هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: دفتر نظارت انجمن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹
#1
سلام
الان اینجا چی به چیه؟ لیگی در کار هست یا نه؟ کی شروع میشه کی تموم میشه ؟ این اطلاعاتو باس از کجا بیاریم؟ چجوریاس؟
کلا خواستم یه ابراز وجودی بکنم بلکه شاید چهار تا تیم قوی تشکیل بشه تا ارزش رقابت داشته باشه!

خدافظ


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹
#2
من دنیسم!
گروهم هافلپافه!
منو برگردونید!!(اگه کسی منو میشناسه البت... نگو که باید برم رول چرت بزنم!! )

تایید شد!
مجددا به سایت خوش آمدین.


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۱۹ ۲:۳۲:۱۸

قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: دفتر نظارت انجمن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#3
سلام

من کاپیتان سابق آرمادیلوئم ولی الان عضو پاورداسم گویا! در هر صورت اصلا مهم نیس من عضو کجام یا اصلا عضو هستم یا اصلا من کیم و اینا!

اومدم بگم که طبق ویرایشی که کلاه گروه بندی (عجب شناسه ای!!!!!) زیر پست لودو کرده گویا موافقت شده با اسم new armadilo!

ینی چی؟ حق کپی رایت به این تابلوئی وجود نداره! مثلا میتونه یکی اسم تیمشو بزاره نیو آجاس؟ نیو پاورداس؟ نیو کلاه گروه بندی؟ نیو گیریفیندور؟
یا مثلا تو فوتبال یه تیم ایجاد بشه به اسم نیو پرسپولیس؟؟؟؟؟؟

به شدت مخالفم با ایجاد اسم مشابه به این مسخره ای! و طی قوانینی که باید وجود داشته باشه امکانش نیست و حتی تا همین الان قبولش از طرف شما موجب تعجب من شده!

به این رسیدگی بشه... ممنون و مچکر!



قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#4
کوییدیچ بین گیریفیندور و اسلیترین (در نقش بوق...ینی مجازی!)


گریفندور :

پرسی ویزلی(!) : 9
*این دیگه چه جورشه؟ از کی تا حالا از این جور حرکات مد شده؟ گذشته هم اگه میشد از این غلطا کرد خیلی تیم ها به خاطر دیرکرد اعضاشون امتیاز از دست نمیدادن! از نظر من که امتیاز پرسی صفره!

آبرفورث دامبلدور : 6
استرجس پادمور : 4
ریموس لوپین : 5
جسیکا پاتر : 7
جیمز سیریوس پاتر : 8
پروفسور گرابلی پلانک : 3

مجموع : 42

دیر شده امتیازدهی گویا... زیاد به من مربوط نیس


* دنیس عزیز ، اون پرسی ویزلی نیست ، پایین پست نوشته شده که به جای تایبریوس مک لاگن فرستاده شده ! و من دیر فرستادمش ! فکر میکنم توجهی نکردی درست به پست ها ! به همین دلیل هر کسی اعتراضی به این پست داره میتونه در دفتر بازرسین مطرح کنه ، تا بازرسین و معاون هاگوارتز تصمیم بگیرن در مورد تغییر امتیاز


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۷ ۲۳:۴۰:۱۶

قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: زمين مسابقات هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
#5
هافل + پاف & گریف In دور



صبح زود... خوشحال و خندان... بسي اسكل

تالار عمومي هافلپاف درست شبيه ساير پستاهاي خز بنده، شلوغ و پلوغ بود و چشم بوق رو نميديد! اسکور و اِما دارن باسيليسك و پله (مارو پله خودمون!) بازي ميكنن و اریکا در عالم غم و غصه اش فرو رفته و بتی و نیمفا دارن ور ور كر كر ميخندن و بقيه هم آدم نيستن كه شرحشون بدم!
در اين لحظه اون عده اي كه شرح داده نشدن با حالت قهر از در تالار ميرن بيرون.


در خارج از تالار.... قدم زنان.... دختر بازي

پیوز: بچه ها، من هيچ وقت نتونستم با ساحره ها ارتباط برقرار كنم. من دارم افسرده ميشم!
دنیس: بيا برو... بوقي كي به يه روح وحشی اهميت ميده؟
در اين لحظه پیوز تصميم به خودكشي مجدد ميگيره و از بالاي نرده هاي راه پله، خوشو حلق آويز ميكنه!
دنیس هم كلي حال ميكنه و برا اينكه بگه من خيلي باحالم، دستشو برا يه ساحره تكون ميده، ساحره هم كه ازقضا گريفيندوري بوده، مياد جلو و فرياد ميزنه: "سكتوم سمپرا"
و دنیس جر راجر و يا شايد هم، جروا جر ميشه!
آلبوس ِ كوچك هم ميره تا تمام قضايا رو براي بابا عله اش تعريف كنه.
اما يهو در بين راه، تصميم ميگره كه اداي دنیسو در بياره، برا همين ميره دم در مرلينگاه دخترونه و منتظر ميشه تا دخترا بيان بيرون!
همينجور ايستاده بود كه يهو با كمال وحشت و تعجب ميبينه كه استرجس از تو دستشويي مياد بيرون!
آلبوس: مااااااااااااااع!
با اين صداي خفنگز، استرجس برميگرده و آلبوس رو ميبينه! لحظاتي هر دو وحشتزده به هم نگا ميكنن و يهو استرجس با حالت وحشيانه اي خودش رو ميندازه رو آلبوس و ميگه: پدر بلاكي اگه به كسي چيزي بگي ميكشمت! من... من مدير گالري ام.
آلبوس اشك ريزان و زجه زنان ميگه: نه به خدا... من خودم ميخواستم بيام اون تو! ما خودمون اينكاره ايم! تو رو خدا با من كاري نداشته باش. من پسرم!
استرجس چشماشو تنگ ميكنه و با شك ميگه: بالاخره ميخواستي بياي تو، يا پسري؟
آلبوس گيج ميشه و ميپرسه: چه ربطي داره؟
استرجس يهو به خودش مياد و خودشو جمع و جور ميكنه و از رو آلبوس بلند ميشه و خيلي سريع گم و گور ميشه و آلبوس ميمونه با كلي شك و ترس و اينا!

شب هنگام... زمين بازي كوييديچ... ملت بيكار و علاف و احمق و بوق پدر و...

با ورود هافلي ها به زمين انگار بمب منفجر كرده بودن! يه وقت فكر نكنيد خيلي طرفدار دارن ها... نه! انقدر ترقه و نارنجك و اينا انداختن كه اصلا زمين نوراني شده بود و هيچ چراغي روشن نبود، چون نور زمين تآمين ميشد.
گزارشگر گرامي، آقاي عباس غضنفر!(برادر حسن مصطفي) با صدايي بس وحشي فرياد زد:
" با سلام خدمت همه شما يره گان*. اول از همه بايد بِگم كه مو يكي از اي داور هاي بين المملي هستُم و اي بازي خيــــــــــلي مهمه! اول از همه باس سقط شدنه اي يره، وزير سحر و جادو ره تسليت بگُم. غم آخرتان باشه! حالا ديگه بسته! ايقدر ترقه هوا نكُنِن! چهارشنبه سوري ره خز كِردِن. حالا بِرِِم سر بازي...."

آلبوس یکم در جلو رفتن و دست دادن با استر تردید میکنه.
دنيس: آخي... چه دستاي ظريفي داري استرجس، اِما ياد بگير! ناخوناتو بلند ميكني استر؟
استرجس با استرس دستشو كشيد عقب و پشتشو كرد به دنيس. كنار اونها مری و ايگور ايستاده بودن و...

- سنگ كاغد قيچي... هر دو سنگ!
- سنگ كاغد قيچي... اَه... هر دو كاغذ!
- سنگ كاغد قيچي... بوق تو بوقت. هر دو قيچي! ببين... قيچي من بلند تره. من بردم!
- خَف كن بشين! اصلا هردومون با هم داوري ميكنيم.
- اَه... باشه. اما من شرط رو ميبرم.

ایگور بی توجه میره سمت بازیکنا:
- همه بازيكنا سوار بر جارو، اماده شروع بازي. با شماره 3 ...
- يك...
پرسی: اين هافلپافي ها عجب پرچم زاقارتي دارن...
- دو...
آنتونین: ببينم تو چي گفتي ؟!
- سه...
پرسی: همون كه شنفتي !!

- سوووووت!

كوافل به بالا پرتاب ميشه ، كوافل همچنان داره بالا ميره ، كماكان كوافل در حال بالا رفتنه، هنوز كه هنوزه كوافل داره بالا ميره، انرژي جنبشي كوافل جاي خودشو به انرژي پتانسيل گرانشي ميده و حالا كوافل داره سقوط ميكنه.

گرد و خاك عظيمي محوطه ي زيرين ورزشگاه رو در بر گرفته و گه گاه دست و پاي يكي از بازيكنا ديده ميشه ، اما متاسفانه چون چشم های داوران استيكماته متوجه اين صحنه نميشن در نتيجه اقدامي نميكنن.

بعد از مدتي دوباره... "ســــــــــــــــــــــــــــــــــوت"

ملت پريدن هوا. صداي ترق و توروق و منفجر شدن نارنجك ها به گوش ميرسيد. اون طرف تر کورمک افتاده بود رو زمين و دستش قطع شده بود و سمت راست بدنش به كل جزغاله شده بود! (اينها همه به خاطره اينه كه از صدا و سيما پول گرفتم تبليغ كنم كه ترقه بازي چه كاره بديه!)

بازي به سرعت جريان گرفت. كوآفل دست بتی بود و داشت به سرعت به سمت دروازه گريف ميرفت كه سوت داور به صدا در اومد. سوت مری بود!
ايگور با عصبانيت اومد جلو و داد زد: مهاجم ميخواست گل بزنه، چرا متوقف كردي؟ پنالتي براي هافلپاف!
تماشاچيان هافل: ايول...ايول... مدير جونو ايول!
پرسی عصباني تر از ايگور گفت: نه خير... صبر كن، دنيس شلوارتو درآر!
ايگور: ببخشيد... اينجا زمين بازيه نه جلسه خصوصي با دامبلدور!
پرسي: منظورم اينه كه جيبها و تجهيزات تو شلوارتو خالي كن.
دنيس:
مری به طرفداری از پرسی: اطاعت كن بوقي... خودم خالي ميكنم!
و مری پاي دنيس رو ميگيره و وارونه تكونش ميده. از تو جيب و شلوار و خشتك و زير شلواري و بوق و الخ دنيس ترقه و نارنجك ريخت بيرون.
مری فرياد زد: تو اخراجي!
ايگور هم مدافعانه گفت: نه خير، ما قانوني در اين مورد نداريم. فقط به خاطر اينكار از پنالتي محروم ميشن.
پرسي: كدوم پنالتي؟
ايگور: هموني كه من بهشون دادم!

سوت بازي توسط ايگور دوباره زده شد. چند ثانيه بعد دوباره سوت به صدا در اومد. اين سوت زدن ها همچنان ادامه داشت.
مری: سووووت... اِما انقدر به بلاجر محكم ضربه نزن. خطا!
ايگور: سوووت... پیتر اون چه دستكش هايي است؟ كوتاهه. خطا!
مری: پیوز به نیمفا نگاه بد كرد. اي بوق چشم! پنالتي.
و....

آلبوس گوشه ي زمين ايستاده بود و با تعجب استرجس رو زير نظر داشت. كفشهاي استرجس سه سانت پاشنه داشت و ناخوناش بلند بود. موهاشم تازگي ها بلندتر شده بود و كوتاهشون نميكرد.

مری دوباره سوت زد. پرسی برای شرح توضیحات پا پیش گذاشت:
- من گفتم سوت بزنه؛ آسپ داره نگاه بي ناموسي به استرجس ميندازه.
ايگور: ديوونه شدي تو؟ نگاه به استرجس چه اشكالي داره؟
پرسي: من كه كلاس خصوصي با دامبلدور گذروندم معنيش رو ميفهمم.
مری: اجازه بدید در این مورد نظر استاد بزرگ دامبلدور رو بدونیم.
دامبل: اهم اهم...
ايگور: نه خير، يه كاسه اي زير نيم كاسه اس. من بايد بفهمم.
پرسي: استرجس پاك و بي گناهه!
آسپ: نه به مرلين قسم. مـ...من... مامان جيني گفته هيچ وقت دروغ نگم. من خودم... خودم ديدم استرجس از تو دستشويي دخترونه اومد بيرون!
تماشاچيا: هووووووووووووووو....
ايگور و پرسي:
استرجس:
ايگور بعد از مدتي گفت: نميشه! من بايد استرجس رو به صورت خصوصي تو رختكن ببينم.
پرسي: هووو... چيشو ببيني؟
ايگور بي اعتنا دست استرجس رو گرفت و اونو كشون كشون برد تو رختكن.

تماشاچيا:
« استرجس بي ناموس.... گريفو نشون ميدي مثل طاووس؟
طاووس كجا، گريف كجا..... ايگور استرو بردار بيا! »


دقايقي بعد، ايگور با چهره اي سرخ و چشماني گرد از رختكن اومد بيرون و در گوش مری جملاتي رو با اكراه گفت. بعد از اون، چهره مری هم منقلب شد و فرياد زد: به من چه... تو مدير اين خراب شده هستي. من به تو كاري ندارم! همش تقصير توئه. من از كجا بدونم استرس دختره؟
تماشاچيان گريف: ماااااااااااااااااااااااع...
تماشاچيان هافل: هوووووووووووووو...

غلام غضنفر:
" تماچاچيان دقت بِفِرمايِن كه اي زنيكه خودْشه شبي مردا كِرده و حالا ديَه از بازي محرومَه... بازي رو ادامه مِدم. ولي مثه ايكه اي يره گان* توپ طلاييه ره ديدن و دِرَن دنبال سرش مِرن!"

آسپ بی توجه له له زنان و با عذاب وجدانی اندک دنبال اسنیچ یورتمه میرفت. جیمز هم مدام بلاجر پرت ميكرد و ايگور رفت يكي زد تو سرش كه اينكارو نكنه و نتونست جلو دهنشو بگيره و فرياد زد: بجنــب آسپ!
اِما و آنتونین هم بلاجر مينداختن و مری ميزد تو سر اونا و به تدی ميگفت: كوافل رو بكوب تو سر آسپ!
دوربين دو قسمت شد و سمت راست چهره ايگور، و سمت چپ چهره ي مری رو نشون داد. عرق از سر وروي اونا ميباريد...**

"فلش بك"

دفتر ايگور مرتب و منظم بود و اون پشت ميز نشسته بود و با اضطراب لبشو ميجويد. آب دهنشو قورت داد و به مری كه جلو روش نشسته بود گفت: اهم... ميدوني چيه مری جون، وزير مُرد... خب اينو كه ميدوني، منتها وزارتخونه ميخواد كه من، يا تو وزير بشيم. ما كانديداشون هستيم.
مری:
ايگور: من ميگم بيا شخصيت خودمونو حفظ كنيم و قبل از دعوا و اينكه پاي وزارتخونه بياد وسط، خودمون با هم ديگه به توافق برسيم.
مری: من ميشم... من مشيم! موافقی؟
ايگور: آروم باش دخترم! ميگم بيا شرط ببنديم. سر...آهان، سر همين بازي هافل و گريف كه امشبه. هان؟
مری فورا انتخاب كرد: من طرف گيريفم. اگه گريف برد من وزير ميشم.
ايگور: من بايد هافل رو بردارم؟

"پايان فلش بك"

مری جفت پا ميره تو دهن آسپ، و استر که به خاطر باز شدن رازهویتش اندوهناک بود, تا ميخواد اسنيچو بگيره، ايگور زودتر اين كارو ميكنه و اسنيچو ميزاره كف دسته آسپ و سوت رو ميزنه!

مری: نـــــــــــــــــــــــــــــه!
ايگور مياد قهقهه ي شيطاني بزنه كه ورزشگاه با ديناميتي كه استرجس در جهت خودکشی روشن كرده بود، ميره رو هوا!






--------------------
*: اين بنده خدا دهاتيه! غلط املايي و اينا ازش نگيرين! لهجشه! يره گان: يارو ها!
** مدل کارتون فوتبالیستا!


ویرایش شده توسط دنیس در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۷:۰۵:۳۴
ویرایش شده توسط دنیس در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۸ ۱۷:۰۹:۵۹

قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: ورزشگاه درياچه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸۷
#6
هافلپاف «----» اسلیترین

پیوست:


zip Deniss.zip اندازه: 8.07 KB; تعداد دانلود: 85


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷
#7
یه مشت آدم با سر و صورت خاکی و بیل و کلنگ به دست گوشه بیابون واستاده بودن و یه شی بزرگ سایه انداخته بود رو همشون و آب و تف و مایعات مختلف از دهنشون بر روی لباس جاری بود. دوربین یه چرخ میزنه و روبروی اونها یه بنای خوشگل مامانی برق میزنه.
البت بنا که چه عرض شود... یه برج شونصد طبقه میباشد تو مایه های برج میلاد!!
آسپ: ببینم یوزی این نقشه مقرمونو خودت کشیدی یا...
یوزارسیف مهلت نداد و دست اسپو گرفت و بردش تا توضیحات لازمه رو بده.
- ببین... نوک این برج اتاق توئه تا دست دشمنا سخت بهت برسه. ینی اگه حمله کردن تا بخوان برسن به اتاق تو، توسط یارات هلاک میشن!
-
- بعد این طنابو میبینی از بالای برج آویزونه؟ اگه دشمنی به اتاقت رسید از اون بالا با کمک این طناب میای پایین!
- همممم... میگم این یکی رو بیخیال! بریم تو رو نیگا کنیم.

تا یوزی داره این توضیحاتو میده ملت با یه سری چمدون و بقچه و جهیزیه (!) ریختن تو مقر و دارن از پله ها هِن هِن کنان بالا میرن!
دنیس: یوزی این بنا به این عظمت و گولاخیت آسانسور نداره؟
یوزارسیف پوزخندی زد و گفت:
- خیر... این حیله ایست برای دشمنان تا دستشان به آسپ عزیز نرسد!

خلاصه بعد از یه ساعت و دو دقیقه و شانصد ثانیه همه مستقر شدند.
پرسی حولشو برداشت و با لپ هایی گلگون (!) به سمت حموم آوازه خان راهی شد:
- بعد یه ماه ِ کاری چقد حموم گرم و اینا میچسبه یوزی جون نه؟
- نه! من نیاز به خواب دارم!

پرسی با قلبی شکسته داخل حموم میشه و بعد از باز کردن شیر آب گرم حدود یک ربع ساعت گریه میکنه و بعد شیطان فکری ناب در ذهنش ایجاد میکنه! پس خوشال در حمومو باز میکنه و داد میزنه:
- یوزی جووون... این چه حمومیه آخه؟ این دیوارش کجه... بدو بیا تا رو سر هممون خراب نشده!
یوزارسیف با چشمانی سرخ از خوابالودگی به سمت حموم میره و در بخار های ناشی از اون گم میشه!
"تق... دیش... دومب... ای جااان(!)... جیـــــــــــــغ"

در اثر سرو صدا های ایجاد شده همه دم در حموم تجمع میکنن و یوزارسیف سعی میکنه از چنگال هوسران (!) پرسی فرار کنه و به سمت در میخزه که پرسی پشت لباسشو میگیره و "جــــــــــــــــر!" لباس جر میخوره و بدن سیفید یوزی نمایان میشه!!
یوزار هر جور هست خودشو پرت میکنه بیرون و ملت دورش تجمع میکنن!
در وسط این هیاهو هرمی جیغ بنفشی میکشه:
- عهـــــــــــــــه!! تو چطور تونستی به من خیانت کنی یوزی؟؟؟؟؟


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: پیروان راه دامبولیسم
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
#8
نه صدایی... نه روحی... نه مقبره ای... نه ریشی! ای بابا ول کنید دیگه یارو مرده تموم شد رفت!


فرسنگ ها آنطرفتر – قزوین ِ خودمون

آسپ دمپاییشو (!) در میاره و میکوبه تو سر هرمیون:
- صد بار بهت گفتم نظارت بر کارگران وطیفه توئه! باز این بوقی رفته پی عیاشی...
هرمیون نقشه هاشو جمع میکنه و میره پشت یه تپه ای برا گریه کردن.
ویولت: هوووم... آسپ دمپاییهاتو از کجا خریدی؟؟
قبل از اینکه بلایی سر ویلی بیاد. صدایی توجه همگان رو جمع کرد... شاید هم پرت کرد!

« یاران چه غریبانه... یاران چه غریبانه... رفتند از این خانه... هم سوخته شمع جان... هم سوخته پروانه! »
ملت به سمت صدا برگشتند و دیدن که یه وانت داره از دور دست به سمتشون میاد. کمی که جلو تر اومد پیوز رو دیدن که پشت فرمون نشسته و حدود ده تا ممد هم پشت وانت، بیل و کلنگ و چکش به دست در حال سینه زدن هستن!

ویولت دست از کار کشید و همراه آسپ به بهت زدگی و انتظار پرداخت. وانت جلو پای اونا ترمز زد و پیوز با نیشی باز پرید پایین!
- بچه ها...
- ای تف به روت... ای بوق تو صورتت! مردک مقرمون رو لو دادی؟ اینا کین؟؟؟ جاسوس؟ مرگخواران در لباس مبدل؟؟ تو اخراجی...
- بوقی اینا کارگرن... با دو تا کارگر که نمیتونی تا سه سال دیگه کاری از پیش ببری... بزا اینا یه دستی تکون بدن!
پیوز یه سوت میزنه و ده تا ممد میریزن پایین. آسپ پشت چشم نازکی میکنه و داد میزنه:
- یالا به صف... باس شناسایی شید! اسماتونو یکی یکی بگید.
آسپ شروع میکنه به قدم زدن...

- خل ممد!
- بوق ممد!
- به نام خدا... کر ممد هستم! خوشحالم.
- زیبا ممد!
- دنیس ممد!!
آسپ یهو سیخ میشه سرجاش. عرق سرد رو پیشونیش میشینه و برمیگرده نفر قبلی رو نیگا میکنه.
- هی تو... اون دستمالو از سرت باز کن! عهــــــــه...


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷
#9
"امتیاز جلسه ششم مراقبت از موجودات جادویی"

گابریل دلاکور: 25

گیریف: 0
هافل: 0
اسلی: 0
راون: 5

"امتیازات امتحان پایان ترم مراقبت از موجودات جادویی"

گابریل دلاکور: 16
لونا لاوگود: 16 (جوابها با گابر یکی بود!)
آلفرد بلک: 23
چو چانگ: 9
مری باود: 21

راون: 17


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم




Re: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷
#10
ساری از دیر کرد... عرضم خدمتتون که تو هافل همه عضو تیم بودن و کسی برا داوریت نبود و پس از مصیبت های فراوان یه نفر یافت شد:
آنتونین دالاهوف!


قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.