هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#1
تصویر کوچک شده















ساعت نه شب ... خانه ریدل

- ایول ... ایول ... تفلده !! تفلد شده !!
هوریس از شدت شوق میپره بغل بلا .
- هووووو همچین میزنم عین لواشک پهن بشی رو زمینا !!!
هوریس با فریاد رودلف تازه متوجه میشه که جوونش در چه حدی در خطر مرگ قرار گرفته .
- گراپ تولد دوست داشت ... گراپ کیک دوست داشت !

زاااااارت
دست گراپ وسط کیک تولد فرود میاد .
بلا : اه اه اه ... کثافت ! اییییییش ...
بلیز و اراگوگ با دو دست محکم به فرق سر خود میکوبند .

همان زمان اتاق لرد
- واااااااای چه خوشگل شدی امشب ولدی جون ... اگه لیلی تو رو با این لباسا میدید عمرا بهت نه میگفت .
لردی مثل پرنسس ها چرخی میزنه و توی ایینه خودشو نگاه میکنه و به اهستگی از زیر لباسش ژل مویی که از اتاق بلیز کش رفته رو در میاره و به دو سه تار مویی که به تازگی در اومده بود میزنه .
- ووووووی ... موش بخوره تو رو


یک ساعت بعد
- لی لی لی لی !
ولدی با ناز و ادا از پله ها پایین میاد و به سمت کیک تولدش میره .
بلیز که از شدت گرخیدگی سرخ شده جلوی کیک رو میگیره .
- ارباب ارباب من میگم چیزه ... چیز ... :

ایگور نگاهی به رابستن میندازه که کمکش کنه .
رابستن : آها این رودلف میخواد روز تولد شما هممونو مهمون کنه
رودلف : جااان ؟؟
بلا : تو واسه عروسیمون به مهمونای ما شام ندادی اون وقت به یه مشت مرده خور ... تو ... تو ؟!
رودلف به چوبدست بلا که از شدت عصبانیت بالا میومد نگاهی انداخت .


یک ساعت بعدتر از یک ساعت بعد ...
بچه ها همین جا گلیم و موکتا رو علم کنید ...بغل رودخونه بیشتر حال میده ... هندونه ها رو هم میندازیم توش تگری میشه
گراپ با یک تکونی که به بدنش میده سی چهل وسیله رو روی زمین میندازه .
- اینا سنگین بود ... گراپ پرس شد ... گراپ له شد !
ولدی طوری میشینه که جهت وزش باد موهای ژل زدش رو بهم نزنه .
- خووووب یه پیکنیک حسابی داریم ... چه روزی بشه امشب !!
هوریس چند تار موی سیبیلش رو میکنه و بساط منقل و اتیش رو استاد میکنه .
بلا : هووو بلیز چی واسه خودم لم دادی ! پاشو برو یه سری دست رودلف بدبخت هست کمکش کن ! حیوونی بدجوری استخونش خرد شد

صدای فردی از پشت بوته ها فریاد زد :
- یوهاهاها ... دیدید چه بلایی رودلف اومده ؟ توی جنگ خودم دخلشو اوردما
- ولدی کچل رو بگو چه حالی میکنه با موهاش
ملتی به اجمعینیت حدود ده بیست نفر همزمان با صدای بلندی شروع به خندیدن کردند .
ولدی که از شدت عصبانیت مخش سوت میکشید از لای بوته ها نگاهی به اون ور بوته ها میندازه .
دومبول یه متکا زیر دستش گذاشته و محفلیا هم در حالی که متوجه حضور مرگخواران در کنار خودشون شدن با صدای بلند در حال کل انداختن با اونها هستند .



Re: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#2
تصویر کوچک شده








تمام مرگخواران که به دلیل کاسته شدن خشانت خونشان به شدت در حال کف کردن هستن دور یکدیگر جمع شدن و با بی حوصلگی مشغول کارهای روزمره خودشون هستند .
مونتاگ لنگاشو انداخته روی دسته مبل و چرت میزنه ، مانداگاس و بلیز در حال تیفوسی کردنه موهاشون هستن ، پرسی و رابستن یه گوشه ای دارن آهنگای ارزشی سرژ رو گوش میدن .
لرد هم کاری جز کشتن مگسهای بدبخت برای تخلیه خشانت خودش پیدا نکرده و مشغول شکنجه کردن اونهاست .
بارتی : ایول عجب تیمی داریم پسر ! ترکوندیما !
ایگور : بیشین بینیم بوووا ... سه تا بازی کشکی بردید فکر کردید قهرمان میشید؟ عمرا ...
بارتی : مربی خفن اوردیم داداش ... سوسکتون میکنیم امسال
ولدی : بسه دیگه !!! اههههههه
ایگور با روزنامه ای که دم دستش بود محکم میکوبه تو کله بارتی .

- چه خبرتونه باز خونه رو گذاشتید رو سرتون ؟

ولدی : هووو هوریس بپر اون روزنامه رو بیار ببینیم دنیا دست کیه !
- چشم ارباب !

" طبق آخرين خبرهای دريافتی ، لرد و برو بچ از ترس اعضای غیور و همیشه در صحنه محفل ققنوس ... "

بلیز : ارباب صفحه کودک و نوجوانش رو میشه بدی بخونم ؟
ولدی : خاک بر سرت کنن ! وسط خبر به این مهمی ؟؟؟ خدا این جاودانه سازای منو نابود کنه از دست شما خلاص بشم
بلیز: الهی آمین

" از ترس اعضای غیور و همیشه در صحنه محفل ققنوس و برای نجات جان خود به جنگلهای خارج شهر پناه برده اند تا در مکانی ... "

بارتی: ارباب میشه اون صفحه ورزشیش رو بدی ؟ عکس علی نیکبختو میخوام
ولدی : بیا بگیرش برو گورتو گم کن بذار این یه خبر رو بخونم

" تا در مکانی امن و به دور از خطر به تمرين مهارتهای جادوی سیاه بپردازند تا در جنگ بعدی ، شکست سنگین جنگهای گذشته را ... "

بلا : بی زحمت صفحه بانوانش رو هم بده من ولدی جون ؟
ولدی : اگه گذاشتید حالا این یه خبر رو بخونیم !!!

" جبران کنند تا شاید به این طریق ... "

لرد با عصبانیت تمام روزنامه رو جر وا جر میکنه .
- این محفلیای بوقی حالا شدن غیورمندان ؟؟ میدونم چی کارشون کنم.
لرد نگاهی به همه مرگخوارها میندازه که هر کدوم یکی از صفحات روزنامه رو در دست گرفتن و مشغول خوندن مطالب ارزشی اون هستند .
- با شماهام بوقیا !! فردا صبح باید سرتیتر خبر این روزنامه رو خودمون انتخاب کنــــــــــــیــــــــــم !!



سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۸:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶
#3
بلیز و ایگور و مانداگاس به قفسه های کتابخانه خانه ریدل تکیه داده بودند و مشغول صحبت با یکدیگر بودند .
- ببینم متوجه چیزی نشدی اخر ؟ این یارو کیه میخواد بیاد ؟؟
- نه ولی مطمئنم چیز مهمی باید باشه ... از رفتارش که این طور برمیاد
مانداگاس لبخند شومی میزنه .
- امیدوارم پای چیز با ارزشی وسط باشه .
بلاتریکس در حالی که با وردهای جادویی در حال تزئین خونه بود با خشم ذاتی خودش فریاد میزنه :
- شما نمیخواید کمک کنید ؟؟ خسته نشید یه وقت ؟
بلیز : خون خودتو کثیف نکن عزیزم ...
رودلف : هوووو مواظب رفتارت باش زابینی !!

- همه چیز مرتبه بچه ها ؟؟
هر پنج نفر به سمت صدای سردی که از طبقه بالا شنیده میشد تغییر جهت دادند . پس از لحظاتی چهره ولدمورت ظاهر شده بود . حس خشانت رودلف با دیدن چهره ارباب به تعجب تبدیل شده بود .
لرد ولدمورت ردای رسمی خودش رو به تن داشت و کلاه ردای خودش رو هم روی سر گذاشته بود .
- ب ... بله قربان !
- خوبه خوبه ! دوست دارم همتون تا یک دقیقه دیگه توی اتاق باشید .
- چشم ارباب !!

ایگور با صدای آهسته شروع به صحبت کرد
- هیچ معلومه اینجا چه خبره ؟؟
بلا : سالها بود اونو تو این ردای رسمیش ندیده بودم ! مطمئنم پای مساله مهمی باید در میون باشه .

لحظاتی بعد تمام مرگخواران دور یک میز جمع شده بودند و به صحبتهای ولدمورت گوش میدادند .
- بچه ها امروز روز بزرگیه ... روزی که میخوایم یه تصمیم مهم بگیریم و یه کار بزرگ انجام بدیم . قبل از اینکه مهمون ما برسه خواستم بهتون بگم که ما یه سفر مهم در پیش داریم ...
رودلف : ایول ارباب این دفعه دیگه محفلیا رو نابود میکنیم ! پوسیدیم از بس تو این خونه بودیم ! من عاشق سفرم
بلا : عاشق چی رودلف ؟؟

تق تق تق تق
ایوان به سرعت به سمت در رفت و در حالی که خشکش زده بود از در فاصله گرفت .
چهره مردی درشت هیکل که ردای کهنه سیاه رنگی به تن داشت نمایان شده بود . چهره ای جدی و مصمم که با زخمهای عمیق بی شماری به حالت زشتی تبدیل شده بود .
- مک لاگن عزیز ... خیلی خوش اومدی !
- سلام تام !
پرسی بهت زده به سردی و قدرت کلام هر دو خیره شده بود .
همگی مجددا دور میز جمع شده بودند .
- خوب من فرصت زیادی ندارم تام ... نامه من که به دستت رسید ؟
- اووووه بله دیشب خوندمش
- خوب ؟؟ فکر میکنی این قدر توی جادوی سیاه قدرت داشته باشی؟
آناکین از شدت خشم و نفرت مشتهای خودش رو گره کرده بود :
- چطور جرات میکنی ؟؟ ارباب رو با اسم کوچیک صدا میکنی و حالام ...
مک لاگن : خفه شووو احمق !!
لرد دستش رو به سمت مرگخوارانی که چوبدستهای خودشون رو به سمت مک لاگن گرفته بودند بلند کرد .
لرد : بچه ها بچه ها ... خواهش میکنم !
رابستن از اتفاقاتی که رخ میداد متوجه چیزی نمیشد .
- فکر میکنم میدونی چه سفری در انتظارته تام ! قدرتش رو داری ؟
لرد با لحنی قاطعانه و جدی جواب داد :
- اگه اشتباه نکنم همین قدرت من تو رو اینجا کشونده فرانک !!

مک لاگن یک مجله که به زحمت ده صفحه داشت را بر روی میز گذاشت.
لرد : بلیز بخونش !
بلیز که به سنگینی جو حاکم پی برده بود مجله رو برداشت و نگاهی به صفحات کهنه و نم گرفته اون انداخت .

« ســــیــاتـــل ، سرزمـــیـن ســیـــاهی !
ترس ، وحشت ، قدرت ، نفرت و مرگ ! کلماتی که بعد از شنیدن این نام به ذهنها جاری میشوند . سرزمینی که سالهای سال مهد طلسمهای سیاه و پایگاه استقرار 114 جادوگر برتر جادوی سیاه جامعه جادوگری جهان بوده است . سرزمینی که جمعیت آن از سه هزار سال قبل تاکنون همواره 666 نفر بوده است . شهری که همه روزه در هر کجای آن دوئلهای مرگباری رخ میدهد ، تمامی طلسها جزو طلسمهای سیاه و نابخشودنی هستند و تمامی ساکنان آن تنها به دنبال یک چیز هستند و آن قدرت است ! »
گلوی بلیز از شدت ترس خشک شده بود و با وحشت به عکس برج سیاه و بسیار بلندی که در میان مه و دود قرار داشت خیره شده بود .
با وحشت جملات زیر عکس را دنبال میکرد :

« برج بین المللی هنگل فورس ! منشاء ساخت طلسمهای سیاه که کارکنان آن تنها دو وظیفه برعهده دارند : اول طراحی و برنامه ریزی جنگها و حملات سیاه دنیای جادوگری و دوم کشف استعدادهای سیاه در سراسر جهان ! »

- خوب ... تام عزیز همون طور که در نامه روز قبل برات گفتم عصر دیروز یکی از برترین جادوگران اونجا در یک دوئل کشته شد و تو به عنوان نفر صد و چهاردهم انتخاب شدی و میتونی اگه دوست داشته باشی به اونجا سفر کنی !
رودلف : ما فکر کردیم خودمون آخر خشانتیم ! اینا دیگه کی هستن بابا !

بلا : عذر میخوام ولی بالاخره ساکنین اونجا چند نفرن ؟ 666 یا 114 ؟
- فکر میکنم واضح بود ساحره عزیز ... 114 جادوگر مشهور جادوی سیاه اونجا بیشتر نمیتونن زندگی نمیکنن و 552 نفر باقی مونده یاران اونها هستند و البته باید بگم در حال حاضر بیش از نیمی از افراد اونجا " برند دیکنسون " که قدرت برتر جادوی سیاه به حساب میاد رو ارباب خودشون میدونند . شما مرگخوارها برای اقامت در اونجا باید موفق بشید اونها رو شکست بدید و در غیر این صورت تام عزیز باید به تنهایی با بزرگان جادوی سیاه مبارزه کنه .

لرد غرق در افکار خودش بود . به گفته مک لاگن اون ضعیفترین فرد در بین 114 نفر بود و باید برای زنده موندن با اسطوره های جادوی سیاه مبارزه میکرد و مرگخواران او هم برای زنده ماندن و همراهی او باید با مرگ مبارزه میکردند .

- خوب ... مشکل نداریم ! ما به این سفر میریم .
زاخاریاس و گراپ همزمان از ترس فریاد زدند :
- ولی ارباب !!
مک لاگن با چوبدست خود ضربه ای به مجله ده صفحه ای که در دستان بلیز بود زد .
- این مجله در هر مرحله اطلاعات کافی رو به شما میده و با طی کردن هر مرحله ، میتونید به رازهای مرحله بعد پی ببرید .
پرسی : ولی ...
- شما که فکر نمیکنید از الان ما تمام اطلاعات اون سرزمین رو در اختیار شما میذاریم ؟؟ ... شما برای رسیدن به اون سرزمین باید هفت سرزمین جادویی رو پشت سر بذارید و در هر کدوم از اونها فقط باید با قدرت اتحاد خودتون و آموخته های جادوی سیاه راه خودتون رو ادامه بدید و امیدوارم بتونید از پس این همه خطر و اتفاقات پیش رو بگذرید و به اون سرزمین برسید .
مک لاگن با قاطعیت تمام از جای خود بلند شد .
- خوب من باید به برج برگردم ... کارهای زیادی دارم ! به امید دیدار

با خروج مک لاگن تنها ترس و وحشت در چهره مرگخواران دیده میشد .

- برای سفر آماده شید ... پس فردا شروع میکنیم . حدود یک ماهی تا اونجا باید تو راه باشیم . هر چی لازم دارید بردارید !
رودلف : ارباب ما باید هفت سرزمین جادویی رو طی کنیم و حتی اگه زنده هم به اونجا برسیم باید با ...
لرد با عصبانیت به رودلف نگاهی انداخت .
- مگه نگفتی عاشق سفری ؟؟ تا کی باید با یه پسر بچه و یه مشت ماگول زندگی کنیم ؟! اونجا محل زندگی ماست ...
ولدمورت در حالی که در درون خود به وحشت این سفر پی برده بود به سمت طبقه بالا خانه ریدل حرکت کرد .


---------
خوب فکر کنم توی پست اول همه داستان تقریبا مشخص شد دیگه.
سبک تاپیک به صورت نیمه طنز نیمه جدی هست و در طول سفر بیشتر میتونه قالب طنز ( به شدت با ارزشی بازی مقابله میشه ) و در انتهای سفر کم کم به سمت جدی بودن پیش میره .

هر چی باشه الان لرد نماینده کل سایت جادوگران در اونجاست و باید با اتحاد ملی و انسجام آسلامی کل بچه های سایت عازم سفر بشه پس محفلیا و غیر محفلی ها هم میتونن در کنار مرگخواران در اینجا فعالیت داشته باشند .

به امید سفر خوب و با حوادث شیرین و دلچسب !


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲ ۰:۲۰:۱۲


Re: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۶
#4
« شما اجازه ورود به این انجمن را ندارید »
ایگور : هی بابا ؟؟ یعنی میشه یه روز منم مدیر بشم بتونم وارد این انجمن بشم؟
لرد : - ایگووووور ؟؟؟ کجایی ؟؟؟
بلیز : در بیا ... یالا تا نفهمیده !!
« شما خارج شدید ... از بازدید شما سپاسگزاریم ! سایت جادوگران آرزومند ساعات خوشی برای شما عزیزان می باشد »

ارباب با قدمهای سنگینی وارد زیر زمین سرد و تاریک دژ میشه و ایگور و بلیز رو میبینه که پای یک وسیله ماگولی نشستند .
- ببینم همه چیز مرتبه ؟؟
بلیز در حالی که سعی میکنه قبل از اینکه چشم ارباب به مانیتور بیوفته صفحه رو ببنده با وحشت شروع به صحبت میکنه :
- مممم .. ب .. بله قربان ! همه چیز رو به راهه
- خوبه ... آفرین میدونستم کارتون رو خوب میتونید انجام بدید .
- ارباب میخواید یه بازدیدی داشته باشید ؟؟
- هوووووم ! بدم نمیاد ...

« wcw.Morde Khor.boogh »

صفحه ای بالا میاد که در نقشه تمام دژ مرگ رو نشون میده .
جیییک ( صدای کلیک )
طبقه سوم : جسیکا پاتر همراه لنزی در حال یقل دو قل بازی کردن در سلول انتهای راهرو هستند .
جییییک
طبقه پنجم : ترانس فوووچ در حالی که شیرموزی در دست داره مشغول مطالعه کتاب کوزت و علی دایی پیره
جییییک
طبقه دهم : این طبقه شده است !!
بلیز : دهه چرا این طوری شد ؟؟؟
ایگور : حتما باز این دختره رفته دستشویی ! معلوم نیست اون جا چی کار میکنه ... نصف عمرش اونجاست !

لرد لبخند رضایتی از سیستم مخوفی که از سالها قبل برای احاطه بر زندانی های دژ مرگ ساخته شده بود بر لب داشت و از دیدن این تعداد زندانی احساس پلیدی در وجودش ووول ووول میخورد .

هوریس : قربان !! آب پرتقالتون رو اوردم ... یک نامه محرمانه هم از سوی اعضای بووقی محفل به دستمون رسیده .
- همه چی امنه هوریس ؟؟
- بله قربان گراپ رو گذاشتیم مسئول حراست از دژ ، هیچ بوووقی نمیتونه ازش رد بشه ، همه چی امنه ارباب !
لرد یک قلپ از آب پرتقالش رو میخوره و به نامه باز نگاه میکنه .
- خوبه ... این چرا بازه ؟؟؟ مثلا محرمانه بوده ؟؟
- ارباب یه وقت فکر نکنید من بازش کردما ... خودش باز شد !
ارباب نگاه خشنی به هوریس میندازه و نامه رو از روی سینی برمیداره.
- راستی ارباب یه چیزای ژیگولی هم از جی تی وی ایرا نسل واسمون فرستادن گفتن همین جوری خالی بندی برنده شدید بیاید جایزتونو ور دارید برید

لرد با خشانت تمام باقی پاکت رو جرواجر میکنه و به نامه نگاهی میندازه :
« از رئیس محفل جقنوس به ولدی ... پیام دریافت شد ؟؟
هووو ولدی این دختره ویولت رو که زندانی گرفتی ورش دار بیار تحویل بده ... بی شعور مگه نمیبینی کل ارتش ما همین یه عضومونه ؟؟ بیارش تحویل بده وگرنه نسل مون منقرض میشه اون وقت نمیتونی بیای ما رو بکشی حال کنیا ... آ قربون پسر ... بیارش بده ! وااای به حالت اگه یه مو از سرش کم بشه ... امشب ساعت ده شب باید وب بدی بفهمیم سالمه یا نه وگرنه »

بلیز : میخواید من جاش وب بدم ارباب ؟ خوشگلما

ولدی یه دستی به سر کچلش میکشه و چهره دومبول رو تصور میکنه که داره عین اون دستش رو به ریشای پشمالوش میکشه .
- ارباب چی دستور میدید ؟؟
- مشکوکیوس !! باید یه نقشه ای بکشیم ... باید اطلاعات غلط بهشون بدیم !!
بلیز : چی جوری ؟؟
ایگور : ها ؟؟ شی جوری یعنی ارباب ؟؟
لرد : خوب بوقیا شما باید رول من رو ادامه بدید توی سایت و بگید شی جوری !! از من میپرسی ؟؟



Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶
#5
تصویر کوچک شده





پست آغازین جنگ !!


مکان : جنب بزرگراه نواب
لرد در حالی که با هیجان خاصی در حال صحبت با زاخاریاس هست با دست به نقشه محل جنگ اشاره میکنه .
- ببین باید از در اصلی وارد بشید و با خبر من علامت شوم رو ظاهر کنید و بعد ...
مانداگاس : ارباب جووون هورکراکس هات بیخیال شوو ... سی بار نقشه رو واسمون تعریف کردی
لرد نگاه " حیف بهت احتیاج دارم وگرنه میدونستم چی کارت کنمی " میندازه و دهنش رو باز میکنه حرفی بزنه که ناگهان ...

بوووووووووووووووق ... زارت زووورت ! شتلق !!!
سالازار یک چشمش رو باز میکنه و به صحنه تصادفهای پی در پی نگاه میکنه .

بووووووووووووق ... دیـــــــــــشـــــــت دوووووف !!
اییییییییییییی ... بوووووووووق .. دیییییییییییییینگ !!

جولیا : اووووه اوووه ! چی شد اینجا ؟!
ببوببوببو ببو ببو ببو :
- ( راننده پراید بزن بغل )
ببو ببو ببو ببو
همه ماشینا چون پراید هستن میزنن بغل
مامور اهنمایی و رانندگی : آقای لرد شما باید مبلغ تمام این خسارات رو بدید ... اینم صورت حسابتون !
مانداگاس : جوووون ؟؟ ماااااااااااا ... چرا ؟
مامور کلاهش رو برمیداره و ادامه میده :
- چون شما دقیقا بغل بزرگراه در حال قدم زدن بودید و ملت با دیدن شما گرخیدن و این تصادف وحشتناک رو ایجاد کردید .
ایییییییییییییی ... دوووووووووف !!
آراگوگ یه تار کلفت میندازه و کل ماشینها رو میکشه گوشه اتوبان تا خسارتهای بیشتری به بار نیاد .

جولیا : اقا دربست شهربازی ...

یک ساعت و دو دقیقه و سه ثانیه بعد
مکان : شهربازی ویزاردلند

- آقا نکن ... آقا جووون چی کار میکنی ؟؟ نکن آقا ...
- جیییییییییییییییغ ... ای مرتیکه بی ناموس چی کار میکنی ؟؟
- آقا هوووول ندید ...

مامور فروش بلیط جلو میاد و فریاد میزنه :
- آقایون خانوما آروم حیوان ... به دلیل تکمیل ظرفیت شهربازی متاسفانه باید منتظر باشید فعلا ...
- جییییییییغ ... آقا نکن ! هول نده ...
- آقا خوب راست میگه دیگه ... نکن ! الان جا باز میشه همتون میرید داخل !

دو ساعت و سه دقیقه بعد
زاخاریس یک بستنی و یک پشمک از بوفه کش میره و به سمت مکان مشخص شده حرکت میکنند .
آراگوگ : بچه ها این جا چقدر باحال بوده ... اون چیزه چیه داره رو هوا؟؟ روی تار عنکبوت داره راه میره ؟؟
سالازار : آیکیوت اندازه تارهات بیشتر نیست ... به اون میگن ترن هوایی

زاخی : بچه ها همین جا باید صبر کنیم ... رسیدیم انگار !
ماندی : خوب من برم یه چرخ بوقی بزنم تا ارباب دستور حمله رو بده
جولیا : آیییییییی ...
ماندی : چی شد عزیزم ؟
جولیا : سووووخت !! میشوژه !!
ماندی : چی ؟؟
جولیا : وقتش شده انگار ...
سالی : الان وسط این جمعیت وقت گیر اوردی؟؟
جولیا : وقت جنگ منظورمه

لحظه ای بعد علامت شوم بالای سر جمعیتی که در حال فرار بودند ظاهر شده بود .



Re: خبرگذاري سياه : VDNS
پیام زده شده در: ۶:۴۰ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶
#6
- آواداکودوورا ؟؟
- وااای ... بابا تو خیلی گاگول بودی و ما نمیدونستیما !
- آووواد ا چی چی ؟؟
آوا ... دا ... کداو ... را !
- آوادرا کو دی اورا ؟
بلا که به شدت عصبی شده برگه هایی که دستش هست رو میکوبه روی میز .
- آقا این کیه ورداشتید اوردید واسه خبر گفتن ؟؟
رودلف : بلا جون واسه شیفت شب گزارشگر جدید اوردیم دیگه ، ببین چه دختر خوشگلیه ... با ادب ... با شعور ... آووو ... چه خانوم با شخصیتی
بلاتریکس یه چوب از ناکجا اباد خودش در میاره و محکم میکوبه تو سر رودلف.

بلیز که یه هدفون خبرنگاری تو گوشش گذاشته وارد میشه
- شما چی کار دارید میکنید ؟؟ بجنبید باید الان بریم رو آنتن هنوز هیچ خبری نداریما ...
بلا : هوووو بیا فعلا این خبرا رو اعلام کن تا خبر جدید به دستمون برسه !
جولیا تراورز به آرامی برگه ها رو میگیره و کماکان زیر لب آواداکداورا رو تمرین میکنه .

دینگ دینگ دینگ ! ساعت سه نیمه شب ... اینجا خبرگذاری سیاه !!

بلیز با دست اشاره میکنه ... سه ... دو ... یک !

- با سلام خدمت بینندگان و شنوندگان عزیز ... در این بخش خبری که معمولا پر بیننده ترین بخش خبری مرگخواران در این وقت شب هست در خدمت شما هستیم ..

دیرین دینگ دینگ !!

و اما اهم اخبار :
- ناکامی جادوگران و اتش نشانان در مهار آتش سوزی هاگوارتز !
- مرگ یک جوان محفلی با طلسم اوادووو
بلیز در اتاق فرمان : آقا آهنگ برو ضایع کرد !!
دیری دینگ دینگ !
و اما مشروح اخبار ...
« پس از جنگ چندین ساعته روز قبل در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز کماکان حریق در این مناطق در حال پیشروی می باشد . گفته می شود نیروهای نوشابه ای و سایر نیروهای کمکی از سه کشور مجاور برای کمک رسانی به افراد بدبخت و بیچاره به منطقه اعزام شده اند ولی کماکان موفق به کنترل آن نشده اند . »
دیرین دینگ دینگ !
« عصر دیروز شاهد مرگی بسیار خوشایند و غرور آفرین از غیورمندان مرگخوار بودیم که موفق شدند در یک حرکت بسیار موزون و انتحاریک لاوندر براون را که به دلیل بی احترامی به ساحت مقدس ارباب سیاه تحت تعقیب بود با طلسم ...
بلیز در اتاق فرمان : جوووون مادرت درست بگو ...
بلا : نذر میکنم یه هفته هیچ محفلی رو نکشم اگه ...
- با طلسم آووووادووا

هوووووووووووشت !
یک برگه از پنجره روی میز جولیا ظاهر میشه .
بلیز : بچه ها خبری فوری برید ! یالا ...

Breaking News

جولیا : به خبری که همینک به دستم رسید توجه فرمایید .
« لرد کبیر در نامه ای به تمام مرگخواران دستور داد هر چه سریعتر به مقر فرماندهی خانه ریدل مراجعه کنند تا برای جنگ بسیار عظیم امروز که به گفته لرد سیاه بزرگترین جنگ سالهای اخیر می باشد آماده شوند.
طبق خبر دریافتی امروز شاهد جنگ خونینی در سطح جامعه جادوگری خواهیم بود و هدف از این جنگ به خاک و خون کشیدن سه منطقه ... »

صدای ارباب در گوشی جولیا شنیده میشه :

« تو برای کی داری خبر میگی احمق ؟ همه خودشونو همین الان رسوندن !! بیش از این به محفلیا نمیخواد گزارش بدی »

جولیا به اتاق فرمان نگاهی میندازه که هیچ اثری از بچه های اتاق فرمان نیست .

جولیا : خلاصه آقا امروز جنگه !!



Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶
#7
- حالا بیا ... بلیز نوبت توئه !!! بپر وسط ...
- آخه من بلد نیستم ...
دستی از ناکجا بلیز رو به سمت وسط دایره ای از مرگخواران میکشه .

در سمت دیگه ای ایگور به لرد خیره شده و از اینکه بعد از سالها لبخند ارباب رو میبینه در حال ذوق مرگ شدنه .

رودلف : آقا من خسته شدم ... بلا حالا نوبت توئه ...
بلا : ای مرتیکه بوقی بی ناموس !! غیرتت کجا رفته تو ؟؟
رودلف :
بلا با سرعت تمام از بقیه مرگخواران جدا میشه و به دنبال رودلف به سمت طبقه بالا حرکت میکنه .
ارباب لبخندی شبیه لبخند ژان والژان میزنه و تو دلش میگه :
- فکر کردن اربابشون بوقیه ؟! فکر کردید من نفهمیدم واسه چی رفتید بالا؟
ایگور که تازه متوجه دعوای صوری بلا و رودلف برای جدا شدن از جمعیت شده بود به هوش و ذکاوت ارباب خودش درود میفرسته و به جمعیت ملحق میشه .

خانه ریدل پر از شور و شوق مرگخوارانی شده بود که بعد از اتمام جنگ مدرسه هاگوارتز و تصاحب بز طلائی ارباب در حال جشن گرفتن بودند .

مرگخواران در حالی که دست در گردن همدیگه داشتند به نوبت به وسط دایره ای که تشکیل داده بودند میرفتند و با به دست گرفتن بـــز ارباب بندری میزدند.

- بچه ها .... بچه ها ... یه لحظه !!

لرد لیوانی که در دست داشت رو بالا گرفت و از میزی که در کنارش قرار داشت بالا رفت .
- هوريس صدای اون ضبط بوقی رو کم کن یه لحظه !
بوووووووووووومب ...
- احمق بهت گفتم کمش کن نه بترکونش
هوریوس : ارباب از مضرات زور زیاده دیگه

ارباب دستش رو به سمت مانداگاس که اخرین نفری بود که رقصیده بود و بز طلائی در دستانش بود دراز کرد .
مانداگاس بز رو به لرد تحویل میده و به آهستگی زیر گوش ارباب زمزمه ای میکنه :
- ارباب من داغ کردم برم بیرون یه هوایی بخورم خنک شم .
لرد چشمکی به مانداگاس میزنه و با انجام این حرکت به یاد آخرین چشمکی که در زندگیش زده بود میوفته ... خانه متروکه ای همراه لیلی اوانز حدود بیست سال قبل و حال پس از سالها خوشحالی در وجودش نقش گرفته بود .

- - خوب من به شما افتخار میکنم که موفق شدید در یک جنگ پیروزمندانه این بز طلائی که نشان ارزشمند خانواده های اصیل هست و قدرت جادویی فوق العاده زیادی رو داره به من تقدیم کنید .

مرگخواران : هوووووووورا ... به افتخار ارباب !!

- اجازه بدید ... اجازه بدید ... من به افتخار این پیروزی شکوه مندانه میخوام به همه شما یه نمونه از این بز طلائی رو تقدیم کنم ! تنها مدل باقی مونده از این آرم در دستان ماست .

پرسی :

- ولی ... ولی متاسفانه فقط یه نفر میتونه این رو بسازه که اون فرد رو ما باید ظرف یک هفته اینده پیدا ...
صحبتهای لرد با صدایی که از بیرون شنیده شد ناتموم میمونه .
مانداگاس با کله در رو باز میکنه و وارد میشه .
- ارباب اونجا رو ببینید ... اون جا !!
لرد با یک رفلکس بدنی بسیار زیبا در حالی که به اندازه رونالدو چاقی از سرو صورتش میباره زودتر از مرگخوارای پیزوری خودش از در خارج میشه .

حدود بیست متر دور تر روی شاخه درختی سایه ای به چشم میخورد که به سرعت از درخت پایین پـرید و به سمت جنگلهای اطراف فرار کرد .

مرگخواران همگی به سمت جنگل یورش بردند .
- کجا ؟؟؟ لازم نیست اون فرار کرد ! فقط گراپ و آراگوگ برن دنبالش که قدرت خاصی تو جنگل دارند . بقیتون برگردید خونه ... دوست ندارم به خاطر یه جاسوس جشنمون بهم بخوره .
ایگور : پس روشن کن اون ضبطو !!
ایوان : آنی مونی بپر وسط نوبت توئه



Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶
#8
تصویر کوچک شده






جنگل ممنوع ... ساعت سه نیمه شب !

زاخاریاس : این چه کار احمقانه ایه دیگه ؟؟ آخه این موقع شب مجبوریم این طوری حمله کنیم ؟
گراپ: تو این خراب شده این موقع شب کی آخه ما رو میبینه ؟!
آراگوگ : هیـــــــس ... ارباب بشنوه پوستتونه میکنه پالتو درست میکنه ها !
- ده بجنبید دیگه نفله ها ... مفت خورا ... چه غلطی میکنید ؟!

همه مرگخوارها روی زمین دراز کشیدن و سینه خیز از میون خز و خیلای جنگل به سمت مدرسه حرکت میکنن .

- یالا دیگه بلیز چی کار میکنی تو ! بزنم نصفت کنم ؟؟

آنی مونی و بلیز و بارتی و ایگور همون طور که سینه خیز جلو میرن قالیچه ای که ارباب روش لم داده رو هم روی زمین میکشن .
- ارباب فکر نمیکنی لازم نباشه این موقع شب اونم تو این جنگل متروک این جوری جلو بریم ؟ مثل ادمم میتونیم راه بريما !
- باز تو حرف زدی سیرابی ؟ مسائل امنیتی رو باید همیشه رعایت کرد ... حالام من یه چرت میخوابم هر وقت به مدرسه نزدیک شدیم منو بیدار کنید.

ساعت سه بعد از ظهر ... تقاطع جنگل ممنوع و هاگوارتز

بلیز : ارباب رسیدیم بالاخره ؛ بلند شید !
ارباب یه کش و قوسی به خودش میده و به مفت خوراش نگاهی میندازه
انی مونی سرش رو به تنه درخت تکیه داده و خوابش برده ، بلا روی زمین ولو شده ، مانداگاس یه گوشه ای داره چرت میزنه ، ایوان هم یه گوشه ای داره خز و خیلایی که به تنش چسبیده رو جدا میکنه .
ولدی : خوب بلند شید که وقت جنگه !
آنی : جوووون مادرت ارباب ... ما دوازده ساعته داریم سینه خیز میایم . بذار یه چرت بخوابیم
- ارباب ما مثلا میخواستیم شبونه حمله کنیم دیگه ؟
ولدی : احتمالا قسمت نبوده ! اینم بذاريد به حساب تمرينات بدنسازی

ولدی یه شنل از زير رداش تولید میکنه .
- خوب این شنل نامرئی کنندس ... منتها فکر میکنم هممون زيرش جا نشیم .
بلیز : احسنت به ارباب باهوش خودم ... این همه راه الکی ما رو کشوندی اینجا با این یه دونه شنل پیزوری بریم تو مدرسه ؟

ولدی : نخیر این شنل خارجکیه ... کافیه لمسش کنید تا نامرئی بشید

حیاط مدرسه هاگوارتز
ولدی پیشاپیش مرگخوارا دست به سینه با افه راه میره و بقیه مرگخوارهام هر کدوم یه گوشه شنل رو چسبیدن و به سمت درب ورودی مدرسه حرکت میکنند .
- ارباب حس نمیکنی ملت دارن ما رو میبینن ؟!
- نکنه به اربابت شک داری؟ شنله جاپونیه خنگه ! امکان نداره ما رو کسی ببینه

پسرکی که بس در حال خر زدنه و سرش رو هم از کتاب بالا نمیاره از کنارشون رد میشه .
- سلام ارباب !
- و علیکم السلام پسرم !
- کوووووووووووووووووا ..... ل ... ل ... لرد !!!!!!!!

پسرک بیچاره از شدت ترس موهاش سیخ سیخکی میشه و خشکش میزنه .
بلیز : ایول موهاش مد روز شده !
ارباب : بچه ها گند زدیم گويا همی ! حمله کنید !!!

مرگخوارا همگی شنل رو ول میکنن و به سمت در اصلی مدرسه یورش میارن ...

شتلق شتلق شتلق
مرگخوارا بعد از برخورد به در بسته روی زمین ولو میشن .
ارباب : انگار باید منتظر بشیم یکی از اون ور در رو باز کنه
بلیز : ارباب جووون هر کی دوست داری این یه جنگو بیخیال شو

یک ساعت بعد
مرگخوارا پشت در نشستن و دارن یه قل دو قل بازی میکنن ! همه خبرنگارا و بچه هام روبروشون نشستن و دارن عکس یادگاری میگیرن .
ولدی:
بلیزم که جو شاگرد نمونه دو سه ترم قبل گرفتتش از فرصت استفاده میکنه و مشغول درس خوندنه .

قــــــــــــــــــــــــيـــــــــــــــــژ !
مک گونگال در مدرسه رو باز میکنه تا آشغالا رو ببره بذاره دم در .
ولدی : آقا این عکس اخرم بگیر ما بریم پی کار و زندگیمون... بروبچبلند شید که ماموریت شروع شد !
بلیز : حمـــــــــــــله !!!!!!!!!
- آوادا ... کروشیو ... جريوس ... استوپیفای !!
ملت همه شپلخ شده پشت در ولو میشن .
ولدی : هوریس ، پرسی ، ایگور ! بريد دو سه تا استاد توپول مپل جور کنید .... بقیه بچه هام به سمت طبقه پنجم ورودی تالار اسرار !!
ملت : هوررررررررررررراااااااااا



Re: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۷:۱۰ چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶
#9
نام برنامه :

عید اسمشو نبرها مبارک !!


دوربین محله ای ماگول نشین رو نشون میده که به طرز زیبایی با انواع چلچراغها و لامپها و نورهای رنگارنگ تزئین شده و مردم با خوشحالی تمام در حال خوردن شربت و شیرینی هستند .
گزارشگر جلوی تصويـر ظاهر میشه و با شور و شوق خاصی شروع به صحبت میکنه .
- بله بینندگان عزیز همون طور که میبینید امروز جشن بزرگی به مناسبت روز میلاد اسمشو نبر این کشور بیگانه در حال برگزاری هست و حضور پر شور مردم رو میبینید که اینجا دور هم جمع شدن تا این روز رو جشن بگیرند .

دوربین مجددا میچرخه و محوطه اطراف رو نشون میده ... دو پسر و دختر در روبروی تصویر از دور به هم لبخند میزنند و با دست اعدادی رو به هم اشاره میکنند ... فردی با قیافه بسیار مشکوکیوسی در حال صحبت با پسر نوجوانی هست که چیزی شبیه CD رو به اون میفروشه و در گوشه دیگه تصویر یه عده ای وسط خیابون در حال بندری زدن هستند .

ناگهان تصوير قطع میشه و پیامهای بازرگانی پخش میشه !

*...روغن موی...سیوروس اسنیپ...با قابلیت چرب کننده فوق العاده...رنگ سفید برای مو های چرب, رنگ قرمز برای موهای معمولی, آبی برای موهای خشک ....و صورتی برای کچل ها!!!...روغن موی اسنیپ!

دیری دینگ دینگ دینگ (اتمام پیامهای بازرگانی )

مجری بسیار با کلاسی در اتاقی بسیار شیک و مجلل که با گل و بوته تزئین شده ظاهر میشه .
- خوب متاسفانه گزارش همکارم رو به دلیل مسائل بی ناموسی بی شمار مجبور شدیم قطع کنیم و ...

از پشت دوربین صدای کسی شنیده میشه .
- مهمون ویژه !! مهمون ویژه !!!
مجری زیر لب : آخه قرار نبود ...
- لرد ولدمورت !! لرد ولدمورت !!


شــــتلق !! دوف دینگ ( صدای شکستن )
ريموس لوپین که در خونه خودش لنگش رو روی لنگش انداخته و در حال بستنی خوردنه با شنیدن اسم لرد از تلوزيون مثل بووووق از جاش میپره و در حالی که مخش هنگ کرده گوشی تلفن رو برمیداره .

پیامگیر : الو... شما با البوس خفن تماس گرفته اید! اگر ريموسی یه بار فوت کن و اگر نیستی دو بار فوت کن ، در ضمن غلط کردی این موقع زنگ زدی مرتیکه بووووقی !
ريموس یه بار فوت میکنه!
پیامگیر : فوت شما دریافت نشد! لطفا دوباره تلاش کنید!
ریموس دوباره فوت میکنه
پیامگیر : دوبار فوت کردید یا دوباره فوت کردید؟ لطفا دوباره تلاش کنید!
ریموس دوباره فوت میکنه
پیامگیر : فوت شما دریافت شد! لطفا منتظر عکس العمل بمانید!
یه دقیقه بعد...
پیامگیر : آلبوس در دستشویی به سر میبرد لطفا پیغام خود را بعد از شنیدن صدای کشیده سیفون بگذارید .
ريموس : دومبول بزن جادوگر تی وی !!!! بدبخت شدیم !!
ريموس از اعماق تهش به تلوزيون زل میزنه تا ببینه چه اتفاقی میوفته.


در کنار مجری یک صندلی اضافی شده و لحظاتی بعد لرد ولدمورت همراه دو بادیگارد روی صندلی ظاهر میشن !
مجری : ل ... لر... لرد ...
لرد که جای سوراخای دماغش کم کم داره اثاری از جسمی به نام دماغ ظاهر میشه و سری اسموت شده داره شروع به صحبت میکنه .
- اوهوووووم ... ملچ ملوچ ! سلام عرض میکنم خدمت تمام نجیب زادگان عزیز و عذر میخوام که بدون هماهنگی خدمتتون رسیدم. از کنفرانس اسمشو نبرهای جهان تازه رسیدم یه کم خستم زیاد مزاحمتون ...
مجری : ش ... شما برگشتید ؟؟
لرد به لوسیوس و هوریس که به عنوان بادیگارد دست به سینه پشت صندلیش ایستادن نگاه " این دیگه کیه بابایی " (کپی رایت بای میلاد) میکنه و جواب میده .

- خوب بوقی تو منو نمیبینی ؟! من برگشتم که اینجام دیگه !
لوسیوس : ارباب خون خودتو کثیف نکن باید بریم به جشن برسیما !
لرد متنی رو از جیبش در میاره .
- خوب دوربین من کدومه ؟؟
کارگردان : دوربین شماره چهار !
لرد به دوربین زل میزنه .
- ببینید ملت من چند روز قبل به دومبول SMS زدم گفتم بیا آدم شو با من عهد ببند ملت رو نزنیم شپلخ کنیم ولی متاسفانه مرتیکه بوقی قبول نکرد و متاسفانه باید بگم ما از امروز جنگای خودمون رو شروع میکنیم و دارم همین جا به همتون میگم ...
لرد از جای خودش بلند میشه ولی لوسیوس اونو کنترل میکنه و روی صندلی مینشونه .
- دارم همین جا میگم من از امروز اومدم و با دو تا شرکت آسفالت سازی و شلوار سازی برای یه سری کارا روی محفلیا هم قرار داد بستم و همین جا دارم میگم ...

این بار هوریس و لوسیوس هر دو با هم ارباب رو کنترل میکنن .
- واااای به حالتون ... من امروز مدرسه هاگوارتز رو برای اولین جنگم به آتیش میکشم ... وااای به حالتون اگه شما رو جایی ببینم !! وااای به حالتون اگه ببینم جایی دارید بدون اجازه من کاری میکنید ... از این لحظه حکومت نظامی اعلام میکنم .... وااای به حال محفلی ها اگه بشنوم از خونه هاشون بیرون اومدن ... من بووووووووووق به بوووووووق که بخواد بدون اجازه من کاری بکنه .... من بووووووووووق !! آلبوس من همین جا دارم بهت اخطار میکنم جور و پلاستو جمع کن از این مملکت برو تا دستم بهت نرسه .... توی بوووووووووووق میخوای جلو ارباب وایستی ؟؟؟
دو سه مرگخوار دیگه روی تصویر ظاهر میشن تا بتونن لرد رو کنترل کنن!
- ارباب بس کن ... ارباب !!!
لرد چوبدستش رو به سمت دوربین میگیره و فریاد میزنه :
- من بووووووووووق !!

قیژژ ... ( صدای برفک )


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۷ ۱۳:۳۷:۵۱


Re: دفتر خانه ریدل(مجوز تاپیک)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۶
#10
تا حالا ارباب تو عمرش این قدر مهربون نبوده فورتسکیو !
سریعتر بهتره این مکانو تخلیه کنی تا کنترل خودمو از دست ندادم .
تو روی ارباب داری عملا فحش میدی ؟
اولا سوژه های اون محفلیای ارزشی رو ما بخوایم تکرار کنیم ؟
دوما چه ارتشی قوی تر از مرگخواران ؟؟؟

ننگ آوره !! واقعا ننگ اوره ...
این یک بار رو میبخشمت و بهت حال میدم که بری واسه بچه محلات تعریف کنی !

سوژه های تکراری لطفا ندید ...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.