۶ ۱۷:۵۵:۵۳

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۳:۲۸ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#2
سالازار به طرف فلور رفت و شیشه ی پر نوشیدنی غیر مجازی که در دست داشت و گرفت با قیافه ای شیطانی بهش گفت :

-بسته دیگه به اندازه کافی خوردی ، الان به سطحی رسیدی که با من راز و نیاز کنی .
-روز بعد ...
-روز بعد چیه باو ؟ مهمونی یک شب برگذار میشه ، مراسم عروسی ملکه انگلیس که نیست !

سالازار که راضی به نظر میرسید ، کم کم خودش رو به فلور نزدیک کرد تا بتونه راز و نیازی باهاش بکنه . کمی اونطرف تر پرسی با پسر مورد نظرش بسیار احساس نزدیکی میکرد . در حال رقص که بوده ، کمی سرش رو به پسرک نزدیک کرد و در گوشش چیزی گفت . پسرک که انگار از پیشنهاد بی شرمانه پرسی خوشش اومده بود ، دستی پرسی رو گرفت و به طرف یکی از اتاق خواب ها رفتن .

لرد روی صندلی راحتیش نشسته بود و در حالی که دامبلدور مدام قربون صدقش میرفت به بقیه مهمون ها نگاه میکرد و منتظر بود که محفلی بعدی به مرلینگاه پناه ببره تا بتونه نقشش رو شروع کنه . با وجود بلند بودن صدای آهنگ ، همچنان صدای جیرجیرک های خانه ریدل به گوش میرسید و به همراه صدای سوزش چوب های شومینه اعصاب لرد رو با سرعت بیشتری خورد میکردن . لرد که کم کم داشت عصبی میشد از جاش بلند شد و طرف الفیاس دوج رفت . دامبلدور اصلا حواسش نبود که لرد دیگه بغلش ننشسته و به حرفاش ادامه داد .

-هی الفیاس ، مرلینگاه خانه ریدل رو دیدی ؟ موزائیک های سفید قشنگی روش نصب کردم که خیلی عالی شده . خیلی از مرگخوارام از اونجا به عنوان اتاق مطالعه هم استفاده میکنن .
-جدی میگی لرد ؟ حتما باید یه سری بزنم بهش پس . اتفاقا الان داشتم فک میکردم که باید به مرلینگاه پناه ببرم .

لودوبگمن که مکالمه لرد و الفیاس رو میشنید ، به سرعت از جاش بلند شد و دستی به شونه الفیاس زد و گفت :

-اول نوبت منه ، خیلی وقته اینجا نشستم که برم مرلینگاه ! بعد من تو برو !
-باشه عزیزم تو برو بعد تو من میرم .

الفیاس برگشت و به سمت ساحره ای که باهاش میرقصید رفت و به رقصش ادامه داد . لرد تو فکرش هزار بار لودو رو کریشیو کرده بود به خاطر اینکه نذاشت برنامش پیش بره . لودو به خوشحالی به طرف مرلینگاه رفت و در رو بست .

کمی اونورتر ایگور همچنان درگیر راضی کردن ساحره ها بود که شلوارش با آب خیس شده بود و چیز خاصی نیست اما کسی حرفش رو باور نمیکرد . با ناراحتی به طرف لرد رفت تا شاید اون بتونه راهی رو بهش نشون بده .

-لرد کبیر ، به نظرتون چیکار کنم با این شلوار ؟ طلسمی میشناسید مشکل من رو برطرف کنه ؟

با همین حرف ، ایده جدیدی به ذهن لرد رسید . با کمک ایگور میتونست تمام محفلی ها رو به دستشوئی بفرسته . فقط باید ایگور رو مسوول پخش نوشیدنی میکرد . به این ترتیب همه مجبور میشدن که حداقل یه بار به مرلینگاه برن .

-آره ایگور ولی قبلش باید یه کاری برام بکنی . اگر این کار رو بکنی ، نه تنها کاری میکنم که لباست تمیز بشه بلکه کاری میکنم تمام ساحره ها بهت جذب بشن .
- باشه هر چیزی باشه ارباب !


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: اتاق مدیریت
پیام زده شده در: ۳:۰۷ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#3
نقل قول:
جناب مدیر
ایگور کارکاروف

کومان تاله وو؟
خوبی ایشاللا؟

آقاجان تکالیفی که توی کلاس من زده شد همه بعد از درخواست من برای بستن کلاس و تأیید جنابعالی بود...برای چی امتیازهاش رو حساب کردی؟خودم بلد نبودم آیا؟

تجدید نظر بفرما



من اینجا بهت گفتم که امتیاز رو وارد کن تا تاپیکت رو ببندم ، جوابی ندادی فک کردم کلا دیگه حس و حالش رو نداری .

این امتیازات رو هم که دادم برای این بود که بالاخره زحمت کشیده بودن و تکلیف رو نوشته بودن نمیخواستم که زحمتشون هدر بره !

موفق باشید !




بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۳:۰۰ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#4
هری جان من یه مشکلی دارم برادر !

اون صفحه سفید یادته یه مدت تو سایت به وجود اومده بود ، پست های طولانی که تو یه صفحه بود ، صفحه سفید میومد ؟

الان من اون مشکل رو دارم ، اکثرا موقعی که میخوام پستی رو ادیت کنم یا کارهای نظارتی روش انجام بدم !


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: شرح امتیازات !
پیام زده شده در: ۰:۳۵ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#5
امتیازات جلسه اول کلاس جادوی سیاه !

هافلپاف : 15 امتیاز

لودو بگمن : 30 امتیاز

راونکلاو : 25 امتیاز

دافنه.گرینگراس : 30
گلرت گریندل والد : 20


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۷ ۲:۲۵:۱۸

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: آموزش جادوي سياه !
پیام زده شده در: ۰:۳۴ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#6
امتیازات جلسه اول کلاس جادوی سیاه !

هافلپاف : 15 امتیاز

لودو بگمن : 30 امتیاز

راونکلاو : 15 امتیاز

دافنه.گرینگراس : 30
گلرت گریندل والد : 20







بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۰ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#7
اعلامیه هفتم :

هاگوارتز :

تغییرات پایانی در کلاس ها
:

- کلاس پرواز و کوییدیچ قرار بود که در تاریخ 21 مرداد جلسه پنجمش برگذار شه ولی به علت شرکت نکردن دانش آموزان در جلسه چهارم ، جلسه پنجم برگذار نخواهد شد . در عوض تاریخ جلسه چهارم تا 28 مرداد تمدید شد .

- کلاس تغییر شکل به علت تدریس نشدن در تاریخ مقرر و اینکه زمان دیگه ای برای جلسه بعدی باقی نمونده با 3 جلسه به پایان رسید . با تشکر از معلم های جایگزین !

- کلاس های ماگل شناسی و تاریخ جادوگری بدون تغییر ادامه خواهند داشت .


جام آتش :

جام آتش در ماه شهریور خواهیم داشت . خودتون رو برای اون مسابقات آماده کنید . حضور تمام اعضا امکان پذیر هست ، البته یه مرحله ثبت نام خواهیم داشت .
توضیحات بیشتر رو در اعلامیه های بعدی خواهم داد .


با تشکر !








بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



مرحله سوم کوییدیچ
پیام زده شده در: ۰:۲۳ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱
#8
مرحله سوم کوییدیچ در تاریخ 28 مرداد برگذار خواهد شد .

گریفیندور - اسلیترین
راونکلاو - هافلپاف



تا به اینجا ، راونکلاو و گریفیندور با 3 امتیاز در صدر جدول قرار دارن و اسلیترین و هافلپاف تا به الان در مسابقات شرکتی نداشتن .


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱
#9
ایگور در حالی که تازه از خواب بیدار شده بود ، قهوه ای برای خودش ریخت و پیام امروز رو ورق زد . به علت عجله ای که داشت فقط تیتر خبر ها رو میخوند و ورق میزد . در صفحه 15 ام بالاخره به مقاله ای که دنبالش بود رسید و با دقت شروع به خوندنش کرد .


انتخابات وزارت رو به گند کشیدن !

تصویر کوچک شده


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲:۳۲ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱
#10
ملت از اینکه چجوری یه دفعه از وسط راز و نیاز ، رقص و کارهای دیگه ای که اون پشت مشتا میکردن به میز شام اومده بودن ، متعجب شده و کمی خودشون رو مرتب کردن . همه به آرومی مشغول غذا خوردن شدن که ناگهان صدای داد و فریاد ایگور بلند میشه .

همه سرشون رو به طرف ایگور بر میگردونن و میبینن که تمام شلوارش خیس شده و به صورت خشمگینی به ملت خیره شده .

-من اونجا تو دستشوئی بودم داشتم به آرامش میرسیدم که یه دفعه یکی جادوم کرد و محکم از جام بلند شدم و به در و دیوار خوردم !
ملت :

لرد که سعی داشت لبخندش رو پنهان کنه ، به سختی برگشت و رو به ایگور گفت :

-من این کار رو کردم ، مشکلی هست ؟

ایگور که جا خورده بود ، یه ذره خودش رو جم و جور کرد ، به سختی لبخندی به لب زد و با صدای لرزانی گفت :

- میخواستم ببین اون فرد جیگر که این کار رو کرده کی بوده که ازش تشکر کنم !

ناگهان فکری به ذهن لرد رسید . راه حل خوبی پیدا کرده بود تا حال تمام محفلی ها رو بگیره و بهشون حسابی بخنده و مجبورشون کنه از خونش بیرون برن . باید همشون رو مجبور میکرد که به دستشوئی برن و بعد با جادو تکونشون میداد تا بلایی مشابه ایگور سرشون بیاد . به سختی قیافه خودشو جمع کرد و به سرعت به غذا خوردنش ادامه داد .

کمی اونطرف تر سالازار منبع غذا خوردنش رو به ساحره ای جوون که بغلش بود عوض کرده بود و از راز و نیاز لحظه ای دست نمیکشید . پرسی که یه پسر محفلی سفید رو گیر آورده بود ، از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه . تلاش میکرد که هرچه بیشتر خودش رو به اون نزدیک تر کنه که شاید امشب یه چیزی هم به اون برسه . ایگور با قیافه ای ناراحت غذا میخورد ، ساحره ها با قیافه بدی بهش و شلوارش نگاه میکردن . ایگور باید راهی پیدا میکرد که دوباره ساحره ها رو به خودش جذب کنه.

هر کسی مشغول کار خودش بود و کم کم شام خوردن در حال به اتمام رسیدن بود که لرد از جاش بلند شد و به طرف دامبلدور رفت . لیوانی پر از نوشیدنی های مجاز رو از جلوی پرسی برداشت و گفت :

-آلبوس ، بیا برای امشب جشن بگیریم . جدا از تمام درگیری های که داشتیم ، یه امشب رو مثل دو دوست با هم رفتار کنیم .

لیوان رو به طرف دامبلدور گرفت . دامبلدور هم که خام حرف های لرد شده بود با لبخندی لیوان رو قبول کرد و یک جا سر کشید .

لرد :


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.